حرفهای یک دیوان شعر...
گفت: «تو به اندازه ي يك ديوان شعر زيبايي »...
زيباترين جمله ي كنايي بود كه شنيده بودم. غمگين شدم. به تمام زنان سرزمينم فكر كردم كه به اندازه ي ديوانهاي شعر زيبا هستند، از خودم پرسيدم چطور مي شود كه كسي عاشق يك ديوان شعر شود و براي به دست آوردنش هر كاري كند و بعد بيندازدش توي كتابخانه و اصلا انگار نه انگار كه ديوان شعري هست؟
چند روز فكر كردم، به اين كه شايد آدمها هر كدام يك كتاب باشند.
بله آدمها هر كدام يك كتابند، بعضي كتابها جلدهاي زيبايي دارند ولي بازشان كه مي كني، تو خالي و پوچند. بعضي از كتابها علاوه بر جلد، مقدمه ي خوبي هم دارند، درست مثل كتاب فمنيسم در يك نگاه معصومي، ولي جلوتر كه مي روي، نه تنها از خريدنشان كه از خواندنشان هم پشيمان مي شوي.
هستند آدمهايي كه به اندازه ي ديوان فروغ يا حافظ زيبايند، كه هر چقدر بخواني، باز هم خواندني اند، كه دوست داري نه تنها بخواني شان، بلكه خريدارشان شوي و گاهي آنقدر عاشق كه جزئي از تو مي شوند، با تو هستند توي كيفت، توي جيبت، كيف كه نه، قلبت، جيب كه نه فكرت...
و همه جا مي خوانيشان، درست مثل عباس اقلامی كه هميشه حافظ را همراه دارد براي خواندن...
بله، ديوان هاي شعر دوست دارند از مغازه ها خريده شوند و در خانه اي گرم ماوا بگيرند و چرا كسي نمي فهمد كه با تمام اين اشتياق، ديوانهاي شعر دوست ندارند محبوس خانه و كتابخانه باشند، ديوان هاي شعر دوست دارند توسط هزاران هزار نفر ورق بخورند، دوست دارند خوانده شوند، دوست دارند كه ديده شوند، دوست دارند كساني شعرهايشان را ترانه كنند، فرياد كنند، با خط خوش بنويسند و در كنار همه ي اينها دوست دارند سطرهاي پنهاني عاشقانه شان را به صاحب خانه نشان دهند، سطرهايي كه فقط قرار است چشم يكي به آنها بيفتد، كسي كه آن سطرها را مي پرستد، بو مي كند، مي فهمد، زندگي ميكند، كسي كه شب، در آغوش آنها به خواب مي رود...
اما آدمهاي زيادي هستند كه فقط عاشق جلد ديوان هاي شعر مي شوند، ديوان شعر را به هر زحمتي مي خرند و به خانه مي برند. چند باري كتاب را ورق مي زنند و يكي دو شعر مي خوانند. شعر معجزه اي دارد كه عاشق مي كند. ادعا مي كنند كه عاشقند، كه پاي همراه ديوانند، كه مي خواهند بال پرواز ديوان شوند، ادعا مي كنند كه مي خواهند شعرهاي ديوان جهاني شود، ولي چيزي نمي گذرد كه ديوان شعر كمتر و كمتر خوانده مي شود. كم كم ديوان شعر به كتابخانه سپرده مي شود تا خاك بخورد. ديوان شعر دلش را خوش مي كند به خواننده هاي ديگر. به خواننده هايي كه شعرهاي عمومي اش را مي خوانند و هر روز منتظر است تا آن "يك نفر" برش دارد و شعرهاي خصوصي اش را بخواند و آن روز نمي رسد. نمي رسد چون آن يك نفر حوصله ي شعر خواندن ندارد، چون كارهاي واجبتري دارد از شعر خواندن، چون شعرهاي ديوان را نمي فهمد، چون مطمئن است كه ديوان مال خودش است و توي كتابخانه اش جا خوش كرده و منتظر است و شايد حتي كم كم...
بگذريم...
و اغلب ديوان هاي شعر، پاي فرار ندارند و تن مي سپارند به تقدير و تا ابد در حسرت دو دست صاحب خانه روز را شب مي كنند و شب را روز و شايد شب را دوره مي كنند هر روز و روز، هر لحظه و هنوز...
بد تر از اين آدمها، آدمهايي هستند كه فرياد مي شوند بر سر ديوان. كه صفحات كتاب را از هم مي درند. كه داد مي زنند: "شعر به اين عرياني؟ وااسفا!!!" و دشنام مي دهند ترانه ها را!!! كه نعره مي شوند بر سر شعرهاي رنگي و حتي نمي توانند ببينند كه خواننده اي براي شعرهاي عمومي ديوان پيدا شود!!! آنها فكر مي كنند چه معني دارد كه يك كتاب، ديوان شعر باشد؟ بايد زير شلواري باشد يا نهايتا مسواك!!! يا حالا اگر خيلي بخواهند اداي روشنفكري در بياورند، مي گويند مي خواهي كتاب بماني بمان، ولي نهايتا کتاب "گنجينهي خانه داري براي نوعروس" يا "نه ماه انتظار"!!!
شايد او راست گفته باشد! شايد من، ديوان شعري باشم با شعرهايي زيبا، شايد من يك ديوان زاينده باشم كه شعرهايش را پاياني نيست، اما ديواني كه ترسيده است. ديواني كه روي تمام ورقهايش خط كشيده اند، خطهايي سياه و سرخ و كبود. ديواني كه صفحات زيادي اش دريده شده اند، فقط به جرم اين كه او مي خواست خودش باشد و شعرهاي روحش را عريان فرياد كند، ديواني كه مي ترسد از هر دستي كه مي خواهد به خانه ببردش. ديواني كه ترجيح مي دهد روي دست كتابفروش بماند و خريداري نباشد، و مي خواهد دلش را خوش كند به خواننده هايي كه روي ميز كتابفروشي چند تا از شعرهايش را دوره مي كنند، ديواني كه هر روز به كتابفروش نهيب مي زند كه "هاي، خانه نخواستم، قيمتم را آنقدر بالا بگو كه خريداري نباشد..."
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: