دیروز آرایشگاه بودم رفیق جان، دلم پر کشیده بود تا تبریز، اوین و هر جا زنی به جرم بیان عقیده اش در زندان است، نوجوان که بودم بابا دید خوبی نسبت به آرایشگرها نداشت، می گفت شغلی نیست که بشود در آن به مردم خدمت کرد یک دکتر ممکن است بیماری فقیر را رایگان مداوا کند، یک معلم ممکن است به بچه های بی بضاعت رایگان تدریس کند ولی چه کار خیری ممکن است از یک آرایشگر بر بیاید؟ کمی فکر کردم و گفتم من اگر آرایشگر بودم ماهی یک روز می رفتم زندان و برای زنهای زندانی به رایگان آرایشگری می کردم، توی آرایشگاه به این فکر می کردم که شاید می شد به این بهانه، تو و نسرین و گلرخ را ببینم و از عطرتان مست شوم

آیندگان خواهند فهمید که ایران چه گلستانی است و عطر گل چگونه هیولاها را به خودزنی می کشاند

پانزدهم شهریور نود و هفت