بوسه هفتم (قسمت آخر)

    

شب‌ ششم‌ كه‌ جنيفر به‌ رختخواب‌ مي‌رفت‌ خيلي‌ مي‌ترسيد. مي‌ترسيد كه‌ نويسنده‌ به‌ عهدش‌ وفا نكرده‌ باشد و باعث‌ مرگ‌ رامسس‌ شده‌ باشد و بدين‌ ترتيب‌ چون‌ او جاي‌ گنجش‌ را نمي‌فهميد مرد قرمزپوش‌ فرانس‌ را براي‌ هميشه‌ با خود مي‌برد. حالا حس‌ مي‌كرد كه‌ رامسس‌ انديشه‌ي‌ فرانس‌ است‌ كه‌ در خواب‌ بر او مسلط مي‌شود و حرفهاي‌ ناگفته‌ را كه‌ سالها در دل‌ خود ريخته‌ بود به‌ او مي‌گويد.

بالاخره‌ خواب‌ جنيفر را ربود و به‌ جهان‌ رويا برد. اين‌ بار خواب‌ با چهره‌ي‌ رامسس‌ شروع‌ شد. رامسس‌ به‌ طور آشكاري‌ لاغر شده‌بود و زير چشمانش‌ گود افتاده‌ بود. جنيفر زير لب‌ گفت‌: ((فرانس‌ من‌)) و دوان‌ دوان‌ به‌ سمت‌ او دويد.

با هم‌ به‌ راه‌ افتادند. در راه‌ رامسس‌ گفت‌: ((آنچه‌ ديشب‌ ديدي‌ قسمتي‌ از ويرانگري‌ بشر بود. من‌ از كارخانه‌ها حرف‌ نمي‌زنم‌ چون‌ زورمان‌ به‌ آنها نمي‌رسد. من‌ از مردم‌ حرف‌ مي‌زنم‌ كه‌ كاغذها را بدون‌ انديشه‌ دور مي‌ريزند و به‌ جاي‌ اينكه‌ كاغذهاي‌ باطله‌ را جمع‌ آوري‌ كنند و به‌ شركتهاي‌ بازيافت‌ برسانند آنها را به‌ زباله‌داني‌ مي‌فرستند. به‌ عقيده‌ي‌ من‌ هر انساني‌ كه‌ بميرد به‌ جاي‌ او يك‌ درخت‌ سبز مي‌شود و به‌ همين‌ دليل‌ درختها مقدسند و كاغذ هم‌ چون‌ از اين‌ موجودات‌ مقدس‌ ساخته‌ مي‌شود مقدس‌ است‌.))

آنها به‌ كويري‌ رسيدند. رامسس‌ گفت‌ بايد از اينجا عبور كنيم‌ تا به‌ كيمياگري‌ برسيم‌ كه‌ خدا را به‌ تو نشان‌ دهد. آنچنان‌ كه‌ در زندگيت‌ ديگر خطايي‌ انجام‌ ندهي‌ و يكسره‌ در راه‌ درست‌ قدم‌ برداري‌، آن‌ هم‌ نه‌ به‌ طمع‌ بهشت‌ خدا يا ترس‌ از جهنم‌ بلكه‌ فقط به‌ خاطر عشق‌ و كمالي‌ كه‌ در خدا مي‌بيني‌ و دوست‌ داري‌ خود را به‌ او شبيه‌ سازي‌ تا با او يكي‌ شوي‌.

چقدر هوا گرم‌ بود. جنيفر مي‌گفت‌ برگرديم‌. من‌ به‌ كيمياگري‌ عقيده‌ ندارم‌ اما رامسس‌ او را كشان‌ كشان‌ به‌ دنبال‌ خود مي‌برد. جنيفر براي‌ كاهش گرما از لباسهايش‌ كم‌ كرد. رامسس‌ هم‌ همين‌ طور. يكدفعه‌ صحرا به‌ پايان‌ رسيد. جنيفر خود را بر روي‌ كره‌ي‌ زمين‌ ديد.كل‌ كائنات‌ را هم‌ مي‌ديد. نوري‌ عجيب‌ و بس‌ شگرف‌ او را از زمين‌ جدا كرد و بالا برد. جنيفر ميان‌ آن‌ نور رسيد. انگار كل‌ هستي‌ يكي‌ شده‌ بود. خدا را حس‌ مي‌كرد. انگار صدايي‌ از درون‌ به‌ او مي‌گفت‌ عارفان‌ هم‌ خدا را به‌ اين‌ گونه‌ حس‌ كرده‌اند و پيامبران‌نيز همين‌ طور و وقتي‌ پايشان‌ به‌ زمين‌ رسيد، سعي‌ كردند آنچه‌ را ديده‌اند تفسير كنند تا پاهاي‌ ديگران‌ را نيز از زمين‌ بركنند اما مگر مي‌شود اين‌ احساس‌ را تفسير كرد؟ از حرفهاي‌ آنها هزاران‌ تعبير شد. بشر بر روي‌ موي‌ نازكي‌ از زمين‌ كنده‌ شد كه‌ با كوچكترين‌ لغزشي‌سقوط مي‌كند و به‌ دره‌هاي‌ عميق‌ ناداني‌ و اشتباه‌ سقوط خواهد كرد..

جنيفر احساس‌ كرد قطره‌ قطره‌ آب‌ در دهانش‌ مي‌ريزند. رفته‌ رفته‌ بيدار شد و خود را در چادري‌ يافت‌. رامسس‌ هم‌ آن‌ طرف‌ بيهوش‌ افتاده‌ بود. مردي‌ با ريش‌ بلند كنارش‌ بود و در دهانش‌ آب‌ مي‌ريخت‌. كناري‌ كتابي‌ باز بود كه‌ عكس‌ مرد قرمزپوش‌ در آن‌ قرار داشت‌.راستي‌ امروز از مرد قرمزپوش‌ خبري‌ نشده‌ بود. مردريش‌بلند كه‌ جنيفر مي‌دانست‌ كيمياگر است‌ گفت‌: آن‌بوسه‌اي‌ كه‌ ديروز بايد به‌ او مي‌دادي‌ امروز به‌ او بده‌ تا او را از مرگ‌ نجات‌ بخشي‌ زيرا فردا هم‌ به‌ او نياز داري‌ تا جاي‌ گنج شخصي ات‌  را نشانت دهد.

جنيفر با خود فكر كرد: ((او از كجا مي‌داند كه‌ رامسس‌ هر شب‌ مرا بوسيده‌ و ديشب‌ نه‌؟))

كيمياگر گفت‌: ((من‌ همه‌ چيز را مي‌دانم‌. حتي‌ مي‌دانستم‌ كه‌ امروز شما به‌ ديدار من‌ مي‌آييد و در راه‌ گرمازده‌ مي‌شويد و به‌ كمكتان‌آمدم‌. زن‌ جوان‌ بد نيست‌ بداني‌ در كوير نبايد از لباسهايت‌ كم كني‌ چون‌ آفتاب‌ آب‌ بدنت‌ را تبخير مي‌كند و باعث‌ مرگ‌ تو مي‌شود.))

جنيفر بلند شد و بر لبان‌ رامسس‌ بوسه‌ زد و رامسس‌ بلند شد و نشست‌. بدون‌ درنگ‌ چيزي‌ در دست‌ جنيفر فشرد لب‌ جنيفر را گزيد.

جنيفر با ناله‌اي‌ بيدار شد. دستش‌ را برد زير بالشش‌. روي‌ كاغذ نوشته‌ بود:

((تو بايد 7 بار به‌ رامسس‌ بوسه‌ مي‌دادي‌ كه‌ 5 بارش‌ را تا به‌ حال‌ داده‌اي‌ و فردا بوسه‌ي‌ ششم‌ را خواهي‌ داد و بايد 7 بار مرد قرمز پوش‌را مي‌ديدي‌ كه‌ 5 بارش‌ را تا حال‌ ديده‌اي‌ و فردا براي‌ بار ششم‌ او را خواهي‌ ديد و بار هفتم‌ نه‌ من مي‌دانم‌ چه‌ وقت‌ خواهد رسيد و نه‌تو خواهي‌ دانست‌ و تنها خداي‌ تو مي‌داند. مواظب‌ باش‌ كه‌ فردا گنج‌ خود را پيدا كني‌ كه‌ وعده‌ي‌ او در مورد بردن‌ فرانس‌ هرگز دروغ‌از آب‌ در نمي‌آيد.))

تن‌ جنيفر لرزيد. لباس‌ پوشيد و سركار رفت‌. اما نمي‌فهميد چه‌ مي‌كند. اين‌ اتفاقات‌ مابعدالطبيعه‌ چه‌ بود كه‌ براي‌ او مي‌افتاد؟ به‌

راستي‌ فرانس‌ بدجنس‌ بود اما يك‌ بدجنس‌ دوست‌ داشتني‌. اما اگر اين‌ فكر فرانس‌ بود كه‌ بر او مسلط مي‌شد، شب‌ اول‌ چرا آنهمه‌ به‌ رامسس‌ بد و بيراه‌ گفته‌ بود؟ آيا به‌ راستي‌ فرانس‌ تا اين‌ حد هنرپيشه‌ي‌ خوبي‌ است‌؟

بالاخره‌ شب‌ هفتم‌ هم‌ فرا رسيد. صحنه‌ي‌ خواب‌ مثل‌ شب‌ اول‌ بود با اين‌ تفاوت‌ كه‌ جنيفر به‌ مرد قرمزپوش‌ اجازه‌ داد كه‌ دست‌ او را بگيرد و با خود ببرد. آنها به‌ همان‌ قبرستان‌ رسيدند. رامسس‌ منتظر آنها بود. مرد قرمز پوش‌ جنيفر ا به‌ دست‌ رامسس‌ داد و با همان‌ لبخند هميشگي‌ خداحافظي‌ كرد و گفت‌: ((روزي‌ تو را دوباره‌ خواهم‌ ديد. ديگر مي‌داني‌ كه‌ آن‌ روز نبايد از من‌ بترسي‌. بدرود فرزندم‌. خوب‌ به‌ حرفهاي‌ رامسس‌ دقت‌ كن‌ تا من‌ علي‌ رغم‌ ميل‌ خود مجبور به‌ بردن‌ فرانس‌ نشوم‌.))

مرد قرمز پوش‌ رفت‌. جنيفر تا جايي‌ كه‌ چشم‌ كار مي‌كرد با لبخند رفتن‌ او را نظاره‌ كرد. رامسس‌ روي‌ زمين‌ نشست‌ و چند ضربه‌ي‌ آرام‌ به‌ قبري‌ نواخت‌. در قبر باز شد. جنيفر با تعجب‌ ديد كه‌ نمي‌ترسد. به‌ همراه‌ رامسس‌ وارد قبر شدند. دختري‌ پشت‌ ميزي‌ به‌ همراه‌ مردي‌ نشسته‌ بود و با هم‌ سخن‌ مي‌گفتند و چاي‌ مي‌نوشيدند. رامسس‌ گفت‌: ((آن‌ مرد شكسپير است‌ و زن‌ ((افليا بارنر)) نام‌ دارد. شكسپير در زمان‌ حياتش‌ او را ملاقات‌ كرد. زن‌ شاعر بود. نويسنده‌اي‌ برجسته‌تر از شكسپير. شكسپير به‌ راستي‌به‌ تحسين‌ زن‌ پرداخت و بيشتر وبيشتر او را براي‌ نوشتن‌ به‌ وجد آورد. زن‌، شوهر داشت‌ و نمي‌توانست‌ مدام‌ به‌ ديدار شكسپير برود. بنابراين‌ سعي‌ كرد نوشته‌هايش‌ را براي‌ شوهرش‌ بخواند و كمبود تحسينهاي‌ شكسپير را با تشويقهاي‌ شوهرش‌ جبران‌ كند. شعرهاي‌ او دست‌ شعرهاي‌ شكسپير را از پشت‌ مي‌بست‌ و داستانهايش‌ پر از تخيلهايي‌ بود كه‌ با حقايق‌ پرارزش‌ پيوندي‌ عجيب‌ داشت‌. جنيفر گفت‌: ((هرگز نام‌ او را نشنيدم‌. اگر او چنين‌ نويسنده‌ي‌ برجسته‌اي‌ بود چرا هرگز مشهور نشد؟))

رامسس‌ جواب‌ داد: ((چون‌ شوهرش‌ هرگز او را تشويق‌ نكرد و هرگز به‌ نوشته‌هاي‌ گوش‌ فرا نداد. از طرفي در زمان او يك زن نمي توانست بدون حمايت مرد در اجتماع كاري بكند. او هم‌ روزي‌ نااميدانه‌ نوشته‌هايش‌ راسوزاند و ديگر هرگز ننوشت‌. شكسپير هم‌ ديگر هرگز او را نديد و به‌ ياد او نامش‌ را در هملت‌ به‌ كار برد. اگر شوهرش‌ مي‌دانست‌ كه‌بابت‌ هر نمايشنامه‌ او دربار چقدر پول‌ به‌ او مي‌دهد هرگز اين‌ كار را نمي‌كرد و او را نااميد و دلسرد نمي‌كرد.))

جنيفر گفت‌: ((اگر براي‌ پول‌ او را تشويق‌ مي‌كرد كه‌ فايده‌ نداشت‌ مهم‌ اين‌ بود كه‌ حقايق‌ پرارزش‌ نوشته‌هاي‌ او را درك‌ كند و بدون هيچ‌ چشم‌ داشتي‌ هر كار كه‌ از دستش‌ بر مي‌آيد براي‌ او انجام‌ دهد.))

رامسس‌ گفت‌: ((حرفهاي‌ من‌ با تو تقريباً تمام‌ شد. تو با درون‌ خودت‌ همه‌ چيز را فهميدي‌.))

رامسس‌ چيزي‌ در دست‌ او فشرد و لب‌ او را گزيد. جنيفر بيدار شد. اولين‌ انديشه‌اي‌ كه‌ در فكرش‌ آمد اين‌ بود كه‌ اگر منظور رامسس‌ از افليا فرانس‌ است‌ و از شوهرش‌ من‌ هستم‌، من‌ كه‌ هرگز سد راه‌ او نشدم‌. هرگز هم‌ به‌ نوشته‌هاي‌ او بي توجهي‌ نكردم‌ فقط هيچ‌ وقت‌،وقت‌ نكرده‌ام‌ آنها را بخوانم‌. به‌ علاوه‌ او كه‌ به‌ من‌ نيازمند نيست‌. او آزاد است‌ كه‌ هر كار كه‌ دوست‌ دارد انجام‌ دهد.))

دست‌ در زير بالش‌ فرو برد كاغذي‌ آنجا بود كه‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ بود:

1-عجيب‌ است‌، زيرا ما از خطاهايمان‌ بيشتر از درست‌كاري‌هايمان‌ دفاع‌ مي‌كنيم‌.

2ـ در برابر خورشيد صبحگاهي‌ آزاديد، در آنجا كه‌ نه‌ خورشيد است‌، نه‌ ماه‌ و ستاره‌ نيز آزاديد، اما در برابر آن‌ كه‌ دوستش‌ مي‌داريد برده‌ايد، زيرا او را دوست‌ مي‌داريد.جبران‌ خليل‌ جبران‌

بدون‌ شك‌ ديگر جنيفر فهميده‌ بود كه‌ گنج‌ شخصي‌اش‌ چيست‌ و كجاست‌؟ اشك‌ در چشمانش‌ حلقه‌ زد. براي‌ خواندن‌ نوشته‌هاي‌فرانس‌ وقت‌ نداشت‌ اما براي‌ رفتن‌ به‌ مسابقه‌ اسب دواني‌ چرا. عجيب‌ است‌ كه‌ رامسس‌ چقدر خوب‌ او را مي‌شناخت‌. مي‌دانست‌ بايدچه‌ جمله‌اي‌ را در پاسخ‌ به‌ انديشه‌ي‌ او زير بالشش‌ بگذارد.

چند دفتر از نوشته‌هاي‌ فرانس‌ روي‌ هم‌ انبار شده‌ بود كه‌ نخوانده‌ بود. دفتري‌ برداشت‌ و بايد سريعتر از آنچه‌ فرانس‌ قلم‌ مي‌زند،

بخواند. او كه‌ قبل‌ از به‌ دست‌ آوردن‌ فرانس‌ ديوانه‌ي‌ نوشته‌هاي‌ او بود پس‌ چرا پس‌ از به‌ دست‌ آوردن‌ گنج‌ شخصي‌اش‌ كمتر به‌ او اهميت‌ داده‌ بود؟ دفتر را با خود به‌ سر كار برد. وقتي‌ هم‌ به‌ خانه‌ برگشت‌ روي‌ تخت‌ دراز كشيد و دفتر را خواند تا خوابش‌ برد وقتي‌ فرانس‌ به‌ خانه‌ آمد، جنيفر را غرق در خواب روي‌ تخت‌ يافت‌ و فهميد او شروع‌ به‌ خواندن‌ نوشته‌هايش‌ كرده‌ و بالاخره‌ آن‌ وقتي‌ كه‌ جنيفر مي‌گفت‌: ((اگر دست‌ دهد مي‌خواند)) به‌ دست‌ آمده‌، پس‌ از مدتها حس‌ كرد كه‌ تنها نيست‌. پس‌ از ازدواجشان‌ مدتها بود كه‌ اين‌ احساس‌ را نيافته‌ بود، برعكس‌ دوران‌ آشناييشان‌ كه‌ هرگز احساس‌ تنهايي‌ نكرده‌ بود.

رفت‌ و با بوسه‌ي‌ هفتم‌ جنيفر را بيدار كرد.

پايان‌

بوسه هفتم (قسمت چهارم و پنجم)

    

شب‌ چهارم‌ جنيفر چشم‌ بر هم‌ گذاشت‌. آرزو مي‌كرد كه‌ ديگر مرد قرمزپوش‌ در خوابش‌ نباشد. چشمش‌ رفته‌ رفته‌ سنگين‌ شد. خود راروي‌ صندلي‌ در پارك‌ ديد. نشسته‌ بود و كتاب‌ مي‌خواند. سرش‌ را كه‌ بالا آورد ديد مرد قرمز پوش‌ بالاي‌ سرش‌ است‌. جيغي‌ زد وخود را پس‌ كشيد. مرد قرمزپوش‌ گفت‌:

((نترس‌ فرزند. درست‌ است‌ كه‌ قيافه‌ي‌ من‌ زيبا و گيرا نيست‌. چشمانم‌ ريز و صورتم‌ پف‌ دارد، اما بد نيستم‌. مردم‌ از من‌ چهره‌اي‌ زشت‌ براي‌ خود ترسيم‌ مي‌كنند و مي‌پندارند من‌ آنها را با خود به‌ دالانهاي‌ تاريك‌ و مكاني‌ خوف‌انگيز مي‌برم‌ ولي‌ در اشتباهند. من‌ فعلاًخيال‌ ندارم‌ تو را با خود ببرم‌. اما اين‌ را بدان‌ كه‌ اگر از حرفهاي‌ رامسس‌ نفهمي‌ كه‌ گنجت‌ كجاست‌ و آن‌ را به‌ دست‌ نياوري‌ فرانس‌ را براي‌ هميشه‌ با خود خواهم‌ برد و ديگر دستت‌ به‌ او نخواهد رسيد. براي‌ اين‌ كه‌ امروز رامسس‌ مزاحم‌ ما نشود او را به‌ يك‌ ماهي‌ تبديل‌ كردم‌. فردا با او ملاقات‌ خواهي‌ كرد. ولي‌ امشب‌ من‌ تو را به‌ خانه‌ات‌ باز خواهم‌ گرداند. مرد قرمز پوش‌ نزديك‌ آمد. جنيفر خود را عقب‌ كشيد. پشتي‌ نيمكت‌ به‌ او اجازه‌ي‌ پسروي‌ بيشتري‌ را نمي‌داد. مرد قرمز پوش‌ بر پيشاني‌ جنيفر بوسه‌ زد. جنيفر با فريادي‌گوشخراش‌ بيدار شد. بيچاره‌ فرانس‌ رنگ‌ به‌ رو نداشت‌. آنقدر ترسيده‌ بود كه‌ نزديك‌ بود قالب‌ تهي‌ كند. نفس‌ نفس‌ مي‌زد. جنيفر هم‌ دست‌ كمي‌ از او نداشت‌. چند ساعتي‌ گذشت‌ تا هر دو آرام‌ شدند و به‌ خواب‌ رفتند. جنيفر فكر مي‌كرد ديگر نامه‌اي‌ نبايد زير بالش‌ باشد، با اينهمه‌ صبح‌ زير بالش‌ را جستجو كرد. نامه‌اي‌ كاملاً خيس‌ زير بالش‌ بود روي‌ آن‌ نوشته‌ بود:

((مرگ‌ چون‌ عشق‌ همه‌ چيز را تغيير مي‌دهد.))جبران‌ خليل‌ جبران‌

((اي‌ مرگ‌ تو مانند مادري‌ مهربان‌ هستي‌ كه‌ بعد از يك‌ روز طوفاني‌ كودك‌ خود را در آغوش‌ مي‌كشد، نوازش‌ مي‌كند و مي‌خواباند.))

صادق‌ صدايت‌

جنيفر نام‌ نويسنده‌ي‌ اول‌ را شنيده‌ بود ولي‌ نام‌ نويسنده‌ي‌ دوم‌ را نه‌. كاغذ را در آفتاب‌ گذاشت‌ تا خشك‌ شود و پس‌ او نوشتن‌

خاطراتش‌ آن‌ را در دفترش‌ بچسباند.

شب‌ پنجم‌ جنيفر به‌ رختخواب‌ رفت‌. چشمانش‌ را نبست‌ مي‌خواست‌ سعي‌ كند تا صبح‌ بيدار بماند. از فكر ديدن‌ مرد قرمز پوش‌

وحشت‌ مي‌كرد. اما او كه‌ به‌ جنيفر آسيبي‌ نرسانده‌ بود، فقط مانند پدري‌ مهربان‌ بر پيشانيش‌ بوسه‌ زده‌ بود. نفهميد چه‌ وقت‌ خواب‌ او را در آغوش‌ كشيد. كنار دريا ايستاده‌ بود. مرد قرمزپوش‌ با لبخند از دور مي‌آمد. جنيفر نمي‌ترسيد بلكه‌ به‌ او لبخند زد و برايش‌ دست‌ تكان‌ داد. اين‌ احساس‌ براي‌ خود او هم‌ عجيب‌ بود.

مرد قرمز پوش‌ به‌ او رسيد. دستي‌ بر صورتش‌ كشيد. جنيفر حس‌ كرد ديگر نمي‌تواند نفس‌ بكشد. مرد قرمز پوش‌ هم‌ ديده‌ نمي‌شد.

برخورد چيز سردي‌ را با بدنش‌ حس‌ كرد و بعد حس‌ كرد كه‌ پرتاب‌ مي‌شود و بعد خود را در ميان‌ آب‌ يافت‌. آب‌ شور و گرم‌ بود.

جنيفر به‌ راحتي‌ شنا مي‌كرد. هرچه‌ به‌ عمق‌ مي‌رفت‌، آب‌ سردتر مي‌شد. مي‌دانست‌ كه‌ ماهي‌ شده‌ است‌. دوست‌ داشت‌ آيينه‌ بود تا خود را در آن‌ مي‌ديد. صدايي‌ شنيد كه‌ مي‌گفت‌: ((كمك‌، كمك‌)) به‌ طرف‌ صدا رفت‌. كلي‌ شنا كرد تا به‌ صدا رسيد. ماهي‌ كرم‌ رنگي‌ميان‌ كيسه‌هايي‌ زير آب‌ گير كرده‌ بود. ته‌ دريا پر از زباله‌ بود. او ماهي‌ را شناخت‌. رامسس‌ بود. مي‌خواست‌ نزديك‌ رود و به‌ او كمك‌ كند كه‌ رامسس‌ نهيب‌ زد كه‌ بايستد و به‌ حرفهاي‌ او گوش‌ دهد، چه‌ اگر نزديك‌ مي‌شد خودش‌ هم‌ در ميان‌ كيسه‌ها گير مي‌افتاد.

((جنيفر عزيزم‌. اين‌ آينده‌ي‌ من‌ و تو و فرانس‌ است‌ و آينده‌ي‌ تمام‌ انسانهاست‌. اينجا درياي‌ خزر است‌ كه‌ در زبان‌ خودمان‌ آن‌ را((كاسپين‌)) مي‌خوانيم‌. به‌ ياد داري‌ كه‌ در سفرت‌ به‌ ايران‌ به‌ شمال‌ ايران‌ رفتيد و در طبيعت‌ بي‌ نظير آنجا بطري‌هاي‌ پلاستيكي‌ و آشغالهاي‌ بسيار ديديد؟ يادت‌ هست‌ كه‌ فرانس‌ كيسه‌اي‌ برداشت‌ و شروع‌ به‌ جمع‌ كردن‌ آشغالها ركد؟ تو چقدر او را مسخره‌ كردي‌؟

چقدر به‌ او گفتي‌ كه‌ دستهايش‌ را كثيف‌ نكند و او را سوپور و رفته‌گر و ديوانه‌ خواندي‌؟ اگر تو هم‌ كمك‌ مي‌كردي‌ و همه‌ كمك‌مي‌كردند، امروز من‌ اينجا اسير نبودم‌تو بايد من‌ را نجات‌ دهي‌. بايد تا شب‌ نشده‌، حداقل‌ 3 كيسه‌ آشغال‌ از طبيعت‌ ايران‌ جمع‌ كني‌.))

جنيفر با سرعت‌ شنا كرد و خود را به‌ ساحل‌ رساند. مرد قرمزپوش‌ منتظر او بود. او را از آب‌ گرفت‌ و به‌ صورت‌ او فوت‌ كرد و او

دوباره‌ به‌ هياءت‌ انساني‌ درآمد و اين‌ بار به‌ راحتي‌ از خواب‌ بيدار شد. زير بالش‌ كاغذي‌ خيس‌ بود كه‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ بود: ((روزي كه مرد قرمزپوش تو را به ماهي يا گلي يا خرگوشي بدل كند از ستمي كه در زمان انسان بودنت بر طبيعت روا داشتي پشيمان خواهي شد.))

جنيفر ساعتي‌ نشست‌ و فكر كرد. فكر كرد سر كار نرود تا راهي پيدا كند. او چطور مي‌توانست‌ تا شب‌ به‌ ايران‌ سفر كند و آشغال‌ جمع‌ كند؟ يادش‌ آمد آن‌ روز به همراه فرانس‌ از دريا به جنگلي زيبا به نام سيسنگان رفته بودند و به‌ زني‌ ايراني‌ برخورده‌ بودند كه‌ او هم‌ آشغالها را از طبيعت‌ مي‌زدود. فرانس‌ با چه‌ شور و حرارتي‌ براي‌ جنيفر تعريف‌ كرده‌ بود كه‌ اطرافيان‌ زن‌ هم‌ او را مسخره‌ مي‌كردند و او اهميت‌ نمي‌داد. فرانس‌ چقدر هيجان‌زده‌ شده‌ بود وقتي‌ فهميده‌ بود دختر ايراني‌ نويسنده‌ است‌ و چند تا از كتابهايش‌ هم‌ چاپ‌ شده‌. به‌ دنبال‌ جنيفر آمده‌ بود تا او را با دختر آشنا كند. اسم‌ او آنقدر سخت‌ بود كه‌ در ياد جنيفر نمانده‌ بود اما دختر يكي‌ از كتابهايش‌ را كه‌ براي‌ كودكان‌ بود به‌ آنها هديه‌ داده‌ بود. جنيفر سراغ‌ كتابخانه‌ رفت‌ و كتاب‌ را پيدا كرد. كتاب‌ را برداشت‌ و به‌ يك‌ فروشگاه‌ كه‌ مي‌دانست‌ فروشنده‌اش‌ ايراني‌ است‌، رفت‌ و از او كمك‌ خواست‌. فروشنده‌ گفت‌ كه‌ بايد چند ساعتي صبر كني‌. جنيفر بدون‌ اين‌ كه‌ به‌ حرفهاي‌ او گوش‌ دهد مدام‌ اصرار مي‌كرد كه‌ همين‌ حالا زنگ‌ بزند. بالاخره‌ فروشنده‌ عصباني‌ شد و داد زد خانوم‌ الان‌ همه‌ جا در ايران‌ تعطيله‌، الآن‌ در ايران‌ 12 نيمه شبه‌.)) جنيفر نااميد شده‌ بود. اگر تا شب‌ صبر

مي‌كرد ديگر خيلي‌ دير بود. باز اصرار كرد. چيزي‌ در دلش‌ به‌ او مي‌گفت‌ كه‌ مي‌تواند همين‌ حالا نويسنده‌ را پيدا كند. فروشنده‌ به‌ ناشر تلفن‌ زد، با كمال تعجب ديد كه زني‌ پاسخ‌ داد. فروشنده‌ با تعجب‌ شروع‌ به‌ صحبت‌ كرد و فهميد زن پاسخگومدير انتشارات است كه تلفن دفتر كارش را روي منزل منتقل مي كند. فروشنده در يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ دروغي‌ به‌ هم‌ بافت‌ كه‌ ناشر نتوانست‌ از دادن‌ شماره‌ي‌ نويسنده‌ امتناع كند. گفت‌ يك‌ ناشر مي‌خواهد كتاب‌ او را در آمريكا چاپ‌ كند و پول‌ خوبي‌ به‌ او مي‌دهد. فروشنده‌ به‌ نويسنده‌ زنگ‌ زد و او را از خواب بيدار كرد. گفت‌ خانمي‌ آمريكايي‌ مي‌خواهد با او صحبت‌ كند. جنيفر ماجراي‌ خوابش‌ را براي‌ نويسنده‌ تعريف‌ كرد و گفت‌ 4 خواب‌ عجيب‌ ديگر هم‌ ديده‌. از نويسنده‌ خواست‌ تا به‌ كوهي‌، جايي‌ برود و آشغال‌ جمع‌ كند. جنيفر فكر مي‌كرد حرفهايش‌ احمقانه‌ است‌ و نويسنده‌ به‌ او خواهد خنديد و گوشي‌ را قطع‌ خواهد كرد اما او نه‌ تنها نخنديد بلكه‌ از جنيفر خواست‌ كه‌ تمام‌ خوابهايش‌ را براي‌ او بفرستد تا او يك‌ داستان‌ در اين‌ مورد بنويسد. جنيفر هم‌ قبول‌ كرد و آدرس‌ گرفت‌. نويسنده‌ هم‌ قول‌ داد خواسته‌ي‌ او را برآورده‌ كند.

چقدر گاهي‌ كارهاي‌ دنيا عجيب‌ مي‌شود. جنيفر به‌ ياد كتاب‌ ((شاهزاده‌ خانم‌ قورباغه‌)) افتاد كه‌ ماهي‌ و مرغابي‌ و خرگوشي‌ كه‌ شاهزاده‌ در راه‌ ديده‌ بود، روزي‌ به‌ درد او خوردند و به‌ او كمك‌ كردند. اين‌ دوست‌ هم‌ در ايران‌ امروز به‌ درد او خورده‌ بود و حرفهاي‌ به‌ ظاهر احمقانه‌ي‌ او را به‌ سخره‌ نگرفته‌ بود.

بوسه هفتم (قسمت سوم)

    

شب‌ سوم‌ جنيفر خوابيد. منتظر بود كه‌ خواب‌ ببيند. خوابش‌ اينگونه‌ شروع‌ شد. در پاركي‌ منتظر كسي‌ روي‌ نيمكت‌ نشسته‌ بود.

مي‌دانست‌ آن‌ شخص‌ رامسس‌ است‌. مرد قرمزپوش‌ هم‌ چند نيمكت‌ آن‌ طرف‌تر نشسته‌ بود و به‌ او لبخند مي‌زد. بالاخره‌ رامسس‌ آمد.

با هم‌ به‌ يك‌ كافي‌ شاپ‌ رفتند. مرد قرمز پوش‌ هم‌ به‌ دنبال‌ آنها راه‌ افتاد. پشت‌ يك‌ ميز نشستند. رامسس‌ گفت‌: ((امروز مي‌خواهم‌ برايت‌ يك‌ داستان‌ تعريف‌ كنم‌.)) و داستان‌ خود را شروع‌ كرد. وسطهاي‌ داستان‌ مرد قرمز پوش‌ هم‌ كنار ميز آنها آمد و نشست‌ و به‌ داستان‌ گوش‌ فرا داد. جنيفر خود را جمع‌ كرد و به‌ رامسس‌ نزديك‌ شد تا از گزند مرد قرمزپوش‌ در امان‌ باشد.

((در كشور ايران‌، از كشورهاي‌ مشرق‌زمين‌ پيرمردي‌ بود كه‌ مثل‌ همه‌ي‌ پيرمردها از اول‌ پير نبود و زماني‌ جوان‌ بود. چون‌ همه‌ جوانها موهايش سفيد نبود ولي فرقي‌ كه‌ با باقي‌ آنها داشت‌ اين‌ بود كه‌ مي‌نوشت‌. بالاخره‌ در 30 سالگي‌ مجوز انتشارات‌ گرفت‌ و نوشته‌هاي‌ خود را چاپ‌ كرد. نوشته‌هاي‌ او به‌ سرعت‌ ناياب‌ مي‌شد و كمي‌ بعد سربازهاي‌ حكومتي‌ مي‌آمدند و او را مي‌گرفتند، دادگاهي‌اش‌ مي‌كردند و از 6 ماه‌ تا يك‌ سال‌ برايش‌ زندان‌ مي‌بريدند. مرد جوان‌ از زندان‌ ناراضي‌ نبود چون‌ در زندان‌ بيشتر كتاب‌ مي‌خواند.

دوست‌ داشت‌ تمام‌ كتابهاي‌ دنيا را بخواند ولي‌ چون‌ مي‌دانست‌ عمر كوتاهش‌ چنين‌ فرصتي‌ را به‌ او نمي‌دهد هيچ‌ فرصتي‌ را براي‌كتاب‌ خواندن‌ از دست‌ نمي‌داد. اگر انسان‌ عمرش‌ را به‌ بطالت‌ هدر دهد و هر روز انديشه‌اش‌ را از روز پيش‌ غني‌تر نسازد به‌ چه‌ درد مي‌خورد؟

هر بار كه‌ از زندان‌ آزاد مي‌شد، چند ماهي‌ اسير نوشتن‌ كتاب‌ ديگري‌ مي‌شد و بعد از چاپ‌، باز هم‌ روانه‌ي‌ زندان‌ مي‌شد. بدين‌ ترتيب‌ او يك‌ كتابفروشي‌ داشت‌ كه‌ بيشتر اوقات‌ بسته‌ بود و دوستداران‌ او هر روز به‌ اميد آزادي‌ او از آنجا گذر مي‌كردند تا كتاب‌ تازه‌ي‌ اورا بگيرند و انديشه‌شان‌ را غني‌تر سازند. سالها به‌ همين‌ منوال‌ گذشت‌. مرد جوان‌، ميانسال‌ شد در كشورش‌ انقلاب‌ شد و حكومت‌ پادشاهي‌ جاي‌ خود را به‌ حكومت‌ جمهوري‌ اسلامي‌ داد. وزارت‌ ارشاد اسلامي‌ تشكيل‌ شد. ديگر ناشر حق‌ نداشت‌ كتابي‌ را كه‌ با ديد خودش‌ مناسب‌ بود چاپ‌ كند بلكه‌ بايد رونوشت‌ كتاب‌ را براي‌ ارشاد مي‌برد تا اگر موردي‌ نداشت‌ اجازه‌ي‌ چاپ‌ بگيرد. مرد ميانسال‌ ديگر كتابي‌ منتشر نكرد و ديگر به‌ زندان‌ نيفتاد و ديگر مغازه‌اش‌ بسته‌ نشد. او با تجربه‌هاي‌ انبوه‌، مشاور بسياري‌ از مردمان‌ بود. از مصايب‌ زندگي‌ در نمي‌ماند كه‌ بايد از كدام‌ راه‌ برود. پاسخ‌ هر سوالي‌ را مي‌دانست‌ خيلي‌ها دوستش‌ داشتند. همه‌ از او مي‌پرسيدند كه‌ چه‌ كتابي‌ بخوانند و چه‌ كتابي‌ نخوانند. او از سليقه‌ي‌ هر كس‌ مي‌فهميد چه‌ كتابي‌ بايد به‌ او معرفي‌ كند كه‌ هم‌ برايش‌ جذاب‌ باشد و هم‌ چيز تازه‌اي‌ به‌ او بياموزد. حالا ديگر پير شده‌ بود و موهاي‌ وسط سرش‌ ريخته‌ بود و موهاي‌ سفيد دور سرش‌ را بلند كرده‌ بود و كمي‌ چاق‌ شده‌ بود. يك‌ روز براي‌ او اتفاقي‌ افتاد كه‌ مدتها طول‌ كشيد كه‌ بفهمد بايد چه‌ بكند.

مردي‌ سي‌ ساله‌ و يا كمتر با لباسهاي‌ مندرس‌ با دو گوني‌ بر دوش‌ وارد مغازه‌اش‌ شد. پيرمرد مشغول‌ خواندن كتاب‌ بود و به‌ هيچ‌ جا توجهي‌ نداشت‌. اصولاً اخلاقش‌ اينگونه‌ بود. بعضي‌ از مشتريها عادت‌ داشتند داخل‌ مغازه‌ شوند و كتاب‌ دلخواهشان‌ را برداند و قيمتش‌ را از پشت‌ جلدش‌ بخوانند و روي‌ ميز او پول‌ كتاب‌ را بگذارند و گاهي‌ آخر شب‌ كه‌ سر از كتاب‌ بلند مي‌كرد تا مغازه‌ را تعطيل‌ كند مي‌ديد كه‌ پول‌ زيادي‌ روي‌ ميزش‌ جمع‌ شده‌ است‌. اين‌ بار هم‌ پول‌ قابل‌ توجهي‌ روي‌ ميز بود كه‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ وارد شد، چقدر اين‌ پولها به‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ چشمك‌ مي‌زدند. بي‌ شك‌ اين‌ كتاب‌ خيلي‌ جذاب‌ بود كه‌ پيرمرد اين جور غرق خواندن آن بود و پولها را در كشو نگذاشته بود. مرد گوني‌ بر دوش‌ چقدر با نفسش‌ مبارزه‌ كرد كه‌ پولها را برندارد. او تا به‌ حال‌ از كسي‌ پول‌ ندزديده‌ بود. اما چقدر خوب‌ مي‌شد اگر اين‌ همه‌ پول‌ داشت‌. بالاخره‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ كه‌ مدت زيادي آنجا ايستاده‌ بود گفت: ((آقا؟!)) بازهم‌ بلندتر: ((آقا؟!)) و بار سوم‌ تقريباً فرياد كشيد.

پيرمرد از كتاب‌ بيرون‌ آمد. مشتري‌ جديدي‌ بود. تا به‌ حال‌ چنين‌ كسي‌ را نديده‌ بود. مرد گوني‌ را بر زمين‌ گذاشت‌ و گفت‌: ((اينها تمام‌كتابهايي‌ است‌كه‌ در 20 سال‌ از مغازه‌تان‌ دزديدم‌. همه‌ را پس‌ آوردم‌ چون‌ پشيمانم‌. اگر دوست‌ داريد زنگ‌ بزنيد پليس‌ بيايد و مرا به‌زندان‌ ببرد چون‌ هرچه‌ باشد من‌ دزدي‌ كرده‌ام.))‌

پيرمرد مدتي‌ ساكت‌ بود. نمي‌دانست‌ چه‌ بگويد. مرد‌ گوني‌بردوش‌ با قيافه‌اي‌ شرمگين‌ جلوي‌ او ايستاده‌ بود. بالاخره‌ پيرمرد به‌

حرف‌ آمد: ((تا به‌ حال‌ چيز ديگري‌ هم‌ دزديده‌اي‌؟))

يك‌ بار پدرم‌ از بالاي‌ ساختمان‌ افتاد و سرش‌ شكست‌، رفتم‌ داروخانه‌ و دواگلي‌ و باند خواستم‌. چون‌ پول‌ نداشتم‌ آنها را برداشتم‌ و فرار كردم‌. يك‌ بار ديگر هم‌ از جلوي‌ رستوراني‌ مي‌گذشتم‌ كه‌ بوي‌ خيلي‌ خوبي‌ از آن‌ بيرون‌مي‌آمد. وانتي‌ كنار رستوران‌ بود كه‌ دو مرد قابلمه‌اي‌ بزرگ‌ سوار آن‌ كردن‌. تا دو مرد به‌ داخل‌ رفتند كه‌ قابلمه‌ي‌ ديگري‌ بياورند من‌ در قابلمه‌ را برداشتم‌ و كبابي‌ دزديدم‌ و فرار كردم‌ و در راه‌ آن‌ را خوردم‌. بجز اين‌ كتابها و اين‌ دو مورد چيز ديگري‌ ندزديدم‌.

- چرا اين‌ كار را مي‌كني‌؟

- من‌ اول‌ كارگر مرغداري‌ بودم‌. دامپزشك‌ آنجا من‌ را به‌ خانه‌اش‌ مي‌برد تا در كارهاي‌ خانه‌ كمك‌ كنم‌. خودش‌ هم‌ سواد يادم‌ داد، هر ازگاهي‌ هم‌ به‌ من‌ كتابي‌ مي‌داد كه‌ بخوانم‌. من‌ از همان‌ دوران‌ عاشق‌ كتاب‌ شدم‌. چندي‌ بعد او شروع‌ به‌ ساختمان‌ سازي‌ كرد و مرا سركارگر آنجا كرد. آنجا هم‌ برايم‌ كتاب‌ مي‌آورد و مي‌خواندم‌. مدتي‌ بعد او را گم‌ كردم‌ و كارگر ساختماني‌ شدم‌. مي‌خواستم‌ بروم‌كتابخانه‌ عضو شوم‌ اما قبول‌ نكردند. مي‌گفتند نه‌ معرف‌ داري‌ نه‌ آدرس‌ ثابت‌ و تلفن‌. مي‌دانم‌ كار بدي‌ كردم‌ اما حاضرم‌ تاوان‌ آن‌ راپس‌ دهم‌.

پيرمرد نگاهي‌ به‌ كتابها انداخت‌. همه‌ قديمي‌ و كهنه‌ بودند. قيمتهايشان‌ آنقدر ارزان‌ بود كه‌ خنده‌اش‌ مي‌گرفت‌. بعضي‌ از آنها 2 تومان‌ بودند. امروزه‌ هر كتاب‌ حداقل‌ 2000 تومان‌ بود. هزار برابر تورم‌. پيرمرد مي‌دانست‌ كه‌ او را تحويل‌ پليس‌ نمي‌دهد ولي‌ كتابها هم‌ ديگر به‌ درد او نمي‌خورد اما دوست‌ نداشت‌ آنها را مجاناً به‌ پسر بدهد. گفت‌: ((من‌ تمام‌ اين‌ كتابها را به‌ قيمت‌ 1000 تومان‌ به‌ تو مي‌فروشم‌.))

پسر خوشحال‌ شد از اين‌ كه‌ پيرمرد او را بخشيده‌ بود و از طرفي‌ مجبور نبود از دوستانش‌ جدا شود. 1000تومان‌ پول‌ زيادي‌ نبود اما او همراه‌ نداشت‌. گفت‌: ((500 تومان‌ دارم‌ ولي‌ با آن‌ بايد سر ساختمان‌ برگردم‌. آنجا 10000 تومان‌ قايم‌ كردم‌. فردا 1000 تومان‌ برايتان‌ مي‌آورم‌ و كتابهايم‌ را مي‌برم‌.))

پيرمرد به‌ خانه‌ رفت‌. مدام‌ در فكر او بود. مردي‌كه‌ يك‌ دهم‌ ثروتش‌ را خرج‌ كتاب‌ مي‌كند. درست‌ مثل‌ اين‌ كه‌ كسي‌ كه‌ فقط يك‌ پيكان‌ دارد 600000 تومان‌ كتاب‌ و كسي‌ كه‌ فقط يك‌ خانه‌ي‌ كوچك‌ دارد سه‌ مليون‌ تومان‌ و كسي‌ كه‌ فقط يك‌ كارخانه‌ دارد، سي‌ مليون‌ تومان‌ كتاب‌ بخرد!

پيرمرد رفت‌ و در كتابخانه‌اش‌ نشست‌. در ايران‌ مردم‌ عادت‌ دارند سر قيمت‌ اجناسي‌ كه‌ مي‌خرند چانه‌ بزنند يعني‌ از فروشنده‌

مي‌خواهند كه‌ جنس‌ را به‌ قيمت‌ پايين‌تري‌ بفروشد. جنيفر به‌ اخلاق‌ مردم‌ ايران‌ آشنايي‌ داشت‌ چون‌ يك‌ بار با فرانس‌ به‌ ايران‌ سفر كرده‌ بود. پيرمرد بدون‌ اراده‌ به‌ ياد چنين‌ افرادي‌ افتاد كه‌ سر قيمت‌ كتاب‌ چانه‌ مي‌زدند و هرچه‌ پيرمرد مي‌گفت‌ كتاب‌ با اجناس‌ ديگر فرق‌ دارد و چون‌ قيمتش‌ روي‌ آن‌ نوشته‌، جايي‌ براي‌ گرانفروشي‌ نمي‌ماند و سودش‌ هم‌ اندك‌ است‌ و جاي‌ تخفيف‌ ندارد به‌ خرجشان‌نمي‌رفت‌ كه‌ نمي‌رفت‌. بعضي‌ها هم‌ بسيار سمج‌ پول‌ كتاب‌ را معادل‌ دو سوم‌ يا نصف‌ روي‌ ميز مي‌گذاشتند و مي‌رفتند. البته‌ اين‌ قبيل‌افراد كم‌ بودند اما آنها چه‌ فرق‌ با پسرگوني‌ به‌ دوش‌ داشتند؟ فرقشان‌ اين‌ بود كه‌ آنها پول‌ كتاب‌ را داشتند و نمي‌خواستند بدهند ونيمي‌ از كتاب‌ را مي‌دزديدند و فرق‌ ديگرشان‌ اين‌ بود كه‌ هيچ‌ وقت‌ برنمي‌ گشتند تا تقاضاي‌ بخشش‌ كنند. پيرمرد كه‌ آنها را هم‌ بخشيده‌ بود پس‌ بي‌ شك‌ مرد گوني‌ به‌ دوش‌ را نيز از ته‌ دل‌ مي‌بخشيد. چقدر كتاب‌ در كتابخانه‌اش‌ بود. اينهمه‌ كتاب‌ زير دست‌ زن‌ و فرزندش‌ بود ولي‌ آنها مطالعه‌ نمي‌كردند و عمر عزيزشان‌ را بدون‌ بهره‌گيري‌ از دستاوردهاي‌ ديگران‌ تلف‌ مي‌كردند.

پيرمرد دفتري‌ داشت‌ كه‌ نام‌ كساني‌ كه‌ به‌ آنها كتاب‌ قرض‌ مي‌داد و نام‌ كتابها را يادداشت‌ مي‌كرد. هفت كتاب‌ از كتابخانه‌ برداشت‌. دفتر را باز كرد و نام‌ آنها را نوشت‌، مانده‌ بود كه‌ نام‌ قرض‌ گيرنده‌ را چه‌ بايد يادداشت‌ كند، كمي‌ فكر كرد و نوشت‌: مرد گوني‌ بر دوش.‌))

رامسس‌ به‌ جنيفر نزديك‌ شد، چيزي‌ در دستش‌ فشرد و لبان‌ او را بوسيد.

جنيفر از خواب‌ پريد. زير بالش‌ را جستجو كرد. بر روي‌ كاغذي‌ نوشته‌ بود: ((از ميان‌ آنهمه‌ كتابهايي‌ كه‌ فرانس‌ خريده‌ تو كدامها راخوانده‌اي‌؟))

يكي‌ دو مورد بيشتر نبود. دو روز از تعطيلات‌ جنيفر سپري‌ شده‌ بود و بايد سر كار مي‌رفت‌. كتابي‌ از كتابخانه‌ برداشت‌ و در جيبش‌چپاند تا در راه‌ مطالعه‌ كند.

بوسه هفتم (قسمت دوم)

    

باز هم‌ خواب‌ جنيفر مثل‌ شب‌ پيش‌ آغاز شد. مرد قرمزپوش‌ او را تعقيب‌ كرد و او بناي‌ دويدن‌ را گذاشت‌. وقتي از نفس افتاد، ايستاد چشمانش را بست و هنگامي كه چشمانش را گشود، خود را نزديك‌ اهرام‌ مصر يافت‌. رامسس‌ مست‌ و لاابالي‌ با مردي‌ حرف‌ مي‌زد. مرد قرمزپوش‌ دور نشسته‌ بود و كتاب‌ مي‌خواند! رامسس‌ جنيفر را ديد و جلو آمد. ديگر مست‌ نبود. گفت‌: ((آن‌ مرد را كه‌ مي‌بيني‌ داشت‌ به‌ مرز جنون‌ مي‌رسيد چون‌ مثل‌ چوپان كتاب ((كيمياگر)) خواب‌ ديده‌ بود كه‌ گنجي‌ در اينجا پيدا مي‌كند و تمام‌ دارايشش‌ را فروخته بود‌ و به‌ اينجا آمده بود ولي چيزي‌ نيافته بود‌. مرد مستي‌ هم‌ اينجا نبود تا به‌ او بفهماند گنج‌، درست‌ در حياط خانه‌ي‌ خود اوست‌. پس‌ من‌ به‌ ناچار اداي‌ مرد مستي‌ را در آوردم‌ و در پرده‌، راز را به‌ او گفتم‌. بگذار خيال‌ تو را هم‌ راحت‌ كنم‌. خيال‌ دارم‌ جاي‌ گنج‌ شخصي‌ تو را هم‌ به‌ تو نشان‌ دهم‌. اما چون‌ تو را دوست‌ دارم‌ نمي‌گذارم‌ خيلي‌ زجر بكشي‌ و تا مصر بروي‌ تا بفهمي‌ گنج‌ كجاست‌. اما لااقل‌ 7 شب‌ بايد تحمل‌ كني و هفت بار به‌ من‌ بوسه‌ دهي‌. رامسس‌ بي‌ شباهت‌ به‌ فرانس‌ نبود. باز جلو آمد و جنيفر را در آغوش‌ گرفت‌، كاغذي‌ در دست‌ او فشرد و لبان‌ او را بوسيد. جنيفر با تمام‌ قوا فرياد كشيد و بيدار شد. همان‌ لحظه‌ دست‌ در زير بالش‌ كرد. باز نوشته‌اي‌ با همان‌ خط زير بالش‌ بود: ((اگر با تمام‌ وجود چيزي‌ را طلب‌ كني‌، كل‌ كائنات‌ به‌ نحوي‌ عمل‌ مي‌كند كه‌ تو بتواني‌ به‌ آرزوي‌ خود برسي‌، اما مواظب‌ باش‌ وقتي‌ به‌ آن‌ رسيدي‌، دست‌

از طلب‌ او برنداري‌ كه‌ چه‌ بسا نظام‌ كائنات‌ به‌ نحوي‌ عمل‌ كند كه‌ آرزوي‌ شخصي‌ات‌ را از تو بازستاند كه‌ ديگر راه‌ برگشتي‌ نخواهي‌داشت‌.))

جنيفر ديگر از رامسس‌ نمي‌ترسيد. وقتي‌ بيدار شد از اين‌ كه‌ مردي‌ غريبه‌ لبان‌ او را بوسيده‌ ناراحت‌ بود اما حالا مي‌دانست‌ كه‌ او

حرفهايي‌ گرانبها به‌ او مي‌آموزد و 5 بار‌ ديگر ديدن او به‌ اين‌ مي‌ارزد كه‌ گنج‌را پيدا كند.

بر روي‌ كاغذ دوم‌ تاريخ‌ زد و بر روي‌ كاغذ اول‌ نيز. سپس‌ نشست‌ و براي‌ اولين‌ بار خوابهايش‌ را نوشت‌ و كاغذها را در انتها چسباند.

از نوشتن حس خوبي به او دست داده بود. ياد حرف‌ فرانس‌ افتاده‌ بود كه‌ از زبان‌ نويسنده‌اي‌ گفته‌ بود: ((هر روز بايد چيزي‌ بنويسيم‌ اگر نخواهيم‌ روزها را تهي‌ بگذرانيم‌.))

بوسه هفتم (قسمت اول)

    دوستان عزيزم، اين داستان كوتاه رو در هفت قسمت در پستهاي جداگانه به شما تقديم مي كنم:

جنيفر به‌ آرامي‌ چشمهاي‌ زيبا و عسلي‌اش‌ را برهم‌ گذاشت‌. با خودش‌ فكر كرد: تا شب‌ كه‌ نيستيم‌ وقتي‌ هم‌ كه‌ مي‌آييم‌ ((فرانس‌)) پشت‌ ميز مي‌نشيند و اراجيف‌ مي‌نويسد. سعي كرد انصاف را رعايت كند. نوشته هاي فرانس‌ اراجيف‌ نبود. حرفهايي‌ حكيمانه‌ و گاه‌ شعرهايي‌ عارفانه‌ بود. گاهي‌ داستان‌ مي‌نوشت‌ و گاهي‌ تكه‌هايي‌ از نوشته‌هاي‌ ديگران‌ را يادداشت‌ مي‌كرد. چند بار اصرار كرده‌بود كه‌ ((جنيفر)) آنها را بخواند. او چند تا را خوانده‌ بود و خسته‌ شده‌ بود و گفته‌ بود بعداً مي‌خواند. آخر خط فرانس‌ خسته‌كننده‌ بود، اما هيچ وقت‌، وقتي‌ وجود نداشت‌. كار آنها را بلعيده‌ بود.

بالاخره‌ خوابش‌ برد. نيمه‌ شب‌ بيدار شد و باز فرانس‌ را در حال‌ نوشتن‌ ديد. با كمي‌ غرولند رفت‌ و دوباره‌ خوابيد. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ حس‌ كرد پيكر فرانس‌ در كنارش‌ آرميد و چون‌ گربه‌ي‌ ملوسي‌ خود را در بازوان‌ توانمند فرانس‌ افكند. دم‌دماي‌ صبح‌ خواب‌ عجيبي‌ ديد. در خياباني‌ تاريك‌ و ترسناك‌ به‌ سوي‌ خانه‌ قدم‌ مي‌زد. مردي‌ با سري‌ كاملاً تاس‌ و شنلي‌ قرمز رنگ‌ كه‌ تا پايين‌ پايش‌ مي‌رسيد از دور او را تعقيب‌ مي‌كرد. هر بار كه‌ جنيفر بر مي‌گشت‌ و او را نگاه‌ مي‌كرد، به‌ نظرش‌ مي‌رسيد كه‌ مرد لبخند مي‌زند. بر سرعت‌ قدمهايش‌ افزود. مرد هم‌ بر سرعتش‌ اضافه‌ كرد. جنيفر از ترس‌ مرد نمي‌دانست‌ چه‌ مي‌كند. راه‌ درست‌ را گم‌ كرده‌ بود. دوان‌ دوان‌ مي‌دويد و پشت‌ سرش‌ را نگاه‌ نمي‌كرد. بالاخره‌ خود را در قبرستان‌ يافت‌. ترس‌ بيشتري‌ وجودش‌ را فرا گرفت‌. چون‌ كودكان‌ مي‌دويد و گريه‌ مي‌كرد. به‌ قبرهايي‌ رسيد كه‌ تازه‌ بودند و سنگ‌ قبر نداشتند. به‌ نظرش‌ رسيد كه‌ از يكي‌ از قبرها صدا مي‌آيد. بيشتر ترسيد. فرياد زد و دويد كه‌ دستي‌ مچش‌ را گرفت‌. داشت‌ قالب‌ تهي‌ مي‌كرد. فكر كرد مرد قرمز پوش‌ است‌. با وحشت‌ برگشت‌ و نگاه‌ كرد. مردي‌ زيبا بود با چشمان‌ تيره‌ كه‌ لباسي‌ به‌ سبك‌ روميان‌ قديم‌ در بر داشت‌. لباسي‌ كرم‌ رنگ و قيافه‌اي‌ جذاب‌ و لبخندي‌ بر لب‌. گرچه‌ اين‌ مرد هم‌ كم‌ و بيش‌ عجيب‌ بود اما جنيفر حس‌ كرد مي‌تواند به‌ او اطمينان‌ كند. هر چه‌ بود قيافه‌اش‌ مثل‌ مرد قرمز پوش‌ ترسناك‌ نبود.

مرد قرمز پوش‌ دورتر ايستاده‌ بود و لبخند مي‌زد. مرد جوان‌ خود را ((رامسس‌)) معرفي‌ كرد. از جنيفر خواست‌ نترسد و آرام‌ باشد. گفت‌ كه‌ در قبري‌ كه‌ از آن‌ صدا مي‌آيد مردي‌ زنده‌ است‌ كه‌ او را به‌ اشتباه‌ به خاك‌ سپرده‌اند. از جنيفر خواست‌ كه‌ با موبايلش‌ به‌ پليس‌ اطلاع‌ دهد. جنيفر تماس‌ گرفت‌. دقايقي‌ بعد پليس‌، ماشين‌ آمبولانس‌ و ده‌ها امدادگر آنجا بودند. بدون‌ توجه‌ به‌ جنيفر گذشتند و به‌ حفاري‌ قبر مشغول‌ شدند. پيرمردي‌ را بيرون‌ آوردند كه‌ به‌ سختي‌ نفس‌ مي‌كشيد. او را سوار آمبولانس‌ كردند. جنيفر به‌ رامسس‌ گفت‌: ((من‌ از پليس‌ مي‌خواهم‌ كه‌ مرا به‌ خانه‌ برساند.)) رامسس‌ گفت‌: ((نيازي‌ نيست‌ اين‌ همه‌ صبر كني‌. پليس‌ حالا حالاها خواهد ايستاد تا مسئله‌ را صورت‌جلسه‌ كند. من‌ تو را به‌ خانه‌ خواهم‌ رساند.)) جنيفر كه‌ ترجيح‌ مي‌داد با پليس‌ برود گفت‌: ((من‌ مي‌خواهم‌ بمانم‌ تا بفهمم‌ چه‌ بر سر مرد مي‌آيد و كس‌ و كاري‌ دارد يا نه‌.))

رامسس‌ گفت‌: ((او پدر فرماندار است‌. فرماندار او را بي‌ نهايت‌ دوست‌ دارد. اين‌ مرد آنقدر مهربان‌ است‌ كه‌ حتي‌ عروسش‌ او را چون‌ پدر خود دوست‌ دارد. اما او غالباً تنها بود. آنقدر پسرش‌ در كار غرق‌ شد و به‌ او سر نزد كه‌ افسردگي‌ گرفت‌ و با قرصهاي‌ خواب خودكشي‌ كرد. من‌ كه‌ از آن‌ حوالي‌ مي‌گذشتم‌ اين‌ را فهميدم‌ و زود كسي‌ را پيدا كردم‌ كه‌ به‌ پليس‌ اطلاع‌ دهد. او را به‌ بيمارستان‌ بردند و پنداشتند فوت‌ كرده‌ و فكر كردند بي‌ كس‌ و كار است‌ و او را به‌ اينجا آوردند و خاك‌ كردند. حالا هم‌ او در بيمارستان‌ خواهد گفت‌ كه‌پسرش‌ به‌ ديدارش‌ بيايد و تا لحظه‌ي‌ ديدن‌ او زنده‌ مي‌ماند و آنگاه‌ كه‌ او را ديد جان‌ مي‌سپارد و باز به‌ همين‌ مكان‌ خواهد آمد.))

جنيفر گفت‌: ((من‌ به‌ غيبگويي‌ اعتقاد ندارم‌. دوست‌ دارم‌ بمانم‌ و خودم‌ ببينم‌.))

رامسس گفت‌: ((فردا مي‌تواني‌ تمام‌ ماجرا را در روزنامه بخواني‌ اما بهتر است‌ هر چه‌ زودتر به‌ خانه‌ات‌ برگردي‌.))

اين‌ را گفت‌ و به‌ جنيفر نزديك‌ شد و گفت‌: ((من‌ عاشق‌ توام‌ و با اينكه‌ زنده‌ هستي‌ قدرت‌ را مي‌دانم‌.)) دستش‌ را در دست‌ جنيفر فشرد و جنيفر حس‌ كرد كاغذي‌ در دست‌ او مي‌گذارد. جنيفر با وحشت‌ ديد كه‌ رامسس‌ لبانش‌ را بوسيد. فريادي‌ كشيد و بيدار شد.

فرانس‌ هم‌ بيدار شد و او را نوازش‌ كرد و برايش‌ آب‌ آورد و او را خواباند. جنيفر غر زد كه‌: ((وقتي‌ سر شب‌ نمي‌آيي‌ بخوابي‌ من‌

خواب‌ بد مي‌بينم‌.)) و دوباره‌ به‌ خواب‌ رفت‌. صبح‌ وقتي‌ چشمهايش‌ را باز كرد فرانس‌ رفته‌ بود. طبق‌ عادت‌ معمول‌ خواست‌ بالشش‌ را بغل‌ كند و دوباره بخوابد كه‌ دستش‌ زير بالش‌ به‌ كاغذي‌ برخورد كرد. كاغذ را برداشت‌ و نگاه‌ كرد. با خطي‌ پيوسته‌ كه‌ ديگر منسوخ‌ شده‌ بوده‌ بود، روي‌ كاغذ نوشته‌ بود: ((تو هم‌ قدر كساني‌ را كه‌ دوست‌ داري‌ پيش‌ ار آن‌ كه‌ بميرند، بدان‌.))

جنيفر حس‌ كرد كه‌ تمام‌ بدنش‌ يخ‌ مي‌كند. كنار پنجره‌ رفت‌. پسرك‌ روزنامه‌فروش‌ با دوچرخه‌ي‌ كهنه‌ و زنگ‌زده‌اش‌ روزنامه‌ را در جعبه‌ي‌ پست‌ قرار داد. چقدر جنيفر دلش‌ مي‌خواست‌ به‌ او انعامي‌ بدهد ولي‌ هر روز يا زودتر از او خانه‌ را ترك‌ مي‌كرد و امروز هم‌ كه‌ تعطيل‌ بود دير از خواب‌ بيدار شده‌ بود و حوصله نداشت لباس عوض كند و دنبال او بدود. فكر كرد هفته ي بعد به او انعام خواهد داد، صبحانه‌اش‌ را خورد و رفت‌ تا روزنامه‌ را بردارد. فكر كرد خواندن‌ روزنامه‌ او را از فكر خواب‌ ديشبش‌ بيرون‌ مي‌آورد. يكي‌ از عنوانها توجهش‌ را جلب‌ كرد: ((تلفني‌ ناشناس‌ مرده‌اي‌ را به‌ آرزوي‌ خود رساند)) متن‌ را خواند

وقايع‌ ديشب‌ را نوشته‌ بود. ديوانه‌ كننده‌ بود. از خانه‌ بيرون‌ رفت‌ و تا وقتي‌ مطمئن‌ نبود فرانس‌ به‌ خانه‌ آمده‌، به‌ خانه‌ برنگشت‌. درخيابان‌ پرسه‌ مي‌زد و سعي‌ مي‌كرد همه‌ چيز را فراموش‌ كند، ولي‌ بي‌ فايده‌ بود. شب‌ كه‌ فرانس‌ آمد همه‌ چيز را براي‌ او تعريف‌ كرد. فرانس‌ كمي‌دلخور شد كه‌ مردي‌ غريبه‌ از لبان‌ زنش‌ بوسه‌ دزديده‌ و كمي‌ بد و بيراه‌ گفت‌ ولي‌ با خواب‌ او كه‌ نمي‌توانست‌ دربيفتد. از همه‌ عجيب‌تر دستخط بود. فرانس‌ متعجب‌ و دلخور گفت‌: ((مگر مي‌شود روياي‌ آدم‌ براي‌ او دستخط بنويسد؟)) به‌ هر حال‌ از رامسس‌ ممنون‌ بود چون‌ او به‌ جنيفر حرف‌ دل‌ فرانس‌ را زده‌ بود. لبخند مرموزي‌ بر لبانش‌ نقش‌ بست‌. شب‌ بعد، هر دو باهم‌ رفتند و خوابيدند...