فیلم ساعتها از استیون داردلی The Ours
همیشه، انسانهایی که خودخواسته به آغوش مرگ میشتابند برایم رازآمیز و جالب بودهاند و در بین آنها، برخیها عجیب و باور نکردنی هستند. یکی از این افراد که نامش را به خاطر ندارم یک زندانی سیاسی مرد بوده که برای آنکه اعتراف نکند، مقابل بازجوها با حبس نفسش خود را از بند زندگی آزاد میکند، تا جایی که من میدانم، او تنها کسی در تاریخ بشریت بوده که توانسته با نفس نکشیدن ارادی، دست حضرت عزراییل را بفشارد.
این ماجرا از آن سو اعجاب انگیز است که وقتی مغز، به هر دلیلی فرمان خودکشی میدهد، مقابله با اجزایی از بدن که ارادهشان تماما بر حفظ حیات استوار است در مورد اغلب انسانها ناممکن است. تمام کسانی که خودکشی موفق داشتهاند راهی را برای خودکشی انتخاب کردهاند که تلاش برای بازگشت به زندگی، برایشان ناممکن شود. مثلا وقتی خود را دار بزنیم، تلاش ناخودآگاه بدن برای بازگشت به زندگی بی نتیجه میماند.
یکی دیگر از این افراد هم ویرجینیا ولف است، او پس از دو بار خودکشی ناموفق، دست آخر پس از به جا گذاشتن نامهای بس عاشقانه خطاب به همسرش با جیبهایی پر از سنگ به «رودخانه اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد. همیشه او را زیر آب تصور میکردم که با چه ارادهی آهنینی، سنگها را از جیبش خالی نکرده است و برای تنفس دوباره، خود را به سطح آب نرسانده است!
حالا فکر کنید چه حظ عجیبی به جان کسی چون من میافتد، وقتی به طور کاملا تصادفی به تماشای فیلم ساعتها مینشیند!
فیلم با همان نامه آغاز شده بود. اولش پیش خودم گفتم، این جملات چقدر شبیه نامهی ویرجینیا ولف خطاب به همسرش است!
چیزی نگذشت که دیدم، بله، این فیلم روایت متفاوت و اعجاب انگیزی از زندگی ویرجینیا ولف است. آمیختن تکههایی از زندگی ویرجینیا ولف با تکههایی از رمانی که پیش از انتخاب مرگ در حال نگاشتنش بوده. البته نمیدانم اصلا وجود چنین رمانی در زندگی ویرجینیا ولف حقیقت داشته یا یکسره تخیل نویسنده است، به هر حال در قسمتی از رمان، شخصیت نویسنده، به خاطر گریههای پسر شخصیت داستانیاش دلش نمیآید او را با خودکشی به کام مرگ بفرستد و میگوید اما کسی را باید بکشم!
اما آیا واقعا این طور است؟ آیا نویسندهها اتفاقاتی را برای شخصیتهایشان رقم میزنند تا از رقم زدن آن اتفاق در زندگی شخصی خودشان جلوگیری کنند؟ آیا ممکن است آنچه برای کاراکترهای قصه هایمان رقم میزنیم، پتانسیل بالقوهی انجام همان کارها توسط خودمان باشد؟ اگر جواب سوال در تمام موارد مثبت نباشد به نظرم در بعضی موارد درست از آب در میآید. میلان کوندرا هم به نوعی، به همین مضمون در کتاب بار هستی اشاره کرده است: «با اضطراب به حياط نگاه كردن و مردد بودن، شنيدن قار و قورهاي پياپي شكم در يك لحظهي هيجان عاشقانه، خيانت كردن و احساس ناتواني كردن از كنار رفتن از راه دلفريب خيانت، بالا رفتن مشتها در صفوف راه پيمايي بزرگ، خوشمزگي و لودگي كردن در برابر ميكروفنهاي پليس، من با تمام اين موقعيتها برخورد و با آنها درگير شدهام ولي هيچ كدام از اين اوصاف از شخصيت واقعي من ناشي نشده است. شخصيت رماني كه نوشتهام امكانات خود من هستند كه تحقق نيافتهاند. بدين سبب، هم تمامي آنها را دوست دارم و هم هراسانم ميكنند.
رمان، اعترافات نويسنده نيست بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد.»
یکی دیگر از نکات جالب زندگی ویرجینیا ولف که البته در فیلم، اشارهای به آن نمیشود طغیان او علیه جامعهی مردسالار است. او حاضر نمیشود با اسم مستعار مردانه بنویسد و هیچ ناشری هم حاضر نمیشود کتابهایش را به چاپ برساند. او کتابهایش را شخصا به چاپ میکند و مشهور میشود و پس از رسیدن به شهرت درخواست ناشران برای چاپ آثارش را به سخره میگیرد. بالاخره در 35 سالگی با ارثیهای که از پدر و برادر و عمهاش به او میرسد انتشارات هوکارث را بنا میکند و هم آثار خود و هم سایر نویسندگان گمنام را منتشر میکند. کاترین منسفیلد ماندگاری خود در عالم ادبیات را مدیون مبارزهای است که ویرجینیا ولف یک تنه با جهان مردسالار آغاز کرد.
ویرجینیا ولف در داستانهایش توجه جامعه را به انقیاد زنان جلب میکند مثلا در داستان کوتاه ارثیه، زنی افسرده را تصویر میکند که فقط و فقط برای کسب رضایت شوهر دوست دارد پسردار شود، زنی که تقاضای او برای کار کردن توسط شوهر به سخره گرفته میشود و دست آخر خود را میکشد و با به ارث گذاشتن دفتر خاطراتی برای شوهرش که در آن اعتراف کرده عاشق مرد دیگری بوده است، شوهرش را تحقیر میکند. شاید این نکات، امروزه پیش پا افتاده به نظر برسند، اما باید به یاد داشته باشیم این تصویرسازی از انقیاد زنان، در سالهایی حتی پیش از نگارش جنس دوم توسط سیمون دوبوار صورت گرفته است. برخی از فمنیستها معتقدند اولین بارقههای جنبش #فمنیسم از یک نوشتهی غیرداستانی به نام «اتاقی از آن خود» توسط ویرجینیا ولف روشن شده است. در این نوشته، ویرجینیا به این نکته توجه میکند که هیچ زنی در خانه، اتاق کار و مطالعه ندارد ولی مردها اتاقی از آن خود دارند و یکی از دلایل عدم پیشرفت زنان را نداشتن اتاقی از آن خود میداند. او منتقد سرسخت ممنوعیت تحصیل برای زنان بود و به نظر میرسد تاب و تحمل جهان سرسختی که سعی در تغییرش داشت در اثر مبارزه ای نابرابر، در او ته کشید و با آب رودخانهی اوز، دست از جان عزیزش شست.
لازم به ذکر است که فیلم ساعتها بر اساس رمان ساعتها اثر مایکل کانینگهام از کمپانی پارامونت پیکچرز و میراماکس در سال ۲۰۰۲ توسط استیون دالدری با هنرمندی نیکول کیدمن ، جولین مور و مریل استریپ ساخته شده است.
مایکل کانینگهام، نویسندهای آمریکایی است و همین رمانش در سال ۱۹۹۹ دو جایزه پولیتزر و جایزه پن فاکنر را از آن او کرد.
در پایان، واپسین نوشتهی او یعنی یادداشت خودکشیاش را برایتان مینویسم و شما را به دیدن این فیلم اعجاب انگیز دعوت میکنم.
«عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شدهام. احساس میکنم که نمیتوانیم یکی دیگر از این دورههای وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و اینبار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کردهام و نمیتوانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را میکنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.
بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشتهای. هرآنچه میتوان بود، برایم بودهای. میدانم که دارم زندگیات را تباه میکنم، میدانم که بدون من میتوانی کار کنی؛ و میدانم که خواهی کرد. میدانم.. گمان نمیکنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری میتوانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. میبینی؟ حتی نمیتوانم این را هم درست بنویسم. نمیتوانم چیزی بخوانم.
میخواهم بگویم همهِی شادیِ زندگیام را مدیونِ توأم. تو با همهچیزِ من ساختهای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بودهای. همهچیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفتهاست. دیگر نمیتوانم به تباه کردنِ زندگیات ادامه دهم. گمان نمیکنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم، شاد باشند.___ویرجینیا»
05/02/1400
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: