گزارشی از فیلمهای جشنواره و دسته بندی آنها در هفت رده‌ی خیلی ضعیف-ضعیف-متوسط- نسبتا خوب-خوب-خیلی خوب-عالی توسط ارغوان اشترانی

میگرن- مانلی شجاعی فرد- متوسط

فیلم روایتی خطی از زندگی سه همسایه است و در واقع داستان تحول هنگامه قاضیانی است. او زنی است مستقل که سالهاست با دخترش توکا، تنها زندگی می‌کند و شوهرش او را ترک کرده است. این زن با انواع مسائل عصبی نظیر وسواس صاف کردن ریشه‌های فرش و بیماری میگرن روبه‌روست و از راه ترجمه امرار معاش می‌کند. ‌

همسایه‌ی دیگر پانته‌آ بهرام است که شوهرش به طمع درآمد بیشتر او و بچه‌هایش را تنها گذاشته و به ترکیه رفته است و این زن برای اولین بار یاد می‌گیرد به خودش تکیه کند و استقلال از دست‌رفته ی خویش را با کمک هنگامه قاضیانی تا حدودی باز یابد.

همسایه ی سوم مادر و دختر پیری هستند که با پسرشان زندگی می‌کنند و برای اهل محل سبزی پاک می‌کنند و اتفاقا مادربزرگ که نقش او را گوهر خیر اندیش بازی می‌کند با آنکه علیل و بیمار است، بسیار دلزنده و شاد است و شیرین کاریهای او لحظات طنزی را در فیلم پدید می‌آورد.

در میانه های فیلم هنگامه قاضیانی که با مشکلات مالی هم دست به گریبان است با رضا کیانیان که متونی را برای ترجمه به او سپرده است آشنا می‌شود و در پایان فیلم با شنیدن صدای رضا کیانیان روی انسرینگ که پیامی کم و بیش محبت‌آمیز گذاشته، دست از وسواس خود می‌شوید و با کنار زدن پرده ها و راه دادن نور به خانه، برای آغاز زندگی جدید از خانه خارج می‌شود.

صحنه ی پایانی فیلم با موسیقی کارن همایونفر که در نوع خود شاهکاری بی نظیر است، صحنه ای تکان دهنده است که سبب می‌شود تمام فیلم معنا بگیرد و اساسا فیلم به شدت بدهکار موسیقی است و اگر این موسیقی از فیلم گرفته می‌ شد، فضای پر اطناب و خالی از تعلیق فیلم، آن را به سوی رده های پایین‌تر سوق می‌داد.

فیلم همچون اغلب فیلمهای ایرانی از دقت لازم بک نگاه تیزبین خالی است. مثلا پانته‌آ بهرام وقتی پشت کامپیوتر می‌نشیند، حرفی را می‌زند و پاک می‌کند و در صحنه ی بعد از هنگامه قاضیانی می‌پرسد که یک چیزی که می‌نویسی را چطور باید خط بزنی؟

این ایراد با کمی دقت به راحتی در تدوین قابل اصلاح بود.

 

پل چوبی- مهدی کرم پور – نسبتا خوب

امیر و شیرین (با بازی بهرام رادان و مهناز افشار) زن و شوهری هستند که مشخص است همدیگر را دوست دارند ولی در اثر ده سال زندگی به یکنواختی رسیده‌اند و قصد دارند ایران را ترک کنند و برای مسافرت نوروز به شمال رفته اند.

در شمال عده ای از همدوره هایشان با استادشان که نقش او را مهران مدیری بازی می کند سرزده به استقبال ایشان می‌آیند. از نگاه استاد به شیرین و نگاه او به استاد مشخص می شود که قبلا بین آنها رابطه‌ای وجود داشته و بعد از رفتن مهمانها از دیالوگ مستقیم و کم ظرافت شیرین به امیر می‌فهمیم، قبل از شیرین، امیر عاشق دختری به نام نازلی بوده که او را ترک کرده و به خارج رفته است.

بالاخره امیر و شیرین تصمیم می گیرند شیرین برای استفاده از نفوذ استاد برای گرفتن وقت سریع سفارت با او راهی دبی شود و بوسیدن شیرین در فرودگاه توسط امیر که با حرکت خلاقانه ی دوربین به ذهن القا می شود، از صحنه‌های خوب کارگردانی است.

(بگذریم از این که آدم هم خوشش می‌آید از این که با تمام ممیزی‌ها خلاقیت ایرانی‌ها کار خودش را می‌کند و هم دلش می‌سوزد از این که خلاقیت کارگردان ناچار است در چه مسیر فرعی‌ای هرز رود)

در جریان اعتراضات به نتایج رای گیری سال 88، آیدا لطفی، خواهر امیر دستگیر می‌شود و در نبود شیرین، امیر با دوست پسر آیدا آشنا می‌شود و با هم در صدد برمی‌آیند که با کمک یکی از حکومتی‌ها که امیر برای او با کارگری سربازهای وظیفه ساختمان می‌سازد، آیدا را بیرون بیاورند. در این گیرودار، نازلی جلوی زندان با امیر ملاقات می‌کند و با او تماس می‌گیرد و از او کمک می‌خواهد تا دوست پسرش، میشل را که به عنوان خبرنگار در حال عکاسی از تظاهرات بوده و دستگیر شده را آزاد کند.

امیر خان هم در نبود دوست پسر نازلی و همسر خودش، رابطه‌ی عاشقانه را با نازلی از سر می‌گیرد.

شیرین از مسافرت بر می گردد و با داد و بیداد‌ها و کم محلی‌های امیر مواجه می‌شود. امیر طبق یک الگوی روانشناسانه، دارد خیانتی که به شیرین کرده را به خود او نسبت می‌دهد تا از عذاب وجدانش کم کند. شیرین که از خیانت امیر آگاه می‌شود، خانه را ترک می‌کند.

با رفتن نازلی و میشل، امیر به همان ساحلی که برای عید با شیرین رفته بود می‌رود و آنها همدیگر را ملاقات می‌کنند و فیلم به پایان می‌رسد.

دیالوگهای روان و در عین حال پر معنا، از ویژگی‌های بارز فیلم بود:

«اینجا یه چیزایی هست که وقتی باهاشون کاری هم نداری باهات کار دارند و از روت رد می‌شن، یک جبر جغرافیایی که تو خصوصی‌ترین لحظه هامون نفس می‌کشه»

«یه وقتایی تو زندگی هست که آدم دلش معجزه می‌خواد اما وقتی اتفاق نمی‌افته، کم کم رو آروزش رو خاک می‌گیره، اما امید به معجزه از خودش مهمتره.»

«تو جاده ای که دای می‌ری هیچ وقت نمی‌دونی پشت پیچای تندش، پشت تونلاش، چی در انتظارته، همیشه باید جلو بری، تو جاده‌ی یه طرفه‌ای هستی که اگه بخوای هم راه برگشتی ندای اما هنوزم می‌شه برای اونایی که دارن می‌یان، از پیچها و تونل‌ها قصه گفت و با نگرانی منتظرشون بود.»

«وقتی با کسی هستی نمی‌دونی، وقتی می‌ره می‌فهمی چقدر از وجودت رو کنده و با خودت برده...»

بازیهاي‌ قوی، فیلمبرداری خوب به استثنای صحنه ی سخنرانی استاد برای بچه ها که فوکوس به جای استاد روی پایه ی صندلی جلویی بود، استفاده‌ی به جا از موسیقی‌های بازسازی شده ی محبوب مردم، نماهای زیبا و چشم نواز و بازنمایی سنت‌های زیبای عید باستانی نوروز، نگاه روانشناسانه ی دقیق و باور پذیر فیلمنامه نویس به شخصیت ها از دیگر ویژگی‌های مثبت اثر بود.

و البته استفاده از شعر «نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت»!!! توسط امیر... !!!

 

گیرنده-مهرداد غفار زاده- خیلی ضعیف

داستان شهر کوچکی است که اهالی‌اش برای رئیس جمهور نامه نوشته‌اند و از قضا کارگرهای کارخانه‌ی محمدرضا شریفی نیا هم با شکایات بسیار نامه‌هایی نوشته اند که به دلیل نبود نیروی دولتی قرار است توسط یکی از کارکنان همین کارخانه به دست رئیس جمهور برسد.

به این ترتیب درگیری‌های احمقانه ای بین دو نیروی مثبت و منفی در می‌گیرد، یکی نوچه های محمد رضا شریفی نیا که سعی دارند از رسیدن نامه ها جلوگیری کنند و دیگری نامه رسان جان برکف که بالاخره بر گروه شرور پیروز می‌شود.

فیل سرشار است از عدم راکورد، بارزترین آن وقتی است که ماشین آدم بدها توی باتلاق گل می‌افتد و فرو می‌رود و هر کار هم می‌کنند در نمی‌آید و در نمای بعدی که آنها دارند با موبایل حرف می‌زنند و پیاده هستند، ماشین آنقدرها هم در گل نیست ولی در دیالوگ گفته می‌شود که ماشین تا نیمه رفته توی گل و خارج کردنش امکان پذیر نیست و شخصیت‌ها که خارج از ماشین هستند حتی پاچه های شلوارشان هم گلی نشده است.

شخصیت‌های فیلم یکی از یکی خنگ‌ترند. نامه رسان فریب می‌خورد و نامه‌ها را به نوچه ی شریفی نیا تحویل می‌دهد. نوچه ها وقتی او را تعقیب می‌کنند، از دور بوق و چراغ می‌زنند تا حتما حتما نامه رسان متوجه شود و گازش را بگیرد و فرار کند.

نوچه ی شریفی نیا از ماشین پیاده می‌شود تا نامه رسان را از در دیگر پیاده کند و پایین بیندازد که او پشت رل می‌نشیند و در می‌رود.

باید گفت که در این فیلم، نیروهای غیبی و معجزات هم با آقای رئیس جمهور برای دریافت نامه ها همراهند. در صحنه ای که نامه رسان در حال گریز است و ماشین آدم بدها هم چند متر از او عقب تر است، گوسفند‌ها به داد رئیس جمهور می‌رسند و راه آدم بدها را سد می‌کنند!

تمام هنرمندی کارگردان در این فیلم در این خلاصه می‌شود که بچه ی نامه رسان هم در تلویزیون دارد کارتون پت پستچی می‌بیند.

 

ملکه- محمد علی باشه آهنگر- خوب

سیاوش دیدبانی است که دنبال دیدگاه می‌گردد. او عاشق زنبورداری است و جای کندوی زنبورهای عسل را پیدا می‌کند و عسلشان را استخراج می‌کند. سیف الله به دلیل نداشتن مهمات کافی به دنبال خمپاره ی عمل نکرده است. بالاخرهیاوش دیدگاه را پیدا می‌کند و در آنجا با جسد جمشید شهیدی مواجه می‌شود، دیدبانی که یک سال قبل در دیدگاه به خاطر ایست قبلی درگذشته و جای دیگاه را به هیچ کس لو نداده بوده است. او خاطرات جمشید را پیدا می‌کند و کم کم با روح او ارتباط برقرار می‌کند. جمشید اصرار دارد که هر کسی نباید جای دیدگاه را بداند، او نگاهی فارغ از نگاه های مرسومی که در فیلمهای جنگی دیده‌ایم دارد. نگاهی ضد جنگ و انسانی. او می‌گوید کسانی که خمپاره حواله شان می‌کنی هم مثل زن و بچه های خود ما هستند. خانواده های آنها هم منتظرشان است تا برگردند. سیاوش با امجد شرط می‌کند که جای دیدگاه را نپرسد و به او گلوله دهد و او قبول می‌کند که غیر قانونی، گلوله در اختیار سیاوش بگذارد و سیاوش تمام سعی‌اش را می‌کند تا با کمترین تلفات انسانی، به نفع نیروهایی ایرانی عمل کند.

کامیون‌های حمل مهمات عراقی‌ها را می زند و یکی از زیباترین صحنه ها جایی است که برای منصرف کردن همایون ارشادی، فرمانده ي عراقی‌ها که بعد از دیدن کشته شدن جوانهای زیر دستش سعی دارد خودکشی کند، دست به شلیک گلوله می‌زند. او اطراف همایون ارشادی را می‌زند و دست آخر به خمپاره انداز می‌گوید یک خمپاره با ماسوره بفرست. (خمپاره با ماسوره عمل نمی‌کند) و وقتی خمپاره‌ی عمل نکرده کنار فرمانده که قصد خودکشی دارد روی زمین می‌افتد، او نگاهی به آسمان می‌کند و تسلیم می‌شود و انگار این را نشانه‌ای از جانب خدا فرض می‌کند که از او می‌خواهد که به زندگی‌اش ادامه دهد و اسلحه اش را پایین می‌آورد.

بالاخره سیف الله با تعقیب سیاوش دیدگاه را پیدا می‌کند و تا می‌تواند از عراقی‌ها می‌کشد. او از بی سیم استفاده می‌کند که سبب می شود جای دیدگاه لو برود و مورد هجوم خمپاره‌ها قرار بگیرد. در لحظه ی آخر سیاوش را پرتاب بی سیم به پایین، دیدگاه را نجات می‌دهد. هر طور هست، سیاوش او را پایین می‌برد. سیف الله به خاطر کینه ای که دارد، به خاطر کشته شدن خانواده اش دیوانه شده و می‌خواهد خودش با تمام خمپاره‌های عمل نکرده هر چه می‌تواند از عراقی‌ها بکشد. با حکم تیر او از مرکز آمده اند که امجد برای نجات جان او، به او نزدیک می‌شود و با منفجر شدن یک خمپاره، امجد و سیف الهه کشته می‌شوند.

حالا عیسی فرمانده ی جدیدی است که جای امجد را گرفته و نمی‌خواهد بی دانستن جای دیدگاه به سیاوش گلوله بدهد. بالاخره، سیاوش که می‌بیند جای دیدگاه لو رفته و انسانیتش اجازه نمی‌دهد که کس دیگری روی دیدگاه برود و از روی کینه زن و بچه‌های عراقی را بکشد، خودش روی دیدگاه می‌رود و فرمان می‌دهد و بی سیم را هم باز می‌گذارد تا دیدگاه توسط عراقی‌ها زده شود.

در پایان، با مونولوگ سیاوش، در مورد زنبور عسل، نام فیلم رمزگشایی می‌شود:

«زنبور عسل اگه نیش بزنه می میره، خودش می‌دونه می‌میره یا نمی دونه؟ اگه می‌دونه چی می‌شه که نیش می‌زنه؟ اون بین زنده موندن و خونه ش، خونه‌ش رو انتخاب می کنه. فقط زنبور ملکه است که اگه نیش بزنه نمی میره. اون می‌مونه که خونه ش رو دوباره بارور کنه...»

بازیهای قوی؛ کارگردانی خوب و استفاده ی به جا از دوربین رو دست، فیلمنامه ای قوی و پر تعلیق، از ویژگیهای بارز این اثر است.

 

رهاتر از دریا- حمید طالقانی- خیلی ضعیف

رها دختری است که مادربزرگ دم مرگش به او می‌گوید که پدر و مادرش، پدر و مادر واقعی او نیستند و او یک جنگ زده بوده که توسط این زن و مرد بزرگ شده است.

این دختر به کمک عکاسی که با تصادف کرده و عاشقش شده است، پدر واقعی‌اش را پیدا می کند که در نیروی دریایی ایران در ترکیه کار می‌کند و ناراحتی قلبی دارد.

پدر با بازگشت به ایران و دیدن دختر بچه ای شبیه بچگی‌های رها سکته می‌کند و بعد از این که مرده با تزریق آدرنالین توسط رها به او که یک دکتر است و شنیدن پدر پدر گفتنش، زنده می‌شود.

کارگردانی کار که بسیار ضعیف است. کارگردان از تکنیک های ساده‌ي کارگردانی که در کارهای فیلم کوتاه دانشجویی هم به کرات دیده می‌شود بهره نمی‌جوید. مثلا ابتدای فیلم، ما عکاس را چپ و راست در حال عکس انداختن می‌بینیم بی آنکه از پی او وی او استفاده شود.

بازی تمام عناصر حتی عبدالرضا اکبری در این فیلم، مصنوعی است.

بازی مصنوعی رها، به قدری خیلی ضعیف بود که در نماهایی که او گریه می کرد، تماشاگران به لب و لوچه ی او که به طرز اغراق آمیزی آویزان شده بود می‌خندیدند.

عدم راکورد در کار بیداد می کند. نه این که فکر کنید عدم راکورد چون دیگر فیلمهای ایرانی در این خلاصه می شود که در نماهای مختلف ترتیب میزانسن صحنه به هم ریخته باشد، مسئله بسیار بیخدارتر از این حرفهاست. همین را داشته باشید که تعداد ظروف بستنی در سینی در سکانس سالن بیلیارد از نمایی به نمای دیگر تغییر می‌کند!

گریم زخم دست بعد از چند روز که باز می شود، گریم یک زخم تازه است و زخم کاملا قرمز است.

ساخت داستان تکراری بچه‌ی پرورشگاهی و هاچ زنبور عسل با دیالوگهای بسیار تصنعی شاید تنها در صورتی توجیه منطقی پیدا کند که کار، برای تبلیغ آدرنالین ساخته شده باشد.

رهای بنده خدا، به پسرعمویش در طول 90 دقیقه‌ی فیلم به قدری داداشی داداشی می‌گوید که فکر نمی‌کند هیچ دختری به برادر واقعی‌اش در طول تمام عمرش گفته باشد.

راه رفتن رها در ساحل، وقتی پسر عمویش به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد واقعا جالب و اغراق آمیز است. او درست شبیه تام، وقتی تصمیم می‌گیرد حال جری را بگیرد، باسنش را عقب می دهد و در حالیکه به سمت جلو خم شده، سینه اش را راست می کند و از این سو به آن سو می‌دود و البته انگشت اشاره‌اش را هم به حالت سرزنش همچون رهبران ارکستر می‌رقصاند.

البته از حق نگذریم به نظر می‌رسد رها در کلاسهای فن بیان شرکت کرده باشد و آنچنان دیالوگها را واضح و حرف به حرف بیان می کند که تماشاگر اگر چه مصنوعی بودن بازی را با تمام وجود احساس می کند ولی در فهم آنها مشکلی نخواهد داشت.

یک صحنه در ترکیه بسیار جالب است.

فردی به پدر رها می‌گوید: مهندس ژنراتورها را چک کردم.

پدر رها جواب می‌دهد:

Ok, thank you.

این صحنه حاکی از این است که زبان فیلمنامه نویس به قدری قوی نبوده که بداند مهندس ژنراتورها را چک کردم به انگلیسی چه می‌شود و آن را به فارسی نوشته تا در زمان اجرا، کارگردان آن را به انگلیسی بازسازی کند و چون کارگردان در این مورد شیرفهم نشده، عین فیلمنامه را اجرا کرده است، بی آنکه از خودش بپرسد لزوم این که پدر رها با یک فارسی زبان انگلیسی حرف می‌زند چیست!!!!

صحنه‌ی سکته کردن پدر رها، با دیدن دختر بچه به قدری مصنوعی و باورناپذیر بود که تمام سالن زیر خنده زدند.

 

آمین خواهیم گفت- سامان سالور- خیلی خوب

این فیلم، داستان شخصیت است. شخصیتی به نام اصغر که در قطار، سیگار و آت و آشغال می‌فروشد و همبن که می‌بیند گروهی قصد دارند از دره ای که پل ندارد، رد شوند، ماجرا را قبل از رسیدن آنها به گوش حسن؟ می‌رساند.

حسن، مرد جوانی است که در قطار مخروبه ای زندگی می کند و از راه گذران مردم توسط چیزی شبیه تله کابین از این سو به آن سوی رودخانه امرار معاش می‌کند.

عمو قادر مخالف ماندن اصغر در قطار، پیش حسن است. او پیرمردی است که آهن قراضه از این سو و آن سو جمع می‌کند و می‌فروشد.

گروه اولی که از رود عبور داده می‌شوند، گروهی هستند که جنازه‌ای را به آن سوی رودخانه میبرند تا در زادگاهش به خاک سپرده شود.

گروه دوم، عروس و دامادی هستند که قرار است از ده به این سوی رودخانه بیایند.

داماد اصرار می کند که با عروس، به تنهایی سوار کابین شوند و کابین بین راه می ماند. ملا مجبور می شود با بلندگو صیغه‌ی عقد را بخواند که زن و مرد نامحرم وسط زمین و هوا، در یک کابین نمانند و این صحنه با طنزی زیر پوستی، تماشاگران را به خنده وا می‌دارد.

در این سو، عمو قادر سکته می‌کند و اصغر به تنهایی سعی می‌کند او را سوار چرخ کند و نجات دهد که موفق نمی‌شود.

در پایان فیلم می‌فهمیم که اصغر دختری به نام فرشته است که به این خاطر که پدرش مادرش را به خاطر مواد فروخته از خانه فرار کرده و با رفتن در لباس یک مرد، با آوارگی در خیابانها روزگار گذرانده است.

بین او و حسن ارتباط عاطفی‌ای پدید آمده و فیلم با سفر این دو و رفتنشان از قطار کهنه ی قدیمی به پایان می‌رسد.

گریم دایی که او را تاس کرده بودند خیلی بد بود. موسیقی کار به نسبت اثر، که بسیار روان و قوی ساخته شده بود ضعیف بود.

تدوین موازی، صحنه ی عروسی و عزاداری اصغر تدوین مناسبی نبود. بهتر بود افتادن عمو قادر را می‌دیدیم و بعد عروسی را کامل می‌دیدیم و با صحنه های طنزش می‌خندیدیم و بعد به عزاداری اصغر وارد می‌شدیم. اگر این طور می‌شد، طنز خطبه‌ی عقد خواندن به یک گروتسک تمام عیار تبدیل می‌شد.

 

یک سطر واقعیت- علی وزیریان- ضعیف

کسری و فروغ با بازی حسین یاری و مهراوه شریفی نیا، زن و شوهری هستند که مجله‌ای فرهنگ فاخته را اداره می‌کنند و به دلیل فروش نرفتن مجله‌شان با مشکلات مالی دست به گریبان هستند.

قرار است با گرفتن وام، قرضهایشان را بپردازند با کسری تماسی از سوئد می‌گیرند و می گویند کمکهای بلاعوض فرهنگی کمپانی نوت بوک فلان مارک، به مجله ی شما تعلق گرفته است.

کسری و فروغ تمام زندگی‌شان را می فروشند 0و به ترکیه می روند تا کمک 700 ملیون تومانی را دریافت کنند و از آن سو از ایران بگریزند که شخص رابط به آنها می‌گوید باید 5 درصد مالیات این مبلغ را به حساب شرکت بریزند که چیزی حدود 25 هزار یورو می شود. کسری می گوید که 16000 یورو بیشتر ندارد و زن می‌گوید مابقی مبلغ را به او قرض می دهد و بعد از گرفتن 550هزار یورو باید آن را پس بدهد. پول در پاکت به دست آنها می‌رسد و آنها بعد از واریز 25هزار یورو دیگر تماسی از آن خانم دریافت نمی‌کنند و می‌فهمند که خانم کلاهبردار بوده.

نوشتن فیلمنامه‌ای که قرار است مخاطبان اثر از شخصیت‌ها جلوتر باشند، اصولی دارد که متاسفانه در این اثر رعایت نشده است. برای این منظور، در کارهایی جنایی ممکن است مخاطب چیزی را بداند که شخصیت ها بعدا از آن سر در می‌آورند، مثل روانی هیچکاک که مخاطب می‌داند گمشده در این هتل به قتل رسیده و قاتل در همین هتل زندگی می‌کند شخصیت ها نمی‌داند، اما برای این منظور اگر شخصیت‌ها شخصیت ها نباید خنگ باشند و از روی خنگ بودن از مخابان اثر عقب بمانند، بلکه باید فیلمنامه با هوشمندی به گونه ای نوشته شود که چون قسمتی از حقیقت از دید آنها پنهان مانده دست به اشتباه می‌زنند.

در این اثر کسری و فروغ درست مثل آدمهای بی سواد عقب افتاده فریب می‌خورند و بی هیچ تحقیقی از سفارت سوئد، به حساب شخصی که فقط از او یک تلفن دارند، پول می‌ریزند.

مشکل اساسی این اثر فیلمنامه اش است وگرنه به لحاظ بازی و کارگردانی، ضعف چندانی ندارد.