هفتهاي كه گذشت براي من هفتهي باور بود...
دوستان عزيزم، اگر چه خيال نداشتم به اين زودي آپ كنم و دوست داشتم داستانم بيشتر به عنوان آخرين پست روي وب بماند اما ديگر نميتوانستم بيش از اين از باوريها حرف نزنم. داستان باشد براي بعد، شايد نقدها و ويرايش نهايي داستان را دوباره روي وب بگذارم، فعلا آمدهام تا از باور باوريها برايتان بگويم.
روز پنجشنبه به دعوت طاها به جشن انجمن باور دعوت شدم.انجمني كه باورش اين است يا بهتر قرار است كه اين باشد كه افراد آسيب مند جسمي حركتي نه ناتوانند، نه معلول و نه كم توان و نه مدد جو. باورش اين است كه آنها توانا هستند و خدمت اجتماع ما به آنها براي مناسبسازي بستر شهري نه لطفي به ايشان، كه لطفي به اجتماع خودمان است، كمكي به اجتماع براي محروم نشدن از تواناييهاي اين افراد.
گفتم آسيب مند. تا قبل از آن نشست من با اين واژه آشنا نبودم. خيلي نااميد كننده است اگر بگويم، هيچ ناآشنايي در آن نشست، به يمن حضور در آن ضيافت با اين واژه اخت نشد، مگر من كه اقبال اين را داشتم كه تصادفا كنار افسانه و آقاي پارسا زرين بنشينم.
نميدانم چه شد كه افسانه رو به من، لب به اعتراض گشود و حرفهاي يكي از سخنرانان آن نشست را نقد كرد. از اين گفت كه او حق ندارد براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از واژهي كمتوان يا ناتوان استفاده كند. گفت هر آدمي تواناييهايي دارد و ناتوانيهايي. آيا اين درست است كه كساني كه توانايي نواختن ساز را دارند، در مورد كساني كه توانايي نواختن ساز را ندارند از واژهي كم توان يا ناتوان استفاده كنند؟
گفت كه واژهي معلول هم، مودبانهتر واژهي عليل است. اشاره به ضعف دارد و ما كلي سر استفاده از واژهها جنگيدهايم. حداقل اينجا ديگر نبايد اين واژهها را بشنويم.
حق داشت. سعي كردم آرامش كنم. واژهي درستي كه استفاده كرده بود را پرسيدم و به خودم همان جا قول دادم كه اين بخش از سخنراني باوريها را نقد كنم و هر كاري كه از دستم بر ميآيد در راه درست كردن اين فرهنگ غلط انتخاب واژگان انجام دهم.
افسانه از آشناييش با پارسا گفت. پارسا معلم فلوت افسانه بوده.
برق نگاه افسانه و گرماي عشقش تمام مسير تا خانه را در آن روز سرد برايم روشن و گرم كرد. برق چشمان زيبايي كه وقتي گفت: «پارسا خوب نقاشي ميكشه، خوب ساز ميزنه، خوب مينويسه، و در كل... مرد خوبيه.»
نتوانست پردهدار باشد و پرده در شد.
همان روز با خودم عهد كردم به ستايش كوچكم ياد ندهم كه براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از كلماتي استفاده كند كه افسانه را عصباني ميكند. شايد شانس اين را داشته باشم كه به نوعي به والدين ستايشهاي كوچك ديگر هم اين موضوع را يادآوري كنم.
باوريهاي پرتوان و كوشا و مهربان، جشن با شكوه و خوبي برگزار كرده بودند. جشني كه ميزي در بيرون سالن آن مزين بود به كتابهاي پرمحتواي نشر چشمه و با خوشفكري هر چه تمام از خوانندهي خوش صدا و خوش سليقهي كشورمان آقاي نعمتاللهي دعوت كرده بودند. خوش سليقه بودن ايشان از اين جهت بود كه در پس زمينهي صداي ايشان گروه پژواك با زبان ناشنوايان با ايشان همنوايي ميكردند.
هفتهي گذشته بجز لطف طاها لطف آقاي حجت الاسلامي هم شامل حال من بود. يكي از فعاليتهاي بيشمار ايشان، كار در سرويس فرهنگي هنري خبرگزاري برناست كه شاخهاي از خبرگزاري ايرناست.
لطف آقاي حجت الاسلامي از آن هفته براي من هفتهاي به ياد ماندني ساخت. هميشه اولينها به ياد آدم ميمانند و مصاحبهي خبرگزاري برنا با من، اولين مصاحبهي رسميام بود.
هفتهاي كه گذشت، براي من، هفتهي باور بود، باور خيلي چيزها...
پي نوشت1:تاريخچهي مختصري كه بايد خواند...
پي نوشت 2: دوست عزيزي به نام ابراهيمي براي من كامنت خصوصي گذاشتهاند و درخواست نمودهاند جواب ايميلشان را بدهم، با اين پي نوشت خواستم به عرض ايشان برسانم كه هيچ ايميلي از ايشان به دست من نرسيده است.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: