بوسه هفتم (قسمت آخر)
شب
ششم كه جنيفر به رختخواب ميرفت خيلي ميترسيد. ميترسيد كه نويسنده به
عهدش وفا نكرده باشد و باعث مرگ رامسس شده باشد و بدين ترتيب چون او جاي
گنجش را نميفهميد مرد قرمزپوش فرانس را براي هميشه با خود ميبرد. حالا حس
ميكرد كه رامسس انديشهي فرانس است كه در خواب بر او مسلط ميشود و حرفهاي
ناگفته را كه سالها در دل خود ريخته بود به او ميگويد.
بالاخره
خواب جنيفر را ربود و به جهان رويا برد. اين بار خواب با چهرهي رامسس شروع
شد. رامسس به طور آشكاري لاغر شدهبود و زير چشمانش گود افتاده بود. جنيفر
زير لب گفت: ((فرانس من)) و دوان دوان به سمت او دويد.
با
هم به راه افتادند. در راه رامسس گفت: ((آنچه ديشب ديدي قسمتي از
ويرانگري بشر بود. من از كارخانهها حرف نميزنم چون زورمان به آنها نميرسد.
من از مردم حرف ميزنم كه كاغذها را بدون انديشه دور ميريزند و به جاي
اينكه كاغذهاي باطله را جمع آوري كنند و به شركتهاي بازيافت برسانند آنها
را به زبالهداني ميفرستند. به عقيدهي من هر انساني كه بميرد به جاي او
يك درخت سبز ميشود و به همين دليل درختها مقدسند و كاغذ هم چون از اين
موجودات مقدس ساخته ميشود مقدس است.))
آنها
به كويري رسيدند. رامسس گفت بايد از اينجا عبور كنيم تا به كيمياگري برسيم
كه خدا را به تو نشان دهد. آنچنان كه در زندگيت ديگر خطايي انجام ندهي و
يكسره در راه درست قدم برداري، آن هم نه به طمع بهشت خدا يا ترس از
جهنم بلكه فقط به خاطر عشق و كمالي كه در خدا ميبيني و دوست داري خود را
به او شبيه سازي تا با او يكي شوي.
چقدر
هوا گرم بود. جنيفر ميگفت برگرديم. من به كيمياگري عقيده ندارم اما رامسس
او را كشان كشان به دنبال خود ميبرد. جنيفر براي كاهش گرما از لباسهايش كم
كرد. رامسس هم همين طور. يكدفعه صحرا به پايان رسيد. جنيفر خود را بر روي
كرهي زمين ديد.كل كائنات را هم ميديد. نوري عجيب و بس شگرف او را از
زمين جدا كرد و بالا برد. جنيفر ميان آن نور رسيد. انگار كل هستي يكي شده
بود. خدا را حس ميكرد. انگار صدايي از درون به او ميگفت عارفان هم خدا را
به اين گونه حس كردهاند و پيامبراننيز همين طور و وقتي پايشان به زمين
رسيد، سعي كردند آنچه را ديدهاند تفسير كنند تا پاهاي ديگران را نيز از زمين
بركنند اما مگر ميشود اين احساس را تفسير كرد؟ از حرفهاي آنها هزاران تعبير
شد. بشر بر روي موي نازكي از زمين كنده شد كه با كوچكترين لغزشيسقوط ميكند
و به درههاي عميق ناداني و اشتباه سقوط خواهد كرد..
جنيفر
احساس كرد قطره قطره آب در دهانش ميريزند. رفته رفته بيدار شد و خود را در
چادري يافت. رامسس هم آن طرف بيهوش افتاده بود. مردي با ريش بلند كنارش
بود و در دهانش آب ميريخت. كناري كتابي باز بود كه عكس مرد قرمزپوش در آن
قرار داشت.راستي امروز از مرد قرمزپوش خبري نشده بود. مردريشبلند كه جنيفر
ميدانست كيمياگر است گفت: آنبوسهاي كه ديروز بايد به او ميدادي امروز
به او بده تا او را از مرگ نجات بخشي زيرا فردا هم به او نياز داري تا جاي
گنج شخصي ات را نشانت دهد.
جنيفر
با خود فكر كرد: ((او از كجا ميداند كه رامسس هر شب مرا بوسيده و ديشب نه؟))
كيمياگر
گفت: ((من همه چيز را ميدانم. حتي ميدانستم كه امروز شما به ديدار من
ميآييد و در راه گرمازده ميشويد و به كمكتانآمدم. زن جوان بد نيست بداني
در كوير نبايد از لباسهايت كم كني چون آفتاب آب بدنت را تبخير ميكند و باعث
مرگ تو ميشود.))
جنيفر
بلند شد و بر لبان رامسس بوسه زد و رامسس بلند شد و نشست. بدون درنگ چيزي
در دست جنيفر فشرد لب جنيفر را گزيد.
جنيفر
با نالهاي بيدار شد. دستش را برد زير بالشش. روي كاغذ نوشته بود:
((تو بايد 7 بار به رامسس بوسه ميدادي كه
5 بارش را تا به حال دادهاي و فردا بوسهي ششم را خواهي داد و بايد 7 بار
مرد قرمز پوشرا ميديدي كه 5 بارش را تا حال ديدهاي و فردا براي بار ششم
او را خواهي ديد و بار هفتم نه من ميدانم چه وقت خواهد رسيد و نهتو خواهي
دانست و تنها خداي تو ميداند. مواظب باش كه فردا گنج خود را پيدا كني كه
وعدهي او در مورد بردن فرانس هرگز دروغاز آب در نميآيد.))
تن
جنيفر لرزيد. لباس پوشيد و سركار رفت. اما نميفهميد چه ميكند. اين اتفاقات
مابعدالطبيعه چه بود كه براي او ميافتاد؟
به
راستي
فرانس بدجنس بود اما يك بدجنس دوست داشتني. اما اگر اين فكر فرانس بود كه
بر او مسلط ميشد، شب اول چرا آنهمه به رامسس بد و بيراه گفته بود؟ آيا به
راستي فرانس تا اين حد هنرپيشهي خوبي است؟
بالاخره
شب هفتم هم فرا رسيد. صحنهي خواب مثل شب اول بود با اين تفاوت كه جنيفر
به مرد قرمزپوش اجازه داد كه دست او را بگيرد و با خود ببرد. آنها به همان
قبرستان رسيدند. رامسس منتظر آنها بود. مرد قرمز پوش جنيفر ا به دست رامسس
داد و با همان لبخند هميشگي خداحافظي كرد و گفت: ((روزي تو را دوباره خواهم
ديد. ديگر ميداني كه آن روز نبايد از من بترسي. بدرود فرزندم. خوب به
حرفهاي رامسس دقت كن تا من علي رغم ميل خود مجبور به بردن فرانس نشوم.))
مرد
قرمز پوش رفت. جنيفر تا جايي كه چشم كار ميكرد با لبخند رفتن او را نظاره
كرد. رامسس روي زمين نشست و چند ضربهي آرام به قبري نواخت. در قبر باز
شد. جنيفر با تعجب ديد كه نميترسد. به همراه رامسس وارد قبر شدند. دختري
پشت ميزي به همراه مردي نشسته بود و با هم سخن ميگفتند و چاي مينوشيدند.
رامسس گفت: ((آن مرد شكسپير است و زن ((افليا بارنر)) نام دارد. شكسپير در
زمان حياتش او را ملاقات كرد. زن شاعر بود. نويسندهاي برجستهتر از شكسپير.
شكسپير به راستيبه تحسين زن پرداخت و بيشتر وبيشتر او را براي نوشتن به
وجد آورد. زن، شوهر داشت و نميتوانست مدام به ديدار شكسپير برود. بنابراين
سعي كرد نوشتههايش را براي شوهرش بخواند و كمبود تحسينهاي شكسپير را با
تشويقهاي شوهرش جبران كند. شعرهاي او دست شعرهاي شكسپير را از پشت ميبست
و داستانهايش پر از تخيلهايي بود كه با حقايق پرارزش پيوندي عجيب داشت.
جنيفر گفت: ((هرگز نام او را نشنيدم. اگر او چنين نويسندهي برجستهاي بود
چرا هرگز مشهور نشد؟))
رامسس
جواب داد: ((چون شوهرش هرگز او را تشويق نكرد و هرگز به نوشتههاي گوش فرا
نداد. از طرفي در زمان او يك زن نمي توانست بدون حمايت مرد در اجتماع كاري بكند. او
هم روزي نااميدانه نوشتههايش راسوزاند و ديگر هرگز ننوشت. شكسپير هم ديگر
هرگز او را نديد و به ياد او نامش را در هملت به كار برد. اگر شوهرش ميدانست
كهبابت هر نمايشنامه او دربار چقدر پول به او ميدهد هرگز اين كار را نميكرد
و او را نااميد و دلسرد نميكرد.))
جنيفر
گفت: ((اگر براي پول او را تشويق ميكرد كه فايده نداشت مهم اين بود كه
حقايق پرارزش نوشتههاي او را درك كند و بدون هيچ چشم داشتي هر كار كه از
دستش بر ميآيد براي او انجام دهد.))
رامسس
گفت: ((حرفهاي من با تو تقريباً تمام شد. تو با درون خودت همه چيز را
فهميدي.))
رامسس
چيزي در دست او فشرد و لب او را گزيد. جنيفر بيدار شد. اولين انديشهاي كه
در فكرش آمد اين بود كه اگر منظور رامسس از افليا فرانس است و از شوهرش من
هستم، من كه هرگز سد راه او نشدم. هرگز هم به نوشتههاي او بي توجهي
نكردم فقط هيچ وقت،وقت نكردهام آنها را بخوانم. به علاوه او كه به من
نيازمند نيست. او آزاد است كه هر كار كه دوست دارد انجام دهد.))
دست
در زير بالش فرو برد كاغذي آنجا بود كه روي آن نوشته بود:
1-عجيب
است، زيرا ما از خطاهايمان بيشتر از درستكاريهايمان دفاع ميكنيم.
2ـ در برابر خورشيد صبحگاهي آزاديد، در آنجا
كه نه خورشيد است، نه ماه و ستاره نيز آزاديد، اما در برابر آن كه دوستش
ميداريد بردهايد، زيرا او را دوست ميداريد.جبران خليل جبران
بدون
شك ديگر جنيفر فهميده بود كه گنج شخصياش چيست و كجاست؟ اشك در چشمانش
حلقه زد. براي خواندن نوشتههايفرانس وقت نداشت اما براي رفتن به مسابقه
اسب دواني چرا. عجيب است كه رامسس چقدر خوب او را ميشناخت. ميدانست
بايدچه جملهاي را در پاسخ به انديشهي او زير بالشش بگذارد.
چند
دفتر از نوشتههاي فرانس روي هم انبار شده بود كه نخوانده بود. دفتري
برداشت و بايد سريعتر از آنچه فرانس قلم ميزند،
بخواند.
او كه قبل از به دست آوردن فرانس ديوانهي نوشتههاي او بود پس چرا پس
از به دست آوردن گنج شخصياش كمتر به او اهميت داده بود؟ دفتر را با خود
به سر كار برد. وقتي هم به خانه برگشت روي تخت دراز كشيد و دفتر را خواند
تا خوابش برد وقتي فرانس به خانه آمد، جنيفر را غرق در خواب روي تخت يافت
و فهميد او شروع به خواندن نوشتههايش كرده و بالاخره آن وقتي كه جنيفر
ميگفت: ((اگر دست دهد ميخواند)) به دست آمده، پس از مدتها حس كرد كه
تنها نيست. پس از ازدواجشان مدتها بود كه اين احساس را نيافته بود، برعكس
دوران آشناييشان كه هرگز احساس تنهايي نكرده بود.
رفت
و با بوسهي هفتم جنيفر را بيدار كرد.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: