چای داغ (داستان کوتاه)

امروز عصر، آقا ناصر، بابای عاطفه سر زده اومد خونه مون. سگرمه‌هاش تو هم بود و با من سرسنگین. اردلان تعارفش کرد و نشست روی مبل. خیلی زود سر حرف رو باز کرد:

- اومدم یه استکان چایی بخورم و چند کلمه حرف بزنم باهاتون و سریع برم. دخترم، یه سوال ازت می پرسم راستش رو بهم بگو، عشق تو و اردلان هنوز مثل روزهای اول آشنایی‌تون داغه؟ اون عشق آتشینی که روح و روان آدم رو می‌سوزونه؟

- خب نه. الان یه دوست داشتن عمیق و همیشگیه.

- الان احساس خوشبختی بیشتری داری یا اون اوایل که عاشقش شده بودی؟

- خب الان.

- من و ماه منیر هم همینیم. ولی با خواستگاری ازدواج کردیم، اصلا اون عشق و عاشقی آتشین رو تجربه نکردیم. یه دفعه رسیدیم به همین قسمتی که یه دوست داشتن گرم و همیشگی و شیرینه.

- خب؟

- خب به جمالت. می‌خوام ببینم عیبش چیه که مغز عاطفه رو پر کردی که باید با عشق ازدواج کرد که به هر خواستگاری که براش پیدا می‌کنیم جواب رد می ده؟ ازت می‌خوام این همه مغز این دختر رو شستشو ندی. این بمونه تو خونه و بترشه، خودت جواب کوری و پیری‌ش رو می‌دی؟ اشکالش چیه که بدون این که یه مدت بخواد صبر کنه تا عشق و عاشقی‌اش از اون داغی و سوز و گداز در بیاد، یه راست بیفته تو همین قسمت لذتبخشش؟

همونطور ساکت نشستم رو مبل و زل زدم به گلهای قالی. اردلان اشاره کرد که بلند بشم و چای دم کنم. پا شدم، دیدم قوری چای ساز، از ظهر، هنوز چای داره. دگمه ی کتری رو زدم و آب جوش اومد. یه خرده چایی ریختم و روش آب جوش و برای آقا ناصر بردم. گفتم همین الان بخورید، اصلا داغ نیست، کاملا خوردنیه.

یه قلپ خورد و گفت: «دلت نیومد چایی دم کنی برای ما؟»

گفتم: «چرا؟ طعمش خوب نیست؟ تازه دمه که، نیم ساعت بیشتر نیست که خاموشش کردم.»

گفت: «نه، طعمش خوبه، اما مزه‌ی چایی به اینه که آدم لیوان داغ رو تو دست خودش بگیره و صبر کنه تا از داغی بیفته، بعد آروم آروم مزه مزه اش کنه و یه قند رو با چند تا جرعه‌ی داغ و ریز اول بخوره و دهنش حسابی شیرین بشه و بسوزه، بعد الباقی چایی که هم گرمه و هم دیگه خوردنی شده رو با یه قند دیگه یه ضرب بره بالا.»

گفتم: «چه فرق می‌کنه؟ این الان تو همون مرحله‌ی گرم بودن و خوردنی بودنشه. حالا چه کاریه بخوای صبر کنی تا اون داغی و سوز و گداز چایی کم بشه تا بتونی ازش لذت ببری، همین طوری برو بالا آقا ناصر و حالش رو ببر.»

آمریکا شیطن بزرگ یا فرشته؟

یک نفر در جواب یکی از روزنگارهایم نوشته بود چرا در نوشته‌های شما آمریکا همیشه یک فرشته است؟ برایش نوشتم از کدام جمله‌ی من به این نتیجه رسیدی که آمریکا یک فرشته است؟ گفت این که نوشتید رفتن امریکا از افغانستان باعث شد که طالبان دوباره قدرت بگیرد. گفتم مگر چیز غلطی نوشته‌ام؟ گفت: نه، اما مسئله این است که آمریکا دیگر منافعی از ماندن در افغانستان نداشت و به خاطر حرف روشنفکرهای افغانستان و ایران نبود که رفت، منفعت جدیدش در این بود که افغانستان را ترک کند تا طالبان قدرت بگیرد. گفتم خب، این موضوع چه ربطی به این دارد که من نوشته باشم امریکا فرشته‌ بود؟ گفت ننوشتید ولی هیچ جایی هم به این که امریکا شیطان بزرگ است اشاره نکردید. گفتم: خب از نظر من نیست. نه شیطان است و نه فرشته. بعد برای من مصاحبه‌ی عارف یعقوبی با جواد سلطانی را فرستاد بلکه به راه راست هدایت شوم. در آن مصاحبه جواد سلطانی می‌گوید: پرورش دهنده‌ی داعش و طالبان، امریکا بوده چون حلقه‌های نخستینشان مجرمهایی بوده‌اند که در امریکا به زندان افتادند و در کنار تحقیر در زندانهای مخوف امریکا، در اختیارشان قرآن و سجاده قرار دادند و بعد که اینها از زندان آزاد شدند راهی بجز این که خشونت طلب بشوند، نداشتند. خب اگر امریکا مسلمانان مجرم را دستگیر کند و نگذارد به قرآن و سجاده دسترسی داشته باشند هم که هزار تا داستان برایش درست می‌کنند، که حقوق بشر را رعایت نکرده و ال و بل! این تقصیر امریکاست که کتاب مسلمانان بخشهای زیادی دارد که آنها را به خشونت تشویق می‌کند؟

جواد سلطانی می‌گوید که طالبان و داعش سلاح مورد نیازشان برای ترور را از امریکا می گیرند. عارف یعقوبی می‌گوید خب بستر فرهنگی ما به گونه‌ای هست که یک قوم به کشتار قوم دیگر می‌پردازند، در فلان ناحیه فلان کشتار شد بدون هیچ سلاحی از امریکا یا دخالتش.  هر دوشان هم درست می‌گویند، فقط سلطانی سعی دارد برای تمام مصیبتهایی که به سر افغانستان آمده یک عامل بیرونی را مقصر قلمداد کند.

مافیای فروش اسلحه در دنیا یک پدر سوخته‌ای است که به هر کسی که پول داشته باشد؛ سلاح می‌فروشد. از آن طرف با جنگ افروزی، خود دولت امریکا را هم عملا تیغ می‌زند، همین دو هزار میلیارد دلاری که امریکا در افغانستان هزینه کرده بیشترش گیر همین شرکتهای تولید اسلحه آمده. اصلا به خاطر آزادی خرید و فروش سلاح در خود امریکا، اف بی آی برای کنترل جرایم با هزار مصیبت ریز و درشت دست به گریبان است.

چندین هزار هلیکوپتر دارد که مدام بر فراز شهرها چرخ می‌زنند و ناچار است نیرویی عجیب را به کار ببندد تا امنیت شهروندانش را تامین کند. می‌گوید ما معتقد به آزادی انسان هستیم نه مهار اسلحه، اصلا گیریم که دروغ می‌گوید و خودش آلت دست مافیای اسلحه است، خب که چی؟ به نظرتان حرف جواد سلطانی بهتر جواب می‌دهد که بر علیه شرکتهای کثیف سرمایه‌داری و مافیای اسلحه سخنرانی کنیم که از  جهالت ما جهان سومی‌ها سو استفاده نکنید و به تروریستها سلاح نفروشید؟

آنها هم گوش می‌دهند؟

گیریم مافیای آمریکایی، به داعش و طالبان اسلحه نفروشد، مافیای روس هم نخواهد فروخت؟ یا طبق نظر عارف یعقوبی بهتر است روی فرهنگ و آگاهی خودمان کار کنیم و نگذاریم با مذهب و قوم گرایی، انسانیتمان را به یغما برند؟

جواد سلطانی این تئوری را مطرح می‌کند که امریکا خودش به طالبان پول می‌دهد و طالبان قادر نیست با دزدی و غارت پول مورد نیاز برای خرید اسلحه را به دست بیاورد. این تئوری کاملا اشتباه است. طالبان دقیقا با همین غارتها ثروت هنگفتی به دست می‌آورد و حیاتش نیز به همین دزدی‌ها وابسته است. در مورد گنجینه‌ی طلای باختری، تلاش و شکنجه‌گری طالب را برای دزدیدنش دیدیم. همان طلایی که به لحاظ ارزش، دومین گنجینه‌ی طلای جهان است و در بار اول یورش طالبان با دادن ده‌ها کشته و فداکاری قهرمانان افغان از دسترس طالبان دور ماند و سالها برای افغانستان در آلمان نگهداری شد و چندی پیش به افغانستان پس داده شد و حالا قرار است به زودی به دست طالبان به یغما برود، همین گنجینه به راحتی می‌تواند خرید سلاح برای طالبان را تا صد سال آینده تامین کند. چیزهایی که طالبان از افغانستان به یغما برد، چهار تا کاسه بشقاب نبود که از خانه‌ها دزدیده باشد، ثروت تاریخی افغانستان بود که به دست طالب افتاد.

اصلا وقایع اخیر را بگذاریم کنار و کمی در تاریخ به عقب سفر کنیم، آیا وقتی مسلمانان عربستان با شیوه‌هایی نظیر همین طالبان به ایران حمله کردند و حداقل هفتصد هزار ایرانی را به طرزی فجیعانه قتل عام کردند و به زنان و دختران ایرانی تجاوز کردند، آمریکا به صورت دولتی مقتدر روی کره‌ی زمین وجود داشت یا جزیره‌ی دور افتاده‌ی ناشناخته‌ای مجزا از جهان آن زمان بود؟

فاطمه عابدینی، روانشناس فرهیخته در صفحه اینستاگرامش نوشته بود: از نظر روانی افرادی که ظرفیت روانی پایینی دارند، دنیا را به صورت دوپاره یا سیاه و سفید می بینند. همه ی ما در طول رشدمان یک دوره ای داریم که چیزها را این گونه می‌بینیم: یا سیاه یا سفید، یا تماما خوب یا تماما بد.

اما در طول رشد این دید اصلاح می‌شود و ما می‌توانیم دنیا را به صورت خاکستری ببینیم: مادر من همانطور که از من مراقبت می کند و به من عشق می‌دهد، گاهی با من خشونت به خرج می‌دهد و با رفتارش به من آسیب می زند. من او را به صورت یکپارچه درک می‌کنم، و مادر را به مادر خوب و مادر بد تقسیم نمی‌کنم.

او گفته کسانی که به این بلوغ فکری نمی‌رسند قابلیت این را دارند که عضو فرقه‌هایی چون طالبان شوند. در آنجا رهبر فرقه را می‌پرستند و هر کسی خارج از فرقه را تکفیر می‌کنند و با این فرایند، جنایت را به راحتی توجیه می‌کنند و با چسباندن خودشان به گروه خوب‌ها، به آرامش روانی می‌رسند.

چیزی که من می‌بینم این است که اغلب ما جهان سومی‌ها، به قدر طالبان هم که نابالغ نباشیم، اما به لحاظ فرهنگی به تمام این عوارض کم و بیش، مبتلا هستیم. اغلبمان به دلیل عدم رسیدن به بلوغ فکری همه چیز را سیاه و سفید می‌بینیم. اگر ارغوان اشترانی نگوید که امریکا شیطان بزرگ است، فالوئرش این طور برداشت می‌کند که دارد می‌گوید آمریکا یک فرشته‌ی بی چون و چراست، حال آن که به نظر من امریکا و تمام بساط رنگارنگی که در جهان هستی گسترده است نه سیاه مطلق است و نه سفید خالص. من همان قدر از که از خشونت امریکایی که سرخپوستها را قتل عام می‌کند بیزارم، آمریکای خشنی که با قاطعیت وارد جنگ جهانی می‌شود و پرونده‌ی جنگ را مختومه می‌کند دوست دارم. من همانقدر که دلم برای سیاه پوستانی که سالها در امریکا مورد تبعیض و خشونت قرار گرفتند می‌سوزد، این سیر تحول امریکا و آزادی بیان کنونی‌اش را ستایش می‌کنم. حتی وقتی که ویدئوی آن دختر که مردانی که در حین فرار از هواپیما سقوط کرده بودند را سرزنش می‌کرد، به خاطر گسترش روحیه‌ی مبارزه طلبی‌، پست می‌کردم، جانب دیگر ذهنم بر استیصالی که آن مردها را از منطق و انتخاب درست تهی کرده بود، دل می‌سوزاند.

چیزی که من می‌بینم این است که اغلب ما خاورمیانه‌ها همانهایی هستیم که استاد جامعه شناسی هم باشیم، مدام توی حرف هم می‌پریم. حرفهای همدیگر را تا انتها نمی‌شنویم و حتی وقتی منتظریم تا حرف طرف تمام شود می‌خواهیم زمانی پیدا کنیم که حرف خودمان را بزنیم. همیشه دنبال این هستیم که از قبول اشتباهاتمان سر باز زنیم و گناه خود را به گردن دیگری بیندازیم. ما فرزندان خلف همان پدر و مادرهایی هستیم که وقتی بچه‌شان در اثر بی دقتی پایش را به میز می‌کوبد، میز بی‌جان را می‌زنند! بسیاری از ما همان بچه‌های نابالغ و بهانه‌گیری هستیم که به میکروب انواع تفکرات سخیف مبتلا‌ایم و اگر بزرگتری پیدا شود و بخواهد به ما پنی‌سیلین تزریق کند، چنان چغر و بد بدن، دست و پا می‌زنیم و شلنگ تخته می‌اندازیم که ممکن است به حال خودمان رها شویم تا عفونت تمام بدنمان را بگیرد و آنگاه وقتی که خوب به خودمان آسیب زدیم و کلیه و کبدمان را از دست دادیم، تازه شاید از فرط بی حالی نتوانیم مقابل آنتی بیوتیک مقاومت کنیم و آن را بپذیریم که قطعا هم جواب دادن آنتی بیوتیک سخت‌تر است و هم در این بازی سرتق‌گیری خیلی از چیزهایمان را باخته‌ایم.

اگر چه من می‌دانم انگلیس در کودتای بیست و هشت مرداد دست داشت و بی بی سی با پروپاگاندای خود خیلی از چیزهایی را که نباید، به ذهن پدران من تحمیل کرد، اما گناه اصلی ویرانی کشور من، ویرانی افغانستان به عهده‌ی خود ماست. ما کم کتاب می‌خوانیم. کم تلاش می‌کنیم. لقمه‌ی حاضر آماده می‌خواهیم. متون طولانی را نمی‌خوانیم و منتظر معجزه و ظهور منجی هستیم. منجی هم که پیدا شود، با آنکه ضرب المثل داریم که هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد لب به اعتراض می‌گشاییم که فلان سود از فلان جا عاید منجی شده که به کمک ما آمده و باز ناراضی هستیم و چشم دیدن سود بردن و کمک کردنش را نداریم و شلنگ تخته می‌اندازیم و نمی‌گذاریم کارش را درست تمام کند. از داخل هم که کسانی پیدا شوند و جانشان را کف دستشان بگیرند تا منجی ما شوند، حمایتشان نمی‌کنیم و به ایشان نمی‌پیوندیم. هر اپوزیسیونی آن دیگری را می‌کوبد و به خیانت متهم می‌کند و در بهترین حالتِ ممکن، که پشت آن یکی صفحه نگذارد، خودش را برتر می‌داند. با نظر به گفته‌های #مرمر_مشفقی ظاهرا هر جای دنیا هم که برویم تا مشکلات سیاسی‌مان را پشت سر گذاشته باشیم، باز، همین عادتها و فرهنگها در تعاملات اجتماعی، کار دستمان می‌دهد. ما چه در کار کردنمان در شرکت، چه در تحلیل‌های سیاسی‌مان همانهایی هستیم که همیشه دنبال اینیم که مالاندن ماشین به در و دیوار را به گردن کس دیگر بیندازیم، حال آنکه حتی اگر کسی اعصاب ما را خرد کرده باشد باید بفهمیم که راننده‌ی آن ماشین لعنتی خود ما بوده‌ایم.

نمی‌دانم چه خواهد شد اما، شاید این نگاه من، پس از تکثیر بین تک تک شماها راه به جایی ببرد، چرا که سیمون دوبوار می‌گوید: اگر درد را بشناسیم، نیم راه درمان را طی کرده‌ایم.

نقد و واکاوی پنجگانه‌ی شیگانهوس،  پگوتاس، پریاموس، تولیباس و مرگاس اثر بهاره نوربخش

هشدار: این متن تا حدودی داستان را لو می‌دهد.

شیگانهوس نوه‌ی خلف شیطان است، از این رو علی رغم هیاتی انسانی و بس زیبا، روح و افکاری تاریک و شیطانی دارد و قسم خورده است که تمام نوع بشر را به بردگی و اسارت بکشاند. او بر تمام عالم هستی مسلط شده و قوانین ظالمانه‌ای برای زیست تمامی ابنای بشر وضع کرده است. او زندانی ساخته به نام #ابدگاه_گالونتوس که هر کس به محض مخالفت، توسط ابرهای سیاهی دستگیر می‌شود و به ابدگاه منتقل میگردد. زندگی در ابدگاه گالونتوس از مرگ بدتر است. آنجا پیوسته شکنجه جاری است و حتی مرگ هم به عنوان عنصری رهایی بخش به ابدگاه گالونتوس راه ندارد.

از این سو، مردم در شهرها با انواع قوانین عجیب به بدبختی و رنج محکومند، مثلا در شهری فقط باید داخل صدفهایی زندگی کنند که دایم در حال ترشح ماده‌ای لزج و اشمئزاز آورند و مردم تحت یک بیگاری تمام نشدنی، هر روز باید این مادده‌ی لزج را پاک کنند تا با این ماده‌ی بدبو و سمی خفه نشوند و بتوانند زنده بمانند.

تنها زمین زراعی برای مردم، یک زمین کوچک اشتراکی است و تمام مردم به نوبت روی آن کار می‌کنند و از کمبود غذا و مایحتاج مورد نیاز زندگی در رنج دائم و گرسنگی هستند. در کنار اینها نمایان شدن شدن گیسوی پریشان زنان هم خاطر شیگانهوس را می‌آزارد و سبب انتقال به ابدگاه گالونتوس می‌شود. مردم در هنگام دستگیری مخالفان، فقط جمع می‌شوند و بر و بر، بی آنکه کاری انجام دهند، نگاه می‌کنند!

در شهر دیگری تمام زنها فقط باید بچه بزایند و با جادو مدام حامله هستند و مردها با جادو فقط در حال شلاق زدن زنها هستند. زنها مدام در حال زایمان و بچه بزرگ کردن و حاملگی هستند و بچه‌هاشان در حال بیکاری و کشاورزی و کارهای سخت دور از مادرها.

شهرهای دیگر قوانین و طرح‌های شیطانی دیگری دارند که هر کدام در نوع خود قابل توجه است و اگر می‌خواهید به تمام رمز و رازهای خلاقانه‌ی این داستان پی ببرید، راهی بجز خواندن تمام کتابها به صورت کامل نخواهید داشت.

و اما یک نقطه‌ی امیدبخش در این همه سیاهی وجود دارد: «پگوتاس» پسرنوجوانی است که شیگانهوس علی رغم تمام قدرتش قادر به ربودن او و انتقالش به ابدگاه گالونتوس نیست، پس محتمل است او بتواند ناجی مردم جهان شود.

ریباتانیاس یک مرشد راهنماست که قرار است در این مهم یاریگر و راهنمای پگوتاس باشد.

داستان شکست ناپذیر بودن پگوتاس، بسیار جالب و عمیق است، او بچه‌ی یک زندانی سیاسی بوده که در زندان دنیا آمده و به دلیل بی گناه بودن از گالونتوس رانده شده و ابلیس دیگر قادر نیست او را به ابدگاه بازگرداند، اما برای قهرمان شدن ابتدا باید بر ترس خود غلبه کند.

این قسمت، خود می‌تواند نمادگرایی جالبی در جهان واقعی داشته باشد. پگوتاس نماد زندانیانی سیاسی است که به گونه‌ای از زندان حاکمان خونخوار رهایی پیدا کرده‌اند. اغلب آنها به محض غلبه بر ترسشان به مبارزینی ابدی و شکست ناپذیر مقابل استبداد بدل می‌شوند. بهاره یک جمله‌ی جالب از زبان ریباتانیاس عنوان می‌کند: «شیگانهوس از ترس مردم، قدرت می‌گیرد.» و این جمله رهنمون اصلی تمام مبارزات بشری علیه ظلم باید باشد.

ریباتانیاس حرفهای حکیمانه‌ی دیگری هم در مورد مذاهب و خدایان جعلی خلق شده به دست بشر می‌زند. او می‌گوید این خدایان قدرت و معجزات خود را از تعداد افرادی که به آنها اعتقاد دارند کسب می‌کنند. بنابراین هر چه خدایان جعلی، طرفداران و پیروان کمتری داشته باشند، قدرتشان کمتر و کمتر شده و منزوی می‌شوند و همان خدای رئوف و رحیمی که خالق انسان است، قدرت پیدا می‌کند.

قسمت جالب دیگری در کتاب هست که پگوتاس برای حل معمایی باید به عالم الوهیت برود و روحی را پیدا کند، در آنجا با فرشته‌ای برخورد می‌کند که اصلا از اوضاع زمین خبر ندارد و نمی‌داند شیگانهوس کیست. این خرده روایت، این معنا را به ذهن متبادر می‌کند که بشر خلق شده و به حال خود رها شده و اگر عالم بالایی هم باشد، آنها کار و بار خود را دارند و حتی اخبار زمین را دنبال نمی‌کنند چه رسد که بخواهند کمکی برای بهبود حال ساکنان زمین داشته باشند.

یکی از بخشهای جالب داستان این است که در ابتدای امر، ریباتانیاس دوست و همراه شیگانهوس بوده است ولی به تدریج وقتی ظلم و خودکامگی او را می‌بیند مسیرش را از او جدا می‌کند. این بخش یکی از پیامهای کلیدی داستان است. در سقوط تمام دیکتاتوری‌های تاریخ، همراه شدن همراهان قدیمی دیکتاتور با مردم ستم دیده، ضربه‌ی اساسی را بر پیکره‌ی دیکتاتوری وارد می‌کند، چون آنها از ضعفها و رازهای دیکتاتوری که در ظاهر شکست ناپذیر به نظر می‌رسد آگاه بوده‌اند و نیز برای تطهیر گذشته‌ی ننگینشان از بذل جان هم دریغ ندارند.

به نظر میرسد بهاره نوربخش به واسطه‌ی زیست در جغرافیایی که با انواع دیکتاتوری‌های مذهبی نظیر طالبان و داعش و القاعده احاطه شده است، در لایه‌های ناخودآگاه ذهنش به این اندیشیده که چه می‌شود اگر چنین اندیشه‌هایی تمام زمین را به تسخیر خود در بیاورد؟ حتی ترکیب ایده‌های کمونیستی شمالی با دیکتاتوری مذهبی، در همان زمین زراعی اشتراکی نمود پیدا می‌کند، چیزی شبیه ایده‌های مجاهدین خلق. البته از حق نگذریم با تمام تلاشی که بهاره کرده، باز هم شیگانهوس چند پله از همتایان اشغالگر زمینی خود با انصاف‌تر است، او ملکه فروتیبا را به دلیل نپذیرفتن پیشنهاد ازدواجش، در ابدگاه گالانتوس زندانی کرده و به نکاح اجباری وادار نکرده یا نکشته است. تغییر اقلیم زمین و تبدیل دریا به کویر و تبدیل کویر به جنگل از صفات بارز اوست! بیگاری تمام نشدنی پاک کردن صدف‌ها می‌تواند نمود وضعیت و معیشت ناجور اقتصادی مردمانی باشد که در چنین جوامعی زندگی می‌کنند و هر روز از صبح تا شب فقط کار می‌کنند تا زنده بمانند.

اما راه مبارزه با شیگانهوس مسیری عجیب و جذاب است که قسمتهایی از آن نیز با تعابیر فلسفی و تاریخی، قابل واکاوی است. آنها در مسیر مبارزه، متوجه می‌شوند باید برای شکست دادن شیگانهوس گوهری را از کمربند کرایسوش پادشاه بزرگ مشرق زمین به دست بیاورند تا مزوتیکا آزاد شود و به جنگ با شیگانهوس برخیزد. مقبره‌ی پادشاه مشرق زمین زیر کوهی است و ابرهای سیاه شیگانهوس نزدیک شدن به کوه را برای ابنا بشر محال می‌کنند. تمام اینها کوروش کبیر را تداعی می‌کند. شاید آن گوهر ناب همان راستگویی و وحدت در زیر سایه‌ی پدر مهربان خاورمیانه باشد که از دست رفته است.

در کنار این تخیل ناب و فلسفی، بهاره طنز پنهان و شیرین و بازی‌های فراوانی با اسطوره‌های یونان هم در کتاب دارد، مثلا وقتی می‌خواهند کوه را بکنند مجبور می‌شوند سراغ پرسفونه بروند تا روحی را از جهان زیرین به آنها قرض دهد و آتنا روح سیزیف را به دلیل قوی بودن و سر و کار داشتن با سنگ پیشنهاد می‌دهد و پرسفونه به عنوان رشوه برای همکاری، دیدن معشوقش را طلب می‌کند!

کلا اشتباه رفتن راه‌ها، پیچیده بودن و مسیرهایی کم و بیش تکراری، به ما این پیام را می‌دهد که در صورتی که شیگانهوس زمین را تسخیر کند، غلبه بر او و به زیر کشیدنش بسیار دشوار است.

از طرف دیگر در انتهای کتاب می‌بینیم که همبازی کودکی شیگانهوس دلش برای او می‌سوزد و نمی‌گذارد شیگانهوس بمیرد، به این ترتیب اگر چه جهان از دست شیگانهوس رها می‌شود و شیگانهوس سرگردان، چیزی به یاد نمی‌آورد اما درست به شیوه‌ی داستانهای هالیوودی، مخاطب می‌داند، این شیگانهوس ملعون، دیر یا زود جان دوباره پیدا می‌کند و سلطنت و ظلم خود را به گونه‌ای دیگر یا در جایی دیگر از سر خواهد گرفت. این درست همان چیزی است که به عینه داریم در مورد دیکتاتورهای مذهبی که تلقی‌ای خشونت بار و شیطانی از مذهب دارند، می‌بینیم. امریکا بعد از بیست سال، افغانستان را ترک کرد و بلافاصله سر و کله‌ی طالبان و جنایات ریز و درشتش پیدا شد یا بسیاری از سران داعش و القاعده، مجرمانی در امریکا بودند که پس از پایان یافتن دوره‌ی محکومیتشان از امریکا اخراج شدند و گروه‌های تروریستی را تشکیل دادند. این قسمت این پیام را به مخاطب می‌دهد که دل سوزاندن برای افرادی که خلق و خوی شیطانی گرفتار شده‌اند و آزاد و رها کردنشان چه فجایعی را به دنبال خواهد داشت.

من با خواندن این کتاب، سرشار از حسرت شدم، حسرت از بابت این که صنعت ترجمه در کشور ما تا بدین حد عقیم است و بسیاری از نوشته‌های خوب از پیشرفت و رسیدن به گوش جهانیان باز می‌ماند. داستانهای بهاره علاوه بر این که تخیلی هالیوودی ولی ناب و منحصر به خودش، را داراست که می‌تواند برای ساختن فیلمها و سریالها مورد استفاده قرار بگیرد، پیام مهمی دارد که ممکن است بتواند دولتهای غربی را به علاج واقعه قبل از وقوع دعوت کند.

برای بهاره‌ی عزیزم، آرزوی دیده شدن هر چه بیشتر آثارش را دارم.

داستان صمدآقا و پیوند این خاطره با مردان قرن هجدهمی

تو فامیل دورمان یک صمد نامی بود که پدرم خیلی دلش برایش می‌سوخت. صمد آقا از کار بیکار شده بود و وضع زندگی بدی داشت. یک روز بابا رفت خِر یکی از دوستهایش که مغازه فروش لوازم التحریر داشت را گرفت و با خواهش و التماس، صمد آقا را به عنوان شاگرد مغازه به او قالب کرد. به دوستش گفت که نصف حقوق صمد را هم خودش می‌دهد.

یکی دو روز اول، آقای صادقی، دوست بابا خیلی محجوب می‌آمد و می‌گفت: «این بنده خدا به درد این کار نمی‌خوره.» بابا می‌گفت: «یادش بده، شما که سالهای سال معلم بودید و صبر و حوصله‌تون زبانزد خاص و عامه.»

بعد ده روز، آقای صادقی آمد به داد و بیداد که: «این تو و این صمد، یه بار دیگه این رو بفرستی دم مغازه‌ی من، ازت شکایت می‌کنم.»

ماجرا از این قرار بود که در این ده روز، وقتی آقای صادقی مغازه را ترک می‌کرده و باز به مغازه بر می‌گشته، می‌دیده صمد آقا حتی یک پاپاسی هم نفروخته. پیش خودش فکر می‌کرده که لابد مشتری نبوده اما بالاخره یک مشتری، او را در خیابان می‌بیند و می‌گوید هر چه از صمد آقا می‌خواهیم می‌گوید نداریم.

آقای صادقی می‌رود مغازه و از صمد آقا دلیل کارش را می‌پرسد. صمد می‌گوید قیمت اجناس به یادش نمی‌ماند و می‌ترسیده چیزی را ارزان بفروشد. آقای صادقی می‌گوید این که کاری نداره عزیز جان، قیمت چیزهایی که نمی‌دانی را از من بپرس و یادداشت کن.

روزهای بعد هر بار که آقای صادقی به مغازه می‌آید، می‌بیند که انبوهی از آدم ایستاده و صمد، فس و فس دارد از لیست بلند بالایش دنبال قیمت می‌گردد. اعصاب همه خط خطی شده و کم مانده تو مغازه بین مشتری‌ها، بزن بزن راه بیفتد. آقای صادقی خیلی سریع مشتری‌ها را راه می‌اندازد و بعد به صمد آقا می‌گوید، عزیز جان، یک برگ برچسب بردار و در ساعات خلوت بودن مغازه، روی اجناس برچسب بزن تا مشتری‌ها را معطل نکنی.

فردا عصر که به مغازه می‌آید، می‌بیند صمد همه جا برچسب زده، روی تک تک پاک‌کن‌ها، تک تک مدادها، کلیپس‌های کاغذ، خودکارها، پوشه‌ها، خظ کش‌ها و خلاصه هر چیزی که حتی فکرش را هم نمی‌توانید بکنید!

همان موقع دست صمد را می‌گیرد و یک راست می‌آید دم خانه‌ی ما به داد و بیداد.

بابا صمد را فرستاد که باغچه را آب بدهد و آقای صادقی را به زبان گرفت و عذرخواهی کرد و گفت صمد نادان و خنگ است و قصد بدی ندارد.

آقای صادقی می‌گفت: «هوشنگ، از من به تو نصیحت، این صمد رو ازخودت دور کن. اون اتفاقا خیلی هم پدرسوخته است و اصلا خنگ نیست و خودش را به نفهمی می‌زنه تا پول مفت و بی زحمت در بیاره.»

یک همسایه هم داشتیم به نام آقای ذکاوتی که آن روز تصادفا خانه‌ی ما بود و از ماجرا باخبر شد. او گفت: «کاش این آدم از روی پدرسوختگی و تنبلی این کارها را می‌کرد، من که می‌گویم یک بی شرف از خود راضی است که عامدانه لج می‌کند تا به صاحب کارش ضربه بزند، چون پر از عقده‌ی حقارت است. چنین آدمهایی خطرناکند آقای دکتر. به نظر من که هر چه سریعتر با این آدم قطع رابطه کن.»

بابا قبول نکرد و این بار صمد را با خودش به مرغداری ارتش برد. صمد آشپزی و نظافت هم بلد بود و بابا صمد را کرد مسئول آشپزخانه. یک روز بابا مرغداری نبوده که یکی از مقامهای لشکری زنگ می‌زند و صمد گوشی را بر می‌دارد و طرف به صمد می‌گوید به دکتر بگو از اون مرغهای خوشمزه یک زرشک پلو بذاره که من و فلانی ناهار می‌یایم اونجا.

بابا که می‌رسد سرلشکر فلانی و بهمانی سر میز منتظر بودند و بابا توی دلش می‌گوید این صمد زبان نفهم سم توی غذا نریخته باشد خیلی شانس آورده‌ایم. صمد غذا را می‌آورد و اتفاقا زرشک پلوی خیلی خوشمزه‌ای پخته بوده و هیچ کس هم مریض نمی‌شود. بعد از رفتن مهمانها، بابا از صمد می‌پرسد: مرغها را از کجا آورده بودی؟

صمد می‌گوید خودم رفتم از سوله برداشتم و سر بریدم. شما که پول نگذاشته بودید چیزی بخرم. مجبور بودم. بابا می‌گوید آفرین که به فکرت رسید چنین کاری کنی ولی باید سراغ سوله‌ی مرغهای 50 روزه می‌رفتی نه 30 روزه. اون بیچاره‌ها که گوشتی ندارند. از مرغهای 50 روزه یکی هم برمی‌داشتی بس بود، نیاز نبود 5 تا مرغ برای 4 نفر آدم سر ببری.

فردای آن روز بابا به مرغداری می‌آید و می‌بیند حمام خون به راه افتاده و کارگرها به بابا می‌گویند صمد آقا همین طور مرغ پشت مرغ از سوله‌ی مرغهای 51 روزه بر می‌دارد و سر می‌برد. بابا که سر می‌رسد  می‌بیند 40 مرغ را سر بریده. صمد می‌گوید می‌خواستم به اندازه‌ی کافی مرغ مناسب برای وقتی که سرلشکر میرفخرایی یا کس دیگری زنگ می‌زند و خودش را دعوت می‌کند کنار بگذارم.

بابا پول مرغها را حساب می‌کند و تمام مرغهای سر بریده شده را بین کارگرها تقسیم می‌کند و این بار  صمد را به خانه می‌آورد تا وبال گردن مادرم کند و به مادرم می‌گوید حساسیت کارهای خانه کمتر است و محال است صمد بتواند گندهایی به این بزرگی بالا بیاورد، اما بشنوید از ماجراهای صمد و مادرم:

یک روز صمد زیادی توی غذا آب ‌ریخت و روز بعد که مادرم به او تذکر داد آنقدر کم آب ریخت که غذا جزغاله ‌شد، مادرم گفت، عیبی ندارد، غذا پختن کار خودم است، فقط کارهای شست و شو را به او می‌دهم.

از ویژگی‌های بارز صمد این بود که قوطی‌ها را اشتباهی پر می‌کرد. وایتکس را می‌ریخت تو قوطی مایع ظرفشویی، مایع ظرفشویی را می‌ریخت تو قوطی مایع دستشویی، نمکدان را با شکر پر می‌کرد و شکردان را با نمک و مادرم با صبوری هر چه تمام برایش توضیح می‌داد تا این که پودر دستی را ریخت توی لباسشویی و کف تمام آشپزخانه را برداشت و حسابی کفر مادرم بالا آمد و باهاش دعوا گرفت که مگه تو سواد نداری که هی خودت رو می‌زنی به حماقت و چیزها را اشتباهی مصرف می‌کنی؟

صمد آقا بعد از آن روز دیگر نه به ماشین لباسشویی دست زد و نه قوطی‌ها را پر کرد و با خنده می‌گفت خودت پر کن خانوم دکتر، من ممکنه اشتباه کنم.

دیگر رفتارهای صمد جوری روی اعصاب و روان مادرم بود که هر شب بساط دعوا و مرافعه به راه بود، اما بابا دلش نمی‌آمد صمد را دست به سر کند و به مادرم می‌گفت: «من فقط می‌خوام احساس کنه در قبال پولی که داره می‌گیره، کار می‌کنه، اصلا فکر کن نیست. هیچ کاری بهش نده، اگر واقعا برای کار خانه کمک لازم داری، بگم زری خانم هم هفته‌ای چند بار بیاد.»

مادرم گفت: «نه تو رو خدا. قربون دستت. همین کم مونده که زری خانوم هم چهار بار صمد رو ببینه و بشه یه نکبتی لنگه‌ی صمد. لازم نکرده، خودم کارهام رو انجام می‌دم تا شر این کنده بشه.»

پدرم گفت: «بذار صمد همین طوری برای خودش بپلکه. به چشم یک عقب مانده‌ی ذهنی، به چشم یک بچه که فقط دست و پا دراز کرده بهش نگاه کن.»

چند روزی به همین منوال گذشت تا این که یک روز همین که صمد آمد سر کار، از بیمارستان زنگ زدند و گفتند یک بیمار تصادفی آوردند که فقط شماره‌ی ما در جیبش است و مامان من را گذاشت پیش خانم ذکاوتی و تو سر زنان از خانه بیرون رفت که ببیند این کسی که تصادف کرده چه نسبتی با ما دارد.

عصر، مامان آمد دنبالم که با هم به خانه برویم. آن کسی که تصادف کرده بود یکی از کارگرهای مرغداری بابا بود و نجات هم پیدا کرده بود. همین که به خانه آمدیم، به نظرمان آمد که یک اتفاق مشکوکی افتاده. صمد در خانه نبود و در بالکن باز بود و گربه‌ای که من به او در حیاط غذا می‌دادم روی مبل پذیرایی لم داده بود و داشت ناخن‌هایش را لیس می‌زد. رو مبلی‌ها هم هیچ کدام سر جایشان نبود.

ماجرا از این قرار بود که صمد توی لیستی که مامان برای خودش تنظیم می‌کرد، دیده بود که برای امروز نوشته: «شستن ملافه‌ها» او هم رفته بود و هر چه ملافه توی خانه بود، از ملافه‌ی لحاف تشکهای مهمان گرفته تا ملافه‌ی تختهای خودمان و رو مبلی‌ها را جمع کرده بود و ریخته بود توی استخر و یک کارتن پودر هم خالی کرده بود توی استخر و با ملافه‌ها توی استخر خر غلت می‌زد.

بعد از آن پوست بابا رسما کنده شد تا آب استخر را خالی کرد چون سیستم فاضلاب استخر ذخیره می‌شد تا برای آبیاری باغچه‌ها استفاده شود تا اتلاف آب نداشته باشیم و از آنجایی که توی استخر مواد شوینده ریخته بود، باید آب استخر با سطل خالی می‌شد تا گیاهان آسیب نبینند. رزهای هفت رنگی که بابا با هزار بدبختی تخمشان را از هلند سفارش داده بود و در حاشیه‌ی باغچه بودند به خاطر آب آلوده ای که از استخر پایشان سرریز شده بود، خشک شد، من و زنبق و مامان تا چند ماه، هر هفته مشغول دوختن ملحفه‌های لحافهای مهمان بودیم که اصلا استفاده نشده بودند و شستنشان غیر ضروری بود. چند تا لحاف پنبه‌ای هم که همان طوری انداخته بود توی آب، همان طور درسته، دور ریخته شد.

بعد از این ماجرا، بابا قبول کرد که از کنار این صمد، آدم در نمی‌آید و بهتر است بی خیال کمک کردن یا اصلاح صمد شود و البته ما هیچ وقت اطمینان پیدا نکردیم که صمد آقا خنگ بود و از روی نفهمی این کارها را می‌کرد یا پدر سوخته بود و برای این که تنبلی کند خودش را به نفهمی زده بود یا به قول آقای ذکاوتی بی شرفی بود که با تظاهر به نادانی، می‌خواست به کسی که از او عقده دارد، آسیب بزند!

حالا چرا یاد صمد آقا افتادم؟

چند روز پیش ویدئوی دختر افغان را گذاشته بودم که به مردها می‌گوید به جای فرار کردن و سقوط از هواپیما و مفت باختن جانتان، می‌ماندید و از کشور دفاع می‌کردید تا زنان و دختران هموطنتان مورد تجاوز طالبان قرار نگیرند و چند نفر آمده بودند و زیر آن پست نوشته بودند: «مگر شما فمنیستها نبودید که می‌گفتید ما زنها ناموس شما مردها نیستیم حالا چی شده که موقع جنگ ترجیح می‌دهید ما بمانیم تا به شما تجاوز نشود؟ ما ترجیح می‌دهیم فرار کنیم.»

وقتی جامعه شناسان قتلهای ناموسی را مورد واکاوی قرار دادند، به این نتیجه رسیدند که گره خوردن هویت زن با آبروی مرد و همان ناموس سبب بیشتر این قتلهاست. پدر یا برادر یا شوهری که از نظرش زنی از خانواده‌اش خودخواسته یا ناخواسته مورد تتمع جنسی خارج از ازدواج قرار گرفته، از آن رو که احساس می‌کند آبروی خودش خدشه‌دار شده است، به عمل وحشیانه‌ی کشتن زن، مبادرت می‌ورزد تا لکه‌ی ننگ را به خیال خودش از دامانش پاک کند. اگر فمنیستها و جامعه شناسان پس از چنین رویدادهایی گفتند باید به مردها آموزش داده شود که زنها ناموس ایشان نیستند، آیا این به این معنی است که آقایان عزیز کلاه قوادی به سر بگذارید و زن و دختر و خواهرتان را برای طالبان به حراج بگذارید؟ یا اگر افرادی با مذهب متفاوتی که تمتع جنسی از مردان را هم مجاز می‌دانند، به خاکتان یورش بردند، خودتان هم لنگ و پاچه را مقابلشان بدهید بالا چون غیرت داشتن برای مقابله با متهاجمان مذموم است؟

اصلا مگر باید مظلوم، ناموس ما باشد و با هتک حرمت به جانب کرامت انسانی او، آبروی ما مخدوش شود تا در مقام یک انسان به مقابله با ظلم برخیزیم؟ اصلا مگر جنایات طالبان به هتک حرمتهای ناموسی زنان خلاصه شده است؟ مگر محمد خاشه، کمدین مظلوم را به طرزی وحشیانه نکشتند؟ مگر منابع تاریخی و ثروت نسلهای آینده‌ی افغانستان را غارت نکردند و هزاران مرد را به بهانه‌های واهی کوتاه بودن ریش یا شرب خمر یا چه و چه قتل عام نکردند؟

واقعیت این است که اگرچه نمی‌دانم کدام تحلیل در مورد صمد آقای بینوا به واقعیت نزدیک‌تر است ولی هر چه با خودم کلنجار می‌روم که خوش بین باشم و افاضات آن دوستان را به ناآگاهی و کج فهمی‌شان از فمنیسم نسبت دهم، اما باز یک چیزی ته ذهنم می‌گوید تحلیل آقای ذکاوتی در موردشان مقرون به واقع‌تر است. به هر حال قضاوت را به عهده‌ی شما می‌گذارم.

پی نوشت: نام شخصیتها در این داستان تخیلی است و هر گونه شباهتی با اشخاص حقیقی، کاملا تصادفی است.

فیلم جان و گودال John And The Hole 2021

توجه: این متن داستان فیلم را لو می‌دهد اما در عین حال پیامی بسیار مهم دارد و به تفسیر فلسفی فیلم می‌پردازد.

فیلم سینمایی جان و گودال داستان پسر نوجوان سیزده ساله‌ای است که به یکباره تصمیم می‌گیرد پدر و مادر و خواهرش را بیهوش کند و در گودال بسیار عمیقی که میان جنگل در نزدیک خانه پیدا کرده، رها کند.

در ابتدای امر، لایه‌ی اول داستان ذهن مرا درگیر کرد. چرا این پسر چنین کاری را می‌کند؟ آیا او یک قاتل بالفطره است؟ در تمام طول فیلم هیچ جواب قانع کننده‌ای به چرایی امر توسط پسرک داده نمی‌شود. حتی در یک سکانس مخاطب فکر می‌کند جان  قصد دارد دوستش را در استخر خفه کند و بعد می‌بیند چنین اتفاقی نمی‌افتد و این یک بازی بین دو پسر بچه است چون فکر می‌کنند در لحظه‌ی نزدیکی مرگ، مریم باکره را خواهند دید. یعنی حتی اعتقادات مذهبی هم در جان ریشه‌ای عمیق دارد و قاتل بالفطره هم نیست.

وقتی دیدم در لایه‌ی اول پاسخ چندانی به سوالات رایجی که یک چنین فیلمی در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند داده نمی‌شود، لایه‌ی دوم و معنای عمیق فیلم، رخ نشان داد:

جان، پسر نابالغی است که بر اساس یک شانس یا اتفاق، کنترل خانواده‌اش را به دست می‌گیرد. جان، نماد دیکتاتورهای نابالغ است که با دخالت کشورهای دیگر یا جریانات قدرت رایج در حکومتها، اختیار جان و مال ملت را در دست می‌گیرند. دیگر چرایی کارهای جان، تنها یک جواب دارد: چون او نابالغ است و برای این مسند مناسب نیست.

در فیلم می‌بینیم که ابتدا به آنها رسیدگی می‌کند، برایشان تشک و آب و غذا پایین می‌فرستد اما به یکباره مشغول عیش و نوش خود می‌شود و آنها را فراموش می‌کند. او مدت زیادی پدر و مادر و خواهرش را گرسنه می‌گذارد و درست در زمانی که آنها یقین پیدا کرده‌اند که جان، قصد دارد آنها را با گرسنگی مفرط و زجر بسیار بکشد، برایشان ریزوتوی خوشمزه‌ای می‌پزد و در بسته‌بندی‌ای تمیز با چنگال و بشقاب به داخل گودال می‌فرستد. دریغ کردن مایحتاج طبیعی مورد نیاز برای حیات و بعد صدور اجازه‌ی استفاده!

از سوی دیگر پدر و مادر و خواهر که در گودال گرفتار شده‌اند از آنجایی که فکر می‌کنند سرانجام با گفتگو می‌توانند جان را وادار کنند که دست از اعمال مجرمانه و ظالمانه‌ی خود بردارد و برایشان نردبان بفرستد یا بالاخره عاملی خارجی از نبودن آنها باخبر می‌شود و پلیس را خبر می‌کند در مدفوع  و کثافت خود دست و پا می‌زنند و برای فرار از گودال کاری اساسی انجام نمی‌دهند، حال آنکه جان به راحتی عامل‌های خارجی را با دروغهای ریز و درشت فریب می‌دهد و دست به سر می‌کند. تنها سکانسی که از تلاش آنها برای نجات خود روایتگر است، روی دوش هم سوار شدن است. مادر روی دوش پدر نشسته و دختر روی شانه‌ی مادر ایستاده است و اگر حدود نیم متر بپرد، دستش به لبه‌ی گودال می‌رسد، اما از افتادن و آسیب دیدن می‌ترسد و به طغیان مقابل خواسته‌ی جان که ماندن آنها در گودال لجن و کثافت است تن می‌دهند.

از سوی دیگر می‌بینیم جان مقدار زیادی از پولهای پدرش را به دوستش هدیه می‌دهد، در حالیکه دوستش حتی نیازی به این هدیه ندارد. او آنقدر نابالغ و ناآگاه است که فقط به تایید عاطفی دوستش نیاز دارد و متوجه نیست این منابع مالی که هبه می‌کند، سرمایه‌ی آینده‌ی خود و خانواده‌اش برای زندگی است.

دیالوگهای بین پدر و مادر و خواهر در گودال هم متضمن همین تفسیر است. پدر از مادر می‌پرسد هیچ ایده ای نداری که جان از چه چیزی ناراحت شده که این کار را می کند؟ مادر می‌گوید هیچ اتفاق بدی بین او و جان رخ نداده فقط چند روز پیش جان از او پرسیده فرق یک کودک با بزرگسال چیست؟ و مادر پاسخ داده، فرد بالغ نسبت به خودش و افراد دیگر مسئول است و جان گفته دوست ندارد بزرگ شود و مادر گفته که همه‌ی انسانها موظفند از این مرحله عبور کنند.

این فیلم به ما نشان می دهد که انداختن مسئولیت اداره‌ی یک جامعه بر دوش کسی که خود را برای چنین تصمیم گیریهای بزرگی آماده نمی‌بیند ممکن است چه فجایع عمیقی را رقم بزند.

از سوی دیگر چند سکانس کوتاه از مادری داریم که دارد دختر دوازده ساله‌اش را با مقدار زیادی پول رها می‌کند و به نقطه‌ای نامعلوم می‌گریزد. دختر هر کاری می‌کند تا از قبول مسئولیت سر باز بزند. به مادرش می گوید من تمام پولها را هدر می دهم. من دوازده سال بیشتر ندارم... من می خواهم با تو بیایم و برایت کار کنم، خلاصه به هر دری می زند و مادر نمی پذیرد.

این سکانس که ظاهرا با وقایع اصلی فیلم بی ارتباط است، متضمن همین تفسیر فلسفی است که از دیدن فیلم در ذهن من نشست. وقتی پدر و مادر و خواهر بالاخره از گودال نجات پیدا می کنند و در خانه دور میز نشسته‌اند، دوربین ما را به باغ خانه‌ی آنها می‌برد و همان دختر بچه را سرگردان می‌بینیم و جهت نگاه او که به سمت خانه جذب می‌شود. پدر و مادر و خواهر ظاهرا توانسته‌اند دیکتاتور کوچک و نابالغ قبلی را به زیر بکشند و حتی گودال را هم پر کرده‌اند، اما ممکن است از روی احساس گرایی همین دختر بچه‌ی نابالغ را سر سفره‌شان بنشانند و یک بار دیگر با حادثه‌ای دیگر، مورد تجاوز و ظلم و حقارت قرار بگیرند.

مکس دیوانه، جاده‌ی خشم

مکس دیوانه جاده‌ی خشم، یک فیلم پسارستاخیزی و اکشن، به کارگردانی و تهیه‌کنندگی و نویسندگی جرج میلر و برند نمک‌کارتی است.

داستان آن درباره‌ی مکس روکاتانسکی (تام هاردی) است که به نیروهای ایمپریتر فیوروسا (شارلیز ترون) می‌پیوندد تا طی تعقیب و گریزهای متوالی جاده‌ای از دست رهبر شروری به نام ایمورتان جو (هیو کیزبرن) و نیروهایش فرار کنند.

ایمورتان پادشاهی ستمگر است که آب کل کشور را در قصر خودش ذخیره کرده و فقط هفته ای یک روز برای مردم آب را می گشاید تا از تشنگی نمیرند، زنهای او به رهبری شارلیز ترون از قصر می‌گریزند تا خود را به سرزمینهای همسایه برسانند، با این تصور که آنجا آب هست و  در این راه مکس که یک زندانی ظاهرا خطرناک محکوم به اعدام است، ایشان را یاری میدهد و بالاخره بعد از تعقیب و گریزی دهشتناک به سرزمین مادری شارلیز ترون میرسند، اما نیروهای ایمورتان آبهای آنجا را هم مسموم کرده‍اند و مردم آنجا هم اغلب مرده و درختانش خشکیده‌اند، یکی از زنهای مسن به شارلیز ترون میگوید: تا زمانی که آن مردمانی تشنه‌اند، تو به هرجای کره‌ی زمین که بگریزی آبی که تو را سیراب کند نخواهی یافت و در اینجا شارلیز ترون که سفرش را برای یافتن رستگاری آغاز کرده تصمیم میگیرد که برگردد و مردم را تشویق به شورش و براندازی کاخ ستم ایمورتان کند، علی رغم این که قهرمان پیش برنده فیلم شارلیز ترون است اما فیلم نام خود را از مکس گرفته است، چرا که کسی که در روال این سفر به تعالی می‌رسد و تغییر می‌کند بیشتر مکس است تا شارلیز ترون.

این فیلم، بینظیر است و در سال ٢٠١۶ نامزد ده اسکار شد و برخی منتقدان این فیلم را برترین فیلم اکشن سینما دانسته‌اند. فیلم، روایت پادشاهانی است که منابع کره‌ی زمین را در انحصار خود در می‌آورند و بیشتر منافع آن را از مردم کشور خود دریغ می‌کنند، جرج میلر خواست با این فیلم به تمام کشورهای مرفه که حاکمان عادلی دارند نشان دهد تا زمانی که مردم دیگری در کشورهای دیگر، در تشنگی به سر برند، جهان سرسبز آنها هم جهانی مسموم و بدون رستگاری است، حالا آب را بردارید و جایش بگذارید نفت یا هر چیزی که توسط حکومتها از زمین استخراج می شود و مردم آن سرزمین، اثری اندک از آن را در زندگی خود مشاهده می‌کنند.

با دیدن آبگیری زاینده رود به یاد این فیلم افتادم و فکر کردم بد نیست به شما معرفی اش کنم!!! یک آبگیری موقت که مردمان بیچاره ی سرزمین مرا تا این حد ذوق زده کرده است! بمیرم برات زاینده رودم، بمیرم برات ایرانم...

پی نوشت: این پست را خیلی وقت پیش نوشته بودم و این روزها که خوزستان هم آب ندارد هنوز تازه است.

فیلم زندگی دیگران از فلوریان هنکل فون دونرسمارک  Das Leben der Anderen

 

فیلمی آلمانی و اولین فیلم بلند فلوریان هنکل فون دونرسمارک و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان سال ۲۰۰۶ است. فیلم با بودجه کمی حدود ۲ میلیون دلار در آلمان ساخته شده و حدود ۱۰۰ میلیون دلار فروش داشته‌است. این فیلم بیش از ۳۰ جایزه از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال ۲۰۰۶ را به دست آورده و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبرو شده‌است.

فیلم بی نهایت جذاب و تعمق برانگیز بود.

ماجرای فیلم بر می گردد به سال 1984، زمانی که تمام  جمعیت جمهوری دموکراتیک آلمان تحت نظارت شدید پلیس مخفی آلمان شرقی قرار دارد. آغاز فیلم با دیدن این جمله بر صفحه، تکان دهنده است: صد هزار نفر کارمند استخدامی و دویست هزار نفر خبرچین، از دیکتاتوری پرولتاریا محافظت می‌کنند. هدف آنها چنین اعلام شده است: «دانستن همه چیز.»

اما این فیلم با فیلمهایی که خودکامگی حکومتهای دیکتاتوری را نشان می دهد یک فرق اساسی دارد، چرا که یکی از عناصر پیش برنده‌ی اثر، افسری است که برای امنیت ملی کار می‌کند و به صورت خودخواسته، سعی می‌کند از نویسنده‌ای حفاظت کند که قصد دارد مقاله‌ای در مورد خودکشی‌هایی که در آلمان شرقی اتفاق می‌افتد به خارج از کشور مخابره کند.

راستی بهترین راه تشکر از بازجویی که به جای همکاری با حکومت فاسد، از قهرمانان شجاع و آزادیخواه حمایت کرده چیست؟ بی شک یک نویسنده، او را به قهرمان یکی از داستانهایش تبدیل خواهد کرد.

فیلم ساعتها   از استیون داردلی The Ours

همیشه، انسانهایی که خودخواسته به آغوش مرگ می‌شتابند برایم رازآمیز و جالب بوده‌اند و در بین آنها، برخی‌ها عجیب و باور نکردنی هستند. یکی از این افراد که نامش را به خاطر ندارم یک زندانی سیاسی مرد بوده که برای آنکه اعتراف نکند، مقابل بازجوها با حبس نفسش خود را از بند زندگی آزاد می‌کند، تا جایی که من می‌دانم، او تنها کسی در تاریخ بشریت بوده که توانسته با نفس نکشیدن ارادی، دست حضرت عزراییل را بفشارد.

این ماجرا از آن سو اعجاب انگیز است که وقتی مغز، به هر دلیلی فرمان خودکشی می‌دهد، مقابله با اجزایی از بدن که اراده‌شان تماما بر حفظ حیات استوار است در مورد اغلب انسانها ناممکن است. تمام کسانی که خودکشی موفق داشته‌اند راهی را برای خودکشی انتخاب کرده‌اند که تلاش برای بازگشت به زندگی، برایشان ناممکن شود. مثلا وقتی خود را دار بزنیم، تلاش ناخودآگاه بدن برای بازگشت به زندگی بی نتیجه می‌ماند.

یکی دیگر از این افراد هم ویرجینیا ولف است، او پس از دو بار خودکشی ناموفق، دست آخر پس از به جا گذاشتن نامه‌ای بس عاشقانه خطاب به همسرش با جیب‌هایی پر از سنگ به «رودخانه اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد. همیشه او را زیر آب تصور می‌کردم که با چه اراده‌ی آهنینی، سنگها را از جیبش خالی نکرده است و برای تنفس دوباره، خود را به سطح آب نرسانده است!

حالا فکر کنید چه حظ عجیبی به جان کسی چون من می‌افتد، وقتی به طور کاملا تصادفی به تماشای فیلم ساعتها می‌نشیند!

فیلم با همان نامه آغاز شده بود. اولش پیش خودم گفتم، این جملات چقدر شبیه نامه‌ی ویرجینیا ولف خطاب به همسرش است!

چیزی نگذشت که دیدم، بله، این فیلم روایت متفاوت و اعجاب انگیزی از زندگی ویرجینیا ولف است. آمیختن تکه‌هایی از زندگی ویرجینیا ولف با تکه‌هایی از رمانی که پیش از انتخاب مرگ در حال نگاشتنش بوده. البته نمی‌دانم اصلا وجود چنین رمانی در زندگی ویرجینیا ولف حقیقت داشته یا یکسره تخیل نویسنده است، به هر حال در قسمتی از رمان، شخصیت نویسنده، به خاطر گریه‌های پسر شخصیت داستانی‌اش دلش نمی‌آید او را با خودکشی به کام مرگ بفرستد و می‌گوید اما کسی را باید بکشم!

اما آیا واقعا این طور است؟ آیا نویسنده‌ها اتفاقاتی را برای شخصیتهایشان رقم می‌زنند تا از رقم زدن آن اتفاق در زندگی شخصی خودشان جلوگیری کنند؟ آیا ممکن است آنچه برای کاراکترهای قصه هایمان رقم می‌زنیم، پتانسیل بالقوه‌ی انجام همان کارها توسط خودمان باشد؟ اگر جواب سوال در تمام موارد مثبت نباشد به نظرم در بعضی موارد درست از آب در می‌آید. میلان کوندرا هم به نوعی، به همین مضمون در کتاب بار هستی ‌اشاره کرده است: «با اضطراب به حياط نگاه كردن و مردد بودن، شنيدن قار و قورهاي پياپي شكم در يك لحظه‌ي هيجان عاشقانه، خيانت كردن و احساس ناتواني كردن از كنار رفتن از راه دلفريب خيانت، بالا رفتن مشتها در صفوف راه پيمايي بزرگ، خوشمزگي و لودگي كردن در برابر ميكروفن‌هاي پليس، من با تمام اين موقعيتها برخورد و با آنها درگير شده‌ام ولي هيچ كدام از اين اوصاف از شخصيت واقعي من ناشي نشده است. شخصيت رماني كه نوشته‌ام امكانات خود من هستند كه تحقق نيافته‌اند. بدين سبب، هم تمامي آنها را دوست دارم و هم هراسانم مي‌كنند.

 رمان، اعترافات نويسنده نيست بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد.»

یکی دیگر از نکات جالب زندگی ویرجینیا ولف که البته در فیلم، اشاره‌ای به آن نمی‌شود طغیان او علیه جامعه‌ی مردسالار است. او حاضر نمی‌شود با اسم مستعار مردانه بنویسد و هیچ ناشری هم حاضر نمی‌شود کتابهایش را به چاپ برساند. او کتابهایش را شخصا به چاپ می‌کند و مشهور می‌شود و پس از رسیدن به شهرت درخواست ناشران برای چاپ آثارش را به سخره می‌گیرد. بالاخره در 35 سالگی با ارثیه‌ای که از پدر و برادر و عمه‌اش به او می‌رسد انتشارات هوکارث را بنا می‌کند و هم آثار خود و هم سایر نویسندگان گمنام را منتشر می‌کند. کاترین منسفیلد ماندگاری خود در عالم ادبیات را مدیون مبارزه‌ای است که ویرجینیا ولف یک تنه با جهان مردسالار آغاز کرد.

ویرجینیا ولف در داستانهایش توجه جامعه را به انقیاد زنان جلب می‌کند مثلا در داستان کوتاه ارثیه، زنی افسرده را تصویر می‌کند که فقط و فقط برای کسب رضایت شوهر دوست دارد پسردار شود، زنی که تقاضای او برای کار کردن توسط شوهر به سخره گرفته می‌شود و دست آخر خود را می‌کشد و با به ارث گذاشتن دفتر خاطراتی برای شوهرش که در آن اعتراف کرده عاشق مرد دیگری بوده است، شوهرش را تحقیر می‌کند. شاید این نکات، امروزه پیش پا افتاده به نظر برسند، اما باید به یاد داشته باشیم این تصویرسازی از انقیاد زنان، در سالهایی حتی پیش از نگارش جنس دوم توسط سیمون دوبوار صورت گرفته است.  برخی از فمنیستها معتقدند اولین بارقه‌های جنبش #فمنیسم از یک نوشته‌ی غیرداستانی به نام «اتاقی از آن خود» توسط ویرجینیا ولف روشن شده است. در این نوشته، ویرجینیا به این نکته توجه می‌کند که هیچ زنی در خانه، اتاق کار و مطالعه ندارد ولی مردها اتاقی از آن خود دارند و یکی از دلایل عدم پیشرفت زنان را نداشتن اتاقی از آن خود می‌داند. او منتقد سرسخت ممنوعیت تحصیل برای زنان بود و به نظر می‌رسد  تاب و تحمل جهان سرسختی که سعی در تغییرش داشت در اثر مبارزه ای نابرابر، در او ته کشید و با آب رودخانه‌ی اوز، دست از جان عزیزش شست.

لازم به ذکر است که فیلم ساعتها بر اساس رمان ساعت‌ها اثر مایکل کانینگهام از کمپانی پارامونت پیکچرز و میراماکس  در سال ۲۰۰۲ توسط استیون دالدری با هنرمندی نیکول کیدمن ، جولین مور و مریل استریپ ساخته شده است.

مایکل کانینگهام، نویسنده‌ای آمریکایی است و همین رمانش در سال ۱۹۹۹ دو جایزه پولیتزر و جایزه پن فاکنر را از آن او کرد.

در پایان، واپسین نوشته‌ی او یعنی یادداشت خودکشی‌اش را برایتان می‌نویسم و شما را به دیدن این فیلم اعجاب انگیز دعوت می‌کنم.

 

 

«عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شده‌ام. احساس می‌کنم که نمی‌توانیم یکی دیگر از این دوره‌های وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و اینبار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کرده‌ام و نمی‌توانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را می‌کنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.

بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشته‌ای. هرآنچه می‌توان بود، برایم بوده‌ای. می‌دانم که دارم زندگی‌ات را تباه می‌کنم، می‌دانم که بدون من می‌توانی کار کنی؛ و می‌دانم که خواهی کرد. می‌دانم.. گمان نمی‌کنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری می‌توانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. می‌بینی؟ حتی نمی‌توانم این را هم درست بنویسم. نمی‌توانم چیزی بخوانم.

می‌خواهم بگویم همه‌ِی شادیِ زندگی‌ام را مدیونِ توأم. تو با همه‌چیزِ من ساخته‌ای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بوده‌ای. همه‌چیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفته‌است. دیگر نمی‌توانم به تباه کردنِ زندگی‌ات ادامه دهم. گمان نمی‌کنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بوده‌ایم، شاد باشند.___ویرجینیا»

05/02/1400

کروئلا فیلمی به کارگردانی کریگ گیلسپی

هشدار: این نوشتار، داستان را لو می‌دهد!

کروئلا یک فیلم در ژانر کمدی، ماجراجویی، و جنایی و خانوادگی به کارگردانی کریگ گیلسپی است. از بازیگران آن می‌توان به اما استون، اما تامپسون، و جوئل فرای اشاره کرد.

بهاره نوربخش در مورد این فیلم در اینستاگرامش نوشته بود: «حتما کارتون صد و یک سگ خالدار را می‌شناسید، همان شخصیت منفور کروئلا دویل که مصمم بود سگهای خالدار را بکشد تا از پوست آنها برای خودش پالتو درست کند. این فیلم درباه‌ی اوست، فیلمی که به رویه‌ی چند سال اخیر هالیوود، سعی دارد یک شخصیت بد دیگر را تطهیر کند و به ما بقبولاند که هر کس که بد است حتما گذشته‌ای دارد که ما نمی‌دانیم. شاید هالیوود هم قصد دارد به دنیا بگوید: این قدر آدمها را قضاوت نکنید.»

به نظرم این توصیف جالب آمد و علی رغم این که بهاره چندان فیلم را دلچسب ندانسته بود، من دوستش داشتم و این توضیح بهاره، فیلم را برایم جذاب‌تر کرد چون من اصلا یادم نبود که شخصیت منفور صد و یک سگ خالدار، همین نام را داشته، خب این شیوه‌ی پست مدرنهاست، نگاه کردن به داستانهای قدیمی از زاویه‌ی دیگر و داستانهای پست مدرن همواره برای من جذاب بوده‌اند.

از سوی دیگر، داستان، همان پیرنگ کودک رها شده‌ی اسطوره‌ای را دارد. در تعداد زیادی از اسطوره‌های ایرانی و غیر ایرانی شاهد این هستیم که پدری یا فرد مذکر قدرتمندی، فرزند پسرش را به دست پیشکاری می‌سپارد که پیشکار او را نابود کند و پیشکار که دلش نمی‌آید، کودک را به دست کسی امین می‌سپارد یا بخت یار کودک است و به روشی زنده می‌ماند و در آینده  با پدر خود مواجه می‌شود.

حالا مثل داستان زال، ممکن است دلیل طرد کردن پسر، نقص جسمی باشد که با داستان کروئلا مشابهت دارد یا مثل داستان کوروش که توسط پدربزرگش از کاخ اخراج می‌شود بر سر جنگ قدرت باشد.

در این داستانها همواره مادر، دلسوز و رنجیده است و این موجودات مذکر هستند که بی‌رحم و دیو صفتند. از سوی دیگر پسر رشید شده از گرفتن انتقام سهمیگن می‌گذرد و ظالم خویش را بزرگوارانه می‌بخشد...

اینها کلیشه‌هایی است که در فیلم کروئلا شکسته است. در این فیلم از نگاه تقدیس گرایانه به مادر، خبری نیست. این بار، این مادر است که ظالم است و پدر است که از ظلمی که بر فرزندش رفته، دق می‌کند. از سوی دیگر مهر و احترام والد فرزندی، هرگز و هرگز نمی‌تواند مانع کروئلا در راه گرفتن انتقام باشد.

یک چیز مهم دیگر این است که کروئلا نقش بازی می‌کند که با پوست سگهای خالدار مادرش پالتو درست کرده است تا مادر بیولوژیک خود را که قاتل مادری است که او را بزرگ کرده، زجر بدهد و در حقیقت سگها که در قتل مادر ناتنی کروئلا نقش اساسی داشتند طعمه‌ی انتقامجویی کروئلا قرار نمی‌گیرند و این سطح از منطق و شعور در تطهیر کروئلا واقعا موثر است.

اما به هر حال با وجود این نکات مثبت، در نهایت فیلم را متوسط ارزیابی می‌کنم، نه آنقدر خوب است که بخواهم توصیه کنم هر جور شده، به تماشای فیلم بنشینید و نه آنقدر خالی از لطف است که عکس این را بگویم.

اما صرف نظر از داستان، کارگردانی فیلم، طراحی صحنه و بازی بازیگرانش و موسیقی فیلم، عالی است.

فیلم زمستان در آتش: نبرد اوکراین برای آزادی از یوگنی آفینیفسکی

یک فیلم مستند و محصول مشترک کشورهای اوکراین،انگلیس و آمریکا در سال ۲۰۱۵ می‌باشد.

یوگنی آفینیفسکی کارگردانی این فیلم را بر عهده داشته و برنده جوایز متعددی از جشنواره‌های مهم شده‌است.

این فیلم،به وقایع اوکراین در سال‌های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ می‌پردازد.

فیلم، محمل خوبی برای آشنایی ملتها برای مبارزه با حکام خونریز و توتالیتر است. تسخیر خیابانها توسط مردم اوکراین و ۹۷ روز مقاومت و نترسیدن بالاخره جنایتکاران را به زانو درمی‌آورد.

فیلم،نشان می‌دهد پلیس امنیت اوکراین، موجوداتی خودفروخته هستند،آن جنایتکاران،جزو ملت نیستند و نمی‌شود اعمال قساوتمندانه‌شان را به ملت آن کشور تسری داد.اگر کسی بگوید مگر آن جنایتکاران از مردم اوکراین نبوده‌اند؟پس لیاقت آن مردم،همان حکومت نالایق است، باید به او پاسخ داد که خیر،حکومتهای فاسد،استعداد غریبی در جمع آوری اوباش برای سرکوب اعتراضات دارند،این اوباش اگرچه در اقلیتند اما به واسطه‌ی سلاح و ثروت، توانایی سرکوب پیدا می‌کنند.

در فیلم می‌بینیم که در خلال مبارزات، بارها مردم تلاش کردند پلیس‌های ضدشورش را با شعارهایی چون «پلیس، یار مردم، پلیس،کنار مردم»، یا «نیروی امن ملی،شرمت باد،شرمت باد» با خود همراه کنند،اما این افراد شرافت خود را با شیطان معامله کرده‌اند و چنین شعارهایی در ایشان بی تاثیر است،آنها می‌کشند چون می‌دانند که در صورت تغییر حکومت، محاکمه و اعدام خواهند شد، در فیلم حتی به این موضوع اشاره می‌شود که حکومت، این افراد را از بین مجرمین سوا می‌کند...

در فیلم می‌بینیم تا زمانی که مردم مبارزات صلح آمیز داشتند، به جایی نرسیدند، اما شبی که یکی از مردم اعلام کرد که اگر رییس جمهور تا ساعت ده فردا استعفا ندهد از فردا مبارزات مسلحانه آغاز خواهد شد، جنایتکار فاسد، دمش را گذاشت روی کولش و شبانه از کشور گریخت.

مردم اوکراین آگاه و مصمم بودند، آنها می‌دانستند در صورتی که حکومت فاسد پابرجا بماند، علاوه بر تلف شدن خون یارانشان، خود نیز دستگیر و شکنجه و اعدام خواهند شد.

اما خبر خوب فیلم این بود که پست ترین جنایتکاران تاریخ که حتی در سرکوب‌ها به بچه‌ها هم رحم نکرده بودند، در برابر عزم مصمم و شجاعت ملت، کم خواهند آورد. آنها ملتی آزاده بودند که احساس می‌کردند شرافتشان در گرو شکست دادن ظالم است، هر کدام آمده بودند تا کشته شوند، به خاطر اوکراین، به خاطر نسل‌های آینده، حتی آنهایی که فرزندی نداشتند!

درود بر مردم اوکراین.

درود بر مردمان آزاده، در هر کجای تاریخ و کره‌ی زمین که ایستاده‌اند...

۱۴۰۰/۰۲/۱۸

مقصد بعدی حمله کجاست؟ از مایکل مور

در این فیلم مایکل مور به سراغ کشورهایی می‌رود که در قوانینشان، برتری‌ای نسبت به قوانین ایالات متحده‌ی امریکا دیده است.

در این نوشتار سعی من بر این است تا هم نقدهایی را که به نظرم بر فیلم وارد است، بنویسم و هم از همین محملی که مایکل مور در اختیارمان قرار داده، برای مقایسه‌ی ایران با همین کشورها استفاده کنم.

ادامه نوشته

نقد و واکاوی جاده انقلابی از سام مندس

جاده انقلابی فیلمی به کارگردانی سام مندس و محصول مشترک امریکا و بریتانیاست. این فیلم براساس رمانی به همین نام نوشته‌ی ریچارد بیتس با هنرمندی کیت وینسلت و لئوناردو دیکاپریو ساخته شده است.

فرانک و ایپریل یک زوج مستاصل هستند که ادای آدمهای خوشبخت را درمی‌آورند. مدام با هم دعوا دارند و عشقشان در سایه‌ی عدم درک یکدیگر و روزمرگی از میان رفته است. همه چیز سیاه و تیره است تا آنکه ایپریل به فرانک پیشنهاد می‌دهد که رویای جوانی‌شان را از سر بگیرند و به پاریس مهاجرت کنند.  ایپریل به فرانک می‌گوید در پاریس من کار می‌کنم و تو دنبال مطالعه و رویاهایت برو. این همان آرزویی است که ایپریل برای خودش داشته، این که بتواند دنبال رویاهایش برود و برای خودش زندگی کند. فرانک در ظاهر با او همراه می‌شود اما چیزی نمی‌گذرد که رویای زیبایشان با حامله شدن ناخواسته‌ی ایپریل در هم می‌ریزد.

فرانک که از اولش هم ریسک پذیری و بلندپروازی لازم را نداشته، به قول پسر روانپریش همسایه پشت بچه‌ای که حتی با جسارت نمی‌تواند عنوان کند که او را می‌خواهد، پنهان می‌شود و برنامه مهاجرت را ملغی اعلام می‌کند.

از دعوای فرانک و ایپریل می‌فهمیم که حتی بچه‌ی اولشان هم واقعا با میل و اراده و عشق پدر و مادر به دنیا نیامده‌ و با تصادف شکل گرفته و به اجبار نگه داشته شده است. از خلال حرفهایشان، متوجه می‌شویم که هیچ یک از این دو نفر کالای پدر و مادری نبوده‌اند و به ناچار این نقش اجتماعی را پذیرفته‌اند.

اما ایپریل، این بار نمی‌خواهد به این نخواستن تکراری تن در دهد و قصد دارد خیلی زود، قبل از آنکه بچه به هشت هفتگی برسد، آن را سقط کند ولی فرانک با انواع عذاب وجدان و تحقیر و شماتت، مانع او می‌شود.

این وسط، تنها کسی که جرات دارد حقیقت را بگوید همان پسر روانپریش همسایه است.

پسر روانپریش همسایه که تنها کسی است که ایپریل را درک می‌کند و جرات ابرازش را هم دارد، بعد از فهمیدن این که فرانک، ایپریل را مجبور کرده که از رویاهایشان دست بکشد، با گفتن یک جمله‌ی کلیدی آنها را ترک می‌کند: «فقط از یه چیز خوشحالم، از این که قرار نیست، اون بچه باشم.»

اینجا، مخاطب تمام فضاحت این خانواده‌ی اجباری را لمس می‌کند. بی حوصلگی مادر با بچه‌ها را به یاد می‌آورد. نبودن پدر و لاس زدن او با زنهای دیگر...

در این خانواده‌ی اجباری به ظاهر خوشبخت، هیچ کس خوشحال نیست. حتی یک روانپریش افسرده، از این که عضوی از اعضای این خانواده نیست احساس خرسندی می‌کند.

یک جمله‌ی کلیدی دیگر هم به ایپریل می‌گوید: «بلایی سر این یارو آوردی که فقط بچه دار شدن می‌تونه بهش احساس مرد بودن بده.»

راست می‌گوید. بعد از رفتن او، ایپریل و فرانک دعوای سختی می‌کنند. فرانک که از به دست آوردن عشق ایپریل ناامید شده اعتراف می‌کند که به او خیانت کرده تا با تحریک حسادت ایپریل، عشق را گدایی کند، غافل از این که سالها به بردگی کشیدن ایپریل و سلاخی کردن رویاهای او و فرو بردن او در قالب زن خانه‌دار و مادر اجباری، روح و عاطفه‌ی زن را از بین برده است و هیچ کدام از این ترفندها جواب نخواهد داد.

فرانک، که خودش عامل نگه داشتن بچه بود، بعد از این که می‌فهمد ایپریل دیگر دوستش ندارد به او می‌گوید: «ای کاش اون بچه رو کشته بودی!»

ایپریل به جنگل می‌رود تا فکر کند. در اینجا موسیقی فیلم، به طور نامحسوس و ملایمی، موسیقی فیلم ترسناک می‌شود و مخاطب را بی آنکه بفهمد، به پایان شوم داستان، رهنمون می‌کند.

صبح روز بعد،  ایپریل مثل یک زن مطیع و یک غلام حلقه به گوش، از ارباب خود می‌پرسد که چه نوع تخم مرغی میل دارد و تظاهر می‌کند که عاشقانه فرانک را دوست دارد. هم زدن تخم مرغ با خشم و انزجار و لبخندهای تصنعی  و تلخ ایپریل، تن و بدن مخاطب را می‌لرزاند.

بعد از رفتن فرانک، موقع شستن ظرفها گریه می‌کند.

به گمانم این صحنه‌ها، به قدری عمیق و احساسی هستند که می‌تواند حتی رادیکال‌ترین مردسالارها را در رنج ایپریل اسیر شده در کلیشه‌های مرسوم زنانگی، سهیم کند.

ایپریل به حمام می‌رود تا بچه را سقط می‌کند.

بعد، کات می‌شود به ایپریل که پشت پنجره ایستاده. نگاه او به جنگل، آمیزه‌ای از استیصال و حس رهایی است و بعد لکه‌های خون روی فرش...

و سپس شاهد مرگ ایپریل در بیمارستان و استیصال فرانک هستیم.

بعدتر از همسایه‌ها می‌شنویم که بعد از چند سال، فرانک و دو بچه‌اش از آنجا رفته‌اند. فیلم نمی‌گوید به کجا. اما فکر من این بود که رفته‌اند همان پاریس، چون به نظرم فرانک از دسته آدمهایی آمد که نوشدارو را بعد از مرگ سهراب می‌آورند.

او دیر به ایپریل گفت: «کاش بچه را سقط می‌کردی...»

دیر با خودش کنار آمد که از آن خانه بروند...

دیر، برای متحول کردن زندگی یکنواخت و بی عشق خود به جاده‌ی انقلابی زد... زمانی که دیگر ایپریل نبود. زمانی که زنی که عاشقانه دوستش داشت، با حس تنهایی و اسارت و استیصال جان سپرده بود.

نقد و برررسی فیلم هلندی ستون نویس یا مقاله نویس The Columnist

توجه: این نوشتار ماجرای سخیف فیلم را لو می‌دهد!

فیلم ستون نویس محصول سال 2019 بسیار خوب شروع می شود. به نظر می رسد قرار است با واکاوی عمیق یکی از معضلات روز که حمله‌های سایبری به حسابهای اینترنتی اندیشمندان است رو به رو شویم اما خیلی زود، اسیر بودن سازندگان اثر، در دام جنسیت زدگی با بی منطقی هر چه تمام، مسیر داستان را از یک داستان رئال اجتماعی به یک داستان ژانر وحشت بی‌منطق می‌کشاند.

ماجرا از این قرار است که فمکه بووت (کاتیا هربرس) یک مقاله نویس، در یک روزنامه است که درباره‌ی حقوق زنان، قلم می‌زند و به یکباره توسط حسابی که دنباله روهای فراوانی دارد مورد هجمه‌های اینترنتی قرار می‌گیرد. او سعی می‌کند تمام حمله ها را نادیده بگیرد ولی تهمتها و خصوصا لفظ «بچه باز» خواب از چشمش ربوده و بر تمام زندگی اش سایه افکنده. این در حالی است که مرد نویسنده ای که به عنوان، جفت در کنارش قرار می گیرد با آرامش هر چه تمام می نویسد و مشکلی ندارد.

فمکه برحسب تصادف یکی از فحاشان خود را پیدا می کند. او همسایه‌ی فمکه است و با آنکه علیه او مرتب توییت زده، او را نمی شناسد و با خوبی و خوشی با او سلام و احوالپرسی می‌کند. بالاخره در فرصتی که دست می‌دهد و مرد برای نصب دوربین بالای پشت بام رفته، فمکه یواشکی به او نزدیک می‌شود و هُلش می‌دهد و اولین قتل، اتفاق می‌افتد. فمکه انگشت او را قطع می کند و با خود می‌برد.

بعد از این، شاهد کشف مخالفان توسط فمکه و قتلهای پی در پی توسط او هستیم حال آنکه حداکثر کدگزاری که برای نشان دادن عصبیت فمکه گذاشته شده است، کندن پوست لبش است. جالب اینجاست که به طرز معجزه آسایی همواره هیچ کس فمکه را در هنگام ارتکاب به قتل یا ترک منزل قربانیان نمی‌بیند. حتی یکی از قربانیان از خانه فرار می‌کند و پیرزن همسایه فمکه را در حال تعقیب او با اسلحه می‌بیند ولی باز شاهد دستگیری فمکه نیستیم. لابد باید اینجور تصور کنیم که همین یک شاهد بینوا  هم که گیر کشور قاتل پرور هلند آمده، به اختلال پریشی چهره‌ای دچار بوده است.

کارگردان، برای این که مانیفستی علیه فمنیسم صادر کند و ماجرای قتل ها را دوسال کش دهد تا چهره‌ای هر چه پلیدتر و دیوانه تر از یک نویسنده‌ی فمنیست تصویر کند، سنگ تمام گذاشته. برای این منظور تمام مردم شهر را در خواب غفلت و پلیس کشور هلند را از شخصیتهای احمق و احمق‌تر، ابله‌تر جلوه داده است. برای مثال فمکه هیچ جایی تمهیدی برای به جا نگذاشتن اثر انگشت یا پاک کردن آن، به کار نمی‌برد. شال گردن جفتش را در دومین صحنه‌ی جنایت جا می‌گذارد. با خون مقتول روی دستهایش راه می‌افتد در شهر و به خانه می‌رسد و ده‌ها المان بی منطق دیگر که فیلم را حتی از خیالبافی‌های یک کودک عصبانی پنج ساله، فروتر می‌سازد.

واقعیت این است که در مخیله‌ام نمی‌گنجید که روزی فیلمی به لحاظ محتوایی و منطق فیلمنامه‌ای، بدتر از پایان نامه‌ی حامد کلاهداری  ببینم و این که پایان نامه، فضاحت خود را به فیلمی خارجی ببازد به نظرم نامحتمل‌ترین ممکن می‌آمد!

چه می‌شود کرد؟ جهان همواره عجیب‌ترین راه‌ها را برای شگفت زده کردن انسان به کار می‌بندد!

تنها می‌توانم توصیه کنم که این فیلم را «هو» کنید!!!

 

 

 

 

متری شیش و نیم به کارگردانی سعید روستایی

این فیلم روایتگر گروهی از تیم پلیس مبارزه با مواد مخدر به سرکردگی فردی به نام صمد است که در به در دنبال یک فروشنده عظیم ماده مخدر شیشه در پایتخت هستند. نام این فروشنده ناصر خاکباز بوده و این روزها هر کسی که توسط تیم آنها دستگیر می‌شود، یک سرش به خاکباز گره می‌خورد. فرزند یکی از هم‌تیمی‌های صمد هم توسط قماش خاکباز دزدیده شده و بعد هم به قتل رسیده و برای همین اعضای پلیس مواد مخدر تشنه پیدا کردن خاکباز هستند، آنها تلاش می کنند از خلال دستگیری معتادان و فروشنده های خرده پا به ناصر خاکباز برسند، فیلم با صحنه ی تکان دهنده ی گریز یک خلافکار و مدفون شدن او در گودالی که توسط لودر پر می شود آغاز می شود، همکار صمد که دنبال او می دود رد او را گم می کند و تنها چیزی که از او در دستش باقی می ماند یک بسته مواد است که خلافکار سعی کرده داخل خانه ای بیندازد و موفق نشده است، این خرده داستان بعدتر در خدمت شخصیت پردازی قرار میگیرد، صحنه ی ورود پلیس به مخروبه های خارج شهر و دستگیری معتادان تکان دهنده است، وضع معیشتی آنان به قدری فاجعه بار است که مخاطب لاجرم احساس میکند این افراد هیچ پناهی جز مواد مخدر برای تحمل رنج زیستن ندارند، بالاخره ناصر در پنت هاوس ۶٠٠ متری خود در حالیکه خودکشی کرده است پیدا می شود، بعد از بهبود او و انتقال به پایگاه و انگشت نگاری از فساد تحلیل برنده ی سیستم قضایی پرده برداری میشود، ناصر خاکباز دو سال قبل با نام دیگری دستگیر و محکوم به اعدام شده است و حتی گزارش دفن و ابطال شناسنامه او موجود است! کمی بعدتر شاهد این هستیم که ناصر از طریق یک خلافکار که در بازداشتگاه موبایل به همراه دارد سعی دارد یک جوری فرار کند، اما قاضی پرونده ی قبلی به دلیل افشای پاره ای از فسادها، بازخرید شده است! یعنی حتی منفصل نشده و یک عالمه پول داده اند به وی و خانه نشینش کرده اند، خاکباز سعی می کند صمد را بخرد اما صمد از آن معدود افرادی است که خریدنی نیست، اما همین صمد شریف و درستکار با نامردی هر چه تمام، پشت همکارش را خالی می کند و چون یک سال قبل مواد مکشوفه را گم کرده حاضر نمی شود در گزارش بنویسد که شاهد تعقیب و گریز همکار خود بوده است! جالب این است که این همکار همان مرد داغدیده است که فرزندش را در قمار مبارزه با مواد به یک قاچاقچی باخته است و اما ناصر، شخصیتی است که علی رغم خلافکار بودنش دوست داشتنی است، یک فقیر تیپا خورده است که با قاچاق مواد علیه اجتماع خود قیام کرده است، صحنه مواجهه او با قاضی بی نظیر است، قاضی می گوید تو تعداد زیادی آدم را بدبخت کرده ای، ناصر به طور تلویحی پاسخ می دهد که این آدمها از بدبختی به مواد رو می آورند، قاضی می گوید هر چقدر آشپزخانه کمتر باشد مواد گرانتر می شود و معتادان به دلیل سخت شدن شرایط اعتیاد سعی می کنند که ترک کنند، اما تماشاگر که در صحنه های قبل عدم همکاری معتادان برای ترک را دیده است می داند این یک خیال واهی است و تنها جرم و جنایت این معتادان برای دستیابی به مواد گرانتر بیشتر خواهد شد، ناصر می گوید، چه فایده؟ منم بکشید یکی دیگه آشپزخانه راه می اندازد، کمی بعد نوبت شهادت دادن صمد میرسد و ناصر ناخودآگاه با دروغی که میگوید به او درس انسانیت و رفاقت میدهد، او که از خلال مجادله های صمد و همکارش جلوی در بازداشتگاه خبر شده که صمد سال پیش موادی را گم کرده و پرونده دارد و به همین دلیل حاضر نیست پشت همکارش در بیاید، می گوید موادی که در خانه اش بوده هشت کیلو بوده نه شش کیلو و برای صمد دردسر درست می کند و صمد ناچار میشود برای به دست آوردن حمایت همکارش در صدد حمایت از او بربیاید، دست آخر ناصر به قاضی التماس می کند که خانواده اش را به آن محل کثیف بازنگرداند، می گوید من پدرم در اومد اونها رو از خلاف دور کردم، برگردند اونجا تک تکشون می یفتند تو خلاف... اما قانون کور این آخرین خواسته ناصر را نیز نمی شنود و در صحنه ای که او را برای اعدام می برند می بینیم که پیش بینی ناصر درست از آب درآمده و خانواده اش سعی دارند وارد کار قاچاق بشوند، صحنه ی پایانی اما تحول صمد است، او به معتادی که شیشه ماشینش را پاک می کند علی رغم میل باطنی اش یک پنج هزارتومنی میدهد، انگار خودش هم به این نتیجه رسیده است که تمام تمهیدات و تلاش هایشان برای مبارزه با مواد مخدر مادامی که فقر و اختلاف طبقاتی در جامعه وجود داشته باشد بی‌ثمر است.
فیلم در کل خیلی خوب به معضل اعتیاد و مواد مخدر پرداخته است، فساد قوه قضاییه را افشا کرده است و بی آنکه شخصیت هایش سیاه و سفید شده باشند یا در دام قهرمان پروری افتاده باشد، داستان محنت باری را به تصویر کشیده است، این فیلم بعد از ابد و یک روز که آن هم فیلم در خوری بود، دومین ساخته ی سعید روستایی است و بی سبب نیست که سیمرغ بهترین فیلم از نگاه تماشاگر را به خود اختصاص داده است. دلم می خواست مثل همیشه کنار بیلبرد فیلم بایستم و برای این پست استفاده کنم، اما حال روز سیل و غم جاری نوروزمان، تاب و توانم را ربوده است!

نگاشته شده در تاریخ 25 فروردین 98

بر سنگفرش خیس شانزه لیزه نوشته مولود قضات

کتاب بر سنگفرش خیس شانزه لیزه نوشته‌ی مولود قضات یک رمان واقع گرای اجتماعی از منظر راوی سوم شخص محدود به ذهن شیداست. رمان اگرچه با یک اتفاق هولناک آغاز می‌شود اما بیش از رویداد محور بودن، شخصیت محور است، شیدا یک دختر جوان عاشق پیشه‌ی پر از آرزو است که برای فرار از اتفاق هولناکی که برایش افتاده به مذهب پناه می‌برد، تا جایی که یک خانم جلسه‌ای می‌شود و با رانت حکومتی، برای تبلیغ شیعه‌گری، راهی فرانسه می‌شود و در طول اثر، رفته رفته شاهد تحول نسبی شیدا هستیم، یکی از شخصیتهای تاثیر گذار و جذاب اثر، عبدالفرحان، است، عبدالفرحان یک مسلمان افراطی الجزایری است، اما با تمام تعصبات مذهبی‌اش در رویکردهای انسانی یک پله جلوتر از شیداست و با تمام این که حتی بیم این می‌رود که بر علیه غیر مسلمانان فرانسوی دست به عملیات انتحاری بزند، تعصبات مذهبی شیدا را به چالش می‌کشد، مثلا در جایی که شیدا شیرینی‌های اهدایی یک همسایه‌ی یهودی را با تفکر نجس بودن یهودیان دور می‌ریزد او را بابت این کار سرزنش می‌کند.

در هیچ کجای داستان شاهد مداخله گری نویسنده نیستیم اما با ظرافت هرچه تمام لایه‌های تو در توی شخصیت شیدا تصویر می‌شود. مثلا از روی این که عبدالفرحان از طرف شیدا که از سفر برگشته، برای پسرش دانیال هدیه خریده، می‌توانیم بفهمیم که شیدا خسیس بوده یا دست‌کم در زندگی‌اش با عبدالفرحان به دلیل وابستگی مالی، برای فرار از تحقیر‌های مکرر اعلام نیاز و عدم پاسخ مناسب از سوی عبدالفرحان، از خریدن چیزهای ضروری، سر باز زده است، این قسمت از رابطه‌ی مسموم بین شیدا و عبدالفرحان بعد از صحنه گدایی نیز نمود دارد، شیدا رفته با پول خردها رنگ خریده برای نقاشی و عبدالفرحان به او می‌گوید به من می‌گفتی خودم برات می‌خریدم، اصلا شاید گدایی شیدا در پاریس واکنشی روانی به همین عدم استقلال و درخواست‌های مالی مکرر بی‌پاسخ‌ مانده از سوی عبدالفرحان است. (اگرچه خود شیدا در جایی که بابت این رفتار مواخذه می‌شود، یک دلیل بی‌منطق مذهبی می‌تراشد! به خاک افتادن در مقابل خدا و این حرفها، انگار حتی خودش هم نمی‌داند چه مرگش است و فکر می‌کند دارد مناسک مذهبی انجام می‌دهد، اما حقیقت این است که این بار رنج دست دراز کردن مکرر جلوی عبدالفرحان را دارد با خلق یک عمل مذهبی دروغین، عینی و بیرونی می‌کند.)

از روی دیالوگهای برادرش که او را بابت این که اصلا نفهمیده در این سالها چه اتفاقاتی برای خانواده‌اش افتاده، سرزنش می‌کند، می‌فهمیم که شیدا بی‌مسئولیت و خود محور بوده و از پیگیری‌های جدید شیدا متوجه می‌شویم، حالا قصد دارد گذشته را جبران کند. اصلا شاید انتخاب عدم ارتباط با خانواده‌اش هم راهی بوده که اتفاق اولیه‌ای را که مسیر زندگی او را تغییر داد، فراموش کند.

شیدا اگرچه نچسب است و اعمالش خیلی جاها توی ذوق می‌زند اما خودش یک قربانی تفکرات دیکته شده‌ی ایدئولوژیک است، او برای تسکین پیدا کردن از زخم هولناک اجتماع به مذهب پناه می‌برد تا احساس گناه از تجاوز را با مسایل مذهبی عینی کند و از آن عبور کند و ظاهراً هم تا حدودی موفق می‌شود چون ازدواج موفق و رابطه‌ی جنسی بدون اشکالی دارد، اما تفکرات ایدئولوژیک زخم‌های جدیدی در روان او ایجاد می‌کند و خودشیفتگی‌های مذهبی، انسانیت دختری که قصد داشته پزشک شود را تنزل می‌بخشد و نیز سرکوب‌های مکرر امیال، در او رفتارهای ناجور پدید می‌آورد مثلا او فرد مورد اعتمادی است و قویا با دزدی مخالف است اما یک جا از یک فروشگاه، ظاهرا به طور سهوی یک رژ لب کش می‌رود که شاید حاصل سرکوب امیال زنانه‌اش در طول سالها تسخیرشدگی با تفکرات ایدئولوژیک بوده است.

شیدا یک زن بحران زده است، تفکرات مذهبی برایش کاملا نجات بخش نبوده و نتوانسته آرامشش را فراهم کند و بعد از سالها، تبلیغ مناسک مذهبی، در مورد مفاهیم عمیق دینی همچون عدالت خدا هم دچار پرسش و تناقض گشته است.

شیدا حتی زمانی که کارکردش را برای حاکمیت از دست می‌دهد، علی رغم تمام تلاشهای خالصانه‌اش، از سوی آنها هم رها می‌شود.

سالها زندگی کردن در پاریس از شیدا زنی دیگر ساخته، زنی که حالا به جای این که غیر مسلمانان را نجس بداند با آنها معاشرت می‌کند، بر غم آنها دل می‌سوزاند و پسرش را به لارا می‌سپارد اما همچنان وقتی در هواپیما دختر بچه‌ی نوجوان بی حجابی را می‌بیند که به نظرش به اندازه‌ی شاهزاده‌ها زیباست، دلش می‌خواهد دختربچه را بکشد اما به محض جدا شدن چرخهای هواپیما از زمین پشیمان می‌شود و انگار رهایی کامل از این امیال ضد انسانی برایش ناممکن است.

شاید هیچ مانیفستی در جهان تا این اندازه کوبنده نمی‌توانست به نقد تفکرات خودشیفته کننده‌ی مذهبی بپردازد و بی آنکه مخاطب را مقابل افراد مذهبی افراطی قرار دهد، او را از تعصباتی که تمایلات غیر انسانی را در این گونه افراد تثبیت می‌کند، بیزار کند.

این رمان اصلا عجیب است! این حجم از عمق و واکاوی در یک رمان ایرانی عجیب است.

اما نقص رمان که به نظرم تنها پناه نویسنده، برای فرار از سانسور وزارت ارشاد بوده است، موجز و مبهم نوشتن کلیه‌ی دیالوگ‌ها و صحنه‌هایی است که در آن اتفاقات جنسی رخ داده است، حالا چه تجاوز بوده باشد و چه هم آغوشی شرعی بین عبدالفرحان و شیدا که منجر به وجود آمدن بچه‌ی ناخواسته‌ی دوم شیدا شده است.

بجز این قسمت‌ها، باقی صحنه‌ها پر است از توصیفات زیاد و ریزانگارانه که البته به طور سلیقه‌ای مورد پسند شخصی من نیست و تناسب کنش و توصیف را به نفع توصیف بر هم زده است.

در کل کمتر پیش آمده که از خواندن یک رمان ایرانی تا این حد احساس لذت کنم اما قرار گرفتن در دایره‌ی لذتش نیازمند تفکر عمیق و همراهی طولانی با شخصیتی است که شاید چون شخصیت دیگر داستانها، آنقدرها دوست‌داشتنی و تو دل برو نباشد.

به همین دلیل شاید بتوان آن را در زمره‌ی کتابهای خاص پسند طبقه بندی کرد و اصلا بعید نیست که عده‌ای را به دلیل تفکرات ایدئولوژیک شیدا به شدت پس بزند، اما برای کسانی که کتاب را عمیق بخوانند و تعاملات شیدا و مذهب را ریزانگارانه مورد واکاوی قرار دهند قطعا لذتبخش خواهد بود.

این اثر توسط نشر چشمه در سال 98 به چاپ رسیده است.

عکس معروف بوسه یا نماد صلح

داستان عکس معروف بوسه که توسط #آلفرد_آیزنشتت گرفته شده و بعدها به نماد صلح تبدیل شد چیست؟ ملوان جوانی به نام #مندوسا پس از شنیدن خبر پایان جنگ در سال 1945 در خیابانهای نیویورک می‌دویده و هر زنی را که می‌دیده می‌گرفته و می‌بوسیده، برایش اهمیت نداشته زن پیر است یا جوان، چاق است یا لاغر و آلفرد متعجب، دنبال او می‌دویده و با دوربین لایکایی که داشته چیلیک چیلیک عکس می‌انداخته و این عکس که از همه بهتر در آمده در مجله لایف چاپ می‌شود و توسط امریکایی‌ها به نماد صلح تبدیل می‌شود و حتی مجسمه‌اش را هم می‌سازند. اگر چه گرتا فریدمن، پرستاری که در این عکس مورد بوسه‌ی اجباری قرار گرفته، در سنین پیری پیدا شد و گفت حس بدی از آن بوسه ندارد و آن را یک بوسه‌ی دوستانه ارزیابی می‌کند، اما قطعا اگر امروزه چنین اتفاقی می‌افتاد این عکس به جای نماد صلح به نماد خشونت جنسی تبدیل می‌شد.

جان لاک فیلسوف انگلیسی که نظریه‌های مهمی‌در مورد آزادی دارد، می‌گفت برده ها مثل حیوانات نفهمند و هر بلایی سرشان بیاید حقشان است، همین ژاپن که این روزها این قدر کلیپ از فرهنگ بالای مردمش ساخته می‌شود یگانه کشوری بود که کاسه‌ی داغتر از آش شده بود و در حالیکه که آلمان کوتاه آمده بود بر ادامه‌ی جنگ جهانی اصرار داشت و فجیع‌ترین جنایات جنگی را در دوران جنگ جهانی به انجام رسانید. آمریکایی که با افکار ضد نژاد پرستانه مقابل آلمان جنگید، یک زمانی خودش مهد قربانی کردن سیاه پوستان بود، بدون این که حتی یک قلب از قلوب مردمانش از کشتار و شکنجه ی سیاه پوستان جریحه دار شود و خودشان به جای کتمان حقایق از گذشته‌ی خود صدها فیلم و سریال ساخته‌اند.

اجداد دانمارکی‌های متمدن، دشمنان خود را زنده زنده کباب می‌کردند یا پوست می‌کندند و با پوست پشتشان برایشان مثل فرشته‌ها، بال طراحی می‌کردند و آنها هم تمدن فعلی خود را مدیون عدم کتمان حقیقت و مواجهه با تاریخشان هستند.

اما در کدام فیلمی که ما ساخته ایم عنوان شده که در ایران خودمان، در زمان شاه اسماعیل صفوی که مذهب رسمی مان را شیعه‌ی اسلامی‌کرد، قزلباشهای آدم خوار داشته‌ایم که مخالفان شاه اسماعیل را زنده زنده گاز گاز می‌کردند و می خوردند تا تمام شوند؟!

حقیقت این است که هیچ ملتی در دنیا وجود ندارد که تمام پیشینه‌ی تاریخی‌اش قابل تفاخر باشد. هر کس که برای تحقیر ملتی به اشتباهات تاریخی اآن ملت چنگ بیندازد، سعی دارد حقارت فعلی خود را زیر این سفسطه پنهان کند. حتی کسانی که خیلی باد به غبغب می‌اندازند و از تمدن چند هزار ساله‌ی ایرانیان حرف می‌زنند سعی دارند زخم عقب مانده بودن فعلی مان را با تفاخری پوشالین مرهم بگذارند چرا که اگر در تاریخ ما اقدامات درخشانی از کوروش کبیر وجود دارد (که البته مقدار زیادی با افسانه سرایی بر حقیقت ماجرا اضافه شده است) قطعا اقدامات شنیع و ضد بشر دوستانه‌ی بسیاری هم وجود داشته که قابل تفاخر نیست.

اصلا شاید حقیقت ماجرا این باشد که یک دلیل عقب ماندگی ایرانیان پیشینه‌ی تاریخی طولانی است. مفهوم غیرت با پیشینه‌ی تاریخی‌اش است که سبب می‌شود دختران بیگناه با داس و قمه و کمربند کشته شوند. پیشینه‌ی تاریخی سرسپردگی به اعراب مهاجم است که سبب می‌شود فرزندکشی، قانونی و بی عیب باشد. پیشینه‌ی تاریخی تصور حلول شیطان به جسم زن در ایام پریود است که سبب می‌شود صحبت از یک ماجرای کاملا طبیعی تابو و حتی جرم تلقی شود.

اگر هم چنین نباشد، این پیشینه‌ی تاریخی چند هزار ساله چه تاج گلی به سر ما زده است؟ حقیقت امروز ما چیست؟ من و توی روشنفکر در کنار عده‌ای ایرانی گیر افتاده ایم که روشنفکری را مسخره می‌کنند و فکر می‌کنند برای عزاداری برای اتفاقی که هزار و چهارصد سال پیش افتاده حق دارند عامل شیوع کورونا و کشتار مردم بی‌پناه باشند. یک چشم بگردانی مطمئنا اطرافت کسی را پیدا می‌کنی که فمنیسم که داعیه‌اش برابری زن و مرد است را به سخره می‌گیرد و بی آنکه بداند فمنیسم چیست مخالف سرسخت فمنیست‌هاست. واقعیت ما این است که هیچ چیزی برای تفاخر نداریم. ما با حقوق بشر بیگانه‌ایم. ما هنوز قوانین اعدام و شلاق و قطع عضو داریم و یک سری موجود نافهم که وقتی هشتک #نه_به_اعدام می زنیم هشتک درست می‌کنند که حامیان تروریست‌ها را بشناسید!

کثافت فرهنگی پیرامون ما فراتر از این حرفهاست. ما هر روز با بیشعورهایی که روی پل خانه‌مان پارک کرده‌اند و به ساندویچی رفته‌اند درگیریم. با آدمهای از دماغ فیل افتاده‌ای که اشتباه می‌کنند و دست پیش را می‌گیرند که پس نیفتند و یک عذرخواهی ساده بلد نیستند. با فضولهایی که در مورد شخصی‌ترین مسائلمان که به هیچ وجه بهشان مربوط نیست اظهار  نظر می‌کنند و ...

این یک واکنش دفاعی کودکانه است که رذالتهای فرهنگی اطرافمان را ببینیم و در مورد گذشته‌ی روشن و طلایی سرزمینمان سخنرانی کنیم. واکنش بالغانه، این است که بپذیریم. تمام خطاهای تاریخی و خطاهای کنونی‌مان را. واکنش بالغانه این است که خود و خانواده‌مان را از شریک بودن در رذالتهای فرهنگی بر حذر داریم حتی اگر برایمان رنج به همراه داشته باشد و با تمام توان و قوا، خود و تفکرات انسان دوستانه و شریفمان را تکثیر کنیم و آن موجودات ضد بشریت و ضد تفکرات ترقی خواهانه را منزوی کنیم.

داستان این عکس معروف که توسط #آلفرد_آیزنشتت گرفته شده و بعدها به نماد صلح تبدیل شد چیست؟ ملوان جوانی به نام #مندوسا پس از شنیدن خبر پایان جنگ در خیابانهای نیویورک می‌دویده و هر زنی را که می‌دیده می‌گرفته و می‌بوسیده، برایش اهمیت نداشته زن پیر است یا جوان، چاق است یا لاغر و آلفرد متعجب، دنبال او می‌دویده و با دوربین لایکایی که داشته چیلیک چیلیک عکس می‌انداخته و این عکس که از همه بهتر در آمده در مجله لایف چاپ می‌شود و توسط امریکایی‌ها به نماد صلح تبدیل می‌شود و حتی مجسمه‌اش را هم می‌سازند. اگر چه گرتا فریدمن، پرستاری که در این عکس مورد بوسه‌ی اجباری قرار گرفته، در سنین پیری پیدا شد و گفت حس بدی از آن بوسه ندارد و آن را یک بوسه‌ی دوستانه ارزیابی می‌کند، اما قطعا اگر امروزه چنین اتفاقی می‌افتاد این عکس به جای نماد صلح به نماد خشونت جنسی تبدیل می‌شد.

جان لاک فیلسوف انگلیسی که نظریه‌های مهمی‌در مورد آزادی دارد، می‌گفت برده ها مثل حیوانات نفهمند و هر بلایی سرشان بیاید حقشان است، همین ژاپن که این روزها این قدر کلیپ از فرهنگ بالای مردمش ساخته می‌شود یگانه کشوری بود که کاسه‌ی داغتر از آش شده بود و در حالیکه که آلمان کوتاه آمده بود بر ادامه‌ی جنگ جهانی اصرار داشت و فجیع‌ترین جنایات جنگی را در دوران جنگ جهانی به انجام رسانید. آمریکایی که با افکار ضد نژاد پرستانه مقابل آلمان جنگید، یک زمانی خودش مهد قربانی کردن سیاه پوستان بود، بدون این که حتی یک قلب از قلوب مردمانش از کشتار و شکنجه ی سیاه پوستان جریحه دار شود و خودشان به جای کتمان حقایق از گذشته‌ی خود صدها فیلم و سریال ساخته‌اند.

اجداد دانمارکی‌های متمدن، دشمنان خود را زنده زنده کباب می‌کردند یا پوست می‌کندند و با پوست پشتشان برایشان مثل فرشته‌ها، بال طراحی می‌کردند و آنها هم تمدن فعلی خود را مدیون عدم کتمان حقیقت و مواجهه با تاریخشان هستند.

اما در کدام فیلمی که ما ساخته ایم عنوان شده که در ایران خودمان، در زمان شاه اسماعیل صفوی که مذهب رسمی مان را شیعه‌ی اسلامی‌کرد، قزلباشهای آدم خوار داشته‌ایم که مخالفان شاه اسماعیل را زنده زنده گاز گاز می‌کردند و می خوردند تا تمام شوند؟!

حقیقت این است که هیچ ملتی در دنیا وجود ندارد که تمام پیشینه‌ی تاریخی‌اش قابل تفاخر باشد. هر کس که برای تحقیر ملتی به اشتباهات تاریخی اآن ملت چنگ بیندازد، سعی دارد حقارت فعلی خود را زیر این سفسطه پنهان کند. حتی کسانی که خیلی باد به غبغب می‌اندازند و از تمدن چند هزار ساله‌ی ایرانیان حرف می‌زنند سعی دارند زخم عقب مانده بودن فعلی مان را با تفاخری پوشالین مرهم بگذارند چرا که اگر در تاریخ ما اقدامات درخشانی از کوروش کبیر وجود دارد (که البته مقدار زیادی با افسانه سرایی بر حقیقت ماجرا اضافه شده است) قطعا اقدامات شنیع و ضد بشر دوستانه‌ی بسیاری هم وجود داشته که قابل تفاخر نیست.

اصلا شاید حقیقت ماجرا این باشد که یک دلیل عقب ماندگی ایرانیان پیشینه‌ی تاریخی طولانی است. مفهوم غیرت با پیشینه‌ی تاریخی‌اش است که سبب می‌شود دختران بیگناه با داس و قمه و کمربند کشته شوند. پیشینه‌ی تاریخی سرسپردگی به اعراب مهاجم است که سبب می‌شود فرزندکشی، قانونی و بی عیب باشد. پیشینه‌ی تاریخی تصور حلول شیطان به جسم زن در ایام پریود است که سبب می‌شود صحبت از یک ماجرای کاملا طبیعی تابو و حتی جرم تلقی شود.

اگر هم چنین نباشد، این پیشینه‌ی تاریخی چند هزار ساله چه تاج گلی به سر ما زده است؟ حقیقت امروز ما چیست؟ من و توی روشنفکر در کنار عده‌ای ایرانی گیر افتاده ایم که روشنفکری را مسخره می‌کنند و فکر می‌کنند برای عزاداری برای اتفاقی که هزار و چهارصد سال پیش افتاده حق دارند عامل شیوع کورونا و کشتار مردم بی‌پناه باشند. یک چشم بگردانی مطمئنا اطرافت کسی را پیدا می‌کنی که فمنیسم که داعیه‌اش برابری زن و مرد است را به سخره می‌گیرد و بی آنکه بداند فمنیسم چیست مخالف سرسخت فمنیست‌هاست. واقعیت ما این است که هیچ چیزی برای تفاخر نداریم. ما با حقوق بشر بیگانه‌ایم. ما هنوز قوانین اعدام و شلاق و قطع عضو داریم و یک سری موجود نافهم که وقتی هشتک #نه_به_اعدام می زنیم هشتک درست می‌کنند که حامیان تروریست‌ها را بشناسید!

کثافت فرهنگی پیرامون ما فراتر از این حرفهاست. ما هر روز با بیشعورهایی که روی پل خانه‌مان پارک کرده‌اند و به ساندویچی رفته‌اند درگیریم. با آدمهای از دماغ فیل افتاده‌ای که اشتباه می‌کنند و دست پیش را می‌گیرند که پس نیفتند و یک عذرخواهی ساده بلد نیستند. با فضولهایی که در مورد شخصی‌ترین مسائلمان که به هیچ وجه بهشان مربوط نیست اظهار  نظر می‌کنند و ...

این یک واکنش دفاعی کودکانه است که رذالتهای فرهنگی اطرافمان را ببینیم و در مورد گذشته‌ی روشن و طلایی سرزمینمان سخنرانی کنیم. واکنش بالغانه، این است که بپذیریم. تمام خطاهای تاریخی و خطاهای کنونی‌مان را. واکنش بالغانه این است که خود و خانواده‌مان را از شریک بودن در رذالتهای فرهنگی بر حذر داریم حتی اگر برایمان رنج به همراه داشته باشد و با تمام توان و قوا، خود و تفکرات انسان دوستانه و شریفمان را تکثیر کنیم و آن موجودات ضد بشریت و ضد تفکرات ترقی خواهانه را منزوی کنیم.

فیلم سینمایی دو پاپ (The two POPES)

کاردینال آرژانتینی، خورخه برگولیو که نقش او را جاناتان پرایس بازی می کند، برای دیدن پاپ آلمانی، (آنتونی هاپکینز) به رم می رود چون پاپ به نامه های او برای بازنشستگی از اسقف اعظم بودن جوابی نداده است. اما ماجرا اینجاست که پاپ به عمد جواب نامه های برگولیو را نداده چون تقاضای زودتر از موعد بازنشستگی بی دلیل از مقام اسقفی را اعتراضی توهین آمیز می داند.
البته بی راه هم فکر نکرده، برگولیو، کسی است که بر خلاف تمام کاردینال ها از زندگی تجملی چشم پوشیده و بر خلاف سنت های رایج مذهبی، گام برمی دارد، او غذای متبرک کلیسا را بدون توجه به ایمان داشتن یا نداشتن، بین گرسنگان تقسیم می کند، کلیسا را خودشیفته و در عصر مدرنیته به گل نشسته می داند، او خواستار محاکمه و مجازات کشیش هایی است که به کودکان تجاوز کرده اند، معتقد است که اعتراف آن کشیشان و بخشیده شدنشان توسط کلیسای جامع اشتباه بوده و حتی اگر اعتراف روح آن متجاوزان را پاک کرده باشد، به قربانیان کمکی نکرده است، همچنین خواهان به رسمیت شناختن حق سقط جنین و حقوق همجنس گرایان است.
در مقابل او، پاپ یک سنت گراست، زندگی تجملی دارد، مورد نفرت مردم است و او را نژاد پرست می دانند،
از سر تفاخر، دوست دارد تنها غذا بخورد،
اما می خواهد از مقام پاپ اعظم استعفا دهد که چنین عملی چند صد سال است که اتفاق نیفتاده است.
او در عین حال زمانی که این تصمیم را می گیرد میترسد که برگولیو به جای او انتخاب شود و تصمیمش را به خاطر تضادهای عقیدتی به تعویق می اندازد ولی بعد از مدتی نشست و برخاست با برگولیو تصمیم می گیرد فقط در صورت انتخاب او از مقام پاپ بودن استعفا بدهد.
از آن طرف برگولیو هم در جوانی از ترس با حکومت دیکتاتوری زمانه اش سازش کرده و دوستان مبارز و حتی نامزدش به طرز وحشیانه ای توسط حکومت به قتل رسیده اند و سالها مورد خشم و غضب دموکراسی خواهان قرار داشته است و تغییر او از سنت گرایی همچون پاپ به یک حامی حقوق بشر، یک جور عمل توبه مابانه برای ایستادن در طرف مردم و انسانیت است.
این داستان بر مبنای واقعیت است و برگولیو همین پاپ فرانسیس معروف و محبوب است.
با دیدن این فیلم سوال های زیادی برای من پیش آمد: 
١-آیا تنها راه تعدیل تندرویها و سکون مذهبیون، به دست مذهبیون اصلاح شده میسر است؟
٢- آیا تمامی مذاهب قابلیت عرضه ی پیشوایی مذهبی با قابلیتهای بشردوستانه ی بالا همچون پاپ فرانسیس را داراست؟
٣- پاپ فرانسیس بزرگترین مقام زنده ی پر تعدادترین مذهب جهان است و با این همه هم خودش و هم پاپی که قبل از او بر مسند قدرت بوده نقد می شود و در سایه ی همین صراحت لهجه محبوبیت کلیسا و پاپ، افزایش عجیبی پیدا می کند، ما چه زمانی به این سطح از تمدن و رواداری دست خواهیم یافت؟ آن زمان آنها به چه چیزهایی دست یافته اند؟

فیلم دفترچه یا دفترچه خاطرات (به انگلیسی: The Notebook)

فیلمی آمریکایی از نیک کاساوتیس است که در سال ۲۰۰۴ از روی رمانی به همین نام نوشتهٔ نیکلاس اسپارکس ساخته شد. از بازیگران این فیلم می‌توان به #رایانگاسلینگ و ریچل مک آدامز اشاره کرد.
هر چقدر در داستان جلوتر می رفتم بیشتر مطمئن می شدم که قبلاً این داستان را شنیده ام، تا آنکه متوجه شدم قبلاً خود فیلم را دیده ام.
راستش با توجه به موضوع فرعی داستان که بحث #آلزایمر بود و اینکه ابتلا به این بیماری به نظرم جزو دردناکترین رنجهایی است که ممکن است یک انسان متحمل شود، بیش از توجه به تکنیک و داستان، تا نیمه ی فیلم  تنها سوال پس ذهنم این بود که اگر این اتفاق برای من بیفتد چه می شود؟! اصلا چرا هیچ چیز از فیلم به خاطر ندارم؟
وقتی بیشتر جلو رفتم به این فکر افتادم که احتمالا در برهه ای از زندگی ام فیلم را دیده ام که عشق ابدی و حقیقی به گمانم قصه ای صرفا رمانتیک و دروغین بوده و فیلم را پس زده و به فراموشی سپرده ام، اما این بار سعی کردم از فیلم لذت ببرم و دانستن این که این داستان بر مبنای واقعیت نوشته شده حظ فیلم را دو چندان کرد.
فیلم به شدت رمانتیک و عاشقانه بود تا حدی که دوربین حتی از نشان دادن صحنه های خشن طفره می رفت، کادرهای هنرمندانه از طبیعت و مناظر چشم نواز، فضای بهشت این جهانی را در سایه ی عشق تداعی می کرد. 
نمی گویم که این فیلم یک شاهکار سینمایی بود، اما دیدنش خالی از لطف نبود.
#ارغوان_اشترانی
۱۳۹۹/۰۵/۰۸

شوخی های حقوقی نوشته پاتریک ریگان نشر آموت

کتاب شوخی های حقوقی، صرف نظر از مقدمه ی ترس خورده ای که بکتاش منوچهری برای آن نوشته است بی نظیر است.
اولین سطری که از آن خواندم این جمله از ویل راجرز بود: «اگر متنی را خواندی و معنی آن را نفهمیدی، تقریبا می توانی مطمئن باشی که از سوی یک حقوقدان نوشته شده است.»
یاد اولین روزی افتادم که با پدرام برای ثبت نام ستایش رفته بودیم، شغل مرا در فورم مدرسه نوشته بود: «تولید کتب اطفال!»😄
به چند جمله ی با نمک دیگر از کتاب توجه کنید:
دو دوست در حال مسافرت با بالن بر فراز جنگل گم شدند. 
در نتیجه ارتفاع را کم کردند و از مردی که در حال دویدن بود پرسیدند: «هی ما کجا هستیم؟»
 مرد در جواب گفت: «شما در یک بالن هستید که با هوای گرم پر شده و ۹۰ پا هم با زمین فاصله دارید.» مسافر بالن به دوستش گفت: «او یک وکیل است.» دوستش پرسید: «از کجا فهمیدی؟» 
گفت: «چون جواب او کاملاً درست دقیق و کوتاه بود و هیچ کمکی هم به ما نکرد.»
*
مردمی که سست دوست دارند و انسان هایی که به قانون احترام میگذارند هرگز نباید طرز درست شدن این دو را ببینند.
اتو وان بیسمارک
*
حقوق دانانی که قانون می‌نویسند مثل پزشکانی هستند که باکتری کشت می کنند.
*
من از مجرمان بسیاری دفاع کردم و هیچ یک موفق به فرار از مجازات نشده اند چرا که پرداخت دست و به من خود نوعی مجازات است.
اف.لی.بیلی
*
آنچه در سطوح پایین جرم تلقی می شود در سطوح بالا قوانین جزایی نام‌دارد.
 جورج برنارد شاو
*
دو گونه وکیل موفق وجود دارد:
وکیلی که قانون را می شناسد، وکیلی که قاضی را می شناسد.
*
از هر پنج دکتر، چهار نفر اعتقاد دارند در صورتی که در بیابانی سرگردان باشند و وکیلی همراه آنها نباشد نیازی به قرص مسکن نخواهند داشت.
*
دو وکیل در بانک بودند که دزدان مسلح به بانک حمله کردند در حالی که چند تن از سارقان از مردان پشت گوشم صندوقدار های بانک را تحویل می گرفتند و بقیه آنها مشتریان بانک را کنار دیوار به خط کردند تا پول و جواهرات شان را بگیرند در همین حال وکیل اول چیزی را در دست همکارش گذاشت کی دومبا را می پرسید این چیست وکیل اول زیر لب گفت: «۵۰ دلاری که قبلاً از توقف رشد کرده بودم.»
یک ایراد دیگر کتاب به نظرم اسم آن است که با کلیت کتاب همخوان نیست، چون خیلی از حکایتها و جملات کتاب شوخی یا لطیفه نیست، بلکه مطالبی پندآموز و جدی است.
به چند مثال توجه کنید:

جان راندولف وکیل معروف امریکایی در حال قدم زدن در  خیابان بود که شخصی که با او دشمنی داشت راهش را بست و گفت: «من هرگز از سر راه یک آدم پست کنار نمی روم.»
جان راندولف جواب داد: «اما من همیشه از سر راه یک آدم پست کنار می‌روم.»
و به راه خود ادامه داد.
*
هارت پومرانتز: «دانشکده حقوق به من آموخت که چگونه دو موقعیت کاملا مشابه را متفاوت نشان بدهم.»
*
در اوایل قرن بیست و یکم، فیلی به جرم کشتن یک سیاستمدار، محاکمه و به دار آویخته شد!
*
حقوقدانان با قانون همان کاری را می‌کنند که کفشدوزها با چرم انجام می‌دهند، آنقدر با آن سر و کله میزنند، آن را می‌کوبند و به دندان می کشند تا بالاخره به اندازه و شکل مورد نظر آنها در آید.
 لویی دوازدهم
*
تجدید نظر خواهی یعنی قدرت نمایی یک دادگاه در برابر دادگاه دیگر
فینلی پیتردون
*
در سال ١٩٩۴ خانمی که به بیماری روانی دچار بود، بیمارستان دلور را به پرداخت یک میلیون و ۱۰۰ هزار دلار محکوم کرد. قاضی علت صدور این حکم این دانسته بود که کارکنان بیمارستان به آن زن اجازه نداده بودند چشمان خود را در بیاورد.
*
در یک پرونده وکیلی تنومند از وکیل کوتاه قد و نحیف پرسید: «چه کاره ای؟» 
_ من وکیل پرونده هستم.
وکیل تنومند با خنده ادامه داد: «من می توانم تو را در جیبم بگذارم.»
_ شاید اما در این صورت دانش حقوقی موجود در جیب تو از دانش موجود درصد بیشتر خواهد بود.
*
یک وکیل بخش قابل توجهی از زندگی خود را صرف انجام کارهای ناخوشایند برای رضایت اشخاصی سخت گیر می‌کند و با وجود محدودیت زمان، سنگ اندازی های طرف دعوی و حتی گاهی با ریخته شدن اشک و عرق و خون، پرونده را به سرانجام می‌رساند اما در نهایت به جای قدردانی از او گفته می‌شود که می توانست بهتر از این باشد یا حق الوکاله زیادی گرفته است.
ویلیام ال پروسنر
خلاصه کلام این که، کتاب کوچک و مفرحی بود که از خواندن آن لذت بردم، دست شما درد نکند آقا #یوسف_علیخانی.

فیلم مسخره باز به کارگردانی همایون غنی زاده

من دانش هستم، یک بازیگر
کسی که فکر می کند دیگران مسئول به فنا رفتن آرزوهایش هستند و تا زمان رسیدن به آرزوهایی که هیچ تلاش حقیقی ای برایشان نمی کند مثلا به خیال خودش برای مدتی موقت در یک آرایشگاه مشغول به کار می شود.
دانش از آن دسته آدمهایی است که آدمهای اطرافش و زندگی روزمره شان را پوچ و تهی می بیند و با غرق کردن خودش در فیلم و موسیقی آنها را تحمل می کند.
او از خودباخته به نیازمندان کمک می کند اما پشت این شخصیت خاص از درون خالی، یک ماجرای هیجان انگیز به انتظار شماست.
بازی های فوق العاده و ساختار بی نظیر تله تاتر گونه ی فیلم #مسخره_باز که در ژانر #وهمی و #پلیسی روایت می شود، شما را به فضایی می برد که در کمتر فیلم ایرانی تجربه اش کرده اید. 
تعلیق خوب و داستان تازه و موسیقی مناسب و حتی اسم کمیاب دانش برای شخصیت اصلی فیلم، بی نظیر است.
علاوه بر ساختار دراماتیک فیلم، کارگردان با زیرکی به نقد گفتمان غالب پرداخته، میزانسن و طراحی لباس کیانیان زمانِ شاهی است و به نظر می رسد هر نقدی که وارد می شود به حکومت شاه است اما اشاره به فیلم بیل را بکش که در سال ۲۰۰۳ ساخته شده و هزار دستان که در سال ۶۷ از تلویزیون ایران پخش شد، نشان می دهد زمان فیلم به صورت انتزاعی شاهنشاهی تصویر شده است، ترس کاظم خان هم از این که بفهمند موی زن را کوتاه کرده است بیشتر به دغدغه هایی می خورد که رژیم جمهوري اسلامي مسبب ایجاد آن است و نه رژیم شاه فقید.
در حقیقت بردن فیلم به فضایی سورئال گونه محملی می شود تا کارگردان با این تخطی های عمدی زمانی و ظاهر ساواکی طور رضا کیانیان به این نکته اشاره کند که همان آدمهایی که در زمان شاه زمام امور را بر عهده داشتند، با همان كاراكتر و همان منش، در رژیم فعلی نیز در راس امور هستند.
فیلم، جزو فیلمهای #پایان_ناگهانی است اما از دسته ای که کدگذاری های درست و دقیق، مطابق با پایان حقیقی داستان در آن انجام شده است، نه کدگذاری های غلط و فریبنده و همين امر لذت دوباره ديدن فيلم را زايل نمي كند.
اين فيلم عالي را از دست ندهيد.

#ارغوان_اشترانی
۱۳۹۹/۰۵/۰۴
#همایونغنیزاده #صابرابر #علینصیریان #رضاکیانیان #هدیهتهرانی #علی_مصفا
پي نوشت۱: آخيش! مردم بس كه دلم مي خواست از يك فيلم ايراني تعريف كنم و به مراد دلم نمي رسيدم 😃
پی نوشت۲: این فیلم را در سینما دیده بودم و خیلی خوشم آمده بود اما فیلمی نبود که بشود با یک بار دیدن در مورد آن نقد نوشت و نوشتن در مورد آن موکول شد به الان که در رسانه های خانگی آمده.

پرنسس پابرهنه اثر اریک امانوئل اشمیت

#پرنسس_پابرهنه 
یک مجموعه داستان از اریک  امانوئل اشمیت است که #نشر_افراز منتشر کرده است.
واقعیت این است که اشمیت در این مجموعه داستان کوتاه بسیار ضعیف تر از نمایشنامه هایش ظاهر شده است، اما ایده ی اغلب داستانها خلاقانه است، ایده های خلاقی که اغلب در اثر نقص ساختارگرایانه هرز رفته است.
بدترین داستان مجموعه، «زیباترین کتاب دنیا» است که ماجرای زنان زندانی سیاسی روسی را روایت می کند، این داستان علاوه بر نقص ساختاری که تمام زنان همبند تصادفا فقط دختر دارند، یک داستان ضد فمنیستی است. ماجرا این است که زنان این بند با بدبختی کاغذهای سیگار را به هم می چسبانند و دفتر درست می کنند و با نقشه مداد برای نوشتن گیر می آورند تا هر کدام یک صفحه برای دخترشان نامه بنویسند و در آخر بعد از روزها تفکر و حرفی نداشتن یک نفر طلسم را می شکند و برای دخترش صفحه را پر می کند و همه از ایده ی او استقبال می کنند، ایده ی او اما نوشتن یک دستور آشپزی است! تمام آرمانهای مبارزان سیاسی زن و میراثشان برای دخترانشان به جا گذاردن یک کتاب با دستور غذاهای مختلف است! 
صادقانه بگویم که این کتاب را مدتی هست که خوانده ام اما محتوای این داستان به قدری به نظرم سخیف آمد که مدت مدیدی است نوشتن در مورد این کتاب را به تاخیر انداخته ام.
#ارغوان_اشترانی 
۲۸/تیر/۹۹

آااادت نمی کنیم فیلمی به کارگردانی ابراهیم ابراهیمیان

آااادت نمي كنيم
فيلمي به كارگرداني #ابراهيم_ابراهيميان
داستاني پر تعليق و نسبتا جنايي است. مطابق خيلي از فيلمهاي ايراني، محوريتش بحث خيانت مرد به زن است. واقعيت اين است كه روايت داستان از خيانت اصلا بد نيست، اما ميزان فراواني اش در سينماي ايران به طرز حال به هم زني به افراط رفته است، انگار كه هيچ موضوع ديگري براي ساختن فيلم و روايت داستان وجود  ندارد.
فيلمنامه خوب و زير پوستي نگاشته شده است، بازيها روان و دكوپاژ معنادار است، موسيقي اما ضعيف و بي معني است، نوشتن عادت هم با <آ> يك ادا بازي بي دليل و زننده است.
دستيابي #ساره_بيات (مهتاب) به پيامكهاي فرنوش با توجه به اين كه دوستش مي گويد كه رمز گوشي را ندارد، بي منطق است، چون در صورت فلش كردن گوشي، پيامكها هم پاك مي شود.
در كل به نسبت فيلمهاي ايراني آنقدرها هم بد نبود.
#ارغوان_اشترانی
۲۸/تیرماه/۹۹

قصه های از نظر سیاسی بی ضرر  نوشته جیمز فین گارنر ترجمه احمد پوری

قصه های از نظر سیاسی یک مجموعه داستان #پست مدرن است که #جیمزفین_گارنر را به شهرت رساند.
پس از جریانهای مختلف افراطی و حمله ی انواع ایسم ها به داستانهای کهن و ضد بشریت خواندنشان، به نظر می رسد تنها همین برخورد طنازانه ی گارنری، می تواند شناعت افراط و تفریط را به نقد بکشد.
گارنر در این مجموعه داستان سراغ تمام داستانهای کهن رفته و سعی کرده تا داستانهای کهن را به گونه ای بازنویسی کند که به هیچ فمنیست یا کمونیست یا مدافع محیط زیست یا گیاهخوار یا مدافع حقوق آسیبمندان یا خلاصه هر موجود زنده ای با هر نوع عقیده ای بر نخورد! نتیجه یک سری داستان خنده دار شده که اگر در آنها عمیق شوی، اصلا خنده دار نیستند.
او برای این سنگ تمام گذاشته باشد، دست به ابداع واژه های جدید زده مثلا به جای کوتوله «طولا محروم» را به کار برده یا برای این که به ترویج دزدی میان کودکان متهم نشود در جک و ساقه ی لوبیا، جایی که جک تصمیم می گیرد چنگ و مرغ تخم طلای غول را بدزدد این جمله را به کار برده:
«توجیهات دیوانه وار او که ناشی از محرومیتهای شدید اقتصادی اش بود، در تقابل با حقوق فردی غول بسیار بی رحمانه به نظر می رسید. »
حقیقتا از خواندن این مجموعه داستان حظ فراوان بردم و سپاسگزار #احمد_پوری عزیز، مترجم این کتاب ارزشمند هستم.

بارون درخت نشین نوشته ایتالو کالوینو

بارون درخت نشین اثر #ایتالو_کالوینو یک شاهکار ادبی است که تا مدتها ذهن آدم را درگیر می کند، آنقدر که من تا مدتها بعد از خواندنش، بیرون خانه که بودم، بالای درختها را نگاه می کردم!
داستان در ژانر شگفت است اما به قدری باور پذیر نوشته شده که یک جاهایی آدم به خودش می گوید، نه، فقط یک داستان عجیب است، اما شدنی است! 
راوی اول شخص است و برادر شخصیت اصلی است که داستان او را روایت می کند، این تمهیدی است که کالوینو برگزیده چرا که قرار نیست تا پایان داستان نه ما، نه راوی و نه حتی خودش به چرایی انتخاب این نوع زندگی توسط بارون درخت نشین دست پیدا کنیم.
داستان بسیار بسیار بسیار طنازانه است، اگر صوتی کتاب را با اجرای بی نقص #آرمانسلطانزاده تهیه کردید، حواستان باشد که در جای عمومی گوش نکنید یا اگر گوش کردید با نگاه مردم که وقتی بلند بلند می خندید چون دیوانه ها تصورتان می کنند کنار بیایید.
یکی از جالبترین قسمتهای طنازانه قسمت مربوط به درخت پنج راهب است که با کمال تعجب از نسخه ترجمه ایرانی سانسور نشده است!
تنها ایراد ساختاری اثر این است که گاهی این همه اطلاعات ریز راوی از زندگی برادرش باور پذیر نیست، به نظرم کالوینو خودش هم به این موضوع واقف بوده و برخی جاها راوی می گوید این قسمت را از زبان برادرم بشنوید که از نظر من باز ضعف و تخطی راوی است چون هیچ جایی برای ما فضا سازی نشده بود که راوی می رود بالای درخت و ساعتها به حرف برادرش گوش می دهد یا مثلا راوی قاعدتا نباید از چند و چون روابط عاشقانه ی بارون درخت نشین، خصوصا وقتی از خانه دور می شد آگاه می بود، ولی به قدری کار شیرین است که به راحتی می شد از آن گذشت، اگر چه می شد آن قسمتها جور دیگری روایت شود تا این ایراد ساختاری هم وارد نشود.

هیچ دوستی بجز کوهستان نوشته بهروز بوچانی

كتاب #هیچ دوستی به جزکوهستان نوشته #بهروز_بوچانی 
یک مانیفست و دلنوشته ی اعتراض آمیز بود با تک جمله های شجاعانه و متفکرانه:
«رهبری یک جماعت بجز شجاعت و قدرت تحت تاثیر قرار دادن آدمها، نیازمند گونه ای از حماقت است.»
یا جایی که کشتی حامل راوی دارد غرق می شود و او می گوید، انتظار داشته در هنگام خطر آن چیزی که همیشه شنیده که هر کس در هنگام مواجهه با مرگ خدا را حس می کند و از او کمک می طلبد اتفاق بیفتد، اما به هیچ وجه چنین حسی نداشته.
یا جایی که زندگی را تلخ، با شکوه و در عین حال وحشتناک توصیف می کند
راوی کاملا مفسر بود و درگیر احساسات شدید زخم خورده که به شدت من را به این فکر فرو برد که از دید به قول راوی زندانبان‌ها هجوم بی اندازه ی مهاجران و پناهنده ها به خانه و کاشانه شان چگونه است؟ یا مثلاً اگر یک مهاجر افغان قلم بر می داشت و از ما ایرانی ها می نوشت، چگونه کتابی از آب در می آمد؟ از خود کتاب جالبتر برخورد داوران و نویسندگان استرالیایی با این کتاب بود که منجر به دیده شدن و حتی جهانی شدن آن شد، برخوردی که از نویسندگان ایرانی حتی در مورد نو قلمان هم وطنشان کمتر سراغ دارم، ناديده انگاري ظلم به افغانها توسط اكثريت جامعه ايراني را مقایسه کنید با حمایت تمام قد نویسندگان استرالیایی از كتابي که ملیت و انسانيت آنها را هم زیر سوال برده است! فضای ادبیات ایران فضای سرکوب است، چه سرکوبگر وزارت ارشاد باشد و چه نویسندگانی که تا جای ممکن نویسندگان کم شهرت تر از خودشان را نادیده می گیرند و چه خوانندگانی که کمتر پیش می آید بدون دریافت سود، کتابی را که خوانده اند و دوست داشته اند، تبلیغ کنند. 
در مورد نسخه صوتی کتاب: اجرا و خوانش #نویدمحمدزاده خوب بود اما صدایش برای کتاب صوتی اصلا مناسب نیست.
راستی برای بهروز بوچانی در همان روزهای ابتدای جایزه گرفتنش که اینستاگرامش هزار و خرده ای فالوئر داشت یک شعر نوشتم که انگار هرگز خوانده نشد و این زیر می گذارمش:

ما سرود آزادی می خواندیم
حال آنکه اولین هجایش را با ترس زمزمه می کردیم
هیچ نمی دانستیم که اولین هجای آزادی و آگاهی یکسانند
فریب خوردیم و نان را هم با آزادیمان باختیم
دلیری و شعرهایمان را نیز
و آوازها و قلبهایمان را
در بهمن منجمد شدیم و به یخزدگی تاریخی دچار گشتیم
از ما بنویس
از ما که در خانه ی خود اسیریم
از ما که حتی از پشت میله ها
دستان هیچ زنی را نمی بینیم که توان پرواز به ابرها را داشته باشد
از ما بنویس رفیق
از ما که نگاه گنگمان به نگاه نسرین و آتنا و گلرخ و نرگس و سپیده و ندا وامانده است
از ما بنویس که انگار قرنهاست
در دیوارهای چین و ماچین زنده زنده دفن گشته ایم
و کوچه های تمرد را
از ترس شلاق و باتوم و لگد نگشته ایم
این بار تو از ما بنویس
از تک تک پیامهای استیصالمان که از این پس یک به یک در گوشت سرک می کشند
از ما بنویس که غرقه شدنمان به خون و اسهال و استفراغ و لجن را به سخره می گیریم
و از آن لودگیهای رنگ و وارنگ می سازیم
تا چندی بیش این منجلاب طاعون و افیون و تریاک را تاب بیاوریم
آنگاه که از میله ها رها شدی رفیق
ما را کتاب کن که در زمزمه ی اولین هجای آزادی واداده ایم
#ارغوان_اشترانی

مردی به نام اووه

مردی به نام اووِه یکی از پر فروش ترین کتابهای ده ساله اخیر است که به صورت فیلم هم درآمده، فیلم سعی کرده دیدگاه دانای کل مفسر كتاب را تبدیل به سوم شخص محدود به ذهن اووه کند و شاید تنها ایرادی که بشود به فیلم گرفت فلاش بکهای طولانی و منسجم از گذشته اووه است که در هنگام خودکشی به یاد می آورد.
در کل تا حدودی از رمان بهتر است، رمان اطناب دارد ولی ریتم فیلم سریع و جذاب است، گفتگوهاي درونی اووه و تفسیر تفکرش در مورد آدمها طبیعتا حذف شده و به نظرم این باعث قوت فیلم است نه ضعف، چرا که شخصیت اووه در فیلم در نهایت ماجرا، از کتابش دوست داشتنی تر است.
فيلم در يك محله ي نسبتا آرام در سويد مي گذرد و يكي از جذابيتهاي فيلم شخصيت زن همسايه ي اووه به نام پروانه است كه يك مهاجر ايراني است.
دیدن فیلم را که به مراتب کار ساده تری از خواندن كتاب است، به شما خواننده گرامی پیشنهاد می کنم.
#ارغوان_اشترانی 

فیلم ارقام پنهان (hidden figures) به کارگردانی تئودور ملفی

#ارقام_پنهان فیلمی در ژانر زندگینامه‌ای و درام محصول سال ۲۰۱۶ به کارگردانی تئودور ملفی و با فیلمنامه‌ای نوشته‌ی از ملفی و آلیسون شرودر بر اساس کتابی به همین نام اثر مارگوت لی شترلی است که داستان زنان ریاضیدان سیاه‌پوست آمریکایی را بازگو می‌کند که طی رقابت فضایی آمریکا و روسیه در ناسا مشغول به کار بودند. 
فیلم صحنه هایی دارد که اگر هزار بار دیگر هم ببینمش باز بغض میکنم.

از نظر من مشابهتهای بسیاری بین وضعیت سیاهان آمریکا در ایام گذشته و وضعیت زنان حال حاضر ایران وجود دارد. وضعیت اسفباری که حتی برخی زنان از فهم شناعت آن عاجزند.
این فیلم را ببینید و لذت ببرید، ضمنا در یکی از نماها بازسازی قسمت دستها از تابلوی خلقت انسان #میکلانژ را نیز خواهید دید. انگار فیلمساز می خواهد بگوید خلقت انسان جز در سایه ی برابری و آزادی اتفاق نمی افتد.
#ارغوان_اشترانی 
۱۳۹۹/۰۲/۳۱

فیلم احتمال بارش باران اسیدی به کارگردانی بهتاش صناعی ها


فیلم احتمال بارش باران اسیدی با بازی بسیار خوب شمس لنگرودی به زندگی منوچهر می پردازد که کارمند بازنشسته اداره دخانیات است و تصمیم میگیرد بعد از سالها جدایی برود و خسرو، یار ایام گذشته اش را پیدا کند.
تنهایی منوچهر در تمام سالهای عمر و عدم تمایلش به ازدواج و دیالوگهای ظریفی در این فلیم، سبب شد که عده ای موضوعیت فیلم را به روایت داستان زندگی یک #همجنسگرا نسبت دهند و فیلم بیچاره نهایتا با سانسور اضافی در آبان ۱۳۹۴ روی پرده رفت.
چه فیلم محتاطانه به زندگی یک همجسگرا پرداخته باشد و چه منظور نظر فیلمساز پیگیری یک رفاقت قدیمی فارغ از تمایلات همجنسگرایانه بوده باشد، برخوردی که با این فیلم شد، خود حاکی از آن است که جامعه ی ایرانی تا رسیدن به فضایی دموکراتیک و ترقی خواهانه، راه درازی در پیش دارد.
#ارغوان_اشترانی 
۱۷ می/۲۸ اردیبهشت ۹۹
 

ادبیات علیه استبداد-بیژن اشتری

ولادیمیر مایاکوفسکی

#Veladimir_Mayakovsky

‎شاعر، طراح و نقاش گرجی الاصل بود که از سال ١٩١٢، هنرش را در خدمت حکومت کمونیستی گذاشت، سرانجام در سال ١٩٣٠ به دلیل سرخوردگی هایش از اوضاع سیاسی و اجتماعی کشورش ودیدن عدم تحقق وعده های حکومت دیکتاتوری از حمایت حکومت دست کشید. اما سرخوردگی و افسردگی و احساس عذاب وجدان او را به خودکشی وادار کرد

‎انسان می تواند اشتباه کند، می تواند فریب خورده باشد، اما یک با شرف باقی بماند

***

‎استالین در مقطعی از مهمانانی گیلاسش را بالا برد و گفت: «به سلامتی نابودی دشمنان کشور»

‎همه گیلاسهایشان را بالا بردند جز نادیا، استالین بر سر همسرش فریاد کشید: «هی، تو، بنوش» نادیا با فریاد جواب داد: «اسم من، هی نیست»

‎استالین خاکستر سیگارش را روی لباس نادیا تکاند و نادیا با عصبانیت مهمانی را ترک کرد.

‎نادیا همان شب سعی کرد نزد شوهرش برود که از یکی از نگهبانان کله پوک استالین شنید که او به همراه زنی به ویلایی در همان نزدیکی ها رفته است.

‎نادیا نامه ای به استالین نوشت و در آن جنایتهای سیاسی اش را محکوم کرد و از رفتارهایش به عنوان یک شوهر انتقادهای تندی کرد. گفته شده استالین بعد از خواندن نامه به قدری عصبانی شد که درجا آن را سوزاند.

‎نادیا (الیلویوا) سپس تپانچه کوچکی را که برادرش از برلین برایش سوغاتی آورده بود از کشوی میزش درآورد و به قلب خود شلیک کرد.

‎پزشکان ناچار شدند به دروغ گواهی دهند که همسر رهبر در اثر ترکیدن آپاندیس جان سپرده است، هیچ کس جرات نداشت از خودکشی بگوید یا به آن اشاره ای کند

‎استالین در روزهای بعد از خودکشی همسرش به شدت احساساتی شده بود و علنا گریه می کرد و حتی گفته بود: «دیگر نمی خواهم زنده بمانم»

‎ص ٧١.

‎جالب است بدانیم سوتلانا دختر استالین، تنها کسی که در دنیا برای استالین عزیز بود، بعد از مرگ او نام فامیلش را تغییر می دهد

 

‎با تمام این شواهد تاریخی این سوال مطرح می شود که دیکتاتورهای خونریز تاریخ واقعا به چه چیز دلخوشند؟ آنها منفور مردمند و اگر اعضای خانواده شان انسانهایی فهیم و قابل اعتنا باشند در ارزانی این نفرت مردمی به ایشان حتی از بذل جان خویش دریغ نمی ورزند، آنها حتی از تملقها و چاپلوسیهای اطرافیان احساس خرسندی ندارند چون احتمال بیشتر را بر این می نهند که این افاضات از روی ترس، یا برای تصاحب قدرت و یا ثروت باشد، دیکتاتورهای خونریز حقیرانه ترین نوع زیستن آدمی را برای هیچ، به جان می خرند.

۳

‎بیشترین اسناد تاریخی ای که از بوریس پاسترناک خالق رمان دکتر ژیواگو، به جا مانده است کمکهای مالی او به خانواده های زندانیان سیاسی و بازماندگان اعدامیان رژیم قساوتمند استالین است، او به #اوسیپ_ماندلشتام هزار روبل بخشید که به گفته نادژدا همسر اوسیپ، آنقدر زیاد بود که حتی توانستند با آن به سفر بروند. همچنین در قرار داد ترجمه ی اشعار یک شاعر گرجی (باراتاشویلی) به روسی بیست و پنج درصد حق الترجمه را به #نیناتابیدزه همسر تیستیان تابیدزه که در سال ١٩٣٧ دستگیر و شکنجه و اعدام شد اختصاص د‎اد.

‎همچنین در تمام همایشهای مربوط به اشعار باراتاشویلی تنها به شرط دعوت داشتن نینا تابیدزه شرکت میکرد، در یکی از نشستها وقتی از او دعوت شد که روی سن بیاید و اشعار باراتاشویلی را بخواند وقتی روی سن رفت از نینا برای خواندن اشعار اجازه خواست، این یک حرکت مبارزه جویانه ی علنی علیه رژیم حاکم بود، او با این حرکت خطاب به حضار آن سالن اعلام کرد که بیشترین احترام را برای همسر یک زندانی سیاسی اعدام شده قائل است، نینا این ابراز لطف از حیث سیاسی خطرناک را با اهدای کاغذهای نقش دار همسرش به پاسترناک پاسخ گفت که بعدها پاسترناک رمان دکتر ژیواگو را بر آن نوشت. پاسترناک وزن احساسی این کاغذهای سفید را حس می کرد و خطاب به نینا این طور نوشت: «امیدوارم کتابم ارزش نوشته شدن بر کاغذهای شوهر فقیدت را داشته باشد.»

‎***

‎یادمان نرود پاسترناک علیه رژیم قساوتمندی قد علم کرد که بیست ملیون قتل را در کارنامه ی سیاهش به ثبت رسانده بود، این یعنی هیچ بهانه ای برای انفعال و سکوت، مقابل ظلم، برای انسانی که مایل است خویشتن خویش را به عنوان یک انسان به ثبت رساند، وجود ندارد

***

‎از آنجاییکه سران شوروی رمان دکتر ژیواگو را رمانی در نقد انقلاب و وعده وعیدهای حزب کمونیسم یافتند پاسترناک و فلترینلی ، ناشر ایتالیایی اش را برای عدم انتشار کتاب تحت فشار و انواع تهدیدها قرار دادند، این دو مرد که هیچ وقت با هم دیدار نکرده بودند یکی از بزرگترین همکاری‌های تاریخ نشر کتاب را شکل بخشیدند.

‎جالب آنجاست که فلترینلی خودش یک کمونیست بود، اما می گفت اولین تعهد من به آزادی و سپس هر آرمان دیگری است، پیش بینی پاسترناک هم درست از آب درآمد و فلترینلی توانست سیل نامه ها و تلگرافهایی که از عدم تمایل پاسترناک به انتشار کتاب سخن می گفتند را شناسایی کند.

‎پی نوشت: یکی از فالوئرها که پستهای سیاسی زیادی داشت و خیلی تو این صفحه فعال بود یکدفعه و بدون خبر خاموش شد، مکرر برایش پیام دادم تا بالاخره بعد از مدت زیادی شخصی که ادعا می کرد پسرش است جواب داد و گفت او را گرفته اند، دوباره سه چهار روز جوابی نداد و بعد گفت پدرش پیک موتوری بوده و مسافری که می برده مواد همراه داشته و پدرش را بازداشت کرده اند، به او گفتم به پدرش بگوید با من یا پدرام تماس بگیرد تا وکالتش را به عهده بگیریم و بی گناهی اش را اثبات کنیم اما طرف رفت حاجی حاجی مکه، یکدفعه به ذهنم رسید که ممکن است به دلیل سیاسی دستگیر شده و گوشی اش دست یکی از برادرها بوده و خواسته با این حرفها کشف کند که من چقدر او را می شناسم!!!

‎به نظرم وقت آن رسیده که ما هم با ایده های خلاقانه ای چون ایده ی پاسترناک تمهیدی برای شناسایی نامه ی اصلی از جعلی بتراشیم!!!

***

‎#لکساندر فادیف مرد خوش سیمایی بود که از طرف استالین به ریاست اتحادیه نویسندگان شوروی انتخاب شد، او از سه جهت با همتای ایرانی اش، به شدت اختلاف دارد، یکی همین سیمای ظاهری است و دوم خوش لباس و تمیز بودنش و سوم مدت زمانی است که طول کشید تا به حقیقت رسالت یک انسان، خصوصا یک نویسنده دست پیدا کند.

‎از سال ١٩۴۶ که فادیف سمت نویسنده ی حکومتی را رسما اتخاذ کرد، هر شخصی که کوچکترین حرکتی می کرد که به مذاق حکومت خوش نمی آمد مورد تندترین انتقادات بی منطق و هجویات فادیف قرار می گرفت و پاسترناک هم از این قاعده مستثنی نبود. پاسترناک در مورد او چنین می گفت: «اگر او دستور بگیرد که مرا حلق آویز کند یا در دریا غرق کند یا بدنم را به چهار قطعه تقسیم کند، قطعا این دستور را در نهایت دقت و وظیفه شناسی انجام می دهد و بی هیچ عذاب وجدانی گزارش انجام کارش را هم به مقامات بالا می‌دهد...»

‎اما فادیف در سیزده می ١٩۵۶ با شلیک گلوله ی تپانچه ی شخصی اش، به زیستن خود خاتمه داد و به قول پاسترناک با کشتن خویش، از زندگی ننگینش اعاده حیثیت کرد.

سر انگشتان نوازشگرت...

سرانگشتان نوازشگرت شعر است
حتی زمانی که به تکرار بی وقفه پوستم را می ساید
آغوشت برای دخترک عاصی ملامتگر شعر است
حتی زمانی که حرفهایتان به درازا میکشد و من در انزوا می پوسم
خشمت از آزارگران روزهای گذشته من شعر است
حتی زمانی که نفسم برای بخشایششان به شماره می افتد
تو عجیب ترین هایکوی جهانی
شعر کوتاهی که از عدم من تا ابدیتم امتداد یافته است
خشم مهر آلود یا مهر سهمگین...
تو تکراری ترین لحظه های منی و ناب ترین و تازه ترینشان
تو زمینی ترین آسمانی
و دریاترین کویر
و سهل الوصول ترین قله ی بلند جهان برای من پا شکسته ی رنجور به نابودی نشسته
تو پاریس ترین بمبئی
و آنتالیاترین باتومی
و تداعی اعجاب آمیزترین کنسرتهای خیابانی مستانه در تفلیس
و گرمای نجاتبخش دریاچه ی سوان
تو پاساژهای ندیده ی وان و امارات و نیویورک سیتی
و کمپهای رویاگون ساحل گیسوم و کانی برازان
تو امید من برای غذا رسانی به گربه های لای در مانده حتی در نبودنم
تو تجسم تمام جهانی
نه این جهان پلیدی که می بینمش
تو آن جهان تخیل منی که دوستش دارم
و در آغوش تو بی حسرت نساختنش، جان خواهم داد
#ارغوان_اشترانی
تهران- پنجم مرداد٩٨
#شعر_عاشقانه

فیلم نمایش ترومن به کارگردانی پیتر ویر و با بازی جیم کری

فیلم #نمایش_ترومن یک #کمدی تراژیک در ژانر غریب است و از آن دست فیلمهاست که باید بارها و بارها دیدش، واقعیت این است که دیدن مجدد فیلم در این روزگار کورونایی برایم مفهومی یگانه و ورای تصور داشت، فیلم، روایت یک کمپانی فیلم سازی است که جهانی مجازی برای یک کودک از بدو تولد خلق کرده تا خیل عظیمی از آدمها را با نشان دادن سریالی بیست و چهارساعته از زندگی ترومن سرگرم کند. ماجرای فیلم از جایی آغاز می شود که ترومن سی ساله با یک گاف کوچک، به راستین بودن این دنیا شک می کند و سعی می کند حقیقت را پیدا کند. اما تمام المانهای روزمره مدام او را از دور شدن از خانه می ترساند و امنیت را در چهارچوب کوچک مُجازش و در حقیقت زندان پر زرق و برقش تعریف میکند. اما ترومن قصد دارد برای رسیدن به آزادی بی خیال امنیت تصنعی و دروغین شود و شاید عشق تنها چیزی باشد که می تواند برای غلبه بر این ترسها به او نیرو بدهد.
ترومن در لایه ی اول، سوپر استار ها را تداعی می کند که آزادی و هویتشان به بند تهیه کننده ها کشیده شده است و آینده شان در صورت عصیان مقابل این خدایان، نامشخص و مبهم و تاریک است.
آدمهای دیگر هم نماد مسحور شدگان بی خاصیت رسانه اند، آنها در هنگام تماشای سریال ترومن به عمد در موقعیتی ایستا تصویر می شوند، یکی همیشه تو وان حمام است، دو تا پیرزن دوقلو همیشه روی مبل لم داده اند، چند نفری همیشه در کافه هستند و ...
اما آن چیزی که فیلم را تراژیک و حتی وحشت آور می کند فقط موقعیت ترومن و بازیچه شدن او نیست، بلکه آن صحنه ای است که ترومن به طور مستقیم شروع به صحبت با گردانندگان نمایش می کند. کارگردان به او می گوید: «تمام آنهایی که آن بیرون هستند هم مثل تو هستند (یعنی بازیگر نقش هایی هستند که در یک سیستم بسته طراحی شده است) فقط من برای تو جهانی امن خلق کرده ام و آنها همین امنیت را هم ندارند (یعنی دستهایی که عروسک گردان آدمها تو جهان حقیقی هستند هیچ ابایی از آزار رساندن و حتی قربانی کردن بازیگرانشان ندارند)»
شاید در شرایط عادی، انسان چند دقیقه ای درگیر این منولوگ فلسفی بشود و بعد از آن عبور کند اما در این جهان پسا کورونایی انگار تک تک ما با گاف کورونا، فهمیده ایم که یک ترومن بیچاره در دست یک تعداد کارگردان بی اخلاقیم و هر کدام به نحوی سعی داریم موقعیت خود را بازشناسی کنیم و راه فراری به دنیای حقیقی بیابیم.

ک عده که وجود کارگردانان انسانی را با گوشت و پوست خود حس کرده اند و آنها را آنقدر قدرتمند می دانند که باور ندارند هیچ پدیده ای در جهان خارج از اراده ی آنها از کنترل خارج شود، سعی دارند رخ دادن کورونا را به یکی از کارگردانان قدرتمند منسوب کنند و آن را جنگ بیولوژیک علیه بشریت بنامند، یک عده که بیشتر قدرت خدا را باور دارند تا ابرقدرتها، این ویروس را طغیان طبیعت علیه انسان دانسته اند تا انسان خطاکار را تنبیه کند تا کمی زمین و حیوانات را به حال خود واگذارد، عده ای این وسط که هم وجود کارگردانان را باور دارند و هم آنها را نهایتا انسانهایی می دانند که ممکن است یک جاهایی به دلیل انسان بودنشان خطا کنند فکر می کنند ساخت این ویروس کار بشر است اما شیوع جهانی اش حاصل یک اشتباه ناخواسته بوده.
این وسط یک عده هم مثل زن ترومن، علی رغم این که فهمیده اند اوضاع از کنترل خارج شده است، ترجیح می دهند بدون فکر به موقعیت بغرنجی که در آن گرفتارند همچنان بازیگر بمانند و به منافع خود فکر کنند و برای قهوه ای بی خاصیت، تبلیغ نامحسوس پخش کنند! (مثل هنر پیشه هایی که برای عرق کوفت و زهرمار گیاهی ضد کورونا تبلیغ می کردند!)
این ویروس کورونا هر چه باشد، چه طراحی شده توسط انسان و چه طبیعت، روال عادی زندگی همه را بر هم زده و تمام ترسها و تمایلات فروخفته ما را آشکار کرده است. هر کسی با کنار گذاشتن نقابهای روزمره و نقشهای تعریف شده ی همیشگی با زندگی و خود واقعی اش که پشت کار و روابط اجتماعی پنهانش کرده بود مواجه شده است.
زن و شوهرهایی که تا دیروز با لبخندی تصنعی کنار هم زندگی می کردند در قرنطینه بارها مثل سگ و گربه به جان هم افتاده‌اند، آدمهای مجردی که تا دیروز حس تنهایی شان را پشت حاضر شدن مکرر در جمع‌های دوستانه یا رفتن به سر کار پنهان می کردند، این روزها افسردگی و حال بد را تجربه می کنند، آنهایی که روزمرگی و کار سبب شده بود فراموش کنند که چقدر همراهان خوبی دارند، با احساس مهر همراهانشان و رویارویی چهره در چهره مرگ بیشتر احساس خوشبختی می کنند و از زندگی لذت می برند.
خلاصه که از این پس زندگی ما به روزهای قبل و بعد کورونا تقسیم خواهد شد، حتی کتابها و فیلمها مفاهیم دیگری خواهند داشت، خرید کردن مثل قبل و خیلی از صحنه های فیلم ها به رویا می ماند و عشقهایی که در این روزهای کورونایی همچنان ماندگار باشند، مثل عشق سالهای وبا ارزشمند خواهند بود.
#ارغوان_اشترانی
١٣٩٩/٠١/٠٧

#کوروناویروس #کروناویروس #کوروناویروس #کروناویروس #قرنطینهخانگی #قرنطینهکرونا #قرنطینه  #کورونا #کرونا

فیلم مردی بدون سایه ساخته علیرضا رییسیان

فیلم مردي بدون سايه ساخته عليرضارئيسيان فيلمي است كه مثلا عليه #خشونتخانگی ساخته شده است، اما تلويحا عليه محكوم كردن خشونت خانگي است!
 در توضيح مختصر اين فيلم آمده است: ماهان کوشان (#علی_مصفا) پس از ساخت یک فیلم مستند درباره خشونت، زندگی‌اش تهدید شده و همسرش سایه، عاشقانه به کمک او می‌آید اما حوادثی پیچیده همه چیز را دگرگون میکند تا ماهان به خشونت فیلم خود گرفتار شود. در واقع فيلم چيزي نيست مگر تكرار همان كليشه ي خياط در كوزه افتاد و جالبتر آن كه در پيش بردن وقايع جزيي فيلم هم از كليشه هاي ديگري استفاده شده است، بازي بازيگرانش هم تكرار كليشه هاي هميشگي خودشان است، اصلا مي شد سيمرغ كليشه اي ترين فيلم سال ٩٧ را به اين فيلم اختصاص داد، در واقع اين فيلم كه هم به لحاظ محتوا ضعيف است و هم به لحاظ ساختار، بجز عنوان زيبايش، هيچ وجه هنرمندانه ي ديگري ندارد.
#ارغوان_اشترانی
١٣٩٩/٠١/٢٨

#نقدفیلم #نقدفیلم #منتقدسینما #منتقدسینما #ليلاحاتمي #فرهاداصلانی #گوهرخیراندیش #گوهر_خیراندیش #فرهاداصلانی #ليلاحاتمي

فیلم سینمایی جوآن قرمز Red Joan

فیلم جوان قرمز فيلمي تاريخي در مورد #مليتانوروود است كه در سال ١٩٤٠ با انديشه ي متوازن كردن قدرت جهان، اطلاعات سري هسته اي انگليس را به شوروي در دست #استالين لو داد.
فيلم در سال ٢٠١٨ توسط #تراورنان بر اساس رماني به همين نام نوشته #جنيروني ساخته شد.
#سوفيكوكسون و #جوديدنچ به ترتيب نقش پيري و جواني جاسوس قصه را بر عهده داشتند.
به گمانم فيلم خيلي افراطي سعي كرده بود شخصيت جوان را تطهير كند. فيلم با جزيي نگري بسيار، فجايع به بار آمده در #هيروشيما و #ناكازاكي را تشريح مي كرد و امريكا را محكوم، حال آنكه از اصرار ژاپن مبني بر ادامه دادن جنگ جهاني حرفي به ميان نياورد.
در صحنه ي آخر كارگردان با نماهاي آي لول و بسته از صورت جوان و حتي نماهاي لو لول از ديد تماشاگران، پشت جوان در مي آيد، با نشان دادن پيوستن پسرس به او و گرفتن دستش و تكرار جمله جوان كه ما تداوم صلح در جهان را مديون توازن قواي بين شرق و غرب هستيم، به طور مجدد بر درستي كار جوان صحه مي گذارد، حال آنكه اجازه دست يابي يك ديكتاتور به سلاحهاي كشتار جمعي براي جلوگيري از جناياتي كه ممكن است توسط يك دولت دبگر پديد بيايد در حقيقت بالفعل كردن  روحيه ي بالقوه جاني يك ديكتاتور است.
 اما به طور كلي فيلمي بود كه به يك بار ديدنش مي ارزيد.
#ارغوان_اشتراني
٩٩/٠١/٢٧

#نقدفیلم #نقدفیلم #منتقدسینما #منتقدسینما
#معرفیفیلم #معرفیفیلم_خوب
#redjoan #jennierooney #sophiecookson #judidench #trevornunn

فیلم افسر و جاسوس به کارگردانی رومن پولانسکی

#افسروجاسوس (فرانسوی: J'accuse، ترجمه: «من متهم می‌کنم») فیلمی در ژانر پليسي و درام تاریخی به کارگردانی #رومنپولانسکی است که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد. فیلم‌نامه این فیلم دربارهٔ ماجرای دریفوس كه اشتباها با رويكردهاي نژاد پرستانه ي ضد يهودي، به جاسوسي متهم و به جزيره اي تبعيد شد، توسط #پولانسکی بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است كه توسط #رابرتهريس در سال ۲۰۱۳ به رشته تحریر درآمده است. فیلم در هفتاد و ششمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز برنده جایزه ویژه هیئت داوران شد.
جالبترين قسمت فيلم كه نام اصلي فيلم هم از آن گرفته شده است، حمايت #اميل_زولا از افسري است كه قصد دارد مقابل ناعدالتي طغيان كند و براي شجاعت و عدالتخواهي اميل زولا ارزش بسياري قايل شدم.
شخصيت پردازي افسر هم با آن ديالوگ ضد يهودي ابتداي فيلم خيلي ناب و بي نظير است كه با توجه به روحياتي كه از پولانسكي مي شناسم حدس مي زنم ابتكار او باشد تا هريس.
اصولا فيلمهاي زندگي نامه اي به ندرت بد از آب در مي آيند چه رسد به اين كه پولانسكي و رابرت هريس هم دستي بر آتش داشته باشند.

1399/01/25

فیلم داستان ازدواج به کارگردانی نوآ بامباک

داستان ازدواج با خواندن نامه ی نیکول و چارلی در مورد هم آغاز می شود، یک فضای رمانتیک و بی نظیر تصویر می شود و بعد صحنه کات می شود به مطب روانشناس و ما می فهمیم این دو نفر قصد دارند از هم جدا شوند و روان‌درمانگر از آنها خواسته خصوصیات مثبت طرف مقابل را یادداشت کنند...
کم کم در خلال فیلم می فهمیم مشکل اصلی نیکول با چارلی این است که چارلی او را نمی بیند. او سالهاست که در کمپانی تاترسازی شوهرش هنرپیشگی کرده و سالهاست از او تقاضا دارد کارگردانی یک کار را به او بسپارد و او قبول نکرده است و مرتب این خواسته نیکول را به کار بعدی موکول کرده است.
اما فقط این هم نیست، به چارلی بازی در یک سریال تلویزیونی در لوس آنجلس پیشنهاد می شود و علی رغم این که بازی در این سریال به محبوبیت و شهرت نیکول اضافه می کند چارلی مرتب او را مسخره می کند که در یک سریال کمدی در پیت بازی کرده، در عین حال به او می گوید کار در سریال را ادامه بده چون به پولش برای ساخت تاترم احتیاج دارم! در عین حال به خاطر نیکول حاضر نیست به لوس انجلس بیاید و می گوید امکان ندارد بتواند در لوس انجلس کار پیدا کند و وقتی نیکول می فهمد چارلی با منشی صحنه اش رابطه دارد تیر خلاص به این زندگی مشترک شلیک می شود...
بعد از این اطلاعات صحنه های کشمکش طلاق این دو و وکیل و دادگاه بازی هایشان است که طنز ملایمی نیز دارد.
بالاخره دادگاه بچه را به نیکول می دهد و نیکول ساکن لوس انجلس می شود و چند سال می گذرد.
صحنه ی آخر همان اعلام موضع فیلمساز و جمع بندی ای است که فیلم تابستان داغ از آن تهی بود.
چارلی برای جشن هالووین نزد نیکول می آید که می فهمد نیکول دوست پسر تازه ای پیدا کرده که یعنی دیگر بازگشتی قرار نیست اتفاق بیفتد، همچنین می فهمد نیکول به آرزوی خود رسیده و یک کارگردانی تاتر به او پیشنهاد شده است، خود چارلی هم در لوس انجلس یک کار پیدا کرده و بی آنکه کسی از او بخواهد خود را لوس آنجلس نشین کرده است! دست آخر پسر چارلی همان نامه ای که نیکول در مورد خصویات خوب او نوشته بود را پیدا می کند و پدر آن را می خواند، دست آخر اعتراف پایانی نیکول که تا ابد عاشق چارلی می ماند با این که دیگر فایده ای ندارد و اشک‌های چارلی. فیلم با نشان دادن این تمام می شود که نیکول قبل ار رفتن به سمت کارتر می دود و بند کفشهای چارلی را می بندد. روایت تصویری از حمایت و عشق مادرانه که علی رغم تمام اشتباهات معشوق همچنان باقی مانده است اما به خاطر همان اشتباهات نیکول جفت دیگری را برگزیده است.
در اینجا مشخص است که سازنده اثر رسوخ هرگونه مظاهر مردسالاری به خانواده های دنیای مدرن را پایان دهنده ی داستان ازدواج ترسیم می کند، چارلی را با اشکهایش در ذهن مخاطب تطهیر می کند و با همان تقابل فیلم قبل، یک اثر ارزشمند به جهان اضافه می کند.

فیلم تابستان داغ به کارگردانی ابراهیم ایرج زاد

تقابل اصلی فیلم تابستان داغ تقابل سنت و مدرنیته در زندگی خانوادگی است. شخصیتهای اصلی قصه (علی مصفا و مینا ساداتی) بین سنت و مدرنیته دست و پا می زنند. آقای دکتر علی رغم تحصیلات بالا، اعتقادی به برابری زن و مرد ندارد، او علی رغم پرستیژ اجتماعی اش یکی از همین مردان سطح پایین اجتماع است و می خواهد زن دکترش را برای بچه داری، خانه نشین کند، زن سه سال از بچه نگهداری کرده وحالا که مایل است به سر کار برگردد، شوهر حاضر نیست با او همکاری کند و بخشی از وظایف والدی را برعهده بگیرد، شوهر بدون رضایت زن برای تغییر شهر محل زندگی تصمیم می گیرد و تصمیمش را اجرا می کند، حتی در موقعیتی که زنش را خطاکار می بیند از شوهر نسرین (پریناز ایزدیار) که مردی لاابالی و علاف و هردمبیل است بدتر عمل می کند و زنش را چنان هل می دهد که نقش زمین می شود، هل دادنی که حتی ممکن است برای بچه ای که زنش در شکم دارد خطر مرگ را به همراه داشته باشد، زن قصه هم کم و بیش همین طور است، با آنکه پزشک است و با شوهرش مشکل دارد بچه دوم را حامله شده، با آنکه می فهمد شوهرش فقط به خاطر بچه است که او را می خواهد چون اسیری ساکت و صامت دنبال شوهر به همدان می رود، نشستن او در صندلی عقب، این که برایش فرق نمی کند کجا زندگی کنند، حاملگی مجدد او و اشک‌های تلخ او در صحنه آخر، همه المانهایی است که زندگی زناشویی و استقلال شخصیت زن و موقعیت اجتماعی او و حتی احساس شاد بودن او را تا ابد، تمام شده تصویر می کند، اما قسمت بد و ضعیف ماجرا این است که فیلمنامه نویس هم مثل شخصیتهایش بین سنت و مدرنیته گیر کرده و در این طرح داستان در حد یک تصویرسازی سطحی از یک روایت ژورنالیستی باقی مانده است. چرا؟ چون خانم دکتر هم اشتباهاتی نابخشودنی مرتکب می شود که به مخاطب اجازه نمی دهد پشت او دربیاید، مثلا بدون قرارداد بچه را به شخصی که آنقدرها هم شناس نیست می سپارد، بدون این که فرد بزرگتر را همراه کودکی که در را می گشاید ببیند و بچه را پیش او می گذارد و می رود و ...
در واقع فیلم از آن فیلمهای بلاتکلیفی است که فقط مشکلی را عنوان می کند که خالقانش حتی ته ذهنشان هم هیچ راه حلی برای آن ندارند.
یک مخاطب فمنیست و یک مخاطب مردسالار اگر کنار هم به تماشای فیلم بنشینند، هر دو فضا و بهانه ی کافی برای فحاشی به مصادیق جامعه سنتی و مدرنیته خواهند داشت!
مخاطب بیچاره ای که کمی از فضای سنت فاصله گرفته و المانهای جهان مدرن را در زندگی اش پذیرفته با لمس جهان فیلم تنها راهی که برایش باقی می ماند، تنفر از ازدواج است، انگار دو راه بیشتر وجود ندارد، یا ازدواج نکردن و یا زیستن در رابطه ی لنجمالی که اسمش ازدواج است. اما همین تقابل در فیلم افسانه ازدواج محور اصلی فیلم است که به صورتی عمیق و راهگشا به آن پرداخته شده است که در پست بعدی به نظر محترم شما خواهد رسید.

فیلم زیر سقف دودی ساخته پوران درخشنده

فیلم زیر سقف دودی ساخته پوران درخشنده، نمونه ی خوبی از به تصویر کشیدن #انقیادزنان است. شیرین یک زن به فنا رفته است که سال‌های جوانی اش را بیهوده در زندگی ای تلف کرده که سر مرد خانه جای دیگری گرم بوده است، حاصل این فداکاری نابخردانه برای حفظ زندگی زناشویی، پسری روان رنجور و عصبی و بیمار است. شیرین به قدری در #نظام_مردسالار حل شده است که خود را در سرد شدن رابطه اش با بهرام مقصر قلمداد می کند، حال آنکه بهرام از دسته مردهایی است که عقده ادیپ دارد و بعد از مادر شدن همسرش احساس جنسی اش را به او از دست می دهد و این جور افراد برای سرپوش گذاشتن روی این عقده، آن را به صورت حسادت به کودک بروز می دهند.
کیانا نمونه ی دیگری از قربانیان #مردسالاری است، دختری است که کتک می خورد و تحقیر می شود اما عشق چنان کورش کرده که نمی تواند راه خود را از دوست پسر نامتعادل بی فکرش جدا کند. رعنا، یک زن سربار است، زن دوم، معشوقه پنهانی، هیجان و عذاب وجدان توامان. بهرام هم در خلال پذیرفتن نقشهای کلیشه ای #جامعه_مردسالار هم ظالم قصه است و هم قربانی، به دلیل خطاکار بودن هیچ وقت آرامش ندارد و دایم در توهم است که دارند به او تیکه می اندازند، نگاه ابزاری اش به شیرین، دست آخر خود او را به یک ابزار (دستگاه عابر بانک)، برای خانواده اش تقلیل داده است.
درخشنده از پس ساختن این فیلم پیام محور با رویکردهای #فمنیستی به خوبی برآمده و حتی سعی کرده هنر خود را هم گاهی در این پیام رسانی به کار ببندد (مثلا در میزانسن صحنه ها، هارمونی رنگی لباسهای شیرین با مبلی که بهرام روی آن نشسته جهت القای نگاه ابزاری بهرام به شیرین و سواری گرفتن از او، همخوانی دارد) اما، استفاده از کلیشه روان شناس و ایراد نصیحت های طولانی و آشکار رادیویی، تمام هنرمندی‌های ظریف و سینمایی را تصادفی و از روی  شانس و اقبال جلوه می دهد.واقعیت این است که نصایح او هم بی کاربرد و غیر اصولی است، اگر شیرین وقتی به لحاظ جنسی پس زده شد، از یک مردی که عقده ی ادیپ دارد تقاضای سکس می کرد، خیلی زودتر این رابطه از هم می پاشید.
بازی #مریلا_زارعی بسیار خوب است، خصوصا سکانسی که موهایش را رنگ کرده و به قول خودش برای بهرام قر و قنبیل می آید، از بازیهای رایج سینمای ایران یک سر و گردن بالاتر است.
در کل فیلمی بود که تقریبا به یک بار دیدنش می ارزد و امیدوارم برای زنانی که با وجود طلاق عاطفی سعی در حفظ زندگی زناشویی دارند، راهگشا باشد.

فروردین 99

فیلم مادر به کارگردانی علی حاتمی

دیدن فیلم مادر علی حاتمی از آن کارهایی بود که فکر می کردم محال است که روزی موفق به انجامش شوم، زیرا فضای کشدار و اطناب داستان همواره مرا در وسط ماجرا از پای تلویزیون بلند میکرد، اما در عین حال فکر می کردم بزرگترین گناه تاریخ منتقدان سینما را مرتکب شده ام که فیلمی که این همه بر سر آن بحث و به به و چه چه است را ندیده ام و بالاخره این شاخ غول را به مدد قرنطینه خانگی شکستم.
اول آنکه منتقدینی که سعی کرده اند مادر را نماد ایران تفسیر کنند و بچه ها را نماد قومیتهای مختلف سخت به بیراهه رفته اند، غلامرضای شپشو و خل و چل یا ماه منیر روان پریش شکست خورده یا محمد ابراهیم لات بی سر و پا و ماه طلعت حامله هر کدام نماد کدام قومیت هستند؟ جلال الدین که نرمال تر است یا جمال عرب زبان که حاصل خیانت پدر به مادر است چطور؟ اصلاکدام زنجیر نشانه شناسی این واکاوی را تایید می کند؟
از نظر من مادر، یک فیلم احساس محور است که در راه برانگیختن همین احساسات هم موفق نیست. نه رئال است و نه نمادگرا. نه اجتماعی است و نه حتی تاریخی، حتی زمان فیلم با وجود کمودور که یعنی حدودا سال 65 است و نشان دادن گذر حدودا پنجاه ساله از واقعه ی مسجد گوهرشاد، با سن بچه های مادر در موقعیت فعلی که هر کدام باید لااقل پنجاه شصت ساله باشند، همخوانی ندارد، حتی دیالوگهای فاخر و میزانسن های هنری و قابهای چون نقاشی فیلم با وجود شخصیتهای نخراشیده ی بیش از حد اغراق شده، نتوانسته از پس ساختن فضایی نوستالژیک و شاعرانه بربیاید. مادر نه از آن دسته فیلمهایی است که با همذات‌پنداری با یکی از شخصیتها امکان لذت را فراهم کند و نه در زمره ی فیلمهایی است که با حفظ فاصله با شخصیت ها و روایت داستانی ناب و پر از تعلیق مخاطب را سرشار کند، دوبله ی فیلم هم گافهای بدی در خوانش زیر و زبر واژه ها دارد ولی موسیقی فیلم گوشنواز است.
در کل اگر تصور می کردم به جای مدیوم سینما قرار است از مدیوم تاتر بهره ببرم، محتمل بود که از نتیجه ی به نظاره نشستن فیلم راضی باشم.

فروردین 99

نقد و بررسی دو فیلم مطرب به کارگردانی مصطفی کیایی و دختر شیطان به کارگردانی قربان محمدپور

فیلم دخترشیطان و مطرب با هم خواهر و برادرند که پدرشان انگیزه ی نشان دادن زن بی حجاب در فیلم ایرانی بوده است. به نظر می رسد که سینمای ایران برای فرار از دست ممیزی های جمهوری اسلامی، تنها راهی که مقابل خود می بیند، کشاندن فیلم به خارج از کشور و ریختن پول به جیب هنرپیشه های خارجی است.
لااقل در سناریوی پیش پاافتاده ی مطرب، نیاز به لوکیشن خارج از کشور دقیقا مورد نیاز فیلمنامه است اما در دختر شیطان، تمام فضا اگر به داخل ایران بیاید هیچ خللی به فیلمنامه وارد نمی شود و فقط دخترک زیبای قصه زیر حجاب اجباری مدفون می شود.
#دختر_شیطان از پس فیلمبرداری در لوکیشن خارجی کشور بیگانه به مدد تکنیک‌های تدوین به خوبی برآمده اما مطرب از این نظر افتضاح است، در خیابان، همه ی مردم توی دوربین زل می زنند و با تعجب بازیگرها را نگاه می کنند!
هر دو داستان کلیشه وار پیش می روند و از همان اول، پایانشان مشخص است، هر دو فیلم در استخدام هنرپیشه صرفه جویی کرده اند و #محمدرضاشریفینیا و #النازشاکردوست در چند نقش بازی می کنند، با این تفاوت که این بار دختر شیطان از پس بهانه تراشی معنایی استفاده از فرد تکراری خوب برآمده است (چون ماهیت شکلی و ماهوی این افراد نزد دختر شیطان یگانه است و احساس دختر شیطان به آنها کاملا همسان است) و تفاوت گریم هم بسیار هنرمندانه است اما تکرار شاکردوست در نقش دختر و مادر در مطرب هیچ کارکرد معنایی ای ندارد (چون قرار نیست احساس مطرب به زن و دخترش کاملا همسان باشد، اصلا استغفر الله!!🤭) گریمور هم که کلا هیچ زحمتی نکشیده و تمام تفاوت این مادر و دختر یک لا چادر است!
من که اصلا نفهمیدم #حمیدفرخنژاد چرا این قدر خنگ است و نصف فیلم به این می گذرد که دختر شیطان به او حالی کند که فقط اوست که قادر است دختر را ببیند و مدام هم این موضوع را از یاد می برد.
همان طور که پرستار مرد گرفتن نازان برای پسر چهار ساله اش آن قدر بدون منطق است که عین یک میخ طویله از قاب مطرب بیرون زده است.
مطرب که به لحاظ داشتن شوخیهای جنسی و کاباره ای از دختر شیطان سخیف تر است، اما به صورت شعاری و گل درشت هم حکومت ایران را به دلیل برخورد وحشیانه با هنرمندان چه در اوان آغاز کار و چه در اکنون به نقد می کشد و هم فرهنگ غلط ایرانی سرزنش کردن ازدواج پسر مجرد با مادری تنها را تقبیح میکند، اما بعید است مخاطبان عام این فیلم جزو دسته ای باشند که همین اندک را هم از آن آموخته باشند!
در نهایت بسیار خرسندم که وقت و هزینه ای برای دیدن این فیلم ها بر پرده سینما صرف نکردم.

معرفی فیلم سینمایی apostle یا فرستاده به کارگردانی گرت ایوانز

فیلم سینمایی apostle ‎ یا فرستاده، فیلمی در ژانر وحشت با فضایی شگفت و مفاهیم فلسفی عمیق است. داستان به قدری روشن است که حتی نیاز چندانی به واکاوی ندارد. در جزیره ای دور افتاده، خدایی مجسم در قالب جسمانیت یک پیرزن یافت شده است که فرستاده ای را به سوی مردم دهکده گسیل داشته تا او را عبادت کنند، اما دیری نمی پاید که فردی شیاد و خونریز خدا را به بند می کشد و از خون مردم دهکده خدا را ارتزاق می کند، پیشوای دینی جدید که مدعی جانشینی خداست هر جنایتی را به نام خدا روا می دارد و تنها راهی که برای خدا می ماند، این است که از مردی که برای نجات دخترش به آن جزیره آمده درخواست کند که او را بکشد و این اتفاق مادامی که خدا و فرستاده ی جدیدی مردم را به بند نکشیده قادر خواهد بود که آنها را از شر خدای مهربان نجات دهد!

فیلم اتاق تاریک به کارگردانی روح الله حجازی

در فیلم  اتاق تاریک روح الله حجازی شاهد تعداد زیادی استفاده از لفظ «گُه» و واژه های نظیر آن هستیم، (کلا یکی از لوکیشن های اصلی توالت است)، به راحتی در دیالوگها ذکر می شود که ایران به درد زندگی نمی خورد، یا آنکه در دیالوگها فاش می شود دختر همسایه با دوست پسرش در پارکینگ کارهایی نظیر فیلمهای پورن انجام می دهد که تمامی اینها (و حتی آزار جنسی پسران) عبور از خطوط قرمز وزارت ارشاد است و دلیل این برخورد همدلانه ی سانسورچی ها برای من مشخص نیست، شاید طعنه های فراوانی باشد که در دیالوگها نثار فمنیستها می شود، کاش لااقل شخصیت زن کمی با شعورتر از مرد تصویر می شد تا بتوانیم خود را قانع کنیم که کارگردان فقط قصدش نشان دادن آنچه هست بوده و قصدی برای تخریب فمنیستها نداشته است، کاش بر تمایلات ضد فمنیستی خود غلبه می کرد و دست کم برای آموزش خانواده ها، شخصیت یک مادر اصولی را تصویر می کرد تا این فیلم که نه قصه ی درست و حسابی داشت و نه تعلیقی که از همان بدو داستان لو نرود، به عنوان یک فیلم آموزشی قابل تحمل باشد!
در تمام قصه شاهد یک پدر و مادر بی خرد و روانرنجوریم که هر کدام به نوعی کودک و همدیگر را شکنجه می کنند. مادر بابت این که بچه خود را خیس می کند داد و بیداد می کند، با هر اشتباهی بچه را در اتاق تاریک می اندازد که به واقع تاریک هم نیست! در جایی که بچه لخت است (حمام) او را استنطاق می کند که چه کسی بدن او را دیده و آنقدر محکم لیفش می زند که پوست بچه خراش برمی دارد، پدر وقتی بچه کار سیمبا (شخصیت بچه شیر در کارتون) را تقلید می کند به او سیلی می زند، موهای بچه را برای آن که مورد توجه نباشد به طرز وحشیانه ای و به زورکوتاه می کند، دایما جلوی بچه عقاید زنش و سن او که بالاتر است را مسخره می کند، حتی لجنمال کردن رابطه ی زن و مردی که تابوی اختلاف سنی مرسوم را شکسته اند صرفا در راستای تایید گفتمان جامعه مردسالار است و هیچ کارکرد دراماتیکی در قصه ندارد.
تعلیق که همان ابتدای قصه لو می رود و معلوم می شود که کودک توسط حامد آزار جنسی دیده است و شاید تنها نکته مثبت فیلم نشان دادن این بود که ممکن است آزار جنسی برای یک کودک دیدن فیلم پورن باشد و نه لزوما مورد تجاوز یا لمس قرار گرفتن وگرنه، نه به لحاظ فیلمنامه، نه به لحاظ کارگردانی مطلب قابل توجهی نداشت، حتی موسیقی فیلم در حد و اندازه های کارن همایونفر نبود، اما بازی، بازیگر خردسال صرف نظر از نامفهوم بودن برخی از دیالوگهایش بد نبود.
#ارغوان_اشترانی

فروردین 99

سریال 24

داستان این سریال مربوط به شخصیتی به نام جک باور است که در سی‌تی‌یو یا واحد ضد تروریستی، کار می‌کند. او مأموری ماهر و باتجربه‌است و هر روز (هر فصل)، تلاش او را برای متوقف کردن یک رشته حملات تروریستی از جمله سوءقصد به جان رئیس‌جمهور، حملات هسته‌ای، بیولوژیکی و شیمیایی، حملات مجازی و خنثی کردن توطئه‌های شرکت‌های بزرگ و شناختن عوامل فساد در دولت نشان می‌دهد. هر فصل این سریال، بیست و چهار قسمت دارد که از لحاظ داستانی بیست‌وچهار ساعت یک روز را شامل می‌شود و مدت هر قسمت حدوداً چهل دقیقه است که با ترکیب پیام‌های بازرگانی دقیقاً یک ساعت می‌شود.
این سریال به علت نشان دادن صحنه‌های متعدد شکنجه مورد انتقاد قرار گرفته‌است.
داستانها و شخصیت پردازی ها خاکستری اند، هیچ رویکرد افراطی و یکسونگرانه ای در سریال وجود ندارد، اگر نشان بدهد که دسته ای مسلمان عملیات تروریستی انجام می دهد، در عین حال نشان می دهد که یک مسلمان دیگر سعی دارد مانع آنها شود و چند خاین در بدنه ی کاخ سفید مانع عملیات خیرخواهانه ی او هستند.
اگر جک باور یک جاهایی مثل یک ابر انسان رفتار می کند، یک جاهایی هم اشتباه می کند، یا فریب می خورد و در مخمصه می افتد.
این سریال در طول هشت فصل، بارها نامزد دریافت جوایز مختلف شده و برخی از آن‌ها از جمله جایزه امی بهترین سریال درام در سال ۲۰۰۶ و جایزه گولدن گلوب بهترین سریال در سال ٢٠٠٣ را دریافت کرده است.

هم‌چنین ۲۴، طولانی‌ترین سریال تلویزیونی درام به حساب می‌آید.

دیدن این سریال یک جور بالا بردن دانش سیاسی همراه با لذت و تفریح است. نقد همه جانبه ی حاکمیت امریکا و عملکرد سایر حاکمیتهای جهان است.
باید اذعان کنم که یکی از زیباترین بخشهای زندگی من روزها و ساعت‌هایی بود که این سریال را می دیدم. البته باید بگویم که فصل اول از نظر من ایرادات فیلمنامه ای و منطقی زیادی داشت مثلا:

١- چرا تروریستها از جک خواستند که نینا را بکشد؟ اگر دیگر به نینا نیازی نداشتند و می خواستند از دستش خلاص شوند، چرا بعدتر در فرار به او کمک می کردند؟
٢- وقتی نینا می خواست کارمند سی تی یو را بکشد، چرا خود را از دوربین ها پنهان نکرد یا چرا بعدا فیلم دوربین‌ها را پاک نکرد؟
٣- چرا هیچ کس دستور بازبینی صحنه خودکشی او را نداد؟
۴- اصلا نینا که جاسوس تروریستها بود چرا پاپی جک شد که چرا هارددیسک را عوض کرده است؟
در واقع در فصل اول کارگردان کمی بلاتکلیف و سردرگم است و کدگذاری های غلط انجام داده و جذابیتش از فصلهای دیگر کمتر است، اما در فصلهای بعدی این مشکلات به طرز چشمگیری کاهش می یاب و تعلیق و کشش داستان یکباره رشد می کند،
فصل چهارم هم یک گاف اساسی داشت: چرا یک گروه حرفه ای باید از خودشون رد به جا بذارند؟ با تاکسی بروند خانه و ده روز در همان خانه بنشینند تا پلیس بیاید دستگیرشان کند؟
فصل هشتم عجیب ترین فصل این سریال بود، یک کشور فرضی به نام کامستان تو خاورمیانه خلق کرده بودند که مثل ایران پنجاه سال بود شعار مرگ بر امریکا و ضد امپریالیسم جهانی و از این خزعبلات سر داده بود، اما تفاوتش با ایران این بود که لباس پوشیدن مردمشون تو تظاهرات یا لباسهای زن رییس جمهورشون شبیه پاکستانی ها بود و خود رییس جمهور (حسن) هم کراوات می زد و خیلی هم انسان باشرفی بود!!! (البته صرف نظر از زن بازی ش)!
کلا علت یک چیز رو من نفهمیدم و رو اعصابم بود، این که چرا تو سریال به راحتی از کشورهای بزرگ و مقتدر مثل چین و روسیه و حتی فرانسه و انگلیس و غیره اسم برده می شد و به انواع خیانت ها متهم می شدند اما برای یک کشور آشفته ی آفریقایی زیر پونز نقشه یا یک کشور جنگ طلب خاورمیانه ای مثل ایران، اسمهای فرضی می گذاشتند؟
اما در کل این سریال رو خیلی دوست داشتم، اون قدر که بعد از تموم شدنش تا چند هفته احساس می کردم یک گمشده دارم.
قرنطینه ی کورونایی و عید نوروز، فرصت خیلی خوبیه که فیلم ببینید، پس از همین امروز یکی از سریال‌هایی که معرفی کردم رو شروع کنید و لذتش رو ببرید.

98/12/16

در ضمن برای خواندن خلاصه ی فصل ها می تونید روی ادامه مطلب کلیک کنید. این کار فقط به اونهایی پیشنهاد می شه که سریال رو قبلا دیده اند و بخشهایی از اون رو از یاد برده اند و می خواهند به یاد بیاورند.

ادامه نوشته

سریال لیست سیاه یا black list

خب یک سریال دیگه رو دیشب تموم کردم و واقعا سریال خوبی بود، مثل اغلب سریالها، اوایلش جذاب نبود، اما چند قسمت که گذشت خیلی خوب شد، ریموند ردینگتون «رد» (جیمز اسپیدر)، افسر سابق نیروی دریایی ایالات متحده که به یک جنایت‌کار برجسته تبدیل شده‌است پس از فرار از دستگیری برای چندین دهه، به صورت داوطلبانه خود را تسلیم اف‌بی‌آی [FBI] می‌کند. او به اف‌بی‌آی می‌گوید که لیستی از خطرناک‌ترین جنایتکاران دنیا را دارد که در طی سال‌ها جمع کرده‌است و مایل است در مقابل مصونیت از پیگرد قانونی، عملیات تک تک آن‌ها را اطلاع دهد. در هر فصل، سرنخ هایی درباره اسرار قدیمی ردینگتون فاش می‌شود.
این شخصیت پردازی شما رو در موقعیتی قرار می ده که شاید تا به حال تجربه اش نکرده باشید، این که به یک جنایتکار علاقمند بشید و تمایل درونی تون این باشه که اون زنده و سلامت از ماجراها عبور کنه! این که حقیقتی که می پذیرید این باشه که این آدم فاسد و جنایتکار خیلی جاها بیشتر از آدمهای قانون مند و درستکار به درد جامعه می خوره!
یکی دو جا چند تا ایراد فیلمنامه ای هم داشت، مثلا کسی که فکر می کرد بابای الیزابته، با آزمایش دی ان ای فهمید که نیست و رد رو دستگیر کرد و شکنجه داد که بگه بابای الیزابت هست یا نه در حالیکه خب می تونست اون رو هم با آزمایش بفهمه، ولی چون یه سری مسایل قرار بود تا قسمت‌های پایانی فاش نشده باقی بمونه، فیلمنامه نویس ناچار شده بود از پدر جعلی الیزابت یه احمق بسازه.
طبق معمول وقتی که فیلمهای خارجی می بینم به آزادی بیانی که در امریکا وجود داره و به راحتی می تونن حتی شخص اول مملکتشون رو به هر چیزی متهم کنند حسودیم شد😒
واقعیت اینه که جذابیت سریال هم در حد متعارف بود، مثل سریال بیست و چهار نبود که آدم بخواد تموم کار و زندگی اش رو ول کنه و تند و تند قسمتهای بعدی رو ببینه ولی در عین حال خیلی از این سریال لذت بردم و دوران خیلی خوبی رو باهاش داشتم، مخصوصا روی تردمیل😄
١٣٩٨/١٢/١۶
#ارغوان_اشترانی
#لیست_سیاه
#blacklist

فیلم سخیف زهر مار به کارگردانی جواد رضویان

به نظر می رسد، دسته گلهایی که مداحان نامحترم اهل بیت به آب داده اند به حدی از اندازه فراتر رفته است که ارکان قدرت ناچار به ساختن فیلمهای تخیلی با محوریت شخصیتی مثبت و نیک اندیش از این گروه روی آورده است تا شاید زهر اعمال ناشایست این گروه را بزداید، غافل از این که #زهرمار ها تلخی دروغ را نیز بر زهر مارها می افزاید!
#ارغوان_اشترانی
آذر 98
#فیلمزهرمار #جوادرضویان #سیامکانصاری #جوادرضویان #فیلمبد #معرفیفیلم #نقدفیلم

فیلم سرکوب به کارگردانی رضا گوران

#سرکوب فیلمی به کارگردانی #رضاگوران، داستان یک روز از یک خانواده است. مادر خانواده، #رویاافشار به دلیل مشکل #آلزایمر تحت مراقبت توسط یک پرستار، #بارانکوثری می‌باشد. پدر خانواده، (پرویز) همواره به آزار اذیت جسمی و روحی مادر و سه دختر می‌پرداخته و مدتی است که از خانه رفته‌است. دختر بزرگتر، #الهامکردا یک فرزند مبتلا به اوتیسم دارد. دختر وسط، #سارابهرامی مدتی است با یک مرد دوست شده‌است که بعد از چند هفته متوجه می‌شود که این مرد همانند پدرش به آزار و اذیت جسمی و روحی وی می‌پردازد. دختر کوچکتر، #پردیساحمدیه یک دختر دانشجو می‌باشد که کودکی پرتنشی را به همراه پدرش گذرانده‌است و قصد دارد از ایران برود، در فیلم شاهد شنیدن خبر مرگ پدر خانواده هستیم اما هیچ‌یک از اعضای خانواده حاضر به رفتن برای شناسایی جسد نمی‌باشند. آنها در عین تنفر از پدر آنقدر در زمان حضور او، ترس و خفقان را دوره کرده اند که با نبودنش هم احساس آرامش نمی کنند. در اواسط فیلم معلوم می شود که پدر خانواده یک سپاهی یا اطلاعاتی بوده که خود، مسبب  گرفتار شدن پسرش خسرو در دست حکومت و دست آخر مرگ او بوده است.
در لایه ی اول، عدم آرامش ابدی یک خانواده ی منسوب به حکومت تصویر شده است اما در لایه ی دوم کل خانواده و تک تک افراد، نماد هستند.
پرویز، نماد حکومت دیکتاتوری است که تنها با ارعاب و سرکوب، خانواده را دور خود نگه داشته است، مادر خانواده نماد کسانی است که در ابتدا به حکومت مطلقه عشق داشته اند و بعد فهمیده اند اشتباه کرده اند اما از ترس یا بی‌پناهی، کنار این حکومت مانده اند و با آنکه جوانی خود را پای این حکومت گذاشته اند، خیانت هم دیده اند، خسرو، نماد تمام مخالفانی است که علیه حاکم بزرگ مبارزه کرده اند و کشته شده اند، پرستار یا زن صیغه ای نماد کسانی است که هنوز با ناآگاهی از حقایق، دل در گرو حاکم ظالم دارند و سعی دارند از او دفاع کنند، دو دختر بزرگتر نماد مخالفانی هستند که در سکوت، با قهر با حاکم و نادیده گرفتن او به انتظار مرگ و سقوط او نشسته‌اند و دختر کوچکتر نماد مهاجرانی است که برای فرار از زندانی که حاکم بزرگ ساخته است در صدد ترک وطن هستند.
در سکانس پایانی فیلم، کارگردان با نشان دادن باریدن باران بر سر کودک (نماد نسل جدید) در فضای داخل خانه، حجت نماد گرایانه بودن این خانه را بر بیننده تمام می کند.
باران، خود، نماد شستشو و امید است، بارانی که قرار است زهر ترس و خودکامگی را از تن و چشمان امیدوار نسل کوچک این خانه بزداید.
#ارغوان_اشترانی

آذر 98

#معرفیفیلم #نقدفیلم #نقدسیاسی  #معرفیفیلم_خوب

فیلم بدون تاریخ بدون امضا به کارگردانی وحید جلیلوند

این فیلم یک گاف اساسی دارد:
سم بوتولیسم در اثر پنج دقیقه حرارت دیدن در دمای ٨۵ درجه تجزیه و خنثی می شود، بنابراین اصولا امکان آلوده شدن کودک با سمی که در مرغ مردار ایجاد شده، وجود ندارد، چون مرغ حداقل نیم ساعت در دمای صد درجه قرار می گیرد تا پخته و قابل خوردن شود.
گاف دیگر این است که دست چپ پسر بچه آسیب دیده است حال آنکه موتور از سمت راست می افتد.
بجز اینها شخصیت دکتر اصلأ خوب درنیامده و باورپذیر نیست، معلوم نمی شود این همه فداکاری او برای این که در ماجرای کشته شدن پسر بچه مقصر به نظر برسد به چه دلیل است؟
#ارغوان_اشترانی
آذر 98

فیلم خشم و هیاهو به کارگردانی هومن سیدی

در ابتدای فیلم خشم و هیاهو یک دروغ هولناک وجود دارد: «این داستان غیر واقعی بوده و کاملا زاده تخیل نویسنده می باشد، هر گونه شباهت شخصیتهای داستان با اشخاص حقیقی غیر عمدی و کاملا اتفاقی است.»
چرا هولناک؟ چون به طرز واضحی فیلم بر مبنای زندگی #ناصرمحمدخانی و #شهلا_جاهد ساخته شده است و حتی صحنه های دادگاه با دیالوگهای ریز بازسازی شده اند و سازندگان برای گرفتن جواز پخش توسط عمال رژیم حاکم مجبور به دروغگویی شده اند. این یعنی جمهوری اسلامی با همین سبقه ی چهل ساله به عنوان اشاعه دهنده ی دروغ و ریا در ایران، همان بلای بدتر از خشکسالی است که کوروش کبیر از آن وحشت داشت و این حقیقت، بسیار هولناک است.

#ارغوان_اشترانی

آذر 98

فیلم Cool Hand Luke یا لوک خوش دست

لوک خوش دست (به انگلیسی: Cool Hand Luke) با عنوان و ترجمهٔ صحیحِ لوک تسلی‌بخش[۱] فیلمی در ژانر فیلم زندان به کارگردانی استوارت روزنبرگ با بازی پل نیومن محصول کشور آمریکا است. (ویکی پدیا)

***

- اگر مسئولان زندان اون رو خوب می شناختند، هیچ وقت حتی فکر کتک زدن اون رو هم نمی کردند.
- اون فقط برای یک دلیل به دنیا اومده بود: به لرزه درآوردن این دنیای لعنتی.
این دو دیالوگ متعلق به فیلم #لوکخوشدست است. لوک، جوان خوش سیمایی است که از بد روزگار در یک زندان اسیر می شود، او سعی می کند محیط زندان را با انواع روشهای خلاقانه به محیطی دلچسب و شورانگیز بدل کند، رفتار زندانیان از بعد از ورود او تغییر می کند، همه با هم همدل می شوند، بهتر کار می کنند و دعواهای همیشگی جایش را به آرامش و فداکاری می دهد، تا این که مادر لوک فوت می کند و زندانبان بدون این که او جرمی مرتکب شده باشد از ترس این که برای خاکسپاری مادرش فکر فرار به سرش نزند، او را چندین و چند روز در انفرادی محبوس می کند.
این انگولک کردن بی دلیل از او یک یاغی می سازد، یک طغیان گر آشتی ناپذیر که تا پای جان برای آزادی اش مبارزه می کند.
به نظر می رسد تمام ما ایرانیان که از بخت بد جغرافیایی در زندانی بزرگ محصور شده ایم مشابهتهای زیادی با لوک خوش دست داریم، سالهاست که تلاش کرده ایم با بهبود رفتارهای فردی، زندگی مسالمت آمیز و شادی را تجربه کنیم اما سرانجام انگولکهای پی در پی زندانبانان باطل و ناآگاه، کار دست ما و خودشان داده است و زندانیان بسیاری با بذل جانشان، این دنیای لعنتی را به لرزه در آورده اند.
باشد که قفلها گشوده شود و آزادی سرودی پیروزمندانه سر دهد.
#ارغوان_اشترانی
٨ آذر ٩٨

معرفی فیلم گاندی یکی از 250 فیلم برتر سینما

گاندی (به انگلیسی: Gandhi) فیلمی زندگینامه‌ای دربارهٔ زندگی ماهاتما گاندی، رهبر جنبش مقاومت بدون خشونت هند در زمان استعمار توسط بریتانیا در نیمه اول قرن بیستم، است.

این فیلم محصول ۱۹۸۲ با کارگردانی ریچارد اتنبرا و بازی بن کینگزلی در نقش ماهاتما گاندی است. در همین سال ریچارد اتنبرو و بن کینگزلی برای این فیلم برنده جایزه اسکار شدند. همچنین این فیلم جایزه اسکار بهترین فیلم را بدست آورد. گاندی در مجموع ۸ جایزهٔ اسکار کسب کرد.

ساخت این فیلم در تاریخ ۲۶ نوامبر ۱۹۸۰ شروع و در ۱۰ مه ۱۹۸۱ به پایان رسید.

مطابق کتاب رکوردهای گینس حضور نزدیک به ۳۳۰٬۰۰۰ سیاهی لشکر در سکانس مراسم تشییع در این فیلم، بیشترین تعداد افراد حاضر در یک فیلم بوده‌است. (ویکی پدیا)

***

کاش مستعمره ی انگلیس بودیم!
کاش علیه انگلیسی ها قیام می کردیم!
اون وقت رهبر مبارزاتمون با هیات و منصفه و قاضی ای که جلوی پای رهبر سیاسی مون بلند می شد محاکمه می شد، اون هم در دادگاه علنی و نهایتا به شش سال زندانی محکوم می شد و در دادگاه تجدید نظر حکمش کاهش پیدا می کرد!
اونها شرم و حیا داشتند، می گفتند این که برای حفظ حکومت جنایت کنیم با اخلاقی که غرب ادعای پرچم داری ش رو داره در تضاده و بالاخره دمشون رو می ذاشتند رو کولشون و می رفتند.
😞😞😞😞😞
#ارغوان_اشترانی
٧آذر ٩٨

فیلم it به کارگردانی اندی موسکیتی

.
بر خلاف اکثر منتقدین که فیلم ایت ٢ را از یک آن ضعیف تر ارزیابی کرده اند، من معتقدم که #اندیموشیاتی (یا شاید #استفانکینگ) با پایان بندی این اثر، وجهه ای سیاسی و فلسفی به کار بخشیده اند.
در پایان فیلم می بینیم که مایک و دوستانش علی رغم این که مقابل دلقک قیام کرده اند و آیین های اتحاد و مبارزه را به درستی انجام داده اند اما او بزرگتر و قوی تر  از گذشته به خونریزی و کشتار مشغول است.
نکته آنجاست که آنها باید بر ترس خود غلبه کنند و باور کنند که پنی وایز فقط یک دلقک است. یک موجود پست که قدرتی ندارد و تمام هیبت و شوکتش بر پایه ی ترس مردم استوار است و آنگاه که همه ضعف شدید و مبتذلش را باور کنند، حکمرانی دلقک پایان خواهد پذیرفت.
#ارغوان_اشترانی
#فیلم_ترسناک
#معرفیفیلم #نقدفیلم #نقد_سیاسی
#فیلم_ایت #it_movie

Unlike most of the critics who rated the film: It2, much poorer than It1, I believe that # Andy Moshiati (or perhaps # Stephen_King) has put a political and philosophical dimension to this work.
At the end of the film, we see that  although Mike and his friends, despite having risen up against the clown and practiced the rituals of unity and struggle, the cruel clown is bigger and stronger than ever.
The point is that they have to overcome their fears and believe that PennyWise is just a clown. A lowly creature with no power and all its awe and shock based on the fear of the people and when everyone believes in its extreme weakness and vulgarity, the clown rule will end.
# Purple_Strangy
‏#horror movi

آبان ماه 98