دیدار امروز من با رابین هود...
وقتی به آقا گفتم که خونهم بالاست و نمی تونم تو این ترافیک برم پایین و دوباره 2 ساعت تو ترافیک بمونم، گفت که شده تا صبح نگهت دارم، نمیذارم بپیچی به چپ. من رو هم که می شناسید، شده تا صبح بایستم زیر بار حرف زور نمیرم...
من ایستادم و پلیس مکرر می گفت برو به راست و من می گفتم نمی تونم، موبایلم رو هم نبرده بودم و احتمال میدادم تا همین حالاش هم، به همین دلیل برای اطرافیانم نگرانی درست کرده باشم... پلیس تهدید می کرد که پلاک ماشینت رو می کنم و بالاخره شروع کرد به مشت کوبیدن روی ماشین من... بالاخره یه مرد پیدا شد که سرش رو از شیشه کرد بیرون و فحش رو کشید به آقای پلیس و بهش می گفت، لشت رو از سر راش بکش کنار، بذار بره خونه... تا قبل از این آقا، باقی آقایون شجاع دل که رد می شدند، می گفتند، حالا برو پایین، یه وقت پلاکت رو بکنه برات دردسر می شه، یا آروم می گفتند اینا بی شعورند، همینن دیگه، نمیفهمن یه زن رو این وقت شب نباید زا به راه کنن...
خلاصه بعد از فحش دادن رابینهود، باقی مردم هم دستاشون رو گذاشتن رو بوق و بالاخره پلیس از جلوی من کنار رفت و من پیچیدم سمت خونه...
تازه می گن تو نیروی انتظامی، پلیس راهنمایی رانندگی بهترینشونه...
حالا خدا میدونه، فردا که بشه و یه دفترچهی ثبت جریمه بدن، آقای پلیس متعهد و مهربون، چند تا برگه ش رو با شماره ماشین من، یا شماره ماشین آقای رابین هود سیاه می کنه، البته پلیسی که من دیدم کاغذ و قلم نداشت و حکما ابزاری که من و شما ازش برای ثبت شماره یا چیزهای دیگه در هنگام فقدان کاغذ و قلم استفاده میکنیم، هرگز در اختیارش نبوده و نیست و نخواهد بود.
این مطلب رو به اشتراک بگذارید. نه به خاطر رسوا کردن کسی یا چیزی، که به قول نادر ابراهیمی، فقط احمقها از چیزی که همه ميدونن حرف میزنن، این مطلب رو به اشتراک بذارید نه به خاطر من، به خاطر خودتون، به خاطر اون یه دونه مرد شجاع بین اون همه رهگذر بی عار و به خاطر این که شاید با خوندن این مطلب، ایستادگی در برابر ظلم و حرف غیر منطقی توی همه مون افزایش پیدا کنه...
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: