فیلم بی همه چیز به کارگردانی محسن قرایی

فیلم بی همه چیز به کارگردانی محسن قرایی یک اقتباس خوب از نمایش دیدار با بانوی سالخورده فردریشدورنمات است. بخشهای خوبی به اثر اضافه شده که به فارسی گردانی اثر کمک کرده است. مثل قربانی شدن گاو نوری با بازی درخشان #بارانکوثری. شخصیت شوخ و شنگ و شیطان و طناز بانوی سالخورده به شخصیت جدی و آرام #هدیه_تهرانی تغییر یافته بود و با از بین رفتن لایه‌های طنز نمایشنامه؛ تلخی اثر دو چندان گشته بود. یکی از المانهایی که بر تلخی اثر دامن زده بود قهرمان و ناجی بودن امیر پیش مردم ده بود و این موضوع تغییر رویه‌ی مردم به خاطر پول را گزنده‌تر نشان می‌داد.
فیلمنامه قوی بود؛ کارگردانی و نماها عالی و بازی‌ها پر جان. در کل؛ اثر پرسش محور است و تقابل‌های بسیاری را به تصویر می‌کشد، تقابل‌هایی مثل عدالت-بی‌عدالتی؛ مرگ-زندگی، عشق-نفرت، پیری-جوانی و پرسش‌هایی مثل امر اخلاقی چیست؟ آیا طرفداری از عدالت به طمع مادیات ارزشمند است؟ آیا یک گناهکار همواره گناهکار باقی می‌ماند؟ آیا بر ملا شدن حقیقت و ذات حقیقی انسانها به نفعشان است؟ آیا توده‌ی مردم به راحتی و به تمامی بازیچه‌ی دست قدرتمندان می‌شوند؟ و مهمتر از همه این که آیا فقط در شرایط مساعد اجتماعی و سیاسی است که بهترین نوع خود بودن برای انسان میسر است و بر هم ریختن شرایط مساعد می‌تواند اکثریت انسانها را از مسیر انسانیت خارج کند؟
بیشتر جامعه‌شناسان معتقدند انسان در شرایط اجتماعی ایده‌آل می‌تواند بهترین خودش باشد؛ تمام آدمهای این داستان قابل ترحم بودند؛ امیر که سالها مثل یک قهرمان زندگی کرده بود وقتی جانش را در خطر دید دخترش را معامله‌ کرد؛ آدمهای روستا از شدت فقر و استیصال دست به کاری زدند که نمی‌خواستند و آن را غیر اخلاقی می‌دانستند و در این میان از همه مظلوم‌تر معلم ده بود...
دیدن این فیلم خوب را به شما مخاطب گرامی پیشنهاد می‌کنم. 

آمریکا شیطن بزرگ یا فرشته؟

یک نفر در جواب یکی از روزنگارهایم نوشته بود چرا در نوشته‌های شما آمریکا همیشه یک فرشته است؟ برایش نوشتم از کدام جمله‌ی من به این نتیجه رسیدی که آمریکا یک فرشته است؟ گفت این که نوشتید رفتن امریکا از افغانستان باعث شد که طالبان دوباره قدرت بگیرد. گفتم مگر چیز غلطی نوشته‌ام؟ گفت: نه، اما مسئله این است که آمریکا دیگر منافعی از ماندن در افغانستان نداشت و به خاطر حرف روشنفکرهای افغانستان و ایران نبود که رفت، منفعت جدیدش در این بود که افغانستان را ترک کند تا طالبان قدرت بگیرد. گفتم خب، این موضوع چه ربطی به این دارد که من نوشته باشم امریکا فرشته‌ بود؟ گفت ننوشتید ولی هیچ جایی هم به این که امریکا شیطان بزرگ است اشاره نکردید. گفتم: خب از نظر من نیست. نه شیطان است و نه فرشته. بعد برای من مصاحبه‌ی عارف یعقوبی با جواد سلطانی را فرستاد بلکه به راه راست هدایت شوم. در آن مصاحبه جواد سلطانی می‌گوید: پرورش دهنده‌ی داعش و طالبان، امریکا بوده چون حلقه‌های نخستینشان مجرمهایی بوده‌اند که در امریکا به زندان افتادند و در کنار تحقیر در زندانهای مخوف امریکا، در اختیارشان قرآن و سجاده قرار دادند و بعد که اینها از زندان آزاد شدند راهی بجز این که خشونت طلب بشوند، نداشتند. خب اگر امریکا مسلمانان مجرم را دستگیر کند و نگذارد به قرآن و سجاده دسترسی داشته باشند هم که هزار تا داستان برایش درست می‌کنند، که حقوق بشر را رعایت نکرده و ال و بل! این تقصیر امریکاست که کتاب مسلمانان بخشهای زیادی دارد که آنها را به خشونت تشویق می‌کند؟

جواد سلطانی می‌گوید که طالبان و داعش سلاح مورد نیازشان برای ترور را از امریکا می گیرند. عارف یعقوبی می‌گوید خب بستر فرهنگی ما به گونه‌ای هست که یک قوم به کشتار قوم دیگر می‌پردازند، در فلان ناحیه فلان کشتار شد بدون هیچ سلاحی از امریکا یا دخالتش.  هر دوشان هم درست می‌گویند، فقط سلطانی سعی دارد برای تمام مصیبتهایی که به سر افغانستان آمده یک عامل بیرونی را مقصر قلمداد کند.

مافیای فروش اسلحه در دنیا یک پدر سوخته‌ای است که به هر کسی که پول داشته باشد؛ سلاح می‌فروشد. از آن طرف با جنگ افروزی، خود دولت امریکا را هم عملا تیغ می‌زند، همین دو هزار میلیارد دلاری که امریکا در افغانستان هزینه کرده بیشترش گیر همین شرکتهای تولید اسلحه آمده. اصلا به خاطر آزادی خرید و فروش سلاح در خود امریکا، اف بی آی برای کنترل جرایم با هزار مصیبت ریز و درشت دست به گریبان است.

چندین هزار هلیکوپتر دارد که مدام بر فراز شهرها چرخ می‌زنند و ناچار است نیرویی عجیب را به کار ببندد تا امنیت شهروندانش را تامین کند. می‌گوید ما معتقد به آزادی انسان هستیم نه مهار اسلحه، اصلا گیریم که دروغ می‌گوید و خودش آلت دست مافیای اسلحه است، خب که چی؟ به نظرتان حرف جواد سلطانی بهتر جواب می‌دهد که بر علیه شرکتهای کثیف سرمایه‌داری و مافیای اسلحه سخنرانی کنیم که از  جهالت ما جهان سومی‌ها سو استفاده نکنید و به تروریستها سلاح نفروشید؟

آنها هم گوش می‌دهند؟

گیریم مافیای آمریکایی، به داعش و طالبان اسلحه نفروشد، مافیای روس هم نخواهد فروخت؟ یا طبق نظر عارف یعقوبی بهتر است روی فرهنگ و آگاهی خودمان کار کنیم و نگذاریم با مذهب و قوم گرایی، انسانیتمان را به یغما برند؟

جواد سلطانی این تئوری را مطرح می‌کند که امریکا خودش به طالبان پول می‌دهد و طالبان قادر نیست با دزدی و غارت پول مورد نیاز برای خرید اسلحه را به دست بیاورد. این تئوری کاملا اشتباه است. طالبان دقیقا با همین غارتها ثروت هنگفتی به دست می‌آورد و حیاتش نیز به همین دزدی‌ها وابسته است. در مورد گنجینه‌ی طلای باختری، تلاش و شکنجه‌گری طالب را برای دزدیدنش دیدیم. همان طلایی که به لحاظ ارزش، دومین گنجینه‌ی طلای جهان است و در بار اول یورش طالبان با دادن ده‌ها کشته و فداکاری قهرمانان افغان از دسترس طالبان دور ماند و سالها برای افغانستان در آلمان نگهداری شد و چندی پیش به افغانستان پس داده شد و حالا قرار است به زودی به دست طالبان به یغما برود، همین گنجینه به راحتی می‌تواند خرید سلاح برای طالبان را تا صد سال آینده تامین کند. چیزهایی که طالبان از افغانستان به یغما برد، چهار تا کاسه بشقاب نبود که از خانه‌ها دزدیده باشد، ثروت تاریخی افغانستان بود که به دست طالب افتاد.

اصلا وقایع اخیر را بگذاریم کنار و کمی در تاریخ به عقب سفر کنیم، آیا وقتی مسلمانان عربستان با شیوه‌هایی نظیر همین طالبان به ایران حمله کردند و حداقل هفتصد هزار ایرانی را به طرزی فجیعانه قتل عام کردند و به زنان و دختران ایرانی تجاوز کردند، آمریکا به صورت دولتی مقتدر روی کره‌ی زمین وجود داشت یا جزیره‌ی دور افتاده‌ی ناشناخته‌ای مجزا از جهان آن زمان بود؟

فاطمه عابدینی، روانشناس فرهیخته در صفحه اینستاگرامش نوشته بود: از نظر روانی افرادی که ظرفیت روانی پایینی دارند، دنیا را به صورت دوپاره یا سیاه و سفید می بینند. همه ی ما در طول رشدمان یک دوره ای داریم که چیزها را این گونه می‌بینیم: یا سیاه یا سفید، یا تماما خوب یا تماما بد.

اما در طول رشد این دید اصلاح می‌شود و ما می‌توانیم دنیا را به صورت خاکستری ببینیم: مادر من همانطور که از من مراقبت می کند و به من عشق می‌دهد، گاهی با من خشونت به خرج می‌دهد و با رفتارش به من آسیب می زند. من او را به صورت یکپارچه درک می‌کنم، و مادر را به مادر خوب و مادر بد تقسیم نمی‌کنم.

او گفته کسانی که به این بلوغ فکری نمی‌رسند قابلیت این را دارند که عضو فرقه‌هایی چون طالبان شوند. در آنجا رهبر فرقه را می‌پرستند و هر کسی خارج از فرقه را تکفیر می‌کنند و با این فرایند، جنایت را به راحتی توجیه می‌کنند و با چسباندن خودشان به گروه خوب‌ها، به آرامش روانی می‌رسند.

چیزی که من می‌بینم این است که اغلب ما جهان سومی‌ها، به قدر طالبان هم که نابالغ نباشیم، اما به لحاظ فرهنگی به تمام این عوارض کم و بیش، مبتلا هستیم. اغلبمان به دلیل عدم رسیدن به بلوغ فکری همه چیز را سیاه و سفید می‌بینیم. اگر ارغوان اشترانی نگوید که امریکا شیطان بزرگ است، فالوئرش این طور برداشت می‌کند که دارد می‌گوید آمریکا یک فرشته‌ی بی چون و چراست، حال آن که به نظر من امریکا و تمام بساط رنگارنگی که در جهان هستی گسترده است نه سیاه مطلق است و نه سفید خالص. من همان قدر از که از خشونت امریکایی که سرخپوستها را قتل عام می‌کند بیزارم، آمریکای خشنی که با قاطعیت وارد جنگ جهانی می‌شود و پرونده‌ی جنگ را مختومه می‌کند دوست دارم. من همانقدر که دلم برای سیاه پوستانی که سالها در امریکا مورد تبعیض و خشونت قرار گرفتند می‌سوزد، این سیر تحول امریکا و آزادی بیان کنونی‌اش را ستایش می‌کنم. حتی وقتی که ویدئوی آن دختر که مردانی که در حین فرار از هواپیما سقوط کرده بودند را سرزنش می‌کرد، به خاطر گسترش روحیه‌ی مبارزه طلبی‌، پست می‌کردم، جانب دیگر ذهنم بر استیصالی که آن مردها را از منطق و انتخاب درست تهی کرده بود، دل می‌سوزاند.

چیزی که من می‌بینم این است که اغلب ما خاورمیانه‌ها همانهایی هستیم که استاد جامعه شناسی هم باشیم، مدام توی حرف هم می‌پریم. حرفهای همدیگر را تا انتها نمی‌شنویم و حتی وقتی منتظریم تا حرف طرف تمام شود می‌خواهیم زمانی پیدا کنیم که حرف خودمان را بزنیم. همیشه دنبال این هستیم که از قبول اشتباهاتمان سر باز زنیم و گناه خود را به گردن دیگری بیندازیم. ما فرزندان خلف همان پدر و مادرهایی هستیم که وقتی بچه‌شان در اثر بی دقتی پایش را به میز می‌کوبد، میز بی‌جان را می‌زنند! بسیاری از ما همان بچه‌های نابالغ و بهانه‌گیری هستیم که به میکروب انواع تفکرات سخیف مبتلا‌ایم و اگر بزرگتری پیدا شود و بخواهد به ما پنی‌سیلین تزریق کند، چنان چغر و بد بدن، دست و پا می‌زنیم و شلنگ تخته می‌اندازیم که ممکن است به حال خودمان رها شویم تا عفونت تمام بدنمان را بگیرد و آنگاه وقتی که خوب به خودمان آسیب زدیم و کلیه و کبدمان را از دست دادیم، تازه شاید از فرط بی حالی نتوانیم مقابل آنتی بیوتیک مقاومت کنیم و آن را بپذیریم که قطعا هم جواب دادن آنتی بیوتیک سخت‌تر است و هم در این بازی سرتق‌گیری خیلی از چیزهایمان را باخته‌ایم.

اگر چه من می‌دانم انگلیس در کودتای بیست و هشت مرداد دست داشت و بی بی سی با پروپاگاندای خود خیلی از چیزهایی را که نباید، به ذهن پدران من تحمیل کرد، اما گناه اصلی ویرانی کشور من، ویرانی افغانستان به عهده‌ی خود ماست. ما کم کتاب می‌خوانیم. کم تلاش می‌کنیم. لقمه‌ی حاضر آماده می‌خواهیم. متون طولانی را نمی‌خوانیم و منتظر معجزه و ظهور منجی هستیم. منجی هم که پیدا شود، با آنکه ضرب المثل داریم که هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد لب به اعتراض می‌گشاییم که فلان سود از فلان جا عاید منجی شده که به کمک ما آمده و باز ناراضی هستیم و چشم دیدن سود بردن و کمک کردنش را نداریم و شلنگ تخته می‌اندازیم و نمی‌گذاریم کارش را درست تمام کند. از داخل هم که کسانی پیدا شوند و جانشان را کف دستشان بگیرند تا منجی ما شوند، حمایتشان نمی‌کنیم و به ایشان نمی‌پیوندیم. هر اپوزیسیونی آن دیگری را می‌کوبد و به خیانت متهم می‌کند و در بهترین حالتِ ممکن، که پشت آن یکی صفحه نگذارد، خودش را برتر می‌داند. با نظر به گفته‌های #مرمر_مشفقی ظاهرا هر جای دنیا هم که برویم تا مشکلات سیاسی‌مان را پشت سر گذاشته باشیم، باز، همین عادتها و فرهنگها در تعاملات اجتماعی، کار دستمان می‌دهد. ما چه در کار کردنمان در شرکت، چه در تحلیل‌های سیاسی‌مان همانهایی هستیم که همیشه دنبال اینیم که مالاندن ماشین به در و دیوار را به گردن کس دیگر بیندازیم، حال آنکه حتی اگر کسی اعصاب ما را خرد کرده باشد باید بفهمیم که راننده‌ی آن ماشین لعنتی خود ما بوده‌ایم.

نمی‌دانم چه خواهد شد اما، شاید این نگاه من، پس از تکثیر بین تک تک شماها راه به جایی ببرد، چرا که سیمون دوبوار می‌گوید: اگر درد را بشناسیم، نیم راه درمان را طی کرده‌ایم.

نقد و واکاوی پنجگانه‌ی شیگانهوس،  پگوتاس، پریاموس، تولیباس و مرگاس اثر بهاره نوربخش

هشدار: این متن تا حدودی داستان را لو می‌دهد.

شیگانهوس نوه‌ی خلف شیطان است، از این رو علی رغم هیاتی انسانی و بس زیبا، روح و افکاری تاریک و شیطانی دارد و قسم خورده است که تمام نوع بشر را به بردگی و اسارت بکشاند. او بر تمام عالم هستی مسلط شده و قوانین ظالمانه‌ای برای زیست تمامی ابنای بشر وضع کرده است. او زندانی ساخته به نام #ابدگاه_گالونتوس که هر کس به محض مخالفت، توسط ابرهای سیاهی دستگیر می‌شود و به ابدگاه منتقل میگردد. زندگی در ابدگاه گالونتوس از مرگ بدتر است. آنجا پیوسته شکنجه جاری است و حتی مرگ هم به عنوان عنصری رهایی بخش به ابدگاه گالونتوس راه ندارد.

از این سو، مردم در شهرها با انواع قوانین عجیب به بدبختی و رنج محکومند، مثلا در شهری فقط باید داخل صدفهایی زندگی کنند که دایم در حال ترشح ماده‌ای لزج و اشمئزاز آورند و مردم تحت یک بیگاری تمام نشدنی، هر روز باید این مادده‌ی لزج را پاک کنند تا با این ماده‌ی بدبو و سمی خفه نشوند و بتوانند زنده بمانند.

تنها زمین زراعی برای مردم، یک زمین کوچک اشتراکی است و تمام مردم به نوبت روی آن کار می‌کنند و از کمبود غذا و مایحتاج مورد نیاز زندگی در رنج دائم و گرسنگی هستند. در کنار اینها نمایان شدن شدن گیسوی پریشان زنان هم خاطر شیگانهوس را می‌آزارد و سبب انتقال به ابدگاه گالونتوس می‌شود. مردم در هنگام دستگیری مخالفان، فقط جمع می‌شوند و بر و بر، بی آنکه کاری انجام دهند، نگاه می‌کنند!

در شهر دیگری تمام زنها فقط باید بچه بزایند و با جادو مدام حامله هستند و مردها با جادو فقط در حال شلاق زدن زنها هستند. زنها مدام در حال زایمان و بچه بزرگ کردن و حاملگی هستند و بچه‌هاشان در حال بیکاری و کشاورزی و کارهای سخت دور از مادرها.

شهرهای دیگر قوانین و طرح‌های شیطانی دیگری دارند که هر کدام در نوع خود قابل توجه است و اگر می‌خواهید به تمام رمز و رازهای خلاقانه‌ی این داستان پی ببرید، راهی بجز خواندن تمام کتابها به صورت کامل نخواهید داشت.

و اما یک نقطه‌ی امیدبخش در این همه سیاهی وجود دارد: «پگوتاس» پسرنوجوانی است که شیگانهوس علی رغم تمام قدرتش قادر به ربودن او و انتقالش به ابدگاه گالونتوس نیست، پس محتمل است او بتواند ناجی مردم جهان شود.

ریباتانیاس یک مرشد راهنماست که قرار است در این مهم یاریگر و راهنمای پگوتاس باشد.

داستان شکست ناپذیر بودن پگوتاس، بسیار جالب و عمیق است، او بچه‌ی یک زندانی سیاسی بوده که در زندان دنیا آمده و به دلیل بی گناه بودن از گالونتوس رانده شده و ابلیس دیگر قادر نیست او را به ابدگاه بازگرداند، اما برای قهرمان شدن ابتدا باید بر ترس خود غلبه کند.

این قسمت، خود می‌تواند نمادگرایی جالبی در جهان واقعی داشته باشد. پگوتاس نماد زندانیانی سیاسی است که به گونه‌ای از زندان حاکمان خونخوار رهایی پیدا کرده‌اند. اغلب آنها به محض غلبه بر ترسشان به مبارزینی ابدی و شکست ناپذیر مقابل استبداد بدل می‌شوند. بهاره یک جمله‌ی جالب از زبان ریباتانیاس عنوان می‌کند: «شیگانهوس از ترس مردم، قدرت می‌گیرد.» و این جمله رهنمون اصلی تمام مبارزات بشری علیه ظلم باید باشد.

ریباتانیاس حرفهای حکیمانه‌ی دیگری هم در مورد مذاهب و خدایان جعلی خلق شده به دست بشر می‌زند. او می‌گوید این خدایان قدرت و معجزات خود را از تعداد افرادی که به آنها اعتقاد دارند کسب می‌کنند. بنابراین هر چه خدایان جعلی، طرفداران و پیروان کمتری داشته باشند، قدرتشان کمتر و کمتر شده و منزوی می‌شوند و همان خدای رئوف و رحیمی که خالق انسان است، قدرت پیدا می‌کند.

قسمت جالب دیگری در کتاب هست که پگوتاس برای حل معمایی باید به عالم الوهیت برود و روحی را پیدا کند، در آنجا با فرشته‌ای برخورد می‌کند که اصلا از اوضاع زمین خبر ندارد و نمی‌داند شیگانهوس کیست. این خرده روایت، این معنا را به ذهن متبادر می‌کند که بشر خلق شده و به حال خود رها شده و اگر عالم بالایی هم باشد، آنها کار و بار خود را دارند و حتی اخبار زمین را دنبال نمی‌کنند چه رسد که بخواهند کمکی برای بهبود حال ساکنان زمین داشته باشند.

یکی از بخشهای جالب داستان این است که در ابتدای امر، ریباتانیاس دوست و همراه شیگانهوس بوده است ولی به تدریج وقتی ظلم و خودکامگی او را می‌بیند مسیرش را از او جدا می‌کند. این بخش یکی از پیامهای کلیدی داستان است. در سقوط تمام دیکتاتوری‌های تاریخ، همراه شدن همراهان قدیمی دیکتاتور با مردم ستم دیده، ضربه‌ی اساسی را بر پیکره‌ی دیکتاتوری وارد می‌کند، چون آنها از ضعفها و رازهای دیکتاتوری که در ظاهر شکست ناپذیر به نظر می‌رسد آگاه بوده‌اند و نیز برای تطهیر گذشته‌ی ننگینشان از بذل جان هم دریغ ندارند.

به نظر میرسد بهاره نوربخش به واسطه‌ی زیست در جغرافیایی که با انواع دیکتاتوری‌های مذهبی نظیر طالبان و داعش و القاعده احاطه شده است، در لایه‌های ناخودآگاه ذهنش به این اندیشیده که چه می‌شود اگر چنین اندیشه‌هایی تمام زمین را به تسخیر خود در بیاورد؟ حتی ترکیب ایده‌های کمونیستی شمالی با دیکتاتوری مذهبی، در همان زمین زراعی اشتراکی نمود پیدا می‌کند، چیزی شبیه ایده‌های مجاهدین خلق. البته از حق نگذریم با تمام تلاشی که بهاره کرده، باز هم شیگانهوس چند پله از همتایان اشغالگر زمینی خود با انصاف‌تر است، او ملکه فروتیبا را به دلیل نپذیرفتن پیشنهاد ازدواجش، در ابدگاه گالانتوس زندانی کرده و به نکاح اجباری وادار نکرده یا نکشته است. تغییر اقلیم زمین و تبدیل دریا به کویر و تبدیل کویر به جنگل از صفات بارز اوست! بیگاری تمام نشدنی پاک کردن صدف‌ها می‌تواند نمود وضعیت و معیشت ناجور اقتصادی مردمانی باشد که در چنین جوامعی زندگی می‌کنند و هر روز از صبح تا شب فقط کار می‌کنند تا زنده بمانند.

اما راه مبارزه با شیگانهوس مسیری عجیب و جذاب است که قسمتهایی از آن نیز با تعابیر فلسفی و تاریخی، قابل واکاوی است. آنها در مسیر مبارزه، متوجه می‌شوند باید برای شکست دادن شیگانهوس گوهری را از کمربند کرایسوش پادشاه بزرگ مشرق زمین به دست بیاورند تا مزوتیکا آزاد شود و به جنگ با شیگانهوس برخیزد. مقبره‌ی پادشاه مشرق زمین زیر کوهی است و ابرهای سیاه شیگانهوس نزدیک شدن به کوه را برای ابنا بشر محال می‌کنند. تمام اینها کوروش کبیر را تداعی می‌کند. شاید آن گوهر ناب همان راستگویی و وحدت در زیر سایه‌ی پدر مهربان خاورمیانه باشد که از دست رفته است.

در کنار این تخیل ناب و فلسفی، بهاره طنز پنهان و شیرین و بازی‌های فراوانی با اسطوره‌های یونان هم در کتاب دارد، مثلا وقتی می‌خواهند کوه را بکنند مجبور می‌شوند سراغ پرسفونه بروند تا روحی را از جهان زیرین به آنها قرض دهد و آتنا روح سیزیف را به دلیل قوی بودن و سر و کار داشتن با سنگ پیشنهاد می‌دهد و پرسفونه به عنوان رشوه برای همکاری، دیدن معشوقش را طلب می‌کند!

کلا اشتباه رفتن راه‌ها، پیچیده بودن و مسیرهایی کم و بیش تکراری، به ما این پیام را می‌دهد که در صورتی که شیگانهوس زمین را تسخیر کند، غلبه بر او و به زیر کشیدنش بسیار دشوار است.

از طرف دیگر در انتهای کتاب می‌بینیم که همبازی کودکی شیگانهوس دلش برای او می‌سوزد و نمی‌گذارد شیگانهوس بمیرد، به این ترتیب اگر چه جهان از دست شیگانهوس رها می‌شود و شیگانهوس سرگردان، چیزی به یاد نمی‌آورد اما درست به شیوه‌ی داستانهای هالیوودی، مخاطب می‌داند، این شیگانهوس ملعون، دیر یا زود جان دوباره پیدا می‌کند و سلطنت و ظلم خود را به گونه‌ای دیگر یا در جایی دیگر از سر خواهد گرفت. این درست همان چیزی است که به عینه داریم در مورد دیکتاتورهای مذهبی که تلقی‌ای خشونت بار و شیطانی از مذهب دارند، می‌بینیم. امریکا بعد از بیست سال، افغانستان را ترک کرد و بلافاصله سر و کله‌ی طالبان و جنایات ریز و درشتش پیدا شد یا بسیاری از سران داعش و القاعده، مجرمانی در امریکا بودند که پس از پایان یافتن دوره‌ی محکومیتشان از امریکا اخراج شدند و گروه‌های تروریستی را تشکیل دادند. این قسمت این پیام را به مخاطب می‌دهد که دل سوزاندن برای افرادی که خلق و خوی شیطانی گرفتار شده‌اند و آزاد و رها کردنشان چه فجایعی را به دنبال خواهد داشت.

من با خواندن این کتاب، سرشار از حسرت شدم، حسرت از بابت این که صنعت ترجمه در کشور ما تا بدین حد عقیم است و بسیاری از نوشته‌های خوب از پیشرفت و رسیدن به گوش جهانیان باز می‌ماند. داستانهای بهاره علاوه بر این که تخیلی هالیوودی ولی ناب و منحصر به خودش، را داراست که می‌تواند برای ساختن فیلمها و سریالها مورد استفاده قرار بگیرد، پیام مهمی دارد که ممکن است بتواند دولتهای غربی را به علاج واقعه قبل از وقوع دعوت کند.

برای بهاره‌ی عزیزم، آرزوی دیده شدن هر چه بیشتر آثارش را دارم.

فیلم جان و گودال John And The Hole 2021

توجه: این متن داستان فیلم را لو می‌دهد اما در عین حال پیامی بسیار مهم دارد و به تفسیر فلسفی فیلم می‌پردازد.

فیلم سینمایی جان و گودال داستان پسر نوجوان سیزده ساله‌ای است که به یکباره تصمیم می‌گیرد پدر و مادر و خواهرش را بیهوش کند و در گودال بسیار عمیقی که میان جنگل در نزدیک خانه پیدا کرده، رها کند.

در ابتدای امر، لایه‌ی اول داستان ذهن مرا درگیر کرد. چرا این پسر چنین کاری را می‌کند؟ آیا او یک قاتل بالفطره است؟ در تمام طول فیلم هیچ جواب قانع کننده‌ای به چرایی امر توسط پسرک داده نمی‌شود. حتی در یک سکانس مخاطب فکر می‌کند جان  قصد دارد دوستش را در استخر خفه کند و بعد می‌بیند چنین اتفاقی نمی‌افتد و این یک بازی بین دو پسر بچه است چون فکر می‌کنند در لحظه‌ی نزدیکی مرگ، مریم باکره را خواهند دید. یعنی حتی اعتقادات مذهبی هم در جان ریشه‌ای عمیق دارد و قاتل بالفطره هم نیست.

وقتی دیدم در لایه‌ی اول پاسخ چندانی به سوالات رایجی که یک چنین فیلمی در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند داده نمی‌شود، لایه‌ی دوم و معنای عمیق فیلم، رخ نشان داد:

جان، پسر نابالغی است که بر اساس یک شانس یا اتفاق، کنترل خانواده‌اش را به دست می‌گیرد. جان، نماد دیکتاتورهای نابالغ است که با دخالت کشورهای دیگر یا جریانات قدرت رایج در حکومتها، اختیار جان و مال ملت را در دست می‌گیرند. دیگر چرایی کارهای جان، تنها یک جواب دارد: چون او نابالغ است و برای این مسند مناسب نیست.

در فیلم می‌بینیم که ابتدا به آنها رسیدگی می‌کند، برایشان تشک و آب و غذا پایین می‌فرستد اما به یکباره مشغول عیش و نوش خود می‌شود و آنها را فراموش می‌کند. او مدت زیادی پدر و مادر و خواهرش را گرسنه می‌گذارد و درست در زمانی که آنها یقین پیدا کرده‌اند که جان، قصد دارد آنها را با گرسنگی مفرط و زجر بسیار بکشد، برایشان ریزوتوی خوشمزه‌ای می‌پزد و در بسته‌بندی‌ای تمیز با چنگال و بشقاب به داخل گودال می‌فرستد. دریغ کردن مایحتاج طبیعی مورد نیاز برای حیات و بعد صدور اجازه‌ی استفاده!

از سوی دیگر پدر و مادر و خواهر که در گودال گرفتار شده‌اند از آنجایی که فکر می‌کنند سرانجام با گفتگو می‌توانند جان را وادار کنند که دست از اعمال مجرمانه و ظالمانه‌ی خود بردارد و برایشان نردبان بفرستد یا بالاخره عاملی خارجی از نبودن آنها باخبر می‌شود و پلیس را خبر می‌کند در مدفوع  و کثافت خود دست و پا می‌زنند و برای فرار از گودال کاری اساسی انجام نمی‌دهند، حال آنکه جان به راحتی عامل‌های خارجی را با دروغهای ریز و درشت فریب می‌دهد و دست به سر می‌کند. تنها سکانسی که از تلاش آنها برای نجات خود روایتگر است، روی دوش هم سوار شدن است. مادر روی دوش پدر نشسته و دختر روی شانه‌ی مادر ایستاده است و اگر حدود نیم متر بپرد، دستش به لبه‌ی گودال می‌رسد، اما از افتادن و آسیب دیدن می‌ترسد و به طغیان مقابل خواسته‌ی جان که ماندن آنها در گودال لجن و کثافت است تن می‌دهند.

از سوی دیگر می‌بینیم جان مقدار زیادی از پولهای پدرش را به دوستش هدیه می‌دهد، در حالیکه دوستش حتی نیازی به این هدیه ندارد. او آنقدر نابالغ و ناآگاه است که فقط به تایید عاطفی دوستش نیاز دارد و متوجه نیست این منابع مالی که هبه می‌کند، سرمایه‌ی آینده‌ی خود و خانواده‌اش برای زندگی است.

دیالوگهای بین پدر و مادر و خواهر در گودال هم متضمن همین تفسیر است. پدر از مادر می‌پرسد هیچ ایده ای نداری که جان از چه چیزی ناراحت شده که این کار را می کند؟ مادر می‌گوید هیچ اتفاق بدی بین او و جان رخ نداده فقط چند روز پیش جان از او پرسیده فرق یک کودک با بزرگسال چیست؟ و مادر پاسخ داده، فرد بالغ نسبت به خودش و افراد دیگر مسئول است و جان گفته دوست ندارد بزرگ شود و مادر گفته که همه‌ی انسانها موظفند از این مرحله عبور کنند.

این فیلم به ما نشان می دهد که انداختن مسئولیت اداره‌ی یک جامعه بر دوش کسی که خود را برای چنین تصمیم گیریهای بزرگی آماده نمی‌بیند ممکن است چه فجایع عمیقی را رقم بزند.

از سوی دیگر چند سکانس کوتاه از مادری داریم که دارد دختر دوازده ساله‌اش را با مقدار زیادی پول رها می‌کند و به نقطه‌ای نامعلوم می‌گریزد. دختر هر کاری می‌کند تا از قبول مسئولیت سر باز بزند. به مادرش می گوید من تمام پولها را هدر می دهم. من دوازده سال بیشتر ندارم... من می خواهم با تو بیایم و برایت کار کنم، خلاصه به هر دری می زند و مادر نمی پذیرد.

این سکانس که ظاهرا با وقایع اصلی فیلم بی ارتباط است، متضمن همین تفسیر فلسفی است که از دیدن فیلم در ذهن من نشست. وقتی پدر و مادر و خواهر بالاخره از گودال نجات پیدا می کنند و در خانه دور میز نشسته‌اند، دوربین ما را به باغ خانه‌ی آنها می‌برد و همان دختر بچه را سرگردان می‌بینیم و جهت نگاه او که به سمت خانه جذب می‌شود. پدر و مادر و خواهر ظاهرا توانسته‌اند دیکتاتور کوچک و نابالغ قبلی را به زیر بکشند و حتی گودال را هم پر کرده‌اند، اما ممکن است از روی احساس گرایی همین دختر بچه‌ی نابالغ را سر سفره‌شان بنشانند و یک بار دیگر با حادثه‌ای دیگر، مورد تجاوز و ظلم و حقارت قرار بگیرند.

مکس دیوانه، جاده‌ی خشم

مکس دیوانه جاده‌ی خشم، یک فیلم پسارستاخیزی و اکشن، به کارگردانی و تهیه‌کنندگی و نویسندگی جرج میلر و برند نمک‌کارتی است.

داستان آن درباره‌ی مکس روکاتانسکی (تام هاردی) است که به نیروهای ایمپریتر فیوروسا (شارلیز ترون) می‌پیوندد تا طی تعقیب و گریزهای متوالی جاده‌ای از دست رهبر شروری به نام ایمورتان جو (هیو کیزبرن) و نیروهایش فرار کنند.

ایمورتان پادشاهی ستمگر است که آب کل کشور را در قصر خودش ذخیره کرده و فقط هفته ای یک روز برای مردم آب را می گشاید تا از تشنگی نمیرند، زنهای او به رهبری شارلیز ترون از قصر می‌گریزند تا خود را به سرزمینهای همسایه برسانند، با این تصور که آنجا آب هست و  در این راه مکس که یک زندانی ظاهرا خطرناک محکوم به اعدام است، ایشان را یاری میدهد و بالاخره بعد از تعقیب و گریزی دهشتناک به سرزمین مادری شارلیز ترون میرسند، اما نیروهای ایمورتان آبهای آنجا را هم مسموم کرده‍اند و مردم آنجا هم اغلب مرده و درختانش خشکیده‌اند، یکی از زنهای مسن به شارلیز ترون میگوید: تا زمانی که آن مردمانی تشنه‌اند، تو به هرجای کره‌ی زمین که بگریزی آبی که تو را سیراب کند نخواهی یافت و در اینجا شارلیز ترون که سفرش را برای یافتن رستگاری آغاز کرده تصمیم میگیرد که برگردد و مردم را تشویق به شورش و براندازی کاخ ستم ایمورتان کند، علی رغم این که قهرمان پیش برنده فیلم شارلیز ترون است اما فیلم نام خود را از مکس گرفته است، چرا که کسی که در روال این سفر به تعالی می‌رسد و تغییر می‌کند بیشتر مکس است تا شارلیز ترون.

این فیلم، بینظیر است و در سال ٢٠١۶ نامزد ده اسکار شد و برخی منتقدان این فیلم را برترین فیلم اکشن سینما دانسته‌اند. فیلم، روایت پادشاهانی است که منابع کره‌ی زمین را در انحصار خود در می‌آورند و بیشتر منافع آن را از مردم کشور خود دریغ می‌کنند، جرج میلر خواست با این فیلم به تمام کشورهای مرفه که حاکمان عادلی دارند نشان دهد تا زمانی که مردم دیگری در کشورهای دیگر، در تشنگی به سر برند، جهان سرسبز آنها هم جهانی مسموم و بدون رستگاری است، حالا آب را بردارید و جایش بگذارید نفت یا هر چیزی که توسط حکومتها از زمین استخراج می شود و مردم آن سرزمین، اثری اندک از آن را در زندگی خود مشاهده می‌کنند.

با دیدن آبگیری زاینده رود به یاد این فیلم افتادم و فکر کردم بد نیست به شما معرفی اش کنم!!! یک آبگیری موقت که مردمان بیچاره ی سرزمین مرا تا این حد ذوق زده کرده است! بمیرم برات زاینده رودم، بمیرم برات ایرانم...

پی نوشت: این پست را خیلی وقت پیش نوشته بودم و این روزها که خوزستان هم آب ندارد هنوز تازه است.

فیلم زندگی دیگران از فلوریان هنکل فون دونرسمارک  Das Leben der Anderen

 

فیلمی آلمانی و اولین فیلم بلند فلوریان هنکل فون دونرسمارک و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان سال ۲۰۰۶ است. فیلم با بودجه کمی حدود ۲ میلیون دلار در آلمان ساخته شده و حدود ۱۰۰ میلیون دلار فروش داشته‌است. این فیلم بیش از ۳۰ جایزه از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۶ را به دست آورده و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبرو شده‌است.

فیلم بی نهایت جذاب و تعمق برانگیز بود.

ماجرای فیلم بر می گردد به سال 1984، زمانی که تمام  جمعیت جمهوری دموکراتیک آلمان تحت نظارت شدید پلیس مخفی آلمان شرقی قرار دارد. آغاز فیلم با دیدن این جمله بر صفحه، تکان دهنده است: صد هزار نفر کارمند استخدامی و دویست هزار نفر خبرچین، از دیکتاتوری پرولتاریا محافظت می‌کنند. هدف آنها چنین اعلام شده است: «دانستن همه چیز.»

اما این فیلم با فیلمهایی که خودکامگی حکومتهای دیکتاتوری را نشان می دهد یک فرق اساسی دارد، چرا که یکی از عناصر پیش برنده‌ی اثر، افسری است که برای امنیت ملی کار می‌کند و به صورت خودخواسته، سعی می‌کند از نویسنده‌ای حفاظت کند که قصد دارد مقاله‌ای در مورد خودکشی‌هایی که در آلمان شرقی اتفاق می‌افتد به خارج از کشور مخابره کند.

راستی بهترین راه تشکر از بازجویی که به جای همکاری با حکومت فاسد، از قهرمانان شجاع و آزادیخواه حمایت کرده چیست؟ بی شک یک نویسنده، او را به قهرمان یکی از داستانهایش تبدیل خواهد کرد.

فیلم ساعتها   از استیون داردلی The Ours

همیشه، انسانهایی که خودخواسته به آغوش مرگ می‌شتابند برایم رازآمیز و جالب بوده‌اند و در بین آنها، برخی‌ها عجیب و باور نکردنی هستند. یکی از این افراد که نامش را به خاطر ندارم یک زندانی سیاسی مرد بوده که برای آنکه اعتراف نکند، مقابل بازجوها با حبس نفسش خود را از بند زندگی آزاد می‌کند، تا جایی که من می‌دانم، او تنها کسی در تاریخ بشریت بوده که توانسته با نفس نکشیدن ارادی، دست حضرت عزراییل را بفشارد.

این ماجرا از آن سو اعجاب انگیز است که وقتی مغز، به هر دلیلی فرمان خودکشی می‌دهد، مقابله با اجزایی از بدن که اراده‌شان تماما بر حفظ حیات استوار است در مورد اغلب انسانها ناممکن است. تمام کسانی که خودکشی موفق داشته‌اند راهی را برای خودکشی انتخاب کرده‌اند که تلاش برای بازگشت به زندگی، برایشان ناممکن شود. مثلا وقتی خود را دار بزنیم، تلاش ناخودآگاه بدن برای بازگشت به زندگی بی نتیجه می‌ماند.

یکی دیگر از این افراد هم ویرجینیا ولف است، او پس از دو بار خودکشی ناموفق، دست آخر پس از به جا گذاشتن نامه‌ای بس عاشقانه خطاب به همسرش با جیب‌هایی پر از سنگ به «رودخانه اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد. همیشه او را زیر آب تصور می‌کردم که با چه اراده‌ی آهنینی، سنگها را از جیبش خالی نکرده است و برای تنفس دوباره، خود را به سطح آب نرسانده است!

حالا فکر کنید چه حظ عجیبی به جان کسی چون من می‌افتد، وقتی به طور کاملا تصادفی به تماشای فیلم ساعتها می‌نشیند!

فیلم با همان نامه آغاز شده بود. اولش پیش خودم گفتم، این جملات چقدر شبیه نامه‌ی ویرجینیا ولف خطاب به همسرش است!

چیزی نگذشت که دیدم، بله، این فیلم روایت متفاوت و اعجاب انگیزی از زندگی ویرجینیا ولف است. آمیختن تکه‌هایی از زندگی ویرجینیا ولف با تکه‌هایی از رمانی که پیش از انتخاب مرگ در حال نگاشتنش بوده. البته نمی‌دانم اصلا وجود چنین رمانی در زندگی ویرجینیا ولف حقیقت داشته یا یکسره تخیل نویسنده است، به هر حال در قسمتی از رمان، شخصیت نویسنده، به خاطر گریه‌های پسر شخصیت داستانی‌اش دلش نمی‌آید او را با خودکشی به کام مرگ بفرستد و می‌گوید اما کسی را باید بکشم!

اما آیا واقعا این طور است؟ آیا نویسنده‌ها اتفاقاتی را برای شخصیتهایشان رقم می‌زنند تا از رقم زدن آن اتفاق در زندگی شخصی خودشان جلوگیری کنند؟ آیا ممکن است آنچه برای کاراکترهای قصه هایمان رقم می‌زنیم، پتانسیل بالقوه‌ی انجام همان کارها توسط خودمان باشد؟ اگر جواب سوال در تمام موارد مثبت نباشد به نظرم در بعضی موارد درست از آب در می‌آید. میلان کوندرا هم به نوعی، به همین مضمون در کتاب بار هستی ‌اشاره کرده است: «با اضطراب به حياط نگاه كردن و مردد بودن، شنيدن قار و قورهاي پياپي شكم در يك لحظه‌ي هيجان عاشقانه، خيانت كردن و احساس ناتواني كردن از كنار رفتن از راه دلفريب خيانت، بالا رفتن مشتها در صفوف راه پيمايي بزرگ، خوشمزگي و لودگي كردن در برابر ميكروفن‌هاي پليس، من با تمام اين موقعيتها برخورد و با آنها درگير شده‌ام ولي هيچ كدام از اين اوصاف از شخصيت واقعي من ناشي نشده است. شخصيت رماني كه نوشته‌ام امكانات خود من هستند كه تحقق نيافته‌اند. بدين سبب، هم تمامي آنها را دوست دارم و هم هراسانم مي‌كنند.

 رمان، اعترافات نويسنده نيست بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد.»

یکی دیگر از نکات جالب زندگی ویرجینیا ولف که البته در فیلم، اشاره‌ای به آن نمی‌شود طغیان او علیه جامعه‌ی مردسالار است. او حاضر نمی‌شود با اسم مستعار مردانه بنویسد و هیچ ناشری هم حاضر نمی‌شود کتابهایش را به چاپ برساند. او کتابهایش را شخصا به چاپ می‌کند و مشهور می‌شود و پس از رسیدن به شهرت درخواست ناشران برای چاپ آثارش را به سخره می‌گیرد. بالاخره در 35 سالگی با ارثیه‌ای که از پدر و برادر و عمه‌اش به او می‌رسد انتشارات هوکارث را بنا می‌کند و هم آثار خود و هم سایر نویسندگان گمنام را منتشر می‌کند. کاترین منسفیلد ماندگاری خود در عالم ادبیات را مدیون مبارزه‌ای است که ویرجینیا ولف یک تنه با جهان مردسالار آغاز کرد.

ویرجینیا ولف در داستانهایش توجه جامعه را به انقیاد زنان جلب می‌کند مثلا در داستان کوتاه ارثیه، زنی افسرده را تصویر می‌کند که فقط و فقط برای کسب رضایت شوهر دوست دارد پسردار شود، زنی که تقاضای او برای کار کردن توسط شوهر به سخره گرفته می‌شود و دست آخر خود را می‌کشد و با به ارث گذاشتن دفتر خاطراتی برای شوهرش که در آن اعتراف کرده عاشق مرد دیگری بوده است، شوهرش را تحقیر می‌کند. شاید این نکات، امروزه پیش پا افتاده به نظر برسند، اما باید به یاد داشته باشیم این تصویرسازی از انقیاد زنان، در سالهایی حتی پیش از نگارش جنس دوم توسط سیمون دوبوار صورت گرفته است.  برخی از فمنیستها معتقدند اولین بارقه‌های جنبش #فمنیسم از یک نوشته‌ی غیرداستانی به نام «اتاقی از آن خود» توسط ویرجینیا ولف روشن شده است. در این نوشته، ویرجینیا به این نکته توجه می‌کند که هیچ زنی در خانه، اتاق کار و مطالعه ندارد ولی مردها اتاقی از آن خود دارند و یکی از دلایل عدم پیشرفت زنان را نداشتن اتاقی از آن خود می‌داند. او منتقد سرسخت ممنوعیت تحصیل برای زنان بود و به نظر می‌رسد  تاب و تحمل جهان سرسختی که سعی در تغییرش داشت در اثر مبارزه ای نابرابر، در او ته کشید و با آب رودخانه‌ی اوز، دست از جان عزیزش شست.

لازم به ذکر است که فیلم ساعتها بر اساس رمان ساعت‌ها اثر مایکل کانینگهام از کمپانی پارامونت پیکچرز و میراماکس  در سال ۲۰۰۲ توسط استیون دالدری با هنرمندی نیکول کیدمن ، جولین مور و مریل استریپ ساخته شده است.

مایکل کانینگهام، نویسنده‌ای آمریکایی است و همین رمانش در سال ۱۹۹۹ دو جایزه پولیتزر و جایزه پن فاکنر را از آن او کرد.

در پایان، واپسین نوشته‌ی او یعنی یادداشت خودکشی‌اش را برایتان می‌نویسم و شما را به دیدن این فیلم اعجاب انگیز دعوت می‌کنم.

 

 

«عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شده‌ام. احساس می‌کنم که نمی‌توانیم یکی دیگر از این دوره‌های وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و اینبار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کرده‌ام و نمی‌توانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را می‌کنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.

بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشته‌ای. هرآنچه می‌توان بود، برایم بوده‌ای. می‌دانم که دارم زندگی‌ات را تباه می‌کنم، می‌دانم که بدون من می‌توانی کار کنی؛ و می‌دانم که خواهی کرد. می‌دانم.. گمان نمی‌کنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری می‌توانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. می‌بینی؟ حتی نمی‌توانم این را هم درست بنویسم. نمی‌توانم چیزی بخوانم.

می‌خواهم بگویم همه‌ِی شادیِ زندگی‌ام را مدیونِ توأم. تو با همه‌چیزِ من ساخته‌ای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بوده‌ای. همه‌چیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفته‌است. دیگر نمی‌توانم به تباه کردنِ زندگی‌ات ادامه دهم. گمان نمی‌کنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بوده‌ایم، شاد باشند.___ویرجینیا»

05/02/1400

کروئلا فیلمی به کارگردانی کریگ گیلسپی

هشدار: این نوشتار، داستان را لو می‌دهد!

کروئلا یک فیلم در ژانر کمدی، ماجراجویی، و جنایی و خانوادگی به کارگردانی کریگ گیلسپی است. از بازیگران آن می‌توان به اما استون، اما تامپسون، و جوئل فرای اشاره کرد.

بهاره نوربخش در مورد این فیلم در اینستاگرامش نوشته بود: «حتما کارتون صد و یک سگ خالدار را می‌شناسید، همان شخصیت منفور کروئلا دویل که مصمم بود سگهای خالدار را بکشد تا از پوست آنها برای خودش پالتو درست کند. این فیلم درباه‌ی اوست، فیلمی که به رویه‌ی چند سال اخیر هالیوود، سعی دارد یک شخصیت بد دیگر را تطهیر کند و به ما بقبولاند که هر کس که بد است حتما گذشته‌ای دارد که ما نمی‌دانیم. شاید هالیوود هم قصد دارد به دنیا بگوید: این قدر آدمها را قضاوت نکنید.»

به نظرم این توصیف جالب آمد و علی رغم این که بهاره چندان فیلم را دلچسب ندانسته بود، من دوستش داشتم و این توضیح بهاره، فیلم را برایم جذاب‌تر کرد چون من اصلا یادم نبود که شخصیت منفور صد و یک سگ خالدار، همین نام را داشته، خب این شیوه‌ی پست مدرنهاست، نگاه کردن به داستانهای قدیمی از زاویه‌ی دیگر و داستانهای پست مدرن همواره برای من جذاب بوده‌اند.

از سوی دیگر، داستان، همان پیرنگ کودک رها شده‌ی اسطوره‌ای را دارد. در تعداد زیادی از اسطوره‌های ایرانی و غیر ایرانی شاهد این هستیم که پدری یا فرد مذکر قدرتمندی، فرزند پسرش را به دست پیشکاری می‌سپارد که پیشکار او را نابود کند و پیشکار که دلش نمی‌آید، کودک را به دست کسی امین می‌سپارد یا بخت یار کودک است و به روشی زنده می‌ماند و در آینده  با پدر خود مواجه می‌شود.

حالا مثل داستان زال، ممکن است دلیل طرد کردن پسر، نقص جسمی باشد که با داستان کروئلا مشابهت دارد یا مثل داستان کوروش که توسط پدربزرگش از کاخ اخراج می‌شود بر سر جنگ قدرت باشد.

در این داستانها همواره مادر، دلسوز و رنجیده است و این موجودات مذکر هستند که بی‌رحم و دیو صفتند. از سوی دیگر پسر رشید شده از گرفتن انتقام سهمیگن می‌گذرد و ظالم خویش را بزرگوارانه می‌بخشد...

اینها کلیشه‌هایی است که در فیلم کروئلا شکسته است. در این فیلم از نگاه تقدیس گرایانه به مادر، خبری نیست. این بار، این مادر است که ظالم است و پدر است که از ظلمی که بر فرزندش رفته، دق می‌کند. از سوی دیگر مهر و احترام والد فرزندی، هرگز و هرگز نمی‌تواند مانع کروئلا در راه گرفتن انتقام باشد.

یک چیز مهم دیگر این است که کروئلا نقش بازی می‌کند که با پوست سگهای خالدار مادرش پالتو درست کرده است تا مادر بیولوژیک خود را که قاتل مادری است که او را بزرگ کرده، زجر بدهد و در حقیقت سگها که در قتل مادر ناتنی کروئلا نقش اساسی داشتند طعمه‌ی انتقامجویی کروئلا قرار نمی‌گیرند و این سطح از منطق و شعور در تطهیر کروئلا واقعا موثر است.

اما به هر حال با وجود این نکات مثبت، در نهایت فیلم را متوسط ارزیابی می‌کنم، نه آنقدر خوب است که بخواهم توصیه کنم هر جور شده، به تماشای فیلم بنشینید و نه آنقدر خالی از لطف است که عکس این را بگویم.

اما صرف نظر از داستان، کارگردانی فیلم، طراحی صحنه و بازی بازیگرانش و موسیقی فیلم، عالی است.

فیلم زمستان در آتش: نبرد اوکراین برای آزادی از یوگنی آفینیفسکی

یک فیلم مستند و محصول مشترک کشورهای اوکراین،انگلیس و آمریکا در سال ۲۰۱۵ می‌باشد.

یوگنی آفینیفسکی کارگردانی این فیلم را بر عهده داشته و برنده جوایز متعددی از جشنواره‌های مهم شده‌است.

این فیلم،به وقایع اوکراین در سال‌های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ می‌پردازد.

فیلم، محمل خوبی برای آشنایی ملتها برای مبارزه با حکام خونریز و توتالیتر است. تسخیر خیابانها توسط مردم اوکراین و ۹۷ روز مقاومت و نترسیدن بالاخره جنایتکاران را به زانو درمی‌آورد.

فیلم،نشان می‌دهد پلیس امنیت اوکراین، موجوداتی خودفروخته هستند،آن جنایتکاران،جزو ملت نیستند و نمی‌شود اعمال قساوتمندانه‌شان را به ملت آن کشور تسری داد.اگر کسی بگوید مگر آن جنایتکاران از مردم اوکراین نبوده‌اند؟پس لیاقت آن مردم،همان حکومت نالایق است، باید به او پاسخ داد که خیر،حکومتهای فاسد،استعداد غریبی در جمع آوری اوباش برای سرکوب اعتراضات دارند،این اوباش اگرچه در اقلیتند اما به واسطه‌ی سلاح و ثروت، توانایی سرکوب پیدا می‌کنند.

در فیلم می‌بینیم که در خلال مبارزات، بارها مردم تلاش کردند پلیس‌های ضدشورش را با شعارهایی چون «پلیس، یار مردم، پلیس،کنار مردم»، یا «نیروی امن ملی،شرمت باد،شرمت باد» با خود همراه کنند،اما این افراد شرافت خود را با شیطان معامله کرده‌اند و چنین شعارهایی در ایشان بی تاثیر است،آنها می‌کشند چون می‌دانند که در صورت تغییر حکومت، محاکمه و اعدام خواهند شد، در فیلم حتی به این موضوع اشاره می‌شود که حکومت، این افراد را از بین مجرمین سوا می‌کند...

در فیلم می‌بینیم تا زمانی که مردم مبارزات صلح آمیز داشتند، به جایی نرسیدند، اما شبی که یکی از مردم اعلام کرد که اگر رییس جمهور تا ساعت ده فردا استعفا ندهد از فردا مبارزات مسلحانه آغاز خواهد شد، جنایتکار فاسد، دمش را گذاشت روی کولش و شبانه از کشور گریخت.

مردم اوکراین آگاه و مصمم بودند، آنها می‌دانستند در صورتی که حکومت فاسد پابرجا بماند، علاوه بر تلف شدن خون یارانشان، خود نیز دستگیر و شکنجه و اعدام خواهند شد.

اما خبر خوب فیلم این بود که پست ترین جنایتکاران تاریخ که حتی در سرکوب‌ها به بچه‌ها هم رحم نکرده بودند، در برابر عزم مصمم و شجاعت ملت، کم خواهند آورد. آنها ملتی آزاده بودند که احساس می‌کردند شرافتشان در گرو شکست دادن ظالم است، هر کدام آمده بودند تا کشته شوند، به خاطر اوکراین، به خاطر نسل‌های آینده، حتی آنهایی که فرزندی نداشتند!

درود بر مردم اوکراین.

درود بر مردمان آزاده، در هر کجای تاریخ و کره‌ی زمین که ایستاده‌اند...

۱۴۰۰/۰۲/۱۸

مقصد بعدی حمله کجاست؟ از مایکل مور

در این فیلم مایکل مور به سراغ کشورهایی می‌رود که در قوانینشان، برتری‌ای نسبت به قوانین ایالات متحده‌ی امریکا دیده است.

در این نوشتار سعی من بر این است تا هم نقدهایی را که به نظرم بر فیلم وارد است، بنویسم و هم از همین محملی که مایکل مور در اختیارمان قرار داده، برای مقایسه‌ی ایران با همین کشورها استفاده کنم.

ادامه نوشته

نقد و واکاوی جاده انقلابی از سام مندس

جاده انقلابی فیلمی به کارگردانی سام مندس و محصول مشترک امریکا و بریتانیاست. این فیلم براساس رمانی به همین نام نوشته‌ی ریچارد بیتس با هنرمندی کیت وینسلت و لئوناردو دیکاپریو ساخته شده است.

فرانک و ایپریل یک زوج مستاصل هستند که ادای آدمهای خوشبخت را درمی‌آورند. مدام با هم دعوا دارند و عشقشان در سایه‌ی عدم درک یکدیگر و روزمرگی از میان رفته است. همه چیز سیاه و تیره است تا آنکه ایپریل به فرانک پیشنهاد می‌دهد که رویای جوانی‌شان را از سر بگیرند و به پاریس مهاجرت کنند.  ایپریل به فرانک می‌گوید در پاریس من کار می‌کنم و تو دنبال مطالعه و رویاهایت برو. این همان آرزویی است که ایپریل برای خودش داشته، این که بتواند دنبال رویاهایش برود و برای خودش زندگی کند. فرانک در ظاهر با او همراه می‌شود اما چیزی نمی‌گذرد که رویای زیبایشان با حامله شدن ناخواسته‌ی ایپریل در هم می‌ریزد.

فرانک که از اولش هم ریسک پذیری و بلندپروازی لازم را نداشته، به قول پسر روانپریش همسایه پشت بچه‌ای که حتی با جسارت نمی‌تواند عنوان کند که او را می‌خواهد، پنهان می‌شود و برنامه مهاجرت را ملغی اعلام می‌کند.

از دعوای فرانک و ایپریل می‌فهمیم که حتی بچه‌ی اولشان هم واقعا با میل و اراده و عشق پدر و مادر به دنیا نیامده‌ و با تصادف شکل گرفته و به اجبار نگه داشته شده است. از خلال حرفهایشان، متوجه می‌شویم که هیچ یک از این دو نفر کالای پدر و مادری نبوده‌اند و به ناچار این نقش اجتماعی را پذیرفته‌اند.

اما ایپریل، این بار نمی‌خواهد به این نخواستن تکراری تن در دهد و قصد دارد خیلی زود، قبل از آنکه بچه به هشت هفتگی برسد، آن را سقط کند ولی فرانک با انواع عذاب وجدان و تحقیر و شماتت، مانع او می‌شود.

این وسط، تنها کسی که جرات دارد حقیقت را بگوید همان پسر روانپریش همسایه است.

پسر روانپریش همسایه که تنها کسی است که ایپریل را درک می‌کند و جرات ابرازش را هم دارد، بعد از فهمیدن این که فرانک، ایپریل را مجبور کرده که از رویاهایشان دست بکشد، با گفتن یک جمله‌ی کلیدی آنها را ترک می‌کند: «فقط از یه چیز خوشحالم، از این که قرار نیست، اون بچه باشم.»

اینجا، مخاطب تمام فضاحت این خانواده‌ی اجباری را لمس می‌کند. بی حوصلگی مادر با بچه‌ها را به یاد می‌آورد. نبودن پدر و لاس زدن او با زنهای دیگر...

در این خانواده‌ی اجباری به ظاهر خوشبخت، هیچ کس خوشحال نیست. حتی یک روانپریش افسرده، از این که عضوی از اعضای این خانواده نیست احساس خرسندی می‌کند.

یک جمله‌ی کلیدی دیگر هم به ایپریل می‌گوید: «بلایی سر این یارو آوردی که فقط بچه دار شدن می‌تونه بهش احساس مرد بودن بده.»

راست می‌گوید. بعد از رفتن او، ایپریل و فرانک دعوای سختی می‌کنند. فرانک که از به دست آوردن عشق ایپریل ناامید شده اعتراف می‌کند که به او خیانت کرده تا با تحریک حسادت ایپریل، عشق را گدایی کند، غافل از این که سالها به بردگی کشیدن ایپریل و سلاخی کردن رویاهای او و فرو بردن او در قالب زن خانه‌دار و مادر اجباری، روح و عاطفه‌ی زن را از بین برده است و هیچ کدام از این ترفندها جواب نخواهد داد.

فرانک، که خودش عامل نگه داشتن بچه بود، بعد از این که می‌فهمد ایپریل دیگر دوستش ندارد به او می‌گوید: «ای کاش اون بچه رو کشته بودی!»

ایپریل به جنگل می‌رود تا فکر کند. در اینجا موسیقی فیلم، به طور نامحسوس و ملایمی، موسیقی فیلم ترسناک می‌شود و مخاطب را بی آنکه بفهمد، به پایان شوم داستان، رهنمون می‌کند.

صبح روز بعد،  ایپریل مثل یک زن مطیع و یک غلام حلقه به گوش، از ارباب خود می‌پرسد که چه نوع تخم مرغی میل دارد و تظاهر می‌کند که عاشقانه فرانک را دوست دارد. هم زدن تخم مرغ با خشم و انزجار و لبخندهای تصنعی  و تلخ ایپریل، تن و بدن مخاطب را می‌لرزاند.

بعد از رفتن فرانک، موقع شستن ظرفها گریه می‌کند.

به گمانم این صحنه‌ها، به قدری عمیق و احساسی هستند که می‌تواند حتی رادیکال‌ترین مردسالارها را در رنج ایپریل اسیر شده در کلیشه‌های مرسوم زنانگی، سهیم کند.

ایپریل به حمام می‌رود تا بچه را سقط می‌کند.

بعد، کات می‌شود به ایپریل که پشت پنجره ایستاده. نگاه او به جنگل، آمیزه‌ای از استیصال و حس رهایی است و بعد لکه‌های خون روی فرش...

و سپس شاهد مرگ ایپریل در بیمارستان و استیصال فرانک هستیم.

بعدتر از همسایه‌ها می‌شنویم که بعد از چند سال، فرانک و دو بچه‌اش از آنجا رفته‌اند. فیلم نمی‌گوید به کجا. اما فکر من این بود که رفته‌اند همان پاریس، چون به نظرم فرانک از دسته آدمهایی آمد که نوشدارو را بعد از مرگ سهراب می‌آورند.

او دیر به ایپریل گفت: «کاش بچه را سقط می‌کردی...»

دیر با خودش کنار آمد که از آن خانه بروند...

دیر، برای متحول کردن زندگی یکنواخت و بی عشق خود به جاده‌ی انقلابی زد... زمانی که دیگر ایپریل نبود. زمانی که زنی که عاشقانه دوستش داشت، با حس تنهایی و اسارت و استیصال جان سپرده بود.

نقد و برررسی فیلم هلندی ستون نویس یا مقاله نویس The Columnist

توجه: این نوشتار ماجرای سخیف فیلم را لو می‌دهد!

فیلم ستون نویس محصول سال 2019 بسیار خوب شروع می شود. به نظر می رسد قرار است با واکاوی عمیق یکی از معضلات روز که حمله‌های سایبری به حسابهای اینترنتی اندیشمندان است رو به رو شویم اما خیلی زود، اسیر بودن سازندگان اثر، در دام جنسیت زدگی با بی منطقی هر چه تمام، مسیر داستان را از یک داستان رئال اجتماعی به یک داستان ژانر وحشت بی‌منطق می‌کشاند.

ماجرا از این قرار است که فمکه بووت (کاتیا هربرس) یک مقاله نویس، در یک روزنامه است که درباره‌ی حقوق زنان، قلم می‌زند و به یکباره توسط حسابی که دنباله روهای فراوانی دارد مورد هجمه‌های اینترنتی قرار می‌گیرد. او سعی می‌کند تمام حمله ها را نادیده بگیرد ولی تهمتها و خصوصا لفظ «بچه باز» خواب از چشمش ربوده و بر تمام زندگی اش سایه افکنده. این در حالی است که مرد نویسنده ای که به عنوان، جفت در کنارش قرار می گیرد با آرامش هر چه تمام می نویسد و مشکلی ندارد.

فمکه برحسب تصادف یکی از فحاشان خود را پیدا می کند. او همسایه‌ی فمکه است و با آنکه علیه او مرتب توییت زده، او را نمی شناسد و با خوبی و خوشی با او سلام و احوالپرسی می‌کند. بالاخره در فرصتی که دست می‌دهد و مرد برای نصب دوربین بالای پشت بام رفته، فمکه یواشکی به او نزدیک می‌شود و هُلش می‌دهد و اولین قتل، اتفاق می‌افتد. فمکه انگشت او را قطع می کند و با خود می‌برد.

بعد از این، شاهد کشف مخالفان توسط فمکه و قتلهای پی در پی توسط او هستیم حال آنکه حداکثر کدگزاری که برای نشان دادن عصبیت فمکه گذاشته شده است، کندن پوست لبش است. جالب اینجاست که به طرز معجزه آسایی همواره هیچ کس فمکه را در هنگام ارتکاب به قتل یا ترک منزل قربانیان نمی‌بیند. حتی یکی از قربانیان از خانه فرار می‌کند و پیرزن همسایه فمکه را در حال تعقیب او با اسلحه می‌بیند ولی باز شاهد دستگیری فمکه نیستیم. لابد باید اینجور تصور کنیم که همین یک شاهد بینوا  هم که گیر کشور قاتل پرور هلند آمده، به اختلال پریشی چهره‌ای دچار بوده است.

کارگردان، برای این که مانیفستی علیه فمنیسم صادر کند و ماجرای قتل ها را دوسال کش دهد تا چهره‌ای هر چه پلیدتر و دیوانه تر از یک نویسنده‌ی فمنیست تصویر کند، سنگ تمام گذاشته. برای این منظور تمام مردم شهر را در خواب غفلت و پلیس کشور هلند را از شخصیتهای احمق و احمق‌تر، ابله‌تر جلوه داده است. برای مثال فمکه هیچ جایی تمهیدی برای به جا نگذاشتن اثر انگشت یا پاک کردن آن، به کار نمی‌برد. شال گردن جفتش را در دومین صحنه‌ی جنایت جا می‌گذارد. با خون مقتول روی دستهایش راه می‌افتد در شهر و به خانه می‌رسد و ده‌ها المان بی منطق دیگر که فیلم را حتی از خیالبافی‌های یک کودک عصبانی پنج ساله، فروتر می‌سازد.

واقعیت این است که در مخیله‌ام نمی‌گنجید که روزی فیلمی به لحاظ محتوایی و منطق فیلمنامه‌ای، بدتر از پایان نامه‌ی حامد کلاهداری  ببینم و این که پایان نامه، فضاحت خود را به فیلمی خارجی ببازد به نظرم نامحتمل‌ترین ممکن می‌آمد!

چه می‌شود کرد؟ جهان همواره عجیب‌ترین راه‌ها را برای شگفت زده کردن انسان به کار می‌بندد!

تنها می‌توانم توصیه کنم که این فیلم را «هو» کنید!!!

 

 

 

 

متری شیش و نیم به کارگردانی سعید روستایی

این فیلم روایتگر گروهی از تیم پلیس مبارزه با مواد مخدر به سرکردگی فردی به نام صمد است که در به در دنبال یک فروشنده عظیم ماده مخدر شیشه در پایتخت هستند. نام این فروشنده ناصر خاکباز بوده و این روزها هر کسی که توسط تیم آنها دستگیر می‌شود، یک سرش به خاکباز گره می‌خورد. فرزند یکی از هم‌تیمی‌های صمد هم توسط قماش خاکباز دزدیده شده و بعد هم به قتل رسیده و برای همین اعضای پلیس مواد مخدر تشنه پیدا کردن خاکباز هستند، آنها تلاش می کنند از خلال دستگیری معتادان و فروشنده های خرده پا به ناصر خاکباز برسند، فیلم با صحنه ی تکان دهنده ی گریز یک خلافکار و مدفون شدن او در گودالی که توسط لودر پر می شود آغاز می شود، همکار صمد که دنبال او می دود رد او را گم می کند و تنها چیزی که از او در دستش باقی می ماند یک بسته مواد است که خلافکار سعی کرده داخل خانه ای بیندازد و موفق نشده است، این خرده داستان بعدتر در خدمت شخصیت پردازی قرار میگیرد، صحنه ی ورود پلیس به مخروبه های خارج شهر و دستگیری معتادان تکان دهنده است، وضع معیشتی آنان به قدری فاجعه بار است که مخاطب لاجرم احساس میکند این افراد هیچ پناهی جز مواد مخدر برای تحمل رنج زیستن ندارند، بالاخره ناصر در پنت هاوس ۶٠٠ متری خود در حالیکه خودکشی کرده است پیدا می شود، بعد از بهبود او و انتقال به پایگاه و انگشت نگاری از فساد تحلیل برنده ی سیستم قضایی پرده برداری میشود، ناصر خاکباز دو سال قبل با نام دیگری دستگیر و محکوم به اعدام شده است و حتی گزارش دفن و ابطال شناسنامه او موجود است! کمی بعدتر شاهد این هستیم که ناصر از طریق یک خلافکار که در بازداشتگاه موبایل به همراه دارد سعی دارد یک جوری فرار کند، اما قاضی پرونده ی قبلی به دلیل افشای پاره ای از فسادها، بازخرید شده است! یعنی حتی منفصل نشده و یک عالمه پول داده اند به وی و خانه نشینش کرده اند، خاکباز سعی می کند صمد را بخرد اما صمد از آن معدود افرادی است که خریدنی نیست، اما همین صمد شریف و درستکار با نامردی هر چه تمام، پشت همکارش را خالی می کند و چون یک سال قبل مواد مکشوفه را گم کرده حاضر نمی شود در گزارش بنویسد که شاهد تعقیب و گریز همکار خود بوده است! جالب این است که این همکار همان مرد داغدیده است که فرزندش را در قمار مبارزه با مواد به یک قاچاقچی باخته است و اما ناصر، شخصیتی است که علی رغم خلافکار بودنش دوست داشتنی است، یک فقیر تیپا خورده است که با قاچاق مواد علیه اجتماع خود قیام کرده است، صحنه مواجهه او با قاضی بی نظیر است، قاضی می گوید تو تعداد زیادی آدم را بدبخت کرده ای، ناصر به طور تلویحی پاسخ می دهد که این آدمها از بدبختی به مواد رو می آورند، قاضی می گوید هر چقدر آشپزخانه کمتر باشد مواد گرانتر می شود و معتادان به دلیل سخت شدن شرایط اعتیاد سعی می کنند که ترک کنند، اما تماشاگر که در صحنه های قبل عدم همکاری معتادان برای ترک را دیده است می داند این یک خیال واهی است و تنها جرم و جنایت این معتادان برای دستیابی به مواد گرانتر بیشتر خواهد شد، ناصر می گوید، چه فایده؟ منم بکشید یکی دیگه آشپزخانه راه می اندازد، کمی بعد نوبت شهادت دادن صمد میرسد و ناصر ناخودآگاه با دروغی که میگوید به او درس انسانیت و رفاقت میدهد، او که از خلال مجادله های صمد و همکارش جلوی در بازداشتگاه خبر شده که صمد سال پیش موادی را گم کرده و پرونده دارد و به همین دلیل حاضر نیست پشت همکارش در بیاید، می گوید موادی که در خانه اش بوده هشت کیلو بوده نه شش کیلو و برای صمد دردسر درست می کند و صمد ناچار میشود برای به دست آوردن حمایت همکارش در صدد حمایت از او بربیاید، دست آخر ناصر به قاضی التماس می کند که خانواده اش را به آن محل کثیف بازنگرداند، می گوید من پدرم در اومد اونها رو از خلاف دور کردم، برگردند اونجا تک تکشون می یفتند تو خلاف... اما قانون کور این آخرین خواسته ناصر را نیز نمی شنود و در صحنه ای که او را برای اعدام می برند می بینیم که پیش بینی ناصر درست از آب درآمده و خانواده اش سعی دارند وارد کار قاچاق بشوند، صحنه ی پایانی اما تحول صمد است، او به معتادی که شیشه ماشینش را پاک می کند علی رغم میل باطنی اش یک پنج هزارتومنی میدهد، انگار خودش هم به این نتیجه رسیده است که تمام تمهیدات و تلاش هایشان برای مبارزه با مواد مخدر مادامی که فقر و اختلاف طبقاتی در جامعه وجود داشته باشد بی‌ثمر است.
فیلم در کل خیلی خوب به معضل اعتیاد و مواد مخدر پرداخته است، فساد قوه قضاییه را افشا کرده است و بی آنکه شخصیت هایش سیاه و سفید شده باشند یا در دام قهرمان پروری افتاده باشد، داستان محنت باری را به تصویر کشیده است، این فیلم بعد از ابد و یک روز که آن هم فیلم در خوری بود، دومین ساخته ی سعید روستایی است و بی سبب نیست که سیمرغ بهترین فیلم از نگاه تماشاگر را به خود اختصاص داده است. دلم می خواست مثل همیشه کنار بیلبرد فیلم بایستم و برای این پست استفاده کنم، اما حال روز سیل و غم جاری نوروزمان، تاب و توانم را ربوده است!

نگاشته شده در تاریخ 25 فروردین 98

بر سنگفرش خیس شانزه لیزه نوشته مولود قضات

کتاب بر سنگفرش خیس شانزه لیزه نوشته‌ی مولود قضات یک رمان واقع گرای اجتماعی از منظر راوی سوم شخص محدود به ذهن شیداست. رمان اگرچه با یک اتفاق هولناک آغاز می‌شود اما بیش از رویداد محور بودن، شخصیت محور است، شیدا یک دختر جوان عاشق پیشه‌ی پر از آرزو است که برای فرار از اتفاق هولناکی که برایش افتاده به مذهب پناه می‌برد، تا جایی که یک خانم جلسه‌ای می‌شود و با رانت حکومتی، برای تبلیغ شیعه‌گری، راهی فرانسه می‌شود و در طول اثر، رفته رفته شاهد تحول نسبی شیدا هستیم، یکی از شخصیتهای تاثیر گذار و جذاب اثر، عبدالفرحان، است، عبدالفرحان یک مسلمان افراطی الجزایری است، اما با تمام تعصبات مذهبی‌اش در رویکردهای انسانی یک پله جلوتر از شیداست و با تمام این که حتی بیم این می‌رود که بر علیه غیر مسلمانان فرانسوی دست به عملیات انتحاری بزند، تعصبات مذهبی شیدا را به چالش می‌کشد، مثلا در جایی که شیدا شیرینی‌های اهدایی یک همسایه‌ی یهودی را با تفکر نجس بودن یهودیان دور می‌ریزد او را بابت این کار سرزنش می‌کند.

در هیچ کجای داستان شاهد مداخله گری نویسنده نیستیم اما با ظرافت هرچه تمام لایه‌های تو در توی شخصیت شیدا تصویر می‌شود. مثلا از روی این که عبدالفرحان از طرف شیدا که از سفر برگشته، برای پسرش دانیال هدیه خریده، می‌توانیم بفهمیم که شیدا خسیس بوده یا دست‌کم در زندگی‌اش با عبدالفرحان به دلیل وابستگی مالی، برای فرار از تحقیر‌های مکرر اعلام نیاز و عدم پاسخ مناسب از سوی عبدالفرحان، از خریدن چیزهای ضروری، سر باز زده است، این قسمت از رابطه‌ی مسموم بین شیدا و عبدالفرحان بعد از صحنه گدایی نیز نمود دارد، شیدا رفته با پول خردها رنگ خریده برای نقاشی و عبدالفرحان به او می‌گوید به من می‌گفتی خودم برات می‌خریدم، اصلا شاید گدایی شیدا در پاریس واکنشی روانی به همین عدم استقلال و درخواست‌های مالی مکرر بی‌پاسخ‌ مانده از سوی عبدالفرحان است. (اگرچه خود شیدا در جایی که بابت این رفتار مواخذه می‌شود، یک دلیل بی‌منطق مذهبی می‌تراشد! به خاک افتادن در مقابل خدا و این حرفها، انگار حتی خودش هم نمی‌داند چه مرگش است و فکر می‌کند دارد مناسک مذهبی انجام می‌دهد، اما حقیقت این است که این بار رنج دست دراز کردن مکرر جلوی عبدالفرحان را دارد با خلق یک عمل مذهبی دروغین، عینی و بیرونی می‌کند.)

از روی دیالوگهای برادرش که او را بابت این که اصلا نفهمیده در این سالها چه اتفاقاتی برای خانواده‌اش افتاده، سرزنش می‌کند، می‌فهمیم که شیدا بی‌مسئولیت و خود محور بوده و از پیگیری‌های جدید شیدا متوجه می‌شویم، حالا قصد دارد گذشته را جبران کند. اصلا شاید انتخاب عدم ارتباط با خانواده‌اش هم راهی بوده که اتفاق اولیه‌ای را که مسیر زندگی او را تغییر داد، فراموش کند.

شیدا اگرچه نچسب است و اعمالش خیلی جاها توی ذوق می‌زند اما خودش یک قربانی تفکرات دیکته شده‌ی ایدئولوژیک است، او برای تسکین پیدا کردن از زخم هولناک اجتماع به مذهب پناه می‌برد تا احساس گناه از تجاوز را با مسایل مذهبی عینی کند و از آن عبور کند و ظاهراً هم تا حدودی موفق می‌شود چون ازدواج موفق و رابطه‌ی جنسی بدون اشکالی دارد، اما تفکرات ایدئولوژیک زخم‌های جدیدی در روان او ایجاد می‌کند و خودشیفتگی‌های مذهبی، انسانیت دختری که قصد داشته پزشک شود را تنزل می‌بخشد و نیز سرکوب‌های مکرر امیال، در او رفتارهای ناجور پدید می‌آورد مثلا او فرد مورد اعتمادی است و قویا با دزدی مخالف است اما یک جا از یک فروشگاه، ظاهرا به طور سهوی یک رژ لب کش می‌رود که شاید حاصل سرکوب امیال زنانه‌اش در طول سالها تسخیرشدگی با تفکرات ایدئولوژیک بوده است.

شیدا یک زن بحران زده است، تفکرات مذهبی برایش کاملا نجات بخش نبوده و نتوانسته آرامشش را فراهم کند و بعد از سالها، تبلیغ مناسک مذهبی، در مورد مفاهیم عمیق دینی همچون عدالت خدا هم دچار پرسش و تناقض گشته است.

شیدا حتی زمانی که کارکردش را برای حاکمیت از دست می‌دهد، علی رغم تمام تلاشهای خالصانه‌اش، از سوی آنها هم رها می‌شود.

سالها زندگی کردن در پاریس از شیدا زنی دیگر ساخته، زنی که حالا به جای این که غیر مسلمانان را نجس بداند با آنها معاشرت می‌کند، بر غم آنها دل می‌سوزاند و پسرش را به لارا می‌سپارد اما همچنان وقتی در هواپیما دختر بچه‌ی نوجوان بی حجابی را می‌بیند که به نظرش به اندازه‌ی شاهزاده‌ها زیباست، دلش می‌خواهد دختربچه را بکشد اما به محض جدا شدن چرخهای هواپیما از زمین پشیمان می‌شود و انگار رهایی کامل از این امیال ضد انسانی برایش ناممکن است.

شاید هیچ مانیفستی در جهان تا این اندازه کوبنده نمی‌توانست به نقد تفکرات خودشیفته کننده‌ی مذهبی بپردازد و بی آنکه مخاطب را مقابل افراد مذهبی افراطی قرار دهد، او را از تعصباتی که تمایلات غیر انسانی را در این گونه افراد تثبیت می‌کند، بیزار کند.

این رمان اصلا عجیب است! این حجم از عمق و واکاوی در یک رمان ایرانی عجیب است.

اما نقص رمان که به نظرم تنها پناه نویسنده، برای فرار از سانسور وزارت ارشاد بوده است، موجز و مبهم نوشتن کلیه‌ی دیالوگ‌ها و صحنه‌هایی است که در آن اتفاقات جنسی رخ داده است، حالا چه تجاوز بوده باشد و چه هم آغوشی شرعی بین عبدالفرحان و شیدا که منجر به وجود آمدن بچه‌ی ناخواسته‌ی دوم شیدا شده است.

بجز این قسمت‌ها، باقی صحنه‌ها پر است از توصیفات زیاد و ریزانگارانه که البته به طور سلیقه‌ای مورد پسند شخصی من نیست و تناسب کنش و توصیف را به نفع توصیف بر هم زده است.

در کل کمتر پیش آمده که از خواندن یک رمان ایرانی تا این حد احساس لذت کنم اما قرار گرفتن در دایره‌ی لذتش نیازمند تفکر عمیق و همراهی طولانی با شخصیتی است که شاید چون شخصیت دیگر داستانها، آنقدرها دوست‌داشتنی و تو دل برو نباشد.

به همین دلیل شاید بتوان آن را در زمره‌ی کتابهای خاص پسند طبقه بندی کرد و اصلا بعید نیست که عده‌ای را به دلیل تفکرات ایدئولوژیک شیدا به شدت پس بزند، اما برای کسانی که کتاب را عمیق بخوانند و تعاملات شیدا و مذهب را ریزانگارانه مورد واکاوی قرار دهند قطعا لذتبخش خواهد بود.

این اثر توسط نشر چشمه در سال 98 به چاپ رسیده است.

فیلم سینمایی دو پاپ (The two POPES)

کاردینال آرژانتینی، خورخه برگولیو که نقش او را جاناتان پرایس بازی می کند، برای دیدن پاپ آلمانی، (آنتونی هاپکینز) به رم می رود چون پاپ به نامه های او برای بازنشستگی از اسقف اعظم بودن جوابی نداده است. اما ماجرا اینجاست که پاپ به عمد جواب نامه های برگولیو را نداده چون تقاضای زودتر از موعد بازنشستگی بی دلیل از مقام اسقفی را اعتراضی توهین آمیز می داند.
البته بی راه هم فکر نکرده، برگولیو، کسی است که بر خلاف تمام کاردینال ها از زندگی تجملی چشم پوشیده و بر خلاف سنت های رایج مذهبی، گام برمی دارد، او غذای متبرک کلیسا را بدون توجه به ایمان داشتن یا نداشتن، بین گرسنگان تقسیم می کند، کلیسا را خودشیفته و در عصر مدرنیته به گل نشسته می داند، او خواستار محاکمه و مجازات کشیش هایی است که به کودکان تجاوز کرده اند، معتقد است که اعتراف آن کشیشان و بخشیده شدنشان توسط کلیسای جامع اشتباه بوده و حتی اگر اعتراف روح آن متجاوزان را پاک کرده باشد، به قربانیان کمکی نکرده است، همچنین خواهان به رسمیت شناختن حق سقط جنین و حقوق همجنس گرایان است.
در مقابل او، پاپ یک سنت گراست، زندگی تجملی دارد، مورد نفرت مردم است و او را نژاد پرست می دانند،
از سر تفاخر، دوست دارد تنها غذا بخورد،
اما می خواهد از مقام پاپ اعظم استعفا دهد که چنین عملی چند صد سال است که اتفاق نیفتاده است.
او در عین حال زمانی که این تصمیم را می گیرد میترسد که برگولیو به جای او انتخاب شود و تصمیمش را به خاطر تضادهای عقیدتی به تعویق می اندازد ولی بعد از مدتی نشست و برخاست با برگولیو تصمیم می گیرد فقط در صورت انتخاب او از مقام پاپ بودن استعفا بدهد.
از آن طرف برگولیو هم در جوانی از ترس با حکومت دیکتاتوری زمانه اش سازش کرده و دوستان مبارز و حتی نامزدش به طرز وحشیانه ای توسط حکومت به قتل رسیده اند و سالها مورد خشم و غضب دموکراسی خواهان قرار داشته است و تغییر او از سنت گرایی همچون پاپ به یک حامی حقوق بشر، یک جور عمل توبه مابانه برای ایستادن در طرف مردم و انسانیت است.
این داستان بر مبنای واقعیت است و برگولیو همین پاپ فرانسیس معروف و محبوب است.
با دیدن این فیلم سوال های زیادی برای من پیش آمد: 
١-آیا تنها راه تعدیل تندرویها و سکون مذهبیون، به دست مذهبیون اصلاح شده میسر است؟
٢- آیا تمامی مذاهب قابلیت عرضه ی پیشوایی مذهبی با قابلیتهای بشردوستانه ی بالا همچون پاپ فرانسیس را داراست؟
٣- پاپ فرانسیس بزرگترین مقام زنده ی پر تعدادترین مذهب جهان است و با این همه هم خودش و هم پاپی که قبل از او بر مسند قدرت بوده نقد می شود و در سایه ی همین صراحت لهجه محبوبیت کلیسا و پاپ، افزایش عجیبی پیدا می کند، ما چه زمانی به این سطح از تمدن و رواداری دست خواهیم یافت؟ آن زمان آنها به چه چیزهایی دست یافته اند؟

فیلم مسخره باز به کارگردانی همایون غنی زاده

من دانش هستم، یک بازیگر
کسی که فکر می کند دیگران مسئول به فنا رفتن آرزوهایش هستند و تا زمان رسیدن به آرزوهایی که هیچ تلاش حقیقی ای برایشان نمی کند مثلا به خیال خودش برای مدتی موقت در یک آرایشگاه مشغول به کار می شود.
دانش از آن دسته آدمهایی است که آدمهای اطرافش و زندگی روزمره شان را پوچ و تهی می بیند و با غرق کردن خودش در فیلم و موسیقی آنها را تحمل می کند.
او از خودباخته به نیازمندان کمک می کند اما پشت این شخصیت خاص از درون خالی، یک ماجرای هیجان انگیز به انتظار شماست.
بازی های فوق العاده و ساختار بی نظیر تله تاتر گونه ی فیلم #مسخره_باز که در ژانر #وهمی و #پلیسی روایت می شود، شما را به فضایی می برد که در کمتر فیلم ایرانی تجربه اش کرده اید. 
تعلیق خوب و داستان تازه و موسیقی مناسب و حتی اسم کمیاب دانش برای شخصیت اصلی فیلم، بی نظیر است.
علاوه بر ساختار دراماتیک فیلم، کارگردان با زیرکی به نقد گفتمان غالب پرداخته، میزانسن و طراحی لباس کیانیان زمانِ شاهی است و به نظر می رسد هر نقدی که وارد می شود به حکومت شاه است اما اشاره به فیلم بیل را بکش که در سال ۲۰۰۳ ساخته شده و هزار دستان که در سال ۶۷ از تلویزیون ایران پخش شد، نشان می دهد زمان فیلم به صورت انتزاعی شاهنشاهی تصویر شده است، ترس کاظم خان هم از این که بفهمند موی زن را کوتاه کرده است بیشتر به دغدغه هایی می خورد که رژیم جمهوري اسلامي مسبب ایجاد آن است و نه رژیم شاه فقید.
در حقیقت بردن فیلم به فضایی سورئال گونه محملی می شود تا کارگردان با این تخطی های عمدی زمانی و ظاهر ساواکی طور رضا کیانیان به این نکته اشاره کند که همان آدمهایی که در زمان شاه زمام امور را بر عهده داشتند، با همان كاراكتر و همان منش، در رژیم فعلی نیز در راس امور هستند.
فیلم، جزو فیلمهای #پایان_ناگهانی است اما از دسته ای که کدگذاری های درست و دقیق، مطابق با پایان حقیقی داستان در آن انجام شده است، نه کدگذاری های غلط و فریبنده و همين امر لذت دوباره ديدن فيلم را زايل نمي كند.
اين فيلم عالي را از دست ندهيد.

#ارغوان_اشترانی
۱۳۹۹/۰۵/۰۴
#همایونغنیزاده #صابرابر #علینصیریان #رضاکیانیان #هدیهتهرانی #علی_مصفا
پي نوشت۱: آخيش! مردم بس كه دلم مي خواست از يك فيلم ايراني تعريف كنم و به مراد دلم نمي رسيدم 😃
پی نوشت۲: این فیلم را در سینما دیده بودم و خیلی خوشم آمده بود اما فیلمی نبود که بشود با یک بار دیدن در مورد آن نقد نوشت و نوشتن در مورد آن موکول شد به الان که در رسانه های خانگی آمده.

پرنسس پابرهنه اثر اریک امانوئل اشمیت

#پرنسس_پابرهنه 
یک مجموعه داستان از اریک  امانوئل اشمیت است که #نشر_افراز منتشر کرده است.
واقعیت این است که اشمیت در این مجموعه داستان کوتاه بسیار ضعیف تر از نمایشنامه هایش ظاهر شده است، اما ایده ی اغلب داستانها خلاقانه است، ایده های خلاقی که اغلب در اثر نقص ساختارگرایانه هرز رفته است.
بدترین داستان مجموعه، «زیباترین کتاب دنیا» است که ماجرای زنان زندانی سیاسی روسی را روایت می کند، این داستان علاوه بر نقص ساختاری که تمام زنان همبند تصادفا فقط دختر دارند، یک داستان ضد فمنیستی است. ماجرا این است که زنان این بند با بدبختی کاغذهای سیگار را به هم می چسبانند و دفتر درست می کنند و با نقشه مداد برای نوشتن گیر می آورند تا هر کدام یک صفحه برای دخترشان نامه بنویسند و در آخر بعد از روزها تفکر و حرفی نداشتن یک نفر طلسم را می شکند و برای دخترش صفحه را پر می کند و همه از ایده ی او استقبال می کنند، ایده ی او اما نوشتن یک دستور آشپزی است! تمام آرمانهای مبارزان سیاسی زن و میراثشان برای دخترانشان به جا گذاردن یک کتاب با دستور غذاهای مختلف است! 
صادقانه بگویم که این کتاب را مدتی هست که خوانده ام اما محتوای این داستان به قدری به نظرم سخیف آمد که مدت مدیدی است نوشتن در مورد این کتاب را به تاخیر انداخته ام.
#ارغوان_اشترانی 
۲۸/تیر/۹۹

آااادت نمی کنیم فیلمی به کارگردانی ابراهیم ابراهیمیان

آااادت نمي كنيم
فيلمي به كارگرداني #ابراهيم_ابراهيميان
داستاني پر تعليق و نسبتا جنايي است. مطابق خيلي از فيلمهاي ايراني، محوريتش بحث خيانت مرد به زن است. واقعيت اين است كه روايت داستان از خيانت اصلا بد نيست، اما ميزان فراواني اش در سينماي ايران به طرز حال به هم زني به افراط رفته است، انگار كه هيچ موضوع ديگري براي ساختن فيلم و روايت داستان وجود  ندارد.
فيلمنامه خوب و زير پوستي نگاشته شده است، بازيها روان و دكوپاژ معنادار است، موسيقي اما ضعيف و بي معني است، نوشتن عادت هم با <آ> يك ادا بازي بي دليل و زننده است.
دستيابي #ساره_بيات (مهتاب) به پيامكهاي فرنوش با توجه به اين كه دوستش مي گويد كه رمز گوشي را ندارد، بي منطق است، چون در صورت فلش كردن گوشي، پيامكها هم پاك مي شود.
در كل به نسبت فيلمهاي ايراني آنقدرها هم بد نبود.
#ارغوان_اشترانی
۲۸/تیرماه/۹۹

قصه های از نظر سیاسی بی ضرر  نوشته جیمز فین گارنر ترجمه احمد پوری

قصه های از نظر سیاسی یک مجموعه داستان #پست مدرن است که #جیمزفین_گارنر را به شهرت رساند.
پس از جریانهای مختلف افراطی و حمله ی انواع ایسم ها به داستانهای کهن و ضد بشریت خواندنشان، به نظر می رسد تنها همین برخورد طنازانه ی گارنری، می تواند شناعت افراط و تفریط را به نقد بکشد.
گارنر در این مجموعه داستان سراغ تمام داستانهای کهن رفته و سعی کرده تا داستانهای کهن را به گونه ای بازنویسی کند که به هیچ فمنیست یا کمونیست یا مدافع محیط زیست یا گیاهخوار یا مدافع حقوق آسیبمندان یا خلاصه هر موجود زنده ای با هر نوع عقیده ای بر نخورد! نتیجه یک سری داستان خنده دار شده که اگر در آنها عمیق شوی، اصلا خنده دار نیستند.
او برای این سنگ تمام گذاشته باشد، دست به ابداع واژه های جدید زده مثلا به جای کوتوله «طولا محروم» را به کار برده یا برای این که به ترویج دزدی میان کودکان متهم نشود در جک و ساقه ی لوبیا، جایی که جک تصمیم می گیرد چنگ و مرغ تخم طلای غول را بدزدد این جمله را به کار برده:
«توجیهات دیوانه وار او که ناشی از محرومیتهای شدید اقتصادی اش بود، در تقابل با حقوق فردی غول بسیار بی رحمانه به نظر می رسید. »
حقیقتا از خواندن این مجموعه داستان حظ فراوان بردم و سپاسگزار #احمد_پوری عزیز، مترجم این کتاب ارزشمند هستم.

بارون درخت نشین نوشته ایتالو کالوینو

بارون درخت نشین اثر #ایتالو_کالوینو یک شاهکار ادبی است که تا مدتها ذهن آدم را درگیر می کند، آنقدر که من تا مدتها بعد از خواندنش، بیرون خانه که بودم، بالای درختها را نگاه می کردم!
داستان در ژانر شگفت است اما به قدری باور پذیر نوشته شده که یک جاهایی آدم به خودش می گوید، نه، فقط یک داستان عجیب است، اما شدنی است! 
راوی اول شخص است و برادر شخصیت اصلی است که داستان او را روایت می کند، این تمهیدی است که کالوینو برگزیده چرا که قرار نیست تا پایان داستان نه ما، نه راوی و نه حتی خودش به چرایی انتخاب این نوع زندگی توسط بارون درخت نشین دست پیدا کنیم.
داستان بسیار بسیار بسیار طنازانه است، اگر صوتی کتاب را با اجرای بی نقص #آرمانسلطانزاده تهیه کردید، حواستان باشد که در جای عمومی گوش نکنید یا اگر گوش کردید با نگاه مردم که وقتی بلند بلند می خندید چون دیوانه ها تصورتان می کنند کنار بیایید.
یکی از جالبترین قسمتهای طنازانه قسمت مربوط به درخت پنج راهب است که با کمال تعجب از نسخه ترجمه ایرانی سانسور نشده است!
تنها ایراد ساختاری اثر این است که گاهی این همه اطلاعات ریز راوی از زندگی برادرش باور پذیر نیست، به نظرم کالوینو خودش هم به این موضوع واقف بوده و برخی جاها راوی می گوید این قسمت را از زبان برادرم بشنوید که از نظر من باز ضعف و تخطی راوی است چون هیچ جایی برای ما فضا سازی نشده بود که راوی می رود بالای درخت و ساعتها به حرف برادرش گوش می دهد یا مثلا راوی قاعدتا نباید از چند و چون روابط عاشقانه ی بارون درخت نشین، خصوصا وقتی از خانه دور می شد آگاه می بود، ولی به قدری کار شیرین است که به راحتی می شد از آن گذشت، اگر چه می شد آن قسمتها جور دیگری روایت شود تا این ایراد ساختاری هم وارد نشود.

مردی به نام اووه

مردی به نام اووِه یکی از پر فروش ترین کتابهای ده ساله اخیر است که به صورت فیلم هم درآمده، فیلم سعی کرده دیدگاه دانای کل مفسر كتاب را تبدیل به سوم شخص محدود به ذهن اووه کند و شاید تنها ایرادی که بشود به فیلم گرفت فلاش بکهای طولانی و منسجم از گذشته اووه است که در هنگام خودکشی به یاد می آورد.
در کل تا حدودی از رمان بهتر است، رمان اطناب دارد ولی ریتم فیلم سریع و جذاب است، گفتگوهاي درونی اووه و تفسیر تفکرش در مورد آدمها طبیعتا حذف شده و به نظرم این باعث قوت فیلم است نه ضعف، چرا که شخصیت اووه در فیلم در نهایت ماجرا، از کتابش دوست داشتنی تر است.
فيلم در يك محله ي نسبتا آرام در سويد مي گذرد و يكي از جذابيتهاي فيلم شخصيت زن همسايه ي اووه به نام پروانه است كه يك مهاجر ايراني است.
دیدن فیلم را که به مراتب کار ساده تری از خواندن كتاب است، به شما خواننده گرامی پیشنهاد می کنم.
#ارغوان_اشترانی 

فیلم ارقام پنهان (hidden figures) به کارگردانی تئودور ملفی

#ارقام_پنهان فیلمی در ژانر زندگینامه‌ای و درام محصول سال ۲۰۱۶ به کارگردانی تئودور ملفی و با فیلمنامه‌ای نوشته‌ی از ملفی و آلیسون شرودر بر اساس کتابی به همین نام اثر مارگوت لی شترلی است که داستان زنان ریاضیدان سیاه‌پوست آمریکایی را بازگو می‌کند که طی رقابت فضایی آمریکا و روسیه در ناسا مشغول به کار بودند. 
فیلم صحنه هایی دارد که اگر هزار بار دیگر هم ببینمش باز بغض میکنم.

از نظر من مشابهتهای بسیاری بین وضعیت سیاهان آمریکا در ایام گذشته و وضعیت زنان حال حاضر ایران وجود دارد. وضعیت اسفباری که حتی برخی زنان از فهم شناعت آن عاجزند.
این فیلم را ببینید و لذت ببرید، ضمنا در یکی از نماها بازسازی قسمت دستها از تابلوی خلقت انسان #میکلانژ را نیز خواهید دید. انگار فیلمساز می خواهد بگوید خلقت انسان جز در سایه ی برابری و آزادی اتفاق نمی افتد.
#ارغوان_اشترانی 
۱۳۹۹/۰۲/۳۱

فیلم احتمال بارش باران اسیدی به کارگردانی بهتاش صناعی ها


فیلم احتمال بارش باران اسیدی با بازی بسیار خوب شمس لنگرودی به زندگی منوچهر می پردازد که کارمند بازنشسته اداره دخانیات است و تصمیم میگیرد بعد از سالها جدایی برود و خسرو، یار ایام گذشته اش را پیدا کند.
تنهایی منوچهر در تمام سالهای عمر و عدم تمایلش به ازدواج و دیالوگهای ظریفی در این فلیم، سبب شد که عده ای موضوعیت فیلم را به روایت داستان زندگی یک #همجنسگرا نسبت دهند و فیلم بیچاره نهایتا با سانسور اضافی در آبان ۱۳۹۴ روی پرده رفت.
چه فیلم محتاطانه به زندگی یک همجسگرا پرداخته باشد و چه منظور نظر فیلمساز پیگیری یک رفاقت قدیمی فارغ از تمایلات همجنسگرایانه بوده باشد، برخوردی که با این فیلم شد، خود حاکی از آن است که جامعه ی ایرانی تا رسیدن به فضایی دموکراتیک و ترقی خواهانه، راه درازی در پیش دارد.
#ارغوان_اشترانی 
۱۷ می/۲۸ اردیبهشت ۹۹
 

فیلم نمایش ترومن به کارگردانی پیتر ویر و با بازی جیم کری

فیلم #نمایش_ترومن یک #کمدی تراژیک در ژانر غریب است و از آن دست فیلمهاست که باید بارها و بارها دیدش، واقعیت این است که دیدن مجدد فیلم در این روزگار کورونایی برایم مفهومی یگانه و ورای تصور داشت، فیلم، روایت یک کمپانی فیلم سازی است که جهانی مجازی برای یک کودک از بدو تولد خلق کرده تا خیل عظیمی از آدمها را با نشان دادن سریالی بیست و چهارساعته از زندگی ترومن سرگرم کند. ماجرای فیلم از جایی آغاز می شود که ترومن سی ساله با یک گاف کوچک، به راستین بودن این دنیا شک می کند و سعی می کند حقیقت را پیدا کند. اما تمام المانهای روزمره مدام او را از دور شدن از خانه می ترساند و امنیت را در چهارچوب کوچک مُجازش و در حقیقت زندان پر زرق و برقش تعریف میکند. اما ترومن قصد دارد برای رسیدن به آزادی بی خیال امنیت تصنعی و دروغین شود و شاید عشق تنها چیزی باشد که می تواند برای غلبه بر این ترسها به او نیرو بدهد.
ترومن در لایه ی اول، سوپر استار ها را تداعی می کند که آزادی و هویتشان به بند تهیه کننده ها کشیده شده است و آینده شان در صورت عصیان مقابل این خدایان، نامشخص و مبهم و تاریک است.
آدمهای دیگر هم نماد مسحور شدگان بی خاصیت رسانه اند، آنها در هنگام تماشای سریال ترومن به عمد در موقعیتی ایستا تصویر می شوند، یکی همیشه تو وان حمام است، دو تا پیرزن دوقلو همیشه روی مبل لم داده اند، چند نفری همیشه در کافه هستند و ...
اما آن چیزی که فیلم را تراژیک و حتی وحشت آور می کند فقط موقعیت ترومن و بازیچه شدن او نیست، بلکه آن صحنه ای است که ترومن به طور مستقیم شروع به صحبت با گردانندگان نمایش می کند. کارگردان به او می گوید: «تمام آنهایی که آن بیرون هستند هم مثل تو هستند (یعنی بازیگر نقش هایی هستند که در یک سیستم بسته طراحی شده است) فقط من برای تو جهانی امن خلق کرده ام و آنها همین امنیت را هم ندارند (یعنی دستهایی که عروسک گردان آدمها تو جهان حقیقی هستند هیچ ابایی از آزار رساندن و حتی قربانی کردن بازیگرانشان ندارند)»
شاید در شرایط عادی، انسان چند دقیقه ای درگیر این منولوگ فلسفی بشود و بعد از آن عبور کند اما در این جهان پسا کورونایی انگار تک تک ما با گاف کورونا، فهمیده ایم که یک ترومن بیچاره در دست یک تعداد کارگردان بی اخلاقیم و هر کدام به نحوی سعی داریم موقعیت خود را بازشناسی کنیم و راه فراری به دنیای حقیقی بیابیم.

ک عده که وجود کارگردانان انسانی را با گوشت و پوست خود حس کرده اند و آنها را آنقدر قدرتمند می دانند که باور ندارند هیچ پدیده ای در جهان خارج از اراده ی آنها از کنترل خارج شود، سعی دارند رخ دادن کورونا را به یکی از کارگردانان قدرتمند منسوب کنند و آن را جنگ بیولوژیک علیه بشریت بنامند، یک عده که بیشتر قدرت خدا را باور دارند تا ابرقدرتها، این ویروس را طغیان طبیعت علیه انسان دانسته اند تا انسان خطاکار را تنبیه کند تا کمی زمین و حیوانات را به حال خود واگذارد، عده ای این وسط که هم وجود کارگردانان را باور دارند و هم آنها را نهایتا انسانهایی می دانند که ممکن است یک جاهایی به دلیل انسان بودنشان خطا کنند فکر می کنند ساخت این ویروس کار بشر است اما شیوع جهانی اش حاصل یک اشتباه ناخواسته بوده.
این وسط یک عده هم مثل زن ترومن، علی رغم این که فهمیده اند اوضاع از کنترل خارج شده است، ترجیح می دهند بدون فکر به موقعیت بغرنجی که در آن گرفتارند همچنان بازیگر بمانند و به منافع خود فکر کنند و برای قهوه ای بی خاصیت، تبلیغ نامحسوس پخش کنند! (مثل هنر پیشه هایی که برای عرق کوفت و زهرمار گیاهی ضد کورونا تبلیغ می کردند!)
این ویروس کورونا هر چه باشد، چه طراحی شده توسط انسان و چه طبیعت، روال عادی زندگی همه را بر هم زده و تمام ترسها و تمایلات فروخفته ما را آشکار کرده است. هر کسی با کنار گذاشتن نقابهای روزمره و نقشهای تعریف شده ی همیشگی با زندگی و خود واقعی اش که پشت کار و روابط اجتماعی پنهانش کرده بود مواجه شده است.
زن و شوهرهایی که تا دیروز با لبخندی تصنعی کنار هم زندگی می کردند در قرنطینه بارها مثل سگ و گربه به جان هم افتاده‌اند، آدمهای مجردی که تا دیروز حس تنهایی شان را پشت حاضر شدن مکرر در جمع‌های دوستانه یا رفتن به سر کار پنهان می کردند، این روزها افسردگی و حال بد را تجربه می کنند، آنهایی که روزمرگی و کار سبب شده بود فراموش کنند که چقدر همراهان خوبی دارند، با احساس مهر همراهانشان و رویارویی چهره در چهره مرگ بیشتر احساس خوشبختی می کنند و از زندگی لذت می برند.
خلاصه که از این پس زندگی ما به روزهای قبل و بعد کورونا تقسیم خواهد شد، حتی کتابها و فیلمها مفاهیم دیگری خواهند داشت، خرید کردن مثل قبل و خیلی از صحنه های فیلم ها به رویا می ماند و عشقهایی که در این روزهای کورونایی همچنان ماندگار باشند، مثل عشق سالهای وبا ارزشمند خواهند بود.
#ارغوان_اشترانی
١٣٩٩/٠١/٠٧

#کوروناویروس #کروناویروس #کوروناویروس #کروناویروس #قرنطینهخانگی #قرنطینهکرونا #قرنطینه  #کورونا #کرونا

فیلم مردی بدون سایه ساخته علیرضا رییسیان

فیلم مردي بدون سايه ساخته عليرضارئيسيان فيلمي است كه مثلا عليه #خشونتخانگی ساخته شده است، اما تلويحا عليه محكوم كردن خشونت خانگي است!
 در توضيح مختصر اين فيلم آمده است: ماهان کوشان (#علی_مصفا) پس از ساخت یک فیلم مستند درباره خشونت، زندگی‌اش تهدید شده و همسرش سایه، عاشقانه به کمک او می‌آید اما حوادثی پیچیده همه چیز را دگرگون میکند تا ماهان به خشونت فیلم خود گرفتار شود. در واقع فيلم چيزي نيست مگر تكرار همان كليشه ي خياط در كوزه افتاد و جالبتر آن كه در پيش بردن وقايع جزيي فيلم هم از كليشه هاي ديگري استفاده شده است، بازي بازيگرانش هم تكرار كليشه هاي هميشگي خودشان است، اصلا مي شد سيمرغ كليشه اي ترين فيلم سال ٩٧ را به اين فيلم اختصاص داد، در واقع اين فيلم كه هم به لحاظ محتوا ضعيف است و هم به لحاظ ساختار، بجز عنوان زيبايش، هيچ وجه هنرمندانه ي ديگري ندارد.
#ارغوان_اشترانی
١٣٩٩/٠١/٢٨

#نقدفیلم #نقدفیلم #منتقدسینما #منتقدسینما #ليلاحاتمي #فرهاداصلانی #گوهرخیراندیش #گوهر_خیراندیش #فرهاداصلانی #ليلاحاتمي

فیلم سینمایی جوآن قرمز Red Joan

فیلم جوان قرمز فيلمي تاريخي در مورد #مليتانوروود است كه در سال ١٩٤٠ با انديشه ي متوازن كردن قدرت جهان، اطلاعات سري هسته اي انگليس را به شوروي در دست #استالين لو داد.
فيلم در سال ٢٠١٨ توسط #تراورنان بر اساس رماني به همين نام نوشته #جنيروني ساخته شد.
#سوفيكوكسون و #جوديدنچ به ترتيب نقش پيري و جواني جاسوس قصه را بر عهده داشتند.
به گمانم فيلم خيلي افراطي سعي كرده بود شخصيت جوان را تطهير كند. فيلم با جزيي نگري بسيار، فجايع به بار آمده در #هيروشيما و #ناكازاكي را تشريح مي كرد و امريكا را محكوم، حال آنكه از اصرار ژاپن مبني بر ادامه دادن جنگ جهاني حرفي به ميان نياورد.
در صحنه ي آخر كارگردان با نماهاي آي لول و بسته از صورت جوان و حتي نماهاي لو لول از ديد تماشاگران، پشت جوان در مي آيد، با نشان دادن پيوستن پسرس به او و گرفتن دستش و تكرار جمله جوان كه ما تداوم صلح در جهان را مديون توازن قواي بين شرق و غرب هستيم، به طور مجدد بر درستي كار جوان صحه مي گذارد، حال آنكه اجازه دست يابي يك ديكتاتور به سلاحهاي كشتار جمعي براي جلوگيري از جناياتي كه ممكن است توسط يك دولت دبگر پديد بيايد در حقيقت بالفعل كردن  روحيه ي بالقوه جاني يك ديكتاتور است.
 اما به طور كلي فيلمي بود كه به يك بار ديدنش مي ارزيد.
#ارغوان_اشتراني
٩٩/٠١/٢٧

#نقدفیلم #نقدفیلم #منتقدسینما #منتقدسینما
#معرفیفیلم #معرفیفیلم_خوب
#redjoan #jennierooney #sophiecookson #judidench #trevornunn

فیلم داستان ازدواج به کارگردانی نوآ بامباک

داستان ازدواج با خواندن نامه ی نیکول و چارلی در مورد هم آغاز می شود، یک فضای رمانتیک و بی نظیر تصویر می شود و بعد صحنه کات می شود به مطب روانشناس و ما می فهمیم این دو نفر قصد دارند از هم جدا شوند و روان‌درمانگر از آنها خواسته خصوصیات مثبت طرف مقابل را یادداشت کنند...
کم کم در خلال فیلم می فهمیم مشکل اصلی نیکول با چارلی این است که چارلی او را نمی بیند. او سالهاست که در کمپانی تاترسازی شوهرش هنرپیشگی کرده و سالهاست از او تقاضا دارد کارگردانی یک کار را به او بسپارد و او قبول نکرده است و مرتب این خواسته نیکول را به کار بعدی موکول کرده است.
اما فقط این هم نیست، به چارلی بازی در یک سریال تلویزیونی در لوس آنجلس پیشنهاد می شود و علی رغم این که بازی در این سریال به محبوبیت و شهرت نیکول اضافه می کند چارلی مرتب او را مسخره می کند که در یک سریال کمدی در پیت بازی کرده، در عین حال به او می گوید کار در سریال را ادامه بده چون به پولش برای ساخت تاترم احتیاج دارم! در عین حال به خاطر نیکول حاضر نیست به لوس انجلس بیاید و می گوید امکان ندارد بتواند در لوس انجلس کار پیدا کند و وقتی نیکول می فهمد چارلی با منشی صحنه اش رابطه دارد تیر خلاص به این زندگی مشترک شلیک می شود...
بعد از این اطلاعات صحنه های کشمکش طلاق این دو و وکیل و دادگاه بازی هایشان است که طنز ملایمی نیز دارد.
بالاخره دادگاه بچه را به نیکول می دهد و نیکول ساکن لوس انجلس می شود و چند سال می گذرد.
صحنه ی آخر همان اعلام موضع فیلمساز و جمع بندی ای است که فیلم تابستان داغ از آن تهی بود.
چارلی برای جشن هالووین نزد نیکول می آید که می فهمد نیکول دوست پسر تازه ای پیدا کرده که یعنی دیگر بازگشتی قرار نیست اتفاق بیفتد، همچنین می فهمد نیکول به آرزوی خود رسیده و یک کارگردانی تاتر به او پیشنهاد شده است، خود چارلی هم در لوس انجلس یک کار پیدا کرده و بی آنکه کسی از او بخواهد خود را لوس آنجلس نشین کرده است! دست آخر پسر چارلی همان نامه ای که نیکول در مورد خصویات خوب او نوشته بود را پیدا می کند و پدر آن را می خواند، دست آخر اعتراف پایانی نیکول که تا ابد عاشق چارلی می ماند با این که دیگر فایده ای ندارد و اشک‌های چارلی. فیلم با نشان دادن این تمام می شود که نیکول قبل ار رفتن به سمت کارتر می دود و بند کفشهای چارلی را می بندد. روایت تصویری از حمایت و عشق مادرانه که علی رغم تمام اشتباهات معشوق همچنان باقی مانده است اما به خاطر همان اشتباهات نیکول جفت دیگری را برگزیده است.
در اینجا مشخص است که سازنده اثر رسوخ هرگونه مظاهر مردسالاری به خانواده های دنیای مدرن را پایان دهنده ی داستان ازدواج ترسیم می کند، چارلی را با اشکهایش در ذهن مخاطب تطهیر می کند و با همان تقابل فیلم قبل، یک اثر ارزشمند به جهان اضافه می کند.

فیلم تابستان داغ به کارگردانی ابراهیم ایرج زاد

تقابل اصلی فیلم تابستان داغ تقابل سنت و مدرنیته در زندگی خانوادگی است. شخصیتهای اصلی قصه (علی مصفا و مینا ساداتی) بین سنت و مدرنیته دست و پا می زنند. آقای دکتر علی رغم تحصیلات بالا، اعتقادی به برابری زن و مرد ندارد، او علی رغم پرستیژ اجتماعی اش یکی از همین مردان سطح پایین اجتماع است و می خواهد زن دکترش را برای بچه داری، خانه نشین کند، زن سه سال از بچه نگهداری کرده وحالا که مایل است به سر کار برگردد، شوهر حاضر نیست با او همکاری کند و بخشی از وظایف والدی را برعهده بگیرد، شوهر بدون رضایت زن برای تغییر شهر محل زندگی تصمیم می گیرد و تصمیمش را اجرا می کند، حتی در موقعیتی که زنش را خطاکار می بیند از شوهر نسرین (پریناز ایزدیار) که مردی لاابالی و علاف و هردمبیل است بدتر عمل می کند و زنش را چنان هل می دهد که نقش زمین می شود، هل دادنی که حتی ممکن است برای بچه ای که زنش در شکم دارد خطر مرگ را به همراه داشته باشد، زن قصه هم کم و بیش همین طور است، با آنکه پزشک است و با شوهرش مشکل دارد بچه دوم را حامله شده، با آنکه می فهمد شوهرش فقط به خاطر بچه است که او را می خواهد چون اسیری ساکت و صامت دنبال شوهر به همدان می رود، نشستن او در صندلی عقب، این که برایش فرق نمی کند کجا زندگی کنند، حاملگی مجدد او و اشک‌های تلخ او در صحنه آخر، همه المانهایی است که زندگی زناشویی و استقلال شخصیت زن و موقعیت اجتماعی او و حتی احساس شاد بودن او را تا ابد، تمام شده تصویر می کند، اما قسمت بد و ضعیف ماجرا این است که فیلمنامه نویس هم مثل شخصیتهایش بین سنت و مدرنیته گیر کرده و در این طرح داستان در حد یک تصویرسازی سطحی از یک روایت ژورنالیستی باقی مانده است. چرا؟ چون خانم دکتر هم اشتباهاتی نابخشودنی مرتکب می شود که به مخاطب اجازه نمی دهد پشت او دربیاید، مثلا بدون قرارداد بچه را به شخصی که آنقدرها هم شناس نیست می سپارد، بدون این که فرد بزرگتر را همراه کودکی که در را می گشاید ببیند و بچه را پیش او می گذارد و می رود و ...
در واقع فیلم از آن فیلمهای بلاتکلیفی است که فقط مشکلی را عنوان می کند که خالقانش حتی ته ذهنشان هم هیچ راه حلی برای آن ندارند.
یک مخاطب فمنیست و یک مخاطب مردسالار اگر کنار هم به تماشای فیلم بنشینند، هر دو فضا و بهانه ی کافی برای فحاشی به مصادیق جامعه سنتی و مدرنیته خواهند داشت!
مخاطب بیچاره ای که کمی از فضای سنت فاصله گرفته و المانهای جهان مدرن را در زندگی اش پذیرفته با لمس جهان فیلم تنها راهی که برایش باقی می ماند، تنفر از ازدواج است، انگار دو راه بیشتر وجود ندارد، یا ازدواج نکردن و یا زیستن در رابطه ی لنجمالی که اسمش ازدواج است. اما همین تقابل در فیلم افسانه ازدواج محور اصلی فیلم است که به صورتی عمیق و راهگشا به آن پرداخته شده است که در پست بعدی به نظر محترم شما خواهد رسید.

فیلم زیر سقف دودی ساخته پوران درخشنده

فیلم زیر سقف دودی ساخته پوران درخشنده، نمونه ی خوبی از به تصویر کشیدن #انقیادزنان است. شیرین یک زن به فنا رفته است که سال‌های جوانی اش را بیهوده در زندگی ای تلف کرده که سر مرد خانه جای دیگری گرم بوده است، حاصل این فداکاری نابخردانه برای حفظ زندگی زناشویی، پسری روان رنجور و عصبی و بیمار است. شیرین به قدری در #نظام_مردسالار حل شده است که خود را در سرد شدن رابطه اش با بهرام مقصر قلمداد می کند، حال آنکه بهرام از دسته مردهایی است که عقده ادیپ دارد و بعد از مادر شدن همسرش احساس جنسی اش را به او از دست می دهد و این جور افراد برای سرپوش گذاشتن روی این عقده، آن را به صورت حسادت به کودک بروز می دهند.
کیانا نمونه ی دیگری از قربانیان #مردسالاری است، دختری است که کتک می خورد و تحقیر می شود اما عشق چنان کورش کرده که نمی تواند راه خود را از دوست پسر نامتعادل بی فکرش جدا کند. رعنا، یک زن سربار است، زن دوم، معشوقه پنهانی، هیجان و عذاب وجدان توامان. بهرام هم در خلال پذیرفتن نقشهای کلیشه ای #جامعه_مردسالار هم ظالم قصه است و هم قربانی، به دلیل خطاکار بودن هیچ وقت آرامش ندارد و دایم در توهم است که دارند به او تیکه می اندازند، نگاه ابزاری اش به شیرین، دست آخر خود او را به یک ابزار (دستگاه عابر بانک)، برای خانواده اش تقلیل داده است.
درخشنده از پس ساختن این فیلم پیام محور با رویکردهای #فمنیستی به خوبی برآمده و حتی سعی کرده هنر خود را هم گاهی در این پیام رسانی به کار ببندد (مثلا در میزانسن صحنه ها، هارمونی رنگی لباسهای شیرین با مبلی که بهرام روی آن نشسته جهت القای نگاه ابزاری بهرام به شیرین و سواری گرفتن از او، همخوانی دارد) اما، استفاده از کلیشه روان شناس و ایراد نصیحت های طولانی و آشکار رادیویی، تمام هنرمندی‌های ظریف و سینمایی را تصادفی و از روی  شانس و اقبال جلوه می دهد.واقعیت این است که نصایح او هم بی کاربرد و غیر اصولی است، اگر شیرین وقتی به لحاظ جنسی پس زده شد، از یک مردی که عقده ی ادیپ دارد تقاضای سکس می کرد، خیلی زودتر این رابطه از هم می پاشید.
بازی #مریلا_زارعی بسیار خوب است، خصوصا سکانسی که موهایش را رنگ کرده و به قول خودش برای بهرام قر و قنبیل می آید، از بازیهای رایج سینمای ایران یک سر و گردن بالاتر است.
در کل فیلمی بود که تقریبا به یک بار دیدنش می ارزد و امیدوارم برای زنانی که با وجود طلاق عاطفی سعی در حفظ زندگی زناشویی دارند، راهگشا باشد.

فروردین 99

فیلم مادر به کارگردانی علی حاتمی

دیدن فیلم مادر علی حاتمی از آن کارهایی بود که فکر می کردم محال است که روزی موفق به انجامش شوم، زیرا فضای کشدار و اطناب داستان همواره مرا در وسط ماجرا از پای تلویزیون بلند میکرد، اما در عین حال فکر می کردم بزرگترین گناه تاریخ منتقدان سینما را مرتکب شده ام که فیلمی که این همه بر سر آن بحث و به به و چه چه است را ندیده ام و بالاخره این شاخ غول را به مدد قرنطینه خانگی شکستم.
اول آنکه منتقدینی که سعی کرده اند مادر را نماد ایران تفسیر کنند و بچه ها را نماد قومیتهای مختلف سخت به بیراهه رفته اند، غلامرضای شپشو و خل و چل یا ماه منیر روان پریش شکست خورده یا محمد ابراهیم لات بی سر و پا و ماه طلعت حامله هر کدام نماد کدام قومیت هستند؟ جلال الدین که نرمال تر است یا جمال عرب زبان که حاصل خیانت پدر به مادر است چطور؟ اصلاکدام زنجیر نشانه شناسی این واکاوی را تایید می کند؟
از نظر من مادر، یک فیلم احساس محور است که در راه برانگیختن همین احساسات هم موفق نیست. نه رئال است و نه نمادگرا. نه اجتماعی است و نه حتی تاریخی، حتی زمان فیلم با وجود کمودور که یعنی حدودا سال 65 است و نشان دادن گذر حدودا پنجاه ساله از واقعه ی مسجد گوهرشاد، با سن بچه های مادر در موقعیت فعلی که هر کدام باید لااقل پنجاه شصت ساله باشند، همخوانی ندارد، حتی دیالوگهای فاخر و میزانسن های هنری و قابهای چون نقاشی فیلم با وجود شخصیتهای نخراشیده ی بیش از حد اغراق شده، نتوانسته از پس ساختن فضایی نوستالژیک و شاعرانه بربیاید. مادر نه از آن دسته فیلمهایی است که با همذات‌پنداری با یکی از شخصیتها امکان لذت را فراهم کند و نه در زمره ی فیلمهایی است که با حفظ فاصله با شخصیت ها و روایت داستانی ناب و پر از تعلیق مخاطب را سرشار کند، دوبله ی فیلم هم گافهای بدی در خوانش زیر و زبر واژه ها دارد ولی موسیقی فیلم گوشنواز است.
در کل اگر تصور می کردم به جای مدیوم سینما قرار است از مدیوم تاتر بهره ببرم، محتمل بود که از نتیجه ی به نظاره نشستن فیلم راضی باشم.

فروردین 99

نقد و بررسی دو فیلم مطرب به کارگردانی مصطفی کیایی و دختر شیطان به کارگردانی قربان محمدپور

فیلم دخترشیطان و مطرب با هم خواهر و برادرند که پدرشان انگیزه ی نشان دادن زن بی حجاب در فیلم ایرانی بوده است. به نظر می رسد که سینمای ایران برای فرار از دست ممیزی های جمهوری اسلامی، تنها راهی که مقابل خود می بیند، کشاندن فیلم به خارج از کشور و ریختن پول به جیب هنرپیشه های خارجی است.
لااقل در سناریوی پیش پاافتاده ی مطرب، نیاز به لوکیشن خارج از کشور دقیقا مورد نیاز فیلمنامه است اما در دختر شیطان، تمام فضا اگر به داخل ایران بیاید هیچ خللی به فیلمنامه وارد نمی شود و فقط دخترک زیبای قصه زیر حجاب اجباری مدفون می شود.
#دختر_شیطان از پس فیلمبرداری در لوکیشن خارجی کشور بیگانه به مدد تکنیک‌های تدوین به خوبی برآمده اما مطرب از این نظر افتضاح است، در خیابان، همه ی مردم توی دوربین زل می زنند و با تعجب بازیگرها را نگاه می کنند!
هر دو داستان کلیشه وار پیش می روند و از همان اول، پایانشان مشخص است، هر دو فیلم در استخدام هنرپیشه صرفه جویی کرده اند و #محمدرضاشریفینیا و #النازشاکردوست در چند نقش بازی می کنند، با این تفاوت که این بار دختر شیطان از پس بهانه تراشی معنایی استفاده از فرد تکراری خوب برآمده است (چون ماهیت شکلی و ماهوی این افراد نزد دختر شیطان یگانه است و احساس دختر شیطان به آنها کاملا همسان است) و تفاوت گریم هم بسیار هنرمندانه است اما تکرار شاکردوست در نقش دختر و مادر در مطرب هیچ کارکرد معنایی ای ندارد (چون قرار نیست احساس مطرب به زن و دخترش کاملا همسان باشد، اصلا استغفر الله!!🤭) گریمور هم که کلا هیچ زحمتی نکشیده و تمام تفاوت این مادر و دختر یک لا چادر است!
من که اصلا نفهمیدم #حمیدفرخنژاد چرا این قدر خنگ است و نصف فیلم به این می گذرد که دختر شیطان به او حالی کند که فقط اوست که قادر است دختر را ببیند و مدام هم این موضوع را از یاد می برد.
همان طور که پرستار مرد گرفتن نازان برای پسر چهار ساله اش آن قدر بدون منطق است که عین یک میخ طویله از قاب مطرب بیرون زده است.
مطرب که به لحاظ داشتن شوخیهای جنسی و کاباره ای از دختر شیطان سخیف تر است، اما به صورت شعاری و گل درشت هم حکومت ایران را به دلیل برخورد وحشیانه با هنرمندان چه در اوان آغاز کار و چه در اکنون به نقد می کشد و هم فرهنگ غلط ایرانی سرزنش کردن ازدواج پسر مجرد با مادری تنها را تقبیح میکند، اما بعید است مخاطبان عام این فیلم جزو دسته ای باشند که همین اندک را هم از آن آموخته باشند!
در نهایت بسیار خرسندم که وقت و هزینه ای برای دیدن این فیلم ها بر پرده سینما صرف نکردم.

فیلم اتاق تاریک به کارگردانی روح الله حجازی

در فیلم  اتاق تاریک روح الله حجازی شاهد تعداد زیادی استفاده از لفظ «گُه» و واژه های نظیر آن هستیم، (کلا یکی از لوکیشن های اصلی توالت است)، به راحتی در دیالوگها ذکر می شود که ایران به درد زندگی نمی خورد، یا آنکه در دیالوگها فاش می شود دختر همسایه با دوست پسرش در پارکینگ کارهایی نظیر فیلمهای پورن انجام می دهد که تمامی اینها (و حتی آزار جنسی پسران) عبور از خطوط قرمز وزارت ارشاد است و دلیل این برخورد همدلانه ی سانسورچی ها برای من مشخص نیست، شاید طعنه های فراوانی باشد که در دیالوگها نثار فمنیستها می شود، کاش لااقل شخصیت زن کمی با شعورتر از مرد تصویر می شد تا بتوانیم خود را قانع کنیم که کارگردان فقط قصدش نشان دادن آنچه هست بوده و قصدی برای تخریب فمنیستها نداشته است، کاش بر تمایلات ضد فمنیستی خود غلبه می کرد و دست کم برای آموزش خانواده ها، شخصیت یک مادر اصولی را تصویر می کرد تا این فیلم که نه قصه ی درست و حسابی داشت و نه تعلیقی که از همان بدو داستان لو نرود، به عنوان یک فیلم آموزشی قابل تحمل باشد!
در تمام قصه شاهد یک پدر و مادر بی خرد و روانرنجوریم که هر کدام به نوعی کودک و همدیگر را شکنجه می کنند. مادر بابت این که بچه خود را خیس می کند داد و بیداد می کند، با هر اشتباهی بچه را در اتاق تاریک می اندازد که به واقع تاریک هم نیست! در جایی که بچه لخت است (حمام) او را استنطاق می کند که چه کسی بدن او را دیده و آنقدر محکم لیفش می زند که پوست بچه خراش برمی دارد، پدر وقتی بچه کار سیمبا (شخصیت بچه شیر در کارتون) را تقلید می کند به او سیلی می زند، موهای بچه را برای آن که مورد توجه نباشد به طرز وحشیانه ای و به زورکوتاه می کند، دایما جلوی بچه عقاید زنش و سن او که بالاتر است را مسخره می کند، حتی لجنمال کردن رابطه ی زن و مردی که تابوی اختلاف سنی مرسوم را شکسته اند صرفا در راستای تایید گفتمان جامعه مردسالار است و هیچ کارکرد دراماتیکی در قصه ندارد.
تعلیق که همان ابتدای قصه لو می رود و معلوم می شود که کودک توسط حامد آزار جنسی دیده است و شاید تنها نکته مثبت فیلم نشان دادن این بود که ممکن است آزار جنسی برای یک کودک دیدن فیلم پورن باشد و نه لزوما مورد تجاوز یا لمس قرار گرفتن وگرنه، نه به لحاظ فیلمنامه، نه به لحاظ کارگردانی مطلب قابل توجهی نداشت، حتی موسیقی فیلم در حد و اندازه های کارن همایونفر نبود، اما بازی، بازیگر خردسال صرف نظر از نامفهوم بودن برخی از دیالوگهایش بد نبود.
#ارغوان_اشترانی

فروردین 99

سریال 24

داستان این سریال مربوط به شخصیتی به نام جک باور است که در سی‌تی‌یو یا واحد ضد تروریستی، کار می‌کند. او مأموری ماهر و باتجربه‌است و هر روز (هر فصل)، تلاش او را برای متوقف کردن یک رشته حملات تروریستی از جمله سوءقصد به جان رئیس‌جمهور، حملات هسته‌ای، بیولوژیکی و شیمیایی، حملات مجازی و خنثی کردن توطئه‌های شرکت‌های بزرگ و شناختن عوامل فساد در دولت نشان می‌دهد. هر فصل این سریال، بیست و چهار قسمت دارد که از لحاظ داستانی بیست‌وچهار ساعت یک روز را شامل می‌شود و مدت هر قسمت حدوداً چهل دقیقه است که با ترکیب پیام‌های بازرگانی دقیقاً یک ساعت می‌شود.
این سریال به علت نشان دادن صحنه‌های متعدد شکنجه مورد انتقاد قرار گرفته‌است.
داستانها و شخصیت پردازی ها خاکستری اند، هیچ رویکرد افراطی و یکسونگرانه ای در سریال وجود ندارد، اگر نشان بدهد که دسته ای مسلمان عملیات تروریستی انجام می دهد، در عین حال نشان می دهد که یک مسلمان دیگر سعی دارد مانع آنها شود و چند خاین در بدنه ی کاخ سفید مانع عملیات خیرخواهانه ی او هستند.
اگر جک باور یک جاهایی مثل یک ابر انسان رفتار می کند، یک جاهایی هم اشتباه می کند، یا فریب می خورد و در مخمصه می افتد.
این سریال در طول هشت فصل، بارها نامزد دریافت جوایز مختلف شده و برخی از آن‌ها از جمله جایزه امی بهترین سریال درام در سال ۲۰۰۶ و جایزه گولدن گلوب بهترین سریال در سال ٢٠٠٣ را دریافت کرده است.

هم‌چنین ۲۴، طولانی‌ترین سریال تلویزیونی درام به حساب می‌آید.

دیدن این سریال یک جور بالا بردن دانش سیاسی همراه با لذت و تفریح است. نقد همه جانبه ی حاکمیت امریکا و عملکرد سایر حاکمیتهای جهان است.
باید اذعان کنم که یکی از زیباترین بخشهای زندگی من روزها و ساعت‌هایی بود که این سریال را می دیدم. البته باید بگویم که فصل اول از نظر من ایرادات فیلمنامه ای و منطقی زیادی داشت مثلا:

١- چرا تروریستها از جک خواستند که نینا را بکشد؟ اگر دیگر به نینا نیازی نداشتند و می خواستند از دستش خلاص شوند، چرا بعدتر در فرار به او کمک می کردند؟
٢- وقتی نینا می خواست کارمند سی تی یو را بکشد، چرا خود را از دوربین ها پنهان نکرد یا چرا بعدا فیلم دوربین‌ها را پاک نکرد؟
٣- چرا هیچ کس دستور بازبینی صحنه خودکشی او را نداد؟
۴- اصلا نینا که جاسوس تروریستها بود چرا پاپی جک شد که چرا هارددیسک را عوض کرده است؟
در واقع در فصل اول کارگردان کمی بلاتکلیف و سردرگم است و کدگذاری های غلط انجام داده و جذابیتش از فصلهای دیگر کمتر است، اما در فصلهای بعدی این مشکلات به طرز چشمگیری کاهش می یاب و تعلیق و کشش داستان یکباره رشد می کند،
فصل چهارم هم یک گاف اساسی داشت: چرا یک گروه حرفه ای باید از خودشون رد به جا بذارند؟ با تاکسی بروند خانه و ده روز در همان خانه بنشینند تا پلیس بیاید دستگیرشان کند؟
فصل هشتم عجیب ترین فصل این سریال بود، یک کشور فرضی به نام کامستان تو خاورمیانه خلق کرده بودند که مثل ایران پنجاه سال بود شعار مرگ بر امریکا و ضد امپریالیسم جهانی و از این خزعبلات سر داده بود، اما تفاوتش با ایران این بود که لباس پوشیدن مردمشون تو تظاهرات یا لباسهای زن رییس جمهورشون شبیه پاکستانی ها بود و خود رییس جمهور (حسن) هم کراوات می زد و خیلی هم انسان باشرفی بود!!! (البته صرف نظر از زن بازی ش)!
کلا علت یک چیز رو من نفهمیدم و رو اعصابم بود، این که چرا تو سریال به راحتی از کشورهای بزرگ و مقتدر مثل چین و روسیه و حتی فرانسه و انگلیس و غیره اسم برده می شد و به انواع خیانت ها متهم می شدند اما برای یک کشور آشفته ی آفریقایی زیر پونز نقشه یا یک کشور جنگ طلب خاورمیانه ای مثل ایران، اسمهای فرضی می گذاشتند؟
اما در کل این سریال رو خیلی دوست داشتم، اون قدر که بعد از تموم شدنش تا چند هفته احساس می کردم یک گمشده دارم.
قرنطینه ی کورونایی و عید نوروز، فرصت خیلی خوبیه که فیلم ببینید، پس از همین امروز یکی از سریال‌هایی که معرفی کردم رو شروع کنید و لذتش رو ببرید.

98/12/16

در ضمن برای خواندن خلاصه ی فصل ها می تونید روی ادامه مطلب کلیک کنید. این کار فقط به اونهایی پیشنهاد می شه که سریال رو قبلا دیده اند و بخشهایی از اون رو از یاد برده اند و می خواهند به یاد بیاورند.

ادامه نوشته

سریال لیست سیاه یا black list

خب یک سریال دیگه رو دیشب تموم کردم و واقعا سریال خوبی بود، مثل اغلب سریالها، اوایلش جذاب نبود، اما چند قسمت که گذشت خیلی خوب شد، ریموند ردینگتون «رد» (جیمز اسپیدر)، افسر سابق نیروی دریایی ایالات متحده که به یک جنایت‌کار برجسته تبدیل شده‌است پس از فرار از دستگیری برای چندین دهه، به صورت داوطلبانه خود را تسلیم اف‌بی‌آی [FBI] می‌کند. او به اف‌بی‌آی می‌گوید که لیستی از خطرناک‌ترین جنایتکاران دنیا را دارد که در طی سال‌ها جمع کرده‌است و مایل است در مقابل مصونیت از پیگرد قانونی، عملیات تک تک آن‌ها را اطلاع دهد. در هر فصل، سرنخ هایی درباره اسرار قدیمی ردینگتون فاش می‌شود.
این شخصیت پردازی شما رو در موقعیتی قرار می ده که شاید تا به حال تجربه اش نکرده باشید، این که به یک جنایتکار علاقمند بشید و تمایل درونی تون این باشه که اون زنده و سلامت از ماجراها عبور کنه! این که حقیقتی که می پذیرید این باشه که این آدم فاسد و جنایتکار خیلی جاها بیشتر از آدمهای قانون مند و درستکار به درد جامعه می خوره!
یکی دو جا چند تا ایراد فیلمنامه ای هم داشت، مثلا کسی که فکر می کرد بابای الیزابته، با آزمایش دی ان ای فهمید که نیست و رد رو دستگیر کرد و شکنجه داد که بگه بابای الیزابت هست یا نه در حالیکه خب می تونست اون رو هم با آزمایش بفهمه، ولی چون یه سری مسایل قرار بود تا قسمت‌های پایانی فاش نشده باقی بمونه، فیلمنامه نویس ناچار شده بود از پدر جعلی الیزابت یه احمق بسازه.
طبق معمول وقتی که فیلمهای خارجی می بینم به آزادی بیانی که در امریکا وجود داره و به راحتی می تونن حتی شخص اول مملکتشون رو به هر چیزی متهم کنند حسودیم شد😒
واقعیت اینه که جذابیت سریال هم در حد متعارف بود، مثل سریال بیست و چهار نبود که آدم بخواد تموم کار و زندگی اش رو ول کنه و تند و تند قسمتهای بعدی رو ببینه ولی در عین حال خیلی از این سریال لذت بردم و دوران خیلی خوبی رو باهاش داشتم، مخصوصا روی تردمیل😄
١٣٩٨/١٢/١۶
#ارغوان_اشترانی
#لیست_سیاه
#blacklist

فیلم سرکوب به کارگردانی رضا گوران

#سرکوب فیلمی به کارگردانی #رضاگوران، داستان یک روز از یک خانواده است. مادر خانواده، #رویاافشار به دلیل مشکل #آلزایمر تحت مراقبت توسط یک پرستار، #بارانکوثری می‌باشد. پدر خانواده، (پرویز) همواره به آزار اذیت جسمی و روحی مادر و سه دختر می‌پرداخته و مدتی است که از خانه رفته‌است. دختر بزرگتر، #الهامکردا یک فرزند مبتلا به اوتیسم دارد. دختر وسط، #سارابهرامی مدتی است با یک مرد دوست شده‌است که بعد از چند هفته متوجه می‌شود که این مرد همانند پدرش به آزار و اذیت جسمی و روحی وی می‌پردازد. دختر کوچکتر، #پردیساحمدیه یک دختر دانشجو می‌باشد که کودکی پرتنشی را به همراه پدرش گذرانده‌است و قصد دارد از ایران برود، در فیلم شاهد شنیدن خبر مرگ پدر خانواده هستیم اما هیچ‌یک از اعضای خانواده حاضر به رفتن برای شناسایی جسد نمی‌باشند. آنها در عین تنفر از پدر آنقدر در زمان حضور او، ترس و خفقان را دوره کرده اند که با نبودنش هم احساس آرامش نمی کنند. در اواسط فیلم معلوم می شود که پدر خانواده یک سپاهی یا اطلاعاتی بوده که خود، مسبب  گرفتار شدن پسرش خسرو در دست حکومت و دست آخر مرگ او بوده است.
در لایه ی اول، عدم آرامش ابدی یک خانواده ی منسوب به حکومت تصویر شده است اما در لایه ی دوم کل خانواده و تک تک افراد، نماد هستند.
پرویز، نماد حکومت دیکتاتوری است که تنها با ارعاب و سرکوب، خانواده را دور خود نگه داشته است، مادر خانواده نماد کسانی است که در ابتدا به حکومت مطلقه عشق داشته اند و بعد فهمیده اند اشتباه کرده اند اما از ترس یا بی‌پناهی، کنار این حکومت مانده اند و با آنکه جوانی خود را پای این حکومت گذاشته اند، خیانت هم دیده اند، خسرو، نماد تمام مخالفانی است که علیه حاکم بزرگ مبارزه کرده اند و کشته شده اند، پرستار یا زن صیغه ای نماد کسانی است که هنوز با ناآگاهی از حقایق، دل در گرو حاکم ظالم دارند و سعی دارند از او دفاع کنند، دو دختر بزرگتر نماد مخالفانی هستند که در سکوت، با قهر با حاکم و نادیده گرفتن او به انتظار مرگ و سقوط او نشسته‌اند و دختر کوچکتر نماد مهاجرانی است که برای فرار از زندانی که حاکم بزرگ ساخته است در صدد ترک وطن هستند.
در سکانس پایانی فیلم، کارگردان با نشان دادن باریدن باران بر سر کودک (نماد نسل جدید) در فضای داخل خانه، حجت نماد گرایانه بودن این خانه را بر بیننده تمام می کند.
باران، خود، نماد شستشو و امید است، بارانی که قرار است زهر ترس و خودکامگی را از تن و چشمان امیدوار نسل کوچک این خانه بزداید.
#ارغوان_اشترانی

آذر 98

#معرفیفیلم #نقدفیلم #نقدسیاسی  #معرفیفیلم_خوب

فیلم بدون تاریخ بدون امضا به کارگردانی وحید جلیلوند

این فیلم یک گاف اساسی دارد:
سم بوتولیسم در اثر پنج دقیقه حرارت دیدن در دمای ٨۵ درجه تجزیه و خنثی می شود، بنابراین اصولا امکان آلوده شدن کودک با سمی که در مرغ مردار ایجاد شده، وجود ندارد، چون مرغ حداقل نیم ساعت در دمای صد درجه قرار می گیرد تا پخته و قابل خوردن شود.
گاف دیگر این است که دست چپ پسر بچه آسیب دیده است حال آنکه موتور از سمت راست می افتد.
بجز اینها شخصیت دکتر اصلأ خوب درنیامده و باورپذیر نیست، معلوم نمی شود این همه فداکاری او برای این که در ماجرای کشته شدن پسر بچه مقصر به نظر برسد به چه دلیل است؟
#ارغوان_اشترانی
آذر 98

فیلم it به کارگردانی اندی موسکیتی

.
بر خلاف اکثر منتقدین که فیلم ایت ٢ را از یک آن ضعیف تر ارزیابی کرده اند، من معتقدم که #اندیموشیاتی (یا شاید #استفانکینگ) با پایان بندی این اثر، وجهه ای سیاسی و فلسفی به کار بخشیده اند.
در پایان فیلم می بینیم که مایک و دوستانش علی رغم این که مقابل دلقک قیام کرده اند و آیین های اتحاد و مبارزه را به درستی انجام داده اند اما او بزرگتر و قوی تر  از گذشته به خونریزی و کشتار مشغول است.
نکته آنجاست که آنها باید بر ترس خود غلبه کنند و باور کنند که پنی وایز فقط یک دلقک است. یک موجود پست که قدرتی ندارد و تمام هیبت و شوکتش بر پایه ی ترس مردم استوار است و آنگاه که همه ضعف شدید و مبتذلش را باور کنند، حکمرانی دلقک پایان خواهد پذیرفت.
#ارغوان_اشترانی
#فیلم_ترسناک
#معرفیفیلم #نقدفیلم #نقد_سیاسی
#فیلم_ایت #it_movie

Unlike most of the critics who rated the film: It2, much poorer than It1, I believe that # Andy Moshiati (or perhaps # Stephen_King) has put a political and philosophical dimension to this work.
At the end of the film, we see that  although Mike and his friends, despite having risen up against the clown and practiced the rituals of unity and struggle, the cruel clown is bigger and stronger than ever.
The point is that they have to overcome their fears and believe that PennyWise is just a clown. A lowly creature with no power and all its awe and shock based on the fear of the people and when everyone believes in its extreme weakness and vulgarity, the clown rule will end.
# Purple_Strangy
‏#horror movi

آبان ماه 98

فیلم ما همه با هم هستیم به کارگردانی کمال تبریزی

فیلم #ماهمهباهمهستیم، در لایه ی اول یک فیلم کمدی و در حقیقت یک فیلم سیاسی است، هواپیما نماد کشور ایران است و مسافرانش نماد مردمند که آگاهانه به سقوطش رضایت داده اند، خلبان و کمک خلبانش نماد دولت اند که از بین انتخابهای محدود برای هدایت هواپیما برای سقوط برگزیده شده اند و مهران مدیری نماینده ی حکومت است که می تواند تصمیم گیری کند که اساسا کدام یک از مردم زنده اند یا مرده و محمد رضا گلزار نماد افرادی چون مازیار ابراهیمی هستند که بی خبر از ماجرا فقط به جرم اندک ارتباط در حقیقت بی ربطی به ماجرا دستگیر و به اعترافات اجباری وادار می شوند.
(محمد رضا گلزار فقط به این خاطر دستگیر شده که در فیلمی بازی می کرده که سرنشینان هواپیمایی تصمیم به سقوطش گرفته اند.)
شعار نترسید نترسید ما همه با هم هستیم از شعارهای اعتراضات اخیر دی ماه ٩٧ بود که برای وضوح هر چه بیشتر این نمادگذاریها در فیلم گنجانده شده است.
بدبختی سرنشینان این هواپیما که از اصلاح زندگی شان ناامید شده اند این است که حتی اگر تصمیمشان را عوض کنند و به فرض محال دولت را به حمایت خود وادار کنند سوار هواپیمایی هستند که از برکت تحریم ها اصلا چرخی برای نشستن ندارد!
آخرین کدگذاری کارگردان فرود نصفه نیمه اما موفقیت آمیز هواپیما در خلیج فارس است، این خلبان که قبلاً سعی کرده هواپیمایی دچار نقص فنی را در دریاچه ی ارومیه بنشاند و به دلیل خشک شدن دریاچه موفق نشده است، این بار در خلیج فارس از پس این مهم برمی آید، شاید این آخرین تلاش کارگردان برای رساندن پیام اتحاد به اقوام گوناگون ایران برای نجات هواپیمای در حال سقوط است، اقوامی که قرنهاست همه دل در گرو این دیار داشته اند و در این چهل سال اخیر به جان هم و این سرزمین پارسی افتاده اند و مهمترینشان تورک زبانهایی که بزرگترین شاعرشان اشعار بس زیبایی به زبان پارسی دارد ولی متاسفانه امروزه در استادیوم ها فریاد خلیج عربی سر میدهند یا روی نام خیابان فردوسی ارومیه رنگ می پاشند و انگار نه انگار که ستارخان و باقرخان نسبتی حتی دور با ایشان داشته اند....
وقت آن است که حقه ی از بین بردن اتحاد اقوام توسط آگاهان قومیتهای اتحاد ستیز افشا شود و خودشان با فاشیستهای میان خود به ستیزه برخیزند...
کاش خفتگان، پیش از سقوط این هواپیمای نازنین از خواب غفلت برخیزند...

18 آبان 98

نقد و بررسی فیلم لاک قرمز/به کارگردانی سید جمال سید حاتمی

فیلم لاک قرمز یک فیلم اجتماعی است که به معضلات اعتیاد و فقر خانواده ها در نبود سازمانهای حمایتی می پردازد، فیلم پایانی کاملا باز دارد، انگار تماشاگری که با اکرم همذات‌پنداری کرده را در این شهر درندشت با هزاران مشکل لاینحل تنها می گذارد.
یکی از ایرادات فیلم بیماری حاد روانی مادر اکرم است که به قدری شدید است که مثل یک دیوانه زنجیری در تیمارستان به صورت انفرادی بستری می شود، حالت نگاه او در آن نما، حالت نگاه یک بیمار کاملا روانپریش و به فنا رفته است، اما بیماری روانی مثل سرماخوردگی نیست که یک شبه به وجود بیاید و از سالها قبل نشانه های خود را بروز می‌دهد اما این نشانه هادر نیمه ی اول فیلم وجود ندارند و به بیان دیگر زمینه ی بیماری داشتن مادر اکرم کدگذاری نشده است.

نقد و بررسی عرق سرد/ فیلمی به کارگردانی سهیل بیرقی

عرق سرد
فیلمی #فمنیستی که به معضلات یک قهرمان ملی  زن به خاطر نداشتن امکان خروج از کشور بدون اجازه ی همسر می پردازد، علی رغم سانسورهای مرسوم جمهوری اسلامی فیلم از پس نشان دادن اوج تحقیر یک زن توسط جامعه ی اسلامی مردسالار خوب برآمده است، نمایی که افروز (#باران_کوثری ) با انزجار دهانش را می شوید شنیع ترین تحقیرهای آیین بردگی را برای گرفتن حق طبیعی یک انسان در ذهن تداعی می کند.
فیلم یک نقد همه جانبه است و افسوس که در کنار این همه شجاعت و ظرافت، با بی خردی و عدم تحقیق یک گاف نابجا و غیر قابل اغماض دارد:
افروز حاضر می شود برای گرفتن اجازه خروج از کشور به باج خواهی شوهر حزب اللهی طور خود تن دهد و مهرش را محضری ببخشد، همان جا در محضر شوهر هم رضایت محضری خروج از کشور می دهد اما پایین پله ها شوهر رم می کند و برگه رضایت را از دست افروز می قاپد و پاره می کند.
تا پایان فیلم افروز و حتی وکیلش از این که شوهر زیر قول و قرارش زده و برگه را پاره کرده می نالند حال آنکه هر سند و برگه ای که در محضر  ثبت شده باشد با گم شدن یا پاره شدن قابلیت صدور مجدد دارد!
واقعا برای من جای سوال است که چرا دست اندرکاران ساخت فیلمهای ایرانی در گرفتن مشاور حقوقی یا پزشکی این همه خساست به خرج می دهند و تمام کارنامه درخشان فیلم را با یک ندانم کاری به باد فنا می دهند!
علی ای الحال
اگر با دیدن این قبیل گافها زیاد توی ذوقتان نمی خورد، فیلمی بود که به دیدنش می ارزد.
 

 

حقوق زنان

فیلم شبی که ماه کامل شد به کارگردانی نرگس آبیار

خطر لو رفتن داستان

فیلم #شبی_که_ماه_کامل_شد به کارگردانی #نرگس_آبیار فیلمی کاملا سینمایی، با گریم و بازیهای چشمگیر و نماهایی هنرمندانه است.

آبیار در بستر یک تراژدی عاشقانه به روایت بخشهایی از زندگی عبدالمالک ریگی رییس گروه تروریستی جندالله می پردازد. از آنجایی که فیلم بر مبنای واقعیت ساخته شده و لابد در مورد بعضی اتفاقات، اطلاعات درستی در اختیار نویسنده قرار نداشته، قسمتهای زیادی از روایت می لنگد، مثلا نحوه اعتراف گیری عبدالمالک از برادر فائزه خیلی کودکانه است و آدم شک می کند که شهاب عقل سالم داشته یا اساسا خل و چل بوده است! یا چرا فایزه که بارها شنیده تمام تلفن‌ها شنود می شوند، به مغازه برادرش که می داند عبدالمجید برای او گرفته زنگ می زند و با دست خودش شهاب را به قربانگاه می سپارد!  یا پس از آن مهمانی شام مسخره، آدم از خودش می پرسد موسی که می دانست عبدالمجید تروریست است چرا نفهمید چه نقشه ای پشت تلفن عبدالمجید به زنش قرار دارد؟ در حقیقت برای خلق قسمتهایی که روایت تاریخی در مورد آن وجود نداشته، منطق روایی فیلمساز پا در گل مانده است و اکثر شخصیت ها با بلاهت آزار دهنده ای تصویر شده اند.

فیلم، بسیار محافظه کارانه به عملیات تروریستی ریگی پرداخته و تنها ترور غیر نظامیان را نشان می دهد حال آنکه که عبدالمالک، ترور افرادی که به نحوی به بدنه نظام جمهوری اسلامی ایران متصل بودند را در دستور کار خودگذاشته بود و حداقل هشتاد درصد کشته شدگان توسط گروهک او از نیروهای امنیتی و انتظامی بودند.

عشق بین فائزه و عبدالحمید خیلی فانتزی و اغراق شده آغاز می شود و سیر تحول عبدالحمید از یک عاشق به قاتل اصلأ در نیامده، تا جایی که مخاطب انتظار دارد عبدالحمید پس از کشتن فائزه خود را نیز قربانی کند.

بدتر از آن زاویه دوربین در هنگام شلیک است که نمایی از عبدالمالک نمی دهد، نمایی که می شد از بالا باشد و با نورپردازی، عبدالحمید را در چشم مخاطب حقیر و محکوم کند که متاسفانه اتفاق نیفتاده است.

بهترین دیالوگهای ضد گفتمان غالب از آن مادر عبدالمالک است، دیالوگهای او در مورد این که علت تشکیل گروه های تروریستی و قاچاق مواد مخدر در سیستان بلوچستان، فقر مردم منطقه و تبعیض است که مورد بی توجهی حکومت قرار گرفته، تا حدی از یکسونگری ایدئولوژیک و چاپلوسانه ی فیلم می کاهد اما باز نسبت به شخصیت پردازی لقمه های درشتی به نظر می رسد که سازنده در دهان او چپانده است.

در قسمتهای موافق گفتمان هم فیلم، به طرز کودکانه ای بسیار شعارزده است، مثلا تک تیرانداز پلیس می گوید من عبدالمالک را با تیر نزدم چون خون او به بچه ای که در بغل داشت می پاشید! توجه داشته باشید که نمی گوید چون ترسیدم تیر به بچه بخورد! از آسیب روحی ای دم می زند که ممکن است یک کودک سرباز اسیر در دست یک گروه شبه داعش در اثر خونی شدن دریافت کند! خانم آبیار تصور کرده چنین دیالوگی اوج انسانیت نیروهای امنیتی ایران را نشان می دهد حال آنکه به فکر خونی نشدن کودکی بودن که روزانه جلوی او آدم سلاخی می کنند و او را برای عملیات انتحاری شستشوی مغزی می دهند، اوج حماقت است و نه انسانیت!

انتقاد دیگر که معمولا در واکاوی فیلمها مورد علاقه من نیست، پرداختن به تبعات اجتماعی و اخلاقی ساخت فیلمها است، اما به نظر می رسد در این برهه از تاریخ که همدلی و یکسویی اقوام ایرانی به دلیل انواع سیاستهای غلط حکومتی دستخوش نابودی قرار گرفته است، اصولا پرداختن به داستانی در مورد ازدواج یک شیعه با یک سنی (یا در بعد وسیعتر یک تهرانی و یک غیرتهرانی) که به چنین تراژدی هولناکی منجر شده است، تبری برنده بر بقایای اتحاد ملی است و لااقل در حال حاضر یک ضد فرهنگ است.

و پر واضح است که صحبت از این که من قصد سیاسی نداشته ام و فقط قصدم بیان یک فداکاری مادرانه و روایت یک داستان عاشقانه بوده است، مادامی که به زندگی های چهره های سیاسی می پردازیم، مضحک و بی مایه است.

#ارغوان_اشترانی

 

نقد و بررسی سرخپوست به کارگردانی نیما جاویدی

فیلم #سرخپوست به کارگردانی #نیما_جاویدی یک فیلم بیش از اندازه محافظه کارانه است. کارگردان تصمیم گرفته فیلمی در مورد بازی های ناعادلانه قدرت بسازد که حتی به ناحق کسی را به چوبه دار می سپارد و انسانهای شریف مقابل این بازیکاران ناشریف چاره ای جز قانون شکنی ندارند اما برای آنکه خطری از جانب گفتمان غالب متوجهش نباشد و فیلمش اجازه پخش بگیرد، ماجرای داستان را به قبل از ظهور جمهوری اسلامی برده است و حتی متاسفانه با یک تحقیق ساده همزمانی تاریخی را در نیاورده است. ماجرای فیلم به سال ١٣۴۶ بر می گردد و ظالم غایب این ماجرا یکی از اربابهاست که با زور و تزویر حکم اعدام یکی از رعیتهایش را در دست دارد، حال آنکه اولین لایحه ی اصلاحات ارضی به دستور #محمد_رضا_پهلوی در سال ١٣٣٨ اتفاق افتاد و بعد از عبور از کارشکنی های مرسوم در سال ١٣۴٠ به طور کامل اجرایی شد و مناسبات ارباب و رعیتی به طور کامل از میان رفتند، حتی جالب است بدانید که شاه سالیان سال پیش از این بر لزوم از بین رفتن این مناسبات تاکید داشت و علی رغم این که روحانیون فریب خورده سد راهش بودند اما اربابان قدرت و نفوذ خود را در دستگاه های قضایی و حکومتی از دست داده بودند.

بجز این ایراد فاحش، سیر تحول نوید محمدزاده اصلا خوب در نیامده، ساده ترین نمایی که می شد دلرحمی وی را به تصویر کشد، نجات قورباغه ی دستی مجرم بود که اتفاق نیفتاد و در پایان یکدفعه مخاطب می دید که بازرس ژاور بی احساس قانونمند به رابین هود همراه با ملت بدل شد!

بازی #پریناز_ایزد_یار هم ضعیف بود، فیلمنامه برای او هم خوب شخصیت سازی نکرده بود، چرا ماشینش را به در زندان کوبید؟ 

یا یک سوتی دیگر: چرا واکس که ماده ای روغنی و بسیار غلیظ است با باران به راحتی شسته شد؟

می توانم بگویم با این تفاسیر فیلم در حد یک تله فیلم که از سر بیکاری در اتوبوس ببینی لذتبخش بود اما ارزش سینما رفتن را نداشت.

فیلم افسانه ١٩٠٠ (the legend of 1900) به کارگردانی جوزپه تورناتوره

فیلم یک ملودرام با رگه هایی از طنز در ژانر غریب است. فرق ژانر غریب با شگفت در این است که در ژانر شگفت اتفاقاتی می افتد که با منطق جهان واقعی به هیچ وجه سازگار نیست، مثلا موجوداتی فرازمینی زمین را تسخیر می کنند و چیزهایی از این دست، اما در ژانر غریب اتفاقاتی خارق العاده می افتد که سازنده سعی میکند آنها را با تمهیداتی علمی یا نخبه نگاری، ممکن جلوه دهد، در این فیلم هم یک نوزاد در یک کشتی رها شده است که توسط کارگران زغال سنگ کشتی، بزرگ می شود و با استعدادی خارق العاده بدون هیچ تعلیمی یک پیانیست فوق حرفه ای می شود، این فیلم مصداق داستانی است که تنها مدیوم ممکن برای روایتش سینماست، سکانسهای طولانی پیانو زدن هزار و نهصد، این نبوغ را برای تماشاگر باورپذیر میکند حال آنکه به هیچ وجه چنین داستانی در کتاب با هر نوع فضاسازی ای، باورپذیر از آب در نمی آمد. یکی از سکانسهایی که فقط با منطق ژانر غریب قابل توجیه است، سکانسی است که در دریای طوفانی، چرخهای پیانو باز شده و هزار و نهصد با نوعی رقص عاشقانه با دریا می نوازد و می نوازد و می نوازد. این که پیانو تا لحظات پایانی این سکانس به هیچ مانعی برخورد نمی کند یک احتمال بسیار ضعیف در جهان واقع است.

عدم بیرون رفتن هزار و نهصد از کشتی با نگرش روانشناسانه ی فوبيا از جهان خارج از کشتی و دیالوگهای هزار و نهصد که من نه نامی دارم، نه کشوری که به آن تعلق داشته باشم، قابل توجیه است. در پایان هزار نهصد مرگ را به جای مواجهه با جهان خارج از کشتی انتخاب می کند. تمام این المانها اثر را به یک مانیفست علیه ملی گرایی تبدیل میکند. هر کسی که ماهیچه های تفکرش به تنبلی مفرط دچار نباشد با دیدن فیلم و بیدار شدن حس شفقت انسانی نسبت به نابغه ای که هیچ مذهب یا ملیت یا کشور و یا حتی نامی ندارد، از تمام مرزهای جغرافیایی و مناسبات ملی و مذهبی که این نابغه را چنان به ترس و انزوا کشانده که مرگ را به جای زندگی انتخاب می کند، بیزار می شود. ‌

اما ایراد محتوایی آنجاست که در این فیلم برای قلقلک حس شفقت انسانی از خودخواهی انسان بهره جسته شده است چون اگر هزار و نهصد استعداد خاصی نداشت و یک کارگر ساده ی زغال کش بود، این همه همدلی میسر نمی شد، در حقیقت تالم انسان برای محروم شدن خود و جهان از استعدادی بی نظیر است، نه این که به حرمت ذات ارزشمند انسان فارغ از نژاد و ملیت و مذهب، از نابودی هزار و نهصد اندوهگین و شرمزده شود.

به هر حال، دیدن این فیلم زیبا و تامل برانگیز را به شما خواننده گرامی پیشنهاد میکنم.

فیلم سوگلی ساخته یورگوس لانتیموس (The Favourite)

#زندگی_شبانه_من

#TheFavourite

#فیلم_سوگلی فیلمی تاریخی با ژانر #درام با لایه هایی از طنز انتقادی به کارگردانی #یورگوس_لانتیموس است که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد.

در اوایل قرن هجدهم زمانی که انگلستان با فرانسه در آستانه جنگ است، ملکه آن استوارت، با بازی #الویا_کلمن، تخت سلطنت را اشغال میکند و به دلیل ضعف اراده و بیماری، بهترین دوستش سارا چرچیل با بازی #ریچل_هانا_وایس به جای او به امور حکومتی رسیدگی میکند. تا اینکه یک خدمتکار جدید به نام ابیگل با بازی #اما_استون، توجه سارا به خود را جلب میکند و در خلال توجهات سارا، ابیگل فرصتی پیدا میکند تا خود را در چشم ملکه عزیز کند و کم کم با دروغ و ریا سارا چرچیل را پس میزند.

مبحث قابل توجه به لحاظ درونمایه در این فیلم که در فیلمهای دیگر ندیده بودم، تقابل عجیب خوب و بد است، سارا چرچیل مقابل ملکه زنی راستگو و درستکار و در عین حال نسبت به مردم و جان و مالشان سنگدل و بی‌توجه است و قصد دارد کشور را وارد جنگ با فرانسه کند و هزینه مورد نیاز این جنگ را با دوبرابر کردن مالیات بر مردمی که به خودی خود مشکلات لاینحلی دارند، تامین کند، از آن سو هارلی و ابیگل که با دروغ و ریا به ملکه نزدیک می شوند، نمایندگان طرفدار مردم و پرهیز از جنگ هستند!

فیلم به لحاظ بصری یک اثر به واقع هنری است، پر است از تک پلانهای تابلووار و نماهایی که با بازی با زوایای دوربین معنادار شده اند.

من اطلاعات جامعی از تاریخ انگلستان ندارم اما از آنجایی که رفرنس قابل اتکایی برای فیلم ذکر نمیشود، به نظر می رسد سازندگان، قصدی مبنی بر بازنمایی حقیقی تاریخ انگلستان نداشته اند، خاصه این که سارا چرچیل یک نویسنده بوده است که به لحاظ ظاهری بیشتر شبیه بازیگر نقش ابیگل است تا #ریچل_وایس. شاید کل داستان بر مبنای چند جمله از تاریخ بنا شده باشد، مثل این که ملکه آن فردی افسرده بوده که تمایلات همجنسگرایانه داشته و دوستی نزدیکی با سارا چرچیل داشته و پس از مدتی او را از خود رانده است، همچنین در تاریخ نامی از ابیگل برده نشده، به همین دلایل معتقدم این فیلم تنها به لحاظ روانشناختی و نمادگرایانه قابل تحلیل است.

نمای آخر که ملکه را از پایین میگیرد، به دلیل نزدیکی بیش از حد به ملکه به جای غرور آفرین جلوه دادن شخصیت، از او ظاهری کثیف و زننده تصویر می کند، دوربین در اینجا که در سطح آی لول ابیگل است که روی زمین زانو زده و به لحاظ جنسی به ملکه خدمت میکند، نماینده ی افرادی است که با انواع ترفندهای جسمانی، از سکس گرفته تا مواد مخدر و خوراک به حکام بیش از حد نزدیک می شوند و آنها را اداره می کنند و از آنها موجوداتی بی ارزش و حقیر می سازند.

در حقیقت ملکه آن، نماد حاکمانی است که از ترس فاش شدن رسوایی های رختخواب، حاضرند مردم فقیر کشور را زیر پا له کنند، حتی ممکن است یک کشور را به جنگی که ضروری نیست بکشانند.

دیگر بازیگرانی که در این فیلم ایفای نقش کرده اند عبارتند از: #مارک_گیتیس، #نیکلاس_هولت و #جو_آلوین

کپی برابر اصل ساخته عباس کیا رستمی

قبل از خواندن کپشن روی ادامه مطلب کلیک نکنید

ابتدا کپشن را بخوانید و بعد تصمیم بگیرید که می خواهید فیلم را ببینید یا نه.

اگر تصمیم گرفتید فیلم را نبینید، لااقل خلاصه داستانش را با کلیک کردن روی ادامه مطلب بخوانید.

ایده فیلم #کپی_برابر_اصل #کیارستمی بسیار فلسفی و جاندار است، بازیها و کارگردانی بدون اغراق بی نقص هستند، اما عدم وجود تعلیق و افت و خیز داستانی سبب می شود فیلم برای عامه جذاب نباشد، چون یکی از اصلی ترین نقشهای سینما سرگرمی است، حتی خواص برای تماشای این فیلم باید زمانی را انتخاب کنند که به جای سرگرمی در جستجوی بحث ‌و گفتگویی فعال برای رشد تفکرند، فیلم از آن دسته کارهایی است که بعد از تمام شدن هم در ذهن آدم تداوم دارد و همچنان به حیاتش ادامه می دهد، آیا دیدن این فیلم را به شما پیشنهاد میکنم؟ نمی دانم، بستگی به خودتان دارد، من که از دیدنش لذت بردم اما در مورد این که شما لذت خواهید برد یا خیر هیچ ایده ای ندارم.

ادامه نوشته

تاریک ترین ساعت به کارگردانی جو رایت (The Darkest Hour)

#زندگی_شبانه_من

«کی اینو یاد میگیری؟ چند تا دیکتاتور دیگه باید نظرمونو جلب کنند؟ آروممون کنند؟ به خوکهای بزرگ امتیاز خدایی بدیم تا یاد بگیریم وقتی سرت تو دهن ببره، نمی تونی باهاش از در منطق صحبت کنی؟»

این جمله #چرچیل خطاب به #هالیفاکس در فیلم #تاریک_ترین_ساعت به کارگردانی #جو_رایت است، فیلم حکایت مبارزه ی یک تنه ی #وینستون_چرچیل با کابینه ی حکومتی دولت بریتانیا در زمان #جنگ_جهانی_دوم است. خواسته چرچیل آغاز جنگ با #هیتلر است اما تمام کابینه با افاضاتی در ستایش صلح و پرهیز از جنگ مقابل او قرار دارند، حال آنکه همانقدر که جنگ و خونریزی مذموم است، ستایش صلح در برابر یک دیکتاتور خونخوار خونریز قبیح و نکوهیده است.

«برای هر انسانی مرگ، دیر یا زود فرا می رسد، پس چه مرگی بهتر از مردن در مبارزه با هیولای بی عدالتی؟»

سرانجام چرچیل در مجلس عوام از اصرار کابینه به سازش با دیکتاتوری سخن می گوید، او می گوید چیز عجیبی نیست که از کسی که در بدنه حکومت است بشنویم که به بهانه حفظ امنیت تمایل دارد با دیکتاتور سازش کند، چون به هر حال آنها در کاخ خودشان به زندگی شاهانه شان ادامه خواهند داد، این شما مردم هستید که باید حق آزادی تان را واگذار کنید.

مجلس با چرچیل همراه می شود و به جنگ رای می دهد، اتفاق بزرگی در تاریخ که اگر نمی افتاد معلوم نبود چه بلایی بر سر کره زمین می آمد، همانطور که چرچیل پیش بینی کرد، عدم تسلیم شدن بریتانیا سبب شد تا سایر کشورها نیز برای نجات آزادی و دنیای جدید 

قدم پیش نهند.

این فیلم در ستایش جنگ مقابل دیکتاتوری و تلاش برای نجات آزادی حتی با بذل جان است. در حقیقت تاریک ترین ساعت، ساعتی است که با حرفهای به ظاهر انسان دوستانه مرعوب می شویم تا با هیولای بزرگ ضد انسان سازش کنیم، ساعت قبل از سخنرانی چرچیل که چرچیل بر آن تاریکی فایق می آید.

هر کسی همچون هالی فاکس (به قول کنایه آمیز چرچیل، روباه مقدس)، که به بهانه دفاع از صلح و امنیت، از سازش با دیکتاتور سخن می گوید یا خائن و خودفروخته است و یا نادان است و یا ترسو!!!

وقتی بحث رهایی از چنگال یک دیکتاتور مطرح باشد، ما باید بجنگیم، باید در ساحل بجنگیم، در دریا بجنگیم، در کوه بجنگیم، در خیابان بجنگیم و جز پیروزی به چیز دیگری رضایت ندهیم...

این فیلم در سال ٢٠١٨ #اسکار_بهترین_گریم و #اسکار_بهترین_بازیگر_مرد را به خاطر بازی #گری_اولدمن از آن خود کرد.

این فیلم را ببینیم و درس بگیریم.

#ارغوان_اشترانی 

#معرفی_فیلم_خوب #منتقد #منتقد_سینما #معرفی_فیلم #اسکار #فیلم_برنده_اسکار #اسکار2018 #نقد_فیلم #فیلم_تاریخی 

 

#darkesthour

 

آشغالهای دوست داشتنی ساخته محسن امیر یوسفی

برای اولین بار در تمام طول زندگی ام برای نوشتن نقد مثبت روی یک فیلم ایرانی مجبور نیستم با خودم صحبت کنم که فلان نقصش را بی خیال! که اینجا ایران است، فیلم هالیوودی که نقد نمی کنی!

#آشغالهای_دوست_داشتنی یک فیلم تمام عیار بود، داستان خوب، دکوپاژ فکر شده، بازی عالی، صدا گذاری مناسب، تدوین و جلوه های ویژه بی نقص، نورپردازی معنا دار بدون این که تو ذوق بزند (مثلا روسری منیر خانم، دور صورت پسرش وقتی که پسر فهمید که شهید شده‌است، توی قاب هاله نور انداخت)، شخصیت پردازی خاکستری بی آنکه صاحب اثر حتی لحظه ای مرعوب گفتمان حاکم شده باشد و شخصیتهای مخالف گفتمان غالب را ارزان فروخته باشد، دیالوگهای جاندار و طنازانه که علی رغم سانسور، همچنان درخشش خود را حفظ کرده بودند، ایده ی روایی نو و نحوه ی برقراری ارتباط شگفت انگیز منیر با حافظه اش و حل و فصل کردن تضادهای فکری اش، که آدم را به رئالیسم جادویی می برد و حتی تیتراژ پایانی فیلم با آن ضربدر خط زده شده جلوی اسم بنیاد سینمایی فارابی.

و بیش از تمام اینها

فیلم، روایت بی نظیری است از نابود شدن و سوختن چندین نسل، با هر نوع عقیده، از زمان رضا شاه تا حال

طنز گزنده و طعم تلخ لمس دور انداخته شدن هر آنچه یادگار فرهنگ ایران و ایرانی بوده از ترس! ترس این احساس شگفت انگیز که برای حفظ حیات به انسان عطا شده اما قرنهاست آنچنان در ایران و ایرانی رخنه کرده که خود عامل نابودی اش شده است

آنهایی که نترسیده اند به نحوی مرده اند، یک چریک فدایی که توبه نکرده و اعدام شده، جوانک بسیجی کم سن و سال که در جبهه شهید شده، یک شاه دوست الکلی از ترس، مسلمان و حاجی شده است، رامین از ترس به خارج از کشور فرار کرده است، منیر از ترس تمام گذشته و آمال و خاطراتش را دور می ریزد.

سیما که نمی ترسد با سر شکسته به خانه ای پناه می برد که همه از بودن او می ترسند.

فیلم روایت حکام ایران است، همه شان از زمانی که منیر خانم در شکم مادرش بوده، تا حال که یک زن هفتاد- هشتاد ساله است، برای کنترل مردم و سرکوبشان یک الگوی مشابه داشته اند، حتی نیروی سرکوبگر فعلی، هراس انگیزتر است! آنقدر که کارگردان جرات نمی کند لحظه ورود آنها به خانه را به تصویر کشد و مثل آمدن ساواک با کوباندن در تو صورت یکی از ساواکی ها وقتی منیر سعی دارد مانع وارد شدنش بشود کمی طنازی کند! اینها حتی قادرند از دستگاه های شنود و تلویزیون، وارد مغز منیرها شوند و حتی خاطراتشان را مخدوش و امحا کنند! 

 

این فیلم روایت متفاوتی از تظاهرات پس از انتخابات ٨٨ است، مثل فیلم سخیف پایان نامه حامد کلاهداری نیست که با دروغ کثیف نسبت دادن شورش ها و حتی کشتارها!!! به بیگانگان مجوز اکران گرفته باشد، مجازات حقیقت گویی این فیلم، هفت سال زندان است، هفت سال است که دیدن این فیلم را از چشمهای من و ما دریغ کرده اند، این حداقل را... این که لحظاتی چند به آنچه بر سر ما و وطنمان آمده و می آید بخندیم و بعد، از تلخی خنده ی خود به گریه بیفتیم!

به دیدن فیلم بشتابید تا نظرشان عوض نشده و عفو ملوکانه شان را از این فیلم دوست داشتنی پس نگرفته اند! با استقبال بی حدتان از این زندانی آزاد شده این بار ترس را مهمان دلهایشان کنید تا خدای نکرده حکم اعدام این عزیز تازه آزاد شده را ندهند!

#محسن_امیریوسفی #شهاب_حسینی #اکبرعبدی #حبیب_رضایی #هدیه_تهرانی #نگارجواهریان #صابر_ابر #شیرین_یزدان_بخش 

(با تشکر از شهاب حسینی عزیز که در اعتراض به توقیف این فیلم در سال ٩۴ از سمت مشاور جشنواره استعفا داد)

سمفونی نهم ساخته محمدرضا هنرمند

اگر می خواهید یک فیلم #درام #ملودرام #جاده_ای #پلیسی #تعقیب_و_گریزی #جنایی #سورئال #تاریخ_نگارانه ی #طنز با مقداری درگیری #گانگستری  و گریزهایی به #پست_مدرنیسم ببینید!!! تماشای #سمفونی_نهم ساخته #محمدرضا_هنرمند را از دست ندهید!!!

فیلم اگرچه #درونمایه خوبی داشت اما از هر جهت که به آن نگاه می کردی انسجام نداشت و تکلیف کارگردان با خودش مشخص نبود. فیلم قصد داشت از کلیشه ی فرشته مرگ برای تصویر سازی تاثیر و شکوه عشق در زندگی آدمها بهره جوید اما میان این که با چه ژانری و چه داستانی و چه سبکی این کار را انجام دهد گل گیجه گرفته بود!

فیلم با سکانس زخمی شدن کوروش در جنگ با سکاها شروع میشود، سکانسی که از هر لحاظ ضعیف و کودکانه است، درزهای دوخته شده با چرخ خیاطی در لباسهای کوروش که حتی صورت کلی لباس با تصاویر لباسهای هخامنشی همخوان نیست، سیل واژگان عربی در سخنان کوروش و حتی راه رفتن با اقتدار کوروش و سخنرانی غرایش در حالیکه لحظاتی بعد می میرد از نواقص ساختاری این سکانس است.

سکانس بعدی (رفتن راحله در زمان اکنون) هم یک چیزهایی دارد که بعد که ماجرای داستان لو می رود مخاطب می فهمد نباید داشته باشد و یک چیزهایی ندارد که باید داشته باشد. مثلا راحله که دارد برای خاکسپاری شوهرش به روستا می رود چه نیازی به آن همه لباس دارد که از چمدان بزرگ به چمدان کوچک می ریزد؟ اصلا لباسها چرا در چمدان بزرگ جمع شده بودند؟ جسد شوهر را کی و چگونه در صندوق ماشین گذاشته؟ راستش اگر مخاطب نمی دیدکه راحله چادر ماشین را کنار می زند و سوار می شود به راحتی قسمت محذوف را در ذهن خود می ساخت اما وجود چادر روی ماشین یعنی راحله دارد بعد از مدتها سوار ماشین می شود، یک چیز دیگر، اگر شوهر در اتاق عمل مرده است چرا جسد آنهمه خونریزی دارد؟ آنقدر که از کاور بیرون می ریزد و تا نزدیک کرمان رد به جا می گذارد. اگر جسد در کاور در بسته بوده، چطور سرباز تا صندوق را بالا می زند بدون باز کردن زیپ کاور می فهمد که راحله حامل جسد است و برای راحله اسلحه می کشد؟

چند سکانس دیگر گریز به تاریخ نیز وجود داشت:

١-کشتن بردیا پسر کوروش به دست برادرش کمبوجیه

٢-کشته شدن امیرکبیر

٣- خودکشی هیتلر و نامزدش!

۴- کشته شدن رابعه بنت کعب در قرن چهار

اولین گزینه همان ایرادهایی که بر سکانس مرگ کوروش وارد شد را به طور محدودتر داشت

دومین گزینه بدک نبود.

سومین گزینه یک ساز ناسور ناجور وسط این ماجرا بود! کل ساختار دراماتیک فیلم را با طنزی که داشت بر هم زده بود، به یکباره فارسی حرف زدن هیتلر و نامزدش و ملک الموت کل منطق روایی فیلم را پکانده بود، گریم که تا کنون واقع گرا عمل کرده بود اینجا مسخره گونه و مناسب تاتری مضحک به اجرا درآمده بود، اساسا هم آوردن هیتلر قسی القلب و خونریز کنار کوروش و بردیا و رابعه و امیرکبیر حتی به لحاظ مفهومی به اثر لطمه وارد می کرد. 

انگار آقای کارگردان تصمیم گرفته بودند هرجور که شده برای رعایت سلیقه ی کسانی که با تصور فیلم هفده سال پیش ایشان به سینما می آیند، یک سکانس طنز را توی اثر زورچپان کنند. 

تنها حسنی که این سکانس داشت تصویر استادانه لب گرفتن هیتلر و نامزدش بود که به احتمال زیاد سانسور می شود و باقی نمی ماند!

سکانس مربوط به زندگی رابعه که به گمانم کوتاه تر از ده دقیقه بود، بسیار خوب و بی نقص بود، به طوری که مرا به این فکر انداخت که کاش آقای هنرمند به جای ساختن فیلم بلند فیلم کوتاه حداکثر ده دقیقه ای بسازد تا تمام توانش را برای ساخت یک فیلم خوب به کار ببندد و یک نتیجه ی خوب تحویل دهد، نه یک فیلم بلند بد با یک سکانس خوب. 

صحنه پایانی مرگ راحله و برادرشوهرش با تعجب فراوان خیلی خوب درآمده بود. 

سایه دار شدن ملک الموت و به نوعی زمینی شدنش و تمایل او به تجربه عشق نیز کلیشه بود و کارکردی در اثر نداشت و بهتر بود که استفاده نمی شد.

#ارغوان_اشترانی

#منتقد_سینما #نقد فیلم #پژمان_بازقی #ساره_بیات #حمید_فرخ_نژاد #محمدرضا_فروتن #چرا_مسعود_فراستی_فحش_میدهد 

سال دوم دانشکده من ساخته رسول صدر عاملی

بالاخره یک فیلم خوب در جشنواره دیدم، فیلم #سال_دوم_دانشکده_من ساخته #رسول_صدر_عاملی یک #درام_اجتماعی سرراست است. شخصیت پردازی مهتاب با آن بازی فوق العاده از بازیگری که برای اولین بار به سینما معرفی می شود، حتی می توانم بگویم به گونه ای #کافکاوار مخاطب را در خود می بلعد، آن معصومیت چهره و زیبایی و آرامش صدا و اعترافات مهربانانه  به خیانت! بجز معصومیت  چهره بازیگر سایر عوامل بصری مثل نورپردازی و زاویه دوربین، اجازه نمی دهد تصویر مهتاب تو ذهن تماشاگر سیاه شود، حس شفقت و همدردی با گناهکار سنگدل از احساسات تجربه نشده ی سینمای ایران است 

چه قدر زیبا و بدون شعاری شدن تقابل عشق و بی عشقی، مرگ و زندگی، وفاداری و خیانت و فقر و ثروت را به تصویر میکشد. 

چون پیشتر چند باری از #فراستی در زمینه نقد فیلم دفاع کرده ام لازم می دانم برای بار دوم در این نوشتار کوتاه به نقد نقد ایشان نیز بپردازم:

ایشان از غیر انسانی بودن شخصیت مهتاب سخن گفته است، این اصلا نقد ساختارگرایانه نیست که فراستی همیشه از آن حرف می زد، فیلمساز ملزم به تصویر سازی شخصیتهای مثبت و کمالگرا نیست! نقد عملکرد یک شخصیت #نقد_مبتنی_بر_واکنش_خواننده است که نه تنها در عالم #نقد منسوخ گشته است که حتی افتادن به دامانش برای یک  منتقد حرفه ای سینما کسر شأن دارد! اگر چنین نقدهایی جایز باشد پس #هیچکاک محبوب استاد، با به تصویر کشیدن آن همه قاتل بی رحم که به خاطر پول حتی آدم می کشند، بزرگترین مفسد سینماست!!!

تنها چیزی که می توانم احتمال دهم این است که صحنه ی اعلام بی اطلاعی رسول صدر عاملی از قولهای آب و برق مجانی مقابل #رامبد_جوان، به قدری منزجر کننده بوده که بر نقد بی طرفانه ی منتقد تاثیر گذاشته است.

ترجیح می دهم چیز دیگری راجع به فیلم نگویم و توصیه کنم خودتان فیلم را به محض اکران ببینید.

حتی بدون اغراق می توانم بگویم یکی از بهترین فیلمهای ایرانی بوده که تا کنون دیده ام.

#ارغوان_اشترانی 

#معرفی_فیلم_خوب #فیلم_خوب #جشنواره_فیلم_فجر #جشنواره #جشنواره_فجر #سی_و_هفتمین_جشنواره_فیلم_فجر #نقد_فیلم #نقد_سینما #منتقد_سینما #مسعود_فراستی #علی_مصفا #شقایق_فراهانی #ویشکا_آسایش #پرویز_شهبازی #سها_نیاستی #فرشته_ارسطویی

نقد و بررسی فیلم درخونگاه به کارگردانی سیاوش اسعدی

و اما در مورد فیلم درخونگاه به کارگردانی سیاوش اسعدی ، باید بگویم که این فیلم در مقایسه با فیلمهای خود کیمیایی بسیار بهتر و قوی تر بود. اگرچه این ژانر که کپی فارسیزه شده از یک ژانر فرنگی است به دلیل آنچه شرحش در پست قبل رفت به خودی خود نقاط منفی زیادی دارد و به هیچ وجه مورد علاقه ی من نیست، اما سیاوش اسعدی سعی کرده با عدم وفاداری به آیین هایی که کیمیایی خلق کرده تا حد اندکی از کلیشه ها فاصله بگیرد. این فاصله گیری از کلیشه های فیلمهای لوتی نگاری را به اختصار شرح می دهم:

بر خلاف نظر فراستی به گمانم این که در یک فیلم لوتی نگاری به جای این که رفقای قهرمان به او خیانت کرده باشند، این اعضای خانواده اش هستند که چون بیگانگان خنجر را از پشت زده اند بسیار گزنده و حقیقی تر است و بازگو کردن چنین حقایقی در بافت ایران که هنوز یک جو سنتی دارد و در اصالت بی چون و چرای خانواده تاکید فراوان دارد شجاعت بسیار می خواهد. (به گمانم چنین فیلمهایی باید بیشتر ساخته شود تا بلکه بلاهت اعتماد بی چون و چرا به خانواده از اذهان رخت بربندد و کمتر شاهد پرونده های حقوقی کثیف خیانت اقوام نسبی باشیم)

خانواده رضا دسته جمعی تصمیم گرفته اند تا با یک فیلم جعلی باور کنند که رضا مرده است تا پولهای او را بالا بکشند. خود این که موضوع مورد بحث و عامل خیانت پول است و چیزی شبیه ناموس و این حرفها نیست بر ارزش و ملموس شدن کار می افزاید.

نقطه قوت دیگر این است که رضا سپید نیست، بلکه خاکستری است، او نیز به دوست خود خیانت کرده است و حالا برگشته است تا جبران کند.

یکی دیگر از صحنه های فوق العاده بردن شهرزاد که یک کارگر جنسی است پیش دوست روان پریشش است. تابوی نشان دادن سیگار کشیدن یک زن در این صحنه ها شکسته است. لطفا نیایید بگویید در فلان فیلم دیدم که فلان بازیگر زن سیگار می کشید. وقتی قرار است زن سیگار بکشد اغلب اوقات یا فندک پیدا نمی کند، یا فندکش نمی زند، یا یک مرد خیر یا عصبانی سیگار را از بین لبهایش در می آورد و خرد می کند یا اگر کارگردان خیلی اصرار داشته باشد به نشان دادن اصل سیگار کشیدن، کات می کند به سر سیگار که گیرانده می شود و بعد یک نما از پشت می گیرد که دارد از جلوی یک کله قند که روسری روی سرش انداخته اند، دود بلند می شود و یا سیگاری که توی دستهای زن دود می کند، در حقیقت چیزی که تا به حال در سینمای ایران تابو بوده نشان دادن لبهای زن است درست در حالیکه که دارد به سیگار پک می زند که توی این فیلم حتی نمای بسته از لب و سیگار وجود دارد. حتی شهرزاد دود را حلقه ای بیرون می دهد! در مجموع تمام سکانس دیدار رضا و شهرزاد بسیار خلاقانه طراحی شده تا هم تمتع جنسی بیمار روانی از کارگر جنسی تصویر شود و هم از دست سانسورچی جمهوری اسلامی نجات پیدا کند و من تمام دعاهایم را روانه کائنات می کنم تا این صحنه های هنری از گزند تیغ ظالمانه ی سانسورچی در امان بمانند. صحنه هایی بدون دیالوگ و تنها با هنر سینمایی که نشان از آشنا بودن کارگردان به زبان تصویر دارد.

اما نقطه ی قوت دیگر نسبت به سینمای کیمیایی گل درشت نبودن دیالوگهاست. اسعدی سعی کرده آن آهنگین بودن خاص دیالوگهای کیمیایی را در بیاورد اما آنقدر به افراط نرفته است که آدم فکر کند نشسته و لغات هم قافیه را روی صفحه ردیف کرده و بعد سعی کرده با آن دیالوگ بنویسد.

شخصیت زن کارگر جنسی که در ضدیت با کلیشه ی موجود مرسوم در مورد چنین زنانی، چون مادری پناه دهنده است و انگار تنها شخصیت قابل اعتماد در این دنیای وانفساست از همان بدو ورود با این که رضا چادر مادرش را به او می دهد تا سر کند که از دست بسیج در امان بماند کدگزاری شده است.

خیانت خانواده رضا که اواسط فیلم بر مخاطب آشکار می شود در همان بدو ورود رضا در عکس العملهای ژاله صامتی (مادر رضا) هنگامی که رضا دارد فلسفه ی وجود چشمهای پشت سرش را توضیح می دهد کدگزاری شده است که در پایان فیلم وقتی ماجرا برای مخاطب آشکار می شود این کدگزاریها در ذهن مخاطب به درخشش در می آید.

یکی از صحنه های بسیار ضعیف فیلم جایی است که کارگردانی که این همه در دادن اطلاعات با خساست جلو آمده به یکباره با یک مجمعه پر از انواع گوشت کوبیده و شلغم پخته و هندوانه و خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنید سرت خراب می شود و سعی می کند تمام اینها را در عرض دو سه دقیقه به زور توی حلقت فرو کند. در این صحنه خواهر و مادر و پدر رضا در دعوایی به واقع زرگری برای مخاطب شرح می دهند که چطور و چگونه پولهای رضا را به فنا داده اند. درست مثل این که یک گچکار که با ظرافت و با گلهای ریز در و دیوار یک خانه را تزیین کرده به یکباره حوصله اش سر رود و یک استامبولی را بپاشد روی دیوارهای باقی مانده! حال آنکه اصلا توضیح ریزانگارانه ی این که چه بلایی سر پولها آمده لزومی نداشت.

صحنه ی بسیار بسیار ضعیف دیگر صحنه ای است که رضا صورت شوهر خواهرش را با چاقو می درد. گریم که تا اینجا خوب عمل کرده در این صحنه از تصویرسازی باز می ماند و آن زخمی که از آن خون فواره زده به یکباره در نمای بعدی به زخمی دلمه بسته و غیر واقعی بدل می شود.

پایان فیلم باز است. مشخص نیست که رضا دارد برای بچه ی شهرزاد که تفنگ اسباب بازی را به سمت او نشانه گرفته ادای مردن را در می آورد یا واقعا مرده است. (البته از آنجایی که بچه هنوز شلیک نکرده است، احتمال مرگ حقیقی رضا در ذهن مخاطب با این کدگزاری علی القاعده سنگین تر است.)

میکس صدا بسیار خوب بود و در کل اگر چه اثری اقناع کننده نبود ولی نسبت به دو فیلم دیگری که نقدشان را نوشته ام بسیار راضی کننده تر بود. خصوصا حضور بازیگران و کارگردان و چند تن دیگر از عوامل فیلم در روز نوزده بهمن در سینما کوروش لذت دیدن فیلم را دو چندان کرد.

ارغوان اشترانی