جاده انقلابی فیلمی به کارگردانی سام مندس و محصول مشترک امریکا و بریتانیاست. این فیلم براساس رمانی به همین نام نوشتهی ریچارد بیتس با هنرمندی کیت وینسلت و لئوناردو دیکاپریو ساخته شده است.
فرانک و ایپریل یک زوج مستاصل هستند که ادای آدمهای خوشبخت را درمیآورند. مدام با هم دعوا دارند و عشقشان در سایهی عدم درک یکدیگر و روزمرگی از میان رفته است. همه چیز سیاه و تیره است تا آنکه ایپریل به فرانک پیشنهاد میدهد که رویای جوانیشان را از سر بگیرند و به پاریس مهاجرت کنند. ایپریل به فرانک میگوید در پاریس من کار میکنم و تو دنبال مطالعه و رویاهایت برو. این همان آرزویی است که ایپریل برای خودش داشته، این که بتواند دنبال رویاهایش برود و برای خودش زندگی کند. فرانک در ظاهر با او همراه میشود اما چیزی نمیگذرد که رویای زیبایشان با حامله شدن ناخواستهی ایپریل در هم میریزد.
فرانک که از اولش هم ریسک پذیری و بلندپروازی لازم را نداشته، به قول پسر روانپریش همسایه پشت بچهای که حتی با جسارت نمیتواند عنوان کند که او را میخواهد، پنهان میشود و برنامه مهاجرت را ملغی اعلام میکند.
از دعوای فرانک و ایپریل میفهمیم که حتی بچهی اولشان هم واقعا با میل و اراده و عشق پدر و مادر به دنیا نیامده و با تصادف شکل گرفته و به اجبار نگه داشته شده است. از خلال حرفهایشان، متوجه میشویم که هیچ یک از این دو نفر کالای پدر و مادری نبودهاند و به ناچار این نقش اجتماعی را پذیرفتهاند.
اما ایپریل، این بار نمیخواهد به این نخواستن تکراری تن در دهد و قصد دارد خیلی زود، قبل از آنکه بچه به هشت هفتگی برسد، آن را سقط کند ولی فرانک با انواع عذاب وجدان و تحقیر و شماتت، مانع او میشود.
این وسط، تنها کسی که جرات دارد حقیقت را بگوید همان پسر روانپریش همسایه است.
پسر روانپریش همسایه که تنها کسی است که ایپریل را درک میکند و جرات ابرازش را هم دارد، بعد از فهمیدن این که فرانک، ایپریل را مجبور کرده که از رویاهایشان دست بکشد، با گفتن یک جملهی کلیدی آنها را ترک میکند: «فقط از یه چیز خوشحالم، از این که قرار نیست، اون بچه باشم.»
اینجا، مخاطب تمام فضاحت این خانوادهی اجباری را لمس میکند. بی حوصلگی مادر با بچهها را به یاد میآورد. نبودن پدر و لاس زدن او با زنهای دیگر...
در این خانوادهی اجباری به ظاهر خوشبخت، هیچ کس خوشحال نیست. حتی یک روانپریش افسرده، از این که عضوی از اعضای این خانواده نیست احساس خرسندی میکند.
یک جملهی کلیدی دیگر هم به ایپریل میگوید: «بلایی سر این یارو آوردی که فقط بچه دار شدن میتونه بهش احساس مرد بودن بده.»
راست میگوید. بعد از رفتن او، ایپریل و فرانک دعوای سختی میکنند. فرانک که از به دست آوردن عشق ایپریل ناامید شده اعتراف میکند که به او خیانت کرده تا با تحریک حسادت ایپریل، عشق را گدایی کند، غافل از این که سالها به بردگی کشیدن ایپریل و سلاخی کردن رویاهای او و فرو بردن او در قالب زن خانهدار و مادر اجباری، روح و عاطفهی زن را از بین برده است و هیچ کدام از این ترفندها جواب نخواهد داد.
فرانک، که خودش عامل نگه داشتن بچه بود، بعد از این که میفهمد ایپریل دیگر دوستش ندارد به او میگوید: «ای کاش اون بچه رو کشته بودی!»
ایپریل به جنگل میرود تا فکر کند. در اینجا موسیقی فیلم، به طور نامحسوس و ملایمی، موسیقی فیلم ترسناک میشود و مخاطب را بی آنکه بفهمد، به پایان شوم داستان، رهنمون میکند.
صبح روز بعد، ایپریل مثل یک زن مطیع و یک غلام حلقه به گوش، از ارباب خود میپرسد که چه نوع تخم مرغی میل دارد و تظاهر میکند که عاشقانه فرانک را دوست دارد. هم زدن تخم مرغ با خشم و انزجار و لبخندهای تصنعی و تلخ ایپریل، تن و بدن مخاطب را میلرزاند.
بعد از رفتن فرانک، موقع شستن ظرفها گریه میکند.
به گمانم این صحنهها، به قدری عمیق و احساسی هستند که میتواند حتی رادیکالترین مردسالارها را در رنج ایپریل اسیر شده در کلیشههای مرسوم زنانگی، سهیم کند.
ایپریل به حمام میرود تا بچه را سقط میکند.
بعد، کات میشود به ایپریل که پشت پنجره ایستاده. نگاه او به جنگل، آمیزهای از استیصال و حس رهایی است و بعد لکههای خون روی فرش...
و سپس شاهد مرگ ایپریل در بیمارستان و استیصال فرانک هستیم.
بعدتر از همسایهها میشنویم که بعد از چند سال، فرانک و دو بچهاش از آنجا رفتهاند. فیلم نمیگوید به کجا. اما فکر من این بود که رفتهاند همان پاریس، چون به نظرم فرانک از دسته آدمهایی آمد که نوشدارو را بعد از مرگ سهراب میآورند.
او دیر به ایپریل گفت: «کاش بچه را سقط میکردی...»
دیر با خودش کنار آمد که از آن خانه بروند...
دیر، برای متحول کردن زندگی یکنواخت و بی عشق خود به جادهی انقلابی زد... زمانی که دیگر ایپریل نبود. زمانی که زنی که عاشقانه دوستش داشت، با حس تنهایی و اسارت و استیصال جان سپرده بود.