عکس معروف بوسه یا نماد صلح

داستان عکس معروف بوسه که توسط #آلفرد_آیزنشتت گرفته شده و بعدها به نماد صلح تبدیل شد چیست؟ ملوان جوانی به نام #مندوسا پس از شنیدن خبر پایان جنگ در سال 1945 در خیابانهای نیویورک می‌دویده و هر زنی را که می‌دیده می‌گرفته و می‌بوسیده، برایش اهمیت نداشته زن پیر است یا جوان، چاق است یا لاغر و آلفرد متعجب، دنبال او می‌دویده و با دوربین لایکایی که داشته چیلیک چیلیک عکس می‌انداخته و این عکس که از همه بهتر در آمده در مجله لایف چاپ می‌شود و توسط امریکایی‌ها به نماد صلح تبدیل می‌شود و حتی مجسمه‌اش را هم می‌سازند. اگر چه گرتا فریدمن، پرستاری که در این عکس مورد بوسه‌ی اجباری قرار گرفته، در سنین پیری پیدا شد و گفت حس بدی از آن بوسه ندارد و آن را یک بوسه‌ی دوستانه ارزیابی می‌کند، اما قطعا اگر امروزه چنین اتفاقی می‌افتاد این عکس به جای نماد صلح به نماد خشونت جنسی تبدیل می‌شد.

جان لاک فیلسوف انگلیسی که نظریه‌های مهمی‌در مورد آزادی دارد، می‌گفت برده ها مثل حیوانات نفهمند و هر بلایی سرشان بیاید حقشان است، همین ژاپن که این روزها این قدر کلیپ از فرهنگ بالای مردمش ساخته می‌شود یگانه کشوری بود که کاسه‌ی داغتر از آش شده بود و در حالیکه که آلمان کوتاه آمده بود بر ادامه‌ی جنگ جهانی اصرار داشت و فجیع‌ترین جنایات جنگی را در دوران جنگ جهانی به انجام رسانید. آمریکایی که با افکار ضد نژاد پرستانه مقابل آلمان جنگید، یک زمانی خودش مهد قربانی کردن سیاه پوستان بود، بدون این که حتی یک قلب از قلوب مردمانش از کشتار و شکنجه ی سیاه پوستان جریحه دار شود و خودشان به جای کتمان حقایق از گذشته‌ی خود صدها فیلم و سریال ساخته‌اند.

اجداد دانمارکی‌های متمدن، دشمنان خود را زنده زنده کباب می‌کردند یا پوست می‌کندند و با پوست پشتشان برایشان مثل فرشته‌ها، بال طراحی می‌کردند و آنها هم تمدن فعلی خود را مدیون عدم کتمان حقیقت و مواجهه با تاریخشان هستند.

اما در کدام فیلمی که ما ساخته ایم عنوان شده که در ایران خودمان، در زمان شاه اسماعیل صفوی که مذهب رسمی مان را شیعه‌ی اسلامی‌کرد، قزلباشهای آدم خوار داشته‌ایم که مخالفان شاه اسماعیل را زنده زنده گاز گاز می‌کردند و می خوردند تا تمام شوند؟!

حقیقت این است که هیچ ملتی در دنیا وجود ندارد که تمام پیشینه‌ی تاریخی‌اش قابل تفاخر باشد. هر کس که برای تحقیر ملتی به اشتباهات تاریخی اآن ملت چنگ بیندازد، سعی دارد حقارت فعلی خود را زیر این سفسطه پنهان کند. حتی کسانی که خیلی باد به غبغب می‌اندازند و از تمدن چند هزار ساله‌ی ایرانیان حرف می‌زنند سعی دارند زخم عقب مانده بودن فعلی مان را با تفاخری پوشالین مرهم بگذارند چرا که اگر در تاریخ ما اقدامات درخشانی از کوروش کبیر وجود دارد (که البته مقدار زیادی با افسانه سرایی بر حقیقت ماجرا اضافه شده است) قطعا اقدامات شنیع و ضد بشر دوستانه‌ی بسیاری هم وجود داشته که قابل تفاخر نیست.

اصلا شاید حقیقت ماجرا این باشد که یک دلیل عقب ماندگی ایرانیان پیشینه‌ی تاریخی طولانی است. مفهوم غیرت با پیشینه‌ی تاریخی‌اش است که سبب می‌شود دختران بیگناه با داس و قمه و کمربند کشته شوند. پیشینه‌ی تاریخی سرسپردگی به اعراب مهاجم است که سبب می‌شود فرزندکشی، قانونی و بی عیب باشد. پیشینه‌ی تاریخی تصور حلول شیطان به جسم زن در ایام پریود است که سبب می‌شود صحبت از یک ماجرای کاملا طبیعی تابو و حتی جرم تلقی شود.

اگر هم چنین نباشد، این پیشینه‌ی تاریخی چند هزار ساله چه تاج گلی به سر ما زده است؟ حقیقت امروز ما چیست؟ من و توی روشنفکر در کنار عده‌ای ایرانی گیر افتاده ایم که روشنفکری را مسخره می‌کنند و فکر می‌کنند برای عزاداری برای اتفاقی که هزار و چهارصد سال پیش افتاده حق دارند عامل شیوع کورونا و کشتار مردم بی‌پناه باشند. یک چشم بگردانی مطمئنا اطرافت کسی را پیدا می‌کنی که فمنیسم که داعیه‌اش برابری زن و مرد است را به سخره می‌گیرد و بی آنکه بداند فمنیسم چیست مخالف سرسخت فمنیست‌هاست. واقعیت ما این است که هیچ چیزی برای تفاخر نداریم. ما با حقوق بشر بیگانه‌ایم. ما هنوز قوانین اعدام و شلاق و قطع عضو داریم و یک سری موجود نافهم که وقتی هشتک #نه_به_اعدام می زنیم هشتک درست می‌کنند که حامیان تروریست‌ها را بشناسید!

کثافت فرهنگی پیرامون ما فراتر از این حرفهاست. ما هر روز با بیشعورهایی که روی پل خانه‌مان پارک کرده‌اند و به ساندویچی رفته‌اند درگیریم. با آدمهای از دماغ فیل افتاده‌ای که اشتباه می‌کنند و دست پیش را می‌گیرند که پس نیفتند و یک عذرخواهی ساده بلد نیستند. با فضولهایی که در مورد شخصی‌ترین مسائلمان که به هیچ وجه بهشان مربوط نیست اظهار  نظر می‌کنند و ...

این یک واکنش دفاعی کودکانه است که رذالتهای فرهنگی اطرافمان را ببینیم و در مورد گذشته‌ی روشن و طلایی سرزمینمان سخنرانی کنیم. واکنش بالغانه، این است که بپذیریم. تمام خطاهای تاریخی و خطاهای کنونی‌مان را. واکنش بالغانه این است که خود و خانواده‌مان را از شریک بودن در رذالتهای فرهنگی بر حذر داریم حتی اگر برایمان رنج به همراه داشته باشد و با تمام توان و قوا، خود و تفکرات انسان دوستانه و شریفمان را تکثیر کنیم و آن موجودات ضد بشریت و ضد تفکرات ترقی خواهانه را منزوی کنیم.

داستان این عکس معروف که توسط #آلفرد_آیزنشتت گرفته شده و بعدها به نماد صلح تبدیل شد چیست؟ ملوان جوانی به نام #مندوسا پس از شنیدن خبر پایان جنگ در خیابانهای نیویورک می‌دویده و هر زنی را که می‌دیده می‌گرفته و می‌بوسیده، برایش اهمیت نداشته زن پیر است یا جوان، چاق است یا لاغر و آلفرد متعجب، دنبال او می‌دویده و با دوربین لایکایی که داشته چیلیک چیلیک عکس می‌انداخته و این عکس که از همه بهتر در آمده در مجله لایف چاپ می‌شود و توسط امریکایی‌ها به نماد صلح تبدیل می‌شود و حتی مجسمه‌اش را هم می‌سازند. اگر چه گرتا فریدمن، پرستاری که در این عکس مورد بوسه‌ی اجباری قرار گرفته، در سنین پیری پیدا شد و گفت حس بدی از آن بوسه ندارد و آن را یک بوسه‌ی دوستانه ارزیابی می‌کند، اما قطعا اگر امروزه چنین اتفاقی می‌افتاد این عکس به جای نماد صلح به نماد خشونت جنسی تبدیل می‌شد.

جان لاک فیلسوف انگلیسی که نظریه‌های مهمی‌در مورد آزادی دارد، می‌گفت برده ها مثل حیوانات نفهمند و هر بلایی سرشان بیاید حقشان است، همین ژاپن که این روزها این قدر کلیپ از فرهنگ بالای مردمش ساخته می‌شود یگانه کشوری بود که کاسه‌ی داغتر از آش شده بود و در حالیکه که آلمان کوتاه آمده بود بر ادامه‌ی جنگ جهانی اصرار داشت و فجیع‌ترین جنایات جنگی را در دوران جنگ جهانی به انجام رسانید. آمریکایی که با افکار ضد نژاد پرستانه مقابل آلمان جنگید، یک زمانی خودش مهد قربانی کردن سیاه پوستان بود، بدون این که حتی یک قلب از قلوب مردمانش از کشتار و شکنجه ی سیاه پوستان جریحه دار شود و خودشان به جای کتمان حقایق از گذشته‌ی خود صدها فیلم و سریال ساخته‌اند.

اجداد دانمارکی‌های متمدن، دشمنان خود را زنده زنده کباب می‌کردند یا پوست می‌کندند و با پوست پشتشان برایشان مثل فرشته‌ها، بال طراحی می‌کردند و آنها هم تمدن فعلی خود را مدیون عدم کتمان حقیقت و مواجهه با تاریخشان هستند.

اما در کدام فیلمی که ما ساخته ایم عنوان شده که در ایران خودمان، در زمان شاه اسماعیل صفوی که مذهب رسمی مان را شیعه‌ی اسلامی‌کرد، قزلباشهای آدم خوار داشته‌ایم که مخالفان شاه اسماعیل را زنده زنده گاز گاز می‌کردند و می خوردند تا تمام شوند؟!

حقیقت این است که هیچ ملتی در دنیا وجود ندارد که تمام پیشینه‌ی تاریخی‌اش قابل تفاخر باشد. هر کس که برای تحقیر ملتی به اشتباهات تاریخی اآن ملت چنگ بیندازد، سعی دارد حقارت فعلی خود را زیر این سفسطه پنهان کند. حتی کسانی که خیلی باد به غبغب می‌اندازند و از تمدن چند هزار ساله‌ی ایرانیان حرف می‌زنند سعی دارند زخم عقب مانده بودن فعلی مان را با تفاخری پوشالین مرهم بگذارند چرا که اگر در تاریخ ما اقدامات درخشانی از کوروش کبیر وجود دارد (که البته مقدار زیادی با افسانه سرایی بر حقیقت ماجرا اضافه شده است) قطعا اقدامات شنیع و ضد بشر دوستانه‌ی بسیاری هم وجود داشته که قابل تفاخر نیست.

اصلا شاید حقیقت ماجرا این باشد که یک دلیل عقب ماندگی ایرانیان پیشینه‌ی تاریخی طولانی است. مفهوم غیرت با پیشینه‌ی تاریخی‌اش است که سبب می‌شود دختران بیگناه با داس و قمه و کمربند کشته شوند. پیشینه‌ی تاریخی سرسپردگی به اعراب مهاجم است که سبب می‌شود فرزندکشی، قانونی و بی عیب باشد. پیشینه‌ی تاریخی تصور حلول شیطان به جسم زن در ایام پریود است که سبب می‌شود صحبت از یک ماجرای کاملا طبیعی تابو و حتی جرم تلقی شود.

اگر هم چنین نباشد، این پیشینه‌ی تاریخی چند هزار ساله چه تاج گلی به سر ما زده است؟ حقیقت امروز ما چیست؟ من و توی روشنفکر در کنار عده‌ای ایرانی گیر افتاده ایم که روشنفکری را مسخره می‌کنند و فکر می‌کنند برای عزاداری برای اتفاقی که هزار و چهارصد سال پیش افتاده حق دارند عامل شیوع کورونا و کشتار مردم بی‌پناه باشند. یک چشم بگردانی مطمئنا اطرافت کسی را پیدا می‌کنی که فمنیسم که داعیه‌اش برابری زن و مرد است را به سخره می‌گیرد و بی آنکه بداند فمنیسم چیست مخالف سرسخت فمنیست‌هاست. واقعیت ما این است که هیچ چیزی برای تفاخر نداریم. ما با حقوق بشر بیگانه‌ایم. ما هنوز قوانین اعدام و شلاق و قطع عضو داریم و یک سری موجود نافهم که وقتی هشتک #نه_به_اعدام می زنیم هشتک درست می‌کنند که حامیان تروریست‌ها را بشناسید!

کثافت فرهنگی پیرامون ما فراتر از این حرفهاست. ما هر روز با بیشعورهایی که روی پل خانه‌مان پارک کرده‌اند و به ساندویچی رفته‌اند درگیریم. با آدمهای از دماغ فیل افتاده‌ای که اشتباه می‌کنند و دست پیش را می‌گیرند که پس نیفتند و یک عذرخواهی ساده بلد نیستند. با فضولهایی که در مورد شخصی‌ترین مسائلمان که به هیچ وجه بهشان مربوط نیست اظهار  نظر می‌کنند و ...

این یک واکنش دفاعی کودکانه است که رذالتهای فرهنگی اطرافمان را ببینیم و در مورد گذشته‌ی روشن و طلایی سرزمینمان سخنرانی کنیم. واکنش بالغانه، این است که بپذیریم. تمام خطاهای تاریخی و خطاهای کنونی‌مان را. واکنش بالغانه این است که خود و خانواده‌مان را از شریک بودن در رذالتهای فرهنگی بر حذر داریم حتی اگر برایمان رنج به همراه داشته باشد و با تمام توان و قوا، خود و تفکرات انسان دوستانه و شریفمان را تکثیر کنیم و آن موجودات ضد بشریت و ضد تفکرات ترقی خواهانه را منزوی کنیم.

تحلیل روانشناسانه‌ی بی بند و باری های جنسی

پیش نوشت: کامنت یکی از خوانندگان وبلاگ در یکی از پستهای پیشین این وبلاگ که به یکی از مباحث روانشناسی به قلم دکتر سها زمزم اختصاص داشت سبب شد تا با عنایت به این که پستهای روانشناسی خواننده و خواهان دارد، از دوست بزرگوارم تقاضا کنم تا یکی دیگر از مقالات خود را در اختیارم قرار دهند، باشد که مفید فایده افتد...

 

قبل از آغاز هر سخن یا کلامی در ابتدا توضیح می دهم که این مقاله مشخصاً برای فرد و یا گروه خاصی نوشته نشده و تنها حاصل مطالعات ، مشاهدات و بررسی روان کاوانه ی من از مراجعین ، دانشجویانم و گاهی مردم عادی بوده است . همچنین این متن با اتکاء به تئوری درمان بنیادی ، از دوست و همکار عزیزم آقای جانو ، که جدیدترین و دقیق ترین متد درمانی در جهان را ارائه کرده اند ، می باشد . بنابراین قبل از هرگونه پیش داوری شما را به خواندن این مقاله دعوت می کنم و امیدوارم که درمان های عمیق روان شناسی ، روزی چنان قابل دسترس شود که به آسانی بتوان بلای روان رنجوری را به طور بنیادی درمان و ریشه کن ساخت .

با توجه به نظرات پیشین در مورد پیچیده نویسی مقاله ی قبلی ام ، تمام سعی این جانب در ساده نویسی و ساده سازی فهم این مقاله بوده است .

یکی از مشخص ترین و بارزترین اختلالات در حوزه درمان روان شناختی ، اختلالات جنسی است ؛ که پس از مدت ها مطالعه و بررسی بر روی مراجعین کلینیکی ، با درک مفاهیم و تئوری های روان کاوی و ترجمه ی مجموعه ی آثار دکتر جانو ، که جدیدترین و بنیادی ترین روش درمانی اختلالات درمانی را در دنیا ارائه داده اند ( به زودی ترجمه ی مجموعه ی این آثار در بازار عرضه خواهد شد ) به این نتیجه رسیده ام که روان رنجوری تنها یک کلمه یا واژه برای تعریف افکار ، رفتار و حالات اشخاص نیست . بلکه به طور کلی تر و عمیق تر این واژه اگر درست تعریف و شناخته شود ، به معنا و مفهوم مجموعه ای از اختلال در عملکرد طبیعی جسم و روان ماست . یعنی روان رنجوری علیرغم تعاریف عام آن در جامعه ، کلیتی از کارکردهای مختل ذهنی و جسمی را در بر می گیرد که شاید عده ی کثیری از وجود این عارضه در خود بی خبر باشند و در خیال خویش در سلامت کامل به سر برند . اگرچه روان رنجوری همان طور که گفته شد به یک تعریف از یک یا چند اختلال منتهی نمی شود و بحث آن بسیار گسترده است ، اما با توجه به امکانات و ضروریات موجود و با توجه به اختلالی که در جوامع امروزی ، روز به روز در حال افزوده شدن است ، من یکی از این عملکردهای مختل را انتخاب کرده و سعی نمودم که با ساده نویسی این اختلال ( بی بند و باری جنسی ) را قابل شناخت تر سازم . امیدوارم که در آینده این امکان فراهم شود تا ابعاد دیگر این اختلال را برای شما عزیزان اهل مطالعه و دقیق در مسایل خود و اطرافیانتان ، باز و روشن سازم .

در روان کاوی ، رابطه ی جنسی به عنوان یک عمل ، از رابطه ی جنسی به عنوان یک تجربه ی ذهنی جدا می شود . در روان رنجور تجربه ی عمل جنسی از نظر ناهشیار می تواند کاملاً با خود عمل جنسی متفاوت باشد .

این بدان معناست که روان رنجور ممکن است به طور سمبلیک و اغلب افراطی دست به عمل جنسی بزند، حال آنکه از نظر جسمی از رابطه لذتی نبرد در حالیکه در رابطه ی جنسی سالم آنچه که به این رابطه معنا می دهد ، احساس کامل خود  در یک موقعیت جنسی است.

طبق فرضیه روان کاوی زمانی که در دوران ابتدایی زندگی ما ، نیاز ما به عشق ، محبت ، توجه و نوازش واقعی و یک فضای امن و آرام از طرف والدین درست اغنا نمی شود ، ما مجبور به انکار احساسات واقعی مان می شویم . چرا که اگر در دورانی که هنوز مغز ما به بسیاری از توانمندی ها از قبیل : تجزیه و تحلیل ، منطق ، استدلال و ... دست نیافته ، بخواهیم این کمبودها را احساس کنیم ، سیستم ارگانیک کودک دچار درد عظیم و غیر قابل وصفی خواهد شد و بقای آن به خطر خواهد افتاد . در نتیجه کودک تصمیم می گیرد که خودش را بی حس کند تا آن نابسامانی ها قابل تحمل تر شوند . از آن پس کودک یاد می گیرد که احساس کردن مساوی درد است . در نتیجه او دست به انکار تمام احساسات خود خواهد زد و اولین جرقه های شکل گیری مخزن ناهشیار زده می شود . زیرا این خاطرات و احساسات انکار شده تنها از ذهن آگاه کودک پاک می شود اما در حقیقت واپس رانی شده و خاطره و درد مربوط به آن به طور عصب – شیمیایی در حافظه جسمی و حافظه ذهنی کودک ثبت و ضبط می شود . بنابراین یک انرژی روان – عصبی ایجاد می شود که برای همیشه در ذهن و جسم ما باقی مانده و عملکرد سالم جسم و روان ما را مختل کرده و آن را از حالت طبیعی خارج می سازد . این انرژی روان – عصبی در آینده به صورت بیماری های جسمی مانند میگرن ، فشار خون بالا ، کهیرهای پوستی ، اختلال در هورمون ها و انواع سرطان ها و یا افسرگی ، وسواس ها ، اضطراب ها و بی بند و باری های جنسی  ظاهر می شود .

نیازهای اغنا نشده در دوران کودکی علاوه بر درد ناهشیاری که ایجاد کرده اند ، در بزرگسالی به طور مداوم سر باز کرده و به دنبال اغنا شدن هستند اما چون این نیازها در سطح ناهشیار ذهن ما قرار دارند و ما از وجود آنها نا آگاهیم ، به صورت سمبلیک ( یعنی عملی نمادین از آن نیازها ) به دنبال اغنای آنها هستیم . به عنوان مثال رابطه ی جنسی برای روان رنجور ، عملی است در جهت تشفی و ارضای نیاز به عشق و محبت از طرف والدین. بنابراین در حالی که به نظر می رسد یک فرد در حال رابطه ی جنسی بالغانه و رفع نیاز طبیعی خود است، سیستم ناهشیار و کودک درونی اش می کوشد تا مورد محبت قرار گیرد . بنابراین روان رنجور به دلیل تلاش درونی برای ارضای نیاز کودکی اش مجبور است به صورت ناهشیار از همبستر خود تصویری شبیه والد ( پدری یا مادری اش ) بسازد . به همین دلیل عمل جنسی روان رنجور عملی سمبلیک و تلاشی است برای شفا دادن نیازها و کمبودهای گذشته .

                روان رنجور موقعیت و واقعیت را برای برقراری یک رابطه ی جنسی صحیح و سالم درک نمی کند زیرا نیازهای سرکوب شده و احساسات فرو خورده شده به فرد اجازه ی درک موقعیت و واقعیت را نمی دهند بلکه به طور مداوم از ناهشیار به تمام جسم ما ارسال شده و به دنبال ارضاء هستند . رابطه ی جنسی روان رنجور بازسازی تلاش های کودک با والدین برای دریافت عشق و محبت در اوایل زندگی است . تفاوت این عمل بازسازی شده در دوران حاضر در این است که شخص در طول رابطه ی جنسی چیزی را بدست می آورد که در دوران کودکی در پایان آن همه تلاش و سر براه و مطیع بودن در برابر والدین نتوانسته بود بدست آورد . این دست آورد چیزی نیست جز بوسیده شدن ، در آغوش گرفته شدن ، نوازش شدن و مورد عشق واقع شدن و در نهایت احساس کردن خود .

                به عنوان مثال اگر دختری به عشق پدر نیاز داشته باشد ، روابط جنسی متعددی با مردان برقرار می کند و می کوشد آن عشق را به طور سمبلیک بدست آورد . او برای آنکه درد بی توجهی و بی مهری و خشونت پدر را احساس نکند ، همیشه نیازمند یک رابطه ی عاشقانه ( به خیال خودش ) یکی پس از دیگری خواهد بود . زیرا تنها ماندن احساس گزنده ی طرد شدگی از طرف پدر را در ناهشیار بیدار خواهد ساخت و روان رنجور را دچار تنش بی حد و حصری خواهد کرد. آن زن سعی دارد محرومیت های گذشته اش را با برقراری ارتباط با  عشاق متعدد و روابط جنسی جبران کند این عمل دقیقاً شبیه شخصی تشنه است که سعی می کند با انواع نوشیدنی های مطبوع خود را سیراب کند اما همانطور که همه ی ما تجربه ی آن را داشته ایم ، هیچ نوشیدنی به غیر از آب نمی تواند ما را سیراب کند . بنابراین این موضوع در مورد احساسات ما نیز صادق است . یعنی هیچ مقدار از رفتارهای سمبلیک نمی تواند نیازهای قدیمی ما را اغنا کند ؛ مگر آنکه ما به اعماق ناهشیار باز گردیم و خاطرات و درد مربوط به آنها را به آگاهی آورده و دوباره احساس کنیم تا درد آزاد گردد و سیستم جسمی و روانی ما فعالیت طبیعی و سالم خود را باز یابد ( درمان بنیادی جانو ) .

نیازهایی که از گذشته باقی مانده اند ، بر روی زمان حال و اکنون ما تأثیر شدیدی دارند .

                اگر شاهد کودکان محبوس و معصوم درون بسیاری مردان و زنان بزرگسال باشیم ، از بی بندوباری های جنسی بسیاری از آنها متعجب نمی شویم . زنان به پدری مهربان نیاز دارند و مردان به مادری با محبت و توجه کننده . شخصی که در دوران اولیه زندگی از عشق و محبت کافی بهره مند بوده ، نیاز به تلاش برای بدست آوردن عشق در روابط جنسی خود ندارد ( یعنی عمل جنسی برای یک انسان طبیعی و سالم حالت روانی ندارد ، بلکه صرفاً یک عمل و نیاز جنسی در حد نیاز جسم به آن است ؛ نه چیزی بیشتر و نه کمتر). بعداً در مقاله ای دیگر در مورد کیفیت و کمیت روابط جنسی و تفاوت هایش در فرد سالم و روان رنجور به تفصیل بحث خواهیم کرد .

                یک انسان طبیعی و سالم در تلاش نیست که هر جنس مخالفی را با خود به رختخواب ببرد . او میل دارد احساسات و عواطفش را با کسی که مورد توجهش است تقسیم کند . زنی که هرگز عشقی از پدر دریافت نکرده ، ممکن است از دور نمای عشق به شدت به هیجان آید و احساس کند که عاشق شده و مرد افسانه ای سوار بر اسبش را یافته ، در نتیجه به سرعت دچار تکانش شده و از آغوشی به آغوش دیگر پناه می برد . در مصاحبه بالینی با این زنان به کرات با این جمله که " من رابطه ی جنسی را دوست دارم و از آن واقعاً لذت می برم "برخورد کرده ام. لذت جنسی در واقع برای این زنان چیزی نیست جز تخلیه ی تنش ، تنشی که از دردهای کمبود عشق پدر در سیستم عصبی آنها جاری شده وانها را را در یک حالت اضطرار قرار داده است ؛ به طوریکه آنها در ارگاسم ( اوج لذت جنسی ) حجم عظیمی از بارهای الکتریکی سیناپس ها را تخلیه می کنند . این بارهای تنش زا در نتیجه ی انرژی دردهای ناهشیار در سیستم اعصاب ذخیره شده اند که هر از گاهی به صورت علائم دیگری مانند جویدن ناخن ، جویدن پوست لب ، تکان دادن پاها ، کشیدن موها و ... نیز خود را نشان می دهند . احساس راحتی و آرامش موقت و تخلیه تنش با رابطه ی جنسی ، درد را برای مدت کوتاهی دوباره به ناهشیار واپس رانی کرده و به سیستم اجازه ی تخلیه موقت این بارها را می دهد . چرا که رابطه ی جنسی یکی از مجراهای اصلی تخلیه تنش در افراد روان رنجور است . روان رنجور کمتر درد کشیدن را به لذت بی حد و حصر برای خود تعبیر و تفسیر می کند . شاید این موضوع قابل توجیه تر باشد زمانی که ما پی ببریم سیستم جسمانی که به طور مداوم درد را در ناهشیار خود حمل می کند ، اگر برای لحظاتی از این درد در سیستم اعصابش رهایی پیدا کند ، این رهایی موقتی را لذت تعبیر کند .

                روان رنجور هیچ کنترلی روی خود ندارد چرا که تمام آن نیازهای انکار شده به یکباره به دنبال اغنا شدن هستند . اگر شخص موفق شود نیاز خود را به عشق والدین و خاطرات درد آور اولیه را بازسازی ، تجربه و احساس کند ، آن اضطرار در رابطه ی جنسی نیز از بین می رود . بنابراین به نظر من دریافت محبت و عشق کافی در محیط امن خانواده در دوران اولیه از طرف والدین برای کودک ، تنها عامل پیشگیری از بی بند و باری های بزرگسالی خواهد بود . خیلی از زنان محروم از محبت پدر ، رابطه های جنسی خود را به حساب عشق گذاشته و با این فکر خود را می فریبند که عاشق شده اند و یا به رابطه ی جنسی علاقه مندند . آنها باید چنین باوری داشته باشند زیرا این باور ، خود یک مکانیسم دفاعی برای سرپوش گذاشتن بر احساسات واقعی است . چرا که آگاهی از کمبودها به معنای آگاهی از خاطرات اولیه و ناهشیار است و آگاهی از این خاطرات به معنای آزاد شدن درد در سیستم جسمی ماست . بنابراین مکانیسم های دفاعی که مسئول سرکوب احساسات ما هستند ، وارد عمل شده و با رفتارهای سمبولیک و منطق تراشی ، این خاطرات و درد مربوط به آن را همچنان ناهشیار نگه داشته و سرکوب می کنند .

                در روان رنجور اگر رابطه ی جنسی برای مدتی مسدود شود ، ما مشاهده می کنیم که انها برای سرکوب تنش و یا تخلیه آن به پرخوری ، کار زیاد ، تمیزی وسواس گونه و یا بروز تکانه های پرخاشگری روی می آورند . بنابراین این زنان مسیر روابط جنسی خارج از ازدواج را در پیش می گیرند به این امید که بالاخره مرد مناسبی را بیابند که بتواند احساس کردن را در آنها دوباره زنده کند . این طور به نظر می رسد که عشق و محبت های بعدی در شرایط جدید زندگی هیچ گاه نمی تواند محرومیت دروان اولیه فرد را خنثی کند . مگر آنکه آن محرومیت به همراه احساس اصلی انکار شده دوباره احساس شود . روان رنجور برای پوشاندن درد عظیم و کهنه ی خود عشاق جدید ، روابط جنسی و هوس بازی را از عمده ترین فعالیت های زندگی خود قرار می دهد . به طوری که مجموعه ی عملکرد اجتماعی ، کار ، شغل ، ایده های جدید و غیره ی او ، در جهت رسیدن به یک رابطه ی جنسی برنامه ریزی خواهد شد . همچنین اگر هوس بازی روان رنجور جسمی نباشد ، او به صورت فکری دچار هوس بازی خواهد شد . مغز او پر از نقشه ها و ایده هایی است که او قصد دارد در آینده آنها را عملی سازد اما در زندگی واقعی به طور دقیق به هیچ یک از آنها نمی پردازد .

                جسنجو برای یافتن یک رابطه ی عمیق و صمیمی تنها به بی بند و باری های جنسی ختم خواهد شد . چرا که نیروهای ناهشیار پیشبرنده ی این جستجو هستند در نتیجه ما همیشه شاهد یک سناریوی قدیمی با بازی بی مایه و داستانی یکنواخت و پایانی دردناک در مورد عشاق هستیم . آنچه که روان رنجور در روابط خود جستجو می کند ، ابراز وجود و احساس کردن خود است خودی که هرگز در ارتباط با والدینش تجربه نکرده. بنابراین رابطه ی جنسی تنها مفری است که به او در یک محیط امن و صمیمی اجازه داده می شود که خودش را احساس کند . اما از آنجا که این دردهای ناهشیار به منشأ اصلی خود مرتبط نمی شوند ، درنتیجه احساس نمی شوند و فتارهای سمبلیک همچنان باقی می مانند . از طرفی به علت آزاد گذاشتن این رفتارهای سمبلیک از سوی روانرنجور ، ما شاهد بسیاری از رفتارهای سادومازوخیسم ( آزار طلبی و آزارگری ) در روابط جنسی روان رنجور خواهیم بود . این به آن علت است که رفتار سمبلیک بخش هایی از خاطرات مدفون شده در ناهشیار را تحریک کرده و این تحریکات سبب بالا آمدن رفتارهای نابهنجار در حین رابطه ی جنسی است. روان رنجور در پی شخص خاصی است که بتواند عطش ناخودآگاه او به عشق را فرو نشاند بنابراین او بعضی اوقات نیاز دارد که نوازش شود و گاهی می خواهد عشق را از طریق رابطه ی جنسی بدست آورد ؛ در مواردی دیگر او نیاز دارد با کسی حرف بزند چرا که والدین به او هرگز اجازه ی حرف زدن را نداده اند و یا نیاز دارد که دیگران او و افکارش را درک کنند چرا که هیچ گاه در مقابل والدبن اجازه ی ابراز وجود نداشته و درک نشده است . مجموعه ی این نیازها او را ناخودآگاه وادار می سازد تا او هر کسی را با خودش به رختخواب ببرد .

روان رنجور شرایط خالی از عشق و محبت دوران اولیه زندگی اش را در بزرگسالی بازسازی می کند و در این بازسازی ، این بار امید دارد که موفق به دریافت عشق و محبت شود . به عنوان مثال زنی که خواستار یک پدر مهربان ، گرم و صمیمی است ، به طور مستقیم با مردی مهربان و گرم ارتباط برقرار نمی کند . چرا که اگر او محبت را مستقیماً در یافت کند ، دردهای مربوط به خاطرات گزنده ی گذشته سر باز می کنند و فرد علاوه بر آنکه لذت نخواهد برد ، دچار تنش نیز خواهد شد . بنابراین او به صورت پله پله نمایش غم انگیز دوران کودکی اش را سمبل سازی می کند . او در ابتدا جذب مردی خشن و انتقادگر شبیه پدرش خواهد شد و سپس در روابط خصوصی نزدیک و فعالیت جنسی سعی می کند از آن فرد موجودی با محبت ، آرام و صمیمی بسازد . او در جستجوی سمبولیکی خود به سمت مردانی که ویژگی هایی شبیه به پدرش داشته باشند ، جذب خواهد شد . بنابراین جستجوی جنون آمیز روان رنجور برای یافتن یک شخص خاص چیزی نیست جز سرکوب درد ناشی از تنهایی و طرد شدگی دوران اولیه زندگی . اما معمولاً مشکل اینجاست که به علت نا آگاه بودن ما از این خلاء ها و دردها ، نمی دانیم چطور باید خودمان را احساس و تجربه کنیم . زیرا ما اهرمی برای دستیابی به احساساتمان نداریم و متأسفانه درمان های موجود نیز به سرکوب هر چه بیشتر این احساسات کمک می کند . به عنوان مثال درمان های دارویی ما را در مقابل درد بی حس کرده و درد را به اعماق ناهشیار واپس رانی می کند . تفکر مثبت و شناخت درمانی نیز به عنوان یک ایده ، شبیه مکانسیمی برای سرکوب و کنترل احساسات ناخودآگاه ماوارد عمل می شوند. بنابراین ما روز به روز در احساس کردن خود و دردهای ناهشیار ناتوان تر خواهیم شد . در نتیجه به رفتارهای سمبلیکی بیشتری شبیه نوشیدن الکل ، مواد مخدر ، سیگار ، روابط جنسی و پرخوری و سایر مسکن های موقتی شبیه داروهای آرام بخش پناه خواهیم برد .

                نا امیدی و امیدواری ، ارائه ی چهره ای ویژه و خاص از خود و انواع و اقسام نمایش های رفتاری ما ، چیزی نیست جز یافتن شخص منحصر بفردی که نیازهای اغنا نشده ی ما را شفا دهد . اما متأسفانه تمامی این راه ها به " هیچ کجا " خواهد رسید و روز به روز بر یأس ، نا امیدی و احساس تنهایی ما افزوده خواهد گشت که به تبع آن به تن دادن به روابط وابسته و انگلی پناه خواهیم برد و در این بین روز به روز مستعد اختلالات روانی بیشتری از قبیل انواع اضطراب ها ، افسردگی ، وسواس ها ، سردرگمی و غیره خواهیم شد . کلام را کوتاه می کنم چرا که این مطلب به ساعت ها و صفحات توضیح نیاز دارد . اما در پایان این را می دانم که در دنیا هیچ لغتی ، هیچ تأییدی و هیچ مقدار محبت و عشقی نمی تواند خلاءهای دوران کودکی ما را پر کند و ما را سالم سازد ؛ تنها راه، بازگشت به عقب و احساس دوباره آن خاطرات و خلاصی از آنهاست .

( در مقاله ای دیگر به روابط جنسی مردان نیز خواهم پرداخت که پروسه ی متفاوتی را در بر دارد )

سها زمزم 8/2/1391

روزنامه وطن امروز-9اسفند 91

متن زیر با اندکی تحریف و تلخیص در روزنامه وطن امروز با نام "جشنواره آبزیان یا بازسازی فیلم‌های بلند؟!" به چاپ رسیده است. اگر چه تا به حال زیاد نقد فیلم و غیره از من در روزنامه ها به چاپ رسیده است اما برای چاپ این متن شوق ذوق متفاوتی داشتم چرا که این متن یک متن انتقادی به جشنواره ی فیلم صد است که ظاهرا از پشتوانه ای برخوردار است که انتشار نقد از آن نیازمند شجاعت خاصی است!! به این دلیل علی رغم سانسور و دست بردن در مطلبم از دست اندر کاران این روزنامه سپاسگزارم...

هشتمین جشنواره‌ی بین المللی فیلم 100، امسال با استقبال پر شمار مخاطبین در سینما آزادی برگزار شد. برخورد مسئولین برگزاری بسیار خوب و محترمانه بود ولی اکران فیلمها با ضعف بسیاری مواجه بود. مثلا فیلم، در حال پخش بود که صدا و نور را روی فیلم تنظیم می‌کردند و به این ترتیب تا تنظیمات ملزوم صورت بگیرد، مخاطب یک تا سه فیلم را از دست می داد.

از طرف دیگر در هر سانس، هر دوره فیلم دوبار تکرار می شد و چون بین این دو دوره فضای خالی‌ای اختصاص داده نشده بود، مخاطبین دوره‌ی دوم تعداد زیادی از فیلمها را تا خالی شدن سالن و نشستن بر صندلي‌ها از دست می‌دادند. از طرف دیگر به دلیل دیر شروع شدن فیلمهای دوره‌ی اول در برخی سانس‌ها فیلمهای دوره ی دوم، ناقص نشان داده شدند.

تاسف بار ترین قسمت جشنواره‌ی صد راه یافتن فیلمهای بی محتوا و سخیف به جشنواره بود. به عنوان نمونه‌ از چنین فیلمهایی می‌توان به فیلم «فینگر تاچ» اثر علی (امید) رستگار اشاره کرد که ماجرایش جشن ترک اعتیاد گرفتن برای پسری بود که به اعتیاد انگشت توی دماغ کردن دچار بوده است!

فیلمهای شعاری، اقبال خوبی برای راه یافتن به جشنواره داشتند، بی آنکه از هنر داستان سرایی یا حتی داستان گویی سر رشته‌ای داشته باشند. برای نمونه در این دسته فیلمها می توان به «تمام زندگی» از رضا مهرانفر اشاره کرد که با بازی‌ای مصنوعی و دیالوگهایی بی منطق برای مبارزه با دخانیات ساخته شده بود.

ظاهرا کارگردان گرامی این کار از اقبال مناسبی برای پذیرش فیلمهایش در جشنواره برخوردار بوده چرا که بنده که موفق به دیدن تمام سانسها نشدم، از ایشان دو کار دیگر هم دیدم یکی «تنهایی، رهایی» نام داشت و در همان لوکیشن فیلم قبلی با همان بازیگرها بدون داستان و با یک شعار گل درشت برای تادیب پدر و مادرها ساخته شده بود و دیگری که لااقل ایده‌ای پشت خود داشت، باز در رابطه با مبارزه با دخانیات بود.

فیلمهای ایدئولوژیک هم بی آنکه با معیارهای زیباشناسی همخوان باشند به راحتی بدون داشتن داستان مناسب وارد جشنواره شده بودند. به عنوان نمونه می‌توانم به فیلم «کجایی» از خانم فرشته شیخ الاسلام اشاره کنم که قرار بود تبلیغ حضور قلب در هنگام نماز باشد ولی در پایانش تمام مخاطبین به جای تفکر به خنده افتادند.

فیلمسازان باید توجه داشته باشند که فیلمهای پیام محور به خودی خود دارای یک نمره‌ی منفی در ذهن مخاطب هستند، چرا که هیچ کسی از پند و اندرز خوشش نمی‌آید و بنابراین برای ساختن یک فیلم پیام محور خوب نیاز به هنرمندی فیلمساز، چند برابر فیلمهای غیر پیام محور است. یک فیلم پیام محور بد به جای رساندن پیامش ممکن است هدفش را به سخره بگیرد، و دقت نظر در این مورد در قبال ساختن یا نساختن فیلمهای ایدئولوژیک باید دو چندان سایر فیلمهای پیام محور باشد.

جالب است که داوران حتی برای رد کردن فیلمهایی که به صورت گل درشت تقلید بسیار ضعیفی از کارهای معروف سینما بودند هم انگیزه‌ای نداشتند و برای نمونه می‌توان به فیلم «آمین» از اکبر ناصر پور اشاره کرد که صحنه ی ابتدای روبان قرمز را بازسازی کرده بود. (صحنه‌ی ترمز ماشین کاروان امام رضا برای عبور لاکپشت) اگر فرض را بر این بگذاریم که داوران این مسابقه هیچ کدام وقت رفتن به سینما را نداشته‌اند و یکی از معروف‌ترین فیلمهای سینمای ایران را ندیده‌اند، لااقل امید می‌رفت این سکانس دزدیده شده را در تلویزیون ملی برای تبلیغ روغن ترمز دیده باشند.

در جشنواره‌ی صد امسال آبزیان هم از حمایت ویژ‌ه‌ی هیات داوران برخوردار بودند چرا که تعداد زیادی فیلم با پیام تقبیح ماهیگیری به اکران در آمدند. بی‌منطق ترین فیلمی که در این دسته دیدم «در دام صیاد» اثر حسن تقوایی بود که قایق ماهیگیری سوراخ می‌شود تا ماهیگیر که منطقا باید شنا بلد باشد در آبی که نشان داده می شود بسیار کم عمق است غرق شود و خرچنگی نجات پیدا کند.

فیلمهای فاقد داستان و ایده به وفور در جشنواره دیده می‌شد. مثلا فیلم «پشت خط» طیبه رمضانپور تمامش این بود که یک نفر خانه را ترک می کند و کلیدش را جا می گذارد و صدای زنگ تلفن بلند می شود و او می خواهد داخل برگردد و نمی‌تواند!

یا تمام فیلم «لی لی» لیلا روغنگیر قزوینی نمای از بالای دختری بود که در کوچه لی لی بازی می کند.

بعضی فیلمها به قدری ضعیف بودند که صدای اعتراض تماشاگران بلند می‌شد. در پایان فیلم «؟» از حامد پور جمشیدیان وقتی دختر بچه گفت: «حالا فهمیدم، آهان این بود» بسیاری از تماشاگران ناخودآگاه با یک هماهنگی نسبی از پیش تعیین نشده، دیالوگ را به مسخره تکرار کردند و موجب خنده‌ی تمام سالن شدند.

شاید با خواندن گزارش کوتاه بالا به این نتیجه رسیده باشید که چه خوب که وقتتان را تلف نکردید و به جشنواره‌ی فیلم صد نرفتید. باید بگویم، این تمام جشنواره نبود و فیلمهای بسیار خوبی هم در بخش اکران و مسابقه وجود داشت که بد نیست به آنها هم بپردازم، در حقیقت آغاز سخن با نقد فیلمهایی که به ناحق در جشنواره پذیرفته شده بودند، گله ای است به خط فکری داوران جشنواره، چرا که حداقل من تعدادی از فیلمهای پذیرفته نشده در جشنواره را دیده‌ام و فکر می‌کردم کارهای جشنواره باید بسیار قوی تر از فیلمهای رد شده باشند.

فیلم بسیار خوب نرگس مولوی با نام «رنگ زیستن» در بخش اکران دغدغه‌ی دختر بچه ای را نشان می‌دهد برای بستن بند کفش مردی که از کنارش عبور می‌کند و تصادف می‌کند. در این فیلم همه چیز سیاه و سفید است، بجز دختر بچه.

در این فیلم به خوبی مشهود است که سازنده، مدیوم سینما را می‌شناسد و استفاده از تکنیک سیاه و سفید، کارکرد دارد و صرفا یک ادا بازی روشنفکر مآبانه نیست. دختر بچه از تمام جهان جداست و با دغدغه‌ی معصومانه اش، حس عمیق شفقت انسانی را در تو بیدار می‌کند. اغراق نیست بگویم که معدود کارهایی در سینما و ادبیات وجود داشته‌اند که صاحب اثر توانسته حس شفقت انسانی را قلقلک دهد. در کارهایی که شاهکارهای جهان هنر هستند مثل مسخ کافکا یا فهرست شیندلر.

کار خوب دیگری با نام «دودمان» از صادق دوسرانیان مقدم در بخش مسابقه به نمایش درآمد که با نمای بسته ای از یک سیگار و دست سیاهی که سیگار را می کشد آغاز می‌شود. لوکیشن یک خیابان است و سیگار هر لحظه کوتاه و کوتاه تر می شود و در بک سیگار دعوای چند نفر در دوردست به صورت فولو مشخص است. با هر پک وارد فضای ذهنی فردی که سیگار را می کشد میشویم. فضای ذهنی، دعوای زن و شوهر معتادش است. با ترک بک دوربین، می‌بینیم که کسی که سیگار می کشد پسر بچه ای فال فروش و حدودا پنج ساله است. صدای ذهنی پسر ادامه دارد و حتی نسبت به سیلی‌ای که مادرش توسط پدر می‌خورد ری‌اکشن نشان می‌دهد و سکسکه می‌کند. با پایان یافتن سیگار بلند می‌شود و از کادر خارج می‌شود و صندلی خالی‌ای که پسر روی آن نشسته بود را می‌بینیم و نمای خیابان در چشم دوربین به سمت خاکستری شدن و بی رنگی می‌رود.

در این کار تلخ شاهد یک اعتراض تمام عیار و یک نقد عمیق اجتماعی هستیم. در این اثر به جای این که همچون سریالهای آیینه‌ی عبرت گونه‌ی دهه‌ی شصت نگاهی سرسری و ساده انگارانه به پدیده‌ی اعتیاد شده باشد، بنیان اعتیاد در یک جامعه‌ی قحطی زده‌ی فرهنگی تصویر می‌شود. جامعه‌ای که نه خانواده‌اش بنیادی برای آرامش است و نه بیرون از خانواده‌اش. پدر معتاد بی‌ترس از قانون می‌تواند به مادر دست درازی کند و بیرون از نهاد خانواده هم انسان‌نماها به هر بهانه‌ی ریز و درشتی به جان هم می‌پرند. در این اثر به جای این که انگشت اشاره‌ای که به سمت فرد سیگاری گرفته می شود مورد ریز بینی دوربین قرار گرفته باشد، دوربین روی سه انگشتی که به سمت ما و جامعه‌ی ماست زوم کرده است. فیلم کوتاه برش بسیار کوتاهی از زندگی است که باید قبل و بعد آن سکانس کوتاه را در ذهن تصویر کند و پس از پایان فیلم در ذهن تداوم یابد. این فیلم مصداق تمام عیار یک فیلم کوتاه خوب است.

کار شجاعانه‌ی «بعد از واقعه» از محسن بیدوازی مستندی از مراسم عاشوربود که در بخش اکران به نمایش گذاشته شد. در این فیلم بعد از نشان دادن مراسم عاشورا نماهای پایانی منظره‌ای چندش آور از خیابان، بعد از واقعه ی عاشورا را تصویر می کند. خیابانهایی پر از ظروف یک بار مصرف و غذاهایی نیم خورده بر روی زمین.

کاری که بی آنکه هیچ دیالوگ مستقیم یا شعاری بر صفحه داشته باشد با نامش و تصاویر که تنها به موسیقی مزین شده اند، پیامش را تمام و کمال به مخاطب می رساند.

کار دیگری که باید برای پذیرفتنش به هیات داوران نشان افتخار و شجاعت داد «فصل نان» از محمد واعظی در بخش مسابقه بود. این فیلم در کاتهای پیاپی‌، پیرزنهایی روستایی نشان داده می‌شدند که از فقر می‌نالیدند. نقطه‌ی قوت کار تیتراژش بود که صدای آقای احمدی نژاد روی تیتراژ که می‌گوید: «با طرح هدفمند کردن یارانه‌ها خوشبختانه ما در هیچ جایی بحران نداریم.» کار را از یک مستند ساده خارج می‌کرد و آن را به یک اعتراض و نقد سیاسی اجتماعی خوب و محترمانه مبدل می‌کرد.

پویانمایی «ترکیب» از عابدین محمدی هم کار پر حرفی بود. در این انیمیشن دو آدم را می‌بینیم که یکی با آی سی‌های کامپیوتر درست شده و یکی با پیچ و مهره با هم در حال دعوا هستند. آدم اول نماینده ی مدرنیته و آدم دوم نماینده ی سنت است. بالاخره با هم ترکیب می‌شوند و با حذف پیچ و مهره‌ها و آی سی‌های اضافه آدم جدید بزرگتری را می‌سازند.

پیام این فیلم این است که مدرنیته و سنت باید دعوایشان را کنار بگذارند و با حذف قسمتهای دست و پاگیر و عقیم سنت و قسمتهای اشتباه مدرنیته، کل واحد مقتدرتری را بسازند.

کارهای خوب دیگر عبارت بودند از: «انتظار» اکبر اماملو، «بهترین انتخاب» امین کفاش زاده، «جنگل خوس» سهیلا پورمحمدی،«محمود، درکه، پنج شنبه‌ها» از  افسانه گرگان زاده، «باران» یعقوب اکبریان، «خرس قطبی» ازعلیرضا احمدی، «آخرین نور» بیژن اعرابی، «الاکلنگ» از محبوب شکرزاده، «کیمیا» از محمد رضایی بیجارگاه، «جایی که آشیانه به انتها رسید» از حسن ابوالحسنی، «فریاد بی صدا» از محمد رضا قاسمی و «ما متهمیم» از علی توحید پرست که برای خواندن داستانشان می‌توانید به اینترنت مراجعه کنید.

امید است در سالهای بعد، توجه به منطق روایی و خط داستانی و محتوای اثر و ساختار کلی آن که با معیارهای زیبا شناسانه همخوانی داشته باشد ملاک پذیرفته شدن یا نشدن فیلمها قرار بگیرد و داوران کمتر به احساسات شخصی خود نسبت به سازندگان فیلمها بها دهند و همچنین آنچنان از دیدن تبلیغ ایدئولوژی‌های محبوبشان مشعوف نگردند که با پذیرفتن آثاری که اساسا با هنر بیگانه اند به شعور مخاطب توهین کنند.

متاسفانه به نظر می‌رسد امسال هم داوران چون سالهای گذشته چنان مقهور نام بودند که فیلمهای برخی از افراد را بدون حتی مشاهده پذیرفته بودند، امید است زمانی برسد که داوران جشنواره به فیلم‌سازهای جوان اهمیت بدهند و حق آنها را به خاطر اسمهای چهره ضایع نسازند. اگر چه شاید توجیح منطقی داوران در برخورد همدلانه با چهره‌های پرکار جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران، تلاش برای اعتبار بخشی به جشنواره‌ی صد باشد، اما چنین رویکردی نهایتا به دلسردی قشر جوان از جشنواره‌ی صد می انجامد و همین خرده اعتباری که جشنواره‌ در این هشت سال به دست آورده را هم به باد فنا می‌دهد.

 پی نوشت: به عنوان سرگرمی و تست سانسورچی‌شناسی می‌توانید قسمتهای حذف شده را حدس بزنید و سپس به لینک زیر مراجعه کنید و درستی یا نادرستی حدس خود را تشخیص دهید!!!

http://www.vatanemrooz.ir/1390/12/9/VatanEmrooz/849/Page/7/

گزارش و نقد و بررسی فیلمهای جشنواره 90 و دسته بندی آنها - قسمت سوم (آخر)

گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت رده‌ی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط-نسبتا خوب-خوب- خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی

صداست که می‌ماند-سعید چاری- خیلی ضعیف

فیلم داستان دختری به نام حدیث است که می‌خواهد از زندگی و کار صدا پیشه ای به نام تورج نصر فیلم مستندی بسازد و مورد حسادت زن او قرار می‌گیرد و ...

این فیلم با تیتراژی سنگین با فضای درام آغاز می‌شود که به صدای خسرو شکیبایی مزین است و به محض آغاز فیلم با استفاده از کمدی کاباره‌ای سعی شده صحنه‌های خنده‌دار به خورد مخاطب داده شود. برای مثال همین را داشته باشید که تهیه کننده‌ی کارهای آقای نصر مرد فربه‌ای است که اواخواهری حرف می‌ِزند و کدویی نام دارد و صدا پیشه‌اش را «توتو» صدا می‌زند...

گرفتن کادرهای کج و استفاده از نماهای زاویه از پایین و زاویه از بالاهای بی سبب از تخصص‌های این کارگردان است.

 

پرواز بادبادکها – علی قوی تن – ضعیف

فیلم داستان معلمی است که به یک روستا می رود و با برخورد بد مردم روستا که او را شوم و بدقدم می‌دانند مواجه می‌شود و با بردباری و برگزاری مسابقه‌ی بادبادپرانی می‌تواند علاقه ی بچه ها و مردم روستا را به خود جلب کند.

در این فیلم کارگردان تمام سعی ش را کرده بود که از نماهای چشم نواز استفاده کند اما رنگ و نور کار اصلا خوب در نیامده بود. فیلمنامه ضعیف بود و کار تدوین شده‌ی نهایی پر بود از نماهای تکراری که به زور و بی منطق در کار داخل شده بودند که کار به 90 دقیقه برسد.

 

یه عاشقانه ی ساده – سامان مقدم- متوسط

فیلم داستان زندگی دختری روستایی به نام گندم (مهناز افشار) است که عاشق پسری به نام کرامت است ولی پدرش او را به کدخدای ده برای تک پسرش کرامت وعده داده است و در تمام سالها از پشتیبانی مالی آنها استفاده کرده است.

پدر گندم که نانواست برای افزایش فروش نانش، در نان مخدر می‌ریزد و سبب مرگ یک زن حامله در ده می‌شود، کدخدا که از این موضوع آگاه می‌شود آوی جدیدی برای افزایش فشار بر این خانواده پیدا می‌کند.

در شب قبل از عروسی، کرامت به گندم می‌گوید که دوست ندارد او تاوان گناه پدرش را پس دهد و چون می‌داند او عاشق مرد دیگری است او را رها می‌کند و می‌رود. علی با تفنگی برای کشتن کرامت کمین کرده است و صحنه‌ی آخر که رویارویی این دو مرد است بسیار زیباست و فیلم را که تا این صحنه بسیار ضعیف پیش آمده یک پله بالا می‌کشد.

بازیها در این فیلم با وجود ستارگان سینما بسیار ضعیف و باورناپذیر صورت گرفته. تمام حسی که بازیگران القا می‌کنند این است که یک عالمه بچه شهری دارند با لباسهای روستایی می‌چرخند. جالب این است که فرهنگ مردم این روستا، بیشتر به روستاهای کانادا می‌ماند تا لرستان. مثلا گندم از مراسم عروسی جیم می‌شود و با علی می‌رود توی طبیعت و آتش روشن می‌کنند و نیمه شب به خانه می‌آید، یا آنکه روی پشت بام در حالت ایستاده با علی حرف می‌زند یا به نجاری او می رود و در را می‌بندد و صحبت می‌کنند و بی آنکه حتی برای مطمئن شدن این که کسی خروج او را نمی‌بیند سرک بکشد، از کلبه خارج می‌شود.

پدر کرامت هم بسیار روشن فکر است و وقتی می‌فهمد گندم دوست پسر دارد، بسیار با ملایمت موضوع را به پدر گندم اطلاع می‌دهد و حتی در حرفهایش می‌گوید که گندم تقصیری ندارد!

 

پیشونی سفید – جواد هاشمی – خوب

در ابتدای فیلم می‌بینیم که عجوزه‌ای(امین زندگانی) قصد دارد آهویی پیشونی سپید را با خود ببرد و بالاخره موفق می‌شود آهو را که از بدرفتاری‌های پدرش(محمدرضا شریفی نیا) خسته شده، با وعده و وعید به سمت شهر آرزوها ببرد.

حقیقت این است که شهر آرزوها یک دروغ است و عجوزه دارد آهو را به کاخ عمه عفریته می‌برد که خودش برای اختاپوس کار می‌کند. آنجا از آهوها برای بافتن فرش استفاده می‌کنند و هر کدام را که همکاری نکنند می‌کشند و عصاره‌ی وجودشان را به اختاپوس می‌دهند. از قضا اختاپوس با خوردن عصاره‌ی آهوی پیشونی سفید جاودانه می‌شود.

یکی از اهالی شهری که نزدیک قصر عمه عفریته قرار دارد که همان آقا موشه‌ی قصه ی خاله سوسکه است و نقش او را امین حیایی بازی می‌کند، تصمیم می‌گیرد با راهنمایی های یک مرد پیر(جواد هاشمی) به جنگ آنها برود.

این فیلم کاری بسیار خوش ساخت در ژانر کودک است. داستانی اسطوره گونه با روایتی خوب و سرراست که با طنز دیالوگها لحظات خوشی را فراهم می‌کند. فیلم، موزیکال است و در آن از نماهای بسیار زیبا و چشم نواز استفاده شده است. نور و رنگ، صدا گذاری و بازی بازیگران بسیار عالی است. گریم کار بسیار خوب و بی نقص است و فقط در مورد این که چرا پدر آهو هیچ گریمی ندارد و شبیه گوزن نشده جای سوال باقی می‌ماند.

عدم راکورد بارزی در کار نیست مگر این که پشت کت روباه در نمایی یک خط آبی دارد و در نماهایی بعدی این خط آبی وجود ندارد.

در یک صحنه ی دیگر آهو کاغذی را که موش برایش گذاشته از دهانش در می‌آورد در حالیکه ما نمی‌بینیم کاغذ را توی دهانش بکند و بدتر از آن وقتی عمه عفری (همان عفریته) سر می‌رسد، آهو خانم کلی هم با او صحبت کرده است!!! و این صحنه غیر منطقی است.

در صحنه ای که موش غرق شده و ناگهان آب از دهانش بیرون می‌زند، ما شاهد این نیستیم که کسی ریه ی موش را فشار یا ماساژ دهد و این صحنه سردستی در آمده.

از شخصیتهای حاشیه‌ای کار یک روباه و یک گرگ خنگ هستند که به قول روباه باید جای گرگ خر می‌شد و حسابی تماشاگر را می‌خندانند و از نوچه‌های عجوزه و عمه عفریته هستند.

در مورد این کار بسیار بیشتر از کارهای بزرگسال جشنواره می‌شود نقد سیاسی نوشت که من به همین چند دیالوگ بسنده می‌کنم و تفسیر ماجرا را به عهده‌ی ذهن خلاق خوانندگان می‌گذارم.

روباه: یونج ها رو سهمیه بندی کردند، خرها فقط دربستی کار می‌کنند.

گرگ خنگ: تو محله‌ی ما که یونجه ارزونه.

 

چک- کاظم راست گفتار- نسبتا خوب

بگذارید این طوری بگویم:

روز.داخلی/خارجی.مغازه/خیابان

همایون ارشادی کتابهایش را می‌برد کتابفروشی و می‌فروشد و از مغازه خارج می‌شود و تاکسی می گیرد و می‌گوید گمرک.

راننده ی تاکسی یک زن است. همین جا یک اشتباه عجیب و غیر قابل باور اتفاق می‌افتد چون در کات بعدی، شب می‌شود. در حالیکه نوع تاکسی گرفتن دقیقا برای یک مسیر کوتاه است.

مسافران دیگر تاکسی جمشید مشایخی، فرهاد آئیش و جوانی به نام میثم هستند.

در راه بحثی بر سر دموکراسی در می‌گیرد.

در راه یک موتوری با چوب شیشه را می‌شکند و می‌خواهد کیف مشایخی را بدزدد که میثم مانع می‌شود و با همکاری همه ی اهالی تاکسی و حتی چماق کشیدن راننده کیف نجات پیدا می‌کند.

وقتی جلوی خانه ی مشایخی می رسند او یک چک برای تشکر از این 4 نفر می نویسد و از آنها می‌خواهد که این چک را به عنوان پاداش بین خود تقسیم کنند. مبلغ چک 40 ملیون تومان است که همین جا، روایت داستان بسیار بی منطق است. مگر توی کیف چه بوده که مرد چنین پاداشی می دهد و هر چیزی هم که بوده باز هم چنین پاداشی منطق ندارد.

از آنجایی که پنج شنبه شب است و این 4 نفر به هم اعتماد ندارند، مجبور می شوند تا شنبه صبح را با هم سپری کنند. راننده ی تاکسی هم برای این که با این سه مرد تنها نباشد برادرش را که جاهل ماب است به جمع خودشان می‌کشاند.

در این زندگی 24 ساعته شاهد این هستیم که چطور این 4 عقیده ی مختلف سعی می‌کنند با دموکراسی و با احترام به حقوق یکدیگر با هم زندگی کنند و البته در این جمع هم درست مثل کشورمان اغلب، اسلامیون به خودشان اجازه می‌دهند به غیر اسلامیون امر و نهی کنند و زور بگویند.

فرهاد آییش فردی مذهبی است که نماز جمعه می‌رود و سمبلی از موافقان نظام و اصولگراهاست.

راننده تاکسی زنی است که از بحثهای سیاسی متنفر است ولی با این حال به خدا و اسلام اعتقاد دارد.

برادر راننده تاکسی کسی است که تا به حال دو رکعت نماز هم نخوانده و موضع سیاسی ای هم ندارد.

همایون ارشادی از طرفداران شاه است، مشروبخور است و با نظام مخالف است.

میثم هم اعتقادات مذهبی دارد ولی با نظام مخالف است و نماینده ی اصلاح طلبان است.

همانطور که می‌بینید در این تقابل های تصویر شده کفه ی مخالفان از موافقان سنگین تر است، اما کفه ی معتقدان به مذهب از بی اعتقادان پرپیمان تر است.

صبح روز بعد باز یک اتفاق بی منطق می افتد. پدر میثم او را دستگیر می‌کند و می‌خواهد بداند چک از راه حلال به دست آمده یا نه و معلوم نمی شود چطور یکهو از آسمان سر و کله ی پدر میثم پیدا شده، این در حالی است که ما در هیچ نمایی ندیده ایم که کسی یا کسانی در حال تعقیب میثم باشند.

وقتی بالاخره به بانک می روند، مسئول پشت باجه گریه کنان می گوید که کسی که چک را امضا کرده فوت شده و تا دو سه ماه که کارهای انحصار وراثت انجام بگیرد حسابش مسدود است. این گریه کردن متصدی باجه ی بانک هم برای یکی از مشتریان بسیار دور از منطق است.

در فیلم دیالوگهایی بود که تمام سینما با شنیدنشان دست می‌زدند و تشویق می‌کردند:

میثم (خطاب به آئیش): ما جوونا چیزی رو نمی‌تونیم دست شما نسل قدیم بسپریم. هر چی واسه ما کاشتید بسمونه!!!

یا وقتی فرهاد آییش خطاب به برادر راننده گفت: اون موقع که ما جونمون رو گذاشته بودیم کف دستمون و داشتیم می‌جنگیدیم، شما کجا بودید؟

این دیالوگ آشنا که در موقعیت بیانش طنز عمیقی را ایجاد می‌کند، کاملا نقد اصولگراهاست که به هر بهانه ای حضورشان در جنگ را پیراهن عثمان می‌کنند تا حقوق دیگران از آنها دریغ کنند، حال آنکه در درگیری با دزدها که آنچنان جنگی هم نبود، بیش از همه میثم و راننده موثر بودند.

این فیلم ایده ی خوب و حرفهای عمیقی دارد که با پرداخت سرسری و کم دقت، چه در زمینه ی فیلمنامه و چه در زمینه ی کارگردانی، آن طور که باید و شاید، تماشاگر حرفه‌ای را اغنا نمی‌کند

 

یک روز دیگر-حسن فتحی- ضعیف

برای نوشتن در مورد این فیلم به دو چیز بسنده می‌کنم: 1- شرح داستان فیلم 2- شرح پیام فیلم

هدیه تهرانی زنی است که به تنهایی در فرانسه با پسرش زندگی می‌کند. مادر او از ایران برای کمک به او 7000 یورو فرستاده و هدیه تهرانی پول را به کودک خردسالش می سپارد و می گوید دایی می‌آید و پول را می‌گیرد تا به صاحبخانه بدهد. پول در یک پاکت است.

دست تقدیر اول: پول را یک خیابانگرد از کودک می‌دزدد.

دست تقدیر دوم: عده ای خیابانگرد، دزد اول را دوره می کنند و از او می خواهند که پول را بینشان تقسیم کند و خیابانگرد اول موفق می‌شود حواس آنها را پرت کند و فرار کند.

دست تقدیر سوم: ماشینی به خیابانگرد اول می زند و او نقش زمین می‌شود و پول توی یک کیف قلقلی از پله‌ها قل می‌خورد و می‌رود. (این که پول از پاکت می‌رود توی کیف قلقلی هم از معجزات خداست و در فیلم هیچ پلانی که این امر را نشان دهد وجود ندارد.)

دست تقدیر سوم: یک بچه ی سیاه پوست دستفروش پول را پیدا می‌کند و پدرش که برای گرفتن کارت اقامت نیازمند پول است، پول را به دلال می‌دهد و کارت اقامت می‌گیرد.

در این بین دلال بیچاره که زنی بیمار دارد، دوست دختری لهستانی دارد که از او باردار است و می‌خواهد بچه را سقط کند و به لهستان برگردد چون در فرانسه زندگی خوبی ندارد و این مرد، پول را به دوست دخترش می دهد تا از انداختن بچه صرف نظر کند و به ماندن در فرانسه فکر کند.

دست تقدیر چهارم: یک دزد در مترو، پول را از دختر لهستانی می‌زند.

دست تقدیر پنجم: مدتی بعد، در مترو پیرزنی که اتفاقا همسایه ی هدیه تهرانی است دزدها را شناسایی میکند و به پلیس لو می‌دهد و آنها شروع می‌کنند به فرار.

دست تقدیر ششم: آقای دزد در مترو به خاطر خواه خواهرش بر می خورد که مدام از خواهرش جواب رد شنیده و می‌گوید برای این که عشقت را به خواهرم ثابت کنی، این پول را به خواهرم برسان.

دست تقدیر هفتم: خانم خواهر، فرهنگی دقیقا شبیه فرهنگ مرده پرستی ما ایرانیان دارد و این همه سگ دو زدن برادرش برای این بوده که برود و این 7000 یورو را بدهد به نزول خور و مدالهای پدر بزرگش را پس بگیرد تا بتواند مدالها را با پدربزرگ خاک کند!

دست تقدیر هشتم: آقای نزول خور پول را به عنوان هدیه تولد به بچه اش می دهد و بسیار از این که او و مادرش را رها کرده ابراز پشیمانی می کند. پسر بچه درگیر دعوایی می شود و پول را دختری از آسیای شرقی از او می دزدد.

دست تدیر نهم: دختر آسیای شرقی پول را می دهد به یک قاتل حرفه ای که به عنوان انتقام، مسبب کشته شدن پدرش را بکشد. آقای قاتل حرفه‌ای پول را به زن سر مربی تیم باشگاه پسرش می دهد تا شوهرش را راضی کند که پسر مونگلش را جزو 11 بازیکن اصلی بگذارد.

دست تقدیر دهم: عکاسی از معشوق داشتن زن سرمربی عکس گرفته و پول را به عنوان حق السکوت از او می گیرد.

دست تقدیر یازدهم: باند خلافکاری که قبلا عکاس برایشان مواد فروشی می کرده سر می رسد و او را به زور سوار ماشین می‌کند و از او پول موادی را که او برای دستگیر نشدن به رودخانه ی سن ریخته می‌خواهند و این 7000 یورو را بر می دارند و ناگهان پلیس آسر می‌رسد و یکی از افراد با 7000 یورو می‌گریزد.

دست تقدیر دوازدهم: فرد فراری خودش را به توالت بیمارستانی می رساند و موادی را که همراه داشته، در توالت می ریزد و توسط پلیس دستگیر می شود و اتفاقا این بیمارستان جایی است که دوست دختر برادر هدیه تهرانی در آن بستری است و بنازم حکمت خدا را، برادر هم درست در همان لحظه تو همان مستراح است و این 7000 یورو را که روی زمین افتاده، بر می دارد.

برادر جان، بعد از این که برای کم کردن روی پدر دوست دخترش هزینه ی بیمارستان را که 1400 یورو بوده حساب می‌کند، به خانه ی هدیه تهرانی می رود و بچه را گریان و پشیمان پیدا می کند.

به خواهش بچه از گم کردن پول چیزی به هدیه تهرانی نمی‌گوید. از این 7000 یورو 1500 یورو بدهی هدیه به برادرش بوده و 5500 یورو اجاره خانه بوده. به این ترتیب، برادر 100 یورو داخل جیبش می‌گذارد و با 5500 یوروری باقی مانده اجاره را می‌پردازد.

به این ترتیب گردش این 7000 یورو در یکی از شهرهای فرانسه غوغایی به پا می‌کند. کلی دزد دستگیر می شوند و کلی خانواده ی از هم پاشیده سر و سامان پیدا می کنند.

پیام های این داستان:

1- مال حروم؟؟؟ چی داداش؟؟؟ خوردن.... نداره.

2- مال حلال تا پای دار می‌ره ولی بالای دار نمی ره!!!!

3- باد آورده رو باد چی؟؟؟ بگو عزیز جون چی؟؟؟ بله درسته، با خودش می‌بره.

4- ابر و ماه و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری و .... بله... به غفلت نخوری.

5- غربیها بفهمند که پول ایرانی جماعت خوردن نداره و در کل پول بچه صغیر خوردن نداره.

6-خدای ایرانیها برای جبران حماقتهایشان، بسیار پرتلاش و پرتوان ظاهر می‌شود و با کلی زحمت و دردسر، گندی را که آنها زده‌اند، درست می‌کند.

7- اگر در توالتی جایی پولی پیدا کردید خصوصا اگر از توالتهای فرنگ بود، بی آنکه به خودتان غمی راه بدهید پول را بردارید و اجاره ی عقب افتاده تان را بپردازید و مطمئن باشید این پول از شیر مادر حلال‌تر است و مطمئنا مال خودتان بوده که یکی یک جایی از شما دزدیده، حتی اگر مبلغ آن خیلی بیشتر از پولهایی بود که در عمرتان گم کرده اید هم شک به دلتان راه ندهید، بالاخره خدا هم حساب کتاب سرش می شود، وقتی نتواند پول را یک روزه به شما برگرداند و مدت زمان زیادی طول کشیده باشد، یک جوری تو مسیر با آن سرمایه گذاری می‌کند که با اسکونتش به شما برگرداند، خیالتان راحت باشد، نوش جان.

8ـ سعی کنید در شهرهای بزرگ سکونت نداشته باشید. در این شهر کوچک دوازده معجزه لازم بود که پول به دست هدیه تهرانی برسد، توجه داشته باشید که چون پای نیروهای غیبی در کار است، نهایتا تا 14 تا هم جا دارید ولی اگر شهر خیلی بزرگ باشد و خصوصا دزدی از ایرانی‌ها هم زیاد باشد، به دلیل ترافیک معجزه، ممکن است اتفاقات ناگواری را تجربه کنید.

9- چرا از بانک و شماره حساب و این حرفها استفاده می‌کنید؟ هان؟ چرا؟ مگر شما بخیلید؟ چشم ندارید ببینید پولتان یک مدت در دست امدادهای غیبی بچرخد و گره از کار مردم شهر باز کند و باز به خودتان برگردد؟

10- بروید بلاد فرنگ زندگی کنید، آنجا چون غریب می‌افتید و خدا مسلمانها را بیشتر از این اجنبی های خداپرست نما دوست، دارد به طرز فجیعی پشت و پناهتان است.

11- غرب باید بداند که هر چه دارد از اسلام و مسلمین است، آنها اگر دزدی را هم دستگیر کنند، یک جوری مستقیم یا غیر مستقیم امداد غیبی مربوط به ایرانیان مسلمان در کار بوده است.

12- اگر یک روز تعطیل خواستید با خانمتان در خانه تنها باشید، ماشینتان را بدهید به بچه ی پنج ساله تان که ببرد کارواش، با توکل به خدا، هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد...

تبصره: توجه داشته باشید، قانون های فوق در مورد امریکا صدق نمی‌کند، خدای ایرانیها آنجا شعبه ندارد چون تو یک فروشگاه که به دوربین مداربسته هم مجهز بود، کیف دوست من را دزدیدند و یک ماه هم آنجا بود و هرچه هم پیگیری کرد، پیدا نشد که نشد.

گزارش و نقد و بررسی فیلمهای جشنواره 90 و دسته بندی آنها- قسمت دوم

گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت رده‌ی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط-نسبتا خوب-خوب-خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی

 

برف روی کاجها- پیمان معادی- نسبتا خوب

رویا رامین فر (مهناز افشار) با دکتری به نام علی که تفاوت سنی زیادی با او دارد ازدواج کرده است. رویا معلم پیانوست و یکی از شاگردهایش به نام نسیم مدت زیادی است غیبت دارد. در همین حین علی برای سفری به لندن می‌رود و به این ترتیب در اواسط فیلم معلوم می‌شود شاگرد رویا معشوقه ی علی است و دوستان خانوادگی‌شان هم از این موضوع آگاهند. اتفاقا نسیم دوست پسر ۴ ساله اش به نام پرهام را هم قال گذاشته است و اوست که موضوع را به رویا خبر می دهد.

رویا از علی طلاق می گیرد و در حال تجربه ی رابطه ی تازه ای با صابر ابر است و قرار است با هم به یک کنسرت بروند که علی پشیمان برمی‌گردد.

آخرین جمله ی رویا در فیلم اعتراف تجربه‌ی حسی تازه با صابر ابر است. در پس زمینه می‌بینیم که موبایل رویا زنگ می خورد و او جواب نمی دهد. به این ترتیب در پایان مثلا باز فیلم، برفی که می‌بارد و سردی فضا را القا می‌کند و حرفهای رویا و جواب ندادنش به تلفن وزنه‌ی بازگشت رویا به زندگی بی عشق با علی و قطع رابطه اش با صابر ابر را سنگین‌تر می‌کند.

فیلم به شیوه ی سیاه و سفید فیلمبرداری شده و این سیاه و سفید بودن فیلم جز ارضا حس نوستالژیک بینندگانی که به لحاظ سلیقه‌ای فیلمهای سیاه و سفید را بیشتر می‌پسندند، کارکرد عمده‌ی دیگری ندارد.

اگر بخواهیم با دیدن فضای سفید و سیاه به زور فلسفه بافی کنیم می توانیم بگوییم کارگردان این شیوه را انتخاب کرده تا دنیای این آدمها را خاکستری نشان دهد و البته چنین توجیحی برای انتخاب این شیوه کافی به نظر نمی رسد.

اگر به فیلمهای سیاه و سفید تاریخ سینما که در زمانی وجود تکنیک رنگی ساخته شده اند رجوع کنیم، درمی‌یابیم که منظور من از این کافی نبودن، دقیقا چیست. استفاده از تکنیک سیاه و سفید در سینمای کنونی درست مثل این است که در عصر حاضر کسی بخواهد با قطارهای زغالی قدیمی سفر کند پس لااقل حرف خیلی بزرگی باید پشت این انتخاب باشد.

در فهرست شیندلر با ساختن فیلم در فضایی سیاه و سفید، نقطه ی تحول شیندلر به تصویر کشیده می شود. دختر بچه ی زیبایی که کت قرمزی به تن دارد و خانواده اش را از دست داده و احتمالا قرار است خودش هم توسط نازی ها کشته شود. این نقطه ی قرمز لکه ی ننگی است بر دامان نازیها که اتا بد در شهرهای محل کشتارشان خواهد چرخید و شیندلر یک آلمانی است که پیش از پایان جنگ این نقطه ی ننگین را بر دامانش می‌بیند و متحول می‌شود تا خودش را نجات دهد.

حال با این مقایسه ی ساده کاملا واضح است که فیلم به شدت، بدهکار مخاطب حرفه‌ای مانده است و استفاده از تکنیک سیاه سفید بیشتر از آنکه فلسفه‌ای عمیق را در ذهن تداعی کند تمهیدی است برای جذب روشنفکرانی که از بس فیلمهای تکراری دیده‌اند، ممکن است با این نوآوری به فیلم اقبال پیدا کنند. ورژن فعلی فیلم با این که فیلم رنگی ساخته می‌شد و مخاطب خودش آپشن‌های گیرنده‌اش را روی حالت سیاه و سفید می‌گذاشت تفاوتی ندارد. برای دیدن فیلم در سینماها می‌شد عینک‌های مخصوص به مخاطبان شیفته‌ی فیلمهای سیاه و سفید بدهند تا اگر با کارگردان هم سلیقه‌اند عینک‌ها را به چشم بزنند!

تازه این در حالت خوش بینانه است که اساسا سیاه و سفید ساختن فیلم با قصد اولیه صورت گرفته باشد و نه این که تمهیدی باشد که پای میز تدوین بنا به دلایلی خاص صورت گرفته باشد.

 

آزمایشگاه- حمید امجدی-ضعیف

داستان تکراری تقابل بد و خوب و غنی و فقیر،در آزمایشگاهی که متعلق به پدر باران کوثری است اتفاق می افتد. پسر فقیر شهرستانی عاشق باران کوثری شده و می خواهد در آرمایشگاه کار کند که عاشق قدیمی تر که ثروتمندتر است برای او مدام پاپوش درست می کند تا او اخراج شود و سرانجام این رازها از پرده برون می‌افتد و بادا بادا مبارک بادا ایشا الله مبارک بادا...

میزانسن ها و دیالوگ‌ها بسیار تاتری است که در بعضی جاها خوب است و در بعضی جاها آزاردهنده می شود. دیالوگ ها ضعیف و مصنوعی است و در بسیاری از موارد به طور مستقیم اطلاعات می دهد.

 

بیداری-فرزاد موتمن-متوسط

یاسمن (نیکی کریمی) پزشکی است که در رابطه با پیوند سلولهای بنیادین به چشم راه جدیدی را کشف کرده است. او زنی افسرده است که مدام با مادرش حرف می زند و هرگز نمی‌خندد. او در پارکی به خاطرات کودکی خود می رود و مادرش را می‌بیند که بازی در نقش او را شقایق فراهانی به عهده دارد.

زهرا در سال 63 از خانه خارج می شود. در راه مینی بوسی به او می زند و اتفاقی برای او نمی افتد و به راه خود ادامه می دهد ولی وقتی به خانه بر می گردد می‌بیند قفل عوض شده و اهالی خانه مدعی هستند که پانزده سال است ساکن آن خانه اند و آنها به پلیس زنگ می زنند و پلیس زهرا را می برد و به بیمارستان روانی تحویل می دهد.

زهرا از بیمارستان می گریزد و یکی از شاگردان قدیمش که حالا زن جوانی است او را پیدا می کند و با کمک او زهرا دوستان قدیمی خانوادگی خود را ملاقات می کنند و آنها به او می گویند که شما در آن حادثه مردید و ما جسد شما را خاک کردیم. در اینجا شوهر زهرا که در درگیریهای انقلاب 57 شهید شده به سراغش می‌آید و می‌گوید مغز تو در آن حادثه متلاشی شده بود ولی تو نمی‌مردی چون نگران دخترت بودی و خودت خواستی که آینده ی دخترت را بدون خودت ببینی تا خیالت راحت شود و دنیا را ترک کنی.

به این ترتیب زهرا با شوهرش می رود و نیکی کریمی که نشانه هایی از زنده بودن مادرش دیده است به آرامش می رسد و برای اولین بار در عمرش می‌خندد.

باید گفت این فیلم داستان خوبی دارد که هم در فیلمنامه و هم در کارگردانی ضعیف کار شده است. بیننده بسیار دیر می فهمد که باداستانی شگفت روبه رو است. عدم توجه به جزئیات روایت، که اتفاقا در داستانهای شگفت از اهمیت ویژه‌تری برخوردار است کار را باورناپذیر می‌کند. مثلا در سال 63 در هیچ پارکی سرسره‌های نانوپلاست وجودنداشت و سرسره‌ها فلزی بود.

زهرا بسیار دیر متوجه تغییر شهر می شود در حالیکه از همان ابتدای امر که توسط بنز پلیس دستگیر می شود باید شک کند و دست آخر هم تا زمانی که به او نمی‌گویند که سال 87 است اصلا شک نمی‌کند و تازه بعد از آن هم عکس العملش غیرواقعی است و همه را متهم می کند که به او دروغ می‌گویند تا دیوانه اش کنند.

در فیلم می‌بینیم که شوهر زهرا به او گفته که قرار است به سال 87 برود و از آینده ی یاسمن مطمئن شود اما او این موضوع را به یاد ندارد. کم حافظگی یک عنصر فرازمینی هم چندان صحیح به نظر نمی رسد.

درمان یاسمن و لبخند زدن به یکباره ی او یکدفعه و بی علت اتفاق می افتد و ما دلیلی برای رسیدن او به آرامش نمی‌بینیم. در طول فیلم بارها گفته می شود که او مرگ مادرش را نپذیرفته و او را در تمام این سالها زنده پنداشته است، حالا که او نشانه‌هایی از زنده بودن مادرش بی آنکه او را ملاقات کند پیدا می کند باید بیشتر به هم بریزد.

 

گشت ارشاد- سعید سهیلی-متوسط

سه خلافکار با گذاشتن تابلوی گشت ارشاد روی ماشینشان از مردم باج می گیرند که با نیوشا ضیغمی آشنا می‌شوند. نیوشا زنی است که توسط  یکی از افرادی که با حکومت زد و بند دارد و در حال پولشویی و کارهای خلاف است و ضمنا شوهر صیغه ای اوست تهدید به مرگ شده است. سه جوان بعد از کتک خوردن نیوشا تصمیم می گیرند قیصر بازی در بیاورند و انتقام بگیرند که یکی از آنها در این بین کشته می شود و دو نفر دیگر به زندان می‌افتند.

پلان سخنرانی زندانی برای زندانیان کاملا از روی مارمولک کپیبرداری شده است.

فیلم ترکیب ضعیفی از اسب حیوان نجیبی است، قیصر و مارمولک است. اما این خوب است که خودش بی هیچ ادعایی تقلیدش از قیصر را بیان می کند.بازیها بسیار خوب و روان است، خصوصا بازی پسری که نقش غشی را بازی می‌کند بسیار عالی و باور پذیر است.

 

زندگی خصوصی- محمد حسین فرحبخش-خوب

در این فیلم زندگی خصوصی یکی از افراطیونی که اوایل انقلاب برای اجرای اسلام پونز توی صورت زنهای بدحجاب فرو می‌کرد به تصویر کشیده می‌شود. این فرد افراطی ظاهرا روزنامه ای اصلاح طلب دارد و هانیه توسلی را به عنوان معشوقه انتخاب می‌کند در حالیکه زن و بچه دارد. از همین ابتدای امر او از اولین شعارش که راستگویی است عدول می‌کند و این مسیر مخالف  اخلاق و انسانیت ادامه می‌یابد. او بعد از این که از زیر بار شناسنامه گرفتن برای بچه ای که هانیه توسلی باردار است، در می رود، مورد تهدید و آزار هانیه توسلی  قرار می‌گیرد و سرانجام او را به قتل می‌رساند.

در پایان فیلم وقتی روح هانیه توسلی از او می‌پرسد که عذاب وجدان یا ترسی دارد یا نه، او می‌گوید که عذاب وجدان و ترس ندارد چون در جامعه‌ی ما عدالت معنایی ندارد که قرار باشد او تاوان گناهانش را پس دهد.

اصلاح طلب بودن فرد مورد بحث و جمله ی پایانی با هم در تضاد است. جمله ی پایانی جمله ی کسی است که به جایگاه و حمایتش در نظام جمهوری اسلامی مطمئن است، حال آنکه اصلاح طلبان بدون این که قتلی هم انجام داده باشند، حسابی تاوان پس دادند.

این ابهام مخل، صرف نظر از این که مخل است، شجاعت اثر را از بین می‌برد. اگر این فرد، صرف نظر از این که جزو کدام جناح است، زیر ذره بین قرار می گرفت، به عنوان نماینده‌ي افرادی که داعیه‌ی اسلام دارند تا بر مسند قدرت بنشینند و پای منافعشان که برسد، حتی از قتل هم چشم پوشی نمی‌کنند، به نقد کشانیده می‌شد.

در این صورت؛ اثری کاملا شجاعانه بود که حرف دل مردم را زده بود، حرف دلی که از زبان یکی از اهالی سینما مطرح شده و تمام و کمال به دل می‌نشست، چراکه از زبان کسی نبود که تا دیروز خودش جزو چماق به دستها بوده و امروز ادعای فرهنگ و فرهنگ بازی‌اش گرفته باشد، اما با برجسته کردن روزنامه به عنوان اصلاح طلب و جهت گیری جناحی مطلوب گفتمان غالب، اثر تا حد زیادی بدهکار مردم مانده است.

اما به هر حال، صرف نظر از محتوای اثر، این فیلم کاری خوش ساخت و پر تعلیق است که ایرادات ساختاری فاحشی به آن وارد نیست.

بی خداحافظی- احمد امینی- نسبتا خوب

روزنامه ای به نام پگاه، به بهانه ی در کما فرو رفتن خواننده ای به نام رضا صادقی در صدد بر می‌آید که داستان زندگی او را برای افزایش تیراژ منتظر کند و برای نوشتن مطلب، پگاه آهنگرانی انتخاب می شود. ماجرا از این قرار بوده که رضا  با دو تن از دوستانش از جنوب به تهران آمده‌اند و مدتها سختی کشیدند تا توسط یک تهیه کننده‌ی زن به نام پریسا؟ کشف می‌شود. این زن به رضا کمک شایانی می‌کند و رضا به او علاقمند می‌شود اما او با فرهاد پویان، دوست رضا که به کمک او، هنر پیشه ی معروفی شده ازدواج می‌کند و رضا برای پس دادن پول پریسا، را پس دهد با یکی از کارترهای ناانسان قرارداد امضا می‌کند. این دومین شکست عشقی رضاست و سالها قبل در بندرعباس عاشق دختری بوده که او هم خواستگار پولدارش را به رضا ترجیح داده بود.

در پایان فیلم پگاه می‌فهمد که همان کارترها خواسته‌اند از روزنامه ی پگاه برای پول در آوردن از رضای در کما رفته سوء استفاده کنند. او از نوشتن ادامه ی اثر انصراف می دهد و در جواب سردبیر روزنامه که به او می گوید: «بی پول، بی حمایت، بی ارتباط، نابودیم نسیم»فریاد می‌زند: «رضا از شر آدمهایی مثل اونا رفت تو کما» و بعد که به خانه می آید بلند بلند داد می زند: «یعنی هیچ راهی نیست که آدم هم زندگی کنه و هم به هر کس و ناکسی باج نده؟ که به هر گندی تن ندی؟ اگه نیست واسه چی زنده‌ایم؟»

نسیم طرفداران صدا را جمع می‌کند و آنها پشت پنجره شعرهای رضا را می‌خوانند و نسیم روی صورت او خم می شود و به او می گوید که ببین طرفدارات جمع شدند، بلند شو و خودت براشون بخون رضا...

فیلم اگر همین جا به پایان می رسید، خیلی بهتر از پایان کنونی‌اش بود و پایان بازی بود که مخاطب می‌شد بر اساس نقد مبتنی بر واکنش خواننده، هم  در ذهنش مرگ رضا صادقی را تجمسم کند و هم به هوش آمدن و بهبودی او را.

در پایان کنونی صحنه ی غش کردن رضا صادقی بازسازی می‌شود و در این صحنه می‌بینیم او در حیاط خانه اش زنی سیاه پوش با چادر جنوی را می‌بیند. اگرچه این زن درست دیده نمی‌شود اما نه آن معشوق اویه ی رضاست و نه دومی. مادر رضا هم که نمی‌تواند باشد چون مادر رضا زنده است.این پایان، به جای باز بودن، ول است.

بازی رضا صادقی در برخی جاها خوب نیست، خصوصا این که او دیالوگ‌ها را خیلی اغراق شده بیان می کند و عدم طبیعی بودن نحوه‌ی گویش و تاتری شدن آن، از قدرت اثر می‌کاهد.

فیلم به شدت بدهکار آهنگ‌ها و اشعار رضا صادقی واقعی است و این شعرهای زیبای رضا صادقی است که به این فیلم، جان داده است.

مخالفت نسیم (پگاه آهنگرانی) با مافیایی که در ایران بر فضای هنری چیره یافته است، از ویژگیهای مثبت اثر است.

 

یکی می‌خواد باهات حرف بزنه- منوچهر هادی- متوسط

لیلا با بازی آنا نعمتی مادری است که دخترش را در سانحه ای از دست می‌دهد. دختر دچار مرگ مغزی شده و لیلا برای اهدای اعضایش نیازمند رضایت پدر لیلاست که سالها قبل از او جدا شده و بی خبر است.

در جریان جستجوی لیلا در می‌یابیم که شوهر سابقش (شهاب حسینی) پس از ازدواج با لیلا با دوست دختر سابقش به لیلا خیانت می‌کند و چون لیلا حاضر به بخشش نمی شود و از او کینه به دل می‌گیرد، مهریه اش را با زور از او می‌گیرد و بعد از طلاق هم اجازه نمی دهد او بچه اش را ببیند.

این که اساسا لیلا در ایران چطور توانسته حضانت بچه را بگیرد خودش محل تردید است و چنین تردیدی با دیالوگ مستقیم پدر که نمی دانم با چه دوز و کلکی حضانت بچه را گرفتی، منتفی نمی‌شود.

شهاب حسینی در وضعیت بدی است و به دلیل بدهی به همان دوست دخترش در زندان است و برای دادن رضایت از لیلا می‌خواهد که اعضای بچه را بفروشد و بدهی او را بپردازد. لیلا ابتدا منصرف می شود اما بعد تصمیم می‌گیرد به جای فروش اعضا، مایملک خود را بفروشد و بدهی‌های شهاب را بدهد.

او در گیر و دار این کارهاست که می‌فهمد پدر بچه رضایت داده است و عمل انجام می‌گیرد.

در پایان، پدر بچه با زن جدیدش سر خاک بچه می آید و با بچه ای مواجه می‌شوند که قلب دخترشان را در سینه دارد. معلوم است لیلا برای آزادی او، بدهی‌اش را داده است. در اینجا پدر دختر به صدای قلب، گوش می‌دهد که در این صحنه صداگذاری اصلا خوب نیست و می‌شد با صداگذاری درست، این صحنه، جزو صحنه های تاثیر گذار فیلم باشد.

بازی آنا نعمتی تعریفی ندارد.همانطور که قبلا گفته ام پیام محور بودن آثار هنری خودش نکته ي منفی‌ای از منظر نقد زیباشناسانه‌ است اما از نظر نقد اخلاقگرایانه، این ویژگی، مثبت هم می‌تواند باشد، به شرط آنکه پیام، یک پیام اخلاقی باشد. در این اثر پیام اصلی اهدای عضو است و به لحاظ زیبایی شناسی، داستان، به نسبت پیام محور بودنش، پر تعلیق و پر کشش است ولی پتانسیل بیشتر از این را ندارد.

 

بوسیدن روی ماه-همایون اسعدیان-ضعیف

فیلم روایتی کشدار و بی تعلیق از زندگی دو پیرزن است که سالهاست منتظر پیدا شدن جسد پسرهایشان که در جنگ شهید شده‌اند، هستند. احترام السادات به خاطر فروغ که بیمار است تصمیم می گیرد جسد بچه اش را به جای بچه ی فروغ جا بزند. صابر ابر، مسئول شهدای مفقودالاثر در بنیاد شهید با آنکه با این موضوع مخالف است به راحتی به خاطر این که احترام السادات او را در عمل انجام شده قرار می‌دهد، رودربایستی می‌کند و به این کار تن می دهد. در پایان فیلم احترام السادات به جای فروغ می‌میرد.

تنها نقطه‌ی جذاب فیلم شخصیت فروغ است که زنی شیطان و شکمو است و یواشکی قلیان می‌کشد و حسابی خوش است. این زن در فیلم با آنکه جذاب است ولی آنقدرها هم لنگ جسد بچه‌اش نمانده که احترام السادات و عوامل دولتی دست به چنین کاری بزنند! بیشتر از او زن دیگری محتاج این تعویض جنازه است که هر روز به بنیاد می‌رود و لنگ این است که جسد شوهرش پیدا شود تا عمویش رضایت دهد که او ازدواج کند. به خدا اگر جسد بچه‌اش را جای شوهر این بنده خدا جا می‌زد، ثواب بیشتری داشت، فکرش را بکنید، یک زن 45-50 ساله در این دوره‌ای که دخترهای جوان شوهر گیر نمی‌آورند، شوهر گیر آورده و به خاطر این که بنیاد جسد شوهر سابقش را پیدا نکرده نمی‌تواند با او ازدواج کند!

 

من همسرش هستم-مصطفی شایسته-متوسط

نیکی کریمی همسر مردی به نام امیر حسین است و دو پسر به نامهای برنا و آبان دارد. او در خیابان با عاشق قدیمی اش تصادف می‌کند و از آنجایی که امیر حسین مردی زن باره است تصمیم می‌گیرد با پیمان ارتباط برقرار کند. در این بین زنی تلفنی به امیرحسین می گوید که زنش دارد به او خیانت می‌کند. امیر حسین روی زنش حساس می‌شود و حسادتهای مردانه اش سبب می شود زود خانه بیاید و بالاخره کارشان به کتک کاری می کشد.

نیکی کریمی به قصد طلاق به خانه ی مادرش می رود اما در یک مهمانی امیرحسین را می‌بیند و با هم آشتی می‌کنند.

بعد از دیالوگهایی که بین او و دوستش رد و بدل می‌شود می‌فهمیم که او به دوستش گفته خیانتی در کار نبوده و او خودش به مهمناز پول داده که به شوهرش زنگ بزند و این حرفها را بزند تا حس حسادت شوهرش را تحریک کند.

کمی بعد نیکی کریمی می‌فهمد که اصلا مهناز به پیمان زنگ نزده و دروغ می‌گفته که زنگ زده و تلفن‌ها واقعا کار زن پیمان بوده است. دوست نیکی کریمی از او می پرسد مگر شوهرت گفته کسی به او تلفن می‌زده و او می‌گوید که نه. از این دیالوگ پیداست که نیکی کریمی از طریق دیگری فهمیده که زن پیمان به او زنگ می زده و این یعنی که او واقعا با پیمان در ارتباط بوده است و به دروغ به دوستش گفته که خیانتی در کار نبوده چون قصد دارد با شوهرش زندگی کند.

در صحنه ی پایانی فیلم نیکی کریمی برای مخاطب می گوید بعد از این که از خیانت شوهرش آگاه می‌شود فقط به انتقام فکر می‌کند ولی بعد از انتقام می‌فهمد که انتقام هم آدم را آرام نمی‌کند و فقط مثل تیر خلاص می‌ماند.

در یکی از صحنه های اوایل فیلم اشتباهی در تدوین صورت گرفته. نیکی کریمی روی تخت خوابیده که خواهرش از خارج زنگ می زند و روی پیغامگیر پیام می‌گذارد و در بین شنیدن پیام چند کات می‌بینیم از پایی با کفش کتانی که روی ترد میل راه می‌رود.

در صحنه ی بعد نیکی کریمی از جا بلند می شود و بچه هایش را بیدار می کند و به آنها صبحانه می‌دهد و آنها را راهی می‌کند و از دیالوگ یکی از بچه ها معلوم می‌شود که پدر، خواب است و معلوم نیست پاهای روی تردمیل از آن چه کسی است.

علت ضعف این فیلم اساسا کتمان خیانت زن است. کدگزاریهای خیانت زن توسط مخاطب عام قابل فهم نیست و نشانه‌های واضح فیلم مخاطب عام را به این سمت می‌برد که زن علی رغم خیانت شوهرش پاک و منزه مانده و شوهرش را هم بخشیده و تمام حرفهایش به دوستش که مادر بودن دلیل این نیست که مثل خر زندگی کنی و روی انسانیت خودت پا بگذاری صرفا یک شعار بوده است و نهایتاتفکر رایج گفتمان غالب را که مردان مجازند هر غلطی که دوست دارند بکنند و زنان حق اعتراض یا خطا ندارند، تاکید می‌کند این فیلم درست مثل فیلمهایی که نیروی انتظامی را دزد نشان می‌دهند و در پایانش از ترس این که چوب تو آستینشان نکنند، نشان می‌دهند که این آدمهایی که با نام نیروی انتظامی دزدی می‌کرده‌اند، تقلبی بوده‌اند.

اگر چه وقتی ما جعلی را نشان دهیم یعنی اصلی هم وجود دارد که از روی آن جعلی صورت گرفته، اما قصه‌ی زنی که به خاطر جلب محبت شوهرش حسادت او را تحریک کند، و در عین حال زندگی اش را هم حفظ کند، بسیار احمقانه است چرا که او به یک عمل نابالغانه دست زده است که نه تنها زندگی‌اش را نجات نمی‌دهد بلکه آن را دستخوش آشوبی دائمی می‌کند. یک زن تحصیل کرده که ترجیح می‌دهد توجه شوهرش را حتی به قیمت کتک خوردنش جلب کند، شما را به یاد زن قصه‌ی «زنی که شوهرش را گم کرده بود» صادق هدایت نمی‌اندازد؟

بنابراین کتمان خیانت، نهایتا اثر را به سمت ضد زن شدن پیش می‌برد.

توجه داشته باشید که خیانت کردن حتی به عنوان انتقام، از غیراخلاقی بودن کار چیزی کم نمی‌کند ولی ما با نشان دادن زنی که خیانت می‌کند، عمل آن زن را عملی درست و معقولانه نشان نداده ایم که ترفندی برای حفظ زندگی‌اش باشد، بلکه به جامعه هشدار داده‌ایم که روند کنونی خیانت پیشگی مردان می‌تواند زن را به خطا و خانواده را به فنا بکشاند. همانطور که وقتی ما فقر را نشان می‌دهیم که سبب دزدی می‌شود، دزدی را تایید نکرده ایم، نشان دادن خیانت زن هم تایید آن نیست و اساسا این که در سینمای ایران، نشان دادن این موضوع جزو خط قرمزهاست، از تابوهای بی منطق است.

اما ضد زن بودن اثر جایی اتفاق می‌افتد که ما می‌خواهیم زنی را نشان دهیم که سعی می‌کند راه حلی عاقلانه برای حفظ زندگی‌اش پیدا کند و اتفاقا این راه حل عاقلانه، دقیقا یک عمل غیرعاقلانه و کودکانه است.

من، به شخصه ترجیح می‌دهم مادامی که نگاه حاکمیت روی فیلمها، نگاهی تمامیت خواه است، از پرداختن به داستانهای خط قرمز چشم بپوشم تا آنکه حقیقتی را عنوان کنم و در پایان آن را وارونه  جلوه دهم.

 

من و زیبا-فریدون حسن پور-متوسط

این فیلم، یک اثر پیام محور است که قرار است رحمانیت خدا و توبه پذیری است را تبلیغ کند.

موسی (پرویز پرستویی) اسب سفید پیری به نام زیبا دارد و به دلش افتاده برای پذیرش توبه اش باید سر ذوالجناح را در مراسم عزاداری بگیرد و راه ببرد. او قبلا مردی شرابخوار بوده و قبل از انقلاب دخترهای بی حجاب را سوار زیبا می کرده و در ساحل می چرخانده و به همین دلیل هرچقدر پسرش جعفر (شهاب حسینی) به کدخدا و اهالی اصرار می‌کند آنها قبول نمی‌کنند، اما همه چیز به گونه‌ای پیش می‌رود که نهایتا موسی به مراد دل خود می رسد و در روز عاشورا می‌میرد.

کارگردانی فیلم خوب است و نماهای چشم‌نواز در فیلم به وفور یافت می‌شود. نمای پایانی که تقلیدی بسیار خوب و عالی و بجا از 127 ساعت است، آدم را به سینمای ایران امیدوار می‌کند.

بازی پرویز پرستویی همچون دیگر فیلمهایش، بسیار خوب صورت گرفته است.

 

نارنجی پوش-داریوش مهرجویی-خوب

این داستان هم داستانی پیام محور است که قرار است این پیام را به مخاطب القا کند که باید محیط زندگی‌اش را پاک و پاکیزه نگه دارد. در این اثر پیام محور، اتفاقی افتاده که ضعف اغلب کارهای پیام محور را زایل می‌کند، به این ترتیب که به جای این که داستانی محور اثر قرار بگیرد، یک شخصیت خاص به نام حامد آبان که نقش او را حامد بهداد بازی می‌کند محور اثر قرار گرفته است. عکاس مطبوعاتی که در همان ابتدای اثر با خواندن کتاب فنگ شویی متحول می‌شود و با داشتن لیسانس لباس نارنجی رفتگرها را می‌پوشد و با جنجال خبری‌ای که پیرامون او صورت می‌گیرد، مردم را آگاه می‌سازد.

شخصیت محور بودن اثر به قدری خوب در آمده که پیام محور بودن آن را تحت الشعاع قرار می‌دهد. شخصیت حامد آبان یک دیوانه‌ی دوست داشتنی است و بسیار خوب درآمده و باورپذیر است و بازی حامد بهداد در این نقش، شاهکار است.

استفاده از کاتهای پی در پی و نماهای کوتاه در صحنه های آشغال زدایی بسیار عالی است، چرا که این نوع تدوین، ضرب آهنگ فیلم را سریع تر می‌کند و سبب می‌شود این صحنه های تکراری، مخاطب را خسته نکند.

ایراد این کار این بود که خیلی سریع وارد تحول شخصیت حامد آبان می‌شویم، پیش از آنکه شخصیت قبلی او را بشناسیم یا حتی بدانیم موقعیت او به لحاظ تجرد یا متاهل بودن چگونه است.

 

بیخود و بی جهت-عبدالرضا کاهانی-خیلی خوب

رضا عطاران و پانته‌آ بهرام خانه شان را در اختیار دوستشان گذاشته اند تا بتواند دست عروسش را بگیرد و به خانه بیاورند اما درست در روز عروسی در می‌یابند که صاحبخانه‌ی خانه‌ای که خریده اند خانه را به ایشان تحویل نمی‌دهد. قضیه از این قرار است که زن دوست رضا حامله است و خانواده‌ای بسیار مذهبی و سنتی دارد که نمی‌تواند این موضوع را به آنها بگوی و باید قبل از این که مدت زیادی بگذرد و بچه معلوم شود، عروسی را برگزار می‌کرده اند. حالا دو خانواده مانده اند در یک خانه با اثاثی که نمی دانند باید باز شود یا نه.

از سوی دیگر حاج خانم، مادر الهه است که مثل سوهان روح می‌آید و می‌رود و غر می‌زند...

فیلم بسیار عالی و خوش ساخت است. بازیها روان و فیلم سرشار از طنز موقعیت است. اثر یک داستان ساده و پر تعلیق با نقد اجتماعی و عمیق است. در بین فیلمهایی که دیده‌ام این فیلم بهترین کار جشنواره بود.

بازی پانته‌آ بهرام با آن اکت بدنی، یکی از جاذبه‌های فیلم است.

 

گزارش و نقد و بررسی فیلمهای جشنواره 90 و دسته بندی آنها- قسمت اول

گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت رده‌ی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط- نسبتا خوب-خوب-خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی

میگرن- مانلی شجاعی فرد- متوسط

فیلم روایتی خطی از زندگی سه همسایه است و در واقع داستان تحول هنگامه قاضیانی است. او زنی است مستقل که سالهاست با دخترش توکا، تنها زندگی می‌کند و شوهرش او را ترک کرده است. این زن با انواع مسائل عصبی نظیر وسواس صاف کردن ریشه‌های فرش و بیماری میگرن روبه‌روست و از راه ترجمه امرار معاش می‌کند. ‌

همسایه‌ی دیگر پانته‌آ بهرام است که شوهرش به طمع درآمد بیشتر او و بچه‌هایش را تنها گذاشته و به ترکیه رفته است و این زن برای اولین بار یاد می‌گیرد به خودش تکیه کند و استقلال از دست‌رفته ی خویش را با کمک هنگامه قاضیانی تا حدودی باز یابد.

همسایه ی سوم مادر و دختر پیری هستند که با پسرشان زندگی می‌کنند و برای اهل محل سبزی پاک می‌کنند و اتفاقا مادربزرگ که نقش او را گوهر خیر اندیش بازی می‌کند با آنکه علیل و بیمار است، بسیار دلزنده و شاد است و شیرین کاریهای او لحظات طنزی را در فیلم پدید می‌آورد.

در میانه های فیلم هنگامه قاضیانی که با مشکلات مالی هم دست به گریبان است با رضا کیانیان که متونی را برای ترجمه به او سپرده است آشنا می‌شود و در پایان فیلم با شنیدن صدای رضا کیانیان روی انسرینگ که پیامی کم و بیش محبت‌آمیز گذاشته، دست از وسواس خود می‌شوید و با کنار زدن پرده ها و راه دادن نور به خانه، برای آغاز زندگی جدید از خانه خارج می‌شود.

صحنه ی پایانی فیلم با موسیقی کارن همایونفر که در نوع خود شاهکاری بی نظیر است، صحنه ای تکان دهنده است که سبب می‌شود تمام فیلم معنا بگیرد و اساسا فیلم به شدت بدهکار موسیقی است و اگر این موسیقی از فیلم گرفته می‌ شد، فضای پر اطناب و خالی از تعلیق فیلم، آن را به سوی رده های پایین‌تر سوق می‌داد.

فیلم همچون اغلب فیلمهای ایرانی از دقت لازم بک نگاه تیزبین خالی است. مثلا پانته‌آ بهرام وقتی پشت کامپیوتر می‌نشیند، حرفی را می‌زند و پاک می‌کند و در صحنه ی بعد از هنگامه قاضیانی می‌پرسد که یک چیزی که می‌نویسی را چطور باید خط بزنی؟

این ایراد با کمی دقت به راحتی در تدوین قابل اصلاح بود.

 

پل چوبی- مهدی کرم پور – نسبتا خوب

امیر و شیرین (با بازی بهرام رادان و مهناز افشار) زن و شوهری هستند که مشخص است همدیگر را دوست دارند ولی در اثر ده سال زندگی به یکنواختی رسیده‌اند و قصد دارند ایران را ترک کنند و برای مسافرت نوروز به شمال رفته اند.

در شمال عده ای از همدوره هایشان با استادشان که نقش او را مهران مدیری بازی می کند سرزده به استقبال ایشان می‌آیند. از نگاه استاد به شیرین و نگاه او به استاد مشخص می شود که قبلا بین آنها رابطه‌ای وجود داشته و بعد از رفتن مهمانها از دیالوگ مستقیم و کم ظرافت شیرین به امیر می‌فهمیم، قبل از شیرین، امیر عاشق دختری به نام نازلی بوده که او را ترک کرده و به خارج رفته است.

بالاخره امیر و شیرین تصمیم می گیرند شیرین برای استفاده از نفوذ استاد برای گرفتن وقت سریع سفارت با او راهی دبی شود و بوسیدن شیرین در فرودگاه توسط امیر که با حرکت خلاقانه ی دوربین به ذهن القا می شود، از صحنه‌های خوب کارگردانی است.

(بگذریم از این که آدم هم خوشش می‌آید از این که با تمام ممیزی‌ها خلاقیت ایرانی‌ها کار خودش را می‌کند و هم دلش می‌سوزد از این که خلاقیت کارگردان ناچار است در چه مسیر فرعی‌ای هرز رود)

در جریان اعتراضات به نتایج رای گیری سال 88، آیدا لطفی، خواهر امیر دستگیر می‌شود و در نبود شیرین، امیر با دوست پسر آیدا آشنا می‌شود و با هم در صدد برمی‌آیند که با کمک یکی از حکومتی‌ها که امیر برای او با کارگری سربازهای وظیفه ساختمان می‌سازد، آیدا را بیرون بیاورند. در این گیرودار، نازلی جلوی زندان با امیر ملاقات می‌کند و با او تماس می‌گیرد و از او کمک می‌خواهد تا دوست پسرش، میشل را که به عنوان خبرنگار در حال عکاسی از تظاهرات بوده و دستگیر شده را آزاد کند.

امیر خان هم در نبود دوست پسر نازلی و همسر خودش، رابطه‌ی عاشقانه را با نازلی از سر می‌گیرد.

شیرین از مسافرت بر می گردد و با داد و بیداد‌ها و کم محلی‌های امیر مواجه می‌شود. امیر طبق یک الگوی روانشناسانه، دارد خیانتی که به شیرین کرده را به خود او نسبت می‌دهد تا از عذاب وجدانش کم کند. شیرین که از خیانت امیر آگاه می‌شود، خانه را ترک می‌کند.

با رفتن نازلی و میشل، امیر به همان ساحلی که برای عید با شیرین رفته بود می‌رود و آنها همدیگر را ملاقات می‌کنند و فیلم به پایان می‌رسد.

دیالوگهای روان و در عین حال پر معنا، از ویژگی‌های بارز فیلم بود:

«اینجا یه چیزایی هست که وقتی باهاشون کاری هم نداری باهات کار دارند و از روت رد می‌شن، یک جبر جغرافیایی که تو خصوصی‌ترین لحظه هامون نفس می‌کشه»

«یه وقتایی تو زندگی هست که آدم دلش معجزه می‌خواد اما وقتی اتفاق نمی‌افته، کم کم رو آروزش رو خاک می‌گیره، اما امید به معجزه از خودش مهمتره.»

«تو جاده ای که دای می‌ری هیچ وقت نمی‌دونی پشت پیچای تندش، پشت تونلاش، چی در انتظارته، همیشه باید جلو بری، تو جاده‌ی یه طرفه‌ای هستی که اگه بخوای هم راه برگشتی ندای اما هنوزم می‌شه برای اونایی که دارن می‌یان، از پیچها و تونل‌ها قصه گفت و با نگرانی منتظرشون بود.»

«وقتی با کسی هستی نمی‌دونی، وقتی می‌ره می‌فهمی چقدر از وجودت رو کنده و با خودت برده...»

بازیهاي‌ قوی، فیلمبرداری خوب به استثنای صحنه ی سخنرانی استاد برای بچه ها که فوکوس به جای استاد روی پایه ی صندلی جلویی بود، استفاده‌ی به جا از موسیقی‌های بازسازی شده ی محبوب مردم، نماهای زیبا و چشم نواز و بازنمایی سنت‌های زیبای عید باستانی نوروز، نگاه روانشناسانه ی دقیق و باور پذیر فیلمنامه نویس به شخصیت ها از دیگر ویژگی‌های مثبت اثر بود.

و البته استفاده از شعر «نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت»!!! توسط امیر... !!!

 

گیرنده-مهرداد غفار زاده- خیلی ضعیف

داستان شهر کوچکی است که اهالی‌اش برای رئیس جمهور نامه نوشته‌اند و از قضا کارگرهای کارخانه‌ی محمدرضا شریفی نیا هم با شکایات بسیار نامه‌هایی نوشته اند که به دلیل نبود نیروی دولتی قرار است توسط یکی از کارکنان همین کارخانه به دست رئیس جمهور برسد.

به این ترتیب درگیری‌های احمقانه ای بین دو نیروی مثبت و منفی در می‌گیرد، یکی نوچه های محمد رضا شریفی نیا که سعی دارند از رسیدن نامه ها جلوگیری کنند و دیگری نامه رسان جان برکف که بالاخره بر گروه شرور پیروز می‌شود.

فیل سرشار است از عدم راکورد، بارزترین آن وقتی است که ماشین آدم بدها توی باتلاق گل می‌افتد و فرو می‌رود و هر کار هم می‌کنند در نمی‌آید و در نمای بعدی که آنها دارند با موبایل حرف می‌زنند و پیاده هستند، ماشین آنقدرها هم در گل نیست ولی در دیالوگ گفته می‌شود که ماشین تا نیمه رفته توی گل و خارج کردنش امکان پذیر نیست و شخصیت‌ها که خارج از ماشین هستند حتی پاچه های شلوارشان هم گلی نشده است.

شخصیت‌های فیلم یکی از یکی خنگ‌ترند. نامه رسان فریب می‌خورد و نامه‌ها را به نوچه ی شریفی نیا تحویل می‌دهد. نوچه ها وقتی او را تعقیب می‌کنند، از دور بوق و چراغ می‌زنند تا حتما حتما نامه رسان متوجه شود و گازش را بگیرد و فرار کند.

نوچه ی شریفی نیا از ماشین پیاده می‌شود تا نامه رسان را از در دیگر پیاده کند و پایین بیندازد که او پشت رل می‌نشیند و در می‌رود.

باید گفت که در این فیلم، نیروهای غیبی و معجزات هم با آقای رئیس جمهور برای دریافت نامه ها همراهند. در صحنه ای که نامه رسان در حال گریز است و ماشین آدم بدها هم چند متر از او عقب تر است، گوسفند‌ها به داد رئیس جمهور می‌رسند و راه آدم بدها را سد می‌کنند!

تمام هنرمندی کارگردان در این فیلم در این خلاصه می‌شود که بچه ی نامه رسان هم در تلویزیون دارد کارتون پت پستچی می‌بیند.

 

ملکه- محمد علی باشه آهنگر- خوب

سیاوش دیدبانی است که دنبال دیدگاه می‌گردد. او عاشق زنبورداری است و جای کندوی زنبورهای عسل را پیدا می‌کند و عسلشان را استخراج می‌کند. سیف الله به دلیل نداشتن مهمات کافی به دنبال خمپاره ی عمل نکرده است. بالاخرهیاوش دیدگاه را پیدا می‌کند و در آنجا با جسد جمشید شهیدی مواجه می‌شود، دیدبانی که یک سال قبل در دیدگاه به خاطر ایست قبلی درگذشته و جای دیگاه را به هیچ کس لو نداده بوده است. او خاطرات جمشید را پیدا می‌کند و کم کم با روح او ارتباط برقرار می‌کند. جمشید اصرار دارد که هر کسی نباید جای دیدگاه را بداند، او نگاهی فارغ از نگاه های مرسومی که در فیلمهای جنگی دیده‌ایم دارد. نگاهی ضد جنگ و انسانی. او می‌گوید کسانی که خمپاره حواله شان می‌کنی هم مثل زن و بچه های خود ما هستند. خانواده های آنها هم منتظرشان است تا برگردند. سیاوش با امجد شرط می‌کند که جای دیدگاه را نپرسد و به او گلوله دهد و او قبول می‌کند که غیر قانونی، گلوله در اختیار سیاوش بگذارد و سیاوش تمام سعی‌اش را می‌کند تا با کمترین تلفات انسانی، به نفع نیروهایی ایرانی عمل کند.

کامیون‌های حمل مهمات عراقی‌ها را می زند و یکی از زیباترین صحنه ها جایی است که برای منصرف کردن همایون ارشادی، فرمانده ي عراقی‌ها که بعد از دیدن کشته شدن جوانهای زیر دستش سعی دارد خودکشی کند، دست به شلیک گلوله می‌زند. او اطراف همایون ارشادی را می‌زند و دست آخر به خمپاره انداز می‌گوید یک خمپاره با ماسوره بفرست. (خمپاره با ماسوره عمل نمی‌کند) و وقتی خمپاره‌ی عمل نکرده کنار فرمانده که قصد خودکشی دارد روی زمین می‌افتد، او نگاهی به آسمان می‌کند و تسلیم می‌شود و انگار این را نشانه‌ای از جانب خدا فرض می‌کند که از او می‌خواهد که به زندگی‌اش ادامه دهد و اسلحه اش را پایین می‌آورد.

بالاخره سیف الله با تعقیب سیاوش دیدگاه را پیدا می‌کند و تا می‌تواند از عراقی‌ها می‌کشد. او از بی سیم استفاده می‌کند که سبب می شود جای دیدگاه لو برود و مورد هجوم خمپاره‌ها قرار بگیرد. در لحظه ی آخر سیاوش را پرتاب بی سیم به پایین، دیدگاه را نجات می‌دهد. هر طور هست، سیاوش او را پایین می‌برد. سیف الله به خاطر کینه ای که دارد، به خاطر کشته شدن خانواده اش دیوانه شده و می‌خواهد خودش با تمام خمپاره‌های عمل نکرده هر چه می‌تواند از عراقی‌ها بکشد. با حکم تیر او از مرکز آمده اند که امجد برای نجات جان او، به او نزدیک می‌شود و با منفجر شدن یک خمپاره، امجد و سیف الهه کشته می‌شوند.

حالا عیسی فرمانده ی جدیدی است که جای امجد را گرفته و نمی‌خواهد بی دانستن جای دیدگاه به سیاوش گلوله بدهد. بالاخره، سیاوش که می‌بیند جای دیدگاه لو رفته و انسانیتش اجازه نمی‌دهد که کس دیگری روی دیدگاه برود و از روی کینه زن و بچه‌های عراقی را بکشد، خودش روی دیدگاه می‌رود و فرمان می‌دهد و بی سیم را هم باز می‌گذارد تا دیدگاه توسط عراقی‌ها زده شود.

در پایان، با مونولوگ سیاوش، در مورد زنبور عسل، نام فیلم رمزگشایی می‌شود:

«زنبور عسل اگه نیش بزنه می میره، خودش می‌دونه می‌میره یا نمی دونه؟ اگه می‌دونه چی می‌شه که نیش می‌زنه؟ اون بین زنده موندن و خونه ش، خونه‌ش رو انتخاب می کنه. فقط زنبور ملکه است که اگه نیش بزنه نمی میره. اون می‌مونه که خونه ش رو دوباره بارور کنه...»

بازیهای قوی؛ کارگردانی خوب و استفاده ی به جا از دوربین رو دست، فیلمنامه ای قوی و پر تعلیق، از ویژگیهای بارز این اثر است.

 

رهاتر از دریا- حمید طالقانی- خیلی ضعیف

رها دختری است که مادربزرگ دم مرگش به او می‌گوید که پدر و مادرش، پدر و مادر واقعی او نیستند و او یک جنگ زده بوده که توسط این زن و مرد بزرگ شده است.

این دختر به کمک عکاسی که با تصادف کرده و عاشقش شده است، پدر واقعی‌اش را پیدا می کند که در نیروی دریایی ایران در ترکیه کار می‌کند و ناراحتی قلبی دارد.

پدر با بازگشت به ایران و دیدن دختر بچه ای شبیه بچگی‌های رها سکته می‌کند و بعد از این که مرده با تزریق آدرنالین توسط رها به او که یک دکتر است و شنیدن پدر پدر گفتنش، زنده می‌شود.

کارگردانی کار که بسیار ضعیف است. کارگردان از تکنیک های ساده‌ي کارگردانی که در کارهای فیلم کوتاه دانشجویی هم به کرات دیده می‌شود بهره نمی‌جوید. مثلا ابتدای فیلم، ما عکاس را چپ و راست در حال عکس انداختن می‌بینیم بی آنکه از پی او وی او استفاده شود.

بازی تمام عناصر حتی عبدالرضا اکبری در این فیلم، مصنوعی است.

بازی مصنوعی رها، به قدری خیلی ضعیف بود که در نماهایی که او گریه می کرد، تماشاگران به لب و لوچه ی او که به طرز اغراق آمیزی آویزان شده بود می‌خندیدند.

عدم راکورد در کار بیداد می کند. نه این که فکر کنید عدم راکورد چون دیگر فیلمهای ایرانی در این خلاصه می شود که در نماهای مختلف ترتیب میزانسن صحنه به هم ریخته باشد، مسئله بسیار بیخدارتر از این حرفهاست. همین را داشته باشید که تعداد ظروف بستنی در سینی در سکانس سالن بیلیارد از نمایی به نمای دیگر تغییر می‌کند!

گریم زخم دست بعد از چند روز که باز می شود، گریم یک زخم تازه است و زخم کاملا قرمز است.

ساخت داستان تکراری بچه‌ی پرورشگاهی و هاچ زنبور عسل با دیالوگهای بسیار تصنعی شاید تنها در صورتی توجیه منطقی پیدا کند که کار، برای تبلیغ آدرنالین ساخته شده باشد.

رهای بنده خدا، به پسرعمویش در طول 90 دقیقه‌ی فیلم به قدری داداشی داداشی می‌گوید که فکر نمی‌کند هیچ دختری به برادر واقعی‌اش در طول تمام عمرش گفته باشد.

راه رفتن رها در ساحل، وقتی پسر عمویش به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد واقعا جالب و اغراق آمیز است. او درست شبیه تام، وقتی تصمیم می‌گیرد حال جری را بگیرد، باسنش را عقب می دهد و در حالیکه به سمت جلو خم شده، سینه اش را راست می کند و از این سو به آن سو می‌دود و البته انگشت اشاره‌اش را هم به حالت سرزنش همچون رهبران ارکستر می‌رقصاند.

البته از حق نگذریم به نظر می‌رسد رها در کلاسهای فن بیان شرکت کرده باشد و آنچنان دیالوگها را واضح و حرف به حرف بیان می کند که تماشاگر اگر چه مصنوعی بودن بازی را با تمام وجود احساس می کند ولی در فهم آنها مشکلی نخواهد داشت.

یک صحنه در ترکیه بسیار جالب است.

فردی به پدر رها می‌گوید: مهندس ژنراتورها را چک کردم.

پدر رها جواب می‌دهد:

Ok, thank you.

این صحنه حاکی از این است که زبان فیلمنامه نویس به قدری قوی نبوده که بداند مهندس ژنراتورها را چک کردم به انگلیسی چه می‌شود و آن را به فارسی نوشته تا در زمان اجرا، کارگردان آن را به انگلیسی بازسازی کند و چون کارگردان در این مورد شیرفهم نشده، عین فیلمنامه را اجرا کرده است، بی آنکه از خودش بپرسد لزوم این که پدر رها با یک فارسی زبان انگلیسی حرف می‌زند چیست!!!!

صحنه‌ی سکته کردن پدر رها، با دیدن دختر بچه به قدری مصنوعی و باورناپذیر بود که تمام سالن زیر خنده زدند.

 

آمین خواهیم گفت- سامان سالور- خیلی خوب

این فیلم، داستان شخصیت است. شخصیتی به نام اصغر که در قطار، سیگار و آت و آشغال می‌فروشد و همبن که می‌بیند گروهی قصد دارند از دره ای که پل ندارد، رد شوند، ماجرا را قبل از رسیدن آنها به گوش حسن؟ می‌رساند.

حسن، مرد جوانی است که در قطار مخروبه ای زندگی می کند و از راه گذران مردم توسط چیزی شبیه تله کابین از این سو به آن سوی رودخانه امرار معاش می‌کند.

عمو قادر مخالف ماندن اصغر در قطار، پیش حسن است. او پیرمردی است که آهن قراضه از این سو و آن سو جمع می‌کند و می‌فروشد.

گروه اولی که از رود عبور داده می‌شوند، گروهی هستند که جنازه‌ای را به آن سوی رودخانه میبرند تا در زادگاهش به خاک سپرده شود.

گروه دوم، عروس و دامادی هستند که قرار است از ده به این سوی رودخانه بیایند.

داماد اصرار می کند که با عروس، به تنهایی سوار کابین شوند و کابین بین راه می ماند. ملا مجبور می شود با بلندگو صیغه‌ی عقد را بخواند که زن و مرد نامحرم وسط زمین و هوا، در یک کابین نمانند و این صحنه با طنزی زیر پوستی، تماشاگران را به خنده وا می‌دارد.

در این سو، عمو قادر سکته می‌کند و اصغر به تنهایی سعی می‌کند او را سوار چرخ کند و نجات دهد که موفق نمی‌شود.

در پایان فیلم می‌فهمیم که اصغر دختری به نام فرشته است که به این خاطر که پدرش مادرش را به خاطر مواد فروخته از خانه فرار کرده و با رفتن در لباس یک مرد، با آوارگی در خیابانها روزگار گذرانده است.

بین او و حسن ارتباط عاطفی‌ای پدید آمده و فیلم با سفر این دو و رفتنشان از قطار کهنه ی قدیمی به پایان می‌رسد.

گریم دایی که او را تاس کرده بودند خیلی بد بود. موسیقی کار به نسبت اثر، که بسیار روان و قوی ساخته شده بود ضعیف بود.

تدوین موازی، صحنه ی عروسی و عزاداری اصغر تدوین مناسبی نبود. بهتر بود افتادن عمو قادر را می‌دیدیم و بعد عروسی را کامل می‌دیدیم و با صحنه های طنزش می‌خندیدیم و بعد به عزاداری اصغر وارد می‌شدیم. اگر این طور می‌شد، طنز خطبه‌ی عقد خواندن به یک گروتسک تمام عیار تبدیل می‌شد.

 

یک سطر واقعیت- علی وزیریان- ضعیف

کسری و فروغ با بازی حسین یاری و مهراوه شریفی نیا، زن و شوهری هستند که مجله‌ای فرهنگ فاخته را اداره می‌کنند و به دلیل فروش نرفتن مجله‌شان با مشکلات مالی دست به گریبان هستند.

قرار است با گرفتن وام، قرضهایشان را بپردازند با کسری تماسی از سوئد می‌گیرند و می گویند کمکهای بلاعوض فرهنگی کمپانی نوت بوک فلان مارک، به مجله ی شما تعلق گرفته است.

کسری و فروغ تمام زندگی‌شان را می فروشند 0و به ترکیه می روند تا کمک 700 ملیون تومانی را دریافت کنند و از آن سو از ایران بگریزند که شخص رابط به آنها می‌گوید باید 5 درصد مالیات این مبلغ را به حساب شرکت بریزند که چیزی حدود 25 هزار یورو می شود. کسری می گوید که 16000 یورو بیشتر ندارد و زن می‌گوید مابقی مبلغ را به او قرض می دهد و بعد از گرفتن 550هزار یورو باید آن را پس بدهد. پول در پاکت به دست آنها می‌رسد و آنها بعد از واریز 25هزار یورو دیگر تماسی از آن خانم دریافت نمی‌کنند و می‌فهمند که خانم کلاهبردار بوده.

نوشتن فیلمنامه‌ای که قرار است مخاطبان اثر از شخصیت‌ها جلوتر باشند، اصولی دارد که متاسفانه در این اثر رعایت نشده است. برای این منظور، در کارهایی جنایی ممکن است مخاطب چیزی را بداند که شخصیت ها بعدا از آن سر در می‌آورند، مثل روانی هیچکاک که مخاطب می‌داند گمشده در این هتل به قتل رسیده و قاتل در همین هتل زندگی می‌کند شخصیت ها نمی‌داند، اما برای این منظور اگر شخصیت‌ها شخصیت ها نباید خنگ باشند و از روی خنگ بودن از مخابان اثر عقب بمانند، بلکه باید فیلمنامه با هوشمندی به گونه ای نوشته شود که چون قسمتی از حقیقت از دید آنها پنهان مانده دست به اشتباه می‌زنند.

در این اثر کسری و فروغ درست مثل آدمهای بی سواد عقب افتاده فریب می‌خورند و بی هیچ تحقیقی از سفارت سوئد، به حساب شخصی که فقط از او یک تلفن دارند، پول می‌ریزند.

مشکل اساسی این اثر فیلمنامه اش است وگرنه به لحاظ بازی و کارگردانی، ضعف چندانی ندارد.

 

در مورد تنهايي

پيش نوشت: با تشكر از دوست بزرگوارم، جناب آقاي دكتر سها زمزم كه دست نوشته‌ي مقاله‌ي مفيد خويش را در اختيار من قرار دادند...


به نظرم انسان شدن يك پروژه است و تكليف ما اصولا اين نيست كه بدانيم كيستيم بلكه اين است كه خودمان را بيافرينيم. با اين حال عده‌ي كثيري در اين بين به غلط در پي شناخت خويشند و عده اي ديگر در اين آفرينش، خويشتن-خويش را از دست مي دهند.

همگي ما اصولا زندگي را همچون خوابگردها مي گذرانيم و به نظرم تعريف دور و دراز از انسانها به عنوان موجودات منطقي كاملا گمراه كننده است، بيشتر ما قبل آنكه خردمندان سرشار از احساس باشيم، بي خردان-بي احساسيم- و در اين مسير هر چه بيشتر به سركوب احساساتمان ادامه دهيم، مسير پيش روي ما تحريف در درك واقعيات خواهد بود و از استعداد خود براي خلاقيت و ابتكار عمل بهره نخواهيم برد و سرانجام تنها موجوداتي وابسته به ديگران، شرايط و مقتضيات عصر و اقليم خويش خواهيم شد.

ما در اين دنيا وجود داريم و احمقانه است كه خود را مجزا و منفك از دنيايي كه در آن افكنده شده‌ايم، بپنداريم، زيرا در اين صورت زندگي خود را به صورت بدلي و غير واقعي، بر اساس توقعات ديگران مي سازيم، در حالي كه اگر اين دريافت از احساس مبهم را به آگاهي روشن تبديل سازيم، راه حل مثبت تري درباره‌ي اين كه چگونه مي خواهيم باشيم، به دست مي‌آوريم. وجود فضاي خالي-نيستي-بين كل گذشته‌ي ما و زمان حال، به ما امكان مي‌دهد، تا آنچه را كه مي‌خواهيم انتخاب كنيم. اما عامه‌ي مردم در وجود فضاي ناهشيار نيستي-و هستي وابسته به ديگران سردرگمند. صرف نظر از اين كه چه بوده ايم، اكنون مي توانيم باشيم، باشيم به صورتي كه تنهاييم اما با وجودي مستقل از ديگري.

عموم انسانها در يك حالت بينابيني زندگي مي كنند، يعني هرگز فقط «من» وجود ندارد بلكه هميشه ديگري نيز هست و يا سايه اش به طور مستمر وجود دارد. «من» آنها عامل نيست، بلكه معلول است و بسته به اين است كه آن ديگري وجود دارد يا نه؟ كه در اين صورت رابطه به صورت «منِ آن» يا من ديگري در مي‌آيد. بنابراين انساني پديد مي آيد كه ‌]در او،[ هميشه «من»، با ديگري امكان پذير مي شود و امكان وجود معني را به «من» مي‌دهد و بدينسان انسان قادر خواهد بود كه ديگر مسئول خويش نباشد، اين همان چهره و تصوير انساني است كه هميشه و همه جا مي‌بينيم.

از اين روي «معني» حاصل پي بردن به اين نكته است كه چگونه در اين جهان افكنده شده يا قرار داده شده‌ايم. تنها و يا با ديگري؟ اصولا اين همان اضطراب بنيادي انسان است كه فروم پايه و اساس اين اضطراب را ترس از آزادي مي‌داند كه بر وجود ما سيطره افكنده. زيرا ابناي بشر زائيده‌ي زندانند و آزادي از اين زندان، اضطراب عميقي را پديد مي‌آورد.

اگرچه افراد و ابناي بشر به نام آزادي در حركتند اما با حركت آزادي بخش خود روز به روز زندان خويش را مي گسترند. تكنولوژي  و فن آوريهاي جديد نمونه‌ي بارز اين زندان است كه روز به روز اضطراب عميق‌تري را به انسان مدرن تزريق مي‌كند، كوهي از آيتمهاي غيرقابل شناخت و غير قابل توصيف كه لحظه به لحظه انسان را به واقعه ي هولناك بي هويتي نزديك ]و نزديك‌تر[ مي‌كند.

زميني ‌]دچار[‍ مدرنيته كه رگه هاي ديرياب وجود، و هستي انسان را در هم مي‌شكند، يا لااقل هر انگيزه‌اي بر تنهايي يا تجربه‌ي خويشتن را براي احساس كردن و احساس شدن، محكوم مي كند و اين احساس نكردن، همان آفت ويرانگري است كه انسان با دست خود آفريده تا خود را از ترس آزادي واقعي، رها سازد.

در اين ميان اصولا افراد هويتشان را به دو گونه تعريف مي‌كنند. يا به صورت حركت خلاقانه و نو و يا به صورت، توصيف فرد ديگري كه خارج از آنهاست بدين ترتيب به جاي اين كه براي تاييد به خودشان حركت كنند به دنبال آنند كه ديگري آنها را تاييد كند. بنابراين هيچگاه در نمي يابند كه اين همان زندان حقيقي است كه به نام آزادي به سوي آن حركت كرده اند.

 وقتي كه ما زندگي و از همه مهمتر خود را احساس نمي كنيم، اسير زندان دروني خويش مي گرديم و در ناآگاهي احساسي روزگار را سپري مي كنيم. افراد در اين ناآگاهي زندگي، به خاطر دلمشغولي ناهشيار كه مشخصا محتوايش نيز ناهشيار است، به برنامه‌ريزي براي آينده اي مبهم مي‌پردازند و سعي مي كنند با انجام دادن همزمان كارهاي زياد به اين مهم دست يابند، غافل از آنكه آنچه از دست مي دهند بهاي عظيمي است كه خود از آن بيخبرند، يعني در اين جريان، حال خويش را از دست داده، برنامه‌اي پوچ براي ابهامات آينده برگزيده‌اند و همچنان ناهشيار وجوديشان با بايگاني خاطرات گذشته، پايشان را هر زمان به گل مي نشاند.

اين افراد در حقيقت مي ترسند از اين كه دريابند هيچ كسي نيستند، بنابراين خود را در كس ديگري جستجو مي كنند و به شدن به ديگران وابسته‌اند. آنها مي‌ترسند كه اگر نقابشان را كنار بزنند، ديگران ببينند كه بدنه‌اي توخالي و موجودي ميان تهي هستند كه هيچ چيزي در آنها به صورت عميق وجود ندارد. انساني ميان تهي كه در هيچ چيز و يا هيچ هويتي ريشه ندارد، ناچارا به دنبال ريشه اي محكم به شاخ و برگهاي ديگري مي‌آويزد. ريشه نداشتن يا اگر داشتن و آن هم در هيچ، بلايي‌ست كه تا پايان عمر ماسك و نقاب بدلي را براي اين افراد به ابزاري تبديل مي كند كه زندگي، وابسته به آن است، اين نقاب در هر لحظه و هر جا نقشي را ايفا مي كند كه هر روز به وابستگي فرد به ديگران و تهي شدن از درون كمك فزاينده‌اي مي كند، سرانجام تبديل به انسان نقاب واره‌اي مي گردند كه هر لحظه با كوچكترين حركت و سمبوليزه شدن جايگاه، نقاب فرو مي پاشد و فرد، به يكباره دچار بحرانهاي هويتي و وجودي مي گردد.

بدينسان معنا و مفهوم ريشه دار بودن در هويت و برنامه‌ي مشخص براي بازآفريني خود و مرور گذشته‌اي كه در وجود هر انسان پنهان است، معلوم مي گردد و ضرورت وجودي و آفرينش دوباره‌ي خودمان و مستقل بودنمان از غير من جاي خود را باز مي يابد.

اگر بپذيريم كه بخشي از وضعيت انسان تجربه‌ي تنهاي است، مي توانيم از تجربه‌ي توجه كردن به خود و احساس كردن جدايي خويش از ديگري، بهره مند شويم. احساس انزوا دقيقا زماني ايجاد مي شود كه تشخيص دهيم نمي‌توانيم براي تاييد شدن خودمان به ديگران وابسته باشيم، از اين روي بايد تنها تصميم بگيريم كه چگونه مي خواهيم زندگي كنيم. قبل از آنكه بتوانيم در كنار ديگري بايستيم، بايد قادر باشيم كه تنها بايستيم، اگر بخواهيم در زندگي ديگران مهم باشيم و احساس كنيم كه حضور ديگران در زندگي ما اهميت دارد بايد بتوانيم تنهايي خويش را تجربه كنيم كه ما اگر هر لحظه از زندگي احساس كنيم كه از چيزي محروم شده‌ايم، بايد انتظار رابطه‌ي انگلي و هم زيستي با ديگران را داشته باشيم. اگر به دنبال اين باشيم كه وضعيت تنهايي خويش را سر و سامان بخشيم، وجودمان را از دست خواهيم داد، زيرا بايد بپذيريم كه در نهايت ما تنها هستيم.

اگر چه آگاهي از تنهايي مي تواند ترسناك باشد و شايد اين يكي از دلائل عمده ي وابستگي ابنا بشر به يكديگر است، اما انساني كه شهامت مواجه شدن با اين ترس را به خود بدهد، به معناي واقعي آزادي را تجربه خواهد كرد و ديگر هر لحظه ترس را با خود حمل نخواهد كرد و به طور مداوم به دنبال تجربه‌ي يك همراه جديد نخواهد بود.

اكثر مردم به خاطر ترسي كه از پرداختن به تنهايي دارند، گرفتار الگوهاي تشريفاتي ملاحظه كاري در ارتباط با يكديگر مي شوند، عشق واقعي، معنا و مفهوم خويش را از دست داده و تبديل به الگويي در جهت جدايي و فرار از تنهاي خويش و تثبيت ابژه‌اي و هويتي وجود در اين جهان مي گردد. عشق به ديگري تمنايي مي شود كه تنها ما را در پله اي امن تر از تجربه ي ترس از تنهايي قرار مي دهد و همين افراد گرفتار الگوي رفتاري، فرهنگي و اجتماعي قالبي مي شوند تا از تجربه‌ي تنها بودن دوري كنند.

از اين روي به نام پيشرفت اجتماعي، فرهنگي، طبقه‌اي و... خود را گرفتار رابطه با فرد ديگري غير از «منِ» وجودي‌شان مي كنند تا ترس از تنهايي را پنهان و سركوب سازند، كه در اين راستا معني تقلبي و غير واقعي براي هويت وجود خويش و هويت دروغين ديگران مي سازند و در سراب يك همراه واقعي، سرگردان، زندگي را به پايان مي‌برند.

سها زمزم

27/4/89

نگاهي كوتاه به نشستهاي علي لاريجاني ، محسن رضايي و حداد عادل پيرامون شبهه‌ي انتخابات

ديشب علي لاريجاني در نشستي تلويزيوني حرفهاي جالبي براي گفتن داشت.

وي بارها خاطر نشان كرد كه منكر بروز تقلب نيست ولي راه پيگيري مطالبات قانوني ملت را مراجع قانوني دانست.

وي از صدا و سيما خواست كه در گزينش برنامه‌هاي خود دقت بيشتري كند. درست عصر همان ديروز برنامه‌اي از دورانهاي اول انقلاب نشان داده شد كه تمام مبناي برنامه تلاش گروه‌هاي منافقين در ايجاد آشوب بر عليه حكومت بود. برنامه به دوران تاريخي بركنار كردن بني صدر مربوط مي‌شد. در اين برنامه نطق امام كه ملي‌يوني كه بازيچه‌ي دست منافقين شده بودند را ناآگاه يا خودفروخته مي‌خواند و با نطق سوزانش اشك همه را درآورده بود، گنجانده شده بود.

گويا در آن زمان اعتراضاتي به قانون قصاص اسلامي صورت گرفته بود كه امام خميني (ره) با توجه به وجود آيه‌ي صريح در مورد قصاص در قرآن، غير انساني خواندن اين اعتراضات را بزرگترين توهين به قرآن مي‌دانستند.

درست قبل از اين برنامه برنامه‌اي مستند نشان داده شده بود كه چند جوان دستگير شده اعتراف مي‌كردند از سوي منافقين مقيم در انگليس ماموريت داشته‌اند كه با تخريب اموال عمومي اغتشاش ايجاد كنند.

حال كه صحبت از اين برنامه شد درستي اين برنامه و ساختگي نبودنش براي من به راستي جاي ترديد دارد. اول اين كه هيچ يك از اعضاي منافقين از سازمان خودش با نام منافقين ياد نمي‌كند و يكي از ناراحتي‌هاي آنها از جمهوري اسلامي بابت ياد كردن مجاهدين خلق با نام منافقين است.

در ثاني افراد منافقين بيشترين ابزار خودكشي را در زمان انجام عمليات دارا هستند. از بمبهاي انفجاري گرفته تا سيانورهايي كه در انگشتر جاساز مي‌شوند تا زنده به دست نيروهاي حكومتي نيفتند. مثلا اگر بگويند بمب گذاري حرم مطهر كار آنها بوده بيشتر باورپذير به نظر مي‌رسد زيرا فرد بمب گزار به محض لو رفتن با منفجر كردن موادي كه با خود داشته، خودش را نابود كرده است.

سوم اين كه هدف اصلي سازمان منافقين ترور شخصيتهاي حكومتي است و اگر در چنين فضايي به جان يكي از عوامل حكومت سو قصد شده بود، مي‌شد كمي به باور اين كه افراد دستگير شده به راستي از منافقين هستند دل خوش كرد ولي اين كه منافقين افراد اندك و جان بر كف خود را براي آتش زدن چند اتوبوس به خطر بيندازد بيشتر شوخي به نظر مي‌رسد تا واقعي باشد.

به هر حال علي لاريجاني با فرض اعتماد به رسانه از رسانه‌ملي خواست كه در گزينش برنامه‌هاي خود كه جهت‌گيري خاصي را تاييد مي‌كند دقت كند. وي خاطر نشان كرد كه : گروه منافقين گروهي ضعيف است كه مايل است هر جور شده براي خود عضو پيداكند تا چه رسد به اين كه اين گروه را خطري براي حكومت ايران فرض كنيم و بخواهيم با برنامه‌هاي هدفدار به فرض دستگيري چند نفر از اين گروهك اين مبارزات به حق ملت را به چنين انحرافاتي بچسبانيم.

علي لاريجاني خاطر نشان كرد كه تجمعات در كشور ايران طبق قانون اساسي آزاد است و وزارت كشور وظيفه دارد براي جلوگيري از اغتشاش براي تجمعات مجوز صادر كند و كنترل اوضاع را به دست گيرد تا تجمعات غير قانوني شكل نگيرد. وي اعلام كرد براي اين كه نظم عمومي شهر به هم نريزد وزارت كشور مي‌تواند براي اين تجمعات در محيطي باز يا در خارج از شهر مجوز صادر كند تا تجمعات غير قانوني شكل نگيرد.

وي تاكيد داشت كه متشنج كردن جو جامعه باعث مي‌شود كه راه‌هاي قانوني هم براي مطالبات به حق از عملكرد صحيح خود باز مانند.

علي لاريجاني اظهار داشت كه شوراي نگهبان وظيفه دارد براي روشن شدن ابهاماتي كه به وجود آمده حداكثر تلاش خود را انجام دهد و قانون ايران به گونه‌اي تعبيه شده كه راه براي مطالبات قانوني و دادخواهي همواره باز است و اگر شوراي نگهبان از وظيفه‌ي خود عدول كرد مجمع تشخيص مصلحت نظام به عنوان شورايي كه بالاترين مقام را در كشور دارد مي‌تواند وارد عمل شود.

علي لاريجاني اظهار داشت پي گيري مطالبات قانوني مردم و صيانت از آراي ايشان براي مجلس هم از اهميت ويژه‌اي برخوردار است و آنها نيز تلاش خود را براي روشن شدن بخش مخدوش انتخابات انجام خواهند داد، همان طور كه سوء قصد به محيط امن خوابگاه توسط مجلس در حال پيگيري است.

وي در جواب سوال مجري پيرامون دخالتهاي رسانه‌ها و كشورهاي غربي در اوضاع كنوني ايران اهم تقصير را متوجه صدا و سيما دانست.

علي لاريجاني خاطر نشان كرد كه اگر رسانه‌ي ملي در اين مدت به حالتي جهت دار از اين مطالبات گزارش تهيه نمي‌كرد و به عنوان رسانه‌اي صادق براي مردم شناخته مي‌شد مردم نيازي نمي‌ديدند براي دريافت اخبار واقعي به رسانه‌هاي غربي پناه ببرند. وي به گفته‌ي رهبر انقلاب مبني بر لزوم تداوم مناظرات در رسانه و شفاف سازي توسط صدا و سيما تاكيد كرد و گفت وقتي رهبر مي‌گويد ما اندروني و بيروني نداريم نبايد اين پنهان كاريها توسط صدا و سيما انجام پذيرد.

علي لاريجاني دلسوزي كشورهاي غربي براي كشته و مجروح شدن معترضان به انتخابات ايران را با هدف سوء تعبير كرد. وي گفت امريكايي كه امروز ادعا مي‌كند نگران مردم ايران است ديروز مشوق حمله‌ي عراق به ايران بود و آلمان وظيفه‌ي تامين سلاحهاي شيميايي‌ عراق را بر عهده داشت.

وي ادامه داد كه چهره‌ي انگليس هم در ايران به عنوان عامل اخلال براي همه‌ي مردم شناخته شده است به طوري كه هر اتفاقي مي‌افتد ظنين مي‌شوند كه كار انگليسهاست.

لاريجاني به لزوم حفظ احترام به نظرات مخالف تاكيد كرد و به گفته‌ي محسن رضايي مبني بر وجود صندوقهايي با 140 درصد افراد واجد شرايط در آن منطقه اشاره كرد و گفت در اين صورت واضح است كه تخلف صورت گرفته است.

لاريجاني گفت اگر با اعتراضات مردم درست برخورد شود اين اعتراضات يك فرصت خواهد بود و در صورت برخورد غلط به يك تهديد بدل خواهد شد.

لاريجاني چندين بار به اين موضوع اشاره كرد كه انقلاب مخملين يك توهم نادرست است كه پايه و اساسي ندارد و مردم فقط به دنبال مطالبات قانوني خود هستند.

اگر چه حرفهاي لاريجاني بسيار اميد بخش تر از حرفهاي حداد عادل در نشستهاي گذشته بود ولي هيچ اشاره‌اي به كشتار و مجروح كردن كم سابقه‌ي معترضين انتخابات توسط نيروهاي حكومت اسلامي در عصر همان ديروز نكرد.

محسن رضايي هم تجمعات مردم را حاصل بي اعتمادي آنها به شوراي نگهبان دانست و تلويحا اشاره كرد كه وقتي شورا ي نگهبان قبل از بررسي مي‌گويد انتخابات ابطال نخواهد شد مردم حق دارند بد بين باشند. وي با جمله‌ي مردم فكر مي‌كنند شوراي نگهبان هم با اينها دستشان توي يك دست است، بر اين بي اعتمادي صحه گذاشت.

حداد عادل كه رسما اعلام كرد هيچ يك از ايراداتي كه موسوي به انتخابات وارد كرده دليلي بر وجود تقلب نيست. او گفت: مثلا ايشان مي‌گويند از طرف وزارت كشور با ايشان تماس گرفته شده و پيروزي ايشان تبريك گفته شده و گفته‌اند نطقش را آماده كند ولي اين دليل نمي‌شود يك تلفني بوده كه با كمي تعجيل اتفاق افتاده فقط همين!

نماينده‌ي شوراي نگهبان در همان روز نشست مطلب جالبي در مورد انتخابات سالم بازگو كرد:

وي گفت نحوه‌ي كار به اين صورت است كه صندوقهاي خالي جلوي چشم ناظرين مهر و موم مي‌شود. پس از پايان راي گيري تعداد تعرفه‌هاي صادر شده شمارش مي‌شود و سپس بدون اين كه آرا خوانده شود آنها را شمارش مي‌كنند و به طور تصادفي تعداد رايي كه بيشتر از تعداد تعرفه‌هاي صادر شده وجود دارد را دور مي‌ريزند و سپس آرا شمارش مي‌شود!

مثلا اگر حوزه‌اي1400 تعرفه صادر كرده باشد و در صندوقش 1410 تعرفه باشد ابتدا ده راي را به طور تصادفي دور مي‌ريزند و بعد رايهاي باقي مانده را شمارش مي‌كنند!!

البته اين نماينده به سوال مجري كه پرسيد چطور ممكن است راي دهندگان برگ راي اضافه با خود داشته باشند جواب قانع كننده اي نداد و فقط گفت به هر حال اين چيزي است كه چون اتفاق مي افتد قانون براي آن اين عملكرد را پيش بيني كرده است!

دلم به طرز عجيبي گرفته است.

فكر نمي‌كنم هيچ روزي به اندازه‌ي اين روزها درد را تجربه كرده باشم. روزهاي بدتري است حتي از داغ عزيز. چيزي كه بايد خاك كني تا آرام بگيري تفكر است، ايران است، ايمان است و دفن اينها از من بر نمي‌آيد.

گاهي فكر مي‌كنم چقدر خوب بود بي خيال بودم مثل راننده‌ي وانتي كه هر روز صبح با بلند گويش در محل ما داد مي‌كشد كه نمك دارم، بيست بسته‌ نمك ششصد تومن.

يا شايد مثل آن سه جوانك كه با خوردن پفك نمكي بال در مي‌آورند و پرواز مي‌كنند.

يا دست كم هنوز يك بچه مدرسه‌اي بودم كه تمام رايهايشان براي تعيين مبصر سر كلاس جلوي چشم خودشان باز مي‌شد بي آنكه تعداد كاغذهاي بي مهر و بي آرم حتي يكي از تعداد بچه‌هاي كلاس بيشتر باشد.

آن روزها هم كنار معلمهايي كه با راي گيري سعي مي‌كردند دموكراسي را به ما آموزش دهند و مي‌دانستند مبصري كه محبوب باشد بهتر مي‌تواند كلاس را اداره كند معلمهايي هم بودند كه دوست داشتند حرف، حرف خودشان باشد و مي‌گفتند سر كلاس من فلاني مبصر است و لاغير. ما از آن معلمها دل خوشي نداشتيم ولي هر چه بود لااقل صداقت داشتند و ما را از دموكراسي دروغين دلسرد و بيزار نمي‌كردند.

كساني بودند كه براي مبصر شدن حاضر بودند دروغ بگويند يا به بچه‌ها هديه بدهند ولي هيچ كسي نبود كه براي مبصر شدن حاضر باشد آدم بكشد. حاضر باشد سر و دست بچه‌ها را با چوب و چماق بشكند يا دختري را آنقدر زير مشت و لگد بگيرد كه در آغوش پدرش جان بسپارد. نمي‌دانم چرا همه چيز اگر آنقدرها هم انساني نبود، هيچ وقت آنقدرها هم غير انساني نبود، نمي‌دانم شايد به اين خاطر كه كلاس ما هيچوقت چاه نقتي نداشت.

دلم به طرز عجيبي گرفته است...

 

گزارش كامل و نقد و بررسي مناظره‌ي آقايان محمود احمدي نژاد و مير حسين موسوي

پيش نوشت: دوستان عزيزم حتما بخش مربوط به نظرات را به طور كامل مطالعه كنيد.

____________________________________________

محمود احمدي نژاد بعد از تعريف از عملكرد دولت خود ادعا كرد از همه‌ي توهينها و افتراهايي كه به او وارد شده گذشت مي‌كند و همه را مي‌بخشد اما نمي‌تواند از توهين به مردم و شعور آنها عبور كند.

او اذعان داشت ...

ادامه نوشته

نشست برنامه‌ي به خانه بر مي‌گرديم با آقاي دكتر مكري

سلام، لطفا اگر در مورد پستقبل نظر نداده‌ايد، نظر دادن در مورد پست قبل را فراموش نكنيد، سپاس.

_________________________________________________

دكتر مكري، روانپزشكي است كه مطالب علمي را به صورتي ساده و همه فهم بيان مي‌كند. بايد با چهره‌ي او آشنا باشيد، پيش از اين در نشستي، در چند روز پياپي پيرامون اعتياد در سيما برنامه‌اي از او پخش شد و او به تحليل تشكيل مسير لذت در افراد معتاد پرداخت، ايشان در نشستي كه ديروز در برنامه‌ي به خانه بر مي‌گرديم داشت، در مورد مطالعات علمي پيرامون علل وفاداري و پايبند ماندن به تعهد، در جفتهاي انساني نسبت به يكديگر توضيحاتي ارائه فرمودند، اين قبيل برنامه‌هاي مفيد و آموزنده جزو چيزهايي است كه آنقدر در سيما كم اتفاق مي‌افتد كه وقتي اتفاق مي‌افتد آدم حسابي شگفت زده مي‌شود و تمايل پيدا مي‌كند هر آنكه مي‌تواند را در شادي ديدن چنين برنامه‌اي شريك كند، سعي مي‌كنم به ياري ذهنم جملات او را به مضمون نقل كنم:

هميشه پايبندي به سنت تك جفتي بودن را در جوامع انساني در گزاره‌هاي فرهنگي و عادتي و آموزشي جستجو كرده‌اند، در صورتي كه آخرين تحقيقات انجام شده، حاكي از آن است كه اين امر تا حدودي فيزيولوژيك نيز هست. به چه صورت؟

در بررسي زندگي جمعي نوعي از موشها، محققان به اين نتيجه رسيدند كه نوع نر اين موش پس از ازدواج به شدت به نوع ماده وابسته مي‌شود و پس از پيوند با نوع ماده، غالبا تا پايان عمر به او وفادار مي‌ماند، حتي مشاهده شده در صورت مرگ نوع ماده، نوع نر در برخي موارد دست به اعتصاب غذا مي‌زند و خودكشي مي‌كند و در موارد ديگر جفت ديگري را بر نخواهد گزيد. اين رفتار در گروه‌هاي مختلف ميمونها هم بررسي شد. در نوعي شامپانزه، هر دو گونه‌ي ماده و نر تمايل به حفظ تعهد به تك جفتي بودن را داشتند اما در نوعي از ميمونهاي كوتاه قامت اين تعهد به هيچ وجه وجود ندارد، يعني كافي است دو گونه‌ي نر و ماده، چند ساعت از هم دور بمانند تا جفت گذشته را فراموش كنند و جفت ديگري اختيار كنند.

همين طور كه مي‌بينيم در گروه‌هاي مختلف حيواني فرهنگ و آموزش نيست كه در عادات چند همسري بودن يا تك جفتي بودن تاثير گذار خواهد بود بلكه نوعي تفاوت فيزيولوژيك يا ژنتيكي است. در ميان حيوانات مختلف ديده شد كه ميزان ترشح عامل اكسي توسين در گروه‌هاي تك جفتي بسيار بيش از ساير گروه‌هاست. يعني مسير لذتي در مغز موجودات وجود دارد كه با اولين برخورد لذتبخشي كه با جنس مخالف مي‌كند فعال مي‌شود، خوب اين مسير لذت در گونه‌هايي كه اكسي توسين زيادي در برخورد اول ترشح مي‌كنند فعال باقي مي‌ماند و همواره فقط با برخورد با همان فرد اوليه احساس لذت ايجاد مي‌شود و با فقدان آن فرد، آن حيوان احساس مي‌كند كه چيزي را گم كرده است و ممكن است سالها طول بكشد تا اين مسير لذت با برخورد با فرد ديگري دوباره تشكيل شود و در واقع حيوان بتواند جفت اوليه‌ي خود را فراموش كند و جفت ديگري انتخاب كند. در اين گونه‌ها مادامي كه جفت وجود دارد، اين مسير لذت تازه مي‌ماند و جفت تمايلي به رفتن به سمت فرد ديگري پيدا نمي‌كند.

در انسانها هم اين تفاوت فيزيولوژيك وجود دارد، يعني ميزان ترشح اكسي توسين در انسانها هم مختلف است. اكسي توسين همان هورموني است كه در هنگام زايمان در نوزاد و مادر به ميزان بسيار زيادي ترشح مي‌شود و همين است كه باعث مي‌شود با تولد نوزاد و اولين نگاه مادر به نوزاد در مادر اتفاقي مي‌افتد كه سبب مي‌شود ديگر ادامه‌ي زندگي به صورت قبل براي او بدون وجود نوزاد ميسر نباشد.

اكسي توسين در انسانها با برخورد با دوستان همجنس نيز در سطح خاصي ترشح مي‌شود، بنابراين با بررسي رفتار انسانها با دوستان و اقوامشان مي‌توان به چگونگي روابط آينده‌ي آنها با همسرشان پي برد. خوب اگر مرد يا زني تمايل به حفظ روابط پايدار با دوستان قديمي و خانواده‌اش را داشته باشد و براي آنها دلتنگ شود، غالبا اين فرد نسبت به همسرش نيز اين حس را به طور افزون‌تري خواهد داشت، اين واقعيت است كه ميزان توانايي ژنتيكي در ترشح هورمون اكسي توسين نقش تعيين كننده‌اي را در حفظ روابط پايدار انساني بين زن و مرد دارا است ولي اين تمام واقعيت نيست. يعني اگر فردي به لحاظ خاصيت بيولوژيكش توانايي ترشح اكسي توسين را نداشته باشد دليل اين نمي‌شود كه به جفت خود خيانت كند و به چند جفتي بودن روي بياورد، بدين صورت كه روابط فرهنگي و آموزه‌هاي اخلاقي و رفتارهاي صحيح مي‌توانند روي فرد انساني سوار شوند و اين نقص بيولوژيك را جبران كند. نقش فرهنگ و آموزه‌هاي اخلاقي كه مشخص است، در هيچ جامعه‌ي انساني‌اي خصيصه‌ي حذف آسان افراد از زندگي انسان و يا پايبند نبودن به تعهد اخلاقي، يا دروغ گفتن، پذيرفته شده و شايسته محسوب نمي‌شود، نقش فرهنگ، پرورش وجدان فردي و وجدان جمعي است، خوب حالا ممكن است ما مرد يا زني را داشته باشيم كه به علت كمبود ترشح همان هورمون كه گفتم مسير لذتش با همسرش ديگر به راحتي تحريك نمي‌شود ولي بر اساس فرهنگ متعالي‌اي كه دارد به سمت خيانت به همسرش هم نمي‌رود ولي بعد از چند سال جفت او شكايت مي‌كند كه همسرش به هر كاري خودش را مشغول مي‌كند الا اين كه با من وقتش را صرف كند، انگار اصلا بود و نبود من برايش اهميتي ندارد و از بودن با من لذت نمي‌برد. راه درست برخورد با اين افراد به جاي كناره‌گيري اين است كه اين مسير لذتي كه به خودي خود نمي‌تواند فعال شود را به نوعي فعال كنيم، مثلا در مواجهه با همسرمان لباسي بپوشيم كه او دوست دارد و منتظر پيشروي او نباشيم و كاري كنيم كه اكسي توسين در بدن او ترشح شود و او از بودن در كنار ما احساس لذت كند.

در اين قسمت آقاي دكتر توضيحي بيش از اين ندادند ولي بد نيست بدانيم كه اكسي توسين در مردان و زنان در سطح زيادي در هنگام برانگيختگي جنسي ترشح مي‌شود.

يك راه ديگر اين است كه از تاكتيكهاي برقراري ارتباط با آنها استفاده كنيم و در اين برقراري ارتباط به آنها لذت ببخشيم، مثلا وقتي مرد مي‌خواهد مقابل زن از خودش تعريف كند به جاي اين كه بگويد من آدم باهوش يا مقتدري هستم، بگويد من آدمي هستم كه به روابط پاك خانوادگي تعهد دارم، به اين صورت به زني كه ممكن است مسير لذتش به راحتي تحريك نشود، هم لذت بخشيده و هم يادآوري كرده كه چنين تعهدي لذتبخش است و حفظ چنين تعهدي خواسته‌ي اوست.

قبل از ازدواج هم افرادي كه نسبت به خودشان شناخت دارند و به اصطلاح مي‌دانند كه زود از افراد پيرامونشان خسته مي‌شوند بايد توجه داشته باشند كه براي ازدواج كسي را انتخاب كنند كه از هر جهت مناسب ايشان است ولي به هيچ وجه علاقه بر اساس معيارهاي ظاهري نبايد ملاك انتخاب همسر قرار بگيرد، چون به محض اين كه اين ظاهر عادي شود، اين مسير لذت ديگر تحريك نخواهد شد، از طرف ديگر طرف مقابل چنين فردي بايد توجه داشته باشد كه در بارز كردن خصوصيات رفتاري خود به هيچ وجه از واقعيت دور نشود و صداقت را به خاطر داشته باشد، زيرا در افرادي كه خصوصيت بيولوژيكشان به ايشان اجازه نمي‌دهد كه علاقه به آن عميقي كه بايد شكل بگيرد، علاقه با ديدن عدم صداقت به راحتي از ميان خواهد رفت. البته اصولا اين طبيعي است كه سطحي از پوشانندگي در روابط اوليه‌ي زن و مرد وجود داشته باشد و اين نبايد به عدم صداقت تعبير شود، مثلا ناخودآگاه زنان سعي مي‌كنند خود را با آراستن، زيباتر نشان دهند و مردان سعي مي‌كنند موقعيت مالي خود را بهتر از چيزي كه هست نشان دهند، اين مثل زماني است كه شما مهمان داريد و غذاي بهتري براي او مهيا مي‌كنيد. اين فرق دارد با زماني كه فرد مثلا به دروغ مي‌گويد كه مدرك دكترا دارد، بايد توجه داشته باشيم مادامي كه در اين بهتر نشان دادنها راه افراط و دروغگويي پيش گرفته نشده باشد نمي‌توانيم طرف مقابل را به عدم صداقت متهم كنيم.

دانشمندان به اين نتيجه رسيده‌اند كه ترشح اكسي توسين تاثيرات مفيد بسياري در بدن و خلق و خوي انسان دارد كه بسياري از آنها هنوز كشف نشده باقي مانده‌اند اما بد نيست حدودي از تاثيرات ترشح اين هورمون كه توسط دانشمندان به اثبات رسيده است را بدانيم:

ترشح اكسي توسين اثر اضطراب زدايي دارد و آرام بخش است. هورمون اكسي توسين كه توسط هيپوتالاموس خلفي ترشح مي‌شود نقش حمايت كننده از قلب را داراست، مردان در هنگامي كه استرسي دارند و بدنشان قادر به ترشح ميزان كافي اكسي توسين براي كاهش استرس نيست، معمولا ایجاد سرگرمی‌اي مثل روزنامه خواندن و يا اعتیاد به کار را به عنوان گریزگاه انتخاب میکنند. اثبات شده كه ميزان ترشح هورمون اكسي توسين در زنان اغلب بيش از مردان است، اما زناني كه بدن آنها به لحاظ فيزيولوژيك قادر به ترشح ميزان كافي اكسي توسين نيست نيز وجود دارند و اين زنان، عواطف مادري ضعيف‌تري از خود بروز مي‌دهند. ترشح اكسي توسين فرد را وادار مي‌كند رفتارهاي حمايتگرانه و مراقبت‌كننده از خود بروز دهد، مراودات اجتماعي وترشح اكسي توسين با هم روابطي دو سويه دارند، يعني بدن افرادي كه به ايجاد روابط دوستانه و اجتماعي علاقمند هستند، اكسي توسين بيشتري ترشح مي‌كند و در جمعهاي دوستانه‌ي اجتماعي نيز ترشح اكسي توسين در افراد افزايش مي‌يابد. بد نيست در خصوص تصميمگيري در مورد چند جفتي بودن يا نبودن، صرف نظر از مسائل اخلاقي به اين نكته توجه داشته باشيم كه چند جفتي بودن بروز بيماريهاي بسياري مخصوصا بيماريهاي مراقبتي را در افراد افزايش مي‌دهد، اگرچه ابزارهاي كنترل مواليد داراي نقش پيشگيري كننده از اشاعه‌ي بيماريهاي مقاربتي نيز هستند اما اين ابزارها به هيچ وجه قادر نيستند به طور صد در صد از اشاعه‌ي بيماريهاي مقاربتي جلوگيري كنند. با توجه به گفته‌هاي دكتر مكري و دانسته‌هاي علمي در مورد اكسي توسين مي‌توان نتيجه گرفت، افرادي كه نمي‌توانند از تك جفتي بودن لذتي مكفي ببرند و براي رسيدن به لذت مايلند به چند جفتي بودن پناه ببرند، به دليل عدم توانايي در ترشح اكسي توسين، افرادي هستند كه به طور ناخودآگاه از يك نقيصه و فقدان پنهان رنج مي‌برند و اين افراد اگر از نقص خود آگاه شوند، مي‌توانند به صورت خودآگاه اين نقيصه را با رفتارهايي كه سبب ترشح اكسي توسين مي‌شود جبران كنند. مخصوصا جفت آنها در صورت آگاهي داشتن نسبت به اين موضوع مي‌تواند با ترتيب دادن جمعهاي دوستانه و در كل انجام اعمالي كه ترشح اكسي توسين را سبب مي‌شود در حفظ سلامت جسمي و اخلاقي اين افراد نقش تعيين كننده‌اي داشته باشد.

اكسي توسينتان افزون

هيپوتالاموستان پاينده

پي نوشت 1 (نوشته شده در تاريخ 5دي): دوستان عزيزم، در مورد اين پست، با تكيه به نظرات به اين نتيجه رسيدم كه خيلي‌ها حرفهاي دكتر رو اينجور برداشت كرده‌اند كه او قصد دارد رفتارهاي ناشايست آدمي رو با تكيه به نقايص جسماني توجيه كند و همچنين نقش فرهنگ رو در رفتارهاي انساني ناديده گيرد، من چنين برداشتي نداشتم ولي  خوب اين ايراد احتمالااز آقاي دكتره كه به اندازه‌ي كافي به مسائل فرهنگي نپرداخته‌اندو همچنين از من كه شايد در بيان مقصد ايشون عقيم بودم، اما براي اين كه كمي ايشون و خودم رو از اين ايراد مبرا كنم، قسمتهايي از حرفهاي ايشون رو رنگي كردم و مطلبي كه در جواب به يكي از دوستان در كامنتها گذاشتم رو در اينجا درج مي‌كنم:

هيچ كس نمي‌تواند مسائل فرهنگي، محيط و خانواده را ناديده بگيرد، بلكه اين مقاله سعي دارد به ما نشان دهد، فرهنگ حتي مي‌تواند بر نقيصه‌هاي جسماني پيروز شود. جالبه بدونيم كه دانشمندان روي كشف ژنهايي دزدي ، حسادت، قتل و خيلي چيزهاي ديگر كار كرده‌اند. به مطالبي هم در اين خصوص رسيده‌اند. مثلا قاتلان فرم ژنهايشان با ديگر افراد فرق داشت و زايده‌اي شبيه ايگرگ به آن وصل بود، اما در جوامع انساني افراد سالمي (به لحاظ اخلاقي) را هم پيدا كردند كه فرم ژنشان شبيه آنها بود، آنها افرادي بودند كه زود عصباني مي‌شدند و غالبا توانسته بودند، خشم و قدرت خود را با پيشرفت در ورزشي سنگين كنترل كنند، بنابراين عوامل بيولوژيك در مورد انسان فقط تا حدي كه انسان به آنها اجازه‌ي جولان دهد مي‌تواند تاثيرگذار باشد.

پي نوشت2: مي‌توانيد حرفهاي آقاي دكتر پيرامون مسير لذت در افراد معتاد را در لينك زير پيدا كنيد:

http://www.congress60.org/Default.aspx?PageID=62&RelatedID=hjGZhjPqhPaP

الفباي نقد و نقد نقد

ساير كليد واژه‌ها:
اصول و روش نقد - نقد اصولي - نقد سازنده - تعريف نقد


مدتها پيش پستي تحت عنوان نقد ستيزي و نقد گريزي

http://ashtarani.blogfa.com/post-56.aspx

 در وبلاگم گذاشتم و قرار بود بعد از آن پست، به شيوه‌ي رياضي اصول موضوعه‌اي براي نقد و نقد نقد مطرح كنم، اما اين مقال به فراموشي سپرده شد. چندي پيش با مراجعه به وبلاگ يكي از نويسندگان (آقاي خليل جوادي)

http://www.khaliljavadi.blogfa.com/post-96.aspx

 شاهد جنگ و جدالي در كامنتهاي ايشان بودم، در كامنتها همه ادعاي نقد منصفانه را داشتند در حالي كه از الفباي نقد منصفانه خبري نبود، اين بود كه به اين نتيجه رسيدم كه كار نيمه‌تمامم را به اتمام رسانم. بديهي است كه با نظرهاي مفيد دوستانم مي‌توانم اين اصول موضوعه را اصلاح يا گسترش دهم و به طرح و اثبات قضايا و حل مسائل نقد و انتقادي نيز بپردازم.

قبل از مطالعه‌ي اصول موضوعه خواهشمندم يك مطالعه‌ي گذرا از مقاله‌ي نقد ستيزي و نقد گريزي داشته باشيد.

اصول موضوعه‌ي نقد:

1- منتقد قبل از هر چيز بايد از عتاب، ابراز انزجاز، توهين، تحقير، ابراز عصبانيت نسبت به صاحب اثر خودداري كند. بنابراين به كار بردن شعرهايي از قبيل «اي مگس عرصه‌ي سيمرغ نه جولانگه توست...» و جملات از بالا به پاييني از اين قبيل در نقد صحيح نمي‌باشد.

در همين راستا منتقد بايد از هرگونه برخورد احساسي و خارج از منطق پرهيز كند. ابراز اندوه و ياس و آه كشيدن از جهل مخاطبين اثر يا صاحب اثر در نقد حرفه‌اي جايز نيست و خود نوعي توهين تلقي مي‌شود.

2- بهتر است منتقد قبل از شروع نقد يا در طي آن، بررسي اجمالي از اثر را ارائه دهد و نكات قوت اثر را بازگو كند، و يا اگر در آن اثر نكته‌ي قوتي وجود ندارد، نكته‌ي قوتي در ساير آثار هنرمند به نمايش گذارد تا هنرمند از شنيدن نقد اثرش دلسرد نشود و بداند با تكيه به نقاط قوت اثر مي‌تواند اثر را بهتر كند. اين اصل در مورد نقد آثار افراد مشهور و موفق هميشه لزومي ندارد، چرا كه يحتمل منتقد از آثاري از ايشان پيش از آن تجميد و تعريف كرده است تا بيم آن نرود كه منتقد قصد غرض ورزي يا دلسرد كردن هنرمند را دارا مي‌باشد.

3- منتقد ابتدا بايد مشخص كند كه اثر هنري را از چه منظري مي‌خواهد به چالش بكشاند. در اثر هنري اساسا دو چيز ممكن است مورد انتقاد قرار گيرد:

الف: ساختار: اگر منتقد نقد ساختاري را مد نظر دارد با رعايت شرط اول ابتدا بايد خلاصه‌اي از ديدگاه خود را مطرح كند. مثلا اگر از عاميانه نويسي و شكسته نويسي در داستاني انتقاد دارد، بايد بگويد من چون گلشيري فكر مي‌كنم شكسته نويسي در بدنه‌ي روايت زبان فارسي را به انحراف مي‌كشاند و فلان قسمت فلان داستان را صحيح نمي‌دانم. در اين خلال مي‌تواند با نظر به بررسي اوليه تخطي‌ها از منظر روايي يا ژانر انتخابي هنرمند و الگوبرداريهاي ذهني هنرمند را به چالش بكشاند و او را از به كار گرفتن كليشه‌هاي خفته در اثرش آگاه كند.

ب: اگر منتقد نقد يا بررسي معنا را در نظر دارد، بايد براي تعبيرها و تفسيرهايش از خود اثر هنري شاهد بياورد. در نقد معناست كه اشتباهات منتقدين اتفاق مي‌افتد و افكار مختلف نهفته در متون، آنها را به سمت عصبانيت سوق مي‌دهد و از وادي ادب نسبت به صاحب اثر هنري دور مي‌كند. براي فرار از چنين چيزي، خوب است منتقد قبل از ارائه‌ي متن انتقادي، آن را بنويسد و با نگاه بيروني آن را مطالعه نمايد و جاهايي كه راه افراط در پيش گرفته را تصحيح نمايد.

بديهي است كه نقدي كه اثر را بد و مزخرف و ناهنجار بخواند بدون اين كه با اشاره به بوطيقاي متن دقيقا نكته‌ي ضعف را خاطر نشان سازد خالي از ارزش است.

4- در راستاي انتخاب سبك و ساختار وطرح اثر، منتقد بايد بداند فرد انتقاد شوند ملزم به داشتن سليقه‌ي همساني چون او نيست. منتقد مي‌تواند در نقدش به سليقه‌ي شخصي‌اش اشاره كند كه مثلا «من به شخصه داستانهاي رمانتيك يا تمثيل كهن را نمي‌پسندم» اما نبايد اثر هنري را به واسطه‌ي رعايت نكردن چنين سليقه‌اي دست بيندازد يا مسخره كند. بايد به اين نكته توجه داشته باشد كه سلايق افراد مختلف است و در زماني كه عده‌اي چون فاكنر چنين سبكهايي را نمي‌پسندند عده‌اي همچنان رومئو و ژوليت و مولانا مي‌خوانند و از آن لذت مي‌برند و از خلق آثار جديدي چون آنها نيز استقبال مي‌كنند.

در اين راستا منتقد بايد اين نكته را مد نظر داشته باشد كه صاحب اثر علي رغم تفاوت سليقه‌اش تمثيل كهن را انتخاب كرده و بايد او را از ضعفهايي كه او در همين سبك مرتكب شده است آگاه كند مثلا به او يادآور شود كه اثرش فاقد اتفاق داستاني يا كنش يا تعليق كافي است و چيزهايي از اين قبيل نه اين كه او را براي انتخاب چنين سبكي محكوم كند.

5- در نقد عموما نبايد از قياس جز به كل رسيد. مثلا اگر در اثري يك فرد مذهبي رياكار وجود دارد يا يك پرستار فاحشه، نبايد صاحب اثر را محكوم كرد كه تو قصد داري تمام مذهبيون را رياكار معرفي كني يا به جامعه‌ي پرستاران اهانت كرده‌اي. قياس جز به كل فقط وقتي صحيح است كه مثلا نويسنده ده شخصيت زن در اثرش داشته باشد و تمام اين زنها خيانت پيشه باشند، در اين صورت منتقد مي‌تواند به اين موضوع اشاره كند كه نويسنده ديد خوبي نسبت به زنها ندارد، طبعا در مورد فيلمها يا داستانهاي كوتاه يا اشعاري كه در آنها وجود شخصيتها محدودند قياس جز به كل اساسا كاركرد صحيحي ندارد.

6- منتقد نبايد به صاحب اثر ايراد بگيرد كه حال كه در اثرش به فلان معضل اجتماعي اشاره كرده چرا فلان موضوع مهمتر يا بدتر را مطرح ننموده. بايد اين نكته را لحاظ نمود كه هر اثري مجالي براي گفتن معدودي از چيزهاست و نمي‌شود در يك اثر تمام فجايع تاريخ بشريت را به تصوير كشيد، همچنين صاحب اثر ادعا ندارد كه اثرش بدترين گناهان را به تصوير كشيده كه براي او مثال بياورند كه چطور در مقابل كشتار اتمي هيروشيما لب فرو بسته‌اي و اثر را محكوم كنند.

7- در راستاي محتوا يا درونمايه‌ي اثر، منتقد نبايد صاحب اثر را به دليل داشتن عقيده‌اي خاص يا سليقه‌اي خاص ملامت يا استيضاح كند، بلكه مي‌تواند بسته به ديدگاه‌هاي خود غلط بودن عقيده‌ي جاري در اثر هنرمند را با معيار شرع يا عرف يا انسانيت يا هر مرجع ديگري كه مورد قبول منتقد است خاطرنشان سازد.

همچنين نبايد از يك جز كل عقايد و زندگي هنرمند را زير سوال برد. مثلا اگر كسي عقايد غير انساني و ناعادلانه نسبت به سياهان يا گروه خاصي داشته باشد، دليل نمي‌شود در تمام زندگي‌اش عدالت و انسانيت را زير پا گذاشته باشد.

اگر منتقد نمي‌تواند به چيزي كه اثر حاكي از آن است ايمان بياورد مثلا نمي‌تواند قبول كند كه در زندگي معنويات حرف اول را مي‌زنند نه ماديات نبايد صاحب اثر را رياكار يا زنبور بي عسل يا شعاردهنده‌ي صرف تلقي كند. قضاوت در مورد صاحب اثر از عهده‌ي منتقد خارج است.

8- منتقد بايد مخاطبين اثر هنري را مد نظر داشته باشد. مثلا اگر منتقدي به فيلم فرضي سينوهه كه از تلويزيون ايران قرار است پخش شود ايراد بگيرد كه در سند تاريخي نفرنفر مقابل سينوهه بدون لباس ظاهر شده بود و فيلمساز به تاريخ وفادار نمانده است، نقدي ساده‌انگارانه نگاشته است.

اصول موضوعه‌ي نقد نقد:

1- نبايد منتقدي كه حتي اصول موضوعه‌ي بالا را رعايت نكرده است تحقير كرد و ابراز نفرت و توهين به خود منتقد صحيح نمي‌باشد. مي‌شود نقد او را با ذكر شاهد محكوم نمود و او را از استفاده‌ي توهين آميز از واژگان آگاه كرد. متهم كردن منتقد به حسادت يا كوته فكري صحيح نمي‌باشد.

2- نبايد به منتقد ايراد گرفت كه چرا از فلان شخصيت بزرگ با فلان خدمات ارزشمند ايراد گرفته است. نقد يك جزئيت دليل نفي كليت فرد نيست و ايراد گرفتن از يك شخصيت زير سوال بردن تمام عملكرد گذشته‌ي او يا ناسپاسي نسبت به او نمي‌باشد.

3- منتقد منتقد مي‌تواند با سليقه‌ي يا عقيده‌ي شخصي منتقد مخالفت كند و عقيده يا سليقه‌ي شخصي خود را ابراز كند اما نبايد منتقد را بابت داشتن آن سليقه يا آن عقيده محكوم نمايد.

4- پسنديدن اثري توسط عده‌ي كم يا زياد، دليل بي عيب بودن آن اثر نمي‌باشد و نبايد به منتقد ايراد گرفت كه چرا از اثري كه مورد توجه مليونها يا هزاران آدم يا فلان فيلسوف فرزانه قرار گرفته انتقاد كرده است. حتي گرفتن جوايز از محافل هنري دليل اشتباه كردن منتقد نمي‌باشد. بهتر است هرگز از ياد نبريم كه تنها كسي كه مي‌گفت زمين گرد است با نظر تمام مردم و تمام دانشمندان عصر خود در حال مخالفت بود.

5- نبايد به منتقد ايراد گرفت كه چرا از اثر هنرمندي انتقاد كرده كه فلان شاهكارها را خلق كرده و آثار ديگر صاحب اثر را به رخ كشيد. همچنين نبايد موقعيت اجتماعي يا سن يا رتبه‌ي دانشگاهي منتقد و صاحب اثر را قياس نمود و به آنها به بي ارزش بودن منتقد يا محق بودن او استناد كرد.

دوستان عزيزم با مطالعه‌ي نظرات شما، در صورتي كه چيزي را از قلم انداخته باشم و اصل جديدي مطرح نماييد كه در اصول فوق نگنجد اين پست را به روز خواهم كرد.

با توجه به اصول موضوعه‌ي فوق نقدي از عملكرد منتقدين وبلاگ آقاي جوادي در ادامه‌ي مطلب حضور دارد.


حق گو باشيد.
ادامه نوشته

نقد ستيزي و نقد گريزي

آيا شما خود را نقد پذير مي دانيد؟ آدمهاي اطرافتان را چطور؟

آيا تا به حال به اين موضوع فكر كرده‌ايد كه نقد سازنده چطور بايد باشد و چرا ايرانيها عموما نقد پذير نيستند؟ در نقد پذيري به نهايت درجه‌اي كه مي رسيم اين است كه نقد ستيز نباشيم و نقد گريز باشيم.  بعضي هم در نقد ستيزي تا آنجا پيش مي رويم كه علاوه بر اين كه با انتقادي كه از خودمان مي‌شود به جنگ برمي‌خيزيم، بلكه منتقدي كه از فرد يا حكومت يا كتاب يا فيلم مورد علاقه‌ي ما هم انتقاد كند را هم از اين جنگ بي‌نصيب نمي‌گذاريم. اكثر آدمها وقتي از كارشان تعريف كني تو را دوست و وقتي ايراد كارشان را گوشزد كني تو را دشمن تلقي مي‌كنند. گاهي احساس مي‌كنند كه قصد داري به آنها از بالا نگاه كني و اطلاعات خودت را به رخ آنها بكشي. به همين دليل بيشتر اوقات نقد در فضاي خصوصي و به دور از چشم ديگران بهتر جواب مي‌دهد تا در فضاي عمومي. تكليف منتقدي كه اهميت نمي‌دهد از دستش ناراحت شوند يا نه معلوم است. مي‌تواند به راحتي انتقاد كند و اگر بتواند جايي را در آن حرفه براي خود باز كند يك منفور قابل احترام خواهد بود ولي تكليف منتقدي كه دوست دارد در فضايي دوستانه و به دور از جدل از راهنمايي‌هاي ديگران بهره جويد و به نشان سپاسگزاریِ؛ اطلاعات اندك خود را در اختيار آنها گذارد مشخص نيست. منتقد عادت مي‌كند كه زوايا و گوشه و كنار خانه‌ها را هم نگاه كند و خوب بودن كليت يك طرح او را قانع نمي‌كند. خانه‌اي كه ظاهري تميز دارد ولي زير مبلها و دكوراسيونش لانه‌ي موشها و عنكبوتهاست نميتواند منتقد را فريب دهد. در اين مقاله قصد دارم علل نقد ستيزي را بررسي كنم و البته با نظرهاي شما دوستان گرامي مي‌شود اين موضوع را به چالش كشيد و چيزهاي بيشتري هم به آنها افزود:

1- علل فرهنگي:

حتما تا به حال مادران يا پدراني را ديده‌ايد كه وقتي كودك آنها زمين مي‌خورد، براي آرام كردن گريه‌ي او زمين را مي‌زنند. اين كار ساده و ظاهرا بي‌ضرر پيامدهاي غير قابل قبولي را به دنبال خواهد داشت. والدين به جاي اين كه كودك را با مهرباني در آغوش بگيرند و به او گوشزد كنند كه بي دقتي كرده و پايش به شيئي گير كرده يا به سر بودن زمين توجه نكرده است و سپس سعي كنند با نوازش و مهرباني به او بفهمانند كه اتفاق مهمي نيفتاده و هر آدمي دچار اشتباه مي‌شود، با زدن زمين بي‌جان و بي‌تقصير راه ساده‌تري را انتخاب مي‌كنند كه با اين روش در ناخودآگاه كودك ثبت مي‌كنند كه تو هيچ كجا اشتباهي مرتكب نمي‌شوي. هر خطايي كه خسارتي به تو يا اطرافيانت به دنبال داشته باشد از جانب ديگري رخ داده است.

اين موضوع ظاهرا خاص ايران نيست زيرا جبران خليل جبران كه اصالتا عرب است و در آمريكا زندگي مي كرده گفته: «عجيب است زيرا ما از خطاكاريهايمان بيشتر دفاع مي كنيم تا از درست كاريهايمان»

اما به نظر مي‌رسد به اين پديده در غرب ساليان سال است كه توجه شده و به كودكان ياد داده‌اند كه براي هر اشتباه به راحتي كلمه‌ي متاسفم را به زبان بياورند و اين موضوع بخشي از آموزشهاي كتابهاي درسي است در حالي كه در آموزش مسائل فرهنگي در كتابهاي درسي دبستانهاي ما در بعضي موارد اهمال مي شود. البته در كتابهاي درسي با داستانهايي درباره‌ي قهرمانيها و اثرات بي نظم بودن و غيره مفاهيم خوبي به كودكان آموزش داده مي‌شود اما بعضي از مفاهيم از نظر جا مانده‌اند.

2- سياه و سفيد ديدن آدمها و ساير چيزها:

ما عادت كرده‌ايم آدمها و به تبع آن ساير چيزها را مثل شخصيت فيلمهايمان سياه و سفيد ببينيم. يعني يا چيزي مطلقا خوب است يا مطلقا بد است و حد وسطي وجود ندارد. فكر مي‌كنيم امكان ندارد از آدم خوب فعل بد سر بزند و اگر شخصي از فلان عملكرد فلان شخص انتقاد كرد شخصيت و حيثيت او را زير سوال برده است. در اين پستهاي اخير عده‌اي بودند كه به من ايراد مي‌گرفتند كه فلان كسي كه از او انتقاد كرده‌اي آدم بزرگي است و جانش را به خطر انداخته و براي حفظ ايران به جبهه رفته است. اين برخورد براي همه‌ي ما آشناست. بيشتر ديده‌ايم در دعواهاي خانوادگي حتي اگر حق با عروس باشد پدر و مادر طرف پسرشان را مي‌گيرند و پدر و مادر دختر هم اغلب از دادن حق به دامادشان امتناع مي‌ورزند. اين به اين دليل است كه وقتي كسي را دوست داريم ميل داريم از او فرشته يا خدا بسازيم و نمي‌توانيم قبول كنيم كه اين آدم با تمام خوبيهايي كه دارد در اين چند جا اشتباه كرده. در اين خداسازي تا جايي پيش مي رويم كه به خداي ساختگي‌مان اجازه مي‌دهيم قانون خداي واقعي، قانون مدني كشور و حقوق بشر را نقض كند و كساني كه دم از رعايت اين قوانين مي‌زنند را با جملات توهين آميز  به سخره بگيرد‌ و گوشزد كردن اين خطاها را زير سوال بردن زحمات و شخصيت آن فرد فرض مي‌كنيم...

در صورتي كه اصولا منتقدين اگر كليت يك امر را دچار اشكال ببينند اصلا سمت نقد آن نمي‌روند. حتما شنيده‌ايد خيلي از منتقدين مي‌گويند فلان فيلم ارزش نقد ندارد. منتقد گوشه كنارهاي آلوده را از نظر مي‌گذراند و گوشزد مي‌كند تا اگر گوش شنوايي بود به اصلاح آن امور بپردازد و يا لااقل چشمهاي ديگراني كه دست اندركار اصلاح امور نيستند را به ديدن اين زواياي آلوده عادت دهد. منتقد از كليت بيمار چشم مي پوشد زيرا از انتقاد از گوشه‌هاي يك كليت بيمار تنها چيزي كه عايد منتقد مي‌شود اين است كه برايش بخوانند:

خانه از پاي‌بست ويران است

خواجه در بند نقش ايوان است

3- منتقد ستيزي:

اين قسمت هم به نوعي زيرمجموعه‌ي قسمت قبل است. گاهي پيش مي‌آيد كه آدمها نسبت به منتقدي كه نقدي را مطرح مي‌كند احساس خوبي ندارند و از او بدشان مي‌آيد. اين نفرت سبب مي‌شود نقد صحيح او را هم غلط فرض كنند و به قولي چون ميل دارند از او شيطان بسازند قبول اين كه حرفي درست زده است به اين هدف خدشه وارد مي‌سازد. در صورتي كه حضرت علي (ع) در جواب يكي از صحابه كه به حضرت اعتراض كرده بود فلان فردي كه به شما فلان حرف را زد و شما گوش فرا داديد بي دين است، فرموده بودند نگاه كن حرف او چيست نه اين كه گوينده كيست.

4- نقدهاي غير اصولي:

گاهي پيش مي‌آيد كه منتقد با احساسي برخورد كردن با قضيه و يا توهين كردن، خود، به شخصه مخاطب را به جدل فرا مي‌خواند. در مورد اين كه نقد چطور بايد باشد در پستهاي بعد صحبت مي‌كنيم.

صمد بهرنگي، مرد بزرگي كه قصه‌هاي كوچك مينوشت

هميشه‌ از خودم‌ مي‌پرسيدم‌ چرا اينقدر درد و رنج‌ فقيران‌ برايم‌ مهم‌ است‌؟ گاهي‌ به‌ ذهنم‌ مي‌آمد كه‌ شايد من‌ در زندگي‌ قبلي‌ام‌ فقير بوده‌ام‌، اما منطقاً به‌ تناسخ‌ اعتقاد ندارم‌. اما امروز فهميدم‌ چرا. چون‌ من‌ با قصه‌هاي‌ صمد بزرگ‌ شدم‌. گرچه‌ خاطرات‌ مبهم‌ و تاري‌ از آنها در ذهنم‌ مانده‌ بود، با بازخواني‌ آنها تاريكي‌ها از پستوي‌ ذهنم‌ كنار رفت‌ و همه‌ چيز واضح‌ و روشن‌ جلوه‌گر شد.

من‌ در همان‌ كودكي‌ با خودم‌ عهد كردم‌ كه‌ هرگز مثل‌ باغبان‌ باغ‌ درخت‌ هلو نباشم‌. من‌ با خودم‌ عهد كردم‌ مثل‌ درختي‌ هلويي‌ كه‌ صاحبعلي‌ و پولاد كاشتند جز براي‌ آنها كه‌ لياقت‌ دارند و هلوها را با اشتها و تا آخر مي‌خورند، بار ندهم‌. من‌ از اخلاق‌ هلويي‌ كه‌ صاحبعلي‌ و پولاد هسته‌اش‌ را مي‌كاشتند خوشم‌ مي‌آمد، از اين‌ كه‌ دوست‌ نداشت‌ به‌ دست‌ دختر كدخدا كه‌ از روي‌ شكم‌سيري‌ گازي‌ به‌ او مي‌زند و او را به‌ گوشه‌اي‌ پرت‌ مي‌كند برسد. از اين‌ كه‌ وقتي‌ درخت‌ شد، با خودش‌ عهد كرد حتي‌ اگر باغبان‌ با تبر به‌ جان‌ او بيفتد حتي‌ اگر اين‌ آرمان‌ به‌ قيمت‌ جانش‌ تمام‌ شود، جز براي‌ زحمتكشان‌ ثمر نخواهد داد.

من‌ با خودم‌ عهد كردم‌ كه‌ هيچ‌ موجود زنده‌اي‌ را سنگ‌ نزنم‌ تا دانه‌ي‌ برف‌ از نشستن‌ روي‌ سرم‌ بيزار نباشد.

من‌ عهد كردم‌ مثل‌ دو گربه‌ي‌ سر ديوار نباشم‌، چون‌ همان‌ موقع‌ فهميدم‌ كه‌ جنگ‌ چيز بدي‌ است‌.

من‌ با خودم‌ عهد كردم‌ كه‌ مثل‌ زن‌ باباي‌ الدوز نباشم‌ و عهدي‌ كه‌ آدم‌ در كودكي‌ با خودش‌ ببندد، هرگز زير پا نخواهد رفت‌.

اصلاً اگر تمام‌ كودكان‌ دنيا با قصه‌هاي‌ صمد بزرگ‌ شوند، ديگر گرسنه‌اي‌ روي‌ زمين‌ نخواهد ماند. ديگر آتش‌ هيچ‌ جنگي‌ در هيچ‌ كجا برافروخته‌ نخواهد شد. ديگر هيچ‌ الدوزي‌ از دست‌ زن‌بابا آزار نخواهد ديد ديگر هيچ‌ سگ‌ ولگردي‌ طعمه‌ي‌ چوب‌ و چماق‌ نخواهد شد. اي‌ كاش‌ به‌ جاي‌ تصميم‌ كبري‌، حتي‌ به‌ جاي‌ داستان‌ دهقان‌ فداكار كه‌ آنهمه‌ دوستش‌ داشتم‌، حتي‌ به‌ جاي‌ ((شعر باز باران‌ با ترانه‌)) كه‌ ديوانه‌وار بدان‌ عشق‌ مي‌ورزم‌ و جاي‌ تمام‌ درسهاي‌ كتابهاي‌ درسي‌ قصه‌هاي‌ صمد در كتابهاي‌ درسي‌ بچه‌ها بود. لذت‌ خواندن‌ شعر باز باران‌ با ترانه‌ را مي‌شود به‌ لذت‌ زميني‌ بدون‌ جنگ‌ و فقر و آزار زن‌بابا فروخت‌. محروميت‌ از شناخت‌ انسان‌ بزرگي‌ چون‌ ريزعلي‌ خواجوي‌ را مي‌شود با آشنايي‌ با پولاد و صاحبعلي‌ و كوراغلو نديد؛ گرفت‌. نمي‌دانم‌ چطور مولفان‌ كتب‌ درسي‌ توانسته‌اند مردي‌ بزرگ‌ را چون‌ كه‌ داستانهاي‌ كوچك‌ مي‌نوشت‌ فراموش كنند؟ نمي‌دانم‌ چطور به‌ زمين‌ بدون‌ فقر، بدون‌ جنگ‌ و بدون‌ آزار زن‌بابا عشق‌ نورزيدند؟

او چه مي گفت و چه شد اي واي واي؛ گر بگويم تو بگويي هاي هاي

در نوشته هاي پيشينم كه جستجو مي كردم مطلبي يافتم كه چند سال پيش در روزنامه مردمسالاري چاپ شد. مطلبي كه به مزاح و كنايه تلنگري مي زد به مردمي كه آنقدر پي اضافه داشتند كه تلنگر كه هيچ لگد را هم حس نكنند. جالب آن است كه اين مطلب؛ با خط مشي گرفتن از دهخدايي كه قريب ۱۳۰ سال پيش مي زيست نوشته شده بود. چهار سال پيش؛ چهل سال پيش ؛ 130 سال پيش... مطمئنم كه اگر به هزار و سيصد سال پيش هم بروم باز مردمي را مي بينم كه به طنز و كنايه به هم گلايه مي كنند و مي نالند...

كاش مردم ايران بجاي اين كه به هم اس ام اس بفرستند كه:  ((فرشته اي آمد پيش احمدي نژاد و گفت آرزويت چيست و او گفت فلسطين را آزاد كن؛ فرشته گفت اين كار خيلي سخت است؛ آرزوي ديگري بكن. احمدي نژاد گفت كاري كن كه زنم بهم بگه چقدر تو خوشگلي و فرشته گفت بي خيال مي رم همون فلسطين رو آزاد كنم))؛ به جاي اين كه به قيافه ي او ايراد بگيرند به عملكردش ايراد مي گرفتند. كاش همه با هم مي گفتيم:

آقاي رئييس جمهور يادت هست كه در ميز گرد تبليغاتيت لبخند زدي و گفتي: كي گفته ما مخالف رنگهاي شاد و لباس زيبا براي زنان هستيم. من هميشه فكر مي كنم چقدر خوب بود زنان شهري هم مثل روستاييان لباسهاي شاد و رنگي مي پوشيدند. چرا اينجور شايع شده كه احمدي نژاد كه بياد خشونت به همراه او مي آيد. من شعارم مهرورزي است. مي گفتي كه قيمتها را كنترل مي كني. از آزاديها كم كه نمي كني هيچ  در سايه ي آزادي و نقد پذيري دولت عدالت محور درست مي كني.

آقاي رئيس جمهور: گيريم كه هيچ كس اطراف شما نبود كه به شما انتقاد كند كه براي دستور العمل اقتصادي دادن در يك كشور بايد بزرگترين اقتصاددانان را مشاور قرار داد و رفتي بالاي منبر و گفتي وام 18 مليوني بدهيد. سود بانكهاي خصوصي را كم كنيد ولي سود مردم را خير و اين افتضاح گراني مسكن به بار آمد. گيريم كه خبر نداريد وزارت محترم ارشادتان به كتابهاي فروغ و گلسرخي و حتي كتابهاي كودكي كه در آنها عكس سيندرلا و سفيد برفي را بي حجاب كشيده باشند اعلام وصول نمي دهد؛ گيريم كه جنابعالي يك تره بار اختصاصي كنار منزلتان هست كه به گفته ي خودتان همه چيز را  ارزان مي دهد و از گراني ها هم بي خبريد. گيريم كه فكر كرديد صدماتي كه طرح سهميه اي كردن بنزين به قشر آسيب پذير مي زند مي ارزد به جلوگيري از قاچاق سوخت؛ گيريم كه از دهنتان پريد كه گفتيد ما هم حتما بايد بمب اتم منفجر كنيم كه بشويم جزء آژانس؟ گيريم كه اصلا تا به حال به در اينترنت جستجو نكرده اي تا ببيني كه نيروي انتظامي چگونه مي زند زنان را لت و پار مي كند يا چطور با چوب و چماق به دانشجويان آن هم جلوي سفارت انگليس حمله ور مي شود و چگونه با آفتابه سعي مي كند اراذل و اوباش را تاديب كند.

حال كه همه چيز را اينجوري گرفته ايم؛ اي كاش لااقل فرمول بي خبريتان را با ما هم تقسيم مي كرديد تا به جاي كنكاش تاريخ و يادداشتهاي قديمي مي توانستيم با دل خوش بنشينيم رمان بخوانيم آن هم نه رمانهايي از جنس قلعه حيوانات رمانهايي از جنس بامداد خمار.

براي خواندن طنز تلخي كه چند سال پيش در مردمسالاري چاپ شد بر روي ادامه مطلب كليك كنيد.

ادامه نوشته

نمي دانم چرا برخي فكر مي كنند هر جا كه پاي دين وسط آمد بايد به تته پته افتاد و دم نزد؟

در وبلاگ در جستجوي زره اي نور بر روي صحنه كه احتمالا منظور نويسنده ي وبلاگ در جستجوي ذره اي نور بر روي صحنه بوده مطلبي خواندم كه مرا به فكر فرو برد.

خيلي خوب است كه ما براي تاتر يا كتابي كه در ما تاثيري گذاشته است تبليغ كنيم اما نمي دانم چرا وقتي پاي دين وسط باشد نقد را ممنوع مي دانيم.

اين دوست عزيز در وبلاگش در مورد تاتري كه پيرامون زندگي حضرت زهرا (س) ساخته شده است مطلب زيبايي نوشته و مخاطب را ترغيب كرده كه با چشم دل به تماشاي اثر بشتابد اما؛ اين دوست عزيز در پايان مطلبش نوشته:

يهو همه چي يادم مي ره. انگار يه چيزي بهم مي گه مگه يادت نيست كاري كه براي حضرت زهرا انجام شده باشه كارشناس نمي خواد چون كارگردانش كسيه كه تمام نظام عالم رو داره كارگرداني مي كنه...

اين يعني تقدس بخشيدن به اثر نه محتواي آن. اين يعني تقدس بخشيدن به سازنده ي اثر نه دغدغه ي اثر.

اين حرف؛ دهان منتقد را مي بندد. اين سخن يعني: ايراد گرفتن به يك اثر ديني يعني ايراد گرفتن به خدا؛ يعني خوار و خفيف كردن حضرت فاطمه (س)؛ يعني جنگ با امام حسين؛ يعني يزيد بودن...

چند سال پيش به بهانه ي ميلاد آقا امام زمان (عج) به ديدن يك تاتر به نام سوداي دلدادگي رفتيم.

بگذاريد برايتان بگويم ورود به اين تاتر كه دغدغه اش مذهب بود چگونه صورت مي گرفت:

در جلوي دري كه براي خانمها تعبيه شده بود؛ 5مرد دستهايشان را به هم حلقه كرده بودند و دژي انساني ساخته بودند. دست مردها بالا مي رفت و هر چند زن كه مي توانستند خودشان را درون دژ مي چپاندند تا بليطهايشان را نشان دهند و وارد شود. زناني كه شانس مي آوردند و از سمت راست كه جواني با ريش كوسه اي آجر ديوارش بود وارد مي شدند؛ بدون دست مالي شدن اجازه ي دخول مي يافتند و آنهايي كه بد مي آوردند و از سمت چپ وارد مي شدند كه آجرهايش يك آدم چاق ميانسال؛ و سه پيرمرد بودند با معاينه هاي پزشكي از اقصي نقاط بدن!

زنهاي مسن به روي خود نمي آوردند ولي بعضي از دخترهاي جوان گريه شان مي گرفت.

بديهي بود كه من و دوستم وارد نشديم. صبر كرديم تا بالاخره دژ شكسته شد و يكي از پيرمردها با مشتي كه يك دختر جوان حواله اش كرد نقش زمين شد و ما خودمان را از سمت راست آجر جوان داخل كرديم.

وقتي وارد تاتر شديم زنهاي چادري به دو دختر روسري به سر كه به زمين و زمان فحش مي دادند چپ چپ نگاه مي كردند. سالن اصلي تاتر و فضاي روبه روي سن مختص آقايان بود و خانمها بايد در بالكني كه سن به هيچ وجه ديد نداشت و در آن مونيتوري تعبيه شده بود؛ تاتر را مي ديدند.

تابستان؛ بدون كولر؛ زناني كه به آقا دل خوش كرده بودند و هيچ كدام انگار از آجرهاي بي ادب جلوي در عصباني نبودند .

آنجا نشسته بودند بدون اعتراض؛ بي آن كه فكر كنند به شعورشان توهين شده كه سالن پايين مختص آقايان است.

ما هم به غر زدنهاي خودمان خاتمه داديم و به دعوت خانمي كه در جايي كه تنها خانمها بودند فقط بيني اش معلوم بود و مي گفت(( از مونيتور هم به خدا صحنه خوب ديده  مي شود))؛ نشستيم.

داستان تاتر در فضاي عربستان جريان داشت. مرشد عده اي فوت كرده بود و وصيت نامه اي نوشته بود و براي خواندن وصيت نامه اش هم شرط و شروطي گذاشته بود. درست يادم نيست كه چگونه اما فضا به خواب يكي از مردان قصه رسيد. در كار فقط همين 10 دقيقه ي جادويي وجود  داشت. مرد خواب ديده بود كه به در خانه ي امام زمان رسيده است. نورپردازي محشر بود. وقتي در خانه باز شد دل از حلقم بيرون زد...

ولي در پايان؛ كار به نوحه خواني كشيد. يكي از شخصيتهاي اثر در متن داستان شروع به نوحه خواندن كرد ولي ناگهان از خود بيخود شد و تاتر و سن و ساده ترين اصول اوليه نمايش را فراموش كرد و خودش شد عامل اخلال و خطاب به تماشاچيها داد مي زد كه گريه كنيد...

وقتي من و دوستم بيرون آمديم و خودمان را به شوهرانمان رسانديم؛ طبق عادت معمول نقد كرديم و گفتيم كجايش خوب بود و كجايش بد بود؛ گفتيم كه درونمايه داشت و جاي كار داشت اما نابلد بودند؛ گفتيم كه در تولد چرا نوحه گذاشتند؟ دوستم نظر داد كه مي شد با حركات نمايشي كه پري صابري در كارهايش مي آورد به اين كار جلاي ديگري داد؛ كه ناگهان همسر من چشم غره اي رفت و گفت: بسه. ديديم كه صدها چشم مانند گرگي كه به گوسفند نگاه كند؛ با خشم و غضب به نظاره ي ما نشسته اند. در تمام چشمها مي شد خواند كه چطور جرات مي كني به يك كار مذهبي ايراد بگيري؟ مي خواي تاتر خوب ببيني برو همون ابتذال پري شاكري يا هر كوفت ديگري هست را نگاه كن.

البته مطمئنا فضاي تاتر شهر با اين تاتر كه در نازي آباد اجرا شد متفاوت خواهد بود.

اما حرف من اين است كه مي شود يك كار را با چشم دل ديد و با چشم عقل هم نقد كرد.

مسعود فراستي مي گفت معيار من در نقد يك فيلم اول پاهايم است و بعد علم و منطق. وقتي از او منظورش را پرسيدم گفت يعني مي بينم كه دلم مي خواد بشينم و نگاه كنم يا پاهايم ميل فرار دارند. اين يعني هر چيزي را بايد اول با چشم دل ديد كه حرف آخر نويسنده است؛ اما حرف من اين است كه بر زير سوال بردن نقد؛ انتقاد وارد است.

من تنها يك تاتر مذهبي خوب ديدم به كارگرداني آقاي محمود فرهنگ با نام از خاك تا افلاك.

چه اشكالي دارد كه كارهاي مذهبي ما هم آنقدر قوي باشند كه در خارج از كشور هم اكران شوند؟

چرا نه شرق و نه ايران نقدي را كه بر قدمگاه نوشتم؛ چاپ نكردند؟

كار؛ مذهبي است كه باشد. وقتي  در صحنه اي كه شخصيت داستان علم را مي چرخاند؛ ديزالو آنقدر ناشيانه صورت گرفته بود كه مردي كه كنار من نشسته بود؛  زد زير خنده و گفت: «نيگا با علم زد همه رو پرت كرد اين ور اون ور»؛ اگر نقد كنيم يعني خدا را زير سوال برديم؟ يعني يه جاي كار امام زمان (عج) خداي نكرده ايراد دارد؟

اين دوست عزيز پست قبليشان را با اين جمله آغاز كرده اند:

اينجا جاي شما نيست. برو بابا تو بايد مي رفتي حوزه علميه.

اينا و كلي بدتر از اينها موقعي كه بخواي وارد يه جمع هنري بشي و بخواي دغدغه مذهبي داشته باشي ديوونت مي كنه...

ابتدا با خواندن اين سطور بسيار بر اهالي آن جمعها تاسف خوردم كه مايلند انساني را به خاطر عقايدش طرد كنند؛ اما با خواندن مطلب بعد فكر كردم شايد (تاكيد مي كنم شايد و پيش داوري نمي كنم چون نه او را مي شناسم و نه اهالي آن جمعها را) اين خود نويسنده است كه با تعصب بي مورد راه را بر ورود هنر به خويش و در ورود خويش به عرصه ي  هنر مي بندد.