قسمت سوم از سريال مهران مديري را مي ديدم. قسمتي كه سحر زكريا نگاه خريدارانه اي به سيامك انصاري مي اندازد. بي اختيار به ياد آهنگ ستار افتادم:

"دو تا دسام مركبي، تموم شعرام خط خطي، پيش شما شازده خانوم، منم فقير پاپتي.

غرورو وردار و ببر، دلم مي گه دلم مي گه. غلامي رو به جون بخر، دلم مي گه، دلم مي گه."

شازده خانوم عاقل باشم، بايد بگم به شعر من خوش آمدي، خوش آمدي، خوش آمدي...

 

هر وقت اين آهنگ را گوش مي كنم، در دلم، به شاعر آهنگ، آفرين مي گويم.

شنيده ام كه اشرف پهلوي مدتي دلباخته ي داريوش اقبالي خواننده شد و از او خواست كه آهنگي در مدح او بخواند، داريوش اقبالي قبول نكرد و سرنوشتش شد زندان. مي گويند او را در همان زمان معتاد كردند و چندي بعد، شاهزاده خانوم از ستار خوشش آمد و به او امر كرد كه برايش شعري بخواند. ستار هم كه نمي خواست به سرنوشت داريوش دچار شود، قبول كرد و عاشقانه ي شازده خانوم را پيشكش اشرف كرد. عاشقانه اي كه با ظرافت هر چه تمام، حرف دل شاعر در آن نهفته است.

چه وقت شعرهاي شاعر خط خطي مي شود؟ وقتي كه شاعر سعي مي كند بسرايد و شعر از بطن وجودش و خودجوش خارج نمي شود كه اگر شعر از دل برآيد نيازي به فكر كردن و خط زدن و دوباره نوشتن نيست.

بالاخره شاعر به شاه بيت ترانه مي رسد: شازده خانوم عاقل باشم، بايد بگم به شعر من خوش آمدي، خوش آمدي، خوش آمدي...

يعني اين عاشقانه اي كه مي گويم از عشق نيست و انتخابي است از روي عقل، چرا كه اگر بي عقلي كنم و كاري را كه تو مي خواهي، انجام ندهم، خدا مي داند چه بلايي بر سرم مي آوري...

تاريخ ايران به واسطه ي دو هزار و پانصد سال، پيشينه ي پادشاهي، بايد چيزهاي زيادي نظير اين به خاطر داشته باشد، اگر كسي چيزي شبيه اين به ياد مي آورد در كامنتها بنويسد، بسم الله...