فیلم نمایش ترومن به کارگردانی پیتر ویر و با بازی جیم کری

فیلم #نمایش_ترومن یک #کمدی تراژیک در ژانر غریب است و از آن دست فیلمهاست که باید بارها و بارها دیدش، واقعیت این است که دیدن مجدد فیلم در این روزگار کورونایی برایم مفهومی یگانه و ورای تصور داشت، فیلم، روایت یک کمپانی فیلم سازی است که جهانی مجازی برای یک کودک از بدو تولد خلق کرده تا خیل عظیمی از آدمها را با نشان دادن سریالی بیست و چهارساعته از زندگی ترومن سرگرم کند. ماجرای فیلم از جایی آغاز می شود که ترومن سی ساله با یک گاف کوچک، به راستین بودن این دنیا شک می کند و سعی می کند حقیقت را پیدا کند. اما تمام المانهای روزمره مدام او را از دور شدن از خانه می ترساند و امنیت را در چهارچوب کوچک مُجازش و در حقیقت زندان پر زرق و برقش تعریف میکند. اما ترومن قصد دارد برای رسیدن به آزادی بی خیال امنیت تصنعی و دروغین شود و شاید عشق تنها چیزی باشد که می تواند برای غلبه بر این ترسها به او نیرو بدهد.
ترومن در لایه ی اول، سوپر استار ها را تداعی می کند که آزادی و هویتشان به بند تهیه کننده ها کشیده شده است و آینده شان در صورت عصیان مقابل این خدایان، نامشخص و مبهم و تاریک است.
آدمهای دیگر هم نماد مسحور شدگان بی خاصیت رسانه اند، آنها در هنگام تماشای سریال ترومن به عمد در موقعیتی ایستا تصویر می شوند، یکی همیشه تو وان حمام است، دو تا پیرزن دوقلو همیشه روی مبل لم داده اند، چند نفری همیشه در کافه هستند و ...
اما آن چیزی که فیلم را تراژیک و حتی وحشت آور می کند فقط موقعیت ترومن و بازیچه شدن او نیست، بلکه آن صحنه ای است که ترومن به طور مستقیم شروع به صحبت با گردانندگان نمایش می کند. کارگردان به او می گوید: «تمام آنهایی که آن بیرون هستند هم مثل تو هستند (یعنی بازیگر نقش هایی هستند که در یک سیستم بسته طراحی شده است) فقط من برای تو جهانی امن خلق کرده ام و آنها همین امنیت را هم ندارند (یعنی دستهایی که عروسک گردان آدمها تو جهان حقیقی هستند هیچ ابایی از آزار رساندن و حتی قربانی کردن بازیگرانشان ندارند)»
شاید در شرایط عادی، انسان چند دقیقه ای درگیر این منولوگ فلسفی بشود و بعد از آن عبور کند اما در این جهان پسا کورونایی انگار تک تک ما با گاف کورونا، فهمیده ایم که یک ترومن بیچاره در دست یک تعداد کارگردان بی اخلاقیم و هر کدام به نحوی سعی داریم موقعیت خود را بازشناسی کنیم و راه فراری به دنیای حقیقی بیابیم.

ک عده که وجود کارگردانان انسانی را با گوشت و پوست خود حس کرده اند و آنها را آنقدر قدرتمند می دانند که باور ندارند هیچ پدیده ای در جهان خارج از اراده ی آنها از کنترل خارج شود، سعی دارند رخ دادن کورونا را به یکی از کارگردانان قدرتمند منسوب کنند و آن را جنگ بیولوژیک علیه بشریت بنامند، یک عده که بیشتر قدرت خدا را باور دارند تا ابرقدرتها، این ویروس را طغیان طبیعت علیه انسان دانسته اند تا انسان خطاکار را تنبیه کند تا کمی زمین و حیوانات را به حال خود واگذارد، عده ای این وسط که هم وجود کارگردانان را باور دارند و هم آنها را نهایتا انسانهایی می دانند که ممکن است یک جاهایی به دلیل انسان بودنشان خطا کنند فکر می کنند ساخت این ویروس کار بشر است اما شیوع جهانی اش حاصل یک اشتباه ناخواسته بوده.
این وسط یک عده هم مثل زن ترومن، علی رغم این که فهمیده اند اوضاع از کنترل خارج شده است، ترجیح می دهند بدون فکر به موقعیت بغرنجی که در آن گرفتارند همچنان بازیگر بمانند و به منافع خود فکر کنند و برای قهوه ای بی خاصیت، تبلیغ نامحسوس پخش کنند! (مثل هنر پیشه هایی که برای عرق کوفت و زهرمار گیاهی ضد کورونا تبلیغ می کردند!)
این ویروس کورونا هر چه باشد، چه طراحی شده توسط انسان و چه طبیعت، روال عادی زندگی همه را بر هم زده و تمام ترسها و تمایلات فروخفته ما را آشکار کرده است. هر کسی با کنار گذاشتن نقابهای روزمره و نقشهای تعریف شده ی همیشگی با زندگی و خود واقعی اش که پشت کار و روابط اجتماعی پنهانش کرده بود مواجه شده است.
زن و شوهرهایی که تا دیروز با لبخندی تصنعی کنار هم زندگی می کردند در قرنطینه بارها مثل سگ و گربه به جان هم افتاده‌اند، آدمهای مجردی که تا دیروز حس تنهایی شان را پشت حاضر شدن مکرر در جمع‌های دوستانه یا رفتن به سر کار پنهان می کردند، این روزها افسردگی و حال بد را تجربه می کنند، آنهایی که روزمرگی و کار سبب شده بود فراموش کنند که چقدر همراهان خوبی دارند، با احساس مهر همراهانشان و رویارویی چهره در چهره مرگ بیشتر احساس خوشبختی می کنند و از زندگی لذت می برند.
خلاصه که از این پس زندگی ما به روزهای قبل و بعد کورونا تقسیم خواهد شد، حتی کتابها و فیلمها مفاهیم دیگری خواهند داشت، خرید کردن مثل قبل و خیلی از صحنه های فیلم ها به رویا می ماند و عشقهایی که در این روزهای کورونایی همچنان ماندگار باشند، مثل عشق سالهای وبا ارزشمند خواهند بود.
#ارغوان_اشترانی
١٣٩٩/٠١/٠٧

#کوروناویروس #کروناویروس #کوروناویروس #کروناویروس #قرنطینهخانگی #قرنطینهکرونا #قرنطینه  #کورونا #کرونا

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 12)

امروز رامین حسین پناهی و زانیار و لقمان مرادی اعدام شدند، زانیار و لقمان پسران اقبال مرادی بودند که به کردستان عراق پناهنده شده بود، دستگیر شدند تا طعمه ترور پدر شوند و بعد از انجام بهینه ی عملیات به طناب دار سپرده شدند

حالم خوب نیست رویا جان فقط همین

هجدهم شهریور نود و هفت اوایل بامداد

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 11)

رویا جان، امروز هم یک حکایت تلخ تنم را لرزاند، مردی برایم روایت کرد که انگشتی که با آن تار می زده و به همین دلیل ناخنش بلند بوده در زندان مشهد شکسته اند، بعد هم در اثر عدم رسیدگی احساسش را از دست داده و بعد از بیست سال ساز زدن و شاگرد داشتن ساز را بوسیده و کنار گذاشته است، کاش می دانستم بر کدامین درد جاری در این خاک ملخ زده باید بگریم، بغض برای آن مرد و نگرانی برای انگشتان تو و دیگران، امانم را بریده است

هفدهم شهریور نود و هفت

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 10)

رویای_آزادی

زن، دفتری را که خریده بود پس آورد، کارمندم عصبانی شده بود و با یک لحن شاکی به او گفت: « نمی دونم، خانم اشترانی، جنس فروخته شده رو بی دلیل پس می گیریم؟»

گفتم: «چرا نمی گیریم؟ اگه امروز برده باشه با کمال میل پس می گیریم.».

یاد #نازلی_پرتوی افتاده بودم، #زندانی_سیاسی اوایل انقلاب که سالها بیشتر از حکم تعیین شده برایش، حبس کشید و اولین روزی که از زندان آزاد شده بود، رفته بود مغازه و جنسی خریده و پس داده بود تا #آزادی را باور کند.

شانزدهم شهوریور نود و هفت

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 9)

دیروز آرایشگاه بودم رفیق جان، دلم پر کشیده بود تا تبریز، اوین و هر جا زنی به جرم بیان عقیده اش در زندان است، نوجوان که بودم بابا دید خوبی نسبت به آرایشگرها نداشت، می گفت شغلی نیست که بشود در آن به مردم خدمت کرد یک دکتر ممکن است بیماری فقیر را رایگان مداوا کند، یک معلم ممکن است به بچه های بی بضاعت رایگان تدریس کند ولی چه کار خیری ممکن است از یک آرایشگر بر بیاید؟ کمی فکر کردم و گفتم من اگر آرایشگر بودم ماهی یک روز می رفتم زندان و برای زنهای زندانی به رایگان آرایشگری می کردم، توی آرایشگاه به این فکر می کردم که شاید می شد به این بهانه، تو و نسرین و گلرخ را ببینم و از عطرتان مست شوم

آیندگان خواهند فهمید که ایران چه گلستانی است و عطر گل چگونه هیولاها را به خودزنی می کشاند

پانزدهم شهریور نود و هفت

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 8)

حیف شد، من و تو و هشتاد ملیون آدم دیگر یک فرصت کوتاه برای تجربه ی زیستن داشتیم که آن فرصت در این جبر جغرافیایی و زمانی تلف شد، به این خاک دوست داشتنی که فکر می کنم همه مان را می بینم که در انوبوسی سواریم که به سرعت به سمت ته دره پیش می رود، می توانم خود را از اتوبوس بیرون پرت کنم، می شود آواره وطن شوم و دست کم گاهی زندگی کنم ولی با غم انسانهای مانده در اتوبوس که دیر یا زود درسقوط و انفجار اتوبوس خواهند سوخت چه کنم؟ با غم غریب کودک زباله گرد که گوشش را مامورین شهرداری با کانذ بریده اند چه کنم؟
 
دوازدهم شهریور نود و هفت

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 7)

امیر مهدی ژوله هشتک #من_و_سانسورچی به راه انداخته، من به شخصه سه تا پست نوشتم با این هشتک، تو خودت تمام قد از این جامعه لعنتی سانسور شدی، قیمت همه چیز گران شده و مداد رنگی از کیفهای بچه ها سانسور خواهدشد، آدم فکرمیکند اینهمه فشار بالاخره فوران ایجاد میکند، اما مثل اینکه ما همگی قورباغه ایم، چون قورباغه را در آبجوشکه بیندازی بلافاصله بیرون میپرد اما دمای آب را که کم کم بالا ببری توی آب میماند تاپخته شود

دهم شهریور نود و هفت - شنبه

 

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره6)

«ابلها مردا

عدوی تو نیست او

انکار تو است»

او شعله است

زبانه میکشد

و شعله ها برمی افروزد

این خاک ملخ زده هنوز

عطرآگین عطر ستاره هاست

#ارغوان_اشترانی 

----------------

رویاجان، این چند سطر را در مورد قاسم شعله سعدی نوشتم، نمیدانم میدانی یا نه، چند روز پیش با پابند بردندش به زندان و امروز به بخش سارقین انتقالش داده اند، گفتم اینجا بنویسمش به عنوان سخن امروزم باتو، چرا که در مورد تو نیز صدق میکند

هشتم شهریور نود و هفت

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 5)

هنوز نگفتمت که چرا هر روز می آیم اینجا و یک کامنت می گذارم؟

کامنتهایی که شاید هرگز نخوانیشان؟

شاید آزاد که شدی اینستاگرام از مد افتاده باشد، شاید فیلتر کنند این برنامه را از همه چیز ترسان خدانترس...

اما این یک تلاش کوچک است گکه بدانی یادت و آیین قهرمانی ات، این بیرون، در هوای زندانگون وطنت زنده است، یک دیوانگی محض است می دانم، اما ما دیوانه هاییم که وطن را وطن خواهم کرد...

رویایم، رویای تو رویای میلیونها زن است و اگر رویاهایمان به هم گره بخورد آزادی بر آسمان ایران خواهد بارید... صبور باش رویایم

چهارشنبه 07/06/1397

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 4)

رویاجان،هرچقدرهم جایت بدباشد ازشنیدن اراجیف این و اون راحتی،منظورم از اون رهبر دیکتاتورکره شمالی نیست گرچه شاید به مراتب از او بدتر باشد! یک بابایی هم امروز تو صحن مجلس قسم میخورد به خدا که ما بحران نداریم! جنسی که تا دوماه پیش تو مغازه پنجاه هزار تومن میفروختم را دیروز هشتاد هزار تومن خریدم، ما مغازه کتاب و نوشت افزار داریم، هرکس که میآید و خرید میکند قیمت را که میشنود انگار دستانش میسوزد و من به جای خوشحال شدن از فروش قلبم از رنج تیر میکشد، اگر این اسمش بحران نیست پس چیست؟ راستی یادم باشد فردا از موسیقی با تو حرف بزنم

٠۶/٠۶/١٣٩٧سه شنبه

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 3)

امروز جور دیگری در ذهنم بودی،به این فکر میکردم که چند نفربه بودن تو این بیرون وابسته اند، بدون تو چه میکنند؟ قدمیکشند یا خرد میشوند؟ یک فیلم مستند را هم آخر شب دیدم، در مورد جنگ جهانی و به اسارت گرفته شدن ژنرال دوگل بود، میگفت ژنرال دوگل بارها تلاش کرد که از زندان نازیها بگریزد چون اعتقاد داشت زندانی ای در دست دشمن بودن بیفایده است، پس برای یک جنگجو، فرار از دست زندانبانش یک وظیفه است، او بیرون زندان میتواند آنها را به خاک سیاه بنشاند ولی در زندان کار زیادی از دستش برنمی آید، همان موقع به تو فکر کردم، کاش میتوانستیم باهم گپ بزنیم و راجع به مسائل مختلف نظر هم را بشنویم و بیاموزیم

راستی پریشب سوم شهریور بود نه چهارم، تاریخ را اشتباه زده ام.

دوشنبه1397/06/05

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره ٢)

تمام جمعه را تنها بودم و مدامباخودم فکرمیکردم که رویا آنجاکتاب دارد که بخواند؟ کاغذ و قلم دارد که بنویسد؟ همسلولیهایش چه کسانی هستند؟ کلی ترانه نوشتم دردفترم، آخر  ترانه از بر بودن خیلی خوب است رویا جان، برای روزهایی که تو این خاک ملخزده، با این تفاسیری که ساخته اند، برای هرکس ممکن است که پیش بیایدو میتواند زمان کشدار بدطعم را کوتاهترکند، در خیلی از ترانه ها تو را میدیدم و خودم را که زندان به وسعت ایرانم هردقیقه کوچک و کوچکتر میشود تاکنار تو و با تو خفه شوم و نگاه منتظرم جان بدهد به لحظه هایت رفیق جان...

رویاجان، به گمانم بادیدن لبخند با دستان دربندت، در من یک بذر نوظهور دیوانگی تولد یافته است که دوستش دارم و دلم میخواهد به ثمر نشستنش را ببینم، آیا خواهم توانست؟

شنبه1397/06/04

نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره )

نه من تو را میشناسم و نه تو مرا، اما اشکهایم بیوقفه میچکند، تو رویای تمامی زنان آزاده ی ایران زمینی، غمگینم، مانندروزیکه قلب مهربان دخترجوان عبدال فتاح سلطانی کم آورد، این زندان لعنتی بی سربلندی و زندان لعنتی تو باسربلندت، آه رویا، رویا...رویا، کاش جمله ای بودوکلمه ای که بشود نوشت، تاریخ چگونه به قضاوت خواهدنشست این بیعدالتی و قساوت را، دخترچشم سیاه مشرقی، برق چشمانت چه وقت وچه سان زبانه میکشدکه از تبریز را تاتهران به آتش کشد؟

٣/۶/١٣٩٧

نامه‌ي سرگشاده‌ي ارغوان اشتراني به خانم دكتر ش.ح

پيش نوشت:

-       حرف من رو بشناس و از خودت فقط یک طبیب بساز نه یک طبیب سیاسی. طب رو با سیاست مخلوط نکن آلنی.

-       یک طبیب پیش از این که طبیب باشه یک انسانه و در شرایط کنونی ما یک نوع انسان بیشتر وجود نداره و اون هم انسان سیاسیه...

درود بر شما سر كار خانم دكتر ش. ح، فرهيخته‌ي مشغول به كار در بيمارستان امام خميني:

ديالوگي كه در بالا نوشته‌ام، از يكي از كتابهاي محبوب من است. آتش بدون دود نادر ابراهيمي را بخوانيد. اين كتاب را كه خواندم فهميدم ديگر حق ندارم بگويم من با سياست كاري ندارم چون چنين حرفي اعتراف به اين است كه من انسان نيستم، يك كثافت ترسوي بزدل خودخواه هستم كه جز به دست آوردن چند پاپاسي بي ارزش فكر و انديشه اي در سر ندارد.

خانم دكتر ش.ح بهتر است اول بدانيم سياست چيست و بعد ادامه دهيم، سياست در معناي عام هر گونه راهكرد و خط مشي براي بهبود بخشيدن در امور، چه شخصي و چه اجتماعي است و در معناي خاص هر گونه عمل يا خط مشي اي است كه توجه و رويكرد آن بهبود بخشيدن به فعاليتهاي دولت و حكومت باشد،  بنا براين خانم دكتر ش.ح، در مملكتي مي‌شود با سياست كاري نداشت و همچنان انسان ماند كه هيچ گرسنه‌اي وجود نداشته باشد، كه جمجه‌ي هيچ كارگري به خاطر دستفروشي به ضرب چوب و چماق مامورين شهرداري له نشده باشد، كه كارخانه‌هاي آجر پزي‌اش به خاطر قطع ناگهاني يارانه‌هاي گاز تعطيل نشده باشد و هزاران هموطن كرد زبانمان با اين ناامني‌هاي داعش، آواره‌ي كردستان عراق نشده باشند براي كارگري، كه هيچ كارگر بيچاره‌اي مقابل وزارتخانه‌هايش خودسوزي نكرده باشد، كه هيچ مجرم اسيد پاشي ول ول نچرخد توي اجتماع، كه ديوارهاي سفارتخانه‌هايش محل جولان پاركور پرستان خشونت طلب نشده باشد، كه حكومتش توانسته باشد حداقل‌ها را براي تمامي افراد جامعه فراهم كند.

مي‌فهمي خانم دكتر، مي داني چه مي‌گويم؟ اصلا روزنامه مي‌خواني؟ خبر مي‌بيني يا سرگرم سريالهاي سخيف فارسي واني؟

خانم دكتر ش.ح، من با وزير بهداشت و درمان كاري ندارم. با رياست بيمارستان امام خميني هم كاري ندارم كه يحتمل گماشته‌ِي سرسپرده‌اي بيش نيست، روي سخن من با شماست. فقط با شما.

شايد هم بهانه بياوري كه عالي پيام از نظر تو مسئله‌ي مهمي نداشته كه رسيدگي نكرده‌اي، فقط مي‌خواهم اين را بداني كه اعتراف به اين كه از سياست چيزي حاليت نمي‌شود اعتراف به انسان نبودنت است. مي‌خواهم بفهمي كه چنين حرفي نه تنها به مقام انساني تو بلكه به مقام انساني تمام پزشكها آسيب مي‌رساند.

خواهر من، برادران من و پدر من پزشك هستند و اگر احتمال اين را مي‌دادند كه حتي به جرم رسيدگي به يك زنداني سياسي برايشان حكم اعداد هم صادر كنند، باز هم محال بود با عدم رسيدگي مقام انساني خود را غرقه در كثافت كنند.

خانم دكتر ش.ح! يك ديالوگ كودكانه از زمان كودكي بدجور به يادم مانده است كه براي شما بازگو مي‌كنم:

بامبي از پدرش مي‌پرسد: «پدر؟ قهرمانها از هيچ چيز نمي‌ترسند؟»

پدرش جواب مي دهد: «چرا پسرم، قهرمانها هم از خيلي چيزها مي‌ترسند، مثل تمام مردم، اما فرقشان با مردم عادي اين است كه ترس باعث نمي‌شود از انجام كاري كه مي دانند درست است سر باز زنند.»

لطفا حتي اگر ترسيده ايد، حتي اگر در جغرافيايي زاده شده‌ايم كه انسان ماندنمان نيازمند بذل شجاعت است، به خودمان بياييم، بايد كه انسان بمانيم...

 

يك دعوت شده به سكوت كه نمي‌تواند ساكت بماند:

ارغوان اشتراني                       

اندازه ی کوله‌ی آدمها

خیلی وقته که فکرم رو مشغول کرده...

اندازه‌ی کوله‌ی آدمها...

آدمهای معدودی رو دیدم که اغلب کیفهای بزرگی حمل می کنند. توی کیفشون هم همه چیز از جون مرغ تا شیر آدمیزاد پیدا می‌شه... چرا این آدمها به چنین رنجی تن می دن؟

شاید چون خیلی تنهان. شاید چون خیلی بی اعتمادند. شاید چون خیلی مغرورند و خیلی بی تکیه گاهی کشیدند. شاید چون دوست ندارند برای گرفتن هیچ چیزی محتاج کسی باشند و از کسی کمک بخوان...

شاید چون هر روز که از خونه بیرون می‌زنن بیشتر از آدمهای دیگه برگشتشون به خونه طول می‌کشه...

نمی دونم... ولی به هر حال... وقتی بعضی آدما رو با کوله‌های بزرگ می‌بینم بدجور دلم می‌گیره....

معشوق من...

معشوق من

با تو به هیچ کجا نخواهم آمد

اینجا گربه ایست محتاج من

بگو چگونه حرف رفتن می‌زنی

وقتی با خبری که شبها

برادران وزارت عشق

با صدای من به خواب می روند

آنهنگام که باتو

عاشقانه ی فروغ می‌خوانم

اصلا فکرت چگونه به رفتن است

وقتی از گامهامان در مسیر ترقی خواهی،باخبری

زمانیکه میدانی در این خاک ماندن هر سال

پانصدوچهل هزار تومان از پولهای مسروقه ات را باز میگرداند

و یا شجاعت بازخرید اوراق مشارکت دولتی و خرید دلار

مشتی اساسی است بر پالان خر

معشوق من

ما در این مسیر تنها نیستیم

همراهانمان هزاران مرد کُردند

که شناسنامه ی دخترانشان را به فاطمه میگیرند

و در دل روژانند دلبرکانشان

و هزاران زن تهرانی

که پرچم های اعتراضشان

کاکل های مش کرده و شلوارهای پاره ایست

که همجنسان سیاه پوش چون شلوارهایشان را

غرق خشم میکند

و حتی ته کوچه‌های بن بست سیگار می‌کشند

و اینجا پر است از بچه‌های معصوم لواشک فروش در مترو

که وقتی اجناسشان را به جرم ندادن مالیات می‌گیرند

به اشکی سوزناک، همه را به لعنت دولت وا می‌دارند

باورت نمی‌شود اما زنها

از این که بی‌حیا شوند نمی‌ترسند

و کلم به سری را که در شلوغی مترو

به کابین راننده خزیده است، مادر فلان خطاب میکنند

من، حتی مردی را می شناسم

که جریمه‌هایش را  پاره می‌کند

و هنگام فروش ماشینش

با پرداخت جریمه های یکجای دو برابر شده

پاره می شود

اینجا پر است از مردمان هوشمندی

که برای ضرر زدن به نظام

بنزین مانده در کارتهای سوختشان را مصرف نمی‌کنند

و بنزین آزاد هفتصد تومانی می خرند

تا وقت از راه رسیدن بنزین هزار تومانی

بنزین چهارصدتومانی در خورجین داشته باشند

معشوق من

اینجا تمامی مردم

به وقت قضای حاجت

مبارزان سیاسی‌اند

و هنوز با گرانی دلار و ابسولوت و نایابی سیگار بی برچسب

با عرق سگی و سیگار برچسبدار،

 مست می‌کنند

و نا مرغوبی عرق و سیگار را

با خمیر چیپس و ماست موسیر

به عنوان والاترین اقدام سیاسی

قِی می‌کنند

مبارزات سیاسی مردم، بی محاباست!

باور کن رفیق

اینجا یک مستراح عمومی است

با مردم و سیاستمدارانی

که به اسهالی تاریخی، دچارند

کتاب 1984- نوشته‌ی جرج اورول- ترجمه صالح حسینی

 یک حکومت دیکتاتوری مردم را به وضعیتی دچار کرده که هیچ خاطره‌ای از گذشته ندارند. در این جامعه‌ی دیکتاتوری عشق ممنوع است و آدمها با تله اسکرین ها در کنترل همیشگی‌ به سر می‌برند و خلاف مصالح حذب (قدرت حاکمه) اندیشیدن و یا حتی احساس تنفر داشتن نسبت به ناظم بزرگ جرم است و افرادی که توسط جاسوسها یا تله‌اسکرین‌ها به عنوان مجرم اندیشه کشف یا شناخته شوند به وزارت عشق فرا خوانده می‌شوند و با انواع اسبابهای شکنجه تادیب می‌شوند و مخالفان سرسخت تبخیر می‌شوند و به لایه‌های فوقانی جو فرستاده می‌شوند و دیگر هیچ کس هیچ نشان یا خاطره‌ای از آنها در ذهن نخواهد داشت. در این میان تنها یک نفر وجود دارد که به فراموشی دچار نیست که راوی سوم شخص داستان بجز تخطی‌های جزئی ورود به دانای کل تمام روایت را معطوف به ذهن این فرد به تصویر می‌کشد:

«معلوم شد تظاهرات دیگری به خاطر تشکر از ناظم کبیر به خاطر بالا بردن سهمیه‌ی شکلات تا 20 گرم در هفته در جریان بوده است. با خود اندیشید که همین دیروز بود که اعلام شد سهمیه‌ی شکلات به 20 گرم در هفته تقلیل می‌یابد. آیا امکان داشت که تنها به فاصله‌ی 24 ساعت بتوانند این را فرو ببرند؟ آری آن را فرو می دادند. پارسونز به سادگی آن را فرو می‌داد. به سادگی و حماقت یک حیوان. آن موجود بی چشم در میز دیگر آن را با تعصب و دلدادگی فرو می‌داد. با میلی سرکش برای لو دادن هر کسی که می‌گفت هفته‌ی گذشته سهمیه‌ی شکلات 30 گرم بوده است.

آمار افسانه ای همچنان از تله اسکرین بیرون می‌ریخت. در مقام قیاس با سال گذشته، غذای بیشتر، لباس بیشتر، خانه‌ی بیشتر، سوخت بیشتر، کتاب بیشتر، همه چیز بیشتر شده بود الا مرض و جنایت و جنون.»

وینسون اسمیت از قانون وضع شده توسط حکومت مطلقه سرپیچی می کند و دل به عشق زنی به نام جولیا می‌بندد و سرانجام توسط وزارت عشق به خاطر این عاشقی و نیز به یاد داشتن گذشته‌ای که همه از یاد برده‌اند دستگیر می‌شود و خوانش باقی داستان را به شما می‌سپارم و فقط همین را اضافه می‌کنم که پایان شوم کتاب با پیروزی حکومت دیکتاتوری بر یگانه آگاه شهر رقم می‌خورد...

در این داستان اورول یک حکومت توتالیتر را ترسیم می‌کند. حکومت توتالیتر یک دیکتاتوری ساده نیست. تفاوت حکومت توتالیتر با یک حکومت دیکتاتوری ساده در این است که یک حکومت دیکتاتوری تنها از مردم سکوت مطالبه می‌کند و برایش کافی است که مردم مقابل خودکامه گی‌اش اقدامات براندازانه اتخاذ نکنند اما یک حکومت توتالیتر علاوه بر سکوت از مردم انتظار تشویق و ابراز علاقمندی به خویش را نیز مطالبه می‌کند. از این رو به انواع روشها از قبیل شستشوی مغزی از تله اسکرین‌ها و فریب، سعی خود را در اضمحلال هویت اشخاص و تبدیل آنها به غیر خود مبذول می‌دارد. غیر خودی که یا آگاهانه به طمع مقام یا ثروت به ستایش نظام ظلم برخاسته و یا ناآگاهانه چنان با فریبهای تله‌اسکرین ها بازی خورده است که مبدل به مبلغ نظام سلطه شده است.

اورول که پیش از این رمان با داستان قلعه‌ی حیوانات حکومتهای شعارزده و مقدس معابانه که آرمانهای مطلوب توده را دستمایه‌ای برای به دست گرفتن حکومت و چپاول هرچه بیشتر آنها قرار می‌دهند، به سخره گرفته بود، در این داستان ترسیم فساد یک حکومت توتالیتر را چنان متبحرانه انجام می دهد که تمام بازیهای حکومتهای توتالیتر برای کسانی که تنها یک بار 1984 را خوانده باشند رنگ می‌بازد و مخاطبان این کتاب در صورت سر و کار داشتن با چنین نظامی لااقل تا زمانی که به اتاق 101 فرا خوانده نشوند، قادر خواهند بود حافظه‌ی تاریخی خود را حفظ کنند و فریب خورده‌ی بازیهای قدرت حاکمه نشوند.

یکی از زیباترین قسمتهای داستان زمانی است که وینستون اسمیت در وزارت عشق تحت شکنجه قرار دارد. او می داند که به چیزهایی که از او می‌خواهند اعتراف خواهد کرد و هویت خویش را از دست خواهد داد اما هر روز به خود می گوید هنوز تحمل درد از حد توانم خارج نیست و تا زمانی که چنین نشود مقاومت خواهم کرد تا لااقل پیش وجدان خود شرمگین نباشم...

 

دیدار امروز من با رابین هود...

 امروز به علت بارندگی در ناحیه تهرانپارس ترافیک وحشتناکی بود به طوریکه مسیری که هر روز تو پنج دقیقه می رم، از ساعت 9 تا 10: 10 شب طول کشید. وقتی بالاخره بعد از حدود یک ساعت ماندن در ترافیک به کوچه‌ای رسیدم که باید سمت چپ می‌رفتم تا به خونه برسم، دیدم پلیس ظاهرا محترمی راه رو بسته و می گه باید فقط به راست بپیچید، در صورتی که مسیر سمت چپ و رو به رو هم باز بود!!!

وقتی به آقا گفتم که خونه‌م بالاست و نمی تونم تو این ترافیک برم پایین و دوباره 2 ساعت تو ترافیک بمونم، گفت که شده تا صبح نگهت دارم، نمی‌ذارم بپیچی به چپ. من رو هم که می شناسید، شده تا صبح بایستم زیر بار حرف زور نمی‌رم...

من ایستادم و پلیس مکرر می گفت برو به راست و من می گفتم نمی تونم، موبایلم رو هم نبرده بودم و احتمال می‌دادم تا همین حالاش هم، به همین دلیل برای اطرافیانم نگرانی درست کرده باشم... پلیس تهدید می کرد که پلاک ماشینت رو می کنم و بالاخره شروع کرد به مشت کوبیدن روی ماشین من... بالاخره یه مرد پیدا شد که سرش رو از شیشه کرد بیرون و فحش رو کشید به آقای پلیس و بهش می گفت، لشت رو از سر راش بکش کنار، بذار بره خونه... تا قبل از این آقا، باقی آقایون شجاع دل که رد می شدند، می گفتند، حالا برو پایین، یه وقت پلاکت رو بکنه برات دردسر می شه، یا آروم می گفتند اینا بی شعورند، همینن دیگه، نمی‌فهمن یه زن رو این وقت شب نباید زا به راه کنن...

خلاصه بعد از فحش دادن رابین‌هود، باقی مردم هم دستاشون رو گذاشتن رو بوق و بالاخره پلیس از جلوی من کنار رفت و من پیچیدم سمت خونه...

تازه می گن تو نیروی انتظامی، پلیس راهنمایی رانندگی بهترینشونه...

حالا خدا می‌دونه، فردا که بشه و یه دفترچه‌ی ثبت جریمه بدن، آقای پلیس متعهد و مهربون، چند تا برگه ش رو با شماره ماشین من، یا شماره ماشین آقای رابین هود سیاه می کنه، البته پلیسی که من دیدم کاغذ و قلم نداشت و حکما ابزاری که من و شما ازش برای ثبت شماره یا چیزهای دیگه در هنگام فقدان کاغذ و قلم استفاده می‌کنیم، هرگز در اختیارش نبوده و نیست و نخواهد بود.

این مطلب رو به اشتراک بگذارید. نه به خاطر رسوا کردن کسی یا چیزی، که به قول نادر ابراهیمی، فقط احمقها از چیزی که همه مي‌دونن حرف می‌زنن، این مطلب رو به اشتراک بذارید نه به خاطر من، به خاطر خودتون، به خاطر اون یه دونه مرد شجاع بین اون همه رهگذر بی عار و به خاطر این که شاید با خوندن این مطلب، ایستادگی در برابر ظلم و حرف غیر منطقی توی همه مون افزایش پیدا کنه...

نبرد نابرابری است زن بودن...

ستایش کوچکم، نبرد نابرابری است زن بودن...

از کودکستان که به خانه می‌آیی، می‌گویی پسرها می‌گویند باید دامن بپوشی و از من می‌خواهی برای این که مسخره‌ات نکنند، دامن پایت کنم و من در فکر فرو می‌روم و روزهای کودکی‌ام را به یاد می‌آورم. روزهایی که در آن پسرها شیر بودند و دخترها محکوم به موش بودن. یادم می‌آید قلدری‌های پسرها را که حرفشان این بود که ما دخترهای کودکستانی، به جرم دختر بودن باید ساکت باشیم و آنها قربان باشند و از همان روزها یک چرا و یک طغیان مرا وارد نبرد بی پایان بی دلیلی کرد. نبرد بی پایان اثبات این که من مجرم نیستم، من ناتوان نیستم، من... فقط یک زنم...

تو هم این روزها در چنین نبرد بی‌دلیلی به مهدکودک می‌روی و می‌آیی و تازه این، اول راه است.

کم‌کم بزرگ می‌شوی. می‌بینی که پسرها حق دارند به تو متلک بگویند و تو باید جواب ندهی. می‌بینی که پسرها حق دارند شب دیر به خانه بیایند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند با یک کش چند متری میان زمین و هوا تاب بخورند و از فرط شادی و هیجان هوار بکشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها وسط چله‌ی تابستان حق دارند با آستین کوتاه بگردند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند هنگام ازدواج باکره نباشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند بلند بلند بخندند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند خانه‌ی مجردی داشته باشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند ماشین بابایشان را بدون گواهینامه سوار شوند و دخترها حتی با گواهینامه هم نه. می‌بینی که پسرها حق دارند وقتی عصبانی می‌شوند فحش دهند و قضاوت به رجاله بودن نشوند و دخترها نه...

خب قضیه این است که یا آن روزها من زنده‌ام و برخی از این نه‌ها را می‌توانم برایت تبدیل به آری کنم و یا نیستم و تو جانوری هستی شبیه خودم که نه سرش نمی‌شود.

روی دنده‌ی لج می‌افتی و یک ماشین برای خودت می‌خری و تازه می‌بینی چه خبر است!!! کم‌کم یاد می‌گیری که به راننده‌های بی‌ادب حالی کنی که توی کل‌کل محال است کم بیاوری.

کمی بزرگتر که می‌شوی، صبور و آرام می‌شوی و فکر می‌کنی با نگاهت می‌توانی جهان را تغییر دهی. فرض کن که مثل من بنویسی و فکر کنی که با نوشته‌هایت می‌توانی بشر را شده چند قدم به جهان برابر نزدیک کنی. دلت را خوش می‌کنی به مردهایی که اطرافت هستند و شعار برابری زن و مرد سر می‌دهند و فکر می‌کنی همرزمانی داری که نبردشان دیگر نبرد نابرابر نیست.

رفتار توهین آمیز و تحقیر آمیز نامردهای کوچه و بازار را با دل خوش کردن به آشنایانت تاب می‌آوری و ادامه می‌دهی، بی بغض و پرامید و با تکیه به مردهایی که دوستشان داری به خودت می‌گویی بله سخت است، ولی نبرد نابرابری نیست زن بودن...

و چقدر دردناک است که باید بگویم، روزهایی هست که در این نبرد نابرابر کمرت می‌شکند، روزهایی که یکی از همراهانت که محتمل است از همه برایت مهمتر باشد و تو فکر می‌کنی از تمام آدمهای جهان برایش مهمتری، در یک لحظه که از دست اشتباه کوچک تو  عصبانی است می‌گوید: «هی می‌خواهی خودت را فریب بدهی که قدیمی‌ها این حرفهایی که در مورد زن گفته‌اند بیخود بوده، اما بالاخره زنها کارهایی می‌کنند که می‌فهمی راست گفته‌اند قدیمی‌ها...»

تو ساکت می‌شوی و تلخند می‌زنی و می‌فهمی نبرد نابرابری است، زن بودن...

پی نوشت: این نوشته مربوط به قبل است. سرجدتان کسی نگران احوالات ما نشود.

آخرین سنگر سکوته...

این روزا گوزنو سر نمی بُرن

می‌شکنن شاخشو می‌فرستن تو باغ...

زنان ونوسی مردان مریخی ساخته ی کاظم راست گفتار

وقتی چنین فیلمی در سینمای ایران ساخته می شه باید گریست؟

یا این که باید گفت اساسا چیزی به نام سینما در ایران نیست؟

باید به کسانی که اسم خودشونو فیلمنامه نویس و کارگردان این کار گذاشتند خندید؟

یا این که اساسا باید به سینمای ایران....

گاهي فكر مي‌كنم چه زود، درون آدم براي بعضي از آدمها، بي اون كه بخواد نامرئي مي‌شه...

گاهي فكر مي‌كنم چه دير، درون بعضي از آدمها براي آدم، بي اون كه بخوان مرئي مي‌شه...

گاهي فكر مي‌كنم چه زود، بعضي از آدمها پيماني رو كه با آدم دارند، از ياد مي‌برند...

گاهي فكر مي‌كنم چه دير، آدم پيماني رو كه با بعضي از آدم ها داره، از ياد مي‌بره...

نقد و بررسي پايان نامه كاري از حامد كلاهداري

داستان پسر دانشجويي است كه مي خواهد پايان نامه اش را به دست استادش برساند و نقش او را حامد كميلي بر عهده دارد. حامد كميلي با ابروهايي به شدت برداشته شده، معترض به نتيجه‌ي انتخابات است و از شلوغيهاي معترضين خوشحال است. او كه دير به استاد مي‌رسد، به همراه نامزدش و دوستش و نامزد دوستش دست به تعقيب طولاني استاد مي زنند و بالاخره بعد از حداقل هفت هشت ساعت تعقيب، ميبينند كه استادشان به همراه خانمي به خانه اي وارد  مي شوند. اين دو دانشجو در مي زنند و وارد خانه مي شوند. در، خانه بي آنكه بخواهند متوجه مي شوند كه خانه محل مخابره‌ي پيامها و فيلمهاي اعتراض به خارج از كشور است. آنها از خانه مي گريزند و تحت تعقيب عمال رسانه‌هاي بيگانه قرار مي گيرند. از سويي يكي از بسيجيان مخلص حكومت اسلامي در بين عمال بيگانه رسوخ كرده و وقتي مي بيند اين دو جوان بيگناه قصد فرار دارند به آنها كمك مي كند. برادران وزارت اطلاعات او را توبيخ مي كنند كه نبايد مداخله مي كرده و نبايد باعث شود جايگاهش فاش شود اما اين جوان كه نمي تواند از جان اين 4 بيگناه بگذرد و مي داند عمال بيگانه در صدد كشتن آنها هستند، از دست اطلاعاتي ها فرار مي كند و به كمك جوانها مي شتابد ولي بسيار ناموفق ظاهر مي شود و محمد حاتمي كه آرنولد را لوله كرده و گذاشته تو جيب پشت شلوارش، از تمامي سوءقصدهاي او جان سالم به در مي برد و جوانها را يكي يكي مي‌كشد. اولين كسي كه كشته مي شود ترانه، نامزد حامد كميلي است. دومين نفر دوست حامد كميلي است و آذر، نامزد دوست حامد كميلي به همراه او فرار مي‌كند. حامد كميلي به يكي از دوستانش كه اتفاقا آدم احمق و خالي بندي است پناه مي‌برد كه نقش او را خود حامد كلاهداري به خوبي ايفا مي كند. اين رفيق ناشفيق خائن نادان، جاي دوستش را به دشمنش  لو مي دهد و سبب كشته شدن آذر مي شود.

همانطور كه از خلاصه ي داستان پيداست، قصه، چفت و بست درستي ندارد. تعقيب استاد براي رساندن پايان نامه آن هم از صبح تا شب، اصلا منطق ندارد و محمل خوبي براي روايت نيست. فيلمنامه‌اي كه ضعيف شروع شده، ضعيف هم به پايان مي‌رسد و آذر دچار جنون آني مي شود تا سر و ته فيلم هم بيايد. ديالوگها به قدري ضعيف نوشته شده كه طبعا وقتي حامد كميلي با مواجه شدن با جسد نامزدش با لحني خنثي و شوخ گفت: «ترانه مرد؟» تمام سالن زير خنده زدند.

حامد كميلي وقتي توسط بسيجي زنداني است و مرد بسيجي، دكتر را بالاي سر ترانه برده است، مثل بچه‌هاي خوب پشت در، ساكت است تا ديالوگهاي داريوش ارجمند تمام شود و بعد داد و بيداد مي كند كه در را باز كن. چرا ما رو زنداني كردي!!

شايد تنها نماي قابل توجه و خوب اثر در همين صحنه اتفاق افتاده باشد. نماي شيشه‌اي كه روي آن دو سوراخ گلوله است. حامد كميلي و بسيجي و آذر پشت شيشه، فلو ديده مي‌شوند و از ميان سوراخ، ترانه و دكتر كه تير خورده و كشته شده‌اند، فوكوس ديده مي‌شوند.

گريم كار كه شاهكار است. جوان بسيجي يك لنز تابلوي رنگي دارد كه معلوم نيست لزومش در كل كار چه بوده و بنده به هيچ وجه نمي‌فهمم كه اگر اين جوان بسيجي كمتر قرطي و خوشگل بود، چه صدمه‌اي به بدنه‌ي روايت وارد مي‌شد. چسب سبيلهاي كاراكترها هم، به قدري از حاشيه‌ي سبيلشان بيرون زده كه كم مانده تا زير چشمشان برق ايجاد كند.

راكورد كار كه اساسا در جاهاي معدودي حفظ شده. در اين فيلم حتي مرده‌ها مي‌توانند در كسري از ثانيه جابجا شوند. در نماي باز وقتي تير مي خورند و مي افتند چندين متر با هم فاصله دارند و در نماي بسته، بغل به بغل هم افتاده اند.

نورپردازي كار هم مثل باقي اثر شاهكار است. مثلا توي صورت آذر وقتي پشت صندلي كمك راننده در پژو 206 حامد كلاهداري نشسته است، نور تابيده مي شود كه تابلوست منبع نور زير پايش است. حالا لزوم اين نورپردازيهاي بي منطق چيست، بعيد است كسي از دست اندر كاران خود كار هم ايده يا انگيزه‌اي در اين مورد داشته باشد.

در چنين اثر ضعيفي اگر فيلمبرداري خوبي صورت گرفته بود جاي تعجب بود. البته شايد بنده فهم درستي از فيلمبرداري نداشته باشم و فوكوس روي گوش، به جاي فوكوس روي چهره در نماهاي نزديك، از تكنيكهاي ويژه‌ي فيلمبرداري باشد.

ظاهر قضيه اين است كه اين فيلم براي تخطئه‌ي طرفداران موسوي و بالابردن طرفداران رئيس دولت، ساخته شده است و اعتراضات اخير به نتايج انتخابات  را دسيسه‌اي ديده كه توسط بيگانگان رقم خورده است، اما لااقل در همين راستا هم درست عمل نمي‌كند، مثلا آذر كه مدافع آقاي احمدي نژاد است، در بحثي خطاب به ترانه مي گويد: «اعتراض بكنيد ولي قبلش قرصاتونو بخوريد.» و به اين ترتيب توهين مي‌كند و نشان مي‌دهد اهل منطق و بحث مودبانه نيست، درصورتي كه وقتي اين جوانها با اين آرسن لوپن بازي، به اين حقيقت دست يافته‌اند كه دست بيگانگان در كار است، دليلي ندارد توهين كند و مي‌تواند منطقي، ترانه را قانع كند كه در مورد تقلب در انتخابات جوسازي شده است. از سوي ديگر، دوستان اطلاعاتي هستند كه همه به جوان بسيجي نهيب مي زنند كه نبايد براي نجات جوانها مداخله كند و تنها يك نفر در اين سازمان هست كه انساني‌تر فكر مي‌كند و جان اين جوان‌ها برايش مهم است.

آنچه مسلم است در اثري كه قرار است ايدئولوژي يا مطلب خاصي را تبليغ كند، تكنيك و فرم درست بسيار از آثار ديگر مهمتر است، چرا كه اين گونه آثار قرار است، عده‌اي مخالف را با خود همراه كنند و نظرشان را نسبت به موضوع مورد بحث تغيير دهند، حال آنكه يك ملودرام عاشقانه به خودي خود توسط مخاطب پذيرفته است و كافي است داستان از تعليق كافي برخودار باشد تا مطلوب واقع شود.

توجه داشته باشيد كه اين مقاله، يك نقد ساختارگرايانه است و بحث هيچ ربطي به محتواي اثر ندارد.

بارها گفته‌ام كه اساسا ايدئولوژيك بودن هر اثري از جمله فيلم، از بار هنري آن مي‌كاهد و آن را نهايتا در اوج ساختارمندي به يك مقاله‌ي خوب سياسي يا اجتماعي تبديل مي‌كند، ولي اين اثر كه ساختار درست و منطقي‌اي هم ندارد و به لحاظ تكنيكي و هنري هم بسيار ضعيف عمل مي‌كند، هر نوع مخاطبي را از اصول گرا گرفته تا ضد نظام پس مي‌زند.

پي نوشت: جنسيت گرايي تا حدي در جامعه‌ي ما پيش رفته كه نه تنها مغز خيلي از ما رو از نگاه كردن به جنس بالغ مخالف به عنوان يك ماهيت انساني ناتوان كرده، بلكه حتي در فرد كودك و نابالغ هم به دنبال تبادلات جنسي مي‌گرديم و از درك اين كه مجاز نيستيم به پديده‌هاي انساني به عنوان ابژه‌ي جنسي نگاه كنيم عاجز مي‌مونيم. توي چنين جامعه‌اي، بنده عبايي ندارم داد بزنم: بله مردم، من يك عقده‌اي هستم. عقده‌ي ديده شدن به عنوان يك انسان، سالهاست كه در جاي جاي ذهنيتم، رخنه كرده. عقده‌ي بزرگ كردن كودكم در فضايي كه بشه بهش ياد داد، تمام آدمهاي روي كره‌ي زمين، قبل از مرد يا زن بودن (و بدبختانه قبل از پسربچه بودن يا دختربچه بودن)، انسانند و تو بايد ياد بگيري تمام اين انسانها رو صرف نظر از اين كه جنسيتشون موافق توست يا مخالف تو، به خاطر ماهيت انساني‌شون دوست داشته باشي. مادر عزيز مهدي گرامي، حق با شماست، من يك عقده‌اي تمام عيارم...

 http://www.chuchul.blogfa.com/post-32.aspx

 

زمزمه‌ي اين روزها...

اي مفتي شهر از تو بيدارتريم

با اين همه مستي ز تو هشيارتريم

تو خون كسان مي نوشي و ما خون رزان

انصاف بده، كدام خون خوارتريم...

127 ساعت

ديدن اين فيلم واقعا تجربه‌ي شگفت آوريه. فيلم داستان واقعي 127 ساعت از زندگي آرن، طبيعت گرديه كه در اثر حادثه‌اي در جايي گير مي‌افته و براي زنده موندن، دست به انتخاب خارق العاده‌اي مي‌زنه.

در اين اثر تقابل مرگ-زندگي، تقابل ياس-اميد، تقابل تلاش-تسليم به زيبايي به تصوير كشيده مي‌شه.

دست آرن در اثر سقوط در گسلي بين ديواره‌ي گسل و سنگ عظيمي گير گرده. جايي كه نه اميدي به عبور كسي هست و نه صداي فرياد راه به جايي مي‌بره. آرن انواع روشها رو امتحان مي‌كنه، سعي مي‌كنه سنگ رو بتراشه و دستش رو نجات بده، سنگ رو با طناب مي‌بنده و سعي مي‌كنه سنگ رو بكشه بالا، هر كاري كه فكرش رو بكنيد مي‌كنه. ولي خب دل سنگه از سنگه ديگه. به رحم نمي‌ياد كه نمي‌ياد، ذخيره‌ي آبش هم تموم شده و دست آخر به اقدامي دست مي‌زنه كه موی تن آدمو سيخ مي‌كنه. اون دست خودش رو مي‌شكنه و قطع مي‌كنه، واي خداي من، نمي‌تونيد تصور كنيد كه چه دردي رو با اون تجربه كردم. هنوز هم با يادآوري‌ش تيره‌ي پشتم تير مي‌كشه.

اين رو ننوشتم كه در مورد فيلم حرف بزنم، اين رو نوشتم كه در مورد زندگي حرف بزنم. زندگي هر روز و هر لحظه‌ي من و تو ممكنه مثل آرن بشه. مي‌دونم كه عين واقعيتي كه براي آرن اتفاق افتاد تقريبا مي‌تونه تكرار ناپذير باشه، ولي يه نگاه به گذشته‌ت بنداز، بارها و بارها، به لحاظ احساسي توي يه گودال گير افتاديم. يه جايي كه آب و حياتي وجود نداره و قلب لعنتي‌مون بين اون سنگ لعنتي و ديواره‌ي لعنتي گسل مونده. براي ما موندن تو اون گسل مساوي مرگه يا دست كم بي تحركي و اسارت. مساوي لذت نبردن از زندگيه و تن دادن به شرايطي ذلالت بار. شرايطي كه شايد يه خرده بارون از بالا بريزه رو سرمون و از كرمهاي متعفن توي گسل تغذيه كنيم و سر جامون ادرار كنيم و توي كثافت خودمون زندگي كنيم تا بميريم...

و خيلي از آدمها هستند كه شجاعت آرن رو ندارند. اون شرايط رو تحمل مي‌كنند چون قدرت اين رو ندارند كه درد رو به جون بخرند و يك تكه از قلبشون رو قطع كنند و برن دنبال زندگي‌شون. مي‌فهمي چي دارم مي‌گم؟

مي‌دونم داري به چي فكر مي‌كني. به اين كه آدمهايي كه به لحاظ احساسي به تو ضربه زدند، ممكنه يك يا دو نفر نباشند، تو فكر مي‌كني اين بار اگه درد رو تحمل كني و يك تكه از قلبت رو توي اون گسل جا بذاري و بري تا دوباره به خورشيد برسي، اساسا ديگه قلبي برات نمی مونه كه بتوني دوست داشته باشي و اعتماد كني. فكر مي‌كني يه افليج تمام عيار مي‌شي.

اما مطمئن باش اين طور نمي‌مونه. شجاع باش و درد رو تحمل كن و نذار قلبت وادارت كنه بين دو تا سنگ بپوسي. بيرون اون گسل لعنتي، خورشيد منتظرته...

سال نوي همگي مبارك

پارسال سفره‌ي هفت سين نچيده بودم.

امسال چيدم...

آزادي اسير و اسیری آزاد

من در زندان بزرگم

با فكر تو اي زنداني

آزادي اسيرم

و تو

در بند كوچكت

با فكر ملتت

اسيري آزادي...

تصویر واقعی لعنتی

«من از مردم همين شهرم. تقريبا همه‌ي آدمهاش رو هم دوست دارم، چون اونها رو نمي‌شناسم. اينجا نمي‌شه به كسي نزديك شد، آدمها از دور دوست داشتني‌ترند...»

شبهاي روشن. مونولگهايي كه وقتي براي اولين بار فيلم رو ديدم، از ته دلم، دركشون نكردم، ولي حالا با تمام وجودم اونها رو مي‌فهمم.

آدمهايي كه دوست داريم، اغلب ساخته‌ي ذهن ما هستند. ما آدمها رو اونجور مي‌بينيم كه دوست داريم باشن، ولي آدمها اون جوري كه توي ذهن ما هستند، باقی نمي‌مونن. يه روزي خيلي ساده، براي يك لحظه لذت، براي يك لحظه كامجويي، گند مي‌زنن به تصويري كه ما توي ذهنمون ازشون ساختیم.

لحظه‌هاي اول دچار يك شوكيم. دچار يك سردرگمي، بعد از چند ساعت كه نمي‌دونيم با بغض لعنتي تو گلومون چه غلطي بايد بكنيم، به خودمون مي‌گيم گور باباشون، قحط آدم كه نيست، چه خوب كه بدتر از اين نشد، چه خوب كه بيشتر از اين اعتماد نكردم، چه خوب كه بيشتر از اين تكيه نكردم. لياقتش رو نداشت، خيلي ساده گند زد به رابطه‌ و علاقه‌ي چندين و چند ساله. به جهنم، به جهنم.

فكر مي‌كنيم تصوير واقعي لعنتي رو به راحتي دور ريختيم. خودمون رو سرگرم مي‌كنيم به چيزايي كه بازم درك ما ازشون مولود ذهن ماست. مولود نياز ما، مولود ماهيت ما. سعي مي كنيم فراموش كنيم ولي يه روز جمعه مي بينيم بي دليل دلمون گرفته و يه چيزي توي ذهنمون خطاب به یکی از اون آدمها مي گه: «دِ آخه لعنتي، چي مي شد مي ذاشتي همون تصويري كه من ازت داشتم باقي بموني.»

اون لحظه است كه مي‌فهميم تصوير واقعي لعنتي فراموش نشده و قراره گاه و بيگاه بره رو اعصابمون. از خودمون ميپرسيم آخه تا كي؟ جوابش برامون نااميد كننده است: شايد تا آخر عمر...

خيابان نادري و پارتي بازيهاي خدا...

همبازي دوران كودكي ام، بود. ديگر مجال اين نبود كه قد بگيريم. بدون قد گرفتن هم، معلوم بود كه خيلي خيلي از من بلندتر است. چه دوراني كه با هم نداشتيم. از بازي كردن هاي كودكانه زير پله ي خانه ي آنها و مامان و بابا شدنمان گرفته تا بازيهای نیمچه بزرگانه ی ايروپولي و منچ در اتاق خواهرم. من و او، هر دو اتاق نداشتيم، چون بچه ي كوچك خانواده بوديم. شايد هم او اتاق داشت و من نداشتم، درست يادم نيست. به هر حال...

خيابان نادري را خريدن چه صفايي داشت. نمي دانم قضيه چه بود كه هميشه تاس جوري مي آمد كه همه از خيابان نادري گذر كنند و مجبور شوند جریمه دهند.

تمام پارتي بازي هاي خدا در دنياي كودكي خلاصه مي شود به اين كه چه كسي زودتر تاس مي آورد و وارد خيابان نادري مي شود و چقدر دنياي كودكي ساده تر و زيباتر بود از حالا.

زياد با هم دعوايمان مي شد و قهر مي كرديم. يا من به خانه ي آنها نمي رفتم و يا او به خانه ي ما نمي آمد. اما زود آشتي مي كرديم، چون هنوز كودك بوديم و ساده و يا من پيشقدم مي شدم براي رفتن به خانه‌شان و يا او.

لجباز بود. در سفر شيراز، چند قورباغه در حوض آب يخ زده بودند و يك نفر با لهجه ي شيرازي گفت: «افتاده دِ او، يخشون زده...» و او اصرار داشت بگويد كه مرد گفته: «افتاده تو آب يخ كرده...»

اما راز دار بود و با اين كه ده ساله بوديم، تا وقتي كه خانواده ام خودشان نفهميده بودند، به آنها نگفته بود كه وقتي ظهر خوابند، من يواشكي بيدار مي شوم و مي روم اتاق ژاپني‌هايي كه در همسايگي ما، در هتل ارم اقامت داشتند و با كامپيوترشان كه آن روزها در ايران باب نبود، بازي مي كردم...

بالاخره يك بار قهر كرديم و ديگر آشتي نكرديم، چون بزرگ شده بوديم. چون ديگر ساده نبوديم و نه من پيشقدم شدم براي آشتي و نه او.

چند روز پیش، من بعد از سالها، رفتم كه مرگ مادرش را تسليت بگويم و از شنيدن صداي لرزان او كه گفت: "خيلي لطف كردي ارغوان جان" بغض كردم و به ياد تمام خاطرات كودكي افتادم.

كاش كودك مانده بوديم. كاش دنيايمان به اندازه ي دنياي كودكي ساده بود و شاد. كاش تمام پارتي بازي هاي خدا، خلاصه مي شد به اين كه چه كسي زودتر تاس مي آورد و وارد خيابان نادري مي شود...

نيمروي سلطاني

امروز ارغوان احساس كرد يك شاهزاده است، آن هم فقط به خاطر خوردن يك نيمروي اساسي به عنوان صبحانه كه با محبت براي من درست شده بود. تخم مرغ با كره و آويشن و نمك تصفيه نشده...

يكي از ناشران همكار كه براي حساب كتاب زنگ زده بود، گفت به همه گفته ام كه ارغوان اشتراني وقتي شاد باشد، ويروس خنده است و شادي و نشاطش را با خودش به همه جا سرايت مي دهد، حالا دليل شادي امروزت چيست؟ گفتم هيچي، يك دليل خيلي ساده و بچه‌گانه. امروز، صبحانه  يك نيمروي خوشمزه خوردم...

به بهانه ي كوچك من براي شادي خنديد و من تصميم گرفتم يك پست بذارم روي وبلاگم كه اگر سيستمهاي امنيتي بدنتان خيلي در مقابل شادي قوي نشده، آلوده‌تان كنم و كمي بخنديد...

همه چی آرومه...

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پا برجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست...

 

افتخارم این است که بودنم هرگز برای کسی مایه ی اشک نبوده

چه غم اگر کسانی که بودنشان مایه ی اشک است تاب نیاورند این بودن را...

که نبودنم شود بهانه ی اشک

برای چشمانی که با اشک بیگانه اند...

زهر اين نفرين نامه، جاي خون در من جاريست....

كدوم درست بود؟ واقعا كدوم درست بود؟

اين روزها خيلي زياد به ياد ارغوان كوچك مي افتم. ارغواني كه وقتي سيگار دست پدرش مي ديد، مي گفت بابا نكش. تمام دغدغه ش اين بود كه وقتي باباش سيگار دستشه، يه جوري حواسش رو پرت كنه و باهاش بازي كنه كه مقدار بيشتري  از سيگار، دود هوا بشه. ارغواني كه به سر سيگار باباش فوت مي كرد تا دود سيگار كمتر بره تو جون باباش. ارغواني كه تا سالها قبل هنوز زنده بود و وقتي سيگار رو دست كسايي كه دوست داشت مي ديد، ديوانه مي شد...

امروز ديگه ارغوان، اون ارغوان سابق نيست. مي دونه چرا آدمها به سيگار پناه مي برن. مي دونه كه درد تنهايي بدتر از دود سيگاره. ارغواني كه وقتي سيگار دست دوستاش مي بينه، براشون فندك روشن مي كنه. كدوم درست بود؟ من يا اون؟ چرا دنيا اينجوريه؟ واقعا چرا؟

اين روزها، خيلي از اوقات از خودم مي پرسم، شايد اگه خيلي زودتر از اينها ارغوان معصوم و دلسوز و عاشق مي مرد و ارغوان سخت دل متولد مي شد، شايد اتفاقات تلخ كمتري رخ مي داد...

دنياي لعنتي، نفرين به تو...

زخم عشق

زخمي دارم به وسعت عشق

عشقي دارم به عميقي زخم

9 اردیبهشت

يشناي كوچك من

آشناي كوچك من

تو اولين عضو از خانواده ي من هستي كه بعد از وجود داشتن وبلاگم پا به اين جهان گذاشته اي، پس اين پست عمه ات پيشكش قدمهاي تو...

پنج شنبه كه به ديدارت مي آمدم، شاد بودم و غمگين. شاد از آمدن آشناي كوچكي به سرزمين دلم، شاد از اين كه تو هم به زودي سهمي خواهي داشت از ديدن زيبايي هاي اين دنيا، شاد از اين كه به زودي تو هم مثل ستايشم با ديدن يك چيز تازه مثل هواپيما ذوق مي كني و مستانه مي خندي و دل همه ي ما را آشنا مي كني با لبخند، لبخندي كه اگر آشناهايي چون تو نباشند، گم مي شود در اين جهان صد فريب...

و غمگين از اين كه درست از همين امروز كه پا به اين جهان گذاشته اي بايد با سلاح اشک با این جهان، دست و پنجه نرم كني.

پشناي كوچكم. سرنوشت انسان آن است كه با اشك بزرگ شود. امروز كه تو كوچكي، اشك مي ريزي تا شير طلب كني، آب بخواهي، آغوش بخواهي و همه را چه راحت به دست مي آوري و بزرگ مي شوي و وقتي بزرگ شدي، باز هم نوبت اشك است. اشكهايي از جنس ديگر...

تو آشنا مي شوي با دروغ و فريب آدمها، با جنايات و جنگها، با نمك خوردن و نمكدان شكستنها و از پشت خنجر زدن ها و دختر كوچكم، تو باز با اشك بزرگ مي شوي، با اشك لبخند مي زني، با اشك مي بخشي و جهان ناموزون را تطهير مي كني...

آشناي تازه ي كوچك ارغوان

به ياد داشته باش كه هر حسي در اين جهان يا تلخ است و يا شيرين و در عين حال يا سبك است و يا سنگين.

اغلب حسهاي خوب شيرين و سبك هستند، مثل حس آزاد بودن، مثل پرواز و اغلب حسهاي بد تلخ و سنگين اند مثل اسارت، مثل جنگ. اما در اين ميان سنگيني هايي هستند كه شيرينند، مثل داشتن يك كودك، يا عاشقي يا دانايي و سبكي هايي هم هستند كه تلخند، مثل برگزيدن جدايي...

تو در اين جهان بارها و بارها بايد انتخاب كني. گاهي سبكي تلخ و گاه سنگيني شيرين، اما يك چيز را فراموش مكن. هرگز و هرگز به خاطر حرف ديگران يا اجتماعت به سنگيني تلخ تن مده و اگر تمام مردم دنيا بالهايت را باور نداشتند، تو بالهايت را اثبات كن...

دختر كوچكم، اگر روزي اشك مهمان دو چشم زيبايت شد، روي سرانگشت من براي برداشتن و بوسيدن اشكت حساب كن و به ياد داشته باش در روز ميلادت، آسمان تهران باريد. باراني به تندي بارانهاي شمال، پس جهان را با تمام زشتيها و زيبايي هايش به مهر آسماني كه عاشق توست و به يمن حضورت زمين را به اشكهايش تطهير نمود، دوست بدار...

حرفهای یک دیوان شعر...

گفت: «تو به اندازه ي يك ديوان شعر زيبايي »...

زيباترين جمله ي كنايي بود كه شنيده بودم. غمگين شدم. به تمام زنان سرزمينم فكر كردم كه به اندازه ي ديوانهاي شعر زيبا هستند، از خودم پرسيدم چطور مي شود كه كسي عاشق يك ديوان شعر شود و براي به دست آوردنش هر كاري كند و بعد بيندازدش توي كتابخانه و اصلا انگار نه انگار كه ديوان شعري هست؟

چند روز فكر كردم، به اين كه شايد آدمها هر كدام يك كتاب باشند.

بله آدمها هر كدام يك كتابند، بعضي كتابها جلدهاي زيبايي دارند ولي بازشان كه مي كني، تو خالي و پوچند. بعضي از كتابها علاوه بر جلد، مقدمه ي خوبي هم دارند، درست مثل كتاب فمنيسم در يك نگاه معصومي، ولي جلوتر كه مي روي، نه تنها از خريدنشان كه از خواندنشان هم پشيمان مي شوي.

هستند آدمهايي كه به اندازه ي ديوان فروغ يا حافظ زيبايند، كه هر چقدر بخواني، باز هم خواندني اند، كه دوست داري نه تنها بخواني شان، بلكه خريدارشان شوي و گاهي آنقدر عاشق كه جزئي از تو مي شوند، با تو هستند توي كيفت، توي جيبت، كيف كه نه، قلبت، جيب كه نه فكرت...

و همه جا مي خواني‌شان، درست مثل عباس اقلامی كه هميشه حافظ را همراه دارد براي خواندن...

بله، ديوان هاي شعر دوست دارند از مغازه ها خريده شوند و در خانه اي گرم ماوا بگيرند و چرا كسي نمي فهمد كه با تمام اين اشتياق، ديوانهاي شعر دوست ندارند محبوس خانه و كتابخانه باشند، ديوان هاي شعر دوست دارند توسط هزاران هزار نفر ورق بخورند، دوست دارند خوانده شوند، دوست دارند كه ديده شوند، دوست دارند كساني شعرهايشان را ترانه كنند، فرياد كنند، با خط خوش بنويسند و در كنار همه ي اينها دوست دارند سطرهاي پنهاني عاشقانه شان را به صاحب خانه نشان دهند، سطرهايي كه فقط قرار است چشم يكي به آنها بيفتد، كسي كه آن سطرها را مي پرستد، بو مي كند، مي فهمد، زندگي مي‌كند، كسي كه شب، در آغوش آنها به خواب مي رود...

اما آدمهاي زيادي هستند كه فقط عاشق جلد ديوان هاي شعر مي شوند، ديوان شعر را به هر زحمتي مي خرند و به خانه مي برند. چند باري كتاب را ورق مي زنند و يكي دو شعر مي خوانند. شعر معجزه اي دارد كه عاشق مي كند. ادعا مي كنند كه عاشقند، كه پاي همراه ديوانند، كه مي خواهند بال پرواز ديوان شوند، ادعا مي كنند كه مي خواهند شعرهاي ديوان جهاني شود، ولي چيزي نمي گذرد كه ديوان شعر كمتر و كمتر خوانده مي شود. كم كم ديوان شعر به كتابخانه سپرده مي شود تا خاك بخورد. ديوان شعر دلش را خوش مي كند به خواننده هاي ديگر. به خواننده هايي كه شعرهاي عمومي اش را مي خوانند و هر روز منتظر است تا آن "يك نفر" برش دارد و شعرهاي خصوصي اش را بخواند و آن روز نمي رسد. نمي رسد چون آن يك نفر حوصله ي شعر خواندن ندارد، چون كارهاي واجبتري دارد از شعر خواندن، چون شعرهاي ديوان را نمي فهمد، چون مطمئن است كه ديوان مال خودش است و توي كتابخانه اش جا خوش كرده و منتظر است و شايد حتي كم كم...

بگذريم...

و اغلب ديوان هاي شعر، پاي فرار ندارند و تن مي سپارند به تقدير و تا ابد در حسرت دو دست صاحب خانه روز را شب مي كنند و شب را روز و شايد شب را دوره مي كنند هر روز و روز، هر لحظه و هنوز...

بد تر از اين آدمها، آدمهايي هستند كه فرياد مي شوند بر سر ديوان. كه صفحات كتاب را از هم مي درند. كه داد مي زنند: "شعر به اين عرياني؟ وااسفا!!!" و دشنام مي دهند ترانه ها را!!! كه نعره مي شوند بر سر شعرهاي رنگي و حتي نمي توانند ببينند كه خواننده اي براي شعرهاي عمومي ديوان پيدا شود!!! آنها فكر مي كنند چه معني دارد كه يك كتاب، ديوان شعر باشد؟ بايد زير شلواري باشد يا نهايتا مسواك!!! يا حالا اگر خيلي بخواهند اداي روشنفكري در بياورند، مي گويند مي خواهي كتاب بماني بمان، ولي نهايتا کتاب "گنجينه‌ي خانه داري براي نوعروس" يا "نه ماه انتظار"!!!

شايد او راست گفته باشد! شايد من، ديوان شعري باشم با شعرهايي زيبا، شايد من يك ديوان زاينده باشم كه شعرهايش را پاياني نيست، اما ديواني كه ترسيده است. ديواني كه روي تمام ورقهايش خط كشيده اند، خطهايي سياه و سرخ و كبود. ديواني كه صفحات زيادي اش دريده شده اند، فقط به جرم اين كه او مي خواست خودش باشد و شعرهاي روحش را عريان فرياد كند، ديواني كه مي ترسد از هر دستي كه مي خواهد به خانه ببردش. ديواني كه ترجيح مي دهد روي دست كتابفروش بماند و خريداري نباشد، و مي خواهد دلش را خوش كند به خواننده هايي كه روي ميز كتابفروشي چند تا از شعرهايش را دوره مي كنند، ديواني كه هر روز به كتابفروش نهيب مي زند كه "هاي، خانه نخواستم، قيمتم را آنقدر بالا بگو كه خريداري نباشد..."

جادوی نوروز

دیروز رفته بودیم جایی نزدیک فرودگاه عید دیدنی. ستایش وقتی برای اولین بار، هواپیما، تو آسمون دید، از خوشحالی، دو سه بار به هوا پرید و حتی مرد رهگذری رو هم در شادی دیدن هواپیما سهیم کرد و با خوشحالی گفت: «آقا، آقا، هواپیما دیدم...»

مثل همیشه توی فکر فرو رفتم. به این فکر کردم که چه زود تکرار، جادوی دیدن یک هواپیما رو برامون از بین می بره. به این که تن دادن به روزمرگی می تونه حتی جادوی دیدن عشق زندگیمون رو هم از یادمون ببره. به این که ممکنه از یاد ببریم کسی که شب کنارمون می خوابه همونیه که در فراقش مجنونانه اشک می ریختیم و شیرین وار طلبش می کردیم...

به مراسم نوروز فکر کردم که هوشمندانه توسط پیشینیان ما طراحی شده تا بتونه کمی روزمرگی رو از ما دورکنه و با جادوی هفت سین چیدن و نقل و شیرینی خوردن و دید وبازدید رفتن، عادت رو از خونه هامون خونه تکونی کنه. به این فکر کردم که چقدر وقتی بچه بودم نوروز رو دوست داشتم و چه مزه ای می کرد عیدی گرفتنها زیر دندونمون، خصوصا این که من بچه ی کوچیک خونه بودم و اگه سر خیلی چیزا کلم توسط خواهر برادرای بزرگترم می خوابید، اما در عوض همیشه عیدی های من از اونا بیشتر بود و کلشون رو می خوابوندم...

به دور و برم نگاه کردم که پر بود از آپارتمانهای سر به فلک کشیده. از خودم پرسیدم یعنی تو چند تا از این خونه ها، نوروز، یه چوب جادوییه که صفا و صمیمیت رو به خونه بر می گردونه و تو چند تا از این خونه ها نوروز مساویه با جار و جنجال سر خونه ی فلانی رفتن یا نرفتن؟ از خودم پرسیدم چند نفر توی ایران هستند که وقتی قراره نوروز بیاد حالشون بد می شه و دیگه مثل روزای بچگی شون منتظر رسیدن نوروز نیستند؟

از خودم پرسیدم یعنی چند نفر توی نوروز با ماکسیمایی که ال سی دی داره و داره دی وی دی پخش می کنه می رن شمال و کلید ویلاشون رو توی دستشون می چرخونن و به چادرهایی که کنار جاده زدن زل می زنن و آرزو می کنن کاش توی سرمای نوروز، توی یکی از اون چادرها، تو یه آغوش گرم، می لرزیدند ولی چشماشون از شادی و عشق برق می زد؟

با خودم عهد کردم بنویسم، شاید تلنگری باشه که چه ساده می تونه خودخواهی های ما مسیر چوب جادویی نوروز و حتی چوب جادویی زندگی رو عوض کنه و جای این که دختر زشت رو به سیندرلا تبدیل کنه، اونو به یه قورباغه ی بدترکیب بدل کنه...

امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی باشه، سال ۸۸ که بدترین سال زندگی من بود، سالی که نمی دونستم باید به خاطر مصیبت دوستم اشک بریزم یا به خاطر از پشت خنجر خوردن خودم یا به خاطر مردم، سال ۸۸ لعنتی، خدا کنه که واقعا تموم شده باشی... 

پی نوشت: اگر فرهنگ مردسالار همه جا به ضرر ماست، اما استثناء امروز به نفعمان بود. به سالار پدر گفتیم اگر خسته شدند بگذارند ما رانندگی کنیم، تعارف فرمودند که ما به ستایش برسیم و ما احتمال می دهیم غرور مردسالارشان اجازه نداد یک ضعیفه تو جاده ی شمال پشت رل جولان دهد، این بود که ما، هم اتوبوس پیر براتیگان را به اتمام رساندیم و هم مدت زیادی سرمان رو پای ستایش بانو بود و او با دستهای کوچکش ما را نوازش می کرد...

8 مارس

«بابا جان

تو و مامان چقدر سعي كرديد كه نفهمم كجاي جهان ايستاده ام. همان روزي كه رفته بوديم پارك ارم و ارغوان پنج ساله گفت كه مي خواهد ماشين برقي سوار شود و برادرش گفت كه ماشين برقي فقط مال پسرهاست و مامان گفت مي توانم بلوز برادرم را بپوشم، و تو اولين دروغ زندگي ام را به من آموختي، وقتي كه نام مرا كه به زبان كودكانه در جواب مامور بليط گفته بودم، "اردوان" تكرار كردي...»

اين تكه، بخشي از يكي از دلنوشته هايم است. خاطره اي كه هر روز و شب برايم زنده مي شود. وقتي، با يكي از دوستهاي مطلقه ام دنبال خانه مي گرديم و به او قول مي دهم كپي برابر با اصل شناسنامه اش را بي ذكر طلاق برايش جور كنم، يا وقتي در مجتمع هاي تفريحي انواع بازيها نظير بادي جامپينگ را مي بينم كه فقط مخصوص آقايان است.

 مدتها پيش سر كلاس نقد داستان، خانم "ح" با لحني كه نهايت كرشمه را زمين زده بود، گفت: «من فكر مي‌كنم، صحبت از فمنيسم اين روزها ديگه مصداقي نداشته باشه و ديگه خيلي نخ نما شده باشه. آدمهايي كه فكر مي كنند هنوز بايد از حقوق زنان دفاع كنند انگار توي چند قرن قبل گير كردن...»

از خودم پرسيدم نكند واقعا من در گذشته گير كرده ام و دنيا عوض شده و من خبر ندارم ولي خاطراتي  كه چندي قبل در يكي از دادگاه هاي خانواده برايم شكل گرفته بود، مرا وادار به پذيرش اين امر شگفت كرد كه آن خانم نه تنها در شهر ديگري، يا سرزمين ديگري، كه در كره ي ديگري بجز زمين زندگي مي كند.

خاطره ي قاضي اي كه براي دادن حكم از زن پرسيد: شوهرت با چه چيزي تو را مي زند و وقتي زن جواب داد، دمپايي، و او سرخوشانه و خوشدل پاسخ داد: «با دمپايي كه زدن حساب نمي شه!!!»

خاطره ي زنهايي كه انواع هتاكي ها را از شوهران خود تحمل مي كردند و پولي بابت خرج كردن براي وكيل و گرفتن طلاق نداشتند يا از آن بدتر سرپناه و شغلي براي ادامه ي زندگي به تنهايي دارا نبودند.

برعكس خانم "ح"، ديدم بهتر است هر شب و هر روز فرياد شوم، بر سر فرهنگي كه روياهاي گذشته ام را سوزاند. فرهنگي كه تقابل مرد- زن، جزو لاينفك آن است و مي تواند از كانون عشق و دوستي، ميدان جنگ بسازد. برعكس آن خانم، من دلم مي سوزد براي اغلب زنان سرزمينم كه چيزي بيشتر از يك احترام از همسران خود نمي خواهند و نمي بينند و دلم مي سوزد براي مردان سرزمينم، كه با آگاهشان مي خواهند ديوارهاي فاصله را بردارند و در زن به دنبال نيمه ي گمشده ي خود هستند ولي احترام انتزاعي به زن در اولين تقابل تاب نمي آورد و فرو مي ريزد. دلم مي سوزد براي مرداني كه كمرشان به زير بار مسائل اقتصادي خم مي شود و اجتماع يادشان داده كه براي خوب قضاوت شدن بايد خفه شوند و دم نزنند.

نمي دانم اين آسيبها تا كجا قرار است ادامه پيدا كند، اما همين قدر مي دانم كه در هر معضلي رد پايي از فرهنگ غلط اجتماعمان را مي بينم.

 به نظرم مي رسد كساني كه مي گويند مسائل زنان حل شده است، چون كبك سرشان را زير برف كرده اند. اما من امروز اميدوارم. دستهای زیادی را می شناسم که دستهايم به گرماي آنها اميد بسته است.

 آري، من يك زنم، با تمام زيبايي هاي زنانه، من شرمگين نيستم از شراره ي چشمانم، من استوار راه مي روم و آهنگهاي شاد را زمزمه مي كنم. من يك غزال تشنه ي وحشي ام كه آزادانه در دشت مي دوم و بي ريسماني بر گردن، هر روز و هر لحظه، بر سر چشمه اي مي روم كه شيرين ترين چشمه هاست و تنها آرزويش سيراب كردن من است...

هارد لاين

هارد لاين

بازي كامپيوتري اي كه تمام سالي كه پشت كنكور بودم رو با اون سپري كردم. خصلت بازيهاي كامپيوتري اينه كه از هر مرحله كه مي گذري، بازي رو سيو مي كني و براي كشف اين كه تو مرحله ي جديد چه بلايي قراره سرت بياد ادامه مي دي. هر مرحله از بازي از مرحله ي قبل سخت تره ولي با اين حال تو حاضر نيستي برگردي عقب و از نو مرحله ي قبلي رو بازي كني. بالاخره ماه ها تلاش من براي طي كردن مسير سخت ناكام موند و در سي دي آخر، توي يه قسمت از بازي، گير افتادم. رسيده بودم مقابل يه مرد بد تركيب چاق كه به بدترين وجه سلاخي م مي كرد و لباس ضد گلوله اي داشت كه هيچ سلاحي براش كارگر نبود. حرفه اي هاي هارد لاين مي گفتند كه توي مراحل قبل بايد يه سلاح از يه مخفيگاه بر مي داشتم و با خودم مي بردم تا مقابل مرد چاق بدتركيب استفاده ش كنم، مي گفتند اگر از اين مرحله گذر كنم يه دختر خوشگل سر راه قهرمان بازي قرار مي گيره و اونها باقي مسير رو با هم مي رن و عاشق هم مي شن. كمي به تلاش مذبوحانه م ادامه دادم و بالاخره از ادامه ي بازي انصراف دادم. نه تاب اين رو داشتم كه به مرحله هاي قبل برگردم و نه مي تونستم از مرحله ي جديد مسير سخت گذر كنم و به مرحله ي بعدي برسم، بعدشم به خودم گفتم اصلا از كجا معلوم كه من بد بازي كردم؟ اصلا از كجا معلوم كه اونها تونسته باشن از اين مرحله گذر كنن؟ اصلا از كجا معلوم زني و عشقي در ادامه ي مسير وجود داشته باشه؟ اينجوري بابت انصرافم از ادامه ي بازي و به اصطلاح كم آوردنم احساس پشيموني و خسران هم نمي كردم...

حالا احساس مي كنم توي مسير سخت زندگي م مقابل مرد چاق بدتركيب قرار دارم. نمي دونم كجاي زندگي بايد چه سلاحي بر مي داشتم كه بر نداشتم. نمي تونم به مراحل قبلي زندگي م برگردم و سلاح رو پيدا كنم، اون قدر توي زندگي م نارو ديدم كه حتي به حرف حرفه اي هاي بازي زندگي اعتماد ندارم و تازه اگر هم اعتماد بكنم، اصلا اميد ندارم بتونم از اين مرحله گذر كنم تا به يه پايان خوش براي اين بازي برسم. اين روزها فعلا سرگرم تلاش مذبوحانه ام...

جرم من...

    جرم من چه سنگين بود آسمان
اعتقاد به اين كه يك انسانم...
و گذاشتن لقمه اي در دهان كودكم كه گرسنه بود...
يادت باشد
يادت باشد...

سلام...

سلام

حال همه ي ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و

نه اين دل ناماندگار بي درمان

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟

نه ريرا جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرفي از ابهام و آينه

از نو برايت مي نويسم:

حال همه ي ما خوب است

اما تو باور مكن...

(تكه اي از شعر سيد علي صالحي)

گفتم، گفت...

گفت: كمي از دنياي خيال بيا بيرون. كمي در واقعيت زندگي كن. واقعيت يعني نان سنگك. ادبيات براي تو چه دارد؟ به ازاي بودن در دنياي ادبيات چه چيزهايي به دست مي آوري كه به آنچه از دست مي دهي مي ارزد؟

گفتم: من اگر پا به دنياي واقعي بگذارم استفراغ مي كنم. من همين اندازه در دنياي واقعي زندگي مي كنم كه به اندازه‌ي معاش پول در بياورم نه بيشتر، كه جواب سلام دوستانم را بدهم، نه بيشتر، دنياي واقعي شما براي من چه داشته؟ با آدمهاي واقعي صادق بودم و خيانت ديدم. به آدمهاي واقعي راست گفتم و دروغ شنيدم و از آن بدتر به دروغگويي متهم شدم. آدمهاي واقعي را دوست داشتم و بي مهري ديدم. اينجا، توي اين وبلاگ، توي دنياي خودم اگرچه تنهام ولي آزار نمي بينم، بله بودن در دنياي خيال و ادبيات مرا خوشبخت نمي كند اما بهتر است آدم آنجور كه دوست دارد زندگي كند و خوشبخت نباشد تا آنجور كه دوست ندارد زندگي كند و خوشبخت نباشد. اگر يك روز ستايش هم سرم داد بزند و بگويد تو هيچ غلطي براي من نكردي باز هم مي توانم توي اين وبلاگ با او حرف بزنم. بودن در دنياي واقعي به اندازه‌ي صادر كردن چند فاكتور و فروختن چند كتاب و چند محصول اوريف ليم براي من بس است، ديگر حتي اشكي در چشمم ندارم كه با آن دنياي كثافت واقعي شما را تطهير كنم. ديگر بايد فقط شاشيد به دنياي واقعي شما، به دنياي واقعي شما كه تعداد زيادي از آدمها در آن حق ندارند توقع داشته باشند كه به چشم آدم نگاه شوند، كه آگاه شدن به حقوق اوليه ي يك انسان در آن جرم است.

ارغوان بدون دنيايش ارغوان نيست. از ادبيات چه گرفته ام؟ دروغ گفته ام و باور كرده اند. سركشي كرده ام در حد امگا و تشويق شده ام كه اثرم مخالف گفتمان غالب است، در دنياي واقعي چي لعنتي ها؟ با يك خنده‌ي بلند يا حرف زدن با يكي از آدمهاي واقعي به همه چيز متهم شده ام. حالم از دنياي واقعي شما به هم مي خورد مي فهمي؟ اگر قرصي بود مي خوردم تا كاملا از اين دنيا ببرم و در جهان خيال پرسه بزنم.از اين دنيا كه برايم جز آزار چيزي نداشته و ندارد.

با همه هستم. آخرين بارتان باشد به من مي گوييد در واقعيت زندگي كنم. هر كه مي تواند بيايد توي دنياي من، دنياي قشنگ و پرشكوه من كه شايد مرهم زخمهاي دنياي واقعي باشد و هر كه نمي تواند وارد دنياي من شود فقط من را وقتي در جهانم غوطه ورم همراهي كند، بي آنكه به جهان من، به دنياي من اهانت كند يا آن را انكار كند، بي آنكه زخم جديدي بيفزايد بر زخمهايم ،و هر كه نمي تواند من را با جهانم تحمل كند، برود و من را در تنهايي هايم تنها بگذارد. همين. همين. فقط همين.

دختری به نام نل

مترو كه داخل تونل مي شود، زن به تصوير خودش در شيشه ي مترو خيره مي ماند. زني ايستاده، بي اشك و بي لبخند، با چتري عصايي در دست و موهايي طلايي بر حاشيه ي صورت و نيز تصوير سه مرد از مردهاي اطرافش كه بي پروا نگاهش مي كنند. دو تا خودش را و يكي تصويرش در شيشه ي مترو را.

ياد دختري به نام نل مي افتد. نمي دانم به خاطر موهاي طلايي اش است يا چتر عصايي اش يا به اين خاطر كه نل سالها به دنبال مادرش گشت تا براي بار ديگر بهشت دوران كودكي را در آغوشش تجربه كند و نيافت... 

سلام بر سالارها!!!

خب بابا خب، تسليم. تسليم.

من يكي، همين جا اعتراف مي‌كنم رسما بي خيال بحث منطقي، عصباني شدن، داغ كردن و حتي تاسف خوردن به حال جامعه‌ي روشنفكري ايران شده‌ام.

اصلا از فردا خانم اشتراني يك سيني مي‌گيرد توي دستش و به جاي چاي، توي مجامع روشنفكري لقب تعارف مي‌كند و هر مردي را كه متلك و ليچار بار زنان كند، ملقب به يكي از القاب ملوك السلطنتي مي‌نمايد. اصلا انتخاب لقب هم به عهده‌ي خود آقايان. القابي مثل سالار، سالار پريم، سالار زگوند، سوپر سالار، آلترا سالار، ماكسيمم سالار، سالار تمام، سالار بيگ، خيلي سالار، سالار نژاد، احمدي سالار، محمود سالار و نهايتا لقب بسيار با ارزش و بزرگ خوش ركاب براي كساني كه ته ته مردسالاري هستند و فكر مي‌كنند زن را بايد مثل گوسفند سر بريد. البته لازم به ذكر است براي كساني كه درجات كمتري از مردسالاري دارند هم القاب مناسبي در نظر گرفته شده كه با استمرار و تلاش آنها براي به خاطر سپردن حرفهاي رسانه‌ي ملي و پيشينه‌ي زن ستيز ادبي ايران و جهان، اين القاب به القاب فوق الذكر قابل ارتقا مي‌باشد. برخي از اين القاب عبارتند از: ميني سالار، اپسيلون سالار، تيني سالار، سالارك، سالارچه، ريز سالار، نيمچه سالار، ني ني سالار، جوجه سالار، اوا سالار، سالار جون، سالي و خلاصه براي كسي كه به طور آگاهانه برابري زن و مرد را در تمامي امور پذيرفته لقب: سالار بعد از اين در نظر گرفته مي شود!!!

مترو

سوار مترو مي شوم. جا نيست. همه، جا دارند الا من. خسته ام. حالم بد است. روي زمين ولو مي شوم. هيچ كس انگار من را نمي بيند. زنهاي فروشنده وارد مي شوند. همه در فكر ناند و پول. مترو شلوغ مي شود. بو مي گيرد. حالم را بد مي كند. توي ذهنم يك چيز بيشتر نمي گذرد: مترو - شلوغ - كثيف- لعنتي.
بلند مي شوم. لباسم خاكي است. بايد از اين جهنم پياده شوم. پياده مي شوم. پله ها هم شلوغ است. انگار هيچ راهي رو به فضاي باز نيست. پله برقي اي كه رو به پايين مي آيد خلوت است. روي آن مي روم و شروع مي كنم به بالا رفتن. خوبي اش اين است كه هر چه بالا مي روم نمي رسم. مي شود ساعتها روي آن بالا رفت و نرسيد. دوست ندارم برسم آن بالا. نمي دانم آن بالا، دنيا، لعنتي تر از اين پايين است يا بهتر...

تولدي ديگر

"مجموعه كامل اشعار فروغ"

ديواني افست شده و بدون سانسور با عكسهاي فروغ فرخزاد. هديه‌ي تولدم در سال 78 توسط واله والي. از همان روزها بسيار شريف بوده و قانونمند. تا جايي كه تقديم نامه اش، پاورقي دارد:

«روزي بود كه مانند آن كس ياد نداشت» *

سالروز تولد تو...

هميشه بخند

شاد باش و شاد زي...

عاشق باش و عشق بورز

جز آن...نيارزد...

نيارزد...

واله

* بيهقي!

 

هميشه همه چيز آن طور كه آدم مي خواهد پيش نمي رود ولي هيچ چيز، بد نيست. در پس هر تاريكي، نوري نهفته است. خوبي اين روزها بازگشت من به شعر است. خواندن دفتر خاطراتها و نامه هاي قديمي است كه سالها بود گوشه‌ي انبار يكي از فاميلها خاك مي خورد. دفترهاي قديمي از دوران راهنمايي گرفته تا دانشگاه. دوراني كه دوستان مدرسه ام غصه را با «ق» نوشته اند يا نهيبم زده اند كه نبايد در تخيل بزيم و من پند نگرفتم يا پدر، برايم خاطره‌اي نوشته از دو بوسه‌ي مادرش.

خاطره‌ي ديوانگي ها، يك پاكت تخمه‌ي شكسته هديه دادنها، پوست سانديس و شيرين عسل ها را نگه داشتن ها.

خاطره‌ي پرياي شاملو خواندنها در سالروز جشن انقلاب و توبيخ شدنها.

و رشد من مديون تمام اين خاطره هاست. مديون تمام انسانهايي است كه در زندگي من حضوري كوتاه يا طولاني داشته اند. به من بخشيده اند يا از من گرفته اند. محبت كرده اند يا آزار. دوستشان داشته ام يا نداشته ام. دوستم داشته اند يا نداشته اند.

اين پست را به خاطر سعيده اينجا گذاشته ام. كامنتها هم بدون تاييد باز است. ببينم چه خوابي برايم ديده اين بانوي سر زنده و دوست داشتني، پستي شايد براي «تولدي ديگر»

 

همه ي هستي من آيه ي تاريكي است

كه تو را در خود تكرار كنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

 

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني

با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست كه مردي با آن

خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد

طفليست كه از مدرسه برمي گردد

 

زندگي شايد آن لحظه‌ي مسدوديست

كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...

 

سهم من اين است

سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروكست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

«دستهايت را

دوست مي دارم»

 

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام

تخم خواهند گذاشت

 

من

پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد...

 

«و اينك منم، زني تنها، در آستان فصلي سرد...»

شعله

من از آن روز كه نگاهم دويد و پرده هاي آبي زنگاري را شكافت و من انسان خود را ديدم كه بر صليب روح نيمه اش به چارميخ آويخته است، در افق شكسته ي خونينش، دانستم كه در افق ناپيداي رو در روي انسان من- ميان مهتاب و ستاره ها- چشمان درشت ودردناك روحي كه به دنبال نيمه ي ديگر خود مي گردد شعله مي زند.

                                                                                                              احمد شاملو

كوري

وقتي سالها پيش كتاب كوري ساراماگو را خواندم علي رغم اين كه از آن خوشم آمده بود ولي از دست ساراموگو عصباني بودم. مدام به خودم مي گفتم "ديگه دنيا اين قدرها هم كه اين تصوير كرده لجن نيست. دكتر كه مي دونه زنش چشم داره ولي به خاطر بودن با اون خودش رو به نابينايي زده، با دختري كه عينك تيره به چشم دارد سكس داشته باشه."

امروز بعد از سالها فيلمش را ديدم و تازه ساراماگو را مي فهمم. باورم شده كه دنيا به همين كثيفي است و يا حتي بدتر...

نارنگي و پوست نارنگي...

برام عجیبه. عجیب نیست که تو همینی باشی که این اس ام ها نشون می ده. عجیب اینه که چقدر سخت شدم. بار اولی که حرفهایی که به من زدید به مراتب از اینايي که گفتي بهتر بود، اون قدر داغون شدم که تا چند هفته، از هیچ چی نمی تونستم لذت ببرم، گاه و بیگاه با آهنگ "انسانم آرزوست" داغ دلم تازه می شد، ولی این بار ناراحتی از "آنچه یافت می نشود، جسته ایم ما" بیشتر از یک ساعت طول نکشید و تازه اون قدر هم زیاد نبود. اولین نارنگی ای که سر راهم قرار گرفت، به من لذت خوردن اولین نارنگی پاییز رو بخشید. آدم می تونه از هر چیزی توی این دنیا درس بگیره، حتی از خوردن یک نارنگی! خانم احتمالا عزیز: روال زندگی اینه که نارنگی شیرین و خوشمزه هم، پوستی تلخ و مزخرف داره که باید روونه ی سطل آشغال بشه. باید از شیرینی های زندگی لذت برد و با کمال تاسف تلخیها رو روانه ی سطل آشغال کرد...


گزارش سقوط مرگ

پشت هم گزارش سقوط مرگ

پشت هم خطابه ي سايه ي مرگ

خبر خودسوزي ترانه كش

خبر توقيف يك صداي خوش

خبر پريدن عطر گلاب

خبر دزديدن يك شعر ناب

پشت هم مراسم جايزه دار

خبر قتل گلي وقت فرار

تو فقط مبارك و خوش خبري!!

از همه گلخونه ها تازه تري!!

تو فقط حادثه اي خجسته اي!!

كه غريبانه به گل نشسته اي!!

پشت هم برنده اي از ناكجا

پشت هم دونده اي بي دست و پا

خبر بوسيدن گريه ي يار

خبر عروسي من با بهار!!!

پخش يك مسابقه بي قهرمان

پخش چه چه تا سحر بي لقمه نان

پشت هم مصاحبه با مير غضب

پشت هم سوزن و نخ بر لب شب

تو فقط  ...

من و تو

در تو دو كس است، تو و "غير تو"

در من دو كس است، من و "غير من"

من در جستجوي تو و تو "غير تو"

من از "غير تو" بيزار و تو از "غير من"

من در جنگ با "غير تو" مي‌ميرد و "غير من" ظهور مي‌كند

تو براي جنگ با "غير من" حضور مي‌كند

در مزار من اشك مي‌ريزد و من متولد مي‌شود

من و تو تنها چند لحظه‌ي سبز و باز

من در جستجوي تو و تو "غير تو"