امروز جور دیگری در ذهنم بودی،به این فکر میکردم که چند نفربه بودن تو این بیرون وابسته اند، بدون تو چه میکنند؟ قدمیکشند یا خرد میشوند؟ یک فیلم مستند را هم آخر شب دیدم، در مورد جنگ جهانی و به اسارت گرفته شدن ژنرال دوگل بود، میگفت ژنرال دوگل بارها تلاش کرد که از زندان نازیها بگریزد چون اعتقاد داشت زندانی ای در دست دشمن بودن بیفایده است، پس برای یک جنگجو، فرار از دست زندانبانش یک وظیفه است، او بیرون زندان میتواند آنها را به خاک سیاه بنشاند ولی در زندان کار زیادی از دستش برنمی آید، همان موقع به تو فکر کردم، کاش میتوانستیم باهم گپ بزنیم و راجع به مسائل مختلف نظر هم را بشنویم و بیاموزیم

راستی پریشب سوم شهریور بود نه چهارم، تاریخ را اشتباه زده ام.

دوشنبه1397/06/05