داستان پسر دانشجويي است كه مي خواهد پايان نامه اش را به دست استادش برساند و نقش او را حامد كميلي بر عهده دارد. حامد كميلي با ابروهايي به شدت برداشته شده، معترض به نتيجه‌ي انتخابات است و از شلوغيهاي معترضين خوشحال است. او كه دير به استاد مي‌رسد، به همراه نامزدش و دوستش و نامزد دوستش دست به تعقيب طولاني استاد مي زنند و بالاخره بعد از حداقل هفت هشت ساعت تعقيب، ميبينند كه استادشان به همراه خانمي به خانه اي وارد  مي شوند. اين دو دانشجو در مي زنند و وارد خانه مي شوند. در، خانه بي آنكه بخواهند متوجه مي شوند كه خانه محل مخابره‌ي پيامها و فيلمهاي اعتراض به خارج از كشور است. آنها از خانه مي گريزند و تحت تعقيب عمال رسانه‌هاي بيگانه قرار مي گيرند. از سويي يكي از بسيجيان مخلص حكومت اسلامي در بين عمال بيگانه رسوخ كرده و وقتي مي بيند اين دو جوان بيگناه قصد فرار دارند به آنها كمك مي كند. برادران وزارت اطلاعات او را توبيخ مي كنند كه نبايد مداخله مي كرده و نبايد باعث شود جايگاهش فاش شود اما اين جوان كه نمي تواند از جان اين 4 بيگناه بگذرد و مي داند عمال بيگانه در صدد كشتن آنها هستند، از دست اطلاعاتي ها فرار مي كند و به كمك جوانها مي شتابد ولي بسيار ناموفق ظاهر مي شود و محمد حاتمي كه آرنولد را لوله كرده و گذاشته تو جيب پشت شلوارش، از تمامي سوءقصدهاي او جان سالم به در مي برد و جوانها را يكي يكي مي‌كشد. اولين كسي كه كشته مي شود ترانه، نامزد حامد كميلي است. دومين نفر دوست حامد كميلي است و آذر، نامزد دوست حامد كميلي به همراه او فرار مي‌كند. حامد كميلي به يكي از دوستانش كه اتفاقا آدم احمق و خالي بندي است پناه مي‌برد كه نقش او را خود حامد كلاهداري به خوبي ايفا مي كند. اين رفيق ناشفيق خائن نادان، جاي دوستش را به دشمنش  لو مي دهد و سبب كشته شدن آذر مي شود.

همانطور كه از خلاصه ي داستان پيداست، قصه، چفت و بست درستي ندارد. تعقيب استاد براي رساندن پايان نامه آن هم از صبح تا شب، اصلا منطق ندارد و محمل خوبي براي روايت نيست. فيلمنامه‌اي كه ضعيف شروع شده، ضعيف هم به پايان مي‌رسد و آذر دچار جنون آني مي شود تا سر و ته فيلم هم بيايد. ديالوگها به قدري ضعيف نوشته شده كه طبعا وقتي حامد كميلي با مواجه شدن با جسد نامزدش با لحني خنثي و شوخ گفت: «ترانه مرد؟» تمام سالن زير خنده زدند.

حامد كميلي وقتي توسط بسيجي زنداني است و مرد بسيجي، دكتر را بالاي سر ترانه برده است، مثل بچه‌هاي خوب پشت در، ساكت است تا ديالوگهاي داريوش ارجمند تمام شود و بعد داد و بيداد مي كند كه در را باز كن. چرا ما رو زنداني كردي!!

شايد تنها نماي قابل توجه و خوب اثر در همين صحنه اتفاق افتاده باشد. نماي شيشه‌اي كه روي آن دو سوراخ گلوله است. حامد كميلي و بسيجي و آذر پشت شيشه، فلو ديده مي‌شوند و از ميان سوراخ، ترانه و دكتر كه تير خورده و كشته شده‌اند، فوكوس ديده مي‌شوند.

گريم كار كه شاهكار است. جوان بسيجي يك لنز تابلوي رنگي دارد كه معلوم نيست لزومش در كل كار چه بوده و بنده به هيچ وجه نمي‌فهمم كه اگر اين جوان بسيجي كمتر قرطي و خوشگل بود، چه صدمه‌اي به بدنه‌ي روايت وارد مي‌شد. چسب سبيلهاي كاراكترها هم، به قدري از حاشيه‌ي سبيلشان بيرون زده كه كم مانده تا زير چشمشان برق ايجاد كند.

راكورد كار كه اساسا در جاهاي معدودي حفظ شده. در اين فيلم حتي مرده‌ها مي‌توانند در كسري از ثانيه جابجا شوند. در نماي باز وقتي تير مي خورند و مي افتند چندين متر با هم فاصله دارند و در نماي بسته، بغل به بغل هم افتاده اند.

نورپردازي كار هم مثل باقي اثر شاهكار است. مثلا توي صورت آذر وقتي پشت صندلي كمك راننده در پژو 206 حامد كلاهداري نشسته است، نور تابيده مي شود كه تابلوست منبع نور زير پايش است. حالا لزوم اين نورپردازيهاي بي منطق چيست، بعيد است كسي از دست اندر كاران خود كار هم ايده يا انگيزه‌اي در اين مورد داشته باشد.

در چنين اثر ضعيفي اگر فيلمبرداري خوبي صورت گرفته بود جاي تعجب بود. البته شايد بنده فهم درستي از فيلمبرداري نداشته باشم و فوكوس روي گوش، به جاي فوكوس روي چهره در نماهاي نزديك، از تكنيكهاي ويژه‌ي فيلمبرداري باشد.

ظاهر قضيه اين است كه اين فيلم براي تخطئه‌ي طرفداران موسوي و بالابردن طرفداران رئيس دولت، ساخته شده است و اعتراضات اخير به نتايج انتخابات  را دسيسه‌اي ديده كه توسط بيگانگان رقم خورده است، اما لااقل در همين راستا هم درست عمل نمي‌كند، مثلا آذر كه مدافع آقاي احمدي نژاد است، در بحثي خطاب به ترانه مي گويد: «اعتراض بكنيد ولي قبلش قرصاتونو بخوريد.» و به اين ترتيب توهين مي‌كند و نشان مي‌دهد اهل منطق و بحث مودبانه نيست، درصورتي كه وقتي اين جوانها با اين آرسن لوپن بازي، به اين حقيقت دست يافته‌اند كه دست بيگانگان در كار است، دليلي ندارد توهين كند و مي‌تواند منطقي، ترانه را قانع كند كه در مورد تقلب در انتخابات جوسازي شده است. از سوي ديگر، دوستان اطلاعاتي هستند كه همه به جوان بسيجي نهيب مي زنند كه نبايد براي نجات جوانها مداخله كند و تنها يك نفر در اين سازمان هست كه انساني‌تر فكر مي‌كند و جان اين جوان‌ها برايش مهم است.

آنچه مسلم است در اثري كه قرار است ايدئولوژي يا مطلب خاصي را تبليغ كند، تكنيك و فرم درست بسيار از آثار ديگر مهمتر است، چرا كه اين گونه آثار قرار است، عده‌اي مخالف را با خود همراه كنند و نظرشان را نسبت به موضوع مورد بحث تغيير دهند، حال آنكه يك ملودرام عاشقانه به خودي خود توسط مخاطب پذيرفته است و كافي است داستان از تعليق كافي برخودار باشد تا مطلوب واقع شود.

توجه داشته باشيد كه اين مقاله، يك نقد ساختارگرايانه است و بحث هيچ ربطي به محتواي اثر ندارد.

بارها گفته‌ام كه اساسا ايدئولوژيك بودن هر اثري از جمله فيلم، از بار هنري آن مي‌كاهد و آن را نهايتا در اوج ساختارمندي به يك مقاله‌ي خوب سياسي يا اجتماعي تبديل مي‌كند، ولي اين اثر كه ساختار درست و منطقي‌اي هم ندارد و به لحاظ تكنيكي و هنري هم بسيار ضعيف عمل مي‌كند، هر نوع مخاطبي را از اصول گرا گرفته تا ضد نظام پس مي‌زند.

پي نوشت: جنسيت گرايي تا حدي در جامعه‌ي ما پيش رفته كه نه تنها مغز خيلي از ما رو از نگاه كردن به جنس بالغ مخالف به عنوان يك ماهيت انساني ناتوان كرده، بلكه حتي در فرد كودك و نابالغ هم به دنبال تبادلات جنسي مي‌گرديم و از درك اين كه مجاز نيستيم به پديده‌هاي انساني به عنوان ابژه‌ي جنسي نگاه كنيم عاجز مي‌مونيم. توي چنين جامعه‌اي، بنده عبايي ندارم داد بزنم: بله مردم، من يك عقده‌اي هستم. عقده‌ي ديده شدن به عنوان يك انسان، سالهاست كه در جاي جاي ذهنيتم، رخنه كرده. عقده‌ي بزرگ كردن كودكم در فضايي كه بشه بهش ياد داد، تمام آدمهاي روي كره‌ي زمين، قبل از مرد يا زن بودن (و بدبختانه قبل از پسربچه بودن يا دختربچه بودن)، انسانند و تو بايد ياد بگيري تمام اين انسانها رو صرف نظر از اين كه جنسيتشون موافق توست يا مخالف تو، به خاطر ماهيت انساني‌شون دوست داشته باشي. مادر عزيز مهدي گرامي، حق با شماست، من يك عقده‌اي تمام عيارم...

 http://www.chuchul.blogfa.com/post-32.aspx