گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت ردهی
خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط-نسبتا خوب-خوب-خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی
برف روی کاجها- پیمان معادی- نسبتا خوب
رویا رامین فر (مهناز افشار) با دکتری به نام علی که تفاوت سنی زیادی با او دارد ازدواج کرده است. رویا معلم پیانوست و یکی از شاگردهایش به نام نسیم مدت زیادی است غیبت دارد. در همین حین علی برای سفری به لندن میرود و به این ترتیب در اواسط فیلم معلوم میشود شاگرد رویا معشوقه ی علی است و دوستان خانوادگیشان هم از این موضوع آگاهند. اتفاقا نسیم دوست پسر ۴ ساله اش به نام پرهام را هم قال گذاشته است و اوست که موضوع را به رویا خبر می دهد.
رویا از علی طلاق می گیرد و در حال تجربه ی رابطه ی تازه ای با صابر ابر است و قرار است با هم به یک کنسرت بروند که علی پشیمان برمیگردد.
آخرین جمله ی رویا در فیلم اعتراف تجربهی حسی تازه با صابر ابر است. در پس زمینه میبینیم که موبایل رویا زنگ می خورد و او جواب نمی دهد. به این ترتیب در پایان مثلا باز فیلم، برفی که میبارد و سردی فضا را القا میکند و حرفهای رویا و جواب ندادنش به تلفن وزنهی بازگشت رویا به زندگی بی عشق با علی و قطع رابطه اش با صابر ابر را سنگینتر میکند.
فیلم به شیوه ی سیاه و سفید فیلمبرداری شده و این سیاه و سفید بودن فیلم جز ارضا حس نوستالژیک بینندگانی که به لحاظ سلیقهای فیلمهای سیاه و سفید را بیشتر میپسندند، کارکرد عمدهی دیگری ندارد.
اگر بخواهیم با دیدن فضای سفید و سیاه به زور فلسفه بافی کنیم می توانیم بگوییم کارگردان این شیوه را انتخاب کرده تا دنیای این آدمها را خاکستری نشان دهد و البته چنین توجیحی برای انتخاب این شیوه کافی به نظر نمی رسد.
اگر به فیلمهای سیاه و سفید تاریخ سینما که در زمانی وجود تکنیک رنگی ساخته شده اند رجوع کنیم، درمییابیم که منظور من از این کافی نبودن، دقیقا چیست. استفاده از تکنیک سیاه و سفید در سینمای کنونی درست مثل این است که در عصر حاضر کسی بخواهد با قطارهای زغالی قدیمی سفر کند پس لااقل حرف خیلی بزرگی باید پشت این انتخاب باشد.
در فهرست شیندلر با ساختن فیلم در فضایی سیاه و سفید، نقطه ی تحول شیندلر به تصویر کشیده می شود. دختر بچه ی زیبایی که کت قرمزی به تن دارد و خانواده اش را از دست داده و احتمالا قرار است خودش هم توسط نازی ها کشته شود. این نقطه ی قرمز لکه ی ننگی است بر دامان نازیها که اتا بد در شهرهای محل کشتارشان خواهد چرخید و شیندلر یک آلمانی است که پیش از پایان جنگ این نقطه ی ننگین را بر دامانش میبیند و متحول میشود تا خودش را نجات دهد.
حال با این مقایسه ی ساده کاملا واضح است که فیلم به شدت، بدهکار مخاطب حرفهای مانده است و استفاده از تکنیک سیاه سفید بیشتر از آنکه فلسفهای عمیق را در ذهن تداعی کند تمهیدی است برای جذب روشنفکرانی که از بس فیلمهای تکراری دیدهاند، ممکن است با این نوآوری به فیلم اقبال پیدا کنند. ورژن فعلی فیلم با این که فیلم رنگی ساخته میشد و مخاطب خودش آپشنهای گیرندهاش را روی حالت سیاه و سفید میگذاشت تفاوتی ندارد. برای دیدن فیلم در سینماها میشد عینکهای مخصوص به مخاطبان شیفتهی فیلمهای سیاه و سفید بدهند تا اگر با کارگردان هم سلیقهاند عینکها را به چشم بزنند!
تازه این در حالت خوش بینانه است که اساسا سیاه و سفید ساختن فیلم با قصد اولیه صورت گرفته باشد و نه این که تمهیدی باشد که پای میز تدوین بنا به دلایلی خاص صورت گرفته باشد.
آزمایشگاه- حمید امجدی-ضعیف
داستان تکراری تقابل بد و خوب و غنی و فقیر،در آزمایشگاهی که متعلق به پدر باران کوثری است اتفاق می افتد. پسر فقیر شهرستانی عاشق باران کوثری شده و می خواهد در آرمایشگاه کار کند که عاشق قدیمی تر که ثروتمندتر است برای او مدام پاپوش درست می کند تا او اخراج شود و سرانجام این رازها از پرده برون میافتد و بادا بادا مبارک بادا ایشا الله مبارک بادا...
میزانسن ها و دیالوگها بسیار تاتری است که در بعضی جاها خوب است و در بعضی جاها آزاردهنده می شود. دیالوگ ها ضعیف و مصنوعی است و در بسیاری از موارد به طور مستقیم اطلاعات می دهد.
بیداری-فرزاد موتمن-متوسط
یاسمن (نیکی کریمی) پزشکی است که در رابطه با پیوند سلولهای بنیادین به چشم راه جدیدی را کشف کرده است. او زنی افسرده است که مدام با مادرش حرف می زند و هرگز نمیخندد. او در پارکی به خاطرات کودکی خود می رود و مادرش را میبیند که بازی در نقش او را شقایق فراهانی به عهده دارد.
زهرا در سال 63 از خانه خارج می شود. در راه مینی بوسی به او می زند و اتفاقی برای او نمی افتد و به راه خود ادامه می دهد ولی وقتی به خانه بر می گردد میبیند قفل عوض شده و اهالی خانه مدعی هستند که پانزده سال است ساکن آن خانه اند و آنها به پلیس زنگ می زنند و پلیس زهرا را می برد و به بیمارستان روانی تحویل می دهد.
زهرا از بیمارستان می گریزد و یکی از شاگردان قدیمش که حالا زن جوانی است او را پیدا می کند و با کمک او زهرا دوستان قدیمی خانوادگی خود را ملاقات می کنند و آنها به او می گویند که شما در آن حادثه مردید و ما جسد شما را خاک کردیم. در اینجا شوهر زهرا که در درگیریهای انقلاب 57 شهید شده به سراغش میآید و میگوید مغز تو در آن حادثه متلاشی شده بود ولی تو نمیمردی چون نگران دخترت بودی و خودت خواستی که آینده ی دخترت را بدون خودت ببینی تا خیالت راحت شود و دنیا را ترک کنی.
به این ترتیب زهرا با شوهرش می رود و نیکی کریمی که نشانه هایی از زنده بودن مادرش دیده است به آرامش می رسد و برای اولین بار در عمرش میخندد.
باید گفت این فیلم داستان خوبی دارد که هم در فیلمنامه و هم در کارگردانی ضعیف کار شده است. بیننده بسیار دیر می فهمد که باداستانی شگفت روبه رو است. عدم توجه به جزئیات روایت، که اتفاقا در داستانهای شگفت از اهمیت ویژهتری برخوردار است کار را باورناپذیر میکند. مثلا در سال 63 در هیچ پارکی سرسرههای نانوپلاست وجودنداشت و سرسرهها فلزی بود.
زهرا بسیار دیر متوجه تغییر شهر می شود در حالیکه از همان ابتدای امر که توسط بنز پلیس دستگیر می شود باید شک کند و دست آخر هم تا زمانی که به او نمیگویند که سال 87 است اصلا شک نمیکند و تازه بعد از آن هم عکس العملش غیرواقعی است و همه را متهم می کند که به او دروغ میگویند تا دیوانه اش کنند.
در فیلم میبینیم که شوهر زهرا به او گفته که قرار است به سال 87 برود و از آینده ی یاسمن مطمئن شود اما او این موضوع را به یاد ندارد. کم حافظگی یک عنصر فرازمینی هم چندان صحیح به نظر نمی رسد.
درمان یاسمن و لبخند زدن به یکباره ی او یکدفعه و بی علت اتفاق می افتد و ما دلیلی برای رسیدن او به آرامش نمیبینیم. در طول فیلم بارها گفته می شود که او مرگ مادرش را نپذیرفته و او را در تمام این سالها زنده پنداشته است، حالا که او نشانههایی از زنده بودن مادرش بی آنکه او را ملاقات کند پیدا می کند باید بیشتر به هم بریزد.
گشت ارشاد- سعید سهیلی-متوسط
سه خلافکار با گذاشتن تابلوی گشت ارشاد روی ماشینشان از مردم باج می گیرند که با نیوشا ضیغمی آشنا میشوند. نیوشا زنی است که توسط یکی از افرادی که با حکومت زد و بند دارد و در حال پولشویی و کارهای خلاف است و ضمنا شوهر صیغه ای اوست تهدید به مرگ شده است. سه جوان بعد از کتک خوردن نیوشا تصمیم می گیرند قیصر بازی در بیاورند و انتقام بگیرند که یکی از آنها در این بین کشته می شود و دو نفر دیگر به زندان میافتند.
پلان سخنرانی زندانی برای زندانیان کاملا از روی مارمولک کپیبرداری شده است.
فیلم ترکیب ضعیفی از اسب حیوان نجیبی است، قیصر و مارمولک است. اما این خوب است که خودش بی هیچ ادعایی تقلیدش از قیصر را بیان می کند.بازیها بسیار خوب و روان است، خصوصا بازی پسری که نقش غشی را بازی میکند بسیار عالی و باور پذیر است.
زندگی خصوصی- محمد حسین فرحبخش-خوب
در این فیلم زندگی خصوصی یکی از افراطیونی که اوایل انقلاب برای اجرای اسلام پونز توی صورت زنهای بدحجاب فرو میکرد به تصویر کشیده میشود. این فرد افراطی ظاهرا روزنامه ای اصلاح طلب دارد و هانیه توسلی را به عنوان معشوقه انتخاب میکند در حالیکه زن و بچه دارد. از همین ابتدای امر او از اولین شعارش که راستگویی است عدول میکند و این مسیر مخالف اخلاق و انسانیت ادامه مییابد. او بعد از این که از زیر بار شناسنامه گرفتن برای بچه ای که هانیه توسلی باردار است، در می رود، مورد تهدید و آزار هانیه توسلی قرار میگیرد و سرانجام او را به قتل میرساند.
در پایان فیلم وقتی روح هانیه توسلی از او میپرسد که عذاب وجدان یا ترسی دارد یا نه، او میگوید که عذاب وجدان و ترس ندارد چون در جامعهی ما عدالت معنایی ندارد که قرار باشد او تاوان گناهانش را پس دهد.
اصلاح طلب بودن فرد مورد بحث و جمله ی پایانی با هم در تضاد است. جمله ی پایانی جمله ی کسی است که به جایگاه و حمایتش در نظام جمهوری اسلامی مطمئن است، حال آنکه اصلاح طلبان بدون این که قتلی هم انجام داده باشند، حسابی تاوان پس دادند.
این ابهام مخل، صرف نظر از این که مخل است، شجاعت اثر را از بین میبرد. اگر این فرد، صرف نظر از این که جزو کدام جناح است، زیر ذره بین قرار می گرفت، به عنوان نمایندهي افرادی که داعیهی اسلام دارند تا بر مسند قدرت بنشینند و پای منافعشان که برسد، حتی از قتل هم چشم پوشی نمیکنند، به نقد کشانیده میشد.
در این صورت؛ اثری کاملا شجاعانه بود که حرف دل مردم را زده بود، حرف دلی که از زبان یکی از اهالی سینما مطرح شده و تمام و کمال به دل مینشست، چراکه از زبان کسی نبود که تا دیروز خودش جزو چماق به دستها بوده و امروز ادعای فرهنگ و فرهنگ بازیاش گرفته باشد، اما با برجسته کردن روزنامه به عنوان اصلاح طلب و جهت گیری جناحی مطلوب گفتمان غالب، اثر تا حد زیادی بدهکار مردم مانده است.
اما به هر حال، صرف نظر از محتوای اثر، این فیلم کاری خوش ساخت و پر تعلیق است که ایرادات ساختاری فاحشی به آن وارد نیست.
بی خداحافظی- احمد امینی- نسبتا خوب
روزنامه ای به نام پگاه، به بهانه ی در کما فرو رفتن خواننده ای به نام رضا صادقی در صدد بر میآید که داستان زندگی او را برای افزایش تیراژ منتظر کند و برای نوشتن مطلب، پگاه آهنگرانی انتخاب می شود. ماجرا از این قرار بوده که رضا با دو تن از دوستانش از جنوب به تهران آمدهاند و مدتها سختی کشیدند تا توسط یک تهیه کنندهی زن به نام پریسا؟ کشف میشود. این زن به رضا کمک شایانی میکند و رضا به او علاقمند میشود اما او با فرهاد پویان، دوست رضا که به کمک او، هنر پیشه ی معروفی شده ازدواج میکند و رضا برای پس دادن پول پریسا، را پس دهد با یکی از کارترهای ناانسان قرارداد امضا میکند. این دومین شکست عشقی رضاست و سالها قبل در بندرعباس عاشق دختری بوده که او هم خواستگار پولدارش را به رضا ترجیح داده بود.
در پایان فیلم پگاه میفهمد که همان کارترها خواستهاند از روزنامه ی پگاه برای پول در آوردن از رضای در کما رفته سوء استفاده کنند. او از نوشتن ادامه ی اثر انصراف می دهد و در جواب سردبیر روزنامه که به او می گوید: «بی پول، بی حمایت، بی ارتباط، نابودیم نسیم»فریاد میزند: «رضا از شر آدمهایی مثل اونا رفت تو کما» و بعد که به خانه می آید بلند بلند داد می زند: «یعنی هیچ راهی نیست که آدم هم زندگی کنه و هم به هر کس و ناکسی باج نده؟ که به هر گندی تن ندی؟ اگه نیست واسه چی زندهایم؟»
نسیم طرفداران صدا را جمع میکند و آنها پشت پنجره شعرهای رضا را میخوانند و نسیم روی صورت او خم می شود و به او می گوید که ببین طرفدارات جمع شدند، بلند شو و خودت براشون بخون رضا...
فیلم اگر همین جا به پایان می رسید، خیلی بهتر از پایان کنونیاش بود و پایان بازی بود که مخاطب میشد بر اساس نقد مبتنی بر واکنش خواننده، هم در ذهنش مرگ رضا صادقی را تجمسم کند و هم به هوش آمدن و بهبودی او را.
در پایان کنونی صحنه ی غش کردن رضا صادقی بازسازی میشود و در این صحنه میبینیم او در حیاط خانه اش زنی سیاه پوش با چادر جنوی را میبیند. اگرچه این زن درست دیده نمیشود اما نه آن معشوق اویه ی رضاست و نه دومی. مادر رضا هم که نمیتواند باشد چون مادر رضا زنده است.این پایان، به جای باز بودن، ول است.
بازی رضا صادقی در برخی جاها خوب نیست، خصوصا این که او دیالوگها را خیلی اغراق شده بیان می کند و عدم طبیعی بودن نحوهی گویش و تاتری شدن آن، از قدرت اثر میکاهد.
فیلم به شدت بدهکار آهنگها و اشعار رضا صادقی واقعی است و این شعرهای زیبای رضا صادقی است که به این فیلم، جان داده است.
مخالفت نسیم (پگاه آهنگرانی) با مافیایی که در ایران بر فضای هنری چیره یافته است، از ویژگیهای مثبت اثر است.
یکی میخواد باهات حرف بزنه- منوچهر هادی- متوسط
لیلا با بازی آنا نعمتی مادری است که دخترش را در سانحه ای از دست میدهد. دختر دچار مرگ مغزی شده و لیلا برای اهدای اعضایش نیازمند رضایت پدر لیلاست که سالها قبل از او جدا شده و بی خبر است.
در جریان جستجوی لیلا در مییابیم که شوهر سابقش (شهاب حسینی) پس از ازدواج با لیلا با دوست دختر سابقش به لیلا خیانت میکند و چون لیلا حاضر به بخشش نمی شود و از او کینه به دل میگیرد، مهریه اش را با زور از او میگیرد و بعد از طلاق هم اجازه نمی دهد او بچه اش را ببیند.
این که اساسا لیلا در ایران چطور توانسته حضانت بچه را بگیرد خودش محل تردید است و چنین تردیدی با دیالوگ مستقیم پدر که نمی دانم با چه دوز و کلکی حضانت بچه را گرفتی، منتفی نمیشود.
شهاب حسینی در وضعیت بدی است و به دلیل بدهی به همان دوست دخترش در زندان است و برای دادن رضایت از لیلا میخواهد که اعضای بچه را بفروشد و بدهی او را بپردازد. لیلا ابتدا منصرف می شود اما بعد تصمیم میگیرد به جای فروش اعضا، مایملک خود را بفروشد و بدهیهای شهاب را بدهد.
او در گیر و دار این کارهاست که میفهمد پدر بچه رضایت داده است و عمل انجام میگیرد.
در پایان، پدر بچه با زن جدیدش سر خاک بچه می آید و با بچه ای مواجه میشوند که قلب دخترشان را در سینه دارد. معلوم است لیلا برای آزادی او، بدهیاش را داده است. در اینجا پدر دختر به صدای قلب، گوش میدهد که در این صحنه صداگذاری اصلا خوب نیست و میشد با صداگذاری درست، این صحنه، جزو صحنه های تاثیر گذار فیلم باشد.
بازی آنا نعمتی تعریفی ندارد.همانطور که قبلا گفته ام پیام محور بودن آثار هنری خودش نکته ي منفیای از منظر نقد زیباشناسانه است اما از نظر نقد اخلاقگرایانه، این ویژگی، مثبت هم میتواند باشد، به شرط آنکه پیام، یک پیام اخلاقی باشد. در این اثر پیام اصلی اهدای عضو است و به لحاظ زیبایی شناسی، داستان، به نسبت پیام محور بودنش، پر تعلیق و پر کشش است ولی پتانسیل بیشتر از این را ندارد.
بوسیدن روی ماه-همایون اسعدیان-ضعیف
فیلم روایتی کشدار و بی تعلیق از زندگی دو پیرزن است که سالهاست منتظر پیدا شدن جسد پسرهایشان که در جنگ شهید شدهاند، هستند. احترام السادات به خاطر فروغ که بیمار است تصمیم می گیرد جسد بچه اش را به جای بچه ی فروغ جا بزند. صابر ابر، مسئول شهدای مفقودالاثر در بنیاد شهید با آنکه با این موضوع مخالف است به راحتی به خاطر این که احترام السادات او را در عمل انجام شده قرار میدهد، رودربایستی میکند و به این کار تن می دهد. در پایان فیلم احترام السادات به جای فروغ میمیرد.
تنها نقطهی جذاب فیلم شخصیت فروغ است که زنی شیطان و شکمو است و یواشکی قلیان میکشد و حسابی خوش است. این زن در فیلم با آنکه جذاب است ولی آنقدرها هم لنگ جسد بچهاش نمانده که احترام السادات و عوامل دولتی دست به چنین کاری بزنند! بیشتر از او زن دیگری محتاج این تعویض جنازه است که هر روز به بنیاد میرود و لنگ این است که جسد شوهرش پیدا شود تا عمویش رضایت دهد که او ازدواج کند. به خدا اگر جسد بچهاش را جای شوهر این بنده خدا جا میزد، ثواب بیشتری داشت، فکرش را بکنید، یک زن 45-50 ساله در این دورهای که دخترهای جوان شوهر گیر نمیآورند، شوهر گیر آورده و به خاطر این که بنیاد جسد شوهر سابقش را پیدا نکرده نمیتواند با او ازدواج کند!
من همسرش هستم-مصطفی شایسته-متوسط
نیکی کریمی همسر مردی به نام امیر حسین است و دو پسر به نامهای برنا و آبان دارد. او در خیابان با عاشق قدیمی اش تصادف میکند و از آنجایی که امیر حسین مردی زن باره است تصمیم میگیرد با پیمان ارتباط برقرار کند. در این بین زنی تلفنی به امیرحسین می گوید که زنش دارد به او خیانت میکند. امیر حسین روی زنش حساس میشود و حسادتهای مردانه اش سبب می شود زود خانه بیاید و بالاخره کارشان به کتک کاری می کشد.
نیکی کریمی به قصد طلاق به خانه ی مادرش می رود اما در یک مهمانی امیرحسین را میبیند و با هم آشتی میکنند.
بعد از دیالوگهایی که بین او و دوستش رد و بدل میشود میفهمیم که او به دوستش گفته خیانتی در کار نبوده و او خودش به مهمناز پول داده که به شوهرش زنگ بزند و این حرفها را بزند تا حس حسادت شوهرش را تحریک کند.
کمی بعد نیکی کریمی میفهمد که اصلا مهناز به پیمان زنگ نزده و دروغ میگفته که زنگ زده و تلفنها واقعا کار زن پیمان بوده است. دوست نیکی کریمی از او می پرسد مگر شوهرت گفته کسی به او تلفن میزده و او میگوید که نه. از این دیالوگ پیداست که نیکی کریمی از طریق دیگری فهمیده که زن پیمان به او زنگ می زده و این یعنی که او واقعا با پیمان در ارتباط بوده است و به دروغ به دوستش گفته که خیانتی در کار نبوده چون قصد دارد با شوهرش زندگی کند.
در صحنه ی پایانی فیلم نیکی کریمی برای مخاطب می گوید بعد از این که از خیانت شوهرش آگاه میشود فقط به انتقام فکر میکند ولی بعد از انتقام میفهمد که انتقام هم آدم را آرام نمیکند و فقط مثل تیر خلاص میماند.
در یکی از صحنه های اوایل فیلم اشتباهی در تدوین صورت گرفته. نیکی کریمی روی تخت خوابیده که خواهرش از خارج زنگ می زند و روی پیغامگیر پیام میگذارد و در بین شنیدن پیام چند کات میبینیم از پایی با کفش کتانی که روی ترد میل راه میرود.
در صحنه ی بعد نیکی کریمی از جا بلند می شود و بچه هایش را بیدار می کند و به آنها صبحانه میدهد و آنها را راهی میکند و از دیالوگ یکی از بچه ها معلوم میشود که پدر، خواب است و معلوم نیست پاهای روی تردمیل از آن چه کسی است.
علت ضعف این فیلم اساسا کتمان خیانت زن است. کدگزاریهای خیانت زن توسط مخاطب عام قابل فهم نیست و نشانههای واضح فیلم مخاطب عام را به این سمت میبرد که زن علی رغم خیانت شوهرش پاک و منزه مانده و شوهرش را هم بخشیده و تمام حرفهایش به دوستش که مادر بودن دلیل این نیست که مثل خر زندگی کنی و روی انسانیت خودت پا بگذاری صرفا یک شعار بوده است و نهایتاتفکر رایج گفتمان غالب را که مردان مجازند هر غلطی که دوست دارند بکنند و زنان حق اعتراض یا خطا ندارند، تاکید میکند این فیلم درست مثل فیلمهایی که نیروی انتظامی را دزد نشان میدهند و در پایانش از ترس این که چوب تو آستینشان نکنند، نشان میدهند که این آدمهایی که با نام نیروی انتظامی دزدی میکردهاند، تقلبی بودهاند.
اگر چه وقتی ما جعلی را نشان دهیم یعنی اصلی هم وجود دارد که از روی آن جعلی صورت گرفته، اما قصهی زنی که به خاطر جلب محبت شوهرش حسادت او را تحریک کند، و در عین حال زندگی اش را هم حفظ کند، بسیار احمقانه است چرا که او به یک عمل نابالغانه دست زده است که نه تنها زندگیاش را نجات نمیدهد بلکه آن را دستخوش آشوبی دائمی میکند. یک زن تحصیل کرده که ترجیح میدهد توجه شوهرش را حتی به قیمت کتک خوردنش جلب کند، شما را به یاد زن قصهی «زنی که شوهرش را گم کرده بود» صادق هدایت نمیاندازد؟
بنابراین کتمان خیانت، نهایتا اثر را به سمت ضد زن شدن پیش میبرد.
توجه داشته باشید که خیانت کردن حتی به عنوان انتقام، از غیراخلاقی بودن کار چیزی کم نمیکند ولی ما با نشان دادن زنی که خیانت میکند، عمل آن زن را عملی درست و معقولانه نشان نداده ایم که ترفندی برای حفظ زندگیاش باشد، بلکه به جامعه هشدار دادهایم که روند کنونی خیانت پیشگی مردان میتواند زن را به خطا و خانواده را به فنا بکشاند. همانطور که وقتی ما فقر را نشان میدهیم که سبب دزدی میشود، دزدی را تایید نکرده ایم، نشان دادن خیانت زن هم تایید آن نیست و اساسا این که در سینمای ایران، نشان دادن این موضوع جزو خط قرمزهاست، از تابوهای بی منطق است.
اما ضد زن بودن اثر جایی اتفاق میافتد که ما میخواهیم زنی را نشان دهیم که سعی میکند راه حلی عاقلانه برای حفظ زندگیاش پیدا کند و اتفاقا این راه حل عاقلانه، دقیقا یک عمل غیرعاقلانه و کودکانه است.
من، به شخصه ترجیح میدهم مادامی که نگاه حاکمیت روی فیلمها، نگاهی تمامیت خواه است، از پرداختن به داستانهای خط قرمز چشم بپوشم تا آنکه حقیقتی را عنوان کنم و در پایان آن را وارونه جلوه دهم.
من و زیبا-فریدون حسن پور-متوسط
این فیلم، یک اثر پیام محور است که قرار است رحمانیت خدا و توبه پذیری است را تبلیغ کند.
موسی (پرویز پرستویی) اسب سفید پیری به نام زیبا دارد و به دلش افتاده برای پذیرش توبه اش باید سر ذوالجناح را در مراسم عزاداری بگیرد و راه ببرد. او قبلا مردی شرابخوار بوده و قبل از انقلاب دخترهای بی حجاب را سوار زیبا می کرده و در ساحل می چرخانده و به همین دلیل هرچقدر پسرش جعفر (شهاب حسینی) به کدخدا و اهالی اصرار میکند آنها قبول نمیکنند، اما همه چیز به گونهای پیش میرود که نهایتا موسی به مراد دل خود می رسد و در روز عاشورا میمیرد.
کارگردانی فیلم خوب است و نماهای چشمنواز در فیلم به وفور یافت میشود. نمای پایانی که تقلیدی بسیار خوب و عالی و بجا از 127 ساعت است، آدم را به سینمای ایران امیدوار میکند.
بازی پرویز پرستویی همچون دیگر فیلمهایش، بسیار خوب صورت گرفته است.
نارنجی پوش-داریوش مهرجویی-خوب
این داستان هم داستانی پیام محور است که قرار است این پیام را به مخاطب القا کند که باید محیط زندگیاش را پاک و پاکیزه نگه دارد. در این اثر پیام محور، اتفاقی افتاده که ضعف اغلب کارهای پیام محور را زایل میکند، به این ترتیب که به جای این که داستانی محور اثر قرار بگیرد، یک شخصیت خاص به نام حامد آبان که نقش او را حامد بهداد بازی میکند محور اثر قرار گرفته است. عکاس مطبوعاتی که در همان ابتدای اثر با خواندن کتاب فنگ شویی متحول میشود و با داشتن لیسانس لباس نارنجی رفتگرها را میپوشد و با جنجال خبریای که پیرامون او صورت میگیرد، مردم را آگاه میسازد.
شخصیت محور بودن اثر به قدری خوب در آمده که پیام محور بودن آن را تحت الشعاع قرار میدهد. شخصیت حامد آبان یک دیوانهی دوست داشتنی است و بسیار خوب درآمده و باورپذیر است و بازی حامد بهداد در این نقش، شاهکار است.
استفاده از کاتهای پی در پی و نماهای کوتاه در صحنه های آشغال زدایی بسیار عالی است، چرا که این نوع تدوین، ضرب آهنگ فیلم را سریع تر میکند و سبب میشود این صحنه های تکراری، مخاطب را خسته نکند.
ایراد این کار این بود که خیلی سریع وارد تحول شخصیت حامد آبان میشویم، پیش از آنکه شخصیت قبلی او را بشناسیم یا حتی بدانیم موقعیت او به لحاظ تجرد یا متاهل بودن چگونه است.
بیخود و بی جهت-عبدالرضا کاهانی-خیلی خوب
رضا عطاران و پانتهآ بهرام خانه شان را در اختیار دوستشان گذاشته اند تا بتواند دست عروسش را بگیرد و به خانه بیاورند اما درست در روز عروسی در مییابند که صاحبخانهی خانهای که خریده اند خانه را به ایشان تحویل نمیدهد. قضیه از این قرار است که زن دوست رضا حامله است و خانوادهای بسیار مذهبی و سنتی دارد که نمیتواند این موضوع را به آنها بگوی و باید قبل از این که مدت زیادی بگذرد و بچه معلوم شود، عروسی را برگزار میکرده اند. حالا دو خانواده مانده اند در یک خانه با اثاثی که نمی دانند باید باز شود یا نه.
از سوی دیگر حاج خانم، مادر الهه است که مثل سوهان روح میآید و میرود و غر میزند...
فیلم بسیار عالی و خوش ساخت است. بازیها روان و فیلم سرشار از طنز موقعیت است. اثر یک داستان ساده و پر تعلیق با نقد اجتماعی و عمیق است. در بین فیلمهایی که دیدهام این فیلم بهترین کار جشنواره بود.
بازی پانتهآ بهرام با آن اکت بدنی، یکی از جاذبههای فیلم است.