سر انگشتان نوازشگرت...

سرانگشتان نوازشگرت شعر است
حتی زمانی که به تکرار بی وقفه پوستم را می ساید
آغوشت برای دخترک عاصی ملامتگر شعر است
حتی زمانی که حرفهایتان به درازا میکشد و من در انزوا می پوسم
خشمت از آزارگران روزهای گذشته من شعر است
حتی زمانی که نفسم برای بخشایششان به شماره می افتد
تو عجیب ترین هایکوی جهانی
شعر کوتاهی که از عدم من تا ابدیتم امتداد یافته است
خشم مهر آلود یا مهر سهمگین...
تو تکراری ترین لحظه های منی و ناب ترین و تازه ترینشان
تو زمینی ترین آسمانی
و دریاترین کویر
و سهل الوصول ترین قله ی بلند جهان برای من پا شکسته ی رنجور به نابودی نشسته
تو پاریس ترین بمبئی
و آنتالیاترین باتومی
و تداعی اعجاب آمیزترین کنسرتهای خیابانی مستانه در تفلیس
و گرمای نجاتبخش دریاچه ی سوان
تو پاساژهای ندیده ی وان و امارات و نیویورک سیتی
و کمپهای رویاگون ساحل گیسوم و کانی برازان
تو امید من برای غذا رسانی به گربه های لای در مانده حتی در نبودنم
تو تجسم تمام جهانی
نه این جهان پلیدی که می بینمش
تو آن جهان تخیل منی که دوستش دارم
و در آغوش تو بی حسرت نساختنش، جان خواهم داد
#ارغوان_اشترانی
تهران- پنجم مرداد٩٨
#شعر_عاشقانه

فیلم نمایش ترومن به کارگردانی پیتر ویر و با بازی جیم کری

فیلم #نمایش_ترومن یک #کمدی تراژیک در ژانر غریب است و از آن دست فیلمهاست که باید بارها و بارها دیدش، واقعیت این است که دیدن مجدد فیلم در این روزگار کورونایی برایم مفهومی یگانه و ورای تصور داشت، فیلم، روایت یک کمپانی فیلم سازی است که جهانی مجازی برای یک کودک از بدو تولد خلق کرده تا خیل عظیمی از آدمها را با نشان دادن سریالی بیست و چهارساعته از زندگی ترومن سرگرم کند. ماجرای فیلم از جایی آغاز می شود که ترومن سی ساله با یک گاف کوچک، به راستین بودن این دنیا شک می کند و سعی می کند حقیقت را پیدا کند. اما تمام المانهای روزمره مدام او را از دور شدن از خانه می ترساند و امنیت را در چهارچوب کوچک مُجازش و در حقیقت زندان پر زرق و برقش تعریف میکند. اما ترومن قصد دارد برای رسیدن به آزادی بی خیال امنیت تصنعی و دروغین شود و شاید عشق تنها چیزی باشد که می تواند برای غلبه بر این ترسها به او نیرو بدهد.
ترومن در لایه ی اول، سوپر استار ها را تداعی می کند که آزادی و هویتشان به بند تهیه کننده ها کشیده شده است و آینده شان در صورت عصیان مقابل این خدایان، نامشخص و مبهم و تاریک است.
آدمهای دیگر هم نماد مسحور شدگان بی خاصیت رسانه اند، آنها در هنگام تماشای سریال ترومن به عمد در موقعیتی ایستا تصویر می شوند، یکی همیشه تو وان حمام است، دو تا پیرزن دوقلو همیشه روی مبل لم داده اند، چند نفری همیشه در کافه هستند و ...
اما آن چیزی که فیلم را تراژیک و حتی وحشت آور می کند فقط موقعیت ترومن و بازیچه شدن او نیست، بلکه آن صحنه ای است که ترومن به طور مستقیم شروع به صحبت با گردانندگان نمایش می کند. کارگردان به او می گوید: «تمام آنهایی که آن بیرون هستند هم مثل تو هستند (یعنی بازیگر نقش هایی هستند که در یک سیستم بسته طراحی شده است) فقط من برای تو جهانی امن خلق کرده ام و آنها همین امنیت را هم ندارند (یعنی دستهایی که عروسک گردان آدمها تو جهان حقیقی هستند هیچ ابایی از آزار رساندن و حتی قربانی کردن بازیگرانشان ندارند)»
شاید در شرایط عادی، انسان چند دقیقه ای درگیر این منولوگ فلسفی بشود و بعد از آن عبور کند اما در این جهان پسا کورونایی انگار تک تک ما با گاف کورونا، فهمیده ایم که یک ترومن بیچاره در دست یک تعداد کارگردان بی اخلاقیم و هر کدام به نحوی سعی داریم موقعیت خود را بازشناسی کنیم و راه فراری به دنیای حقیقی بیابیم.

ک عده که وجود کارگردانان انسانی را با گوشت و پوست خود حس کرده اند و آنها را آنقدر قدرتمند می دانند که باور ندارند هیچ پدیده ای در جهان خارج از اراده ی آنها از کنترل خارج شود، سعی دارند رخ دادن کورونا را به یکی از کارگردانان قدرتمند منسوب کنند و آن را جنگ بیولوژیک علیه بشریت بنامند، یک عده که بیشتر قدرت خدا را باور دارند تا ابرقدرتها، این ویروس را طغیان طبیعت علیه انسان دانسته اند تا انسان خطاکار را تنبیه کند تا کمی زمین و حیوانات را به حال خود واگذارد، عده ای این وسط که هم وجود کارگردانان را باور دارند و هم آنها را نهایتا انسانهایی می دانند که ممکن است یک جاهایی به دلیل انسان بودنشان خطا کنند فکر می کنند ساخت این ویروس کار بشر است اما شیوع جهانی اش حاصل یک اشتباه ناخواسته بوده.
این وسط یک عده هم مثل زن ترومن، علی رغم این که فهمیده اند اوضاع از کنترل خارج شده است، ترجیح می دهند بدون فکر به موقعیت بغرنجی که در آن گرفتارند همچنان بازیگر بمانند و به منافع خود فکر کنند و برای قهوه ای بی خاصیت، تبلیغ نامحسوس پخش کنند! (مثل هنر پیشه هایی که برای عرق کوفت و زهرمار گیاهی ضد کورونا تبلیغ می کردند!)
این ویروس کورونا هر چه باشد، چه طراحی شده توسط انسان و چه طبیعت، روال عادی زندگی همه را بر هم زده و تمام ترسها و تمایلات فروخفته ما را آشکار کرده است. هر کسی با کنار گذاشتن نقابهای روزمره و نقشهای تعریف شده ی همیشگی با زندگی و خود واقعی اش که پشت کار و روابط اجتماعی پنهانش کرده بود مواجه شده است.
زن و شوهرهایی که تا دیروز با لبخندی تصنعی کنار هم زندگی می کردند در قرنطینه بارها مثل سگ و گربه به جان هم افتاده‌اند، آدمهای مجردی که تا دیروز حس تنهایی شان را پشت حاضر شدن مکرر در جمع‌های دوستانه یا رفتن به سر کار پنهان می کردند، این روزها افسردگی و حال بد را تجربه می کنند، آنهایی که روزمرگی و کار سبب شده بود فراموش کنند که چقدر همراهان خوبی دارند، با احساس مهر همراهانشان و رویارویی چهره در چهره مرگ بیشتر احساس خوشبختی می کنند و از زندگی لذت می برند.
خلاصه که از این پس زندگی ما به روزهای قبل و بعد کورونا تقسیم خواهد شد، حتی کتابها و فیلمها مفاهیم دیگری خواهند داشت، خرید کردن مثل قبل و خیلی از صحنه های فیلم ها به رویا می ماند و عشقهایی که در این روزهای کورونایی همچنان ماندگار باشند، مثل عشق سالهای وبا ارزشمند خواهند بود.
#ارغوان_اشترانی
١٣٩٩/٠١/٠٧

#کوروناویروس #کروناویروس #کوروناویروس #کروناویروس #قرنطینهخانگی #قرنطینهکرونا #قرنطینه  #کورونا #کرونا

فیلم مردی بدون سایه ساخته علیرضا رییسیان

فیلم مردي بدون سايه ساخته عليرضارئيسيان فيلمي است كه مثلا عليه #خشونتخانگی ساخته شده است، اما تلويحا عليه محكوم كردن خشونت خانگي است!
 در توضيح مختصر اين فيلم آمده است: ماهان کوشان (#علی_مصفا) پس از ساخت یک فیلم مستند درباره خشونت، زندگی‌اش تهدید شده و همسرش سایه، عاشقانه به کمک او می‌آید اما حوادثی پیچیده همه چیز را دگرگون میکند تا ماهان به خشونت فیلم خود گرفتار شود. در واقع فيلم چيزي نيست مگر تكرار همان كليشه ي خياط در كوزه افتاد و جالبتر آن كه در پيش بردن وقايع جزيي فيلم هم از كليشه هاي ديگري استفاده شده است، بازي بازيگرانش هم تكرار كليشه هاي هميشگي خودشان است، اصلا مي شد سيمرغ كليشه اي ترين فيلم سال ٩٧ را به اين فيلم اختصاص داد، در واقع اين فيلم كه هم به لحاظ محتوا ضعيف است و هم به لحاظ ساختار، بجز عنوان زيبايش، هيچ وجه هنرمندانه ي ديگري ندارد.
#ارغوان_اشترانی
١٣٩٩/٠١/٢٨

#نقدفیلم #نقدفیلم #منتقدسینما #منتقدسینما #ليلاحاتمي #فرهاداصلانی #گوهرخیراندیش #گوهر_خیراندیش #فرهاداصلانی #ليلاحاتمي

فیلم سینمایی جوآن قرمز Red Joan

فیلم جوان قرمز فيلمي تاريخي در مورد #مليتانوروود است كه در سال ١٩٤٠ با انديشه ي متوازن كردن قدرت جهان، اطلاعات سري هسته اي انگليس را به شوروي در دست #استالين لو داد.
فيلم در سال ٢٠١٨ توسط #تراورنان بر اساس رماني به همين نام نوشته #جنيروني ساخته شد.
#سوفيكوكسون و #جوديدنچ به ترتيب نقش پيري و جواني جاسوس قصه را بر عهده داشتند.
به گمانم فيلم خيلي افراطي سعي كرده بود شخصيت جوان را تطهير كند. فيلم با جزيي نگري بسيار، فجايع به بار آمده در #هيروشيما و #ناكازاكي را تشريح مي كرد و امريكا را محكوم، حال آنكه از اصرار ژاپن مبني بر ادامه دادن جنگ جهاني حرفي به ميان نياورد.
در صحنه ي آخر كارگردان با نماهاي آي لول و بسته از صورت جوان و حتي نماهاي لو لول از ديد تماشاگران، پشت جوان در مي آيد، با نشان دادن پيوستن پسرس به او و گرفتن دستش و تكرار جمله جوان كه ما تداوم صلح در جهان را مديون توازن قواي بين شرق و غرب هستيم، به طور مجدد بر درستي كار جوان صحه مي گذارد، حال آنكه اجازه دست يابي يك ديكتاتور به سلاحهاي كشتار جمعي براي جلوگيري از جناياتي كه ممكن است توسط يك دولت دبگر پديد بيايد در حقيقت بالفعل كردن  روحيه ي بالقوه جاني يك ديكتاتور است.
 اما به طور كلي فيلمي بود كه به يك بار ديدنش مي ارزيد.
#ارغوان_اشتراني
٩٩/٠١/٢٧

#نقدفیلم #نقدفیلم #منتقدسینما #منتقدسینما
#معرفیفیلم #معرفیفیلم_خوب
#redjoan #jennierooney #sophiecookson #judidench #trevornunn

فیلم افسر و جاسوس به کارگردانی رومن پولانسکی

#افسروجاسوس (فرانسوی: J'accuse، ترجمه: «من متهم می‌کنم») فیلمی در ژانر پليسي و درام تاریخی به کارگردانی #رومنپولانسکی است که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد. فیلم‌نامه این فیلم دربارهٔ ماجرای دریفوس كه اشتباها با رويكردهاي نژاد پرستانه ي ضد يهودي، به جاسوسي متهم و به جزيره اي تبعيد شد، توسط #پولانسکی بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است كه توسط #رابرتهريس در سال ۲۰۱۳ به رشته تحریر درآمده است. فیلم در هفتاد و ششمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز برنده جایزه ویژه هیئت داوران شد.
جالبترين قسمت فيلم كه نام اصلي فيلم هم از آن گرفته شده است، حمايت #اميل_زولا از افسري است كه قصد دارد مقابل ناعدالتي طغيان كند و براي شجاعت و عدالتخواهي اميل زولا ارزش بسياري قايل شدم.
شخصيت پردازي افسر هم با آن ديالوگ ضد يهودي ابتداي فيلم خيلي ناب و بي نظير است كه با توجه به روحياتي كه از پولانسكي مي شناسم حدس مي زنم ابتكار او باشد تا هريس.
اصولا فيلمهاي زندگي نامه اي به ندرت بد از آب در مي آيند چه رسد به اين كه پولانسكي و رابرت هريس هم دستي بر آتش داشته باشند.

1399/01/25

فیلم داستان ازدواج به کارگردانی نوآ بامباک

داستان ازدواج با خواندن نامه ی نیکول و چارلی در مورد هم آغاز می شود، یک فضای رمانتیک و بی نظیر تصویر می شود و بعد صحنه کات می شود به مطب روانشناس و ما می فهمیم این دو نفر قصد دارند از هم جدا شوند و روان‌درمانگر از آنها خواسته خصوصیات مثبت طرف مقابل را یادداشت کنند...
کم کم در خلال فیلم می فهمیم مشکل اصلی نیکول با چارلی این است که چارلی او را نمی بیند. او سالهاست که در کمپانی تاترسازی شوهرش هنرپیشگی کرده و سالهاست از او تقاضا دارد کارگردانی یک کار را به او بسپارد و او قبول نکرده است و مرتب این خواسته نیکول را به کار بعدی موکول کرده است.
اما فقط این هم نیست، به چارلی بازی در یک سریال تلویزیونی در لوس آنجلس پیشنهاد می شود و علی رغم این که بازی در این سریال به محبوبیت و شهرت نیکول اضافه می کند چارلی مرتب او را مسخره می کند که در یک سریال کمدی در پیت بازی کرده، در عین حال به او می گوید کار در سریال را ادامه بده چون به پولش برای ساخت تاترم احتیاج دارم! در عین حال به خاطر نیکول حاضر نیست به لوس انجلس بیاید و می گوید امکان ندارد بتواند در لوس انجلس کار پیدا کند و وقتی نیکول می فهمد چارلی با منشی صحنه اش رابطه دارد تیر خلاص به این زندگی مشترک شلیک می شود...
بعد از این اطلاعات صحنه های کشمکش طلاق این دو و وکیل و دادگاه بازی هایشان است که طنز ملایمی نیز دارد.
بالاخره دادگاه بچه را به نیکول می دهد و نیکول ساکن لوس انجلس می شود و چند سال می گذرد.
صحنه ی آخر همان اعلام موضع فیلمساز و جمع بندی ای است که فیلم تابستان داغ از آن تهی بود.
چارلی برای جشن هالووین نزد نیکول می آید که می فهمد نیکول دوست پسر تازه ای پیدا کرده که یعنی دیگر بازگشتی قرار نیست اتفاق بیفتد، همچنین می فهمد نیکول به آرزوی خود رسیده و یک کارگردانی تاتر به او پیشنهاد شده است، خود چارلی هم در لوس انجلس یک کار پیدا کرده و بی آنکه کسی از او بخواهد خود را لوس آنجلس نشین کرده است! دست آخر پسر چارلی همان نامه ای که نیکول در مورد خصویات خوب او نوشته بود را پیدا می کند و پدر آن را می خواند، دست آخر اعتراف پایانی نیکول که تا ابد عاشق چارلی می ماند با این که دیگر فایده ای ندارد و اشک‌های چارلی. فیلم با نشان دادن این تمام می شود که نیکول قبل ار رفتن به سمت کارتر می دود و بند کفشهای چارلی را می بندد. روایت تصویری از حمایت و عشق مادرانه که علی رغم تمام اشتباهات معشوق همچنان باقی مانده است اما به خاطر همان اشتباهات نیکول جفت دیگری را برگزیده است.
در اینجا مشخص است که سازنده اثر رسوخ هرگونه مظاهر مردسالاری به خانواده های دنیای مدرن را پایان دهنده ی داستان ازدواج ترسیم می کند، چارلی را با اشکهایش در ذهن مخاطب تطهیر می کند و با همان تقابل فیلم قبل، یک اثر ارزشمند به جهان اضافه می کند.

فیلم تابستان داغ به کارگردانی ابراهیم ایرج زاد

تقابل اصلی فیلم تابستان داغ تقابل سنت و مدرنیته در زندگی خانوادگی است. شخصیتهای اصلی قصه (علی مصفا و مینا ساداتی) بین سنت و مدرنیته دست و پا می زنند. آقای دکتر علی رغم تحصیلات بالا، اعتقادی به برابری زن و مرد ندارد، او علی رغم پرستیژ اجتماعی اش یکی از همین مردان سطح پایین اجتماع است و می خواهد زن دکترش را برای بچه داری، خانه نشین کند، زن سه سال از بچه نگهداری کرده وحالا که مایل است به سر کار برگردد، شوهر حاضر نیست با او همکاری کند و بخشی از وظایف والدی را برعهده بگیرد، شوهر بدون رضایت زن برای تغییر شهر محل زندگی تصمیم می گیرد و تصمیمش را اجرا می کند، حتی در موقعیتی که زنش را خطاکار می بیند از شوهر نسرین (پریناز ایزدیار) که مردی لاابالی و علاف و هردمبیل است بدتر عمل می کند و زنش را چنان هل می دهد که نقش زمین می شود، هل دادنی که حتی ممکن است برای بچه ای که زنش در شکم دارد خطر مرگ را به همراه داشته باشد، زن قصه هم کم و بیش همین طور است، با آنکه پزشک است و با شوهرش مشکل دارد بچه دوم را حامله شده، با آنکه می فهمد شوهرش فقط به خاطر بچه است که او را می خواهد چون اسیری ساکت و صامت دنبال شوهر به همدان می رود، نشستن او در صندلی عقب، این که برایش فرق نمی کند کجا زندگی کنند، حاملگی مجدد او و اشک‌های تلخ او در صحنه آخر، همه المانهایی است که زندگی زناشویی و استقلال شخصیت زن و موقعیت اجتماعی او و حتی احساس شاد بودن او را تا ابد، تمام شده تصویر می کند، اما قسمت بد و ضعیف ماجرا این است که فیلمنامه نویس هم مثل شخصیتهایش بین سنت و مدرنیته گیر کرده و در این طرح داستان در حد یک تصویرسازی سطحی از یک روایت ژورنالیستی باقی مانده است. چرا؟ چون خانم دکتر هم اشتباهاتی نابخشودنی مرتکب می شود که به مخاطب اجازه نمی دهد پشت او دربیاید، مثلا بدون قرارداد بچه را به شخصی که آنقدرها هم شناس نیست می سپارد، بدون این که فرد بزرگتر را همراه کودکی که در را می گشاید ببیند و بچه را پیش او می گذارد و می رود و ...
در واقع فیلم از آن فیلمهای بلاتکلیفی است که فقط مشکلی را عنوان می کند که خالقانش حتی ته ذهنشان هم هیچ راه حلی برای آن ندارند.
یک مخاطب فمنیست و یک مخاطب مردسالار اگر کنار هم به تماشای فیلم بنشینند، هر دو فضا و بهانه ی کافی برای فحاشی به مصادیق جامعه سنتی و مدرنیته خواهند داشت!
مخاطب بیچاره ای که کمی از فضای سنت فاصله گرفته و المانهای جهان مدرن را در زندگی اش پذیرفته با لمس جهان فیلم تنها راهی که برایش باقی می ماند، تنفر از ازدواج است، انگار دو راه بیشتر وجود ندارد، یا ازدواج نکردن و یا زیستن در رابطه ی لنجمالی که اسمش ازدواج است. اما همین تقابل در فیلم افسانه ازدواج محور اصلی فیلم است که به صورتی عمیق و راهگشا به آن پرداخته شده است که در پست بعدی به نظر محترم شما خواهد رسید.

فیلم زیر سقف دودی ساخته پوران درخشنده

فیلم زیر سقف دودی ساخته پوران درخشنده، نمونه ی خوبی از به تصویر کشیدن #انقیادزنان است. شیرین یک زن به فنا رفته است که سال‌های جوانی اش را بیهوده در زندگی ای تلف کرده که سر مرد خانه جای دیگری گرم بوده است، حاصل این فداکاری نابخردانه برای حفظ زندگی زناشویی، پسری روان رنجور و عصبی و بیمار است. شیرین به قدری در #نظام_مردسالار حل شده است که خود را در سرد شدن رابطه اش با بهرام مقصر قلمداد می کند، حال آنکه بهرام از دسته مردهایی است که عقده ادیپ دارد و بعد از مادر شدن همسرش احساس جنسی اش را به او از دست می دهد و این جور افراد برای سرپوش گذاشتن روی این عقده، آن را به صورت حسادت به کودک بروز می دهند.
کیانا نمونه ی دیگری از قربانیان #مردسالاری است، دختری است که کتک می خورد و تحقیر می شود اما عشق چنان کورش کرده که نمی تواند راه خود را از دوست پسر نامتعادل بی فکرش جدا کند. رعنا، یک زن سربار است، زن دوم، معشوقه پنهانی، هیجان و عذاب وجدان توامان. بهرام هم در خلال پذیرفتن نقشهای کلیشه ای #جامعه_مردسالار هم ظالم قصه است و هم قربانی، به دلیل خطاکار بودن هیچ وقت آرامش ندارد و دایم در توهم است که دارند به او تیکه می اندازند، نگاه ابزاری اش به شیرین، دست آخر خود او را به یک ابزار (دستگاه عابر بانک)، برای خانواده اش تقلیل داده است.
درخشنده از پس ساختن این فیلم پیام محور با رویکردهای #فمنیستی به خوبی برآمده و حتی سعی کرده هنر خود را هم گاهی در این پیام رسانی به کار ببندد (مثلا در میزانسن صحنه ها، هارمونی رنگی لباسهای شیرین با مبلی که بهرام روی آن نشسته جهت القای نگاه ابزاری بهرام به شیرین و سواری گرفتن از او، همخوانی دارد) اما، استفاده از کلیشه روان شناس و ایراد نصیحت های طولانی و آشکار رادیویی، تمام هنرمندی‌های ظریف و سینمایی را تصادفی و از روی  شانس و اقبال جلوه می دهد.واقعیت این است که نصایح او هم بی کاربرد و غیر اصولی است، اگر شیرین وقتی به لحاظ جنسی پس زده شد، از یک مردی که عقده ی ادیپ دارد تقاضای سکس می کرد، خیلی زودتر این رابطه از هم می پاشید.
بازی #مریلا_زارعی بسیار خوب است، خصوصا سکانسی که موهایش را رنگ کرده و به قول خودش برای بهرام قر و قنبیل می آید، از بازیهای رایج سینمای ایران یک سر و گردن بالاتر است.
در کل فیلمی بود که تقریبا به یک بار دیدنش می ارزد و امیدوارم برای زنانی که با وجود طلاق عاطفی سعی در حفظ زندگی زناشویی دارند، راهگشا باشد.

فروردین 99

فیلم مادر به کارگردانی علی حاتمی

دیدن فیلم مادر علی حاتمی از آن کارهایی بود که فکر می کردم محال است که روزی موفق به انجامش شوم، زیرا فضای کشدار و اطناب داستان همواره مرا در وسط ماجرا از پای تلویزیون بلند میکرد، اما در عین حال فکر می کردم بزرگترین گناه تاریخ منتقدان سینما را مرتکب شده ام که فیلمی که این همه بر سر آن بحث و به به و چه چه است را ندیده ام و بالاخره این شاخ غول را به مدد قرنطینه خانگی شکستم.
اول آنکه منتقدینی که سعی کرده اند مادر را نماد ایران تفسیر کنند و بچه ها را نماد قومیتهای مختلف سخت به بیراهه رفته اند، غلامرضای شپشو و خل و چل یا ماه منیر روان پریش شکست خورده یا محمد ابراهیم لات بی سر و پا و ماه طلعت حامله هر کدام نماد کدام قومیت هستند؟ جلال الدین که نرمال تر است یا جمال عرب زبان که حاصل خیانت پدر به مادر است چطور؟ اصلاکدام زنجیر نشانه شناسی این واکاوی را تایید می کند؟
از نظر من مادر، یک فیلم احساس محور است که در راه برانگیختن همین احساسات هم موفق نیست. نه رئال است و نه نمادگرا. نه اجتماعی است و نه حتی تاریخی، حتی زمان فیلم با وجود کمودور که یعنی حدودا سال 65 است و نشان دادن گذر حدودا پنجاه ساله از واقعه ی مسجد گوهرشاد، با سن بچه های مادر در موقعیت فعلی که هر کدام باید لااقل پنجاه شصت ساله باشند، همخوانی ندارد، حتی دیالوگهای فاخر و میزانسن های هنری و قابهای چون نقاشی فیلم با وجود شخصیتهای نخراشیده ی بیش از حد اغراق شده، نتوانسته از پس ساختن فضایی نوستالژیک و شاعرانه بربیاید. مادر نه از آن دسته فیلمهایی است که با همذات‌پنداری با یکی از شخصیتها امکان لذت را فراهم کند و نه در زمره ی فیلمهایی است که با حفظ فاصله با شخصیت ها و روایت داستانی ناب و پر از تعلیق مخاطب را سرشار کند، دوبله ی فیلم هم گافهای بدی در خوانش زیر و زبر واژه ها دارد ولی موسیقی فیلم گوشنواز است.
در کل اگر تصور می کردم به جای مدیوم سینما قرار است از مدیوم تاتر بهره ببرم، محتمل بود که از نتیجه ی به نظاره نشستن فیلم راضی باشم.

فروردین 99

نقد و بررسی دو فیلم مطرب به کارگردانی مصطفی کیایی و دختر شیطان به کارگردانی قربان محمدپور

فیلم دخترشیطان و مطرب با هم خواهر و برادرند که پدرشان انگیزه ی نشان دادن زن بی حجاب در فیلم ایرانی بوده است. به نظر می رسد که سینمای ایران برای فرار از دست ممیزی های جمهوری اسلامی، تنها راهی که مقابل خود می بیند، کشاندن فیلم به خارج از کشور و ریختن پول به جیب هنرپیشه های خارجی است.
لااقل در سناریوی پیش پاافتاده ی مطرب، نیاز به لوکیشن خارج از کشور دقیقا مورد نیاز فیلمنامه است اما در دختر شیطان، تمام فضا اگر به داخل ایران بیاید هیچ خللی به فیلمنامه وارد نمی شود و فقط دخترک زیبای قصه زیر حجاب اجباری مدفون می شود.
#دختر_شیطان از پس فیلمبرداری در لوکیشن خارجی کشور بیگانه به مدد تکنیک‌های تدوین به خوبی برآمده اما مطرب از این نظر افتضاح است، در خیابان، همه ی مردم توی دوربین زل می زنند و با تعجب بازیگرها را نگاه می کنند!
هر دو داستان کلیشه وار پیش می روند و از همان اول، پایانشان مشخص است، هر دو فیلم در استخدام هنرپیشه صرفه جویی کرده اند و #محمدرضاشریفینیا و #النازشاکردوست در چند نقش بازی می کنند، با این تفاوت که این بار دختر شیطان از پس بهانه تراشی معنایی استفاده از فرد تکراری خوب برآمده است (چون ماهیت شکلی و ماهوی این افراد نزد دختر شیطان یگانه است و احساس دختر شیطان به آنها کاملا همسان است) و تفاوت گریم هم بسیار هنرمندانه است اما تکرار شاکردوست در نقش دختر و مادر در مطرب هیچ کارکرد معنایی ای ندارد (چون قرار نیست احساس مطرب به زن و دخترش کاملا همسان باشد، اصلا استغفر الله!!🤭) گریمور هم که کلا هیچ زحمتی نکشیده و تمام تفاوت این مادر و دختر یک لا چادر است!
من که اصلا نفهمیدم #حمیدفرخنژاد چرا این قدر خنگ است و نصف فیلم به این می گذرد که دختر شیطان به او حالی کند که فقط اوست که قادر است دختر را ببیند و مدام هم این موضوع را از یاد می برد.
همان طور که پرستار مرد گرفتن نازان برای پسر چهار ساله اش آن قدر بدون منطق است که عین یک میخ طویله از قاب مطرب بیرون زده است.
مطرب که به لحاظ داشتن شوخیهای جنسی و کاباره ای از دختر شیطان سخیف تر است، اما به صورت شعاری و گل درشت هم حکومت ایران را به دلیل برخورد وحشیانه با هنرمندان چه در اوان آغاز کار و چه در اکنون به نقد می کشد و هم فرهنگ غلط ایرانی سرزنش کردن ازدواج پسر مجرد با مادری تنها را تقبیح میکند، اما بعید است مخاطبان عام این فیلم جزو دسته ای باشند که همین اندک را هم از آن آموخته باشند!
در نهایت بسیار خرسندم که وقت و هزینه ای برای دیدن این فیلم ها بر پرده سینما صرف نکردم.

معرفی فیلم سینمایی apostle یا فرستاده به کارگردانی گرت ایوانز

فیلم سینمایی apostle ‎ یا فرستاده، فیلمی در ژانر وحشت با فضایی شگفت و مفاهیم فلسفی عمیق است. داستان به قدری روشن است که حتی نیاز چندانی به واکاوی ندارد. در جزیره ای دور افتاده، خدایی مجسم در قالب جسمانیت یک پیرزن یافت شده است که فرستاده ای را به سوی مردم دهکده گسیل داشته تا او را عبادت کنند، اما دیری نمی پاید که فردی شیاد و خونریز خدا را به بند می کشد و از خون مردم دهکده خدا را ارتزاق می کند، پیشوای دینی جدید که مدعی جانشینی خداست هر جنایتی را به نام خدا روا می دارد و تنها راهی که برای خدا می ماند، این است که از مردی که برای نجات دخترش به آن جزیره آمده درخواست کند که او را بکشد و این اتفاق مادامی که خدا و فرستاده ی جدیدی مردم را به بند نکشیده قادر خواهد بود که آنها را از شر خدای مهربان نجات دهد!

فیلم اتاق تاریک به کارگردانی روح الله حجازی

در فیلم  اتاق تاریک روح الله حجازی شاهد تعداد زیادی استفاده از لفظ «گُه» و واژه های نظیر آن هستیم، (کلا یکی از لوکیشن های اصلی توالت است)، به راحتی در دیالوگها ذکر می شود که ایران به درد زندگی نمی خورد، یا آنکه در دیالوگها فاش می شود دختر همسایه با دوست پسرش در پارکینگ کارهایی نظیر فیلمهای پورن انجام می دهد که تمامی اینها (و حتی آزار جنسی پسران) عبور از خطوط قرمز وزارت ارشاد است و دلیل این برخورد همدلانه ی سانسورچی ها برای من مشخص نیست، شاید طعنه های فراوانی باشد که در دیالوگها نثار فمنیستها می شود، کاش لااقل شخصیت زن کمی با شعورتر از مرد تصویر می شد تا بتوانیم خود را قانع کنیم که کارگردان فقط قصدش نشان دادن آنچه هست بوده و قصدی برای تخریب فمنیستها نداشته است، کاش بر تمایلات ضد فمنیستی خود غلبه می کرد و دست کم برای آموزش خانواده ها، شخصیت یک مادر اصولی را تصویر می کرد تا این فیلم که نه قصه ی درست و حسابی داشت و نه تعلیقی که از همان بدو داستان لو نرود، به عنوان یک فیلم آموزشی قابل تحمل باشد!
در تمام قصه شاهد یک پدر و مادر بی خرد و روانرنجوریم که هر کدام به نوعی کودک و همدیگر را شکنجه می کنند. مادر بابت این که بچه خود را خیس می کند داد و بیداد می کند، با هر اشتباهی بچه را در اتاق تاریک می اندازد که به واقع تاریک هم نیست! در جایی که بچه لخت است (حمام) او را استنطاق می کند که چه کسی بدن او را دیده و آنقدر محکم لیفش می زند که پوست بچه خراش برمی دارد، پدر وقتی بچه کار سیمبا (شخصیت بچه شیر در کارتون) را تقلید می کند به او سیلی می زند، موهای بچه را برای آن که مورد توجه نباشد به طرز وحشیانه ای و به زورکوتاه می کند، دایما جلوی بچه عقاید زنش و سن او که بالاتر است را مسخره می کند، حتی لجنمال کردن رابطه ی زن و مردی که تابوی اختلاف سنی مرسوم را شکسته اند صرفا در راستای تایید گفتمان جامعه مردسالار است و هیچ کارکرد دراماتیکی در قصه ندارد.
تعلیق که همان ابتدای قصه لو می رود و معلوم می شود که کودک توسط حامد آزار جنسی دیده است و شاید تنها نکته مثبت فیلم نشان دادن این بود که ممکن است آزار جنسی برای یک کودک دیدن فیلم پورن باشد و نه لزوما مورد تجاوز یا لمس قرار گرفتن وگرنه، نه به لحاظ فیلمنامه، نه به لحاظ کارگردانی مطلب قابل توجهی نداشت، حتی موسیقی فیلم در حد و اندازه های کارن همایونفر نبود، اما بازی، بازیگر خردسال صرف نظر از نامفهوم بودن برخی از دیالوگهایش بد نبود.
#ارغوان_اشترانی

فروردین 99

سریال 24

داستان این سریال مربوط به شخصیتی به نام جک باور است که در سی‌تی‌یو یا واحد ضد تروریستی، کار می‌کند. او مأموری ماهر و باتجربه‌است و هر روز (هر فصل)، تلاش او را برای متوقف کردن یک رشته حملات تروریستی از جمله سوءقصد به جان رئیس‌جمهور، حملات هسته‌ای، بیولوژیکی و شیمیایی، حملات مجازی و خنثی کردن توطئه‌های شرکت‌های بزرگ و شناختن عوامل فساد در دولت نشان می‌دهد. هر فصل این سریال، بیست و چهار قسمت دارد که از لحاظ داستانی بیست‌وچهار ساعت یک روز را شامل می‌شود و مدت هر قسمت حدوداً چهل دقیقه است که با ترکیب پیام‌های بازرگانی دقیقاً یک ساعت می‌شود.
این سریال به علت نشان دادن صحنه‌های متعدد شکنجه مورد انتقاد قرار گرفته‌است.
داستانها و شخصیت پردازی ها خاکستری اند، هیچ رویکرد افراطی و یکسونگرانه ای در سریال وجود ندارد، اگر نشان بدهد که دسته ای مسلمان عملیات تروریستی انجام می دهد، در عین حال نشان می دهد که یک مسلمان دیگر سعی دارد مانع آنها شود و چند خاین در بدنه ی کاخ سفید مانع عملیات خیرخواهانه ی او هستند.
اگر جک باور یک جاهایی مثل یک ابر انسان رفتار می کند، یک جاهایی هم اشتباه می کند، یا فریب می خورد و در مخمصه می افتد.
این سریال در طول هشت فصل، بارها نامزد دریافت جوایز مختلف شده و برخی از آن‌ها از جمله جایزه امی بهترین سریال درام در سال ۲۰۰۶ و جایزه گولدن گلوب بهترین سریال در سال ٢٠٠٣ را دریافت کرده است.

هم‌چنین ۲۴، طولانی‌ترین سریال تلویزیونی درام به حساب می‌آید.

دیدن این سریال یک جور بالا بردن دانش سیاسی همراه با لذت و تفریح است. نقد همه جانبه ی حاکمیت امریکا و عملکرد سایر حاکمیتهای جهان است.
باید اذعان کنم که یکی از زیباترین بخشهای زندگی من روزها و ساعت‌هایی بود که این سریال را می دیدم. البته باید بگویم که فصل اول از نظر من ایرادات فیلمنامه ای و منطقی زیادی داشت مثلا:

١- چرا تروریستها از جک خواستند که نینا را بکشد؟ اگر دیگر به نینا نیازی نداشتند و می خواستند از دستش خلاص شوند، چرا بعدتر در فرار به او کمک می کردند؟
٢- وقتی نینا می خواست کارمند سی تی یو را بکشد، چرا خود را از دوربین ها پنهان نکرد یا چرا بعدا فیلم دوربین‌ها را پاک نکرد؟
٣- چرا هیچ کس دستور بازبینی صحنه خودکشی او را نداد؟
۴- اصلا نینا که جاسوس تروریستها بود چرا پاپی جک شد که چرا هارددیسک را عوض کرده است؟
در واقع در فصل اول کارگردان کمی بلاتکلیف و سردرگم است و کدگذاری های غلط انجام داده و جذابیتش از فصلهای دیگر کمتر است، اما در فصلهای بعدی این مشکلات به طرز چشمگیری کاهش می یاب و تعلیق و کشش داستان یکباره رشد می کند،
فصل چهارم هم یک گاف اساسی داشت: چرا یک گروه حرفه ای باید از خودشون رد به جا بذارند؟ با تاکسی بروند خانه و ده روز در همان خانه بنشینند تا پلیس بیاید دستگیرشان کند؟
فصل هشتم عجیب ترین فصل این سریال بود، یک کشور فرضی به نام کامستان تو خاورمیانه خلق کرده بودند که مثل ایران پنجاه سال بود شعار مرگ بر امریکا و ضد امپریالیسم جهانی و از این خزعبلات سر داده بود، اما تفاوتش با ایران این بود که لباس پوشیدن مردمشون تو تظاهرات یا لباسهای زن رییس جمهورشون شبیه پاکستانی ها بود و خود رییس جمهور (حسن) هم کراوات می زد و خیلی هم انسان باشرفی بود!!! (البته صرف نظر از زن بازی ش)!
کلا علت یک چیز رو من نفهمیدم و رو اعصابم بود، این که چرا تو سریال به راحتی از کشورهای بزرگ و مقتدر مثل چین و روسیه و حتی فرانسه و انگلیس و غیره اسم برده می شد و به انواع خیانت ها متهم می شدند اما برای یک کشور آشفته ی آفریقایی زیر پونز نقشه یا یک کشور جنگ طلب خاورمیانه ای مثل ایران، اسمهای فرضی می گذاشتند؟
اما در کل این سریال رو خیلی دوست داشتم، اون قدر که بعد از تموم شدنش تا چند هفته احساس می کردم یک گمشده دارم.
قرنطینه ی کورونایی و عید نوروز، فرصت خیلی خوبیه که فیلم ببینید، پس از همین امروز یکی از سریال‌هایی که معرفی کردم رو شروع کنید و لذتش رو ببرید.

98/12/16

در ضمن برای خواندن خلاصه ی فصل ها می تونید روی ادامه مطلب کلیک کنید. این کار فقط به اونهایی پیشنهاد می شه که سریال رو قبلا دیده اند و بخشهایی از اون رو از یاد برده اند و می خواهند به یاد بیاورند.

ادامه نوشته

سریال لیست سیاه یا black list

خب یک سریال دیگه رو دیشب تموم کردم و واقعا سریال خوبی بود، مثل اغلب سریالها، اوایلش جذاب نبود، اما چند قسمت که گذشت خیلی خوب شد، ریموند ردینگتون «رد» (جیمز اسپیدر)، افسر سابق نیروی دریایی ایالات متحده که به یک جنایت‌کار برجسته تبدیل شده‌است پس از فرار از دستگیری برای چندین دهه، به صورت داوطلبانه خود را تسلیم اف‌بی‌آی [FBI] می‌کند. او به اف‌بی‌آی می‌گوید که لیستی از خطرناک‌ترین جنایتکاران دنیا را دارد که در طی سال‌ها جمع کرده‌است و مایل است در مقابل مصونیت از پیگرد قانونی، عملیات تک تک آن‌ها را اطلاع دهد. در هر فصل، سرنخ هایی درباره اسرار قدیمی ردینگتون فاش می‌شود.
این شخصیت پردازی شما رو در موقعیتی قرار می ده که شاید تا به حال تجربه اش نکرده باشید، این که به یک جنایتکار علاقمند بشید و تمایل درونی تون این باشه که اون زنده و سلامت از ماجراها عبور کنه! این که حقیقتی که می پذیرید این باشه که این آدم فاسد و جنایتکار خیلی جاها بیشتر از آدمهای قانون مند و درستکار به درد جامعه می خوره!
یکی دو جا چند تا ایراد فیلمنامه ای هم داشت، مثلا کسی که فکر می کرد بابای الیزابته، با آزمایش دی ان ای فهمید که نیست و رد رو دستگیر کرد و شکنجه داد که بگه بابای الیزابت هست یا نه در حالیکه خب می تونست اون رو هم با آزمایش بفهمه، ولی چون یه سری مسایل قرار بود تا قسمت‌های پایانی فاش نشده باقی بمونه، فیلمنامه نویس ناچار شده بود از پدر جعلی الیزابت یه احمق بسازه.
طبق معمول وقتی که فیلمهای خارجی می بینم به آزادی بیانی که در امریکا وجود داره و به راحتی می تونن حتی شخص اول مملکتشون رو به هر چیزی متهم کنند حسودیم شد😒
واقعیت اینه که جذابیت سریال هم در حد متعارف بود، مثل سریال بیست و چهار نبود که آدم بخواد تموم کار و زندگی اش رو ول کنه و تند و تند قسمتهای بعدی رو ببینه ولی در عین حال خیلی از این سریال لذت بردم و دوران خیلی خوبی رو باهاش داشتم، مخصوصا روی تردمیل😄
١٣٩٨/١٢/١۶
#ارغوان_اشترانی
#لیست_سیاه
#blacklist

فیلم ماهی و گربه به کارگردانی شهرام مکری

ماهی و گربه فیلمی به کارگردانی و نویسندگی شهرام مکری و تهیه کنندگی سپهر سیفی محصول سال ۱۳۹۲ است.

تمام فیلم ماهی و گربه در یک سکانس پلان اتفاق می‌افتد. شهرام مکری و محمود کلاری همراه با گروه بازیگران فیلم یک ماه تمرین کردند تا بتوانند این تک‌شات طولانی را ضبط کنند.

اما چرا فیلم ماهی و گربه فیلم خوبی نیست؟
فیلم ماهی و گربه تنها و تنها یک به رخ کشیدن تکنیک است، بی آنکه مولفه ی اصلی یک فیلم یعنی داستان پرکشش و سرگرم کننده را در خود داشته باشد.
شهرام مکری برای به تصویر کشیدن یک فیلم در یک سکان سپلان طولانی، در ابتدای اثر تمهیدات مناسبی می چیند اما از یک جایی به بعد فیلم به شدت خسته کننده می شود، زمان اثر که در یک ساعت اول، خطی است به یک باره به دلیل محدودیتی که تکنیک پدید آورده دوری می شود، بهترین و جذابترین قسمتهای روایت که شخصیت‌ها و کلیت را از تختی و بی عمقی نجات می بخشد، خرده داستانهایی است که به شیوه ی رادیویی و نه سینمایی روایت می شوند، مثل داستان عشق پدر کامبیز یا داستان غرق شدن خواهر مادربزرگ یکی از شخصیت ها در سرداب.
شاید بی دقتی و شاید سختی تکرار سکانس پلان سبب شده، فیلم در مورد برخی از جزییات دقت لازم را نداشته باشد، مثلا پدر کامبیز در روایت داستانش می گوید وقتی ده ساله بوده مهناز را از این که با پاترول تصادف کند، نجات داده و بعدا در دانشگاه مهناز را ملاقات کرده است و پسر در نفی این داستان می گوید: «فکر می کنم پدر اینها را تخیل کرده چون زمان دانشگاه پدر پاترول نبوده.» (باید می گفت چون حتی تا زمان دانشگاه پدر پاترول نبوده، یا زمان ده سالگی پدر پاترول نبوده)
تکنیک فخر فروشانه اثر اصلا مناسب برای این داستان نیست و به جای افزایش لذت، در داستان و فیلم خلل های جورواجور وارد می کند، یک نمای گنگ از کفشی در جنگل به ما نشان داده می شود که چون نمای درست و حسابی بسته ای از پدر کامبیز و کفش هایش نداشته ایم نمی فهمیم این جنازه ی پدر کامبیز هست یا نیست، حرکت دوربین پشت شخصیتها در آن جنگل و دریاچه اطناب بسیار دارد و جان بیننده را به لبش می رساند حال آنکه شاید این تکنیک متفاخر برای یک لوکیشن محدود و کوچک تا این حد اطناب ایجاد نمی کرد.
نمای پایانی که قتل مارال است، باز هم به دلیل تکنیک به شیوه ای رادیویی روایت می شود.
خلاصه بگویم که انگار دو ساعت تمام در کنسرت یک پیانیست نشسته ای که سرعت عجیب و غریبی در فشردن کلیدهای پیانو دارد، اما بی آنکه آهنگ اعجاب آمیزی روایت کند، یک بند از سر تا ته پیانو را با سرعت شگفت انگشتهایش می نوازد، آن وسطها هم چند ملودی گوشنواز که شنیده می شود از مدیوم پیانو نیست و از جای دیگر است،دست آخر، بعد از دو ساعت که پیانیست بالاخره به این نتیجه رسیده که قطعه اش را  بنوازد، صدای پیانو قطع می شود و مجری روایت می کند که درست در این لحظه، استاد هنر، قطعه اش را در فلان دستگاه و به فلان شیوه آغازیده است و جزییات نتها را بیان می کند تا بلکه تماشاگر بتواند با تکیه به تخیل خود صدای پیانو را تصور کند!
در یک کلام این تکنیک که شاید برای یک فیلم کوتاه یا داستانی متفاوت یا لوکیشن دیگری می توانست زیبایی آفرین باشد در این فیلم تنها به عنوان عامل اخلال عمل می کند و هنرمند حقیقی، تماشاگری است که تمام اثر را با تکیه بر یک بریده ی روزنامه و تعلیقهای جعلی ساخته ی ذهن خودش تحمل می کند تا به انتها برسد!
#ارغوان_اشترانی
#نقد_فیلم

فیلم سخیف زهر مار به کارگردانی جواد رضویان

به نظر می رسد، دسته گلهایی که مداحان نامحترم اهل بیت به آب داده اند به حدی از اندازه فراتر رفته است که ارکان قدرت ناچار به ساختن فیلمهای تخیلی با محوریت شخصیتی مثبت و نیک اندیش از این گروه روی آورده است تا شاید زهر اعمال ناشایست این گروه را بزداید، غافل از این که #زهرمار ها تلخی دروغ را نیز بر زهر مارها می افزاید!
#ارغوان_اشترانی
آذر 98
#فیلمزهرمار #جوادرضویان #سیامکانصاری #جوادرضویان #فیلمبد #معرفیفیلم #نقدفیلم

فیلم سرکوب به کارگردانی رضا گوران

#سرکوب فیلمی به کارگردانی #رضاگوران، داستان یک روز از یک خانواده است. مادر خانواده، #رویاافشار به دلیل مشکل #آلزایمر تحت مراقبت توسط یک پرستار، #بارانکوثری می‌باشد. پدر خانواده، (پرویز) همواره به آزار اذیت جسمی و روحی مادر و سه دختر می‌پرداخته و مدتی است که از خانه رفته‌است. دختر بزرگتر، #الهامکردا یک فرزند مبتلا به اوتیسم دارد. دختر وسط، #سارابهرامی مدتی است با یک مرد دوست شده‌است که بعد از چند هفته متوجه می‌شود که این مرد همانند پدرش به آزار و اذیت جسمی و روحی وی می‌پردازد. دختر کوچکتر، #پردیساحمدیه یک دختر دانشجو می‌باشد که کودکی پرتنشی را به همراه پدرش گذرانده‌است و قصد دارد از ایران برود، در فیلم شاهد شنیدن خبر مرگ پدر خانواده هستیم اما هیچ‌یک از اعضای خانواده حاضر به رفتن برای شناسایی جسد نمی‌باشند. آنها در عین تنفر از پدر آنقدر در زمان حضور او، ترس و خفقان را دوره کرده اند که با نبودنش هم احساس آرامش نمی کنند. در اواسط فیلم معلوم می شود که پدر خانواده یک سپاهی یا اطلاعاتی بوده که خود، مسبب  گرفتار شدن پسرش خسرو در دست حکومت و دست آخر مرگ او بوده است.
در لایه ی اول، عدم آرامش ابدی یک خانواده ی منسوب به حکومت تصویر شده است اما در لایه ی دوم کل خانواده و تک تک افراد، نماد هستند.
پرویز، نماد حکومت دیکتاتوری است که تنها با ارعاب و سرکوب، خانواده را دور خود نگه داشته است، مادر خانواده نماد کسانی است که در ابتدا به حکومت مطلقه عشق داشته اند و بعد فهمیده اند اشتباه کرده اند اما از ترس یا بی‌پناهی، کنار این حکومت مانده اند و با آنکه جوانی خود را پای این حکومت گذاشته اند، خیانت هم دیده اند، خسرو، نماد تمام مخالفانی است که علیه حاکم بزرگ مبارزه کرده اند و کشته شده اند، پرستار یا زن صیغه ای نماد کسانی است که هنوز با ناآگاهی از حقایق، دل در گرو حاکم ظالم دارند و سعی دارند از او دفاع کنند، دو دختر بزرگتر نماد مخالفانی هستند که در سکوت، با قهر با حاکم و نادیده گرفتن او به انتظار مرگ و سقوط او نشسته‌اند و دختر کوچکتر نماد مهاجرانی است که برای فرار از زندانی که حاکم بزرگ ساخته است در صدد ترک وطن هستند.
در سکانس پایانی فیلم، کارگردان با نشان دادن باریدن باران بر سر کودک (نماد نسل جدید) در فضای داخل خانه، حجت نماد گرایانه بودن این خانه را بر بیننده تمام می کند.
باران، خود، نماد شستشو و امید است، بارانی که قرار است زهر ترس و خودکامگی را از تن و چشمان امیدوار نسل کوچک این خانه بزداید.
#ارغوان_اشترانی

آذر 98

#معرفیفیلم #نقدفیلم #نقدسیاسی  #معرفیفیلم_خوب

فیلم بدون تاریخ بدون امضا به کارگردانی وحید جلیلوند

این فیلم یک گاف اساسی دارد:
سم بوتولیسم در اثر پنج دقیقه حرارت دیدن در دمای ٨۵ درجه تجزیه و خنثی می شود، بنابراین اصولا امکان آلوده شدن کودک با سمی که در مرغ مردار ایجاد شده، وجود ندارد، چون مرغ حداقل نیم ساعت در دمای صد درجه قرار می گیرد تا پخته و قابل خوردن شود.
گاف دیگر این است که دست چپ پسر بچه آسیب دیده است حال آنکه موتور از سمت راست می افتد.
بجز اینها شخصیت دکتر اصلأ خوب درنیامده و باورپذیر نیست، معلوم نمی شود این همه فداکاری او برای این که در ماجرای کشته شدن پسر بچه مقصر به نظر برسد به چه دلیل است؟
#ارغوان_اشترانی
آذر 98

فیلم خشم و هیاهو به کارگردانی هومن سیدی

در ابتدای فیلم خشم و هیاهو یک دروغ هولناک وجود دارد: «این داستان غیر واقعی بوده و کاملا زاده تخیل نویسنده می باشد، هر گونه شباهت شخصیتهای داستان با اشخاص حقیقی غیر عمدی و کاملا اتفاقی است.»
چرا هولناک؟ چون به طرز واضحی فیلم بر مبنای زندگی #ناصرمحمدخانی و #شهلا_جاهد ساخته شده است و حتی صحنه های دادگاه با دیالوگهای ریز بازسازی شده اند و سازندگان برای گرفتن جواز پخش توسط عمال رژیم حاکم مجبور به دروغگویی شده اند. این یعنی جمهوری اسلامی با همین سبقه ی چهل ساله به عنوان اشاعه دهنده ی دروغ و ریا در ایران، همان بلای بدتر از خشکسالی است که کوروش کبیر از آن وحشت داشت و این حقیقت، بسیار هولناک است.

#ارغوان_اشترانی

آذر 98

فیلم Cool Hand Luke یا لوک خوش دست

لوک خوش دست (به انگلیسی: Cool Hand Luke) با عنوان و ترجمهٔ صحیحِ لوک تسلی‌بخش[۱] فیلمی در ژانر فیلم زندان به کارگردانی استوارت روزنبرگ با بازی پل نیومن محصول کشور آمریکا است. (ویکی پدیا)

***

- اگر مسئولان زندان اون رو خوب می شناختند، هیچ وقت حتی فکر کتک زدن اون رو هم نمی کردند.
- اون فقط برای یک دلیل به دنیا اومده بود: به لرزه درآوردن این دنیای لعنتی.
این دو دیالوگ متعلق به فیلم #لوکخوشدست است. لوک، جوان خوش سیمایی است که از بد روزگار در یک زندان اسیر می شود، او سعی می کند محیط زندان را با انواع روشهای خلاقانه به محیطی دلچسب و شورانگیز بدل کند، رفتار زندانیان از بعد از ورود او تغییر می کند، همه با هم همدل می شوند، بهتر کار می کنند و دعواهای همیشگی جایش را به آرامش و فداکاری می دهد، تا این که مادر لوک فوت می کند و زندانبان بدون این که او جرمی مرتکب شده باشد از ترس این که برای خاکسپاری مادرش فکر فرار به سرش نزند، او را چندین و چند روز در انفرادی محبوس می کند.
این انگولک کردن بی دلیل از او یک یاغی می سازد، یک طغیان گر آشتی ناپذیر که تا پای جان برای آزادی اش مبارزه می کند.
به نظر می رسد تمام ما ایرانیان که از بخت بد جغرافیایی در زندانی بزرگ محصور شده ایم مشابهتهای زیادی با لوک خوش دست داریم، سالهاست که تلاش کرده ایم با بهبود رفتارهای فردی، زندگی مسالمت آمیز و شادی را تجربه کنیم اما سرانجام انگولکهای پی در پی زندانبانان باطل و ناآگاه، کار دست ما و خودشان داده است و زندانیان بسیاری با بذل جانشان، این دنیای لعنتی را به لرزه در آورده اند.
باشد که قفلها گشوده شود و آزادی سرودی پیروزمندانه سر دهد.
#ارغوان_اشترانی
٨ آذر ٩٨

معرفی فیلم گاندی یکی از 250 فیلم برتر سینما

گاندی (به انگلیسی: Gandhi) فیلمی زندگینامه‌ای دربارهٔ زندگی ماهاتما گاندی، رهبر جنبش مقاومت بدون خشونت هند در زمان استعمار توسط بریتانیا در نیمه اول قرن بیستم، است.

این فیلم محصول ۱۹۸۲ با کارگردانی ریچارد اتنبرا و بازی بن کینگزلی در نقش ماهاتما گاندی است. در همین سال ریچارد اتنبرو و بن کینگزلی برای این فیلم برنده جایزه اسکار شدند. همچنین این فیلم جایزه اسکار بهترین فیلم را بدست آورد. گاندی در مجموع ۸ جایزهٔ اسکار کسب کرد.

ساخت این فیلم در تاریخ ۲۶ نوامبر ۱۹۸۰ شروع و در ۱۰ مه ۱۹۸۱ به پایان رسید.

مطابق کتاب رکوردهای گینس حضور نزدیک به ۳۳۰٬۰۰۰ سیاهی لشکر در سکانس مراسم تشییع در این فیلم، بیشترین تعداد افراد حاضر در یک فیلم بوده‌است. (ویکی پدیا)

***

کاش مستعمره ی انگلیس بودیم!
کاش علیه انگلیسی ها قیام می کردیم!
اون وقت رهبر مبارزاتمون با هیات و منصفه و قاضی ای که جلوی پای رهبر سیاسی مون بلند می شد محاکمه می شد، اون هم در دادگاه علنی و نهایتا به شش سال زندانی محکوم می شد و در دادگاه تجدید نظر حکمش کاهش پیدا می کرد!
اونها شرم و حیا داشتند، می گفتند این که برای حفظ حکومت جنایت کنیم با اخلاقی که غرب ادعای پرچم داری ش رو داره در تضاده و بالاخره دمشون رو می ذاشتند رو کولشون و می رفتند.
😞😞😞😞😞
#ارغوان_اشترانی
٧آذر ٩٨

فیلم it به کارگردانی اندی موسکیتی

.
بر خلاف اکثر منتقدین که فیلم ایت ٢ را از یک آن ضعیف تر ارزیابی کرده اند، من معتقدم که #اندیموشیاتی (یا شاید #استفانکینگ) با پایان بندی این اثر، وجهه ای سیاسی و فلسفی به کار بخشیده اند.
در پایان فیلم می بینیم که مایک و دوستانش علی رغم این که مقابل دلقک قیام کرده اند و آیین های اتحاد و مبارزه را به درستی انجام داده اند اما او بزرگتر و قوی تر  از گذشته به خونریزی و کشتار مشغول است.
نکته آنجاست که آنها باید بر ترس خود غلبه کنند و باور کنند که پنی وایز فقط یک دلقک است. یک موجود پست که قدرتی ندارد و تمام هیبت و شوکتش بر پایه ی ترس مردم استوار است و آنگاه که همه ضعف شدید و مبتذلش را باور کنند، حکمرانی دلقک پایان خواهد پذیرفت.
#ارغوان_اشترانی
#فیلم_ترسناک
#معرفیفیلم #نقدفیلم #نقد_سیاسی
#فیلم_ایت #it_movie

Unlike most of the critics who rated the film: It2, much poorer than It1, I believe that # Andy Moshiati (or perhaps # Stephen_King) has put a political and philosophical dimension to this work.
At the end of the film, we see that  although Mike and his friends, despite having risen up against the clown and practiced the rituals of unity and struggle, the cruel clown is bigger and stronger than ever.
The point is that they have to overcome their fears and believe that PennyWise is just a clown. A lowly creature with no power and all its awe and shock based on the fear of the people and when everyone believes in its extreme weakness and vulgarity, the clown rule will end.
# Purple_Strangy
‏#horror movi

آبان ماه 98

فیلم دزد دوچرخه

فیلم #دزد_دوچرخه یک فیلم ایتالیایی اجتماعی تلخ بر اساس رمانی به همین نام  نوشته لوئیجی بارتولینی توسط ویتوریو دسیکا ساخته شده است.
غم انگیزتر از فضای فقر و حکومت لاابالی ایتالیا در هفتاد سال پیش، مشابهتهایی است که بین فضای فیلم و جامعه ی محنت زده ی خودمان مشاهده می شود، پلیسهایی که تلاشی برای دستگیر کردن دزدی که تنها دارایی یک خانواده فقیر را ربوده است نمی کنند و او را به سمت پرتگاه دره ی انسانیت سوق می دهند.
سالها بود که می خواستم این فیلم را جزو فیلمهای برتر سینمای جهان است مشاهده کنم و بالاخره دیشب موفق شدم.
از آن فیلمهایی بود که به سختی می شود از ذهن زدودش.
#ارغوان_اشترانی
١٩آبان ٩٨

فیلم ما همه با هم هستیم به کارگردانی کمال تبریزی

فیلم #ماهمهباهمهستیم، در لایه ی اول یک فیلم کمدی و در حقیقت یک فیلم سیاسی است، هواپیما نماد کشور ایران است و مسافرانش نماد مردمند که آگاهانه به سقوطش رضایت داده اند، خلبان و کمک خلبانش نماد دولت اند که از بین انتخابهای محدود برای هدایت هواپیما برای سقوط برگزیده شده اند و مهران مدیری نماینده ی حکومت است که می تواند تصمیم گیری کند که اساسا کدام یک از مردم زنده اند یا مرده و محمد رضا گلزار نماد افرادی چون مازیار ابراهیمی هستند که بی خبر از ماجرا فقط به جرم اندک ارتباط در حقیقت بی ربطی به ماجرا دستگیر و به اعترافات اجباری وادار می شوند.
(محمد رضا گلزار فقط به این خاطر دستگیر شده که در فیلمی بازی می کرده که سرنشینان هواپیمایی تصمیم به سقوطش گرفته اند.)
شعار نترسید نترسید ما همه با هم هستیم از شعارهای اعتراضات اخیر دی ماه ٩٧ بود که برای وضوح هر چه بیشتر این نمادگذاریها در فیلم گنجانده شده است.
بدبختی سرنشینان این هواپیما که از اصلاح زندگی شان ناامید شده اند این است که حتی اگر تصمیمشان را عوض کنند و به فرض محال دولت را به حمایت خود وادار کنند سوار هواپیمایی هستند که از برکت تحریم ها اصلا چرخی برای نشستن ندارد!
آخرین کدگذاری کارگردان فرود نصفه نیمه اما موفقیت آمیز هواپیما در خلیج فارس است، این خلبان که قبلاً سعی کرده هواپیمایی دچار نقص فنی را در دریاچه ی ارومیه بنشاند و به دلیل خشک شدن دریاچه موفق نشده است، این بار در خلیج فارس از پس این مهم برمی آید، شاید این آخرین تلاش کارگردان برای رساندن پیام اتحاد به اقوام گوناگون ایران برای نجات هواپیمای در حال سقوط است، اقوامی که قرنهاست همه دل در گرو این دیار داشته اند و در این چهل سال اخیر به جان هم و این سرزمین پارسی افتاده اند و مهمترینشان تورک زبانهایی که بزرگترین شاعرشان اشعار بس زیبایی به زبان پارسی دارد ولی متاسفانه امروزه در استادیوم ها فریاد خلیج عربی سر میدهند یا روی نام خیابان فردوسی ارومیه رنگ می پاشند و انگار نه انگار که ستارخان و باقرخان نسبتی حتی دور با ایشان داشته اند....
وقت آن است که حقه ی از بین بردن اتحاد اقوام توسط آگاهان قومیتهای اتحاد ستیز افشا شود و خودشان با فاشیستهای میان خود به ستیزه برخیزند...
کاش خفتگان، پیش از سقوط این هواپیمای نازنین از خواب غفلت برخیزند...

18 آبان 98

معرفی فیلم همسر یا wife

 فیلم #همسر یا #wife
که خوراک دیشب من بود، راستش را بخواهید فیلم بدی نبود، ماجرایش شبیه داستان فیلم کولت بود که قبلا معرفی اش کرده ام با این تفاوت که تداوم انقیاد این زن خودخواسته بود و خب بدیهی است که این چیزی نیست که مورد حظ وافر من باشد.

چند دیالوگ دیالوگ و مونولوگ جالب داشت که این زیر می نویسمشون:

- سعی نکن از اون برای خودت دشمن بسازی چون هیچ چیزی خطرناکتر از یک نویسنده که احساستش جریحه دار شده باشه نیست.

***

- یه نویسنده واقعی برای چاپ شدن کارش نمی نویسه. اون می نویسه چون یه چیز فوری و شخصی برای گفتن داره. یه نویسنده باید بنویسه همون طور که باید نفس بکشه، علی رغم تنهایی، علی رغم فقر، علی رغم کوهی از نامه هایی که کارهاش رو رد کردند، علی رغم این که زنش یا شورش داد می زنند: احمق پس کی می خوای یه شغل واقعی پیدا کنی؟ یه نویسنده می نویسه چون اگه ننویسه روحش قحطی زده می شه و به آرامی اون رو ترک می کنه...

جیمز جویس

15 آبان 98

معرفی کفرناحوم Capernaum

شبهایی که یک فیلم خوب می بینم یا یک کتاب خوب را تمام می کنم، احساس می کنم که حقیقتا زندگی کرده ام و امشب یکی از آن شبهاست.
فیلم #کفرناحوم از آن فیلمها بود که چند سال یک بار به پست آدم می خورد، بازیهای درخشان، داستان سرپا و چفت و بست دار، دیالوگ‌های عمیق وتکان دهنده، فیلمبرداری درست و هدفمند و یک هنر تمام عیار برای لرزاندن دل.
یک داستان عمیق اجتماعی و تا حد زیادی جهانی.
ماجرا در روستایی اطراف بیروت می گذرد و با داستانی جذاب و در عین حال منطقی، سرنوشت پسر بچه ای زاغه نشین به نام زین با یک زن آواره اتیوپیایی به نام راهیل گره می خورد.
چیزی بیشتر نمی گویم جز این که روح خود را با دیدن این فیلم زیبا تغذیه کنید.

١۵/آبان/٩٨