نامه های ارغوان اشترانی به رویا صغیری (نامه شماره 18)
بیست و نهم شهریور نود و هفت
حالم خوب نیست رویا جان فقط همین
هجدهم شهریور نود و هفت اوایل بامداد
هفدهم شهریور نود و هفت
زن، دفتری را که خریده بود پس آورد، کارمندم عصبانی شده بود و با یک لحن شاکی به او گفت: « نمی دونم، خانم اشترانی، جنس فروخته شده رو بی دلیل پس می گیریم؟»
گفتم: «چرا نمی گیریم؟ اگه امروز برده باشه با کمال میل پس می گیریم.».
یاد #نازلی_پرتوی افتاده بودم، #زندانی_سیاسی اوایل انقلاب که سالها بیشتر از حکم تعیین شده برایش، حبس کشید و اولین روزی که از زندان آزاد شده بود، رفته بود مغازه و جنسی خریده و پس داده بود تا #آزادی را باور کند.
شانزدهم شهوریور نود و هفت
آیندگان خواهند فهمید که ایران چه گلستانی است و عطر گل چگونه هیولاها را به خودزنی می کشاند
پانزدهم شهریور نود و هفت
امیر مهدی ژوله هشتک #من_و_سانسورچی به راه انداخته، من به شخصه سه تا پست نوشتم با این هشتک، تو خودت تمام قد از این جامعه لعنتی سانسور شدی، قیمت همه چیز گران شده و مداد رنگی از کیفهای بچه ها سانسور خواهدشد، آدم فکرمیکند اینهمه فشار بالاخره فوران ایجاد میکند، اما مثل اینکه ما همگی قورباغه ایم، چون قورباغه را در آبجوشکه بیندازی بلافاصله بیرون میپرد اما دمای آب را که کم کم بالا ببری توی آب میماند تاپخته شود
دهم شهریور نود و هفت - شنبه
«ابلها مردا
عدوی تو نیست او
انکار تو است»
او شعله است
زبانه میکشد
و شعله ها برمی افروزد
این خاک ملخ زده هنوز
عطرآگین عطر ستاره هاست
#ارغوان_اشترانی
----------------
رویاجان، این چند سطر را در مورد قاسم شعله سعدی نوشتم، نمیدانم میدانی یا نه، چند روز پیش با پابند بردندش به زندان و امروز به بخش سارقین انتقالش داده اند، گفتم اینجا بنویسمش به عنوان سخن امروزم باتو، چرا که در مورد تو نیز صدق میکند
هشتم شهریور نود و هفت
کامنتهایی که شاید هرگز نخوانیشان؟
شاید آزاد که شدی اینستاگرام از مد افتاده باشد، شاید فیلتر کنند این برنامه را از همه چیز ترسان خدانترس...
اما این یک تلاش کوچک است گکه بدانی یادت و آیین قهرمانی ات، این بیرون، در هوای زندانگون وطنت زنده است، یک دیوانگی محض است می دانم، اما ما دیوانه هاییم که وطن را وطن خواهم کرد...
رویایم، رویای تو رویای میلیونها زن است و اگر رویاهایمان به هم گره بخورد آزادی بر آسمان ایران خواهد بارید... صبور باش رویایم
چهارشنبه 07/06/1397
رویاجان،هرچقدرهم جایت بدباشد ازشنیدن اراجیف این و اون راحتی،منظورم از اون رهبر دیکتاتورکره شمالی نیست گرچه شاید به مراتب از او بدتر باشد! یک بابایی هم امروز تو صحن مجلس قسم میخورد به خدا که ما بحران نداریم! جنسی که تا دوماه پیش تو مغازه پنجاه هزار تومن میفروختم را دیروز هشتاد هزار تومن خریدم، ما مغازه کتاب و نوشت افزار داریم، هرکس که میآید و خرید میکند قیمت را که میشنود انگار دستانش میسوزد و من به جای خوشحال شدن از فروش قلبم از رنج تیر میکشد، اگر این اسمش بحران نیست پس چیست؟ راستی یادم باشد فردا از موسیقی با تو حرف بزنم
٠۶/٠۶/١٣٩٧سه شنبه
امروز جور دیگری در ذهنم بودی،به این فکر میکردم که چند نفربه بودن تو این بیرون وابسته اند، بدون تو چه میکنند؟ قدمیکشند یا خرد میشوند؟ یک فیلم مستند را هم آخر شب دیدم، در مورد جنگ جهانی و به اسارت گرفته شدن ژنرال دوگل بود، میگفت ژنرال دوگل بارها تلاش کرد که از زندان نازیها بگریزد چون اعتقاد داشت زندانی ای در دست دشمن بودن بیفایده است، پس برای یک جنگجو، فرار از دست زندانبانش یک وظیفه است، او بیرون زندان میتواند آنها را به خاک سیاه بنشاند ولی در زندان کار زیادی از دستش برنمی آید، همان موقع به تو فکر کردم، کاش میتوانستیم باهم گپ بزنیم و راجع به مسائل مختلف نظر هم را بشنویم و بیاموزیم
راستی پریشب سوم شهریور بود نه چهارم، تاریخ را اشتباه زده ام.
دوشنبه1397/06/05
تمام جمعه را تنها بودم و مدامباخودم فکرمیکردم که رویا آنجاکتاب دارد که بخواند؟ کاغذ و قلم دارد که بنویسد؟ همسلولیهایش چه کسانی هستند؟ کلی ترانه نوشتم دردفترم، آخر ترانه از بر بودن خیلی خوب است رویا جان، برای روزهایی که تو این خاک ملخزده، با این تفاسیری که ساخته اند، برای هرکس ممکن است که پیش بیایدو میتواند زمان کشدار بدطعم را کوتاهترکند، در خیلی از ترانه ها تو را میدیدم و خودم را که زندان به وسعت ایرانم هردقیقه کوچک و کوچکتر میشود تاکنار تو و با تو خفه شوم و نگاه منتظرم جان بدهد به لحظه هایت رفیق جان...
رویاجان، به گمانم بادیدن لبخند با دستان دربندت، در من یک بذر نوظهور دیوانگی تولد یافته است که دوستش دارم و دلم میخواهد به ثمر نشستنش را ببینم، آیا خواهم توانست؟
شنبه1397/06/04
نه من تو را میشناسم و نه تو مرا، اما اشکهایم بیوقفه میچکند، تو رویای تمامی زنان آزاده ی ایران زمینی، غمگینم، مانندروزیکه قلب مهربان دخترجوان عبدال فتاح سلطانی کم آورد، این زندان لعنتی بی سربلندی و زندان لعنتی تو باسربلندت، آه رویا، رویا...رویا، کاش جمله ای بودوکلمه ای که بشود نوشت، تاریخ چگونه به قضاوت خواهدنشست این بیعدالتی و قساوت را، دخترچشم سیاه مشرقی، برق چشمانت چه وقت وچه سان زبانه میکشدکه از تبریز را تاتهران به آتش کشد؟
٣/۶/١٣٩٧