توریست امریکایی

این یک متن طولانی اسف بار است. ظاهرا همه چیزِ ابتدای متن خوب است اما در انتها معلوم می شود که در چه کثافتی در حال فرو رفتنیم، پس حوصله کنید و تا آخر بخوانید.

ادامه نوشته

اندازه ی کوله‌ی آدمها

خیلی وقته که فکرم رو مشغول کرده...

اندازه‌ی کوله‌ی آدمها...

آدمهای معدودی رو دیدم که اغلب کیفهای بزرگی حمل می کنند. توی کیفشون هم همه چیز از جون مرغ تا شیر آدمیزاد پیدا می‌شه... چرا این آدمها به چنین رنجی تن می دن؟

شاید چون خیلی تنهان. شاید چون خیلی بی اعتمادند. شاید چون خیلی مغرورند و خیلی بی تکیه گاهی کشیدند. شاید چون دوست ندارند برای گرفتن هیچ چیزی محتاج کسی باشند و از کسی کمک بخوان...

شاید چون هر روز که از خونه بیرون می‌زنن بیشتر از آدمهای دیگه برگشتشون به خونه طول می‌کشه...

نمی دونم... ولی به هر حال... وقتی بعضی آدما رو با کوله‌های بزرگ می‌بینم بدجور دلم می‌گیره....

عملیات هیولاها یا MOC LAND

دوستان عزیزم، سال نوی همتون مبارک. می‌خواهم در این نوشته انیمیشن بسیار خوب و پر محتوایی رو بهتون معرفی کنم. انیمیشنی که توسط هنرنمای پارسیان نواگزاری و پخش شده و در این سال نو، من را بسیار شگفت زده کرده است.

انیمیشن سیاره‌ی ماک که با نام عملیات هیولاها ترجمه شده است، داستانی تمثیلی است. در سیاره‌ای به نام ماک، سوخت مردم سیاره به طور ناگهانی نایاب می‌شود و حکومت با عنوان بحران انرژی سوخت را سهمیه بندی می‌کند. قضیه از این قرار است که فرد خائنی به نام ژنرال نفلین سوخت حیاتی سیاره را احتکار کرده تا به قیمت گزافی به مردم بفروشد. ملکه پولا به یاری دوستدارانش از چنگ ژنرال نفلین می‌گریزد و با آنها به مبارزه بر می‌خیزد ولی تا پیروزی ملکه پولا که خواهان حکومتی مردمی و منصفانه است، شهر مدتی در دست نیروی ظالم و خیانتکار باقی می‌ماند.

ملکه پولا با توزیع رایگان سوخت سیاره بین مردم راه را برای ثروتمند شدن و به قدرت رسیدن ژنرال نفلین بسته است و باید نابود شود ولی به یاری مردم، ژنرال نفلین به هدف خود نمی‌رسد.

جالب این است که در این داستان، کوچکترین ریزه انگاری‌ها در تمثیل رعایت شده است. مثلا یک نیروی جاسوس به نام قلقلی از طرف ژنرال نفلین در باند ملکه پولا نفوذ می کند و مورد محبت اعضای باند ملکه قرار می‌گیرد. این نیرو در پایان نبرد به طور ناگهانی، طرف مردم می‌شود و علیه ژنرال نفلین اقدام می‌کند و سبب پیروزی ملکه پولا می‌شود. قلقلی نماد نیروهایی نظامی است که در انقلابها "حر"گونه توبه می‌کنند و طرف مردم را می‌گیرند. چنین نیروهایی در زمان شاه بسیار دیده شدند.

در این انیمیشن حتی لباسها در بعضی جاها نمادین هستند. مثلا ژنرال نفلین ردایی بلند چون کشیش‌ها به تن دارد. حافظه‌ی تاریخی به ما می‌گوید که زمانی کلیساییان برای سودجویی در اروپا حتی زمین‌های بهشت را به مردم می‌فروختند، بنابراین این ردای بلند می‌تواند اشاره به سودجویی‌هایی باشد که سردمداران دینی در کشورهای مختلف با تحمیق مردم و استناد به کتاب مقدس، جسته‌اند. جالب این است که زمانی که ژنرال نفلین حکومت شهر را به دست می‌گیرد، با ایجاد انواع فشارهای احمقانه به مردم، فکر آنها را از موضوع اصلی که دزدی سوخت است منحرف می‌کند. او در شهر، جویدن آدامس، به پارک رفتن، آواز خواندن و خوردن نوشابه‌ی گازدار و حتی گزارش دادن از تلویزیون را ممنوع اعلام می‌کند. در سیاره‌ی ماک پلیس نامحسوس فضایی هم حضور دارد که وقتی سفینه‌ای را گیر می‌آورد تا جایی که می‌تواند به او جریمه می‌تپاند!

خریدن و دیدن این انیمیشن جذاب را به شما مخاطب گرامی توصیه می‌کنم. مرکز پخش تهران: 44981010-44981015

گزارش و نقد و بررسی فیلمهای جشنواره 90 و دسته بندی آنها - قسمت سوم (آخر)

گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت رده‌ی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط-نسبتا خوب-خوب- خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی

صداست که می‌ماند-سعید چاری- خیلی ضعیف

فیلم داستان دختری به نام حدیث است که می‌خواهد از زندگی و کار صدا پیشه ای به نام تورج نصر فیلم مستندی بسازد و مورد حسادت زن او قرار می‌گیرد و ...

این فیلم با تیتراژی سنگین با فضای درام آغاز می‌شود که به صدای خسرو شکیبایی مزین است و به محض آغاز فیلم با استفاده از کمدی کاباره‌ای سعی شده صحنه‌های خنده‌دار به خورد مخاطب داده شود. برای مثال همین را داشته باشید که تهیه کننده‌ی کارهای آقای نصر مرد فربه‌ای است که اواخواهری حرف می‌ِزند و کدویی نام دارد و صدا پیشه‌اش را «توتو» صدا می‌زند...

گرفتن کادرهای کج و استفاده از نماهای زاویه از پایین و زاویه از بالاهای بی سبب از تخصص‌های این کارگردان است.

 

پرواز بادبادکها – علی قوی تن – ضعیف

فیلم داستان معلمی است که به یک روستا می رود و با برخورد بد مردم روستا که او را شوم و بدقدم می‌دانند مواجه می‌شود و با بردباری و برگزاری مسابقه‌ی بادبادپرانی می‌تواند علاقه ی بچه ها و مردم روستا را به خود جلب کند.

در این فیلم کارگردان تمام سعی ش را کرده بود که از نماهای چشم نواز استفاده کند اما رنگ و نور کار اصلا خوب در نیامده بود. فیلمنامه ضعیف بود و کار تدوین شده‌ی نهایی پر بود از نماهای تکراری که به زور و بی منطق در کار داخل شده بودند که کار به 90 دقیقه برسد.

 

یه عاشقانه ی ساده – سامان مقدم- متوسط

فیلم داستان زندگی دختری روستایی به نام گندم (مهناز افشار) است که عاشق پسری به نام کرامت است ولی پدرش او را به کدخدای ده برای تک پسرش کرامت وعده داده است و در تمام سالها از پشتیبانی مالی آنها استفاده کرده است.

پدر گندم که نانواست برای افزایش فروش نانش، در نان مخدر می‌ریزد و سبب مرگ یک زن حامله در ده می‌شود، کدخدا که از این موضوع آگاه می‌شود آوی جدیدی برای افزایش فشار بر این خانواده پیدا می‌کند.

در شب قبل از عروسی، کرامت به گندم می‌گوید که دوست ندارد او تاوان گناه پدرش را پس دهد و چون می‌داند او عاشق مرد دیگری است او را رها می‌کند و می‌رود. علی با تفنگی برای کشتن کرامت کمین کرده است و صحنه‌ی آخر که رویارویی این دو مرد است بسیار زیباست و فیلم را که تا این صحنه بسیار ضعیف پیش آمده یک پله بالا می‌کشد.

بازیها در این فیلم با وجود ستارگان سینما بسیار ضعیف و باورناپذیر صورت گرفته. تمام حسی که بازیگران القا می‌کنند این است که یک عالمه بچه شهری دارند با لباسهای روستایی می‌چرخند. جالب این است که فرهنگ مردم این روستا، بیشتر به روستاهای کانادا می‌ماند تا لرستان. مثلا گندم از مراسم عروسی جیم می‌شود و با علی می‌رود توی طبیعت و آتش روشن می‌کنند و نیمه شب به خانه می‌آید، یا آنکه روی پشت بام در حالت ایستاده با علی حرف می‌زند یا به نجاری او می رود و در را می‌بندد و صحبت می‌کنند و بی آنکه حتی برای مطمئن شدن این که کسی خروج او را نمی‌بیند سرک بکشد، از کلبه خارج می‌شود.

پدر کرامت هم بسیار روشن فکر است و وقتی می‌فهمد گندم دوست پسر دارد، بسیار با ملایمت موضوع را به پدر گندم اطلاع می‌دهد و حتی در حرفهایش می‌گوید که گندم تقصیری ندارد!

 

پیشونی سفید – جواد هاشمی – خوب

در ابتدای فیلم می‌بینیم که عجوزه‌ای(امین زندگانی) قصد دارد آهویی پیشونی سپید را با خود ببرد و بالاخره موفق می‌شود آهو را که از بدرفتاری‌های پدرش(محمدرضا شریفی نیا) خسته شده، با وعده و وعید به سمت شهر آرزوها ببرد.

حقیقت این است که شهر آرزوها یک دروغ است و عجوزه دارد آهو را به کاخ عمه عفریته می‌برد که خودش برای اختاپوس کار می‌کند. آنجا از آهوها برای بافتن فرش استفاده می‌کنند و هر کدام را که همکاری نکنند می‌کشند و عصاره‌ی وجودشان را به اختاپوس می‌دهند. از قضا اختاپوس با خوردن عصاره‌ی آهوی پیشونی سفید جاودانه می‌شود.

یکی از اهالی شهری که نزدیک قصر عمه عفریته قرار دارد که همان آقا موشه‌ی قصه ی خاله سوسکه است و نقش او را امین حیایی بازی می‌کند، تصمیم می‌گیرد با راهنمایی های یک مرد پیر(جواد هاشمی) به جنگ آنها برود.

این فیلم کاری بسیار خوش ساخت در ژانر کودک است. داستانی اسطوره گونه با روایتی خوب و سرراست که با طنز دیالوگها لحظات خوشی را فراهم می‌کند. فیلم، موزیکال است و در آن از نماهای بسیار زیبا و چشم نواز استفاده شده است. نور و رنگ، صدا گذاری و بازی بازیگران بسیار عالی است. گریم کار بسیار خوب و بی نقص است و فقط در مورد این که چرا پدر آهو هیچ گریمی ندارد و شبیه گوزن نشده جای سوال باقی می‌ماند.

عدم راکورد بارزی در کار نیست مگر این که پشت کت روباه در نمایی یک خط آبی دارد و در نماهایی بعدی این خط آبی وجود ندارد.

در یک صحنه ی دیگر آهو کاغذی را که موش برایش گذاشته از دهانش در می‌آورد در حالیکه ما نمی‌بینیم کاغذ را توی دهانش بکند و بدتر از آن وقتی عمه عفری (همان عفریته) سر می‌رسد، آهو خانم کلی هم با او صحبت کرده است!!! و این صحنه غیر منطقی است.

در صحنه ای که موش غرق شده و ناگهان آب از دهانش بیرون می‌زند، ما شاهد این نیستیم که کسی ریه ی موش را فشار یا ماساژ دهد و این صحنه سردستی در آمده.

از شخصیتهای حاشیه‌ای کار یک روباه و یک گرگ خنگ هستند که به قول روباه باید جای گرگ خر می‌شد و حسابی تماشاگر را می‌خندانند و از نوچه‌های عجوزه و عمه عفریته هستند.

در مورد این کار بسیار بیشتر از کارهای بزرگسال جشنواره می‌شود نقد سیاسی نوشت که من به همین چند دیالوگ بسنده می‌کنم و تفسیر ماجرا را به عهده‌ی ذهن خلاق خوانندگان می‌گذارم.

روباه: یونج ها رو سهمیه بندی کردند، خرها فقط دربستی کار می‌کنند.

گرگ خنگ: تو محله‌ی ما که یونجه ارزونه.

 

چک- کاظم راست گفتار- نسبتا خوب

بگذارید این طوری بگویم:

روز.داخلی/خارجی.مغازه/خیابان

همایون ارشادی کتابهایش را می‌برد کتابفروشی و می‌فروشد و از مغازه خارج می‌شود و تاکسی می گیرد و می‌گوید گمرک.

راننده ی تاکسی یک زن است. همین جا یک اشتباه عجیب و غیر قابل باور اتفاق می‌افتد چون در کات بعدی، شب می‌شود. در حالیکه نوع تاکسی گرفتن دقیقا برای یک مسیر کوتاه است.

مسافران دیگر تاکسی جمشید مشایخی، فرهاد آئیش و جوانی به نام میثم هستند.

در راه بحثی بر سر دموکراسی در می‌گیرد.

در راه یک موتوری با چوب شیشه را می‌شکند و می‌خواهد کیف مشایخی را بدزدد که میثم مانع می‌شود و با همکاری همه ی اهالی تاکسی و حتی چماق کشیدن راننده کیف نجات پیدا می‌کند.

وقتی جلوی خانه ی مشایخی می رسند او یک چک برای تشکر از این 4 نفر می نویسد و از آنها می‌خواهد که این چک را به عنوان پاداش بین خود تقسیم کنند. مبلغ چک 40 ملیون تومان است که همین جا، روایت داستان بسیار بی منطق است. مگر توی کیف چه بوده که مرد چنین پاداشی می دهد و هر چیزی هم که بوده باز هم چنین پاداشی منطق ندارد.

از آنجایی که پنج شنبه شب است و این 4 نفر به هم اعتماد ندارند، مجبور می شوند تا شنبه صبح را با هم سپری کنند. راننده ی تاکسی هم برای این که با این سه مرد تنها نباشد برادرش را که جاهل ماب است به جمع خودشان می‌کشاند.

در این زندگی 24 ساعته شاهد این هستیم که چطور این 4 عقیده ی مختلف سعی می‌کنند با دموکراسی و با احترام به حقوق یکدیگر با هم زندگی کنند و البته در این جمع هم درست مثل کشورمان اغلب، اسلامیون به خودشان اجازه می‌دهند به غیر اسلامیون امر و نهی کنند و زور بگویند.

فرهاد آییش فردی مذهبی است که نماز جمعه می‌رود و سمبلی از موافقان نظام و اصولگراهاست.

راننده تاکسی زنی است که از بحثهای سیاسی متنفر است ولی با این حال به خدا و اسلام اعتقاد دارد.

برادر راننده تاکسی کسی است که تا به حال دو رکعت نماز هم نخوانده و موضع سیاسی ای هم ندارد.

همایون ارشادی از طرفداران شاه است، مشروبخور است و با نظام مخالف است.

میثم هم اعتقادات مذهبی دارد ولی با نظام مخالف است و نماینده ی اصلاح طلبان است.

همانطور که می‌بینید در این تقابل های تصویر شده کفه ی مخالفان از موافقان سنگین تر است، اما کفه ی معتقدان به مذهب از بی اعتقادان پرپیمان تر است.

صبح روز بعد باز یک اتفاق بی منطق می افتد. پدر میثم او را دستگیر می‌کند و می‌خواهد بداند چک از راه حلال به دست آمده یا نه و معلوم نمی شود چطور یکهو از آسمان سر و کله ی پدر میثم پیدا شده، این در حالی است که ما در هیچ نمایی ندیده ایم که کسی یا کسانی در حال تعقیب میثم باشند.

وقتی بالاخره به بانک می روند، مسئول پشت باجه گریه کنان می گوید که کسی که چک را امضا کرده فوت شده و تا دو سه ماه که کارهای انحصار وراثت انجام بگیرد حسابش مسدود است. این گریه کردن متصدی باجه ی بانک هم برای یکی از مشتریان بسیار دور از منطق است.

در فیلم دیالوگهایی بود که تمام سینما با شنیدنشان دست می‌زدند و تشویق می‌کردند:

میثم (خطاب به آئیش): ما جوونا چیزی رو نمی‌تونیم دست شما نسل قدیم بسپریم. هر چی واسه ما کاشتید بسمونه!!!

یا وقتی فرهاد آییش خطاب به برادر راننده گفت: اون موقع که ما جونمون رو گذاشته بودیم کف دستمون و داشتیم می‌جنگیدیم، شما کجا بودید؟

این دیالوگ آشنا که در موقعیت بیانش طنز عمیقی را ایجاد می‌کند، کاملا نقد اصولگراهاست که به هر بهانه ای حضورشان در جنگ را پیراهن عثمان می‌کنند تا حقوق دیگران از آنها دریغ کنند، حال آنکه در درگیری با دزدها که آنچنان جنگی هم نبود، بیش از همه میثم و راننده موثر بودند.

این فیلم ایده ی خوب و حرفهای عمیقی دارد که با پرداخت سرسری و کم دقت، چه در زمینه ی فیلمنامه و چه در زمینه ی کارگردانی، آن طور که باید و شاید، تماشاگر حرفه‌ای را اغنا نمی‌کند

 

یک روز دیگر-حسن فتحی- ضعیف

برای نوشتن در مورد این فیلم به دو چیز بسنده می‌کنم: 1- شرح داستان فیلم 2- شرح پیام فیلم

هدیه تهرانی زنی است که به تنهایی در فرانسه با پسرش زندگی می‌کند. مادر او از ایران برای کمک به او 7000 یورو فرستاده و هدیه تهرانی پول را به کودک خردسالش می سپارد و می گوید دایی می‌آید و پول را می‌گیرد تا به صاحبخانه بدهد. پول در یک پاکت است.

دست تقدیر اول: پول را یک خیابانگرد از کودک می‌دزدد.

دست تقدیر دوم: عده ای خیابانگرد، دزد اول را دوره می کنند و از او می خواهند که پول را بینشان تقسیم کند و خیابانگرد اول موفق می‌شود حواس آنها را پرت کند و فرار کند.

دست تقدیر سوم: ماشینی به خیابانگرد اول می زند و او نقش زمین می‌شود و پول توی یک کیف قلقلی از پله‌ها قل می‌خورد و می‌رود. (این که پول از پاکت می‌رود توی کیف قلقلی هم از معجزات خداست و در فیلم هیچ پلانی که این امر را نشان دهد وجود ندارد.)

دست تقدیر سوم: یک بچه ی سیاه پوست دستفروش پول را پیدا می‌کند و پدرش که برای گرفتن کارت اقامت نیازمند پول است، پول را به دلال می‌دهد و کارت اقامت می‌گیرد.

در این بین دلال بیچاره که زنی بیمار دارد، دوست دختری لهستانی دارد که از او باردار است و می‌خواهد بچه را سقط کند و به لهستان برگردد چون در فرانسه زندگی خوبی ندارد و این مرد، پول را به دوست دخترش می دهد تا از انداختن بچه صرف نظر کند و به ماندن در فرانسه فکر کند.

دست تقدیر چهارم: یک دزد در مترو، پول را از دختر لهستانی می‌زند.

دست تقدیر پنجم: مدتی بعد، در مترو پیرزنی که اتفاقا همسایه ی هدیه تهرانی است دزدها را شناسایی میکند و به پلیس لو می‌دهد و آنها شروع می‌کنند به فرار.

دست تقدیر ششم: آقای دزد در مترو به خاطر خواه خواهرش بر می خورد که مدام از خواهرش جواب رد شنیده و می‌گوید برای این که عشقت را به خواهرم ثابت کنی، این پول را به خواهرم برسان.

دست تقدیر هفتم: خانم خواهر، فرهنگی دقیقا شبیه فرهنگ مرده پرستی ما ایرانیان دارد و این همه سگ دو زدن برادرش برای این بوده که برود و این 7000 یورو را بدهد به نزول خور و مدالهای پدر بزرگش را پس بگیرد تا بتواند مدالها را با پدربزرگ خاک کند!

دست تقدیر هشتم: آقای نزول خور پول را به عنوان هدیه تولد به بچه اش می دهد و بسیار از این که او و مادرش را رها کرده ابراز پشیمانی می کند. پسر بچه درگیر دعوایی می شود و پول را دختری از آسیای شرقی از او می دزدد.

دست تدیر نهم: دختر آسیای شرقی پول را می دهد به یک قاتل حرفه ای که به عنوان انتقام، مسبب کشته شدن پدرش را بکشد. آقای قاتل حرفه‌ای پول را به زن سر مربی تیم باشگاه پسرش می دهد تا شوهرش را راضی کند که پسر مونگلش را جزو 11 بازیکن اصلی بگذارد.

دست تقدیر دهم: عکاسی از معشوق داشتن زن سرمربی عکس گرفته و پول را به عنوان حق السکوت از او می گیرد.

دست تقدیر یازدهم: باند خلافکاری که قبلا عکاس برایشان مواد فروشی می کرده سر می رسد و او را به زور سوار ماشین می‌کند و از او پول موادی را که او برای دستگیر نشدن به رودخانه ی سن ریخته می‌خواهند و این 7000 یورو را بر می دارند و ناگهان پلیس آسر می‌رسد و یکی از افراد با 7000 یورو می‌گریزد.

دست تقدیر دوازدهم: فرد فراری خودش را به توالت بیمارستانی می رساند و موادی را که همراه داشته، در توالت می ریزد و توسط پلیس دستگیر می شود و اتفاقا این بیمارستان جایی است که دوست دختر برادر هدیه تهرانی در آن بستری است و بنازم حکمت خدا را، برادر هم درست در همان لحظه تو همان مستراح است و این 7000 یورو را که روی زمین افتاده، بر می دارد.

برادر جان، بعد از این که برای کم کردن روی پدر دوست دخترش هزینه ی بیمارستان را که 1400 یورو بوده حساب می‌کند، به خانه ی هدیه تهرانی می رود و بچه را گریان و پشیمان پیدا می کند.

به خواهش بچه از گم کردن پول چیزی به هدیه تهرانی نمی‌گوید. از این 7000 یورو 1500 یورو بدهی هدیه به برادرش بوده و 5500 یورو اجاره خانه بوده. به این ترتیب، برادر 100 یورو داخل جیبش می‌گذارد و با 5500 یوروری باقی مانده اجاره را می‌پردازد.

به این ترتیب گردش این 7000 یورو در یکی از شهرهای فرانسه غوغایی به پا می‌کند. کلی دزد دستگیر می شوند و کلی خانواده ی از هم پاشیده سر و سامان پیدا می کنند.

پیام های این داستان:

1- مال حروم؟؟؟ چی داداش؟؟؟ خوردن.... نداره.

2- مال حلال تا پای دار می‌ره ولی بالای دار نمی ره!!!!

3- باد آورده رو باد چی؟؟؟ بگو عزیز جون چی؟؟؟ بله درسته، با خودش می‌بره.

4- ابر و ماه و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری و .... بله... به غفلت نخوری.

5- غربیها بفهمند که پول ایرانی جماعت خوردن نداره و در کل پول بچه صغیر خوردن نداره.

6-خدای ایرانیها برای جبران حماقتهایشان، بسیار پرتلاش و پرتوان ظاهر می‌شود و با کلی زحمت و دردسر، گندی را که آنها زده‌اند، درست می‌کند.

7- اگر در توالتی جایی پولی پیدا کردید خصوصا اگر از توالتهای فرنگ بود، بی آنکه به خودتان غمی راه بدهید پول را بردارید و اجاره ی عقب افتاده تان را بپردازید و مطمئن باشید این پول از شیر مادر حلال‌تر است و مطمئنا مال خودتان بوده که یکی یک جایی از شما دزدیده، حتی اگر مبلغ آن خیلی بیشتر از پولهایی بود که در عمرتان گم کرده اید هم شک به دلتان راه ندهید، بالاخره خدا هم حساب کتاب سرش می شود، وقتی نتواند پول را یک روزه به شما برگرداند و مدت زمان زیادی طول کشیده باشد، یک جوری تو مسیر با آن سرمایه گذاری می‌کند که با اسکونتش به شما برگرداند، خیالتان راحت باشد، نوش جان.

8ـ سعی کنید در شهرهای بزرگ سکونت نداشته باشید. در این شهر کوچک دوازده معجزه لازم بود که پول به دست هدیه تهرانی برسد، توجه داشته باشید که چون پای نیروهای غیبی در کار است، نهایتا تا 14 تا هم جا دارید ولی اگر شهر خیلی بزرگ باشد و خصوصا دزدی از ایرانی‌ها هم زیاد باشد، به دلیل ترافیک معجزه، ممکن است اتفاقات ناگواری را تجربه کنید.

9- چرا از بانک و شماره حساب و این حرفها استفاده می‌کنید؟ هان؟ چرا؟ مگر شما بخیلید؟ چشم ندارید ببینید پولتان یک مدت در دست امدادهای غیبی بچرخد و گره از کار مردم شهر باز کند و باز به خودتان برگردد؟

10- بروید بلاد فرنگ زندگی کنید، آنجا چون غریب می‌افتید و خدا مسلمانها را بیشتر از این اجنبی های خداپرست نما دوست، دارد به طرز فجیعی پشت و پناهتان است.

11- غرب باید بداند که هر چه دارد از اسلام و مسلمین است، آنها اگر دزدی را هم دستگیر کنند، یک جوری مستقیم یا غیر مستقیم امداد غیبی مربوط به ایرانیان مسلمان در کار بوده است.

12- اگر یک روز تعطیل خواستید با خانمتان در خانه تنها باشید، ماشینتان را بدهید به بچه ی پنج ساله تان که ببرد کارواش، با توکل به خدا، هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد...

تبصره: توجه داشته باشید، قانون های فوق در مورد امریکا صدق نمی‌کند، خدای ایرانیها آنجا شعبه ندارد چون تو یک فروشگاه که به دوربین مداربسته هم مجهز بود، کیف دوست من را دزدیدند و یک ماه هم آنجا بود و هرچه هم پیگیری کرد، پیدا نشد که نشد.

گزارش و نقد و بررسی فیلمهای جشنواره 90 و دسته بندی آنها- قسمت دوم

گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت رده‌ی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط-نسبتا خوب-خوب-خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی

 

برف روی کاجها- پیمان معادی- نسبتا خوب

رویا رامین فر (مهناز افشار) با دکتری به نام علی که تفاوت سنی زیادی با او دارد ازدواج کرده است. رویا معلم پیانوست و یکی از شاگردهایش به نام نسیم مدت زیادی است غیبت دارد. در همین حین علی برای سفری به لندن می‌رود و به این ترتیب در اواسط فیلم معلوم می‌شود شاگرد رویا معشوقه ی علی است و دوستان خانوادگی‌شان هم از این موضوع آگاهند. اتفاقا نسیم دوست پسر ۴ ساله اش به نام پرهام را هم قال گذاشته است و اوست که موضوع را به رویا خبر می دهد.

رویا از علی طلاق می گیرد و در حال تجربه ی رابطه ی تازه ای با صابر ابر است و قرار است با هم به یک کنسرت بروند که علی پشیمان برمی‌گردد.

آخرین جمله ی رویا در فیلم اعتراف تجربه‌ی حسی تازه با صابر ابر است. در پس زمینه می‌بینیم که موبایل رویا زنگ می خورد و او جواب نمی دهد. به این ترتیب در پایان مثلا باز فیلم، برفی که می‌بارد و سردی فضا را القا می‌کند و حرفهای رویا و جواب ندادنش به تلفن وزنه‌ی بازگشت رویا به زندگی بی عشق با علی و قطع رابطه اش با صابر ابر را سنگین‌تر می‌کند.

فیلم به شیوه ی سیاه و سفید فیلمبرداری شده و این سیاه و سفید بودن فیلم جز ارضا حس نوستالژیک بینندگانی که به لحاظ سلیقه‌ای فیلمهای سیاه و سفید را بیشتر می‌پسندند، کارکرد عمده‌ی دیگری ندارد.

اگر بخواهیم با دیدن فضای سفید و سیاه به زور فلسفه بافی کنیم می توانیم بگوییم کارگردان این شیوه را انتخاب کرده تا دنیای این آدمها را خاکستری نشان دهد و البته چنین توجیحی برای انتخاب این شیوه کافی به نظر نمی رسد.

اگر به فیلمهای سیاه و سفید تاریخ سینما که در زمانی وجود تکنیک رنگی ساخته شده اند رجوع کنیم، درمی‌یابیم که منظور من از این کافی نبودن، دقیقا چیست. استفاده از تکنیک سیاه و سفید در سینمای کنونی درست مثل این است که در عصر حاضر کسی بخواهد با قطارهای زغالی قدیمی سفر کند پس لااقل حرف خیلی بزرگی باید پشت این انتخاب باشد.

در فهرست شیندلر با ساختن فیلم در فضایی سیاه و سفید، نقطه ی تحول شیندلر به تصویر کشیده می شود. دختر بچه ی زیبایی که کت قرمزی به تن دارد و خانواده اش را از دست داده و احتمالا قرار است خودش هم توسط نازی ها کشته شود. این نقطه ی قرمز لکه ی ننگی است بر دامان نازیها که اتا بد در شهرهای محل کشتارشان خواهد چرخید و شیندلر یک آلمانی است که پیش از پایان جنگ این نقطه ی ننگین را بر دامانش می‌بیند و متحول می‌شود تا خودش را نجات دهد.

حال با این مقایسه ی ساده کاملا واضح است که فیلم به شدت، بدهکار مخاطب حرفه‌ای مانده است و استفاده از تکنیک سیاه سفید بیشتر از آنکه فلسفه‌ای عمیق را در ذهن تداعی کند تمهیدی است برای جذب روشنفکرانی که از بس فیلمهای تکراری دیده‌اند، ممکن است با این نوآوری به فیلم اقبال پیدا کنند. ورژن فعلی فیلم با این که فیلم رنگی ساخته می‌شد و مخاطب خودش آپشن‌های گیرنده‌اش را روی حالت سیاه و سفید می‌گذاشت تفاوتی ندارد. برای دیدن فیلم در سینماها می‌شد عینک‌های مخصوص به مخاطبان شیفته‌ی فیلمهای سیاه و سفید بدهند تا اگر با کارگردان هم سلیقه‌اند عینک‌ها را به چشم بزنند!

تازه این در حالت خوش بینانه است که اساسا سیاه و سفید ساختن فیلم با قصد اولیه صورت گرفته باشد و نه این که تمهیدی باشد که پای میز تدوین بنا به دلایلی خاص صورت گرفته باشد.

 

آزمایشگاه- حمید امجدی-ضعیف

داستان تکراری تقابل بد و خوب و غنی و فقیر،در آزمایشگاهی که متعلق به پدر باران کوثری است اتفاق می افتد. پسر فقیر شهرستانی عاشق باران کوثری شده و می خواهد در آرمایشگاه کار کند که عاشق قدیمی تر که ثروتمندتر است برای او مدام پاپوش درست می کند تا او اخراج شود و سرانجام این رازها از پرده برون می‌افتد و بادا بادا مبارک بادا ایشا الله مبارک بادا...

میزانسن ها و دیالوگ‌ها بسیار تاتری است که در بعضی جاها خوب است و در بعضی جاها آزاردهنده می شود. دیالوگ ها ضعیف و مصنوعی است و در بسیاری از موارد به طور مستقیم اطلاعات می دهد.

 

بیداری-فرزاد موتمن-متوسط

یاسمن (نیکی کریمی) پزشکی است که در رابطه با پیوند سلولهای بنیادین به چشم راه جدیدی را کشف کرده است. او زنی افسرده است که مدام با مادرش حرف می زند و هرگز نمی‌خندد. او در پارکی به خاطرات کودکی خود می رود و مادرش را می‌بیند که بازی در نقش او را شقایق فراهانی به عهده دارد.

زهرا در سال 63 از خانه خارج می شود. در راه مینی بوسی به او می زند و اتفاقی برای او نمی افتد و به راه خود ادامه می دهد ولی وقتی به خانه بر می گردد می‌بیند قفل عوض شده و اهالی خانه مدعی هستند که پانزده سال است ساکن آن خانه اند و آنها به پلیس زنگ می زنند و پلیس زهرا را می برد و به بیمارستان روانی تحویل می دهد.

زهرا از بیمارستان می گریزد و یکی از شاگردان قدیمش که حالا زن جوانی است او را پیدا می کند و با کمک او زهرا دوستان قدیمی خانوادگی خود را ملاقات می کنند و آنها به او می گویند که شما در آن حادثه مردید و ما جسد شما را خاک کردیم. در اینجا شوهر زهرا که در درگیریهای انقلاب 57 شهید شده به سراغش می‌آید و می‌گوید مغز تو در آن حادثه متلاشی شده بود ولی تو نمی‌مردی چون نگران دخترت بودی و خودت خواستی که آینده ی دخترت را بدون خودت ببینی تا خیالت راحت شود و دنیا را ترک کنی.

به این ترتیب زهرا با شوهرش می رود و نیکی کریمی که نشانه هایی از زنده بودن مادرش دیده است به آرامش می رسد و برای اولین بار در عمرش می‌خندد.

باید گفت این فیلم داستان خوبی دارد که هم در فیلمنامه و هم در کارگردانی ضعیف کار شده است. بیننده بسیار دیر می فهمد که باداستانی شگفت روبه رو است. عدم توجه به جزئیات روایت، که اتفاقا در داستانهای شگفت از اهمیت ویژه‌تری برخوردار است کار را باورناپذیر می‌کند. مثلا در سال 63 در هیچ پارکی سرسره‌های نانوپلاست وجودنداشت و سرسره‌ها فلزی بود.

زهرا بسیار دیر متوجه تغییر شهر می شود در حالیکه از همان ابتدای امر که توسط بنز پلیس دستگیر می شود باید شک کند و دست آخر هم تا زمانی که به او نمی‌گویند که سال 87 است اصلا شک نمی‌کند و تازه بعد از آن هم عکس العملش غیرواقعی است و همه را متهم می کند که به او دروغ می‌گویند تا دیوانه اش کنند.

در فیلم می‌بینیم که شوهر زهرا به او گفته که قرار است به سال 87 برود و از آینده ی یاسمن مطمئن شود اما او این موضوع را به یاد ندارد. کم حافظگی یک عنصر فرازمینی هم چندان صحیح به نظر نمی رسد.

درمان یاسمن و لبخند زدن به یکباره ی او یکدفعه و بی علت اتفاق می افتد و ما دلیلی برای رسیدن او به آرامش نمی‌بینیم. در طول فیلم بارها گفته می شود که او مرگ مادرش را نپذیرفته و او را در تمام این سالها زنده پنداشته است، حالا که او نشانه‌هایی از زنده بودن مادرش بی آنکه او را ملاقات کند پیدا می کند باید بیشتر به هم بریزد.

 

گشت ارشاد- سعید سهیلی-متوسط

سه خلافکار با گذاشتن تابلوی گشت ارشاد روی ماشینشان از مردم باج می گیرند که با نیوشا ضیغمی آشنا می‌شوند. نیوشا زنی است که توسط  یکی از افرادی که با حکومت زد و بند دارد و در حال پولشویی و کارهای خلاف است و ضمنا شوهر صیغه ای اوست تهدید به مرگ شده است. سه جوان بعد از کتک خوردن نیوشا تصمیم می گیرند قیصر بازی در بیاورند و انتقام بگیرند که یکی از آنها در این بین کشته می شود و دو نفر دیگر به زندان می‌افتند.

پلان سخنرانی زندانی برای زندانیان کاملا از روی مارمولک کپیبرداری شده است.

فیلم ترکیب ضعیفی از اسب حیوان نجیبی است، قیصر و مارمولک است. اما این خوب است که خودش بی هیچ ادعایی تقلیدش از قیصر را بیان می کند.بازیها بسیار خوب و روان است، خصوصا بازی پسری که نقش غشی را بازی می‌کند بسیار عالی و باور پذیر است.

 

زندگی خصوصی- محمد حسین فرحبخش-خوب

در این فیلم زندگی خصوصی یکی از افراطیونی که اوایل انقلاب برای اجرای اسلام پونز توی صورت زنهای بدحجاب فرو می‌کرد به تصویر کشیده می‌شود. این فرد افراطی ظاهرا روزنامه ای اصلاح طلب دارد و هانیه توسلی را به عنوان معشوقه انتخاب می‌کند در حالیکه زن و بچه دارد. از همین ابتدای امر او از اولین شعارش که راستگویی است عدول می‌کند و این مسیر مخالف  اخلاق و انسانیت ادامه می‌یابد. او بعد از این که از زیر بار شناسنامه گرفتن برای بچه ای که هانیه توسلی باردار است، در می رود، مورد تهدید و آزار هانیه توسلی  قرار می‌گیرد و سرانجام او را به قتل می‌رساند.

در پایان فیلم وقتی روح هانیه توسلی از او می‌پرسد که عذاب وجدان یا ترسی دارد یا نه، او می‌گوید که عذاب وجدان و ترس ندارد چون در جامعه‌ی ما عدالت معنایی ندارد که قرار باشد او تاوان گناهانش را پس دهد.

اصلاح طلب بودن فرد مورد بحث و جمله ی پایانی با هم در تضاد است. جمله ی پایانی جمله ی کسی است که به جایگاه و حمایتش در نظام جمهوری اسلامی مطمئن است، حال آنکه اصلاح طلبان بدون این که قتلی هم انجام داده باشند، حسابی تاوان پس دادند.

این ابهام مخل، صرف نظر از این که مخل است، شجاعت اثر را از بین می‌برد. اگر این فرد، صرف نظر از این که جزو کدام جناح است، زیر ذره بین قرار می گرفت، به عنوان نماینده‌ي افرادی که داعیه‌ی اسلام دارند تا بر مسند قدرت بنشینند و پای منافعشان که برسد، حتی از قتل هم چشم پوشی نمی‌کنند، به نقد کشانیده می‌شد.

در این صورت؛ اثری کاملا شجاعانه بود که حرف دل مردم را زده بود، حرف دلی که از زبان یکی از اهالی سینما مطرح شده و تمام و کمال به دل می‌نشست، چراکه از زبان کسی نبود که تا دیروز خودش جزو چماق به دستها بوده و امروز ادعای فرهنگ و فرهنگ بازی‌اش گرفته باشد، اما با برجسته کردن روزنامه به عنوان اصلاح طلب و جهت گیری جناحی مطلوب گفتمان غالب، اثر تا حد زیادی بدهکار مردم مانده است.

اما به هر حال، صرف نظر از محتوای اثر، این فیلم کاری خوش ساخت و پر تعلیق است که ایرادات ساختاری فاحشی به آن وارد نیست.

بی خداحافظی- احمد امینی- نسبتا خوب

روزنامه ای به نام پگاه، به بهانه ی در کما فرو رفتن خواننده ای به نام رضا صادقی در صدد بر می‌آید که داستان زندگی او را برای افزایش تیراژ منتظر کند و برای نوشتن مطلب، پگاه آهنگرانی انتخاب می شود. ماجرا از این قرار بوده که رضا  با دو تن از دوستانش از جنوب به تهران آمده‌اند و مدتها سختی کشیدند تا توسط یک تهیه کننده‌ی زن به نام پریسا؟ کشف می‌شود. این زن به رضا کمک شایانی می‌کند و رضا به او علاقمند می‌شود اما او با فرهاد پویان، دوست رضا که به کمک او، هنر پیشه ی معروفی شده ازدواج می‌کند و رضا برای پس دادن پول پریسا، را پس دهد با یکی از کارترهای ناانسان قرارداد امضا می‌کند. این دومین شکست عشقی رضاست و سالها قبل در بندرعباس عاشق دختری بوده که او هم خواستگار پولدارش را به رضا ترجیح داده بود.

در پایان فیلم پگاه می‌فهمد که همان کارترها خواسته‌اند از روزنامه ی پگاه برای پول در آوردن از رضای در کما رفته سوء استفاده کنند. او از نوشتن ادامه ی اثر انصراف می دهد و در جواب سردبیر روزنامه که به او می گوید: «بی پول، بی حمایت، بی ارتباط، نابودیم نسیم»فریاد می‌زند: «رضا از شر آدمهایی مثل اونا رفت تو کما» و بعد که به خانه می آید بلند بلند داد می زند: «یعنی هیچ راهی نیست که آدم هم زندگی کنه و هم به هر کس و ناکسی باج نده؟ که به هر گندی تن ندی؟ اگه نیست واسه چی زنده‌ایم؟»

نسیم طرفداران صدا را جمع می‌کند و آنها پشت پنجره شعرهای رضا را می‌خوانند و نسیم روی صورت او خم می شود و به او می گوید که ببین طرفدارات جمع شدند، بلند شو و خودت براشون بخون رضا...

فیلم اگر همین جا به پایان می رسید، خیلی بهتر از پایان کنونی‌اش بود و پایان بازی بود که مخاطب می‌شد بر اساس نقد مبتنی بر واکنش خواننده، هم  در ذهنش مرگ رضا صادقی را تجمسم کند و هم به هوش آمدن و بهبودی او را.

در پایان کنونی صحنه ی غش کردن رضا صادقی بازسازی می‌شود و در این صحنه می‌بینیم او در حیاط خانه اش زنی سیاه پوش با چادر جنوی را می‌بیند. اگرچه این زن درست دیده نمی‌شود اما نه آن معشوق اویه ی رضاست و نه دومی. مادر رضا هم که نمی‌تواند باشد چون مادر رضا زنده است.این پایان، به جای باز بودن، ول است.

بازی رضا صادقی در برخی جاها خوب نیست، خصوصا این که او دیالوگ‌ها را خیلی اغراق شده بیان می کند و عدم طبیعی بودن نحوه‌ی گویش و تاتری شدن آن، از قدرت اثر می‌کاهد.

فیلم به شدت بدهکار آهنگ‌ها و اشعار رضا صادقی واقعی است و این شعرهای زیبای رضا صادقی است که به این فیلم، جان داده است.

مخالفت نسیم (پگاه آهنگرانی) با مافیایی که در ایران بر فضای هنری چیره یافته است، از ویژگیهای مثبت اثر است.

 

یکی می‌خواد باهات حرف بزنه- منوچهر هادی- متوسط

لیلا با بازی آنا نعمتی مادری است که دخترش را در سانحه ای از دست می‌دهد. دختر دچار مرگ مغزی شده و لیلا برای اهدای اعضایش نیازمند رضایت پدر لیلاست که سالها قبل از او جدا شده و بی خبر است.

در جریان جستجوی لیلا در می‌یابیم که شوهر سابقش (شهاب حسینی) پس از ازدواج با لیلا با دوست دختر سابقش به لیلا خیانت می‌کند و چون لیلا حاضر به بخشش نمی شود و از او کینه به دل می‌گیرد، مهریه اش را با زور از او می‌گیرد و بعد از طلاق هم اجازه نمی دهد او بچه اش را ببیند.

این که اساسا لیلا در ایران چطور توانسته حضانت بچه را بگیرد خودش محل تردید است و چنین تردیدی با دیالوگ مستقیم پدر که نمی دانم با چه دوز و کلکی حضانت بچه را گرفتی، منتفی نمی‌شود.

شهاب حسینی در وضعیت بدی است و به دلیل بدهی به همان دوست دخترش در زندان است و برای دادن رضایت از لیلا می‌خواهد که اعضای بچه را بفروشد و بدهی او را بپردازد. لیلا ابتدا منصرف می شود اما بعد تصمیم می‌گیرد به جای فروش اعضا، مایملک خود را بفروشد و بدهی‌های شهاب را بدهد.

او در گیر و دار این کارهاست که می‌فهمد پدر بچه رضایت داده است و عمل انجام می‌گیرد.

در پایان، پدر بچه با زن جدیدش سر خاک بچه می آید و با بچه ای مواجه می‌شوند که قلب دخترشان را در سینه دارد. معلوم است لیلا برای آزادی او، بدهی‌اش را داده است. در اینجا پدر دختر به صدای قلب، گوش می‌دهد که در این صحنه صداگذاری اصلا خوب نیست و می‌شد با صداگذاری درست، این صحنه، جزو صحنه های تاثیر گذار فیلم باشد.

بازی آنا نعمتی تعریفی ندارد.همانطور که قبلا گفته ام پیام محور بودن آثار هنری خودش نکته ي منفی‌ای از منظر نقد زیباشناسانه‌ است اما از نظر نقد اخلاقگرایانه، این ویژگی، مثبت هم می‌تواند باشد، به شرط آنکه پیام، یک پیام اخلاقی باشد. در این اثر پیام اصلی اهدای عضو است و به لحاظ زیبایی شناسی، داستان، به نسبت پیام محور بودنش، پر تعلیق و پر کشش است ولی پتانسیل بیشتر از این را ندارد.

 

بوسیدن روی ماه-همایون اسعدیان-ضعیف

فیلم روایتی کشدار و بی تعلیق از زندگی دو پیرزن است که سالهاست منتظر پیدا شدن جسد پسرهایشان که در جنگ شهید شده‌اند، هستند. احترام السادات به خاطر فروغ که بیمار است تصمیم می گیرد جسد بچه اش را به جای بچه ی فروغ جا بزند. صابر ابر، مسئول شهدای مفقودالاثر در بنیاد شهید با آنکه با این موضوع مخالف است به راحتی به خاطر این که احترام السادات او را در عمل انجام شده قرار می‌دهد، رودربایستی می‌کند و به این کار تن می دهد. در پایان فیلم احترام السادات به جای فروغ می‌میرد.

تنها نقطه‌ی جذاب فیلم شخصیت فروغ است که زنی شیطان و شکمو است و یواشکی قلیان می‌کشد و حسابی خوش است. این زن در فیلم با آنکه جذاب است ولی آنقدرها هم لنگ جسد بچه‌اش نمانده که احترام السادات و عوامل دولتی دست به چنین کاری بزنند! بیشتر از او زن دیگری محتاج این تعویض جنازه است که هر روز به بنیاد می‌رود و لنگ این است که جسد شوهرش پیدا شود تا عمویش رضایت دهد که او ازدواج کند. به خدا اگر جسد بچه‌اش را جای شوهر این بنده خدا جا می‌زد، ثواب بیشتری داشت، فکرش را بکنید، یک زن 45-50 ساله در این دوره‌ای که دخترهای جوان شوهر گیر نمی‌آورند، شوهر گیر آورده و به خاطر این که بنیاد جسد شوهر سابقش را پیدا نکرده نمی‌تواند با او ازدواج کند!

 

من همسرش هستم-مصطفی شایسته-متوسط

نیکی کریمی همسر مردی به نام امیر حسین است و دو پسر به نامهای برنا و آبان دارد. او در خیابان با عاشق قدیمی اش تصادف می‌کند و از آنجایی که امیر حسین مردی زن باره است تصمیم می‌گیرد با پیمان ارتباط برقرار کند. در این بین زنی تلفنی به امیرحسین می گوید که زنش دارد به او خیانت می‌کند. امیر حسین روی زنش حساس می‌شود و حسادتهای مردانه اش سبب می شود زود خانه بیاید و بالاخره کارشان به کتک کاری می کشد.

نیکی کریمی به قصد طلاق به خانه ی مادرش می رود اما در یک مهمانی امیرحسین را می‌بیند و با هم آشتی می‌کنند.

بعد از دیالوگهایی که بین او و دوستش رد و بدل می‌شود می‌فهمیم که او به دوستش گفته خیانتی در کار نبوده و او خودش به مهمناز پول داده که به شوهرش زنگ بزند و این حرفها را بزند تا حس حسادت شوهرش را تحریک کند.

کمی بعد نیکی کریمی می‌فهمد که اصلا مهناز به پیمان زنگ نزده و دروغ می‌گفته که زنگ زده و تلفن‌ها واقعا کار زن پیمان بوده است. دوست نیکی کریمی از او می پرسد مگر شوهرت گفته کسی به او تلفن می‌زده و او می‌گوید که نه. از این دیالوگ پیداست که نیکی کریمی از طریق دیگری فهمیده که زن پیمان به او زنگ می زده و این یعنی که او واقعا با پیمان در ارتباط بوده است و به دروغ به دوستش گفته که خیانتی در کار نبوده چون قصد دارد با شوهرش زندگی کند.

در صحنه ی پایانی فیلم نیکی کریمی برای مخاطب می گوید بعد از این که از خیانت شوهرش آگاه می‌شود فقط به انتقام فکر می‌کند ولی بعد از انتقام می‌فهمد که انتقام هم آدم را آرام نمی‌کند و فقط مثل تیر خلاص می‌ماند.

در یکی از صحنه های اوایل فیلم اشتباهی در تدوین صورت گرفته. نیکی کریمی روی تخت خوابیده که خواهرش از خارج زنگ می زند و روی پیغامگیر پیام می‌گذارد و در بین شنیدن پیام چند کات می‌بینیم از پایی با کفش کتانی که روی ترد میل راه می‌رود.

در صحنه ی بعد نیکی کریمی از جا بلند می شود و بچه هایش را بیدار می کند و به آنها صبحانه می‌دهد و آنها را راهی می‌کند و از دیالوگ یکی از بچه ها معلوم می‌شود که پدر، خواب است و معلوم نیست پاهای روی تردمیل از آن چه کسی است.

علت ضعف این فیلم اساسا کتمان خیانت زن است. کدگزاریهای خیانت زن توسط مخاطب عام قابل فهم نیست و نشانه‌های واضح فیلم مخاطب عام را به این سمت می‌برد که زن علی رغم خیانت شوهرش پاک و منزه مانده و شوهرش را هم بخشیده و تمام حرفهایش به دوستش که مادر بودن دلیل این نیست که مثل خر زندگی کنی و روی انسانیت خودت پا بگذاری صرفا یک شعار بوده است و نهایتاتفکر رایج گفتمان غالب را که مردان مجازند هر غلطی که دوست دارند بکنند و زنان حق اعتراض یا خطا ندارند، تاکید می‌کند این فیلم درست مثل فیلمهایی که نیروی انتظامی را دزد نشان می‌دهند و در پایانش از ترس این که چوب تو آستینشان نکنند، نشان می‌دهند که این آدمهایی که با نام نیروی انتظامی دزدی می‌کرده‌اند، تقلبی بوده‌اند.

اگر چه وقتی ما جعلی را نشان دهیم یعنی اصلی هم وجود دارد که از روی آن جعلی صورت گرفته، اما قصه‌ی زنی که به خاطر جلب محبت شوهرش حسادت او را تحریک کند، و در عین حال زندگی اش را هم حفظ کند، بسیار احمقانه است چرا که او به یک عمل نابالغانه دست زده است که نه تنها زندگی‌اش را نجات نمی‌دهد بلکه آن را دستخوش آشوبی دائمی می‌کند. یک زن تحصیل کرده که ترجیح می‌دهد توجه شوهرش را حتی به قیمت کتک خوردنش جلب کند، شما را به یاد زن قصه‌ی «زنی که شوهرش را گم کرده بود» صادق هدایت نمی‌اندازد؟

بنابراین کتمان خیانت، نهایتا اثر را به سمت ضد زن شدن پیش می‌برد.

توجه داشته باشید که خیانت کردن حتی به عنوان انتقام، از غیراخلاقی بودن کار چیزی کم نمی‌کند ولی ما با نشان دادن زنی که خیانت می‌کند، عمل آن زن را عملی درست و معقولانه نشان نداده ایم که ترفندی برای حفظ زندگی‌اش باشد، بلکه به جامعه هشدار داده‌ایم که روند کنونی خیانت پیشگی مردان می‌تواند زن را به خطا و خانواده را به فنا بکشاند. همانطور که وقتی ما فقر را نشان می‌دهیم که سبب دزدی می‌شود، دزدی را تایید نکرده ایم، نشان دادن خیانت زن هم تایید آن نیست و اساسا این که در سینمای ایران، نشان دادن این موضوع جزو خط قرمزهاست، از تابوهای بی منطق است.

اما ضد زن بودن اثر جایی اتفاق می‌افتد که ما می‌خواهیم زنی را نشان دهیم که سعی می‌کند راه حلی عاقلانه برای حفظ زندگی‌اش پیدا کند و اتفاقا این راه حل عاقلانه، دقیقا یک عمل غیرعاقلانه و کودکانه است.

من، به شخصه ترجیح می‌دهم مادامی که نگاه حاکمیت روی فیلمها، نگاهی تمامیت خواه است، از پرداختن به داستانهای خط قرمز چشم بپوشم تا آنکه حقیقتی را عنوان کنم و در پایان آن را وارونه  جلوه دهم.

 

من و زیبا-فریدون حسن پور-متوسط

این فیلم، یک اثر پیام محور است که قرار است رحمانیت خدا و توبه پذیری است را تبلیغ کند.

موسی (پرویز پرستویی) اسب سفید پیری به نام زیبا دارد و به دلش افتاده برای پذیرش توبه اش باید سر ذوالجناح را در مراسم عزاداری بگیرد و راه ببرد. او قبلا مردی شرابخوار بوده و قبل از انقلاب دخترهای بی حجاب را سوار زیبا می کرده و در ساحل می چرخانده و به همین دلیل هرچقدر پسرش جعفر (شهاب حسینی) به کدخدا و اهالی اصرار می‌کند آنها قبول نمی‌کنند، اما همه چیز به گونه‌ای پیش می‌رود که نهایتا موسی به مراد دل خود می رسد و در روز عاشورا می‌میرد.

کارگردانی فیلم خوب است و نماهای چشم‌نواز در فیلم به وفور یافت می‌شود. نمای پایانی که تقلیدی بسیار خوب و عالی و بجا از 127 ساعت است، آدم را به سینمای ایران امیدوار می‌کند.

بازی پرویز پرستویی همچون دیگر فیلمهایش، بسیار خوب صورت گرفته است.

 

نارنجی پوش-داریوش مهرجویی-خوب

این داستان هم داستانی پیام محور است که قرار است این پیام را به مخاطب القا کند که باید محیط زندگی‌اش را پاک و پاکیزه نگه دارد. در این اثر پیام محور، اتفاقی افتاده که ضعف اغلب کارهای پیام محور را زایل می‌کند، به این ترتیب که به جای این که داستانی محور اثر قرار بگیرد، یک شخصیت خاص به نام حامد آبان که نقش او را حامد بهداد بازی می‌کند محور اثر قرار گرفته است. عکاس مطبوعاتی که در همان ابتدای اثر با خواندن کتاب فنگ شویی متحول می‌شود و با داشتن لیسانس لباس نارنجی رفتگرها را می‌پوشد و با جنجال خبری‌ای که پیرامون او صورت می‌گیرد، مردم را آگاه می‌سازد.

شخصیت محور بودن اثر به قدری خوب در آمده که پیام محور بودن آن را تحت الشعاع قرار می‌دهد. شخصیت حامد آبان یک دیوانه‌ی دوست داشتنی است و بسیار خوب درآمده و باورپذیر است و بازی حامد بهداد در این نقش، شاهکار است.

استفاده از کاتهای پی در پی و نماهای کوتاه در صحنه های آشغال زدایی بسیار عالی است، چرا که این نوع تدوین، ضرب آهنگ فیلم را سریع تر می‌کند و سبب می‌شود این صحنه های تکراری، مخاطب را خسته نکند.

ایراد این کار این بود که خیلی سریع وارد تحول شخصیت حامد آبان می‌شویم، پیش از آنکه شخصیت قبلی او را بشناسیم یا حتی بدانیم موقعیت او به لحاظ تجرد یا متاهل بودن چگونه است.

 

بیخود و بی جهت-عبدالرضا کاهانی-خیلی خوب

رضا عطاران و پانته‌آ بهرام خانه شان را در اختیار دوستشان گذاشته اند تا بتواند دست عروسش را بگیرد و به خانه بیاورند اما درست در روز عروسی در می‌یابند که صاحبخانه‌ی خانه‌ای که خریده اند خانه را به ایشان تحویل نمی‌دهد. قضیه از این قرار است که زن دوست رضا حامله است و خانواده‌ای بسیار مذهبی و سنتی دارد که نمی‌تواند این موضوع را به آنها بگوی و باید قبل از این که مدت زیادی بگذرد و بچه معلوم شود، عروسی را برگزار می‌کرده اند. حالا دو خانواده مانده اند در یک خانه با اثاثی که نمی دانند باید باز شود یا نه.

از سوی دیگر حاج خانم، مادر الهه است که مثل سوهان روح می‌آید و می‌رود و غر می‌زند...

فیلم بسیار عالی و خوش ساخت است. بازیها روان و فیلم سرشار از طنز موقعیت است. اثر یک داستان ساده و پر تعلیق با نقد اجتماعی و عمیق است. در بین فیلمهایی که دیده‌ام این فیلم بهترین کار جشنواره بود.

بازی پانته‌آ بهرام با آن اکت بدنی، یکی از جاذبه‌های فیلم است.

 

گزارش و نقد و بررسی فیلمهای جشنواره 90 و دسته بندی آنها- قسمت اول

گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت رده‌ی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط- نسبتا خوب-خوب-خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی

میگرن- مانلی شجاعی فرد- متوسط

فیلم روایتی خطی از زندگی سه همسایه است و در واقع داستان تحول هنگامه قاضیانی است. او زنی است مستقل که سالهاست با دخترش توکا، تنها زندگی می‌کند و شوهرش او را ترک کرده است. این زن با انواع مسائل عصبی نظیر وسواس صاف کردن ریشه‌های فرش و بیماری میگرن روبه‌روست و از راه ترجمه امرار معاش می‌کند. ‌

همسایه‌ی دیگر پانته‌آ بهرام است که شوهرش به طمع درآمد بیشتر او و بچه‌هایش را تنها گذاشته و به ترکیه رفته است و این زن برای اولین بار یاد می‌گیرد به خودش تکیه کند و استقلال از دست‌رفته ی خویش را با کمک هنگامه قاضیانی تا حدودی باز یابد.

همسایه ی سوم مادر و دختر پیری هستند که با پسرشان زندگی می‌کنند و برای اهل محل سبزی پاک می‌کنند و اتفاقا مادربزرگ که نقش او را گوهر خیر اندیش بازی می‌کند با آنکه علیل و بیمار است، بسیار دلزنده و شاد است و شیرین کاریهای او لحظات طنزی را در فیلم پدید می‌آورد.

در میانه های فیلم هنگامه قاضیانی که با مشکلات مالی هم دست به گریبان است با رضا کیانیان که متونی را برای ترجمه به او سپرده است آشنا می‌شود و در پایان فیلم با شنیدن صدای رضا کیانیان روی انسرینگ که پیامی کم و بیش محبت‌آمیز گذاشته، دست از وسواس خود می‌شوید و با کنار زدن پرده ها و راه دادن نور به خانه، برای آغاز زندگی جدید از خانه خارج می‌شود.

صحنه ی پایانی فیلم با موسیقی کارن همایونفر که در نوع خود شاهکاری بی نظیر است، صحنه ای تکان دهنده است که سبب می‌شود تمام فیلم معنا بگیرد و اساسا فیلم به شدت بدهکار موسیقی است و اگر این موسیقی از فیلم گرفته می‌ شد، فضای پر اطناب و خالی از تعلیق فیلم، آن را به سوی رده های پایین‌تر سوق می‌داد.

فیلم همچون اغلب فیلمهای ایرانی از دقت لازم بک نگاه تیزبین خالی است. مثلا پانته‌آ بهرام وقتی پشت کامپیوتر می‌نشیند، حرفی را می‌زند و پاک می‌کند و در صحنه ی بعد از هنگامه قاضیانی می‌پرسد که یک چیزی که می‌نویسی را چطور باید خط بزنی؟

این ایراد با کمی دقت به راحتی در تدوین قابل اصلاح بود.

 

پل چوبی- مهدی کرم پور – نسبتا خوب

امیر و شیرین (با بازی بهرام رادان و مهناز افشار) زن و شوهری هستند که مشخص است همدیگر را دوست دارند ولی در اثر ده سال زندگی به یکنواختی رسیده‌اند و قصد دارند ایران را ترک کنند و برای مسافرت نوروز به شمال رفته اند.

در شمال عده ای از همدوره هایشان با استادشان که نقش او را مهران مدیری بازی می کند سرزده به استقبال ایشان می‌آیند. از نگاه استاد به شیرین و نگاه او به استاد مشخص می شود که قبلا بین آنها رابطه‌ای وجود داشته و بعد از رفتن مهمانها از دیالوگ مستقیم و کم ظرافت شیرین به امیر می‌فهمیم، قبل از شیرین، امیر عاشق دختری به نام نازلی بوده که او را ترک کرده و به خارج رفته است.

بالاخره امیر و شیرین تصمیم می گیرند شیرین برای استفاده از نفوذ استاد برای گرفتن وقت سریع سفارت با او راهی دبی شود و بوسیدن شیرین در فرودگاه توسط امیر که با حرکت خلاقانه ی دوربین به ذهن القا می شود، از صحنه‌های خوب کارگردانی است.

(بگذریم از این که آدم هم خوشش می‌آید از این که با تمام ممیزی‌ها خلاقیت ایرانی‌ها کار خودش را می‌کند و هم دلش می‌سوزد از این که خلاقیت کارگردان ناچار است در چه مسیر فرعی‌ای هرز رود)

در جریان اعتراضات به نتایج رای گیری سال 88، آیدا لطفی، خواهر امیر دستگیر می‌شود و در نبود شیرین، امیر با دوست پسر آیدا آشنا می‌شود و با هم در صدد برمی‌آیند که با کمک یکی از حکومتی‌ها که امیر برای او با کارگری سربازهای وظیفه ساختمان می‌سازد، آیدا را بیرون بیاورند. در این گیرودار، نازلی جلوی زندان با امیر ملاقات می‌کند و با او تماس می‌گیرد و از او کمک می‌خواهد تا دوست پسرش، میشل را که به عنوان خبرنگار در حال عکاسی از تظاهرات بوده و دستگیر شده را آزاد کند.

امیر خان هم در نبود دوست پسر نازلی و همسر خودش، رابطه‌ی عاشقانه را با نازلی از سر می‌گیرد.

شیرین از مسافرت بر می گردد و با داد و بیداد‌ها و کم محلی‌های امیر مواجه می‌شود. امیر طبق یک الگوی روانشناسانه، دارد خیانتی که به شیرین کرده را به خود او نسبت می‌دهد تا از عذاب وجدانش کم کند. شیرین که از خیانت امیر آگاه می‌شود، خانه را ترک می‌کند.

با رفتن نازلی و میشل، امیر به همان ساحلی که برای عید با شیرین رفته بود می‌رود و آنها همدیگر را ملاقات می‌کنند و فیلم به پایان می‌رسد.

دیالوگهای روان و در عین حال پر معنا، از ویژگی‌های بارز فیلم بود:

«اینجا یه چیزایی هست که وقتی باهاشون کاری هم نداری باهات کار دارند و از روت رد می‌شن، یک جبر جغرافیایی که تو خصوصی‌ترین لحظه هامون نفس می‌کشه»

«یه وقتایی تو زندگی هست که آدم دلش معجزه می‌خواد اما وقتی اتفاق نمی‌افته، کم کم رو آروزش رو خاک می‌گیره، اما امید به معجزه از خودش مهمتره.»

«تو جاده ای که دای می‌ری هیچ وقت نمی‌دونی پشت پیچای تندش، پشت تونلاش، چی در انتظارته، همیشه باید جلو بری، تو جاده‌ی یه طرفه‌ای هستی که اگه بخوای هم راه برگشتی ندای اما هنوزم می‌شه برای اونایی که دارن می‌یان، از پیچها و تونل‌ها قصه گفت و با نگرانی منتظرشون بود.»

«وقتی با کسی هستی نمی‌دونی، وقتی می‌ره می‌فهمی چقدر از وجودت رو کنده و با خودت برده...»

بازیهاي‌ قوی، فیلمبرداری خوب به استثنای صحنه ی سخنرانی استاد برای بچه ها که فوکوس به جای استاد روی پایه ی صندلی جلویی بود، استفاده‌ی به جا از موسیقی‌های بازسازی شده ی محبوب مردم، نماهای زیبا و چشم نواز و بازنمایی سنت‌های زیبای عید باستانی نوروز، نگاه روانشناسانه ی دقیق و باور پذیر فیلمنامه نویس به شخصیت ها از دیگر ویژگی‌های مثبت اثر بود.

و البته استفاده از شعر «نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت»!!! توسط امیر... !!!

 

گیرنده-مهرداد غفار زاده- خیلی ضعیف

داستان شهر کوچکی است که اهالی‌اش برای رئیس جمهور نامه نوشته‌اند و از قضا کارگرهای کارخانه‌ی محمدرضا شریفی نیا هم با شکایات بسیار نامه‌هایی نوشته اند که به دلیل نبود نیروی دولتی قرار است توسط یکی از کارکنان همین کارخانه به دست رئیس جمهور برسد.

به این ترتیب درگیری‌های احمقانه ای بین دو نیروی مثبت و منفی در می‌گیرد، یکی نوچه های محمد رضا شریفی نیا که سعی دارند از رسیدن نامه ها جلوگیری کنند و دیگری نامه رسان جان برکف که بالاخره بر گروه شرور پیروز می‌شود.

فیل سرشار است از عدم راکورد، بارزترین آن وقتی است که ماشین آدم بدها توی باتلاق گل می‌افتد و فرو می‌رود و هر کار هم می‌کنند در نمی‌آید و در نمای بعدی که آنها دارند با موبایل حرف می‌زنند و پیاده هستند، ماشین آنقدرها هم در گل نیست ولی در دیالوگ گفته می‌شود که ماشین تا نیمه رفته توی گل و خارج کردنش امکان پذیر نیست و شخصیت‌ها که خارج از ماشین هستند حتی پاچه های شلوارشان هم گلی نشده است.

شخصیت‌های فیلم یکی از یکی خنگ‌ترند. نامه رسان فریب می‌خورد و نامه‌ها را به نوچه ی شریفی نیا تحویل می‌دهد. نوچه ها وقتی او را تعقیب می‌کنند، از دور بوق و چراغ می‌زنند تا حتما حتما نامه رسان متوجه شود و گازش را بگیرد و فرار کند.

نوچه ی شریفی نیا از ماشین پیاده می‌شود تا نامه رسان را از در دیگر پیاده کند و پایین بیندازد که او پشت رل می‌نشیند و در می‌رود.

باید گفت که در این فیلم، نیروهای غیبی و معجزات هم با آقای رئیس جمهور برای دریافت نامه ها همراهند. در صحنه ای که نامه رسان در حال گریز است و ماشین آدم بدها هم چند متر از او عقب تر است، گوسفند‌ها به داد رئیس جمهور می‌رسند و راه آدم بدها را سد می‌کنند!

تمام هنرمندی کارگردان در این فیلم در این خلاصه می‌شود که بچه ی نامه رسان هم در تلویزیون دارد کارتون پت پستچی می‌بیند.

 

ملکه- محمد علی باشه آهنگر- خوب

سیاوش دیدبانی است که دنبال دیدگاه می‌گردد. او عاشق زنبورداری است و جای کندوی زنبورهای عسل را پیدا می‌کند و عسلشان را استخراج می‌کند. سیف الله به دلیل نداشتن مهمات کافی به دنبال خمپاره ی عمل نکرده است. بالاخرهیاوش دیدگاه را پیدا می‌کند و در آنجا با جسد جمشید شهیدی مواجه می‌شود، دیدبانی که یک سال قبل در دیدگاه به خاطر ایست قبلی درگذشته و جای دیگاه را به هیچ کس لو نداده بوده است. او خاطرات جمشید را پیدا می‌کند و کم کم با روح او ارتباط برقرار می‌کند. جمشید اصرار دارد که هر کسی نباید جای دیدگاه را بداند، او نگاهی فارغ از نگاه های مرسومی که در فیلمهای جنگی دیده‌ایم دارد. نگاهی ضد جنگ و انسانی. او می‌گوید کسانی که خمپاره حواله شان می‌کنی هم مثل زن و بچه های خود ما هستند. خانواده های آنها هم منتظرشان است تا برگردند. سیاوش با امجد شرط می‌کند که جای دیدگاه را نپرسد و به او گلوله دهد و او قبول می‌کند که غیر قانونی، گلوله در اختیار سیاوش بگذارد و سیاوش تمام سعی‌اش را می‌کند تا با کمترین تلفات انسانی، به نفع نیروهایی ایرانی عمل کند.

کامیون‌های حمل مهمات عراقی‌ها را می زند و یکی از زیباترین صحنه ها جایی است که برای منصرف کردن همایون ارشادی، فرمانده ي عراقی‌ها که بعد از دیدن کشته شدن جوانهای زیر دستش سعی دارد خودکشی کند، دست به شلیک گلوله می‌زند. او اطراف همایون ارشادی را می‌زند و دست آخر به خمپاره انداز می‌گوید یک خمپاره با ماسوره بفرست. (خمپاره با ماسوره عمل نمی‌کند) و وقتی خمپاره‌ی عمل نکرده کنار فرمانده که قصد خودکشی دارد روی زمین می‌افتد، او نگاهی به آسمان می‌کند و تسلیم می‌شود و انگار این را نشانه‌ای از جانب خدا فرض می‌کند که از او می‌خواهد که به زندگی‌اش ادامه دهد و اسلحه اش را پایین می‌آورد.

بالاخره سیف الله با تعقیب سیاوش دیدگاه را پیدا می‌کند و تا می‌تواند از عراقی‌ها می‌کشد. او از بی سیم استفاده می‌کند که سبب می شود جای دیدگاه لو برود و مورد هجوم خمپاره‌ها قرار بگیرد. در لحظه ی آخر سیاوش را پرتاب بی سیم به پایین، دیدگاه را نجات می‌دهد. هر طور هست، سیاوش او را پایین می‌برد. سیف الله به خاطر کینه ای که دارد، به خاطر کشته شدن خانواده اش دیوانه شده و می‌خواهد خودش با تمام خمپاره‌های عمل نکرده هر چه می‌تواند از عراقی‌ها بکشد. با حکم تیر او از مرکز آمده اند که امجد برای نجات جان او، به او نزدیک می‌شود و با منفجر شدن یک خمپاره، امجد و سیف الهه کشته می‌شوند.

حالا عیسی فرمانده ی جدیدی است که جای امجد را گرفته و نمی‌خواهد بی دانستن جای دیدگاه به سیاوش گلوله بدهد. بالاخره، سیاوش که می‌بیند جای دیدگاه لو رفته و انسانیتش اجازه نمی‌دهد که کس دیگری روی دیدگاه برود و از روی کینه زن و بچه‌های عراقی را بکشد، خودش روی دیدگاه می‌رود و فرمان می‌دهد و بی سیم را هم باز می‌گذارد تا دیدگاه توسط عراقی‌ها زده شود.

در پایان، با مونولوگ سیاوش، در مورد زنبور عسل، نام فیلم رمزگشایی می‌شود:

«زنبور عسل اگه نیش بزنه می میره، خودش می‌دونه می‌میره یا نمی دونه؟ اگه می‌دونه چی می‌شه که نیش می‌زنه؟ اون بین زنده موندن و خونه ش، خونه‌ش رو انتخاب می کنه. فقط زنبور ملکه است که اگه نیش بزنه نمی میره. اون می‌مونه که خونه ش رو دوباره بارور کنه...»

بازیهای قوی؛ کارگردانی خوب و استفاده ی به جا از دوربین رو دست، فیلمنامه ای قوی و پر تعلیق، از ویژگیهای بارز این اثر است.

 

رهاتر از دریا- حمید طالقانی- خیلی ضعیف

رها دختری است که مادربزرگ دم مرگش به او می‌گوید که پدر و مادرش، پدر و مادر واقعی او نیستند و او یک جنگ زده بوده که توسط این زن و مرد بزرگ شده است.

این دختر به کمک عکاسی که با تصادف کرده و عاشقش شده است، پدر واقعی‌اش را پیدا می کند که در نیروی دریایی ایران در ترکیه کار می‌کند و ناراحتی قلبی دارد.

پدر با بازگشت به ایران و دیدن دختر بچه ای شبیه بچگی‌های رها سکته می‌کند و بعد از این که مرده با تزریق آدرنالین توسط رها به او که یک دکتر است و شنیدن پدر پدر گفتنش، زنده می‌شود.

کارگردانی کار که بسیار ضعیف است. کارگردان از تکنیک های ساده‌ي کارگردانی که در کارهای فیلم کوتاه دانشجویی هم به کرات دیده می‌شود بهره نمی‌جوید. مثلا ابتدای فیلم، ما عکاس را چپ و راست در حال عکس انداختن می‌بینیم بی آنکه از پی او وی او استفاده شود.

بازی تمام عناصر حتی عبدالرضا اکبری در این فیلم، مصنوعی است.

بازی مصنوعی رها، به قدری خیلی ضعیف بود که در نماهایی که او گریه می کرد، تماشاگران به لب و لوچه ی او که به طرز اغراق آمیزی آویزان شده بود می‌خندیدند.

عدم راکورد در کار بیداد می کند. نه این که فکر کنید عدم راکورد چون دیگر فیلمهای ایرانی در این خلاصه می شود که در نماهای مختلف ترتیب میزانسن صحنه به هم ریخته باشد، مسئله بسیار بیخدارتر از این حرفهاست. همین را داشته باشید که تعداد ظروف بستنی در سینی در سکانس سالن بیلیارد از نمایی به نمای دیگر تغییر می‌کند!

گریم زخم دست بعد از چند روز که باز می شود، گریم یک زخم تازه است و زخم کاملا قرمز است.

ساخت داستان تکراری بچه‌ی پرورشگاهی و هاچ زنبور عسل با دیالوگهای بسیار تصنعی شاید تنها در صورتی توجیه منطقی پیدا کند که کار، برای تبلیغ آدرنالین ساخته شده باشد.

رهای بنده خدا، به پسرعمویش در طول 90 دقیقه‌ی فیلم به قدری داداشی داداشی می‌گوید که فکر نمی‌کند هیچ دختری به برادر واقعی‌اش در طول تمام عمرش گفته باشد.

راه رفتن رها در ساحل، وقتی پسر عمویش به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد واقعا جالب و اغراق آمیز است. او درست شبیه تام، وقتی تصمیم می‌گیرد حال جری را بگیرد، باسنش را عقب می دهد و در حالیکه به سمت جلو خم شده، سینه اش را راست می کند و از این سو به آن سو می‌دود و البته انگشت اشاره‌اش را هم به حالت سرزنش همچون رهبران ارکستر می‌رقصاند.

البته از حق نگذریم به نظر می‌رسد رها در کلاسهای فن بیان شرکت کرده باشد و آنچنان دیالوگها را واضح و حرف به حرف بیان می کند که تماشاگر اگر چه مصنوعی بودن بازی را با تمام وجود احساس می کند ولی در فهم آنها مشکلی نخواهد داشت.

یک صحنه در ترکیه بسیار جالب است.

فردی به پدر رها می‌گوید: مهندس ژنراتورها را چک کردم.

پدر رها جواب می‌دهد:

Ok, thank you.

این صحنه حاکی از این است که زبان فیلمنامه نویس به قدری قوی نبوده که بداند مهندس ژنراتورها را چک کردم به انگلیسی چه می‌شود و آن را به فارسی نوشته تا در زمان اجرا، کارگردان آن را به انگلیسی بازسازی کند و چون کارگردان در این مورد شیرفهم نشده، عین فیلمنامه را اجرا کرده است، بی آنکه از خودش بپرسد لزوم این که پدر رها با یک فارسی زبان انگلیسی حرف می‌زند چیست!!!!

صحنه‌ی سکته کردن پدر رها، با دیدن دختر بچه به قدری مصنوعی و باورناپذیر بود که تمام سالن زیر خنده زدند.

 

آمین خواهیم گفت- سامان سالور- خیلی خوب

این فیلم، داستان شخصیت است. شخصیتی به نام اصغر که در قطار، سیگار و آت و آشغال می‌فروشد و همبن که می‌بیند گروهی قصد دارند از دره ای که پل ندارد، رد شوند، ماجرا را قبل از رسیدن آنها به گوش حسن؟ می‌رساند.

حسن، مرد جوانی است که در قطار مخروبه ای زندگی می کند و از راه گذران مردم توسط چیزی شبیه تله کابین از این سو به آن سوی رودخانه امرار معاش می‌کند.

عمو قادر مخالف ماندن اصغر در قطار، پیش حسن است. او پیرمردی است که آهن قراضه از این سو و آن سو جمع می‌کند و می‌فروشد.

گروه اولی که از رود عبور داده می‌شوند، گروهی هستند که جنازه‌ای را به آن سوی رودخانه میبرند تا در زادگاهش به خاک سپرده شود.

گروه دوم، عروس و دامادی هستند که قرار است از ده به این سوی رودخانه بیایند.

داماد اصرار می کند که با عروس، به تنهایی سوار کابین شوند و کابین بین راه می ماند. ملا مجبور می شود با بلندگو صیغه‌ی عقد را بخواند که زن و مرد نامحرم وسط زمین و هوا، در یک کابین نمانند و این صحنه با طنزی زیر پوستی، تماشاگران را به خنده وا می‌دارد.

در این سو، عمو قادر سکته می‌کند و اصغر به تنهایی سعی می‌کند او را سوار چرخ کند و نجات دهد که موفق نمی‌شود.

در پایان فیلم می‌فهمیم که اصغر دختری به نام فرشته است که به این خاطر که پدرش مادرش را به خاطر مواد فروخته از خانه فرار کرده و با رفتن در لباس یک مرد، با آوارگی در خیابانها روزگار گذرانده است.

بین او و حسن ارتباط عاطفی‌ای پدید آمده و فیلم با سفر این دو و رفتنشان از قطار کهنه ی قدیمی به پایان می‌رسد.

گریم دایی که او را تاس کرده بودند خیلی بد بود. موسیقی کار به نسبت اثر، که بسیار روان و قوی ساخته شده بود ضعیف بود.

تدوین موازی، صحنه ی عروسی و عزاداری اصغر تدوین مناسبی نبود. بهتر بود افتادن عمو قادر را می‌دیدیم و بعد عروسی را کامل می‌دیدیم و با صحنه های طنزش می‌خندیدیم و بعد به عزاداری اصغر وارد می‌شدیم. اگر این طور می‌شد، طنز خطبه‌ی عقد خواندن به یک گروتسک تمام عیار تبدیل می‌شد.

 

یک سطر واقعیت- علی وزیریان- ضعیف

کسری و فروغ با بازی حسین یاری و مهراوه شریفی نیا، زن و شوهری هستند که مجله‌ای فرهنگ فاخته را اداره می‌کنند و به دلیل فروش نرفتن مجله‌شان با مشکلات مالی دست به گریبان هستند.

قرار است با گرفتن وام، قرضهایشان را بپردازند با کسری تماسی از سوئد می‌گیرند و می گویند کمکهای بلاعوض فرهنگی کمپانی نوت بوک فلان مارک، به مجله ی شما تعلق گرفته است.

کسری و فروغ تمام زندگی‌شان را می فروشند 0و به ترکیه می روند تا کمک 700 ملیون تومانی را دریافت کنند و از آن سو از ایران بگریزند که شخص رابط به آنها می‌گوید باید 5 درصد مالیات این مبلغ را به حساب شرکت بریزند که چیزی حدود 25 هزار یورو می شود. کسری می گوید که 16000 یورو بیشتر ندارد و زن می‌گوید مابقی مبلغ را به او قرض می دهد و بعد از گرفتن 550هزار یورو باید آن را پس بدهد. پول در پاکت به دست آنها می‌رسد و آنها بعد از واریز 25هزار یورو دیگر تماسی از آن خانم دریافت نمی‌کنند و می‌فهمند که خانم کلاهبردار بوده.

نوشتن فیلمنامه‌ای که قرار است مخاطبان اثر از شخصیت‌ها جلوتر باشند، اصولی دارد که متاسفانه در این اثر رعایت نشده است. برای این منظور، در کارهایی جنایی ممکن است مخاطب چیزی را بداند که شخصیت ها بعدا از آن سر در می‌آورند، مثل روانی هیچکاک که مخاطب می‌داند گمشده در این هتل به قتل رسیده و قاتل در همین هتل زندگی می‌کند شخصیت ها نمی‌داند، اما برای این منظور اگر شخصیت‌ها شخصیت ها نباید خنگ باشند و از روی خنگ بودن از مخابان اثر عقب بمانند، بلکه باید فیلمنامه با هوشمندی به گونه ای نوشته شود که چون قسمتی از حقیقت از دید آنها پنهان مانده دست به اشتباه می‌زنند.

در این اثر کسری و فروغ درست مثل آدمهای بی سواد عقب افتاده فریب می‌خورند و بی هیچ تحقیقی از سفارت سوئد، به حساب شخصی که فقط از او یک تلفن دارند، پول می‌ریزند.

مشکل اساسی این اثر فیلمنامه اش است وگرنه به لحاظ بازی و کارگردانی، ضعف چندانی ندارد.

 

خواب مخمل را بر هم می زنند، این کنیزکان خواهر منند....

دیروز برنامه ای رو در یکی از شبکه‌های ماهواره دیدم که باعث شد یک بار دیگر به حال رسانه‌ی ملی‌مان دل بسوزانم. رسانه‌ای که متولیانش فکر می‌کنند با فرو کردن سرشان زیر برف و ندیدن فجایع، هیچ فاجعه‌ای رخ نمی‌دهد.

برنامه‌ای که از آن حرف می‌زنم برنامه‌ی اُپرا بود. برنامه‌ای که با حضور دکترهای روانشناس، به واکاوی مشکلات اساسی خانواده‌ها می‌پردازد و در بسیاری از موارد خانواده های از هم پاشیده را برای بار دیگر انسجام می‌بخشد. در این برنامه، اعضای خانواده در حضور تماشاچیان به اشتباهات خود، اعتراف می‌کنند و مورد تشویق حضار قرار می‌گیرند و در حضور جمع از مشاوره‌های روانشناس استفاده می‌کنند.

چنین برنامه‌ای صرف نظر از این که هر بار به چه معضلی می پردازد، در ذات خود بار فرهنگسازی بسزایی دارد. ارزش گذاری صداقت، اعتراف به گناه و تقاضای بخشش، استفاده از مشاور روانشناس، کنار گذاشتن غرور کاذب و تلاش برای تداوم انسجام خانواده از شاخصه‌های بارز این برنامه است.

در برنامه‌ی گذشته، اپرا به مسئله ی خیانت در خانواده پرداخته بود و عنوان کرد مسئله ی خیانت کابوسی است که هر زوجی را تهدید می‌کند و طبق آمار از هر 4 زوج، یکی به دیگری خیانت می‌کند.

البته این آمار متعلق به امریکا است و بعید نیست آمار خیانت در ایران، از این رقم هم بالاتر باشد.

در این نوشتار، صحبتهای اپرا و روانشناس و مهمانشان را با دیالوگهای خودشان بازگو می‌کنم و فکر می‌کنم آنچنان نیازی به توضیح و تفسیر نباشد و همین دیالوگها، به اندازه‌ی کافی گویای مطلبی که دوست دارم به گوش شما مخاطبین عزیز این وبلاگ برسد، هست:

اپرا: الان با شوهری صحبت کردیم که با دوست صمیمی زنش رابطه داشته. ایشون خانم لین هستند. 4 تا فرزند داره و تو یه شهر کوچیک زندگی می کرده. ملیونها نفر به همسرانشون خیانت می کنند ولی ما هیچ وقت این روی داستان رو نشنیدیم. لین برای من نامه ای نوشته که خودش اون رو برامون می خونه:

لین: اپرای عزیز، من اون یکی زن بودم. من با یکی از همکارام 3 سال رابطه داشتم. من حتی برای تولد نوزادش مهمونی گرفتم. اون یکی زن بودن اون قدر دردناک بود که نمی تونم دردش رو با کلمات توصیف کنم. من هیچ وقت اولویت نداشتم. همیشه باید منتظر می موندم. در حالیکه اون با پسرش توی بیمارستان بود، من با شوهرش تو خونه رابطه ی جنسی داشتیم. همیشه به زنش دروغ می گفت. حس می کردم یه زن کثیفم. اون از پیش من بلند می شد و دوش می گرفت و می رفت پیش زنش و بعد از رفتن اون من احساس می کردم یه زن بدکاره ام.

آن زن در مورد این که چطور به دام این رابطه افتاد توضیح داد که آن مرد با تعریف و تمجیدهایش از او باعث می شد حس خیلی خوبی نسبت به خود پیدا کند.

اپرا: چطوری رابطه تون لو رفت؟

لین: یه نفر به اون زنگ زده بود و این موضوع رو گفته بود. اون نمی تونست قبول کنه. نمی خواست باور کنه. شوهرش چندین بار دستش رو گذاشته بود رو کتاب مقدس و قسم خورده بود که با کس دیگه ای رابطه نداره. برای همین زنش گفته بود تنها راهی که باور کنه اینه که یکی براش عکس بفرسته، بعد وقتی رفتیم به اون سفر کاری همون موقع عکسا رو برای زنش فرستادند.

لین در ادامه گفت که هر بار که آن مرد متاهل به او زنگ می زده کلی ذوق زده می شده و خودش را بدو بدو به محل قرارشان که یک استراحتگاه در خارج شهر بوده می رانده و در پشت یک ون با هم رابطه ی جنسی برقرار می کرده اند. او از هر ثانیه ای که با مرد بوده نهایت استفاده را می کرده و تا ثانیه ی آخر دل از هم نمی کندند.

او می گوید که از یادآوری این که پشت یک ون با آن مرد متاهل رابطه ی جنسی داشته حالش بد می شود و همین طور از این که به بچه هایش دروغ می گفته تا بند جیم را برای رابطه ی جنسی با یک مرد متاهل فراهم کند.

اپرا: این اصلا رمانتیک نیست. پیش خودت چی فکر کردی؟رابطه پشت یه ون یه جور توهینه. همین رابطه به یه عقل سلیم می گه که این کار نمی تونه سرانجامی داشته باشه.

لین: من اون موقع عقل سلیم نداشتم.

اپرا: اصلا عقل نداشتی.

لین: متاسفانه آدم یه موقع هایی انتخاب می کنه که چه چیزایی رو باید باور کنه. می گفت نمی تونه بچه هاش رو ول کنه ولی زنش رو دوست نداره. می گفت نمی تونه باعث بشه بچه هاش به خاطر طلاق ضربه بخورند. همه‌ش از من می خواست که صبور باشم و درکش کنم. همه‌ش می گفت شش ماه دیگه تصمیم خودش رو می گیره و بعد از شیش ماه می گفت شیش ماه دیگه بهم وقت بده. از ته دل همه حرفاش رو باور می کردم. می دونستم به همه دروغ می گه اما دلم می خواست باور کنم که به من یکی حقیقت رو می گه.

روانشناس: اپرا، وقتی زنا احساس خلاء و ناامیدی می کنند خیلی راحت آلوده می شن. لین، در واقع کاری که اون مرد کرده این بوده که یه چیزایی به تو گفته که در مورد خودت باور نداشتی. اون حرفای مثبت به تو می زده.

اپرا: اون خودش رو محتاج و وابسته به اون مرد نشون داده. چیزی که برام عجیبه اینه که معمولا زنها تو سن 20 سالگی اینجوری هستند و بعد از این که چند بار شکست رو تجربه می کنند عاقل می شن ولی برام خیلی عجیبه که این بلا سر یه آدم بالغ اومده.

روانشاس: ولی من تعجب نکردم.

اپرا: نه... شما به این چیزا عادت دارید!!!

روانشاس: در مورد رابطه ی جنسی گفتی توی ماشین. چطور تونستی این قدر ارزش خودت رو پایین بیاری؟ فقط می تونی یه احمق باشی و چنین کاری بکنی. مسئله ی دیگه ای که توجه بهش خیلی حیاتیه اینه که همیشه امیدوار بودی که اون زنش رو ول کنه چون ما زنها همیشه دوست داریم انتخاب بشیم. ولی زنایی که تو یه چنین رقابتی خودشونو به آب و آتیش می زنن که برنده‌ی مسابقه بشن نمی فهمن که دارند برای به دست آوردن یه جایزه ی تقلبی تلاش می کنن.

لین در ادامه به روانشناس گفت که زن زیادی بوده و این همه ناامنی و ارتکاب به چنین عمل احمقانه ای از این ناشی شده که در دوران کودکی همواره مایه ی ننگ خانواده بوده و بچه‌ی دردسر ساز خانواده بوده که به خاطر عذابهایی که به اعضای خانواده می‌داده هرگز دوست داشته نشده است.

روانشناس دلیل این کار لین را همین دوران کودکی ارزیابی کرد. او که همیشه مایه ی ننگ خانواده بوده در بزرگسالی کسی را پیدا می کند که به او می گوید دوست داشتنی و خواستنی است و به همین دلیل هر ننگی را برای تداوم احساس دوست داشتنی بودن تحمل می کند.

لین می گوید قبل از این که رابطه ی آنها توسط فرد ناشناس لو برود، نشانه های واضحی وجود داتشه که زن باید می فهمیده که شوهرش به او خیانت می کند. مثلا شوهر به بهانه های واهی مثل خرید یا کار در روزهای تعطیل از خانه بیرون می زده و بازگشت او بیش از حد معمول طول می کشیده است، و یا قبض های سنگین موبایل که از اول تا آخرش فقط شماره ی لین را شامل می شده.

اپرا: پس، تو امروز اومدی اینجا که به زنهایی که با مردهای متاهل رابطه دارند یا بعدا ممکنه داشته باشند این پیغام رو بدی که بهتره در مورد کاری که می کنن درست فکر کنند.

لین: باید فکر کنند. چون محاله چیز خوبی از توش در بیاد. به همه صدمه می زنن. 2 یا 3 نفر آسیب نمی بینند، همه ضربه می خورند.

روانشناس: زنها باید اینو بفهمند که این یک توهینه که یه مرد زندار دنبالشون بیفته. این یعنی این که ما هیچی نیستیم و نمی تونیم دل یه مرد رو ببریم، غیر از یک مردی که به یه زن دیگه تعهد داره. این یعنی این که ما لیاقت یه مرد صادق و درستکار رو نداریم و باید مثل کنه به یه مرد هرزه بچسبیم که ازش حرفهای عاشقانه بشنویم. اگه اون مرد، زنش رو دوست نداره این به خودشون مربوط می شه. مشکلیه که خودشون باید حل بکنن ولی ما باید بهمون بر بخوره که یه مرد زندار بهمون گیر بده و بهمون حرفهای عاشقانه بزنه. این یه توهینه و ما نباید با این چیزا خلاءمون رو پر کنیم. نباید بهمون اعتماد به نفس بده، اگه این طوره، ما مشکل داریم، باید خودمون رو اصلاح کنیم...

127 ساعت

ديدن اين فيلم واقعا تجربه‌ي شگفت آوريه. فيلم داستان واقعي 127 ساعت از زندگي آرن، طبيعت گرديه كه در اثر حادثه‌اي در جايي گير مي‌افته و براي زنده موندن، دست به انتخاب خارق العاده‌اي مي‌زنه.

در اين اثر تقابل مرگ-زندگي، تقابل ياس-اميد، تقابل تلاش-تسليم به زيبايي به تصوير كشيده مي‌شه.

دست آرن در اثر سقوط در گسلي بين ديواره‌ي گسل و سنگ عظيمي گير گرده. جايي كه نه اميدي به عبور كسي هست و نه صداي فرياد راه به جايي مي‌بره. آرن انواع روشها رو امتحان مي‌كنه، سعي مي‌كنه سنگ رو بتراشه و دستش رو نجات بده، سنگ رو با طناب مي‌بنده و سعي مي‌كنه سنگ رو بكشه بالا، هر كاري كه فكرش رو بكنيد مي‌كنه. ولي خب دل سنگه از سنگه ديگه. به رحم نمي‌ياد كه نمي‌ياد، ذخيره‌ي آبش هم تموم شده و دست آخر به اقدامي دست مي‌زنه كه موی تن آدمو سيخ مي‌كنه. اون دست خودش رو مي‌شكنه و قطع مي‌كنه، واي خداي من، نمي‌تونيد تصور كنيد كه چه دردي رو با اون تجربه كردم. هنوز هم با يادآوري‌ش تيره‌ي پشتم تير مي‌كشه.

اين رو ننوشتم كه در مورد فيلم حرف بزنم، اين رو نوشتم كه در مورد زندگي حرف بزنم. زندگي هر روز و هر لحظه‌ي من و تو ممكنه مثل آرن بشه. مي‌دونم كه عين واقعيتي كه براي آرن اتفاق افتاد تقريبا مي‌تونه تكرار ناپذير باشه، ولي يه نگاه به گذشته‌ت بنداز، بارها و بارها، به لحاظ احساسي توي يه گودال گير افتاديم. يه جايي كه آب و حياتي وجود نداره و قلب لعنتي‌مون بين اون سنگ لعنتي و ديواره‌ي لعنتي گسل مونده. براي ما موندن تو اون گسل مساوي مرگه يا دست كم بي تحركي و اسارت. مساوي لذت نبردن از زندگيه و تن دادن به شرايطي ذلالت بار. شرايطي كه شايد يه خرده بارون از بالا بريزه رو سرمون و از كرمهاي متعفن توي گسل تغذيه كنيم و سر جامون ادرار كنيم و توي كثافت خودمون زندگي كنيم تا بميريم...

و خيلي از آدمها هستند كه شجاعت آرن رو ندارند. اون شرايط رو تحمل مي‌كنند چون قدرت اين رو ندارند كه درد رو به جون بخرند و يك تكه از قلبشون رو قطع كنند و برن دنبال زندگي‌شون. مي‌فهمي چي دارم مي‌گم؟

مي‌دونم داري به چي فكر مي‌كني. به اين كه آدمهايي كه به لحاظ احساسي به تو ضربه زدند، ممكنه يك يا دو نفر نباشند، تو فكر مي‌كني اين بار اگه درد رو تحمل كني و يك تكه از قلبت رو توي اون گسل جا بذاري و بري تا دوباره به خورشيد برسي، اساسا ديگه قلبي برات نمی مونه كه بتوني دوست داشته باشي و اعتماد كني. فكر مي‌كني يه افليج تمام عيار مي‌شي.

اما مطمئن باش اين طور نمي‌مونه. شجاع باش و درد رو تحمل كن و نذار قلبت وادارت كنه بين دو تا سنگ بپوسي. بيرون اون گسل لعنتي، خورشيد منتظرته...

نگاهي به سريال‌هاي تركيه‌اي و رويكرد رسانه‌ي ملي ايران

چند وقتي است كه به طور نامنظم در "ام بي سي پرشيا"، با سريالي تركيه‌اي به نام "نور" ملاقات مي‌‌كنم. اين سريال مجموعه‌اي از زوجهاي بحران زده را به تصوير مي‌كشد كه زندگي‌شان در معرض از هم پاشيدگي قرار دارد و شخصيتها، طبيعي و ملموسند. عشق، عنصر پيوند دهنده‌اي است كه علي رغم تمام مشكلات، اين زوجها را كنار هم نگاه داشته است. از ديگر رويكردهاي اثر، به تصوير كشيدن شخصيتهاي مثبت با نگاهي مدرن به زندگي است. مثلا عموجان، بعد از اين كه مي‌فهمد زنش سه بار قبل از او ازدواج كرده بوده، برخورد تندي نمي‌كند و مي‌گويد اگر به من از همان ابتدا مي‌گفتي، ناراحت نمي‌شدم چون زندگي گذشته‌ي تو ربطي به من ندارد، و يا نور از شوهرش مي‌خواهد كه از گرفتن حضانت بچه از همسر اولش كه در آستانه‌ي ازدواج با شخص ديگري است خودداري كند و مي‌گويد زن سابقت هم حق زندگي دارد...

ديشب ناگهان با ديدن اين سريال، به ياد سريالي تركيه‌اي كه از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش مي‌شد افتادم. سريال قابل ترحمي به نام كليد اسرار، كه نه تنها شخصيتهاي زنش توسري خور و احمق و ستمكش بودند و در هر قسمت توسط مردها سياه و كبود مي‌شدند و مردهايش هوس باز و دمدمي بودند و به طور واضح عليه مدرنيته و خانواده به پا خواسته بود، بلكه به نام دين و خدا، تبليغ خرافه‌هايي بي حساب را بر عهده داشت و نكته‌ي جالب توجه اين بود كه اين سريال به لحاظ ساختار در كليه‌ي بخشها، به قدري پر ايراد بود كه نوشتن نقد پيرامون آن و از مدار ادب خارج نشدن، نياز به سعه‌ي صدري عظيم دارد!!

بنده اطلاعي ندارم كه كليد اسرار ساخته‌ي چه سالي است و اساسا از رسانه‌ي عمومي تركيه پخش شد يا خير، اما آنچه مسلم است، اگر اين اتفاق هم افتاده باشد، عده‌اي بررس فرهنگي در تركيه به اين نتيجه رسيده‌اند كه تبليغ خرافه و تفكرات ضد زن و تعصبات سنتي، نه تنها گره‌اي از مشكلات مملكتشان باز نمي‌كند بلكه خانواده‌هاي بيشتري را به سمت طلاق سوق مي‌دهد، از اين رو دست اندر كار ساخت سريالي شده‌اند كه به تبليغ حفظ بنيان خانواده در سايه‌ي احترام به عشق و صداقت و وفاداري و مدرنيته پرداخته است.

بايد توجه داشت كه اين سريال از نظر ساختار با فرهنگ ما بسيار متناسب است و لباس زنها در آن پوشيده است و خبري هم از بوس و ماچ و بغل در آن نيست. از سوي ديگر با بازي خوب ستارگان هنر تركيه، سريالي نسبتا خوش ساخت است و مي‌شود گفت با توجه به افزايش روزافزون طلاق در كشور ما، در به تصوير كشيدن آنچه جامعه‌ي ما نيازمند آن است، همت گمارده است.

حال اين سوال پيش مي آيد كه كدام رويكرد و با چه هدفي سبب مي‌شود سريال مستهجني مثل كليد اسرار از رسانه‌ي ملي ما پخش شود و سريالي مثل "نور" ناديده گرفته شود؟

و سوال ديگر اين كه، به راستي كدام يك براي به ابتذال كشيدن فرهنگ عامه در ايران خطرناكتر است؟ رسانه‌ي ملي‌اي كه "كليد اسرار" را پخش مي‌كند يا ماهواره‌اي كه "نور" را پخش مي‌كند؟

دو تا دسام مركبي، تموم شعرام خط خطي...

قسمت سوم از سريال مهران مديري را مي ديدم. قسمتي كه سحر زكريا نگاه خريدارانه اي به سيامك انصاري مي اندازد. بي اختيار به ياد آهنگ ستار افتادم:

"دو تا دسام مركبي، تموم شعرام خط خطي، پيش شما شازده خانوم، منم فقير پاپتي.

غرورو وردار و ببر، دلم مي گه دلم مي گه. غلامي رو به جون بخر، دلم مي گه، دلم مي گه."

شازده خانوم عاقل باشم، بايد بگم به شعر من خوش آمدي، خوش آمدي، خوش آمدي...

 

هر وقت اين آهنگ را گوش مي كنم، در دلم، به شاعر آهنگ، آفرين مي گويم.

شنيده ام كه اشرف پهلوي مدتي دلباخته ي داريوش اقبالي خواننده شد و از او خواست كه آهنگي در مدح او بخواند، داريوش اقبالي قبول نكرد و سرنوشتش شد زندان. مي گويند او را در همان زمان معتاد كردند و چندي بعد، شاهزاده خانوم از ستار خوشش آمد و به او امر كرد كه برايش شعري بخواند. ستار هم كه نمي خواست به سرنوشت داريوش دچار شود، قبول كرد و عاشقانه ي شازده خانوم را پيشكش اشرف كرد. عاشقانه اي كه با ظرافت هر چه تمام، حرف دل شاعر در آن نهفته است.

چه وقت شعرهاي شاعر خط خطي مي شود؟ وقتي كه شاعر سعي مي كند بسرايد و شعر از بطن وجودش و خودجوش خارج نمي شود كه اگر شعر از دل برآيد نيازي به فكر كردن و خط زدن و دوباره نوشتن نيست.

بالاخره شاعر به شاه بيت ترانه مي رسد: شازده خانوم عاقل باشم، بايد بگم به شعر من خوش آمدي، خوش آمدي، خوش آمدي...

يعني اين عاشقانه اي كه مي گويم از عشق نيست و انتخابي است از روي عقل، چرا كه اگر بي عقلي كنم و كاري را كه تو مي خواهي، انجام ندهم، خدا مي داند چه بلايي بر سرم مي آوري...

تاريخ ايران به واسطه ي دو هزار و پانصد سال، پيشينه ي پادشاهي، بايد چيزهاي زيادي نظير اين به خاطر داشته باشد، اگر كسي چيزي شبيه اين به ياد مي آورد در كامنتها بنويسد، بسم الله...

مرغ بودن يا نبودن، مسئله اين است!!!

چند روز پيش آقايي از دوستان، بعد از فيلم هيچ، بحثي در مورد غيرت پيش كشيد. گفت كه دوستاني دارد كه مي گويند اگر زنشان را با كس ديگري ببينند، او را مي كشند و از اين جور حرفها. گفت اصلا معني چنين غيرتي را نمي فهمم. پرسيدم خب اگر تو باشي چه كار مي كني؟ گفت: هيچي مي گم خداحافظ شما. گفتم خب اين همون كاريه كه محترم كرد (پانته آ بهرام در فيلم هيچ) گفت آخه غيرت داشتن زنها در همين حدش را هم  نمي فهمم. گفتم خب اين، به اين خاطره كه طبق گفتمان جامعه ي مردسالار فكر مي كني. گفت نه اين ربطي به مردسالاري نداره. اين يك امر فيزيولوژيكه. احتمالا به هورمونهاي مردانه و زنانه مربوطه. مثلا خروس تا يك خروس ديگه به سمت مرغش بره بهش حمله مي كنه ولي مرغ، عين خيالش نيست كه صد تا مرغ ديگه دور شوهرش رو بگيرن!!!

خداييش فقط به اين خاطر كه مهمان آن آقا بوديم خودم را كنترل كردم و شيشه نوشابه را توي حلقش فرو نكردم ولي همان موقع اين تعارض فلسفي توي ذهنم شكل گرفت كه: مرغ بودن يا نبودن، مسئله اين است.

اگر قرار است انسان با اين همه ادعايش از حيوانات الگوبرداري كند، چرا بايد اسوه ي ما حضرات مرغ و خروس باشند؟ چرا نبايد از پنگوئن هاي امپراطور يا اسب دريايي الگوبرداري كنيم؟

(هوي بي سواد، اسب دريايي با اسب آبي فرق مي كند. اسب دريايي همان جانور كوچولويي است كه زير آب زندگي مي كند و اسب آبي همان هيبت گنده منده اي است كه در برنامه هاي حيوان شناسي، اغلب كنار اقيانوسها ولوست.)

به هر حال، بعد از انديشه هاي بسيار پيرامون تعارض فلسفي مرغ بودن يا نبودن به اين نتيجه رسيدم كه بنده، به هر دليلي، از خلقت اشتباه گرفته تا تربيت غلط، نه تنها مرغ نيستم، بلكه به شدت از بوي مرغ و خروس هم متنفرم. نه به جان شما، اصرار نكنيد، اصلا حساسيت شديدي به بوي مرغ و خروس دارم.

مطلب مهمتري كه از اين نشست فرهنگي عايدم شد اين بود كه به معناي عميق و رساي يكي از اشعار معروف و عاشقانه‌ي فارسي و نيز جايگاه استفاده اش در جامعه ي ايراني واقف شدم و اين كشف بزرگ علمي خود را همينجا و در همين وبلاگ به منصه ‌ي ظهور مي رسانم:

از آنجايي كه زنان بسياري وجود دارند كه چون من نوعي و محترم خانوم گمراه نشده اند و هنوز فرزند خلف اجتماع هستند، مي توانند از اين بيت عاشقانه، براي ابراز ارادت خاص و اهورايي بي چون وچراي خود به معشوقشان استفاده نمايند:

از عشق تو من مرغم، باور نداري قدقد!!!

 

پي نوشت: نظرات پيرامون اين پست را در پست قبل بگذاريد.

مردن با مردسالاري!!!

چند روز پيش يكي از دوستانم نزدم آمد و شروع كرد به گله و شكايت. گفت شماها خودتان را مسخره كرده ايد. ماهي يك بار جمع مي شويد دور هم و كتاب مي خوانيد و فكر مي كنيد با اين كارها مي توانيد فرهنگ جامعه ي مردسالارمان را عوض كنيد. هيچ فايده اي ندارد كه ندارد. همين آقاي فلاني كه از اول، نوشته هايت تا حالا خواننده اش است، اصلا تغييري پيدا كرده؟ بايد يك فكر ديگر كرد. مردن از زندگي در اين شرايط بهتر است.

من برايش كلي از مبارزان فرهنگي و اجتماعي جهان مثال زدم كه مقابل اينرسي سكون مردم كم نياورده اند و كار خودشان را كرده اند و ممكن است در زمان حياتشان نتيجه نديده باشند ولي تاثير مثبتشان را در سير تاريخي بشر بر جا گذاشته اند.

باز هم افاقه نكرد و همچنان كاسه ي چه كنم چه كنم دستش بود و مي گفت مرگ بهتر از اين زندگي است. گفتم:

ايگناتس سمل وايز پزشكي بود كه در اتريش زندگي مي كرد. ديد از هر ده مادر يكي بر اثر تب بعد از زايمان مي ميرد. او متوجه شد پزشكان اغلب پس از كالبد شكافي اجساد سردخانه، براي معاينه مستقيم به سراغ مادران، در بخش زايمان مي روند. محض امتحان به دكترها پيشنهاد كرد قبل از تماس با مادران دستهايشان را بشورند.

اهانت از اين بيشتر؟ چه طور به خودش جرات داد به كساني كه از نظر اجتماعي بالاتر از خودش بودند چنين پيشنهادي بدهد؟ فهميد آدم حسابش نمي كنند. او يك غريبه بود كه در ميان اشراف اتريش يار و ياوري نداشت، اما مرگ و مير بيداد مي كرد و سمل وايز كه مثل من و شما مانده بود توي اين دنيا چطور بايد با بقيه تا كند، كماكان از همكارانش مي خواست كه دستهايشان را بشويند!

آخر سر قبول كردند كه اين كار را بكنند ولي با حالت طنز و هجو و تمسخر. مرگ و مير متوقف شد، فكرش را بكنيد، او جان آن همه آدم را نجات داده بود، او جان مليونها آدم را نجات داد، از جمله شايد جان من و شما را، اما فكر مي كنيد بالادستي هايش در جامعه ي وين چه تقديري ازش كردند؟ او را از بيمارستان كه هيچ، از خود اتريش هم بيرون كردند. عاقبت او در يك بيمارستان در مجارستان به كارش خاتمه داد.

همان جا بود كه از بشريت كه ما باشيم و عصر دانش و اطلاعات و از خودش قطع اميد كرد.

روزي در اتاق كالبد شكافي تيغه ي چاقوي جراحي را كه با آن جسدي را شكافته بود برداشت و از قصد توي كف دستش فرو كرد، همان طور كه خودش مي دانست طولي نكشيد كه در اثر عفونت شديد خون درگذشت.

گفت: خب؟

گفتم: خب همين ديگر. وقتي واقعا كم آورده اي و راهي بجز خود كشي سراغ نداري، همين كار را بكن، فقط يادت باشد بايد خودكشي ات هم در ادامه ي مبارزاتت، يك عمل نمادين باشد.

گفت: آخر چطور؟ من چطوري با مردسالاري خودم را بكشم؟ مثلا با مردسالاري طناب درست كنم و خودم را حلق آويز كنم؟

گفتم: نمي دانم. بنشين و خودت در موردش فكر كن. مي تواني يكي از كتب مروج مردسالاري را به نشانه ي اعتراض توي حلقت فرو كني و خفه شوي يا با دقت به تماشاي يكي از سريالهاي تلويزيون بنشيني و از زور بالا آوردن بميري. به هر حال يادت باشد، خودكشي ات هم بايد تاثير گذار و نمادين باشد!!!

پي نوشت موخر: دوست من و من و مكالمات بين من و دوست من در اين پست هم نمادين بودند!!!

ماشاالله به...

خدا مي دونه كه سرنوشت گاهي با چه ترفندي، چه تقديري رو براي آدم رقم مي زنه. توي اون لحظه كه اون بلا داره به سرت مي ياد واقعا نمي دوني چه حكمتي پشت سر قضيه خوابيده. كلي تو دلت به خدا و بخت و زمونه فحش مي دي و از خودت مي پرسي خدايا آخه چرا من؟ چرا اين بلا بايد سر من بياد؟

چند روز پيش سرنوشت يكي از اين بازيها رو سر من پياده كرد. بازي اي كه چيز زيادي طول نكشيد كه حكمتش رو فهميدم.

با دوستم قرار داشتم كه بريم سينما. فيلم به رنگ خودم! من رو تصور كنيد جلوي سينما در حال رژه رفتن و زنگيدن به خانم خانمايي كه همواره توي مترو تشريف داشتند. خب دير رسيدن پنج دقيقه اي به سينما، اون هم توي ترافيك تهران كه چيز عجيبي نيست، هست؟ بله دوست من دير رسيد و رضايت هم نداد كه فيلمي رو كه پنج دقيقه ازش رو نديده بوديم ببينيم. سانس بعدي فيلم هيچ هم دو ساعت ديرتر بود. از بين گزينه هاي باقي مونده فقط يه فيلم مي موند. پوپك و مش ماشاالله. ارغوان خانم رو تصور كنيد كه هي لب و لوچه كج مي كنه و ميگه بريم فيلم كمدي ببينيم؟ يعني واقعا بريم فيلم كمدي ببينيم؟ توي دلم اول فحش مي دادم به ترافيك و بعد هم هم فحش مي دادم به فرزاد موتمن كه بعد از كارگرداني شبهاي روشن با فيلمنامه ي سنگين سعيد عقيقي يا داشتن كارهاي خوب ديگه در پرونده ش رفته سراغ جلف بازي. بالاخره بازي سرنوشت ما رو نشوند به ديدن همون فيلمي كه عرض شد و نتيجه ش اين بود كه بعد از موميايي سه چشممون به جمال يه كمدي موقعيت خوش ساخت روشن شد. نتيجه ي بعدي ش اين بود كه روحيه م جدي جدي عوض شد و همون موقع هم تصميم گرفتم نقد و بررسي اين فيلم رو روي بلاگ بذارم. در نقد و بررسي اين فيلم همين رو مي گم كه خلاصه‌ي كلوم، ختم كلوم:

ماشاالله به پوپك و مش ماشاالله...

ملكه ي تنيس ايران...


شاید این نام برای یک قهرمان ایرانی بسیار مناسب باشد اما این لقب یکی از بازیکنان تنیس فرانسه است.

ارغوان رضایی 22 ساله متولد 25 فروردین 1366 در شهر سنت آتین از هشت سالگی ابتدا برای تفریح بازی تنیس را انتخاب کرد و بعد به صورت حرفه ای آن را ادامه داد.

همواره وطنش ایران دغدغه ای بوده که نمی توانست از آن به سادگی عبور کند:

«دلم می خواهد برای ایران بازی کنم اما برخی از محدودیتها اجازه ی چنین کاری را به من نمی دهد. اگر قوانین بازی های تور حرفه ای زنان اجازه بدهد که من بتوانم با لباسهای بلند اسلامی بازی کنم همین فردا پرچم ایران را به بدنم گره می زنم و تنیس بازی می کنم. امروز که مرا یک بازیکن فرانسوی می دانند به این خاطر است که در فرانسه به دنیا آمده ام اما همیشه فرانسه را کشور دوم خود می دانم و احساس می کنم ایرانی هستم و در هر بازی ای که پیروز باشم برای کشورم افتخار آفرینی کرده ام.»

از افتخارات او می توان به مکان سوم تورنمنت آزاد استرالیا در سال 2008،حضور در گراند اسلم اوکلند و شکست دادن بزرگانی چون سربنتیک و دنییلدو که جزو بهترینهای جدول رده بندي بودند، حضور در یک چهارم نهایی بازیهای پالرمو، هاسسلت و کلکته را نام برد.

او در سال 2007 لقب پدیده ی بازیهای استانبول را به خود اختصاص داد چرا که در آن تورمومنت توانست تنیس بازان سرشناسی مثل ماریا شاراپوآ و ونوس ویلیامز را شكست دهد و اگر به یکباره مصدوم نمی شد شاید به مقام قهرمانی هم نائل می شد.

ارغوان رضایی وقتی در بزرگترین گراند اسلم های دنیا مقابل چشم میلیونها بیننده ی تلویزیونی و در مقابل دوربینها بازی می کند همواره یک پلاک طلا که نقشه ی ایران روی آن حک شده را به گردن دارد و پس از هر پیروزی این پلاک طلا را می بوسد...

در دنیای حرفه ای ورزش رسم است وقتی یک بازیکن به هیبت یک قهرمان در می آید در اطرافش انواع و اقسام کارخانجات را برای تبلیغ ببیند اما انگار ارغوان از این قاعده مستثنی است و تا به حال هیچ کارخانه ای بر روی او سرمایه گذاری نکرده و او مجبور است از جیب خرج کند.

حق است یکی از کارخانجات ایرانی غیر دولتی از این فرصت طلایی استفاده کند و به عنوان اسپانسر ارغوان رضایی در میادین بین المللی حضور یابد. تصور کنید چقدر تاثیر گذار خواهد بود که جهان ببیند یک دختر ایرانی با یک اسپانسر ایرانی پیروز میدان می شود و نقشه ی ایران را می بوسد ولی مدالش را به مردم فرانسه تقدیم می کند. کوچکترین کاری که ما می توانیم در قبال ایران محروم از قهرمانانی چون ارغوان رضایی انجام دهیم این است که حضور او را به عنوان بازیکنی در فرانسه اطلاع رسانی کنیم و برای این که روزی قهرمانان ایرانی که نقشه ی ایران از قلب و گردنشان جدا نمی شود بتوانند با داشتن امکانات کافی با پرچم ایران به میدان بروند لحظه شماری کنیم.

پي نوشت:كساني كه از پست قبل سر در نياوردند بخش كامنتهاي پست را دوباره نگاه بيندازند.

هفته‌اي كه گذشت براي من هفته‌ي باور بود...

دوستان عزيزم، اگر چه خيال نداشتم به اين زودي آپ كنم و دوست داشتم داستانم بيشتر به عنوان آخرين پست روي وب بماند اما ديگر نمي‌توانستم بيش از اين از باوريها حرف نزنم. داستان باشد براي بعد، شايد نقدها و ويرايش نهايي داستان را دوباره روي وب بگذارم، فعلا آمده‌ام تا از باور باوريها برايتان بگويم.

روز پنجشنبه به دعوت طاها به جشن انجمن باور دعوت شدم.

انجمني كه باورش اين است يا بهتر قرار است كه اين باشد كه افراد آسيب مند جسمي حركتي نه ناتوانند، نه معلول و نه كم توان و نه مدد جو. باورش اين است كه آنها توانا هستند و خدمت اجتماع ما به آنها براي مناسب‌سازي بستر شهري نه لطفي به ايشان، كه لطفي به اجتماع خودمان است، كمكي به اجتماع براي محروم نشدن از توانايي‌هاي اين افراد.

گفتم آسيب مند. تا قبل از آن نشست من با اين واژه آشنا نبودم. خيلي نااميد كننده است اگر بگويم، هيچ ناآشنايي در آن نشست، به يمن حضور در آن ضيافت با اين واژه اخت نشد، مگر من كه اقبال اين را داشتم كه تصادفا كنار افسانه و آقاي پارسا زرين بنشينم.

نمي‌دانم چه شد كه افسانه رو به من، لب به اعتراض گشود و حرفهاي يكي از سخنرانان آن نشست را نقد كرد. از اين گفت كه او حق ندارد براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از واژه‌ي كم‌توان يا نا‌توان استفاده كند. گفت هر آدمي توانايي‌هايي دارد و ناتواني‌هايي. آيا اين درست است كه كساني كه توانايي نواختن ساز را دارند، در مورد كساني كه توانايي نواختن ساز را ندارند از واژه‌ي كم توان يا ناتوان استفاده كنند؟

گفت كه واژه‌ي معلول هم، مودبانه‌تر واژه‌ي عليل است. اشاره به ضعف دارد و ما كلي سر استفاده از واژه‌ها جنگيده‌ايم. حداقل اينجا ديگر نبايد اين واژه‌ها را بشنويم.

حق داشت. سعي كردم آرامش كنم. واژه‌ي درستي كه استفاده كرده بود را پرسيدم و به خودم همان جا قول دادم كه اين بخش از سخنراني باوريها را نقد كنم و هر كاري كه از دستم بر مي‌آيد در راه درست كردن اين فرهنگ غلط انتخاب واژگان انجام دهم.

افسانه از آشنايي‌ش با پارسا گفت. پارسا معلم فلوت افسانه بوده.

برق نگاه افسانه و گرماي عشقش تمام مسير تا خانه را در آن روز سرد برايم روشن و گرم كرد. برق چشمان زيبايي كه وقتي گفت: «پارسا خوب نقاشي مي‌كشه، خوب ساز مي‌زنه، خوب مي‌نويسه، و در كل... مرد خوبيه.»

نتوانست پرده‌دار باشد و پرده در شد.

همان روز با خودم عهد كردم به ستايش كوچكم ياد ندهم كه براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از كلماتي استفاده كند كه افسانه را عصباني مي‌كند. شايد شانس اين را داشته باشم كه به نوعي به والدين ستايش‌هاي كوچك ديگر هم اين موضوع را ياد‌آوري كنم.

باوريهاي پرتوان و كوشا و مهربان، جشن با شكوه و خوبي برگزار كرده بودند. جشني كه ميزي در بيرون سالن آن مزين بود به كتابهاي پرمحتواي نشر چشمه و با خوشفكري هر چه تمام از خواننده‌ي خوش صدا و خوش سليقه‌ي كشورمان آقاي نعمت‌اللهي دعوت كرده بودند. خوش سليقه بودن ايشان از اين جهت بود كه در پس زمينه‌ي صداي ايشان گروه پژواك با زبان ناشنوايان با ايشان همنوايي مي‌كردند.

گروه پژواك 8 زن و مرد ناشنوا بودند كه لباسهاي محلي نقاط مختلف ايران را به تن داشتند و به مدد درايت و هوش خود، بدون ذره‌اي لغزش هماهنگ با نعمت‌اللهي نغمه‌‌اي متفاوت سر مي‌دادند.

هفته‌ي گذشته بجز لطف طاها لطف آقاي حجت الاسلامي هم شامل حال من بود. يكي از فعاليتهاي بيشمار ايشان، كار در سرويس فرهنگي هنري خبرگزاري برناست كه شاخه‌اي از خبرگزاري ايرناست.

لطف آقاي حجت الاسلامي از آن هفته براي من هفته‌اي به ياد ماندني ساخت. هميشه اولين‌ها به ياد آدم مي‌مانند و مصاحبه‌ي خبرگزاري برنا با من، اولين مصاحبه‌ي رسمي‌ام بود.

هفته‌اي كه گذشت، براي من، هفته‌ي باور بود، باور خيلي چيزها...

پي نوشت1:تاريخچه‌ي مختصري كه بايد خواند...

پي نوشت 2: دوست عزيزي به نام ابراهيمي براي من كامنت خصوصي گذاشته‌اند و درخواست نموده‌اند جواب ايميلشان را بدهم، با اين پي نوشت خواستم به عرض ايشان برسانم كه هيچ ايميلي از ايشان به دست من نرسيده است.

فيروز كريمي و ماجراي پنالتي

راستش من اساسا تو نخ نوشتن در مورد فوتبال نبودم. ولي اين بامهاي دو هوا من را هم وادار به نوشتن پيرامون فوتبال كرد.

اين روزها مكررا اخبارهايي از توبيخ فيروز كريمي براي دستور دفع نكردن پنالتی تیم راه آهن مي‌خوانم يا مي‌شنوم، تمام منطقي هم كه براي محكوم كردن فيروز كريمي به كار مي‌رود اين است كه براي اعتراض به اعمال نادرست بايد به روش قانوني اقدام كرد و چنين شيوه‌ي عملي، يعني استعفا از مبارزه با تيم خطاكار، از دو جهت خطاست، يكي اين كه بي اعتنايي به قوانين مدون است و ديگر اين كه براي حريف خطاكار سود در پي خواهد داشت و او بدون مبارزه به پيروزي دست پيدا خواهد كرد!

فيروز كريمي كه اساسا تا به حال اهل منطق بودن خود را در هيچ جرياني ثابت نكرده و اساسا ادعاي آن را هم ندارد پاي ميز محاكمه است، حالا من از شما مي‌خواهم ايراداتي كه به اين دوست گرامي وارد مي‌شود را مقايسه كنيد با عمل مربيان ساير رشته‌هاي ورزشي كه به ورزشكارانشان به نشانه‌ي يك اعتراض سياسي دستور مي‌دهند با حريفان اسرائيلي وارد مبارزه نشوند!

و به اين ترتيب علاوه بر اين كه به قوانين مدون بي اعتنايي مي‌كنند وسيله‌ي پيروزي ورزشكار اسرائيلي را هم مثل آب خوردن فراهم مي‌سازند، حال آن كه سردمداران كنترل كنشهاي اين مربيان ادعاي منطق و قانونمدار بودن دارند و تمام تلاششان را براي محكوم كردن اعمال بي منطق فيروز كريمي به كار مي‌گيرند!!!

پي نوشت1: من فكر مي‌كنم فيروز كريمي با كارهايش به عنوان يك اسطوره در تاريخ ايران ماندگار خواهد شد!

پي نوشت 2: پيشنهاد مي‌دم يك عذرخواهي رسمي اميد كه در حقيقت يك توبيخ غير رسمي است را از دست ندهيد.

يك بام و دو هوا

حكايت يك بام و دو هوا را شنيده‌ايد؟

مي‌گويند در يك شب تابستاني مادري با دختر و دامادش و پسر و عروسش روي پشت بام رفتند تا بخوابند. مادر وسط خوابيد و پسر و عروس در يك سمتش و دختر و داماد در سمت ديگرش خوابيده بودند.

مادر به دخترش زمزمه‌كنان گفت، دخترم برو توي بغل شوهرت بخواب، نمي‌دوني اينجا يه كم كه بگذره چقدر سرد مي‌شه، سرما مي‌خوريد.

عروس كه زمزمه‌ي مادر شوهرش را شنيد دست دور گردن شوهرش انداخت و او را بغل كرد كه ناگهان مادر بلند شد و داد و بيداد راه انداخت كه ولش كن تو اين گرما، چي از جون پسرم مي‌خواي، بذار يه دقيقه راحت باشه...

و از همان جا مثل يك بام و دو هوا بر سر زبانها افتاد.

ديروز با ديدن سريال آواز چيكا به ياد اين حكايت افتادم. تلويزيون را درست در زمان درگيري دو لات روشن كردم و آن هم سر ناهار. صحنه‌هاي چاقو خوردن صورت يكي از اين دو نفر و چاقو خوردن شكم ديگري به قدري وحشيانه بود كه دچار حالت تهوع شدم و وعده‌ي ناهار را براي شام گذاشتم!

ياد مصاحبه‌ي مهران مديري بعد از پخش سريال مرد هزار چهره افتادم. مهران مديري گفت چند قسمت از سريال كه براي اين هماني بيشتر با پدرخوانده ساخته شده بود به دليل داشتن خشونت از سريال حذف شد. مهران مديري توضيح داد كه در آن قسمتها رضا شفيعي جم نقش يك روستايي را بازي مي‌كرد و رضا به جاي اسب عاشق يك مرغ خانگي بود، او اذعان داشت به دو دليل به جاي اسب از مرغ استفاده كرده بودند اول اين كه به بار طنز داستان اضافه شود و دوم اين كه صحنه‌ي خشونت باري نداشته باشند، اما گذاشتن كله‌ي بريده‌ي مرغ توي تختخواب رضا هم از نظر مميزي‌ها خشونت‌بار بود و مجبور شدند به كل آن قسمتها را قيچي كنند.

اگر مايل هستيد نقد مرد هزار چهره را بخوانيد، مي‌توانيد آن را در اين پست پيدا كنيد.

اين و اون و غزه

اين و اون از اختراعات آقاي حجت الاسلاميه كه اتفاقا خيلي هم طرفدار داره و بعيد نيست با استفاده‌ي مكرر بلاگرها از اين و اون، اسم ايشون به زودي در رده‌ي اديسون و گراهامبل در زمره‌ي مخترعين به ثبت برسه.

اين: اينجا چه خبره؟ تظاهراته؟ اين همه پليس ضد شورش! ولي خيلي جالبه، هيچ اقدامي عليه تظاهركنندگان نمي‌كنند.

اون: كجاي كاري بابا؟ اينا همه بسيجياي خودشونن كه جاهاي مختلف شهر، مقابل سفارت كشورهايي كه نسبت به جنايات غزه سكوت كردن، يا مقابل مدرسه‌ي انگليسا و اينا تظاهرات مي‌كنند.

اين: آهان، آره يه چيزايي شنيده بودم. تو با اين اقدامشون موافقي؟

اون: چي بگم والا؟

اين: به نظرم مي‌ياد كه مخالفي. لابد از همون دسته آدمايي هستي كه مي‌گي چون وقتي عراق به ايران حمله كرد، كسي اعتراض نكرد، ما هم بايد بشينيم ونگاه كنيم كه پوست آدما رو تو غزه بكنن؟

اون: نه به هيچ وجه. خيلي خوبه كه ما توي انسانيت از اونا و از همه‌ي دنيا جلوتر باشيم، اگه اين اقدام بسيجيا به خاطر دفاع از انسانيته و از روي شعوره و نه شور من كاملا باهاشون موافقم، ولي در اين صورت اونا بايد در مورد هر عمل غيرانساني‌اي كه اتفاق مي‌افته معترض باشن، نه فقط براي اعمال غير انساني‌اي كه از بالا بهشون دستور داده مي‌شه، حالا اين عمل غير انساني مي‌خواد شكنجه‌ي يك مجرم دستگير شده‌ي در بند قبل از حكم دادگاه باشه، مي‌خواد زنداني كردن اعضاي كمپين يك مليون امضا باشه، مي‌خواد بي تفاوتي دولت به سرنوشت و پول دوا درمون دختربچه‌هاي دبستاني كه مدرسه‌شون به خاطر نداشتن يه بخاري استاندارد رفت رو هوا باشه يا هر كوفت و زهرمار ديگه‌اي.

اين: تمام اينايي كه گفتي دليل نمي‌شه. ممكنه اين بسيجيا يك دونه‌شون هم از اين چيزايي كه گفتي با خبر نباشن. من مطمئن نيستم كه اقدام اين بسيجيا از روي شعور باشه، ولي مطمئن هم نيستم كه نباشه.

اون: خوبه. منم نگفتم كه مطمئنم كه نباشه، فقط اميدوارم كه باشه.

اين: برام يه سوالي پيش اومده. اين همه پليس با ماسك و گارد اينجا چي كار مي‌كنن؟ اگه اينا از خودشونن، واسه چي اين همه نيروي مسلح با نقاب بينشون مي‌چرخه؟

اون: واسه اين كه پليس مي‌ترسه همين آدمهايي كه اينجا براي اعتراض به توحش جمع شدند، مثل چند وقت پيش كه سفارت فرانسه رو به آتيش كشيدند و كلي زخمي و آبروريزي به جا گذاشتند و نزديك بود سفير فرانسه رو هم به كشتن بدن، يه دفعه جوزده بشن و همون افتضاح رو به بار بيارند.

اين: چي مي‌گي؟ كي اين كار رو انجام داده بودند؟ پس چرا من نشنيدم؟

اون: واسه اين كه خبرايي كه تو ازشون باخبري چيزاييه كه صدا و سيما پخش مي‌كنه، همون موقعي كه توي فرانسه كه اساسا يه كشور آزاده يه كاريكاتور تو يكي از مطبوعاتش به چاپ رسيده بود كه مسلمونا از اون توهين به مقدساتشون رو استنباط كرده بودند.

 

ظرف خالي حبوبات

اول اين كه هر چي اينجا ديديد از مسخره بودن شما نيست و از مسخره بودن ماست!

مادر انيسه بانو يك دختر خاله دارد كه اساس توي كار نصيحت است و اين حرفها. خيلي وقت پيش كه يك محفل مذهبي داشتند قبل از اين كه مراسم شروع شود، يك سخنراني غراء در مورد حفظ حرمت‌هاي زناشويي براي ما دخترهاي شِل و كوفته سر دادند، ايشان براي ما توضيح دادند كه آنقدر براي شوهرشان حرمت قائلند كه وقتي ظرف حبوبات خالي شود به او امر نمي‌‌كنند كه حبوبات بخرد، بلكه ظرف خالي حبوبات را روي ميز مي‌گذارند تا شوهرشان خودش بفهمد كه حبوبات تمام شده و مايحتاج مورد نياز را خريداري كرده و به خانه آورد.

الان كه انيسه اينجاست با يادآوري اين نصايح نشستيم و به اين فكر كرديم كه اگر تمام زنهاي عالم تصميم بگيرند به شيوه‌ي اين خانم محترم، براي شوهرانشان حرمت قائل شوند، عكس العمل آقايان چه خواهد بود، طبعا از اعضاي خانواده‌ي خودمان شروع كرديم:

علي (همسر من) يك هفته‌ي تمام با ديدن ظرف عكس العملي نشان نمي‌دهد و در روز جمعه كه در كارهاي خانه به من كمك مي‌كند، ظرف خالي را كه يك هفته بلا استفاده مانده است، دور مي‌ريزد.

پدر انيسه: با پشتكار هر چه تمام هر شب كه به خانه بيايد ظرف خالي را سر جايش مي‌گذارد.

پيوند (برادر من): توي ظرف چايي مي‌ريزد و نوش جان مي‌كند!

احسان (برادر انيسه): اصلا متوجه حضور ظرف نمي‌شود.

عموي (خدابيامرز) من: تمام انواع حبوبات و سبزيجات و ادويه‌جات و خلاصه هر چي تهش «ات» داشته باشد و در بازار موجود باشد را تهيه مي‌كرد چون متوجه نمي‌شد اين ظرف خالي مربوط به كدام مورد تمام شده در خانه است.

ابراهيم (پسرخاله انيسه): از ظرف خالي شكايت مي‌كند.

دايي من: ظرف را پر از آب مي‌كند و كناري مي‌گذارد تا در صورت قطعي آب از آن استفاده كند.

سروش (پسر خاله‌ي ديگر انيسه): ظرف را مي‌فروشد و با پول آن لباس مي‌خرد.

پدر من: از ظرف به عنوان سنگ بنا براي ساختن برجهاي بلندش استفاده مي‌كند! آخر او عادت دارد هر چه كه روي ميز باشد از ليوان گرفته تا نمكدان و قندان و غيره را روي هم بچيند و برج بسازد و جالب هم اين است كه جوري ماهرانه اين كار را انجام مي‌دهد كه برج تا سقف هم كه برسد فرو نمي‌ريزد!

مهدي سلطاني (يكي ديگر از بلاگرها): نگاه ابزاري به مرد كه نتيجه‌ي نگاه ابزاري به زن است را محكوم مي‌كند.

پدرام انصاري (يكي ديگر از بلاگرها): براي همسر آينده‌اش شعري نظير اين مي‌سرايد:

ظرفت را پر از حبوبات کن

بر لب گاز بيا

آن زمان که بسويت بيايم

گشنه آمده ام.

الهي قمشه‌اي: ظرف خالي را نشانه‌اي از جانب خدا فرض مي‌كند كه اين گونه معنا مي‌دهد كه ظرف وجود تو هنوز خالي است و به مطالعه‌ي يكي از كتابهايي كه نخوانده مي‌پردازد.

رحيم پور ازغدي: ظرف خالي را توطئه‌ي فمنيستها مي‌داند براي ترويج سقط جنين!

سيد محمد خاتمي: سعي مي‌كند با گفتمان ظرف را وادار به پر شدن كند.

احمدي نژاد: ظرف خالي را تئوري توطئه‌اي از جانب آمريكا مي‌داند و نامه‌اي به اوباما مي‌نويسد و او را بابت اعمال زشتش سرزنش مي‌كند.

كروبي: پنجاه هزار تومن پول داخلش مي‌گذارد و به همسايه مي‌دهد!

مهدي بازرگان: به عنوان اعتراض از مقام شوهر بودن در خانواده استعفا مي‌دهد.

مصدق: با آيت الله كاشاني تماس مي‌گيرد و ماجراي ظرف خالي را با او در ميان مي‌گزارد.

هوگو چاوز: ظرف را بغل مي‌كند و مي‌بوسد!

بيل گيتس: يك نرم افزار طراحي مي‌كند كه با دادن اطلاعات تعيين كند كه ظرف خالي متعلق به چه ماده‌اي است و نزديك ترين فروشگاه براي پر كردن ظرف خالي كدام است.

خداداد عزيزي: ظرف را خرد خاكشير مي‌كند.

فيروز كريمي: فكر مي‌كند در ظرف دعا جاسازي كرده‌اند و ظرف را آتش مي‌زند.

دكارت: اساسا به وجود ظرف شك مي‌كند.

افلاطون: در مورد شكل مثالي ظرف در عالم مثل مي‌انديشد و زنش را براي اين كه به دنبال به دست آوردن تقليدي از شكل مثالي (حبوبات) است محكوم مي‌كند.

فرويد: ظرف خالي را تمايل ناخودآگاه همسرش به برقراري رابطه‌ي جنسي فرض مي‌كند.

نيچه: جمله‌اي شبيه اين مي‌گويد: « مرد را برای خوردن بايد پرورد و زن را برای پختن حبوبات . ديگر کارها ابلهی است،»

انيشتن: به اين فكر مي‌كند كه با سرعت نور برود و حبوبات بخرد ولي با كشف اين كه جرم حبوبات به بي نهايت خواهد رسيد و احتمال بروز كمر درد و اين حرفها از اين كار منصرف مي‌‌شود...

عمادالدين (يكي از بلاگرها): اشعار سعدي را روي كاغذهايي مي‌نويسد و در ظرف مي‌ريزد تا در هنگام لزوم به سعدي تفال بزند.

محمد حجت الاسلامي (يكي از بلاگرها): اول یه خبر از وضعیت حبوبات تهیه میکرد و میذاشت تو سایت لقمه بعد هم میرفت یه دیالوگ به سبک وبلاگش درست می کرد و مینوشت:
این: این قوطی حبوبات و میذارم اینجا که اون ببینه و متوجه بشه که فلان چیز تموم شده.
اون: نگاه کن تو رو خدا! مدیریت زندگیو به کی سپردیم! آخه نمی تونست یه هفته پیش که داشت فلان چیز تموم بشه به من بگه بخرم که به پیسی نخوریم؟ باید مدیریت رو یاد بگیره وگرنه همینجوری دست و پا چلفتی میمونه. به روی خودم نمیارم ببینم چیکار میکنه!

صفا گفته: حافظ: احتمالا آن را پر از شراب می کرد تا تقدیم به زلف کج یار کند اما در همان پیچ کوچه اول گشت نیروی انتظامی می گرفتش و می فهمید که عشق به ظرف هم اولش آسان است یا شاید هم به زنش می گفت حبوبات گمگشته بازآید به ظرف غم مخور!
دیوید بکهام: با یک ضربه کات دار ظرف را به طاق آشپزخانه می کوبید!
جرج بوش: آن را یک بمب دست ساز از سوی تروریست ها می دانست و با ارتش آمریکا به آشپزخانه زنش که آن را محل احتمالی اختفای بن لادن تشخیص می داد حمله می کرد
عباس کیارستمی: ظرف رو به یه مخروبه می برد چهار پنج تا بچه افغانی و بچه گربه و .... دور ظرف جمع می کرد و فیلم طعم لپه یا باد عدس ها را خواهد برد را می ساخت!!!

پدرام انصاري گفته: سارتر:میتوانم ساعاتی بی سیمون باشم اما نه یک لحظه بی آش.
کافکا:از رختخواب که بر خاستم به پیتی خالی حبوبات مسخ شده بودم.

شما هم مي‌توانيد عكس العمل مردهاي مختلف را حدس بزنيد و در ادامه‌ي مطلب بنويسيد.

پي نوشت 1: اين روزها استفاده از نماد و استعاره و كنايه و ايهام حتي در ادبيات داستاني نيز كمتر شده است. اصولا در ابداع چنين صنعاتي بيشتر از آنكه زيباشناسي آثار ادبي مد نظر باشد، خفقانها و استبدادهاي حكومتي تاثير گذار بوده است. به هر صورت جاي استفاده از نماد و استعاره و ايهام در ادبيات است و نه در زندگي زناشويي براي تكلم ميان زن و شوهر.

از نوشتن چنين متني منظور مسخره كردن چنين طرز احترام گذاشتنهايي بود، شايد زماني كه مردان به قدري دچار توحش بوده‌اند كه اگر زنشان به آنها مي‌گفت لوبيا بخر و به خانه بياور با شلاق به جانش مي‌افتادند، استفاده از چنين روش‌هايي در حفظ سلامت زن و زندگي خانواده‌گي‌اش موثر مي‌افتاد، (نمونه‌هاي چنين رفتارهايي را چه بسيار مي‌توانيد در داستانهاي آمريكاي لاتين يا ايتاليا كه در سالهاي 1950 به قبل نگاشته شده‌اند ملاحظه بفرماييد.) اما امروزه به نظر مي‌رسد دوران چنين رفتارهايي بايد به سر رسيده باشد و مي‌توان از ابزاري به نام زبان به جاي طرح معمايي كه مطمئنا انيشتن هم از حل آن عاجز خواهد ماند استفاده كرد.

در اين طنز اگرچه اقدام يك زن به تمسخر كشانده شده، اما اقدام او به جنسيتش ربطي ندارد و از انديشه‌اش است و انديشه‌اش را نيز سير بيمار تاريخي رقم زده است و نه زن بودن او، همانطور كه انديشه‌ي رحيم پور ازغدي نيز حاصل اين سير بيمار است و نه مرداگي او.

اين پي نوشت، اول قرار نبود نوشته شود، رمز گشايي اثر به حد كافي به عقيده‌ي من روشن بود، ولي دو كامنت از ميان ده كامنت ارسالي مرا بر آن داشت تا همچون آقاي عالي پيام به رمزگشايي پست گذاشته‌ شده‌ام بپردازم!!!

پي نوشت 2: لطفا نگاهي به آخرين پيوند اضافه شده در پيوندهاي وبلاگ بيندازيد.


مهمانسراي دو دنيا - اشميت

- چرا خدا اين قدر ساكته؟ شايد خدا هم رفته تو اغما؟
- شما آدمها دوست داريد هر خوبي اي پاداش بگيرده و هر بدي اي جزا، واسه همين وجود يه شعور بشري رو اون بالا متصور مي شيد، اما تا بوده همين بوده، طبيعت جاري و سكوت...

- شما آدمها همه شكل هميد. فقط يه چيز هست كه تفاوتهاتون رو تشكيل ميده، آزادي. شما آزاديد كه خوب زندگي كنيد، آزاديد كه زيبايي طبيعت رو ببينيد يا افسرده باشيد، آزاديد كه...
- بسه ديگه. تو از آزادي حرف مي‌زني؟ به لورا نگاه كن. اون از بدو تولد روي اون صندلي چرخ دار لعنتي بوده. كدوم آزادي به اون امكان مي داده كه خوب زندگي كنه؟
- اون خوب زندگي كرده، مي تونست افسرده باشه و دنبال مرگ، اما اون زندگي رو انتخاب كرده و از ذره ذره ي اون لذت برده، هر كسي كه با اون برخورد كرده احساس كرده با يه تيكه از خورشيد آشنا شده...

- شما اشتباه كرديد. اتاق من رو تو قسمت تصادفيا نذاشتيد. گذاشتيد تو قسمت كساني كه خودكشي كردند اما من تصادف كردم. با يه درخت، خوابم برده بود.
- تو الكل مصرف مي كني. سالهاست كه انواع مواد مخدر رو امتحان كردي و حس كردي الكل بيشتر از بقيه بهت آرامش مي‌ده. ده ساله كه مصرف مي‌كني و مست مي‌كني. ده ساله كه خودكشي رو شروع كردي. استفاده از سيگار و الكل هم خودكشيه، فقط خودكشي آدمهاي ضعيفه...

- شنيدم كه گفتي زندگي يه هديه است؟
- آره هديه است.
- اين هديه رو كي داده؟ خدا؟ جهان هستي؟
- چه فرقي مي كنه؟ مهم اينه كه بايد از اين هديه محافظت كني تا وقتش سر برسه، بايد به نوبه‌ي خودت اين هديه رو جاري نگه داري، بايد حيات رو هديه بدي، با بچه آوردن، با عشق ورزيدن، با مثبت بودن...

- معجزه هست. آشنايي با بعضي از آدمها خودش يه معجزه است، بعضي آدمها خودشون يه معجزه‌اند...

- تو بايد بدوني مرگ چيه؟
- خوب آره.
- بهم بگو. بگو بعد از مرگ چه اتفاقي مي‌افته؟
- ژولين، باور كن بدترين كاري كه مي‌شه در مورد اين سوال كرد، اينه كه بهش جواب بدي...

دعوتي دوستانه با نيوشواره‌هايم از تاتر خوب و قوي آقاي سليمي، با بازي درخشان خانم افكاري، تا فرصت هست بشتابيد. كجا؟ زياد دور نيست. تئاتر شهر.

(و سپاس از معجزه‌ي بزرگ دل كوچكم كه حيات من و آنانكه دوست مي‌دارم را دوست دارد و نشان دوست داشتنش هديه‌ي معجزه‌اي چون اين تئاتر بود و چه قدر ميل دارم كه باور كنم كه منِ كوچك هم، مي‌توانم معجزه‌ي بزرگ زندگي‌اش باشم...)

كشفيات اين روزها

اين روزها گاهي چيزهاي جالبي دستگيرم مي‌شود. حاج آقا طباطبايي با آن لهجه‌ي شيرينش از آن روي سكه گفت. از اين گفت كه شكنجه‌هاي رژيم شاه بسيار دردآور بود ولي او جز يك بار هيچ وقت خود را نباخت. وقتي كه زنش با كودك خردسالش به ديدارش آمد و كودك بعد از غريبي و گريه، درست در لحظه‌اي كه با او آشنا شد و به آغوشش رفت توسط شكنجه‌گر از آغوشش بيرون كشيده شد...
سپس از اين روي سكه گفت كه بعد از سال 57 مسئول زندان قصر شد و با تمام مخالفتهاي مسئولين همواره اجازه مي‌داد كه زندانيان با كودكان خود ديدار كنند...

در يك گزارش هم گزارشگر از مردي پرسيد: شما در راهپيمايي شركت مي‌كنيد؟

او جواب داد: كدوم راهپيمايي؟

- راهپيمايي بيست و دو بهمن.

- بله! صد در صد!

شاهنامه خواني و عِرق ملي

ميانه‌هاي هفته‌ي پيش بود كه فريدون جيراني و تهمينه ميلاني ميهمان محمد صالح علا بودند. گويا بحثشان بر سر سينماي ملي بود. حرفهاي تهمينه ميلاني فاخر بود و سعي مي‌كنم با حافظه‌ي ناقصم جالبترين حرفش را از زبان خودش بازگو كنم:

چند وقتيه كه كتابهاي يك فيلسوف آمريكايي به نام جوزف كمبل رو مطالعه مي‌كنم و خيلي قبولش دارم. اون معتقده كه عِرق ملي ذاتي نيست بلكه با تربيت در انسان رشد مي‌كنه. معتقده كه ميهن‌پرستي در كشورهايي با فرهنگ كهن مثل ايران شديدتره چرا كه مردمانش علائق مشترك زيادي دارند. بر اين اساس هاليوود و ساير سازنده‌ها ساختن اين علائق مشترك براي بچه‌هاي امريكايي رو سرلوحه‌ي خودشون قرار دادند. يعني اين كه مثلا مي‌يان قهرمان سازي مي‌كنند. سوپر من، بت من، مرد عنكبوتي، خوب اين بچه‌ها وقتي بزرگ مي‌شن همه علائق مشترك دارند. ما توي كشورمون نيازي به قهرمان سازي نداريم. رستم رو داريم. سهراب رو داريم. عشق به فردوسي و سعدي و مولانا و حافظ تو خون ماست فقط بايد بهش بپردازيم. يه خاطره براتون بگم كه واقعا دردناكه. توي نشستي كه دوستان دخترم كه دبستانيه جمع بودند به دوستانش گفتم هر كدوم يه داستان بنويسند. جاي تاسف بود كه در تمام داستانها اسامي كه براي شخصيتها انتخاب كرده بودند تام و جان و هري و اسامي بيگانه بود. من نمي‌گم فقط دولت داره كوتاهي مي‌كنه. من نوعي هم به نوبه‌ي خودم كاري كه از دستم بر مي‌ياد تا نشون بدم به مليتم افتخار مي‌كنم رو انجام نمي‌دم. الان بچه‌هاي ما تام و جري رو بهتر از رستم و سهراب مي‌شناسند. من وقتي اين موضوع رو ديدم به مدرسه‌ي دخترم رفتم و خوشبختانه مدير خيلي فهيم بود و هفته اي يك روز براي بچه‌ها كلاسهاي شاهنامه‌خواني گذاشتيم. يعني هر كدو از ما مي‌تونيم يه بخشي از اين ايجاد عِرق ملي رو بر عهده بگيريم، اون وقت مي‌تونيم سينماي ملي هم داشته باشيم...

جمعه براي اولين بار دچار شعف سياسي شدم زيرا ديدم برنامه‌ي فتيله‌ي مجيد قناد شاهنامه‌خواني را هم به كار خود افزوده و براي اولين بار در نظرم آمد كه نه! گاهي هم گوش شنوايي هست و انگار واقعا صالح علا راست مي‌گويد كه دو قدم مانده تا صبح... 

پي نوشت: احتمال نمي‌دهم كه مجيد قناد با آن همه مشغله كاري نيمه شب پاي صحبتهاي خانم ميلاني نشسته باشد و تحول فتيله‌ایش حاصل تحول خودش باشد بلكه بيشتر احتمال مي‌دهم كه دستوري از بالا به او رسيده باشد. باشد كه چنين باشد...

يك گپ خودموني

دوستان عزيز،

اين روزها كم و بيش گلايه هايي از شما به دستم مي رسد كه چرا مثل سابق مرتب سر نمي زنم يا چرا آپ نمي كنم. نمي دانيد چقدر از اين محبتهاي شما خوشحال و شرمنده مي شوم. خوشحال از اين بابت كه منتظر ديدن نام من در كامنتهايتان هستيد و شرمنده از اين كه اين روزها بيش از آن گرفتارم كه آن طور كه بايد و شايد پاسخگوي شما مهربانان باشم. باز هم چند روزي در خدمت نيستم و به مسافرت مي روم.

هفته ي آينده چهارشنبه، قرار است داستاني از من در كانون ادبيات هفت تير (پايين تر از شيرودي، كوچه اردلان) نقد شود. اگر به من لطف كنيد و اين داستان را بخوانيد و در همان پست نظر يا انتقادتان را در مورد آن يادداشت كنيد ممنون مي شوم.

در اين داستان آگاهانه براي ناميدن اشخاص به جاي استفاده از اسامي از يكي از ويژگيهاي آنها استفاده شده است. (صاحب ۲۰۶ كه بعد صاحب زانتيا مي شود و صاحب ماكسيما كه بعد صاحب بنز مي شود)

پيشتر از اين براي آشنايي زدايي مخاطب و كاهش تاثيرات اسامي، افرادي بوده اند كه به شخصيتهايشان نام خانم الف و آقاي ب يا خانم نابينا و آقاي عينكي داده اند. در اين اثر آگاهانه قصد بر آن بوده كه جنسيت هم با اسم لو نرود و به مخاطب اين مجال داده شود تا خودش بدون هيچ ردي و فقط از روي لحن و يا لايه هاي نهفته در ديالوگها جنسيت شخصيتها را حدس بزند.

اين داستان از منظر داناي كل روايت مي شود و در ظاهر داستاني واقع گراست كه در پايان متن از ژانر واقع گرا خارج مي شود. از اين رو و يا به سبب انتخاب خاص اسامي ممكن است اين گونه برداشت شود كه داستان به نوعي تاثير گرفته از كوري ساراماگوست، اما زمان نگارش داستان به قبل از آشنايي من با اين كتاب بر مي گردد. (حساب كتابهاي عددي ماجرا هم مربوط است به تقريبا ۶ سال پيش و به همين دليل ممكن است قيمت اجناس با قيمت روز آنها مطابقت نداشته باشد.)

ممكن است نظرات شما در وبسايت رسمي كانون ادبيات با نام خودتان درج شود. در صورتي كه مايل به درج آنها نبوديد در پايان كامنت ذكر كنيد.

پيشاپيش از تمام شما دوستان گرامي متشكرم.

جايزه يك مليون دلاري

یک ایمیل خیلی مهم:

یک ایمیل با عنوان خیلی مهم به دستم رسید که بازش کردم که هم من رو به خنده انداخت هم تاسف خوردم و هم کلی به فکر فرو رفتم و هم...

دلم می خواد نظر شما رو هم در موردش بدونم:

salam.omidavram ke rooze khobi ro aghaz karde bashid.man ba yeki az doostam kal andakhtim ke ki bishtar friend dare baraye hamin man az shoma mikham ke faghat baraye ye hafte mano add konid ta man kal ino bekhaboonam. mamnoon.jobran mikonam

غرور و دلسوزي

در دو پست قبل در مورد مردي كه صورتي سوخته داشت شعري گذاشتم. يكي از دوستانم كه برايش احترام زيادي قائلم در كامنتها برايم نوشت:

درود.
هیچ پیرمرد صورت سوخته ای از صداقت یک دخترک نخواهد رنجید.دخترک کمک کرده است تا یک تابلوی کوچک ساخته شود.از صورتی که روزگاری جای سوختگی نداشت . و همین فاصله پیرمرد را رماند.
هیچ به اینجای داستان فکر کرده ای؟ ...که تو روزگاری نیکوتر را بیاد پیرمرد آوردی؟ روزگاری که شاید سالها پیش مرده بود؟
به احترام هستی آنکه گریخت ، تمام قد بایستیم. شاد باشیم. و رها...این تاسفی که دامن دخترک را گرفته است در باطن چیزی جز دلسوزی برای یک علیل نیست. و دلسوزی ، چندان هم از آن فریادی که در کودکی کشیدی فاصله ندارد. جنس هردو نگاه از بالاست.
حواست هست؟
قشنگ بود.سالک جوان.
روشن باشی.

برايش نوشتم:

نمي دانيد چقدر خوشحالم مي كنيد وقتي نظر مي دهيد.

در مورد آن مرد سوخته من وقتي آن شعر را گفتم عميقا به ياد مي آوردم كه او ناراحت شد. درست است او از دست من ناراحت نشد و به قول شما از فعليت جسمش ناراحت شد و به ياد جسم سابقش افتاد. اما چيزي كه مرا ناراحت كرد چشم ظاهر بين كودكيم بود. در باطن او روحي بود كه ازفكر اين كه دختر بچه را ترسانده آشفته شد و آن كودك هرگز مجال اين را پيدا نكرد كه به آن مرد بگويد اگر من جسم زشت تو را ديدم روح زيبايت را هم فهميدم.

با چيزي كه برايم نوشتيد بد جور در فكر رفتم. گرچه احساس من به او از جنس دلسوزي نبود اما اين سوال برايم مطرح شد كه آيا اصولا هر ترحم و هر دلسوزي از جنس نگاه از بالاست و اگر اينطور است حسي كه حاصل حسي غلط باشد آيا مي تواند شايسته باشد؟

آدمها گاهي از روي ترحم دلشان به درد مي آيد و به همنوع خود كمك مي كنند و اگر كمك به همنوع شايسته باشد آيا ممكن است كه فعلي شايسته زاييده ي حسي ناشايست باشد؟

من از غرور متنفرم حتي شعري هم در مورد آن دارم. اما گاهي غرور مي تواند مفيد باشد. غرور است كه كوهنورد خسته را به قله مي رساند. روزي مطلبي نوشتم در وبلاگم كه هيچ چيز كه سياه مطلق باشد وجود ندارد. شايد اين هم از همان دسته است

دوست ندارم آدمها فكر كنند كه نگاه من به آنها از بالاست. شايد شما بتوانيد بيشتر كمكم كنيد. خودم هم به سوالاتي كه مطرح كرده ام فكر مي كنم.

درود دوباره.
سالک جوان.چند تحشیه هست بر حرفهایم و حرفهایت.که مختصرا می نویسم شان.
نخست آنکه من اساسا موافق نیستم با اینکه پیرمرد ناراحت شده باشد. چه از فعلیت فعلی اش و چه از نیت معصومانه کودک... پیرمرد فقط بیاد آورد. واین شاید خجسته ترین رهاورد هستی بود ، برایش. وقتی ناامید و فراموش شده ، همه چیز را از یاد برده بود.حتی خودش را.
دوم آنکه دلسوزی در شان انسان نیست.فقط از ترحم صحبت نمی کنم که مبالغه شده تر است، بلکه هر نوع دلسوزی همیشه نگاه از بالاست. تا در جایگاه فراتری نباشی اصولا چیزی برای رقت وجود نخواهد داشت.و سالک هرگز در جایگاه فراتر از چیزی نیست...کما اینکه هیچگاه فروتر هم نیست.جهان او یکسره بی ترجیح است.
متوجه هستی؟

تمام فاصله حرفهای ما ، فاصله دو دیدگاه است.اولی سعی دارد شلاق بردارد و کودکی اش را برای یک واکنش طبیعی تنبیه کند.و دست از سر خودش برندارد تا جوانی و بلکه هم بیشتر....و دومی می کوشد دنیا را همانطوری که هست ببیند.

.شاد.روشن....و سرشار از معجزات کوچک نامحسوس...
مراقب خودت باش.دوست جوان من.
روشن باشی.

 

گرچه اصولا حس شعري با حس فعلي انسان متفاوت است و في الواقع آن تاسف عميق فقط در حالتهاي رقت عميق احساسي و ناآگاهانه رخ مي دهد و اصولا حس من به آن پير مرد دلسوزي نبود بنا بر اين از اين كه من شلاق گرفته باشم و بخواهم خودم را تنبيه كنم بگذريم. اما اين كامنت سوالي را در ذهن من انداخت كه كم و بيش تاكنون بي جواب مانده است.

براي اين كه فرصت بيشتري براي فكر كردن داشته باشم شعر غرور را در وبلاگ قرار دادم و فكر كردم با نظراتي كه در مورد اين شعر مي خوانم قد مي كشم و بهتر مي توانم فكر كنم. اتفاقا موثر افتاد. يكي از دوستان نوشت ما «عجب» را با غرور اشتباه مي گيريم.

براي عجب در لغت معاني به خود نازيدن؛ غرور؛ تكبر ذكر شده و براي غرور نيز تكبر؛ نخوت؛ به خود باليدن.

فكر مي كنم ايراد كار همين جا باشد.

كمي بيشتر توضيح مي دهم. به عقيده ي من هر حسي كه از نگاه كردن از بالاي ما به ديگران نشات بگيرد شايسته نيست. آن دوست درست مي گفت. ما بايد ياد بگيريم كه نه از ديگران فراتريم و نه فروتر.

مسئله اينجاست كه وقتي ياد بگيريم از ديگران فروتر نيستيم در ما حسي ظهور مي كند كه به غرور تعبير مي شود. غروري كه براي همگان قابل تقدير است.

يك كوهنورد؛ با غرور؛ خودش را به قله مي رساند. خسته است و وا مانده اما همين كه مي بيند ديگران راه را مي پيمايند دست بر زانو مي زند و ادامه مي دهد.

روزي دختر 12 ساله اي ديدم كه براي واكسن نزدن عين بچه هاي 2 ساله پا مي كوبيد و گريه مي كرد. وقتي به زور به او واكسن زدند درست مانند فيلمها كه دست كسي را قطع مي كنند نعره كشيد.

روز ديگر در يكي از برنامه هاي روانشناسي تلويزيون شاهد زني بودم كه شوهرش او را رها كرده بود و مي گفت وقتي مي خواست من رو طلاق بده بهش گفتم من فكر مي كنم تو به يك سفر رفتي و منتظرت مي مونم تا برگردي. اون اول عاشق من بود و به تدريج عشق من در دلش از بين رفت. روانشناس گفت شما فكر نمي كنيد با عشق افراطي اين عشق رو از بين برديد؟

گفت من سعي كردم كمتر دوستش داشته باشم اما دست خودم نيست حتي وقتي من رو مي زد بعد كه مي ديدم ناراحت بود مي رفتم پيشش و مي گفتم خودت رو ناراحت نكني چون من رو زدي. اون قدر دوستش داشتم كه حاضر نبودم حتي ناراحتيش رو به خاطر خودم ببينم.

فردي كه هيچ ارزشي براي خودش قائل نيست درست يا غلط به نظر من نفرت انگيز مي رسد.

از طرفي همان جور كه از شعر غرور پيداست جنس غروري كه در آن خواننده ي وطني وجود داشت نيز از نوع آزار دهنده و نفرت انگيز بود.

فرهنگ لغت غرور و نخوت و عجب و خود پسندي و كبر و همه را به يك معنا انگاشته كه اگر اينجور باشد لابد دو خانم مثال مذكور متواضع اند! در حاليكه اينجور نيست.

به اينجا كه رسيدم باز دچار سردرگمي شدم. در كتابي خوانده بودم كه دراويش براي اين كه غرور را كاملا در خود از بين ببرند دست به تكدي گري مي زنند. پيش خودم مي گفتم اكثر دراويش به مقام عرفان رسيده اند. چطور مي شود كسي عارف باشد و بخواهد حسي حسنه را در خود از بين ببرد؟ مگر ممكن است يك عارف نفهمد و تو بفهمي. باز پيش خودم فكر كردم كه فروتر نيستم پس استدلال مي كنم. در ذهنم مدينه ي فاضله را مجسم كردم. شهري كه تمام آدمهاي آن به كمال رسيده اند و همه همسان هم و مانند هم عمل مي كنند. در آن هيچ متكدي اي وجود نداشت! پيش خودم گفتم خدا هم گفته وقتي سر به مهر مي گذاري سرت را از مهر برداري و بلند شوي...

شايد بشود غرور را هم مثل حشو ؛ كه مليح و قبيح دارد و اولي از محاسن كلام و دومي از معايب كلام است؛ به دو دسته ي مليح و قبيح تقسيم كرد.

در مورد دلسوزي هم فكر مي كنم همين دو وجهي بايد حاكم باشد.

يك بار در برنامه كوله پشتي؛ فرزاد حسني از مهمانش پرسيد تا به حال احساسي داشتيد كه دوست نداشته باشيد داشته باشيد؟ مهمان پاسخ داد: گاهي در زندگي بوده كه دچار غرور شدم ولي دوست دارم هيچ وقت اين حس به من دست ندهد. فرزاد حسني گفت: آخي....آخي.... چقدر دلم براتون سوخت كه دوست داشتيد آدم متواضعي باشيد و نتونستيد.

(البته مهمان هم نه گذاشت و نه برداشت و با عصبانيت گفت شما دلت براي خودت بسوزه كه به بحث ما مربوط نمي شه)

آن روز هم از دلسوزي فرزاد حسني بوي همان حس نافرمي كه آن خواننده به من داد مي آمد. اما به نظرم مي آيد دلسوزي را هم بشود خالص كرد. مي شود دلسوزي حاصل نگاه از بالا نباشد و حاصل سوختن دل باشد.

بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار...

چطور مي شود آدم شكنجه ي يك كودك را ببيند و دلش به درد نيايد. حالا اين شكنجه مي خواهد حاصل آتش سوزي باشد يا زلزله يا دولتهاي اشغالگر اسرائيل و آمريكا يا هر چيز ديگري. وقتي با چنين احساسي مواجه مي شوم هيچ وقت ته ذهنم هم واژه هاي بيچاره يا بدبخت نيست فقط يك علامت سوال بزرگ است و يك اندوه عميق. چيزي درونم مي گويد كه بي شك كارهاي خدا حكمتي دارد كه تو نمي فهمي. خدا به اندازه ي همان كه داده تكليف مي خواهد اگر او كمتر دارد تكليفش كمتر است. ولي اندوه هست...

اگر حس دلسوزي فقط حاصل نگاه از بالا باشد پس خطاست و كمكي كه از روي دلسوزي صورت بگيرد هم نادرست...

نمي دانم. در مقاله اي خواندم كه در وبلاگنويسي ممكن است فرد بخشي از درونش را كه خودش نمي بيند را هم آشكار كند كه ديگران آن را مي بينند... شايد با راه انداختن اين بحث و مشاركت فعالانه ي همه؛ همه با هم كامل تر شويم...

حالا كه اين همه حرف زدم سه حكايت كوتاه هم به مطلب اضافه مي كنم تا در مورد جنس غرور نهفته در آنها نظر دهيد كه مليح است يا قبيح. (البته اگر اصولا اين تقسيم بندي را مجاز بدانيد)

روزي تولستوي در خيابان راه مي رفت كه ناآگاهانه به زني تنه زد. زن شروع به فحش دادن و بد و بيراه گفتن كرد. بعد از مدتي كه خوب تولستوي را فحش مالي كرد؛ تولستوي كلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهي كرد و در پايان گفت: مادمازل من لئون تولستوي هستم. زن كه بسيار شرمگين شده بود عذرخواهي كرد و گفت چرا شما خودتان را زودتر معرفي نكرديد؟ تولستوي گفت شما آنچنان غرق معرفي خود بوديد كه به من مجال اين كار را نداديد.

 

روزي خبرنگاري به برنارد شاو مراجعه كرد و گفت: تمام حرفهاي شما حكيمانه و صحيح است اما براي من يك مطلب در رفتار شما وجود دارد كه قابل دفاع نيست. برنارد شاو پرسيد: چه مطلبي؟ خبرنگار گفت اين كه شما زياد به دنبال پول هستيد. برنارد شاو پرسيد شما به دنبال چه چيزي هستيد؟ خبرنگار فرياد زد: انسانيت؛ شرافت. برنارد شاو گفت قضيه حل شد هر كس به دنبال آن چيزي است كه ندارد.

 

روزي خبرنگاري به دكارت مراجعه كرد و گفت: براي من يك مسئله وجود دارد. شما چطور ممكن است در وجود خودتان شك كرده باشيد؟ چطور اين فكر به ذهن شما رسيد كه چيزي كه نيست ممكن است منشا چيزي كه هست باشد.

دكارت پرسيد: پسر جان تا به حال هيچ وقت سردرد داشته اي؟

خبرنگار گفت: بله كه داشته ام. من مدام به سردردهاي ميگرن دچار مي شوم. اين سردردها خيلي هم وحشتناك است. انگار چيزي توي سرم مي كوبد.

دكارت گفت: پس شده كه حس كني چيزي داخل سرت براي تو درد ايجاد كرده است.

خبرنگار گفت: بله ولي منظور شما را نمي فهمم.

دكارت گفت: تعجبي ندارد.

(منظور دكارت اين بود كه تو مغز نداري و كله ات پوك است اما از كله ي پوك تو درد ايجاد شده)

عادت خوب است یا بد؟

بايد بگويم چهارشنبه ننوشتم تا با  عادت مبارزه كنم.

عادت چيز بدي است.

چند روز پيش به منزل يكي از دوستان قديمي رفتم. گفت يادته هر وقت مي آمديم خانه ي شما تو شير كاكائو درست مي كردي و مي خورديم؟ خيلي كيف مي داد.

يادم نبود.

گفتم: يادته هر وقت مي يامديم خانه ي شما تو شيرقهوه درست مي كردي و مي خورديم؟ خيلي كيف مي داد.

يادش نبود.

گفت: يادت نيست چون تو هر روز شيركاكائو مي خوردي و براي ما كه هميشه شير قهوه مي خورديم تازگي داشت.

گفتم: عادت؛ جادوي زيبايي هر چيزي را زايل مي كند. عادت به چيزهاي خوب بد است.

چند روز بعد در پست يكي از دوستان يك عكس ديدم كه گوشه آن نوشته شده بود: منو رها كن از اين فكر تنهايي؛ تو نرفتي نه تو هنوزم اينجايي؛ برايش نوشتم:

 

اوايل كه شب شيشه اي اين آهنگ را مي گذاشت بغض مي كردم.

ياد برادرم كه آبان از ايران رفت مي افتادم و بيشتر از او ياد برادر زاده ام.

مخصوصا وقتي مي گفت:

اگه اين بهارم برنگردي خونه ديگه چيزي از من يادت نمي مونه...

كم كم عادت كردم.

چقدر بد است كه آدم به چيزهاي بد عادت كند. حتي بد است كه به چيزهاي خوب عادت كند.

فكر كنم اين قصه ي عادت بشود خوراك فرداي روحمان. 

 

شايد هم عادت بد نباشد. اگر اين عادت در ما وجود نداشت با از دست دادن عزيزي يا دور شدن از او از پاي در مي آمديم.

من فكر مي كنم هيچ مفهومي كه سياه مطلق باشد در دنيا وجود ندارد. همانطور كه هيچ چيزي كه سفيد مطلق باشد وجود ندارد. (سياهي و سفيدي را رنگ نگيريد؛ بدي و خوبي بينگاريد.) در هر چيز بدي چيزهاي خوبي هست. حتي در فاجعه هايي مانند جنگ؛ مواد مخدر و ....

چهارشنبه به جاي وصل شدن به اينترنت زماني را كه صبح قبل از رفتن به سر كار داشتم صرف كارهاي خانه كردم. يك هفته بود كه همه كارها را به هم مي پيچاندم. ظرفهاي شسته شده در جاظرفي را سر جايش نمي گذاشتم؛ بيشتر از غذاهاي آماده يا ساده يا غذاهاي پخته شده ي داخل فريزر استفاده كرده بودم و ...

عجيب بود. كارهاي تكراري كه از آنها متنفر بودم از كاري كه عاشقش بودم جذاب تر شده بود.

چيزهايي ديدم كه هيچوقت نمي ديدم:

قطره هاي آب كه روي برگهاي سبز روشن كاهو مي رقصيدند؛ بوي خوش لباسهاي شسته شده؛ زيبايي ظرف ميوه اي كه چيدم و در يخچال گذاشتم...

 

 اين كه عادت بد است يا خوب قضاوت شما تعيين مي كند؛ اگر فكر می كنيد كه خوب است يادتان باشد بديهايي هم دارد و اگر فكر می كنيد كه بد است يادتان باشد كه خوبيهايي هم دارد. در اين ميان فقط بايد حواسمان باشد كه نگذاريم چيزهاي بد چيزهاي بد و چيزهاي بد چيزهاي خوب چيزهاي خوب زندگيمان را بد كند!

آیا نام مجازی مناسب این فضاست؟

 

با توجه به این که کلمه ی مجازی در فرهنگها (مثلا معین) به معنای مقابل حقیقی به کار رفته است، آیا نام مجازی مناسب این فضاست؟

اول نظر بدهید، سپس بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید و نظر من را بخوانید.

ادامه نوشته