نبرد نابرابری است زن بودن...
ستایش کوچکم، نبرد نابرابری است زن بودن...
از کودکستان که به خانه میآیی، میگویی پسرها میگویند باید دامن بپوشی و از من میخواهی برای این که مسخرهات نکنند، دامن پایت کنم و من در فکر فرو میروم و روزهای کودکیام را به یاد میآورم. روزهایی که در آن پسرها شیر بودند و دخترها محکوم به موش بودن. یادم میآید قلدریهای پسرها را که حرفشان این بود که ما دخترهای کودکستانی، به جرم دختر بودن باید ساکت باشیم و آنها قربان باشند و از همان روزها یک چرا و یک طغیان مرا وارد نبرد بی پایان بی دلیلی کرد. نبرد بی پایان اثبات این که من مجرم نیستم، من ناتوان نیستم، من... فقط یک زنم...
تو هم این روزها در چنین نبرد بیدلیلی به مهدکودک میروی و میآیی و تازه این، اول راه است.
کمکم بزرگ میشوی. میبینی که پسرها حق دارند به تو متلک بگویند و تو باید جواب ندهی. میبینی که پسرها حق دارند شب دیر به خانه بیایند و دخترها نه. میبینی که پسرها حق دارند با یک کش چند متری میان زمین و هوا تاب بخورند و از فرط شادی و هیجان هوار بکشند و دخترها نه. میبینی که پسرها وسط چلهی تابستان حق دارند با آستین کوتاه بگردند و دخترها نه. میبینی که پسرها حق دارند هنگام ازدواج باکره نباشند و دخترها نه. میبینی که پسرها حق دارند بلند بلند بخندند و دخترها نه. میبینی که پسرها حق دارند خانهی مجردی داشته باشند و دخترها نه. میبینی که پسرها حق دارند ماشین بابایشان را بدون گواهینامه سوار شوند و دخترها حتی با گواهینامه هم نه. میبینی که پسرها حق دارند وقتی عصبانی میشوند فحش دهند و قضاوت به رجاله بودن نشوند و دخترها نه...
خب قضیه این است که یا آن روزها من زندهام و برخی از این نهها را میتوانم برایت تبدیل به آری کنم و یا نیستم و تو جانوری هستی شبیه خودم که نه سرش نمیشود.
روی دندهی لج میافتی و یک ماشین برای خودت میخری و تازه میبینی چه خبر است!!! کمکم یاد میگیری که به رانندههای بیادب حالی کنی که توی کلکل محال است کم بیاوری.
کمی بزرگتر که میشوی، صبور و آرام میشوی و فکر میکنی با نگاهت میتوانی جهان را تغییر دهی. فرض کن که مثل من بنویسی و فکر کنی که با نوشتههایت میتوانی بشر را شده چند قدم به جهان برابر نزدیک کنی. دلت را خوش میکنی به مردهایی که اطرافت هستند و شعار برابری زن و مرد سر میدهند و فکر میکنی همرزمانی داری که نبردشان دیگر نبرد نابرابر نیست.
رفتار توهین آمیز و تحقیر آمیز نامردهای کوچه و بازار را با دل خوش کردن به آشنایانت تاب میآوری و ادامه میدهی، بی بغض و پرامید و با تکیه به مردهایی که دوستشان داری به خودت میگویی بله سخت است، ولی نبرد نابرابری نیست زن بودن...
و چقدر دردناک است که باید بگویم، روزهایی هست که در این نبرد نابرابر کمرت میشکند، روزهایی که یکی از همراهانت که محتمل است از همه برایت مهمتر باشد و تو فکر میکنی از تمام آدمهای جهان برایش مهمتری، در یک لحظه که از دست اشتباه کوچک تو عصبانی است میگوید: «هی میخواهی خودت را فریب بدهی که قدیمیها این حرفهایی که در مورد زن گفتهاند بیخود بوده، اما بالاخره زنها کارهایی میکنند که میفهمی راست گفتهاند قدیمیها...»
تو ساکت میشوی و تلخند میزنی و میفهمی نبرد نابرابری است، زن بودن...
پی نوشت: این نوشته مربوط به قبل است. سرجدتان کسی نگران احوالات ما نشود.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: