نه من تو را میشناسم و نه تو مرا، اما اشکهایم بیوقفه میچکند، تو رویای تمامی زنان آزاده ی ایران زمینی، غمگینم، مانندروزیکه قلب مهربان دخترجوان عبدال فتاح سلطانی کم آورد، این زندان لعنتی بی سربلندی و زندان لعنتی تو باسربلندت، آه رویا، رویا...رویا، کاش جمله ای بودوکلمه ای که بشود نوشت، تاریخ چگونه به قضاوت خواهدنشست این بیعدالتی و قساوت را، دخترچشم سیاه مشرقی، برق چشمانت چه وقت وچه سان زبانه میکشدکه از تبریز را تاتهران به آتش کشد؟

٣/۶/١٣٩٧