ادبیات علیه استبداد-بیژن اشتری
ولادیمیر مایاکوفسکی
#Veladimir_Mayakovsky
شاعر، طراح و نقاش گرجی الاصل بود که از سال ١٩١٢، هنرش را در خدمت حکومت کمونیستی گذاشت، سرانجام در سال ١٩٣٠ به دلیل سرخوردگی هایش از اوضاع سیاسی و اجتماعی کشورش ودیدن عدم تحقق وعده های حکومت دیکتاتوری از حمایت حکومت دست کشید. اما سرخوردگی و افسردگی و احساس عذاب وجدان او را به خودکشی وادار کرد
انسان می تواند اشتباه کند، می تواند فریب خورده باشد، اما یک با شرف باقی بماند
***
استالین در مقطعی از مهمانانی گیلاسش را بالا برد و گفت: «به سلامتی نابودی دشمنان کشور»
همه گیلاسهایشان را بالا بردند جز نادیا، استالین بر سر همسرش فریاد کشید: «هی، تو، بنوش» نادیا با فریاد جواب داد: «اسم من، هی نیست»
استالین خاکستر سیگارش را روی لباس نادیا تکاند و نادیا با عصبانیت مهمانی را ترک کرد.
نادیا همان شب سعی کرد نزد شوهرش برود که از یکی از نگهبانان کله پوک استالین شنید که او به همراه زنی به ویلایی در همان نزدیکی ها رفته است.
نادیا نامه ای به استالین نوشت و در آن جنایتهای سیاسی اش را محکوم کرد و از رفتارهایش به عنوان یک شوهر انتقادهای تندی کرد. گفته شده استالین بعد از خواندن نامه به قدری عصبانی شد که درجا آن را سوزاند.
نادیا (الیلویوا) سپس تپانچه کوچکی را که برادرش از برلین برایش سوغاتی آورده بود از کشوی میزش درآورد و به قلب خود شلیک کرد.
پزشکان ناچار شدند به دروغ گواهی دهند که همسر رهبر در اثر ترکیدن آپاندیس جان سپرده است، هیچ کس جرات نداشت از خودکشی بگوید یا به آن اشاره ای کند
استالین در روزهای بعد از خودکشی همسرش به شدت احساساتی شده بود و علنا گریه می کرد و حتی گفته بود: «دیگر نمی خواهم زنده بمانم»
ص ٧١.
جالب است بدانیم سوتلانا دختر استالین، تنها کسی که در دنیا برای استالین عزیز بود، بعد از مرگ او نام فامیلش را تغییر می دهد
با تمام این شواهد تاریخی این سوال مطرح می شود که دیکتاتورهای خونریز تاریخ واقعا به چه چیز دلخوشند؟ آنها منفور مردمند و اگر اعضای خانواده شان انسانهایی فهیم و قابل اعتنا باشند در ارزانی این نفرت مردمی به ایشان حتی از بذل جان خویش دریغ نمی ورزند، آنها حتی از تملقها و چاپلوسیهای اطرافیان احساس خرسندی ندارند چون احتمال بیشتر را بر این می نهند که این افاضات از روی ترس، یا برای تصاحب قدرت و یا ثروت باشد، دیکتاتورهای خونریز حقیرانه ترین نوع زیستن آدمی را برای هیچ، به جان می خرند.
۳
بیشترین اسناد تاریخی ای که از بوریس پاسترناک خالق رمان دکتر ژیواگو، به جا مانده است کمکهای مالی او به خانواده های زندانیان سیاسی و بازماندگان اعدامیان رژیم قساوتمند استالین است، او به #اوسیپ_ماندلشتام هزار روبل بخشید که به گفته نادژدا همسر اوسیپ، آنقدر زیاد بود که حتی توانستند با آن به سفر بروند. همچنین در قرار داد ترجمه ی اشعار یک شاعر گرجی (باراتاشویلی) به روسی بیست و پنج درصد حق الترجمه را به #نیناتابیدزه همسر تیستیان تابیدزه که در سال ١٩٣٧ دستگیر و شکنجه و اعدام شد اختصاص داد.
همچنین در تمام همایشهای مربوط به اشعار باراتاشویلی تنها به شرط دعوت داشتن نینا تابیدزه شرکت میکرد، در یکی از نشستها وقتی از او دعوت شد که روی سن بیاید و اشعار باراتاشویلی را بخواند وقتی روی سن رفت از نینا برای خواندن اشعار اجازه خواست، این یک حرکت مبارزه جویانه ی علنی علیه رژیم حاکم بود، او با این حرکت خطاب به حضار آن سالن اعلام کرد که بیشترین احترام را برای همسر یک زندانی سیاسی اعدام شده قائل است، نینا این ابراز لطف از حیث سیاسی خطرناک را با اهدای کاغذهای نقش دار همسرش به پاسترناک پاسخ گفت که بعدها پاسترناک رمان دکتر ژیواگو را بر آن نوشت. پاسترناک وزن احساسی این کاغذهای سفید را حس می کرد و خطاب به نینا این طور نوشت: «امیدوارم کتابم ارزش نوشته شدن بر کاغذهای شوهر فقیدت را داشته باشد.»
***
یادمان نرود پاسترناک علیه رژیم قساوتمندی قد علم کرد که بیست ملیون قتل را در کارنامه ی سیاهش به ثبت رسانده بود، این یعنی هیچ بهانه ای برای انفعال و سکوت، مقابل ظلم، برای انسانی که مایل است خویشتن خویش را به عنوان یک انسان به ثبت رساند، وجود ندارد
***
از آنجاییکه سران شوروی رمان دکتر ژیواگو را رمانی در نقد انقلاب و وعده وعیدهای حزب کمونیسم یافتند پاسترناک و فلترینلی ، ناشر ایتالیایی اش را برای عدم انتشار کتاب تحت فشار و انواع تهدیدها قرار دادند، این دو مرد که هیچ وقت با هم دیدار نکرده بودند یکی از بزرگترین همکاریهای تاریخ نشر کتاب را شکل بخشیدند.
جالب آنجاست که فلترینلی خودش یک کمونیست بود، اما می گفت اولین تعهد من به آزادی و سپس هر آرمان دیگری است، پیش بینی پاسترناک هم درست از آب درآمد و فلترینلی توانست سیل نامه ها و تلگرافهایی که از عدم تمایل پاسترناک به انتشار کتاب سخن می گفتند را شناسایی کند.
پی نوشت: یکی از فالوئرها که پستهای سیاسی زیادی داشت و خیلی تو این صفحه فعال بود یکدفعه و بدون خبر خاموش شد، مکرر برایش پیام دادم تا بالاخره بعد از مدت زیادی شخصی که ادعا می کرد پسرش است جواب داد و گفت او را گرفته اند، دوباره سه چهار روز جوابی نداد و بعد گفت پدرش پیک موتوری بوده و مسافری که می برده مواد همراه داشته و پدرش را بازداشت کرده اند، به او گفتم به پدرش بگوید با من یا پدرام تماس بگیرد تا وکالتش را به عهده بگیریم و بی گناهی اش را اثبات کنیم اما طرف رفت حاجی حاجی مکه، یکدفعه به ذهنم رسید که ممکن است به دلیل سیاسی دستگیر شده و گوشی اش دست یکی از برادرها بوده و خواسته با این حرفها کشف کند که من چقدر او را می شناسم!!!
به نظرم وقت آن رسیده که ما هم با ایده های خلاقانه ای چون ایده ی پاسترناک تمهیدی برای شناسایی نامه ی اصلی از جعلی بتراشیم!!!
***
#لکساندر فادیف مرد خوش سیمایی بود که از طرف استالین به ریاست اتحادیه نویسندگان شوروی انتخاب شد، او از سه جهت با همتای ایرانی اش، به شدت اختلاف دارد، یکی همین سیمای ظاهری است و دوم خوش لباس و تمیز بودنش و سوم مدت زمانی است که طول کشید تا به حقیقت رسالت یک انسان، خصوصا یک نویسنده دست پیدا کند.
از سال ١٩۴۶ که فادیف سمت نویسنده ی حکومتی را رسما اتخاذ کرد، هر شخصی که کوچکترین حرکتی می کرد که به مذاق حکومت خوش نمی آمد مورد تندترین انتقادات بی منطق و هجویات فادیف قرار می گرفت و پاسترناک هم از این قاعده مستثنی نبود. پاسترناک در مورد او چنین می گفت: «اگر او دستور بگیرد که مرا حلق آویز کند یا در دریا غرق کند یا بدنم را به چهار قطعه تقسیم کند، قطعا این دستور را در نهایت دقت و وظیفه شناسی انجام می دهد و بی هیچ عذاب وجدانی گزارش انجام کارش را هم به مقامات بالا میدهد...»
اما فادیف در سیزده می ١٩۵۶ با شلیک گلوله ی تپانچه ی شخصی اش، به زیستن خود خاتمه داد و به قول پاسترناک با کشتن خویش، از زندگی ننگینش اعاده حیثیت کرد.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: