گزارش و نقد و بررسی فیلمهای جشنواره 90 و دسته بندی آنها - قسمت سوم (آخر)
گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت ردهی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط-نسبتا خوب-خوب- خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی
صداست که میماند-سعید چاری- خیلی ضعیف
فیلم داستان دختری به نام حدیث است که میخواهد از زندگی و کار صدا پیشه ای به نام تورج نصر فیلم مستندی بسازد و مورد حسادت زن او قرار میگیرد و ...
این فیلم با تیتراژی سنگین با فضای درام آغاز میشود که به صدای خسرو شکیبایی مزین است و به محض آغاز فیلم با استفاده از کمدی کابارهای سعی شده صحنههای خندهدار به خورد مخاطب داده شود. برای مثال همین را داشته باشید که تهیه کنندهی کارهای آقای نصر مرد فربهای است که اواخواهری حرف میِزند و کدویی نام دارد و صدا پیشهاش را «توتو» صدا میزند...
گرفتن کادرهای کج و استفاده از نماهای زاویه از پایین و زاویه از بالاهای بی سبب از تخصصهای این کارگردان است.
پرواز بادبادکها – علی قوی تن – ضعیف
فیلم داستان معلمی است که به یک روستا می رود و با برخورد بد مردم روستا که او را شوم و بدقدم میدانند مواجه میشود و با بردباری و برگزاری مسابقهی بادبادپرانی میتواند علاقه ی بچه ها و مردم روستا را به خود جلب کند.
در این فیلم کارگردان تمام سعی ش را کرده بود که از نماهای چشم نواز استفاده کند اما رنگ و نور کار اصلا خوب در نیامده بود. فیلمنامه ضعیف بود و کار تدوین شدهی نهایی پر بود از نماهای تکراری که به زور و بی منطق در کار داخل شده بودند که کار به 90 دقیقه برسد.
یه عاشقانه ی ساده – سامان مقدم- متوسط
فیلم داستان زندگی دختری روستایی به نام گندم (مهناز افشار) است که عاشق پسری به نام کرامت است ولی پدرش او را به کدخدای ده برای تک پسرش کرامت وعده داده است و در تمام سالها از پشتیبانی مالی آنها استفاده کرده است.
پدر گندم که نانواست برای افزایش فروش نانش، در نان مخدر میریزد و سبب مرگ یک زن حامله در ده میشود، کدخدا که از این موضوع آگاه میشود آوی جدیدی برای افزایش فشار بر این خانواده پیدا میکند.
در شب قبل از عروسی، کرامت به گندم میگوید که دوست ندارد او تاوان گناه پدرش را پس دهد و چون میداند او عاشق مرد دیگری است او را رها میکند و میرود. علی با تفنگی برای کشتن کرامت کمین کرده است و صحنهی آخر که رویارویی این دو مرد است بسیار زیباست و فیلم را که تا این صحنه بسیار ضعیف پیش آمده یک پله بالا میکشد.
بازیها در این فیلم با وجود ستارگان سینما بسیار ضعیف و باورناپذیر صورت گرفته. تمام حسی که بازیگران القا میکنند این است که یک عالمه بچه شهری دارند با لباسهای روستایی میچرخند. جالب این است که فرهنگ مردم این روستا، بیشتر به روستاهای کانادا میماند تا لرستان. مثلا گندم از مراسم عروسی جیم میشود و با علی میرود توی طبیعت و آتش روشن میکنند و نیمه شب به خانه میآید، یا آنکه روی پشت بام در حالت ایستاده با علی حرف میزند یا به نجاری او می رود و در را میبندد و صحبت میکنند و بی آنکه حتی برای مطمئن شدن این که کسی خروج او را نمیبیند سرک بکشد، از کلبه خارج میشود.
پدر کرامت هم بسیار روشن فکر است و وقتی میفهمد گندم دوست پسر دارد، بسیار با ملایمت موضوع را به پدر گندم اطلاع میدهد و حتی در حرفهایش میگوید که گندم تقصیری ندارد!
پیشونی سفید – جواد هاشمی – خوب
در ابتدای فیلم میبینیم که عجوزهای(امین زندگانی) قصد دارد آهویی پیشونی سپید را با خود ببرد و بالاخره موفق میشود آهو را که از بدرفتاریهای پدرش(محمدرضا شریفی نیا) خسته شده، با وعده و وعید به سمت شهر آرزوها ببرد.
حقیقت این است که شهر آرزوها یک دروغ است و عجوزه دارد آهو را به کاخ عمه عفریته میبرد که خودش برای اختاپوس کار میکند. آنجا از آهوها برای بافتن فرش استفاده میکنند و هر کدام را که همکاری نکنند میکشند و عصارهی وجودشان را به اختاپوس میدهند. از قضا اختاپوس با خوردن عصارهی آهوی پیشونی سفید جاودانه میشود.
یکی از اهالی شهری که نزدیک قصر عمه عفریته قرار دارد که همان آقا موشهی قصه ی خاله سوسکه است و نقش او را امین حیایی بازی میکند، تصمیم میگیرد با راهنمایی های یک مرد پیر(جواد هاشمی) به جنگ آنها برود.
این فیلم کاری بسیار خوش ساخت در ژانر کودک است. داستانی اسطوره گونه با روایتی خوب و سرراست که با طنز دیالوگها لحظات خوشی را فراهم میکند. فیلم، موزیکال است و در آن از نماهای بسیار زیبا و چشم نواز استفاده شده است. نور و رنگ، صدا گذاری و بازی بازیگران بسیار عالی است. گریم کار بسیار خوب و بی نقص است و فقط در مورد این که چرا پدر آهو هیچ گریمی ندارد و شبیه گوزن نشده جای سوال باقی میماند.
عدم راکورد بارزی در کار نیست مگر این که پشت کت روباه در نمایی یک خط آبی دارد و در نماهایی بعدی این خط آبی وجود ندارد.
در یک صحنه ی دیگر آهو کاغذی را که موش برایش گذاشته از دهانش در میآورد در حالیکه ما نمیبینیم کاغذ را توی دهانش بکند و بدتر از آن وقتی عمه عفری (همان عفریته) سر میرسد، آهو خانم کلی هم با او صحبت کرده است!!! و این صحنه غیر منطقی است.
در صحنه ای که موش غرق شده و ناگهان آب از دهانش بیرون میزند، ما شاهد این نیستیم که کسی ریه ی موش را فشار یا ماساژ دهد و این صحنه سردستی در آمده.
از شخصیتهای حاشیهای کار یک روباه و یک گرگ خنگ هستند که به قول روباه باید جای گرگ خر میشد و حسابی تماشاگر را میخندانند و از نوچههای عجوزه و عمه عفریته هستند.
در مورد این کار بسیار بیشتر از کارهای بزرگسال جشنواره میشود نقد سیاسی نوشت که من به همین چند دیالوگ بسنده میکنم و تفسیر ماجرا را به عهدهی ذهن خلاق خوانندگان میگذارم.
روباه: یونج ها رو سهمیه بندی کردند، خرها فقط دربستی کار میکنند.
گرگ خنگ: تو محلهی ما که یونجه ارزونه.
چک- کاظم راست گفتار- نسبتا خوب
بگذارید این طوری بگویم:
روز.داخلی/خارجی.مغازه/خیابان
همایون ارشادی کتابهایش را میبرد کتابفروشی و میفروشد و از مغازه خارج میشود و تاکسی می گیرد و میگوید گمرک.
راننده ی تاکسی یک زن است. همین جا یک اشتباه عجیب و غیر قابل باور اتفاق میافتد چون در کات بعدی، شب میشود. در حالیکه نوع تاکسی گرفتن دقیقا برای یک مسیر کوتاه است.
مسافران دیگر تاکسی جمشید مشایخی، فرهاد آئیش و جوانی به نام میثم هستند.
در راه بحثی بر سر دموکراسی در میگیرد.
در راه یک موتوری با چوب شیشه را میشکند و میخواهد کیف مشایخی را بدزدد که میثم مانع میشود و با همکاری همه ی اهالی تاکسی و حتی چماق کشیدن راننده کیف نجات پیدا میکند.
وقتی جلوی خانه ی مشایخی می رسند او یک چک برای تشکر از این 4 نفر می نویسد و از آنها میخواهد که این چک را به عنوان پاداش بین خود تقسیم کنند. مبلغ چک 40 ملیون تومان است که همین جا، روایت داستان بسیار بی منطق است. مگر توی کیف چه بوده که مرد چنین پاداشی می دهد و هر چیزی هم که بوده باز هم چنین پاداشی منطق ندارد.
از آنجایی که پنج شنبه شب است و این 4 نفر به هم اعتماد ندارند، مجبور می شوند تا شنبه صبح را با هم سپری کنند. راننده ی تاکسی هم برای این که با این سه مرد تنها نباشد برادرش را که جاهل ماب است به جمع خودشان میکشاند.
در این زندگی 24 ساعته شاهد این هستیم که چطور این 4 عقیده ی مختلف سعی میکنند با دموکراسی و با احترام به حقوق یکدیگر با هم زندگی کنند و البته در این جمع هم درست مثل کشورمان اغلب، اسلامیون به خودشان اجازه میدهند به غیر اسلامیون امر و نهی کنند و زور بگویند.
فرهاد آییش فردی مذهبی است که نماز جمعه میرود و سمبلی از موافقان نظام و اصولگراهاست.
راننده تاکسی زنی است که از بحثهای سیاسی متنفر است ولی با این حال به خدا و اسلام اعتقاد دارد.
برادر راننده تاکسی کسی است که تا به حال دو رکعت نماز هم نخوانده و موضع سیاسی ای هم ندارد.
همایون ارشادی از طرفداران شاه است، مشروبخور است و با نظام مخالف است.
میثم هم اعتقادات مذهبی دارد ولی با نظام مخالف است و نماینده ی اصلاح طلبان است.
همانطور که میبینید در این تقابل های تصویر شده کفه ی مخالفان از موافقان سنگین تر است، اما کفه ی معتقدان به مذهب از بی اعتقادان پرپیمان تر است.
صبح روز بعد باز یک اتفاق بی منطق می افتد. پدر میثم او را دستگیر میکند و میخواهد بداند چک از راه حلال به دست آمده یا نه و معلوم نمی شود چطور یکهو از آسمان سر و کله ی پدر میثم پیدا شده، این در حالی است که ما در هیچ نمایی ندیده ایم که کسی یا کسانی در حال تعقیب میثم باشند.
وقتی بالاخره به بانک می روند، مسئول پشت باجه گریه کنان می گوید که کسی که چک را امضا کرده فوت شده و تا دو سه ماه که کارهای انحصار وراثت انجام بگیرد حسابش مسدود است. این گریه کردن متصدی باجه ی بانک هم برای یکی از مشتریان بسیار دور از منطق است.
در فیلم دیالوگهایی بود که تمام سینما با شنیدنشان دست میزدند و تشویق میکردند:
میثم (خطاب به آئیش): ما جوونا چیزی رو نمیتونیم دست شما نسل قدیم بسپریم. هر چی واسه ما کاشتید بسمونه!!!
یا وقتی فرهاد آییش خطاب به برادر راننده گفت: اون موقع که ما جونمون رو گذاشته بودیم کف دستمون و داشتیم میجنگیدیم، شما کجا بودید؟
این دیالوگ آشنا که در موقعیت بیانش طنز عمیقی را ایجاد میکند، کاملا نقد اصولگراهاست که به هر بهانه ای حضورشان در جنگ را پیراهن عثمان میکنند تا حقوق دیگران از آنها دریغ کنند، حال آنکه در درگیری با دزدها که آنچنان جنگی هم نبود، بیش از همه میثم و راننده موثر بودند.
این فیلم ایده ی خوب و حرفهای عمیقی دارد که با پرداخت سرسری و کم دقت، چه در زمینه ی فیلمنامه و چه در زمینه ی کارگردانی، آن طور که باید و شاید، تماشاگر حرفهای را اغنا نمیکند
یک روز دیگر-حسن فتحی- ضعیف
برای نوشتن در مورد این فیلم به دو چیز بسنده میکنم: 1- شرح داستان فیلم 2- شرح پیام فیلم
هدیه تهرانی زنی است که به تنهایی در فرانسه با پسرش زندگی میکند. مادر او از ایران برای کمک به او 7000 یورو فرستاده و هدیه تهرانی پول را به کودک خردسالش می سپارد و می گوید دایی میآید و پول را میگیرد تا به صاحبخانه بدهد. پول در یک پاکت است.
دست تقدیر اول: پول را یک خیابانگرد از کودک میدزدد.
دست تقدیر دوم: عده ای خیابانگرد، دزد اول را دوره می کنند و از او می خواهند که پول را بینشان تقسیم کند و خیابانگرد اول موفق میشود حواس آنها را پرت کند و فرار کند.
دست تقدیر سوم: ماشینی به خیابانگرد اول می زند و او نقش زمین میشود و پول توی یک کیف قلقلی از پلهها قل میخورد و میرود. (این که پول از پاکت میرود توی کیف قلقلی هم از معجزات خداست و در فیلم هیچ پلانی که این امر را نشان دهد وجود ندارد.)
دست تقدیر سوم: یک بچه ی سیاه پوست دستفروش پول را پیدا میکند و پدرش که برای گرفتن کارت اقامت نیازمند پول است، پول را به دلال میدهد و کارت اقامت میگیرد.
در این بین دلال بیچاره که زنی بیمار دارد، دوست دختری لهستانی دارد که از او باردار است و میخواهد بچه را سقط کند و به لهستان برگردد چون در فرانسه زندگی خوبی ندارد و این مرد، پول را به دوست دخترش می دهد تا از انداختن بچه صرف نظر کند و به ماندن در فرانسه فکر کند.
دست تقدیر چهارم: یک دزد در مترو، پول را از دختر لهستانی میزند.
دست تقدیر پنجم: مدتی بعد، در مترو پیرزنی که اتفاقا همسایه ی هدیه تهرانی است دزدها را شناسایی میکند و به پلیس لو میدهد و آنها شروع میکنند به فرار.
دست تقدیر ششم: آقای دزد در مترو به خاطر خواه خواهرش بر می خورد که مدام از خواهرش جواب رد شنیده و میگوید برای این که عشقت را به خواهرم ثابت کنی، این پول را به خواهرم برسان.
دست تقدیر هفتم: خانم خواهر، فرهنگی دقیقا شبیه فرهنگ مرده پرستی ما ایرانیان دارد و این همه سگ دو زدن برادرش برای این بوده که برود و این 7000 یورو را بدهد به نزول خور و مدالهای پدر بزرگش را پس بگیرد تا بتواند مدالها را با پدربزرگ خاک کند!
دست تقدیر هشتم: آقای نزول خور پول را به عنوان هدیه تولد به بچه اش می دهد و بسیار از این که او و مادرش را رها کرده ابراز پشیمانی می کند. پسر بچه درگیر دعوایی می شود و پول را دختری از آسیای شرقی از او می دزدد.
دست تدیر نهم: دختر آسیای شرقی پول را می دهد به یک قاتل حرفه ای که به عنوان انتقام، مسبب کشته شدن پدرش را بکشد. آقای قاتل حرفهای پول را به زن سر مربی تیم باشگاه پسرش می دهد تا شوهرش را راضی کند که پسر مونگلش را جزو 11 بازیکن اصلی بگذارد.
دست تقدیر دهم: عکاسی از معشوق داشتن زن سرمربی عکس گرفته و پول را به عنوان حق السکوت از او می گیرد.
دست تقدیر یازدهم: باند خلافکاری که قبلا عکاس برایشان مواد فروشی می کرده سر می رسد و او را به زور سوار ماشین میکند و از او پول موادی را که او برای دستگیر نشدن به رودخانه ی سن ریخته میخواهند و این 7000 یورو را بر می دارند و ناگهان پلیس آسر میرسد و یکی از افراد با 7000 یورو میگریزد.
دست تقدیر دوازدهم: فرد فراری خودش را به توالت بیمارستانی می رساند و موادی را که همراه داشته، در توالت می ریزد و توسط پلیس دستگیر می شود و اتفاقا این بیمارستان جایی است که دوست دختر برادر هدیه تهرانی در آن بستری است و بنازم حکمت خدا را، برادر هم درست در همان لحظه تو همان مستراح است و این 7000 یورو را که روی زمین افتاده، بر می دارد.
برادر جان، بعد از این که برای کم کردن روی پدر دوست دخترش هزینه ی بیمارستان را که 1400 یورو بوده حساب میکند، به خانه ی هدیه تهرانی می رود و بچه را گریان و پشیمان پیدا می کند.
به خواهش بچه از گم کردن پول چیزی به هدیه تهرانی نمیگوید. از این 7000 یورو 1500 یورو بدهی هدیه به برادرش بوده و 5500 یورو اجاره خانه بوده. به این ترتیب، برادر 100 یورو داخل جیبش میگذارد و با 5500 یوروری باقی مانده اجاره را میپردازد.
به این ترتیب گردش این 7000 یورو در یکی از شهرهای فرانسه غوغایی به پا میکند. کلی دزد دستگیر می شوند و کلی خانواده ی از هم پاشیده سر و سامان پیدا می کنند.
پیام های این داستان:
1- مال حروم؟؟؟ چی داداش؟؟؟ خوردن.... نداره.
2- مال حلال تا پای دار میره ولی بالای دار نمی ره!!!!
3- باد آورده رو باد چی؟؟؟ بگو عزیز جون چی؟؟؟ بله درسته، با خودش میبره.
4- ابر و ماه و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری و .... بله... به غفلت نخوری.
5- غربیها بفهمند که پول ایرانی جماعت خوردن نداره و در کل پول بچه صغیر خوردن نداره.
6-خدای ایرانیها برای جبران حماقتهایشان، بسیار پرتلاش و پرتوان ظاهر میشود و با کلی زحمت و دردسر، گندی را که آنها زدهاند، درست میکند.
7- اگر در توالتی جایی پولی پیدا کردید خصوصا اگر از توالتهای فرنگ بود، بی آنکه به خودتان غمی راه بدهید پول را بردارید و اجاره ی عقب افتاده تان را بپردازید و مطمئن باشید این پول از شیر مادر حلالتر است و مطمئنا مال خودتان بوده که یکی یک جایی از شما دزدیده، حتی اگر مبلغ آن خیلی بیشتر از پولهایی بود که در عمرتان گم کرده اید هم شک به دلتان راه ندهید، بالاخره خدا هم حساب کتاب سرش می شود، وقتی نتواند پول را یک روزه به شما برگرداند و مدت زمان زیادی طول کشیده باشد، یک جوری تو مسیر با آن سرمایه گذاری میکند که با اسکونتش به شما برگرداند، خیالتان راحت باشد، نوش جان.
8ـ سعی کنید در شهرهای بزرگ سکونت نداشته باشید. در این شهر کوچک دوازده معجزه لازم بود که پول به دست هدیه تهرانی برسد، توجه داشته باشید که چون پای نیروهای غیبی در کار است، نهایتا تا 14 تا هم جا دارید ولی اگر شهر خیلی بزرگ باشد و خصوصا دزدی از ایرانیها هم زیاد باشد، به دلیل ترافیک معجزه، ممکن است اتفاقات ناگواری را تجربه کنید.
9- چرا از بانک و شماره حساب و این حرفها استفاده میکنید؟ هان؟ چرا؟ مگر شما بخیلید؟ چشم ندارید ببینید پولتان یک مدت در دست امدادهای غیبی بچرخد و گره از کار مردم شهر باز کند و باز به خودتان برگردد؟
10- بروید بلاد فرنگ زندگی کنید، آنجا چون غریب میافتید و خدا مسلمانها را بیشتر از این اجنبی های خداپرست نما دوست، دارد به طرز فجیعی پشت و پناهتان است.
11- غرب باید بداند که هر چه دارد از اسلام و مسلمین است، آنها اگر دزدی را هم دستگیر کنند، یک جوری مستقیم یا غیر مستقیم امداد غیبی مربوط به ایرانیان مسلمان در کار بوده است.
12- اگر یک روز تعطیل خواستید با خانمتان در خانه تنها باشید، ماشینتان را بدهید به بچه ی پنج ساله تان که ببرد کارواش، با توکل به خدا، هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد...
تبصره: توجه داشته باشید، قانون های فوق در مورد امریکا صدق نمیکند، خدای ایرانیها آنجا شعبه ندارد چون تو یک فروشگاه که به دوربین مداربسته هم مجهز بود، کیف دوست من را دزدیدند و یک ماه هم آنجا بود و هرچه هم پیگیری کرد، پیدا نشد که نشد.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: