تمام جمعه را تنها بودم و مدامباخودم فکرمیکردم که رویا آنجاکتاب دارد که بخواند؟ کاغذ و قلم دارد که بنویسد؟ همسلولیهایش چه کسانی هستند؟ کلی ترانه نوشتم دردفترم، آخر  ترانه از بر بودن خیلی خوب است رویا جان، برای روزهایی که تو این خاک ملخزده، با این تفاسیری که ساخته اند، برای هرکس ممکن است که پیش بیایدو میتواند زمان کشدار بدطعم را کوتاهترکند، در خیلی از ترانه ها تو را میدیدم و خودم را که زندان به وسعت ایرانم هردقیقه کوچک و کوچکتر میشود تاکنار تو و با تو خفه شوم و نگاه منتظرم جان بدهد به لحظه هایت رفیق جان...

رویاجان، به گمانم بادیدن لبخند با دستان دربندت، در من یک بذر نوظهور دیوانگی تولد یافته است که دوستش دارم و دلم میخواهد به ثمر نشستنش را ببینم، آیا خواهم توانست؟

شنبه1397/06/04