بر سنگفرش خیس شانزه لیزه نوشته مولود قضات
کتاب بر سنگفرش خیس شانزه لیزه نوشتهی مولود قضات یک رمان واقع گرای اجتماعی از منظر راوی سوم شخص محدود به ذهن شیداست. رمان اگرچه با یک اتفاق هولناک آغاز میشود اما بیش از رویداد محور بودن، شخصیت محور است، شیدا یک دختر جوان عاشق پیشهی پر از آرزو است که برای فرار از اتفاق هولناکی که برایش افتاده به مذهب پناه میبرد، تا جایی که یک خانم جلسهای میشود و با رانت حکومتی، برای تبلیغ شیعهگری، راهی فرانسه میشود و در طول اثر، رفته رفته شاهد تحول نسبی شیدا هستیم، یکی از شخصیتهای تاثیر گذار و جذاب اثر، عبدالفرحان، است، عبدالفرحان یک مسلمان افراطی الجزایری است، اما با تمام تعصبات مذهبیاش در رویکردهای انسانی یک پله جلوتر از شیداست و با تمام این که حتی بیم این میرود که بر علیه غیر مسلمانان فرانسوی دست به عملیات انتحاری بزند، تعصبات مذهبی شیدا را به چالش میکشد، مثلا در جایی که شیدا شیرینیهای اهدایی یک همسایهی یهودی را با تفکر نجس بودن یهودیان دور میریزد او را بابت این کار سرزنش میکند.
در هیچ کجای داستان شاهد مداخله گری نویسنده نیستیم اما با ظرافت هرچه تمام لایههای تو در توی شخصیت شیدا تصویر میشود. مثلا از روی این که عبدالفرحان از طرف شیدا که از سفر برگشته، برای پسرش دانیال هدیه خریده، میتوانیم بفهمیم که شیدا خسیس بوده یا دستکم در زندگیاش با عبدالفرحان به دلیل وابستگی مالی، برای فرار از تحقیرهای مکرر اعلام نیاز و عدم پاسخ مناسب از سوی عبدالفرحان، از خریدن چیزهای ضروری، سر باز زده است، این قسمت از رابطهی مسموم بین شیدا و عبدالفرحان بعد از صحنه گدایی نیز نمود دارد، شیدا رفته با پول خردها رنگ خریده برای نقاشی و عبدالفرحان به او میگوید به من میگفتی خودم برات میخریدم، اصلا شاید گدایی شیدا در پاریس واکنشی روانی به همین عدم استقلال و درخواستهای مالی مکرر بیپاسخ مانده از سوی عبدالفرحان است. (اگرچه خود شیدا در جایی که بابت این رفتار مواخذه میشود، یک دلیل بیمنطق مذهبی میتراشد! به خاک افتادن در مقابل خدا و این حرفها، انگار حتی خودش هم نمیداند چه مرگش است و فکر میکند دارد مناسک مذهبی انجام میدهد، اما حقیقت این است که این بار رنج دست دراز کردن مکرر جلوی عبدالفرحان را دارد با خلق یک عمل مذهبی دروغین، عینی و بیرونی میکند.)
از روی دیالوگهای برادرش که او را بابت این که اصلا نفهمیده در این سالها چه اتفاقاتی برای خانوادهاش افتاده، سرزنش میکند، میفهمیم که شیدا بیمسئولیت و خود محور بوده و از پیگیریهای جدید شیدا متوجه میشویم، حالا قصد دارد گذشته را جبران کند. اصلا شاید انتخاب عدم ارتباط با خانوادهاش هم راهی بوده که اتفاق اولیهای را که مسیر زندگی او را تغییر داد، فراموش کند.
شیدا اگرچه نچسب است و اعمالش خیلی جاها توی ذوق میزند اما خودش یک قربانی تفکرات دیکته شدهی ایدئولوژیک است، او برای تسکین پیدا کردن از زخم هولناک اجتماع به مذهب پناه میبرد تا احساس گناه از تجاوز را با مسایل مذهبی عینی کند و از آن عبور کند و ظاهراً هم تا حدودی موفق میشود چون ازدواج موفق و رابطهی جنسی بدون اشکالی دارد، اما تفکرات ایدئولوژیک زخمهای جدیدی در روان او ایجاد میکند و خودشیفتگیهای مذهبی، انسانیت دختری که قصد داشته پزشک شود را تنزل میبخشد و نیز سرکوبهای مکرر امیال، در او رفتارهای ناجور پدید میآورد مثلا او فرد مورد اعتمادی است و قویا با دزدی مخالف است اما یک جا از یک فروشگاه، ظاهرا به طور سهوی یک رژ لب کش میرود که شاید حاصل سرکوب امیال زنانهاش در طول سالها تسخیرشدگی با تفکرات ایدئولوژیک بوده است.
شیدا یک زن بحران زده است، تفکرات مذهبی برایش کاملا نجات بخش نبوده و نتوانسته آرامشش را فراهم کند و بعد از سالها، تبلیغ مناسک مذهبی، در مورد مفاهیم عمیق دینی همچون عدالت خدا هم دچار پرسش و تناقض گشته است.
شیدا حتی زمانی که کارکردش را برای حاکمیت از دست میدهد، علی رغم تمام تلاشهای خالصانهاش، از سوی آنها هم رها میشود.
سالها زندگی کردن در پاریس از شیدا زنی دیگر ساخته، زنی که حالا به جای این که غیر مسلمانان را نجس بداند با آنها معاشرت میکند، بر غم آنها دل میسوزاند و پسرش را به لارا میسپارد اما همچنان وقتی در هواپیما دختر بچهی نوجوان بی حجابی را میبیند که به نظرش به اندازهی شاهزادهها زیباست، دلش میخواهد دختربچه را بکشد اما به محض جدا شدن چرخهای هواپیما از زمین پشیمان میشود و انگار رهایی کامل از این امیال ضد انسانی برایش ناممکن است.
شاید هیچ مانیفستی در جهان تا این اندازه کوبنده نمیتوانست به نقد تفکرات خودشیفته کنندهی مذهبی بپردازد و بی آنکه مخاطب را مقابل افراد مذهبی افراطی قرار دهد، او را از تعصباتی که تمایلات غیر انسانی را در این گونه افراد تثبیت میکند، بیزار کند.
این رمان اصلا عجیب است! این حجم از عمق و واکاوی در یک رمان ایرانی عجیب است.
اما نقص رمان که به نظرم تنها پناه نویسنده، برای فرار از سانسور وزارت ارشاد بوده است، موجز و مبهم نوشتن کلیهی دیالوگها و صحنههایی است که در آن اتفاقات جنسی رخ داده است، حالا چه تجاوز بوده باشد و چه هم آغوشی شرعی بین عبدالفرحان و شیدا که منجر به وجود آمدن بچهی ناخواستهی دوم شیدا شده است.
بجز این قسمتها، باقی صحنهها پر است از توصیفات زیاد و ریزانگارانه که البته به طور سلیقهای مورد پسند شخصی من نیست و تناسب کنش و توصیف را به نفع توصیف بر هم زده است.
در کل کمتر پیش آمده که از خواندن یک رمان ایرانی تا این حد احساس لذت کنم اما قرار گرفتن در دایرهی لذتش نیازمند تفکر عمیق و همراهی طولانی با شخصیتی است که شاید چون شخصیت دیگر داستانها، آنقدرها دوستداشتنی و تو دل برو نباشد.
به همین دلیل شاید بتوان آن را در زمرهی کتابهای خاص پسند طبقه بندی کرد و اصلا بعید نیست که عدهای را به دلیل تفکرات ایدئولوژیک شیدا به شدت پس بزند، اما برای کسانی که کتاب را عمیق بخوانند و تعاملات شیدا و مذهب را ریزانگارانه مورد واکاوی قرار دهند قطعا لذتبخش خواهد بود.
این اثر توسط نشر چشمه در سال 98 به چاپ رسیده است.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: