سوار مترو مي شوم. جا نيست. همه، جا دارند الا من. خسته ام. حالم بد است. روي زمين ولو مي شوم. هيچ كس انگار من را نمي بيند. زنهاي فروشنده وارد مي شوند. همه در فكر ناند و پول. مترو شلوغ مي شود. بو مي گيرد. حالم را بد مي كند. توي ذهنم يك چيز بيشتر نمي گذرد: مترو - شلوغ - كثيف- لعنتي.
بلند مي شوم. لباسم خاكي است. بايد از اين جهنم پياده شوم. پياده مي شوم. پله ها هم شلوغ است. انگار هيچ راهي رو به فضاي باز نيست. پله برقي اي كه رو به پايين مي آيد خلوت است. روي آن مي روم و شروع مي كنم به بالا رفتن. خوبي اش اين است كه هر چه بالا مي روم نمي رسم. مي شود ساعتها روي آن بالا رفت و نرسيد. دوست ندارم برسم آن بالا. نمي دانم آن بالا، دنيا، لعنتي تر از اين پايين است يا بهتر...