متری شیش و نیم به کارگردانی سعید روستایی
این فیلم روایتگر گروهی از تیم پلیس مبارزه با مواد مخدر به سرکردگی فردی به نام صمد است که در به در دنبال یک فروشنده عظیم ماده مخدر شیشه در پایتخت هستند. نام این فروشنده ناصر خاکباز بوده و این روزها هر کسی که توسط تیم آنها دستگیر میشود، یک سرش به خاکباز گره میخورد. فرزند یکی از همتیمیهای صمد هم توسط قماش خاکباز دزدیده شده و بعد هم به قتل رسیده و برای همین اعضای پلیس مواد مخدر تشنه پیدا کردن خاکباز هستند، آنها تلاش می کنند از خلال دستگیری معتادان و فروشنده های خرده پا به ناصر خاکباز برسند، فیلم با صحنه ی تکان دهنده ی گریز یک خلافکار و مدفون شدن او در گودالی که توسط لودر پر می شود آغاز می شود، همکار صمد که دنبال او می دود رد او را گم می کند و تنها چیزی که از او در دستش باقی می ماند یک بسته مواد است که خلافکار سعی کرده داخل خانه ای بیندازد و موفق نشده است، این خرده داستان بعدتر در خدمت شخصیت پردازی قرار میگیرد، صحنه ی ورود پلیس به مخروبه های خارج شهر و دستگیری معتادان تکان دهنده است، وضع معیشتی آنان به قدری فاجعه بار است که مخاطب لاجرم احساس میکند این افراد هیچ پناهی جز مواد مخدر برای تحمل رنج زیستن ندارند، بالاخره ناصر در پنت هاوس ۶٠٠ متری خود در حالیکه خودکشی کرده است پیدا می شود، بعد از بهبود او و انتقال به پایگاه و انگشت نگاری از فساد تحلیل برنده ی سیستم قضایی پرده برداری میشود، ناصر خاکباز دو سال قبل با نام دیگری دستگیر و محکوم به اعدام شده است و حتی گزارش دفن و ابطال شناسنامه او موجود است! کمی بعدتر شاهد این هستیم که ناصر از طریق یک خلافکار که در بازداشتگاه موبایل به همراه دارد سعی دارد یک جوری فرار کند، اما قاضی پرونده ی قبلی به دلیل افشای پاره ای از فسادها، بازخرید شده است! یعنی حتی منفصل نشده و یک عالمه پول داده اند به وی و خانه نشینش کرده اند، خاکباز سعی می کند صمد را بخرد اما صمد از آن معدود افرادی است که خریدنی نیست، اما همین صمد شریف و درستکار با نامردی هر چه تمام، پشت همکارش را خالی می کند و چون یک سال قبل مواد مکشوفه را گم کرده حاضر نمی شود در گزارش بنویسد که شاهد تعقیب و گریز همکار خود بوده است! جالب این است که این همکار همان مرد داغدیده است که فرزندش را در قمار مبارزه با مواد به یک قاچاقچی باخته است و اما ناصر، شخصیتی است که علی رغم خلافکار بودنش دوست داشتنی است، یک فقیر تیپا خورده است که با قاچاق مواد علیه اجتماع خود قیام کرده است، صحنه مواجهه او با قاضی بی نظیر است، قاضی می گوید تو تعداد زیادی آدم را بدبخت کرده ای، ناصر به طور تلویحی پاسخ می دهد که این آدمها از بدبختی به مواد رو می آورند، قاضی می گوید هر چقدر آشپزخانه کمتر باشد مواد گرانتر می شود و معتادان به دلیل سخت شدن شرایط اعتیاد سعی می کنند که ترک کنند، اما تماشاگر که در صحنه های قبل عدم همکاری معتادان برای ترک را دیده است می داند این یک خیال واهی است و تنها جرم و جنایت این معتادان برای دستیابی به مواد گرانتر بیشتر خواهد شد، ناصر می گوید، چه فایده؟ منم بکشید یکی دیگه آشپزخانه راه می اندازد، کمی بعد نوبت شهادت دادن صمد میرسد و ناصر ناخودآگاه با دروغی که میگوید به او درس انسانیت و رفاقت میدهد، او که از خلال مجادله های صمد و همکارش جلوی در بازداشتگاه خبر شده که صمد سال پیش موادی را گم کرده و پرونده دارد و به همین دلیل حاضر نیست پشت همکارش در بیاید، می گوید موادی که در خانه اش بوده هشت کیلو بوده نه شش کیلو و برای صمد دردسر درست می کند و صمد ناچار میشود برای به دست آوردن حمایت همکارش در صدد حمایت از او بربیاید، دست آخر ناصر به قاضی التماس می کند که خانواده اش را به آن محل کثیف بازنگرداند، می گوید من پدرم در اومد اونها رو از خلاف دور کردم، برگردند اونجا تک تکشون می یفتند تو خلاف... اما قانون کور این آخرین خواسته ناصر را نیز نمی شنود و در صحنه ای که او را برای اعدام می برند می بینیم که پیش بینی ناصر درست از آب درآمده و خانواده اش سعی دارند وارد کار قاچاق بشوند، صحنه ی پایانی اما تحول صمد است، او به معتادی که شیشه ماشینش را پاک می کند علی رغم میل باطنی اش یک پنج هزارتومنی میدهد، انگار خودش هم به این نتیجه رسیده است که تمام تمهیدات و تلاش هایشان برای مبارزه با مواد مخدر مادامی که فقر و اختلاف طبقاتی در جامعه وجود داشته باشد بیثمر است.
فیلم در کل خیلی خوب به معضل اعتیاد و مواد مخدر پرداخته است، فساد قوه قضاییه را افشا کرده است و بی آنکه شخصیت هایش سیاه و سفید شده باشند یا در دام قهرمان پروری افتاده باشد، داستان محنت باری را به تصویر کشیده است، این فیلم بعد از ابد و یک روز که آن هم فیلم در خوری بود، دومین ساخته ی سعید روستایی است و بی سبب نیست که سیمرغ بهترین فیلم از نگاه تماشاگر را به خود اختصاص داده است. دلم می خواست مثل همیشه کنار بیلبرد فیلم بایستم و برای این پست استفاده کنم، اما حال روز سیل و غم جاری نوروزمان، تاب و توانم را ربوده است!
نگاشته شده در تاریخ 25 فروردین 98
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: