همبازي دوران كودكي ام، بود. ديگر مجال اين نبود كه قد بگيريم. بدون قد گرفتن هم، معلوم بود كه خيلي خيلي از من بلندتر است. چه دوراني كه با هم نداشتيم. از بازي كردن هاي كودكانه زير پله ي خانه ي آنها و مامان و بابا شدنمان گرفته تا بازيهای نیمچه بزرگانه ی ايروپولي و منچ در اتاق خواهرم. من و او، هر دو اتاق نداشتيم، چون بچه ي كوچك خانواده بوديم. شايد هم او اتاق داشت و من نداشتم، درست يادم نيست. به هر حال...

خيابان نادري را خريدن چه صفايي داشت. نمي دانم قضيه چه بود كه هميشه تاس جوري مي آمد كه همه از خيابان نادري گذر كنند و مجبور شوند جریمه دهند.

تمام پارتي بازي هاي خدا در دنياي كودكي خلاصه مي شود به اين كه چه كسي زودتر تاس مي آورد و وارد خيابان نادري مي شود و چقدر دنياي كودكي ساده تر و زيباتر بود از حالا.

زياد با هم دعوايمان مي شد و قهر مي كرديم. يا من به خانه ي آنها نمي رفتم و يا او به خانه ي ما نمي آمد. اما زود آشتي مي كرديم، چون هنوز كودك بوديم و ساده و يا من پيشقدم مي شدم براي رفتن به خانه‌شان و يا او.

لجباز بود. در سفر شيراز، چند قورباغه در حوض آب يخ زده بودند و يك نفر با لهجه ي شيرازي گفت: «افتاده دِ او، يخشون زده...» و او اصرار داشت بگويد كه مرد گفته: «افتاده تو آب يخ كرده...»

اما راز دار بود و با اين كه ده ساله بوديم، تا وقتي كه خانواده ام خودشان نفهميده بودند، به آنها نگفته بود كه وقتي ظهر خوابند، من يواشكي بيدار مي شوم و مي روم اتاق ژاپني‌هايي كه در همسايگي ما، در هتل ارم اقامت داشتند و با كامپيوترشان كه آن روزها در ايران باب نبود، بازي مي كردم...

بالاخره يك بار قهر كرديم و ديگر آشتي نكرديم، چون بزرگ شده بوديم. چون ديگر ساده نبوديم و نه من پيشقدم شدم براي آشتي و نه او.

چند روز پیش، من بعد از سالها، رفتم كه مرگ مادرش را تسليت بگويم و از شنيدن صداي لرزان او كه گفت: "خيلي لطف كردي ارغوان جان" بغض كردم و به ياد تمام خاطرات كودكي افتادم.

كاش كودك مانده بوديم. كاش دنيايمان به اندازه ي دنياي كودكي ساده بود و شاد. كاش تمام پارتي بازي هاي خدا، خلاصه مي شد به اين كه چه كسي زودتر تاس مي آورد و وارد خيابان نادري مي شود...