فیلم زندگی دیگران از فلوریان هنکل فون دونرسمارک  Das Leben der Anderen

 

فیلمی آلمانی و اولین فیلم بلند فلوریان هنکل فون دونرسمارک و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان سال ۲۰۰۶ است. فیلم با بودجه کمی حدود ۲ میلیون دلار در آلمان ساخته شده و حدود ۱۰۰ میلیون دلار فروش داشته‌است. این فیلم بیش از ۳۰ جایزه از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۶ را به دست آورده و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبرو شده‌است.

فیلم بی نهایت جذاب و تعمق برانگیز بود.

ماجرای فیلم بر می گردد به سال 1984، زمانی که تمام  جمعیت جمهوری دموکراتیک آلمان تحت نظارت شدید پلیس مخفی آلمان شرقی قرار دارد. آغاز فیلم با دیدن این جمله بر صفحه، تکان دهنده است: صد هزار نفر کارمند استخدامی و دویست هزار نفر خبرچین، از دیکتاتوری پرولتاریا محافظت می‌کنند. هدف آنها چنین اعلام شده است: «دانستن همه چیز.»

اما این فیلم با فیلمهایی که خودکامگی حکومتهای دیکتاتوری را نشان می دهد یک فرق اساسی دارد، چرا که یکی از عناصر پیش برنده‌ی اثر، افسری است که برای امنیت ملی کار می‌کند و به صورت خودخواسته، سعی می‌کند از نویسنده‌ای حفاظت کند که قصد دارد مقاله‌ای در مورد خودکشی‌هایی که در آلمان شرقی اتفاق می‌افتد به خارج از کشور مخابره کند.

راستی بهترین راه تشکر از بازجویی که به جای همکاری با حکومت فاسد، از قهرمانان شجاع و آزادیخواه حمایت کرده چیست؟ بی شک یک نویسنده، او را به قهرمان یکی از داستانهایش تبدیل خواهد کرد.

فیلم ساعتها   از استیون داردلی The Ours

همیشه، انسانهایی که خودخواسته به آغوش مرگ می‌شتابند برایم رازآمیز و جالب بوده‌اند و در بین آنها، برخی‌ها عجیب و باور نکردنی هستند. یکی از این افراد که نامش را به خاطر ندارم یک زندانی سیاسی مرد بوده که برای آنکه اعتراف نکند، مقابل بازجوها با حبس نفسش خود را از بند زندگی آزاد می‌کند، تا جایی که من می‌دانم، او تنها کسی در تاریخ بشریت بوده که توانسته با نفس نکشیدن ارادی، دست حضرت عزراییل را بفشارد.

این ماجرا از آن سو اعجاب انگیز است که وقتی مغز، به هر دلیلی فرمان خودکشی می‌دهد، مقابله با اجزایی از بدن که اراده‌شان تماما بر حفظ حیات استوار است در مورد اغلب انسانها ناممکن است. تمام کسانی که خودکشی موفق داشته‌اند راهی را برای خودکشی انتخاب کرده‌اند که تلاش برای بازگشت به زندگی، برایشان ناممکن شود. مثلا وقتی خود را دار بزنیم، تلاش ناخودآگاه بدن برای بازگشت به زندگی بی نتیجه می‌ماند.

یکی دیگر از این افراد هم ویرجینیا ولف است، او پس از دو بار خودکشی ناموفق، دست آخر پس از به جا گذاشتن نامه‌ای بس عاشقانه خطاب به همسرش با جیب‌هایی پر از سنگ به «رودخانه اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد. همیشه او را زیر آب تصور می‌کردم که با چه اراده‌ی آهنینی، سنگها را از جیبش خالی نکرده است و برای تنفس دوباره، خود را به سطح آب نرسانده است!

حالا فکر کنید چه حظ عجیبی به جان کسی چون من می‌افتد، وقتی به طور کاملا تصادفی به تماشای فیلم ساعتها می‌نشیند!

فیلم با همان نامه آغاز شده بود. اولش پیش خودم گفتم، این جملات چقدر شبیه نامه‌ی ویرجینیا ولف خطاب به همسرش است!

چیزی نگذشت که دیدم، بله، این فیلم روایت متفاوت و اعجاب انگیزی از زندگی ویرجینیا ولف است. آمیختن تکه‌هایی از زندگی ویرجینیا ولف با تکه‌هایی از رمانی که پیش از انتخاب مرگ در حال نگاشتنش بوده. البته نمی‌دانم اصلا وجود چنین رمانی در زندگی ویرجینیا ولف حقیقت داشته یا یکسره تخیل نویسنده است، به هر حال در قسمتی از رمان، شخصیت نویسنده، به خاطر گریه‌های پسر شخصیت داستانی‌اش دلش نمی‌آید او را با خودکشی به کام مرگ بفرستد و می‌گوید اما کسی را باید بکشم!

اما آیا واقعا این طور است؟ آیا نویسنده‌ها اتفاقاتی را برای شخصیتهایشان رقم می‌زنند تا از رقم زدن آن اتفاق در زندگی شخصی خودشان جلوگیری کنند؟ آیا ممکن است آنچه برای کاراکترهای قصه هایمان رقم می‌زنیم، پتانسیل بالقوه‌ی انجام همان کارها توسط خودمان باشد؟ اگر جواب سوال در تمام موارد مثبت نباشد به نظرم در بعضی موارد درست از آب در می‌آید. میلان کوندرا هم به نوعی، به همین مضمون در کتاب بار هستی ‌اشاره کرده است: «با اضطراب به حياط نگاه كردن و مردد بودن، شنيدن قار و قورهاي پياپي شكم در يك لحظه‌ي هيجان عاشقانه، خيانت كردن و احساس ناتواني كردن از كنار رفتن از راه دلفريب خيانت، بالا رفتن مشتها در صفوف راه پيمايي بزرگ، خوشمزگي و لودگي كردن در برابر ميكروفن‌هاي پليس، من با تمام اين موقعيتها برخورد و با آنها درگير شده‌ام ولي هيچ كدام از اين اوصاف از شخصيت واقعي من ناشي نشده است. شخصيت رماني كه نوشته‌ام امكانات خود من هستند كه تحقق نيافته‌اند. بدين سبب، هم تمامي آنها را دوست دارم و هم هراسانم مي‌كنند.

 رمان، اعترافات نويسنده نيست بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد.»

یکی دیگر از نکات جالب زندگی ویرجینیا ولف که البته در فیلم، اشاره‌ای به آن نمی‌شود طغیان او علیه جامعه‌ی مردسالار است. او حاضر نمی‌شود با اسم مستعار مردانه بنویسد و هیچ ناشری هم حاضر نمی‌شود کتابهایش را به چاپ برساند. او کتابهایش را شخصا به چاپ می‌کند و مشهور می‌شود و پس از رسیدن به شهرت درخواست ناشران برای چاپ آثارش را به سخره می‌گیرد. بالاخره در 35 سالگی با ارثیه‌ای که از پدر و برادر و عمه‌اش به او می‌رسد انتشارات هوکارث را بنا می‌کند و هم آثار خود و هم سایر نویسندگان گمنام را منتشر می‌کند. کاترین منسفیلد ماندگاری خود در عالم ادبیات را مدیون مبارزه‌ای است که ویرجینیا ولف یک تنه با جهان مردسالار آغاز کرد.

ویرجینیا ولف در داستانهایش توجه جامعه را به انقیاد زنان جلب می‌کند مثلا در داستان کوتاه ارثیه، زنی افسرده را تصویر می‌کند که فقط و فقط برای کسب رضایت شوهر دوست دارد پسردار شود، زنی که تقاضای او برای کار کردن توسط شوهر به سخره گرفته می‌شود و دست آخر خود را می‌کشد و با به ارث گذاشتن دفتر خاطراتی برای شوهرش که در آن اعتراف کرده عاشق مرد دیگری بوده است، شوهرش را تحقیر می‌کند. شاید این نکات، امروزه پیش پا افتاده به نظر برسند، اما باید به یاد داشته باشیم این تصویرسازی از انقیاد زنان، در سالهایی حتی پیش از نگارش جنس دوم توسط سیمون دوبوار صورت گرفته است.  برخی از فمنیستها معتقدند اولین بارقه‌های جنبش #فمنیسم از یک نوشته‌ی غیرداستانی به نام «اتاقی از آن خود» توسط ویرجینیا ولف روشن شده است. در این نوشته، ویرجینیا به این نکته توجه می‌کند که هیچ زنی در خانه، اتاق کار و مطالعه ندارد ولی مردها اتاقی از آن خود دارند و یکی از دلایل عدم پیشرفت زنان را نداشتن اتاقی از آن خود می‌داند. او منتقد سرسخت ممنوعیت تحصیل برای زنان بود و به نظر می‌رسد  تاب و تحمل جهان سرسختی که سعی در تغییرش داشت در اثر مبارزه ای نابرابر، در او ته کشید و با آب رودخانه‌ی اوز، دست از جان عزیزش شست.

لازم به ذکر است که فیلم ساعتها بر اساس رمان ساعت‌ها اثر مایکل کانینگهام از کمپانی پارامونت پیکچرز و میراماکس  در سال ۲۰۰۲ توسط استیون دالدری با هنرمندی نیکول کیدمن ، جولین مور و مریل استریپ ساخته شده است.

مایکل کانینگهام، نویسنده‌ای آمریکایی است و همین رمانش در سال ۱۹۹۹ دو جایزه پولیتزر و جایزه پن فاکنر را از آن او کرد.

در پایان، واپسین نوشته‌ی او یعنی یادداشت خودکشی‌اش را برایتان می‌نویسم و شما را به دیدن این فیلم اعجاب انگیز دعوت می‌کنم.

 

 

«عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شده‌ام. احساس می‌کنم که نمی‌توانیم یکی دیگر از این دوره‌های وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و اینبار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کرده‌ام و نمی‌توانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را می‌کنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.

بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشته‌ای. هرآنچه می‌توان بود، برایم بوده‌ای. می‌دانم که دارم زندگی‌ات را تباه می‌کنم، می‌دانم که بدون من می‌توانی کار کنی؛ و می‌دانم که خواهی کرد. می‌دانم.. گمان نمی‌کنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری می‌توانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. می‌بینی؟ حتی نمی‌توانم این را هم درست بنویسم. نمی‌توانم چیزی بخوانم.

می‌خواهم بگویم همه‌ِی شادیِ زندگی‌ام را مدیونِ توأم. تو با همه‌چیزِ من ساخته‌ای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بوده‌ای. همه‌چیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفته‌است. دیگر نمی‌توانم به تباه کردنِ زندگی‌ات ادامه دهم. گمان نمی‌کنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بوده‌ایم، شاد باشند.___ویرجینیا»

05/02/1400

کروئلا فیلمی به کارگردانی کریگ گیلسپی

هشدار: این نوشتار، داستان را لو می‌دهد!

کروئلا یک فیلم در ژانر کمدی، ماجراجویی، و جنایی و خانوادگی به کارگردانی کریگ گیلسپی است. از بازیگران آن می‌توان به اما استون، اما تامپسون، و جوئل فرای اشاره کرد.

بهاره نوربخش در مورد این فیلم در اینستاگرامش نوشته بود: «حتما کارتون صد و یک سگ خالدار را می‌شناسید، همان شخصیت منفور کروئلا دویل که مصمم بود سگهای خالدار را بکشد تا از پوست آنها برای خودش پالتو درست کند. این فیلم درباه‌ی اوست، فیلمی که به رویه‌ی چند سال اخیر هالیوود، سعی دارد یک شخصیت بد دیگر را تطهیر کند و به ما بقبولاند که هر کس که بد است حتما گذشته‌ای دارد که ما نمی‌دانیم. شاید هالیوود هم قصد دارد به دنیا بگوید: این قدر آدمها را قضاوت نکنید.»

به نظرم این توصیف جالب آمد و علی رغم این که بهاره چندان فیلم را دلچسب ندانسته بود، من دوستش داشتم و این توضیح بهاره، فیلم را برایم جذاب‌تر کرد چون من اصلا یادم نبود که شخصیت منفور صد و یک سگ خالدار، همین نام را داشته، خب این شیوه‌ی پست مدرنهاست، نگاه کردن به داستانهای قدیمی از زاویه‌ی دیگر و داستانهای پست مدرن همواره برای من جذاب بوده‌اند.

از سوی دیگر، داستان، همان پیرنگ کودک رها شده‌ی اسطوره‌ای را دارد. در تعداد زیادی از اسطوره‌های ایرانی و غیر ایرانی شاهد این هستیم که پدری یا فرد مذکر قدرتمندی، فرزند پسرش را به دست پیشکاری می‌سپارد که پیشکار او را نابود کند و پیشکار که دلش نمی‌آید، کودک را به دست کسی امین می‌سپارد یا بخت یار کودک است و به روشی زنده می‌ماند و در آینده  با پدر خود مواجه می‌شود.

حالا مثل داستان زال، ممکن است دلیل طرد کردن پسر، نقص جسمی باشد که با داستان کروئلا مشابهت دارد یا مثل داستان کوروش که توسط پدربزرگش از کاخ اخراج می‌شود بر سر جنگ قدرت باشد.

در این داستانها همواره مادر، دلسوز و رنجیده است و این موجودات مذکر هستند که بی‌رحم و دیو صفتند. از سوی دیگر پسر رشید شده از گرفتن انتقام سهمیگن می‌گذرد و ظالم خویش را بزرگوارانه می‌بخشد...

اینها کلیشه‌هایی است که در فیلم کروئلا شکسته است. در این فیلم از نگاه تقدیس گرایانه به مادر، خبری نیست. این بار، این مادر است که ظالم است و پدر است که از ظلمی که بر فرزندش رفته، دق می‌کند. از سوی دیگر مهر و احترام والد فرزندی، هرگز و هرگز نمی‌تواند مانع کروئلا در راه گرفتن انتقام باشد.

یک چیز مهم دیگر این است که کروئلا نقش بازی می‌کند که با پوست سگهای خالدار مادرش پالتو درست کرده است تا مادر بیولوژیک خود را که قاتل مادری است که او را بزرگ کرده، زجر بدهد و در حقیقت سگها که در قتل مادر ناتنی کروئلا نقش اساسی داشتند طعمه‌ی انتقامجویی کروئلا قرار نمی‌گیرند و این سطح از منطق و شعور در تطهیر کروئلا واقعا موثر است.

اما به هر حال با وجود این نکات مثبت، در نهایت فیلم را متوسط ارزیابی می‌کنم، نه آنقدر خوب است که بخواهم توصیه کنم هر جور شده، به تماشای فیلم بنشینید و نه آنقدر خالی از لطف است که عکس این را بگویم.

اما صرف نظر از داستان، کارگردانی فیلم، طراحی صحنه و بازی بازیگرانش و موسیقی فیلم، عالی است.

فیلم زمستان در آتش: نبرد اوکراین برای آزادی از یوگنی آفینیفسکی

یک فیلم مستند و محصول مشترک کشورهای اوکراین،انگلیس و آمریکا در سال ۲۰۱۵ می‌باشد.

یوگنی آفینیفسکی کارگردانی این فیلم را بر عهده داشته و برنده جوایز متعددی از جشنواره‌های مهم شده‌است.

این فیلم،به وقایع اوکراین در سال‌های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ می‌پردازد.

فیلم، محمل خوبی برای آشنایی ملتها برای مبارزه با حکام خونریز و توتالیتر است. تسخیر خیابانها توسط مردم اوکراین و ۹۷ روز مقاومت و نترسیدن بالاخره جنایتکاران را به زانو درمی‌آورد.

فیلم،نشان می‌دهد پلیس امنیت اوکراین، موجوداتی خودفروخته هستند،آن جنایتکاران،جزو ملت نیستند و نمی‌شود اعمال قساوتمندانه‌شان را به ملت آن کشور تسری داد.اگر کسی بگوید مگر آن جنایتکاران از مردم اوکراین نبوده‌اند؟پس لیاقت آن مردم،همان حکومت نالایق است، باید به او پاسخ داد که خیر،حکومتهای فاسد،استعداد غریبی در جمع آوری اوباش برای سرکوب اعتراضات دارند،این اوباش اگرچه در اقلیتند اما به واسطه‌ی سلاح و ثروت، توانایی سرکوب پیدا می‌کنند.

در فیلم می‌بینیم که در خلال مبارزات، بارها مردم تلاش کردند پلیس‌های ضدشورش را با شعارهایی چون «پلیس، یار مردم، پلیس،کنار مردم»، یا «نیروی امن ملی،شرمت باد،شرمت باد» با خود همراه کنند،اما این افراد شرافت خود را با شیطان معامله کرده‌اند و چنین شعارهایی در ایشان بی تاثیر است،آنها می‌کشند چون می‌دانند که در صورت تغییر حکومت، محاکمه و اعدام خواهند شد، در فیلم حتی به این موضوع اشاره می‌شود که حکومت، این افراد را از بین مجرمین سوا می‌کند...

در فیلم می‌بینیم تا زمانی که مردم مبارزات صلح آمیز داشتند، به جایی نرسیدند، اما شبی که یکی از مردم اعلام کرد که اگر رییس جمهور تا ساعت ده فردا استعفا ندهد از فردا مبارزات مسلحانه آغاز خواهد شد، جنایتکار فاسد، دمش را گذاشت روی کولش و شبانه از کشور گریخت.

مردم اوکراین آگاه و مصمم بودند، آنها می‌دانستند در صورتی که حکومت فاسد پابرجا بماند، علاوه بر تلف شدن خون یارانشان، خود نیز دستگیر و شکنجه و اعدام خواهند شد.

اما خبر خوب فیلم این بود که پست ترین جنایتکاران تاریخ که حتی در سرکوب‌ها به بچه‌ها هم رحم نکرده بودند، در برابر عزم مصمم و شجاعت ملت، کم خواهند آورد. آنها ملتی آزاده بودند که احساس می‌کردند شرافتشان در گرو شکست دادن ظالم است، هر کدام آمده بودند تا کشته شوند، به خاطر اوکراین، به خاطر نسل‌های آینده، حتی آنهایی که فرزندی نداشتند!

درود بر مردم اوکراین.

درود بر مردمان آزاده، در هر کجای تاریخ و کره‌ی زمین که ایستاده‌اند...

۱۴۰۰/۰۲/۱۸

مقصد بعدی حمله کجاست؟ از مایکل مور

در این فیلم مایکل مور به سراغ کشورهایی می‌رود که در قوانینشان، برتری‌ای نسبت به قوانین ایالات متحده‌ی امریکا دیده است.

در این نوشتار سعی من بر این است تا هم نقدهایی را که به نظرم بر فیلم وارد است، بنویسم و هم از همین محملی که مایکل مور در اختیارمان قرار داده، برای مقایسه‌ی ایران با همین کشورها استفاده کنم.

ادامه نوشته

نقد و واکاوی جاده انقلابی از سام مندس

جاده انقلابی فیلمی به کارگردانی سام مندس و محصول مشترک امریکا و بریتانیاست. این فیلم براساس رمانی به همین نام نوشته‌ی ریچارد بیتس با هنرمندی کیت وینسلت و لئوناردو دیکاپریو ساخته شده است.

فرانک و ایپریل یک زوج مستاصل هستند که ادای آدمهای خوشبخت را درمی‌آورند. مدام با هم دعوا دارند و عشقشان در سایه‌ی عدم درک یکدیگر و روزمرگی از میان رفته است. همه چیز سیاه و تیره است تا آنکه ایپریل به فرانک پیشنهاد می‌دهد که رویای جوانی‌شان را از سر بگیرند و به پاریس مهاجرت کنند.  ایپریل به فرانک می‌گوید در پاریس من کار می‌کنم و تو دنبال مطالعه و رویاهایت برو. این همان آرزویی است که ایپریل برای خودش داشته، این که بتواند دنبال رویاهایش برود و برای خودش زندگی کند. فرانک در ظاهر با او همراه می‌شود اما چیزی نمی‌گذرد که رویای زیبایشان با حامله شدن ناخواسته‌ی ایپریل در هم می‌ریزد.

فرانک که از اولش هم ریسک پذیری و بلندپروازی لازم را نداشته، به قول پسر روانپریش همسایه پشت بچه‌ای که حتی با جسارت نمی‌تواند عنوان کند که او را می‌خواهد، پنهان می‌شود و برنامه مهاجرت را ملغی اعلام می‌کند.

از دعوای فرانک و ایپریل می‌فهمیم که حتی بچه‌ی اولشان هم واقعا با میل و اراده و عشق پدر و مادر به دنیا نیامده‌ و با تصادف شکل گرفته و به اجبار نگه داشته شده است. از خلال حرفهایشان، متوجه می‌شویم که هیچ یک از این دو نفر کالای پدر و مادری نبوده‌اند و به ناچار این نقش اجتماعی را پذیرفته‌اند.

اما ایپریل، این بار نمی‌خواهد به این نخواستن تکراری تن در دهد و قصد دارد خیلی زود، قبل از آنکه بچه به هشت هفتگی برسد، آن را سقط کند ولی فرانک با انواع عذاب وجدان و تحقیر و شماتت، مانع او می‌شود.

این وسط، تنها کسی که جرات دارد حقیقت را بگوید همان پسر روانپریش همسایه است.

پسر روانپریش همسایه که تنها کسی است که ایپریل را درک می‌کند و جرات ابرازش را هم دارد، بعد از فهمیدن این که فرانک، ایپریل را مجبور کرده که از رویاهایشان دست بکشد، با گفتن یک جمله‌ی کلیدی آنها را ترک می‌کند: «فقط از یه چیز خوشحالم، از این که قرار نیست، اون بچه باشم.»

اینجا، مخاطب تمام فضاحت این خانواده‌ی اجباری را لمس می‌کند. بی حوصلگی مادر با بچه‌ها را به یاد می‌آورد. نبودن پدر و لاس زدن او با زنهای دیگر...

در این خانواده‌ی اجباری به ظاهر خوشبخت، هیچ کس خوشحال نیست. حتی یک روانپریش افسرده، از این که عضوی از اعضای این خانواده نیست احساس خرسندی می‌کند.

یک جمله‌ی کلیدی دیگر هم به ایپریل می‌گوید: «بلایی سر این یارو آوردی که فقط بچه دار شدن می‌تونه بهش احساس مرد بودن بده.»

راست می‌گوید. بعد از رفتن او، ایپریل و فرانک دعوای سختی می‌کنند. فرانک که از به دست آوردن عشق ایپریل ناامید شده اعتراف می‌کند که به او خیانت کرده تا با تحریک حسادت ایپریل، عشق را گدایی کند، غافل از این که سالها به بردگی کشیدن ایپریل و سلاخی کردن رویاهای او و فرو بردن او در قالب زن خانه‌دار و مادر اجباری، روح و عاطفه‌ی زن را از بین برده است و هیچ کدام از این ترفندها جواب نخواهد داد.

فرانک، که خودش عامل نگه داشتن بچه بود، بعد از این که می‌فهمد ایپریل دیگر دوستش ندارد به او می‌گوید: «ای کاش اون بچه رو کشته بودی!»

ایپریل به جنگل می‌رود تا فکر کند. در اینجا موسیقی فیلم، به طور نامحسوس و ملایمی، موسیقی فیلم ترسناک می‌شود و مخاطب را بی آنکه بفهمد، به پایان شوم داستان، رهنمون می‌کند.

صبح روز بعد،  ایپریل مثل یک زن مطیع و یک غلام حلقه به گوش، از ارباب خود می‌پرسد که چه نوع تخم مرغی میل دارد و تظاهر می‌کند که عاشقانه فرانک را دوست دارد. هم زدن تخم مرغ با خشم و انزجار و لبخندهای تصنعی  و تلخ ایپریل، تن و بدن مخاطب را می‌لرزاند.

بعد از رفتن فرانک، موقع شستن ظرفها گریه می‌کند.

به گمانم این صحنه‌ها، به قدری عمیق و احساسی هستند که می‌تواند حتی رادیکال‌ترین مردسالارها را در رنج ایپریل اسیر شده در کلیشه‌های مرسوم زنانگی، سهیم کند.

ایپریل به حمام می‌رود تا بچه را سقط می‌کند.

بعد، کات می‌شود به ایپریل که پشت پنجره ایستاده. نگاه او به جنگل، آمیزه‌ای از استیصال و حس رهایی است و بعد لکه‌های خون روی فرش...

و سپس شاهد مرگ ایپریل در بیمارستان و استیصال فرانک هستیم.

بعدتر از همسایه‌ها می‌شنویم که بعد از چند سال، فرانک و دو بچه‌اش از آنجا رفته‌اند. فیلم نمی‌گوید به کجا. اما فکر من این بود که رفته‌اند همان پاریس، چون به نظرم فرانک از دسته آدمهایی آمد که نوشدارو را بعد از مرگ سهراب می‌آورند.

او دیر به ایپریل گفت: «کاش بچه را سقط می‌کردی...»

دیر با خودش کنار آمد که از آن خانه بروند...

دیر، برای متحول کردن زندگی یکنواخت و بی عشق خود به جاده‌ی انقلابی زد... زمانی که دیگر ایپریل نبود. زمانی که زنی که عاشقانه دوستش داشت، با حس تنهایی و اسارت و استیصال جان سپرده بود.

نقد و برررسی فیلم هلندی ستون نویس یا مقاله نویس The Columnist

توجه: این نوشتار ماجرای سخیف فیلم را لو می‌دهد!

فیلم ستون نویس محصول سال 2019 بسیار خوب شروع می شود. به نظر می رسد قرار است با واکاوی عمیق یکی از معضلات روز که حمله‌های سایبری به حسابهای اینترنتی اندیشمندان است رو به رو شویم اما خیلی زود، اسیر بودن سازندگان اثر، در دام جنسیت زدگی با بی منطقی هر چه تمام، مسیر داستان را از یک داستان رئال اجتماعی به یک داستان ژانر وحشت بی‌منطق می‌کشاند.

ماجرا از این قرار است که فمکه بووت (کاتیا هربرس) یک مقاله نویس، در یک روزنامه است که درباره‌ی حقوق زنان، قلم می‌زند و به یکباره توسط حسابی که دنباله روهای فراوانی دارد مورد هجمه‌های اینترنتی قرار می‌گیرد. او سعی می‌کند تمام حمله ها را نادیده بگیرد ولی تهمتها و خصوصا لفظ «بچه باز» خواب از چشمش ربوده و بر تمام زندگی اش سایه افکنده. این در حالی است که مرد نویسنده ای که به عنوان، جفت در کنارش قرار می گیرد با آرامش هر چه تمام می نویسد و مشکلی ندارد.

فمکه برحسب تصادف یکی از فحاشان خود را پیدا می کند. او همسایه‌ی فمکه است و با آنکه علیه او مرتب توییت زده، او را نمی شناسد و با خوبی و خوشی با او سلام و احوالپرسی می‌کند. بالاخره در فرصتی که دست می‌دهد و مرد برای نصب دوربین بالای پشت بام رفته، فمکه یواشکی به او نزدیک می‌شود و هُلش می‌دهد و اولین قتل، اتفاق می‌افتد. فمکه انگشت او را قطع می کند و با خود می‌برد.

بعد از این، شاهد کشف مخالفان توسط فمکه و قتلهای پی در پی توسط او هستیم حال آنکه حداکثر کدگزاری که برای نشان دادن عصبیت فمکه گذاشته شده است، کندن پوست لبش است. جالب اینجاست که به طرز معجزه آسایی همواره هیچ کس فمکه را در هنگام ارتکاب به قتل یا ترک منزل قربانیان نمی‌بیند. حتی یکی از قربانیان از خانه فرار می‌کند و پیرزن همسایه فمکه را در حال تعقیب او با اسلحه می‌بیند ولی باز شاهد دستگیری فمکه نیستیم. لابد باید اینجور تصور کنیم که همین یک شاهد بینوا  هم که گیر کشور قاتل پرور هلند آمده، به اختلال پریشی چهره‌ای دچار بوده است.

کارگردان، برای این که مانیفستی علیه فمنیسم صادر کند و ماجرای قتل ها را دوسال کش دهد تا چهره‌ای هر چه پلیدتر و دیوانه تر از یک نویسنده‌ی فمنیست تصویر کند، سنگ تمام گذاشته. برای این منظور تمام مردم شهر را در خواب غفلت و پلیس کشور هلند را از شخصیتهای احمق و احمق‌تر، ابله‌تر جلوه داده است. برای مثال فمکه هیچ جایی تمهیدی برای به جا نگذاشتن اثر انگشت یا پاک کردن آن، به کار نمی‌برد. شال گردن جفتش را در دومین صحنه‌ی جنایت جا می‌گذارد. با خون مقتول روی دستهایش راه می‌افتد در شهر و به خانه می‌رسد و ده‌ها المان بی منطق دیگر که فیلم را حتی از خیالبافی‌های یک کودک عصبانی پنج ساله، فروتر می‌سازد.

واقعیت این است که در مخیله‌ام نمی‌گنجید که روزی فیلمی به لحاظ محتوایی و منطق فیلمنامه‌ای، بدتر از پایان نامه‌ی حامد کلاهداری  ببینم و این که پایان نامه، فضاحت خود را به فیلمی خارجی ببازد به نظرم نامحتمل‌ترین ممکن می‌آمد!

چه می‌شود کرد؟ جهان همواره عجیب‌ترین راه‌ها را برای شگفت زده کردن انسان به کار می‌بندد!

تنها می‌توانم توصیه کنم که این فیلم را «هو» کنید!!!