دوستان عزيزم، اين داستان كوتاه رو در هفت قسمت در پستهاي جداگانه به شما تقديم مي كنم:

جنيفر به‌ آرامي‌ چشمهاي‌ زيبا و عسلي‌اش‌ را برهم‌ گذاشت‌. با خودش‌ فكر كرد: تا شب‌ كه‌ نيستيم‌ وقتي‌ هم‌ كه‌ مي‌آييم‌ ((فرانس‌)) پشت‌ ميز مي‌نشيند و اراجيف‌ مي‌نويسد. سعي كرد انصاف را رعايت كند. نوشته هاي فرانس‌ اراجيف‌ نبود. حرفهايي‌ حكيمانه‌ و گاه‌ شعرهايي‌ عارفانه‌ بود. گاهي‌ داستان‌ مي‌نوشت‌ و گاهي‌ تكه‌هايي‌ از نوشته‌هاي‌ ديگران‌ را يادداشت‌ مي‌كرد. چند بار اصرار كرده‌بود كه‌ ((جنيفر)) آنها را بخواند. او چند تا را خوانده‌ بود و خسته‌ شده‌ بود و گفته‌ بود بعداً مي‌خواند. آخر خط فرانس‌ خسته‌كننده‌ بود، اما هيچ وقت‌، وقتي‌ وجود نداشت‌. كار آنها را بلعيده‌ بود.

بالاخره‌ خوابش‌ برد. نيمه‌ شب‌ بيدار شد و باز فرانس‌ را در حال‌ نوشتن‌ ديد. با كمي‌ غرولند رفت‌ و دوباره‌ خوابيد. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ حس‌ كرد پيكر فرانس‌ در كنارش‌ آرميد و چون‌ گربه‌ي‌ ملوسي‌ خود را در بازوان‌ توانمند فرانس‌ افكند. دم‌دماي‌ صبح‌ خواب‌ عجيبي‌ ديد. در خياباني‌ تاريك‌ و ترسناك‌ به‌ سوي‌ خانه‌ قدم‌ مي‌زد. مردي‌ با سري‌ كاملاً تاس‌ و شنلي‌ قرمز رنگ‌ كه‌ تا پايين‌ پايش‌ مي‌رسيد از دور او را تعقيب‌ مي‌كرد. هر بار كه‌ جنيفر بر مي‌گشت‌ و او را نگاه‌ مي‌كرد، به‌ نظرش‌ مي‌رسيد كه‌ مرد لبخند مي‌زند. بر سرعت‌ قدمهايش‌ افزود. مرد هم‌ بر سرعتش‌ اضافه‌ كرد. جنيفر از ترس‌ مرد نمي‌دانست‌ چه‌ مي‌كند. راه‌ درست‌ را گم‌ كرده‌ بود. دوان‌ دوان‌ مي‌دويد و پشت‌ سرش‌ را نگاه‌ نمي‌كرد. بالاخره‌ خود را در قبرستان‌ يافت‌. ترس‌ بيشتري‌ وجودش‌ را فرا گرفت‌. چون‌ كودكان‌ مي‌دويد و گريه‌ مي‌كرد. به‌ قبرهايي‌ رسيد كه‌ تازه‌ بودند و سنگ‌ قبر نداشتند. به‌ نظرش‌ رسيد كه‌ از يكي‌ از قبرها صدا مي‌آيد. بيشتر ترسيد. فرياد زد و دويد كه‌ دستي‌ مچش‌ را گرفت‌. داشت‌ قالب‌ تهي‌ مي‌كرد. فكر كرد مرد قرمز پوش‌ است‌. با وحشت‌ برگشت‌ و نگاه‌ كرد. مردي‌ زيبا بود با چشمان‌ تيره‌ كه‌ لباسي‌ به‌ سبك‌ روميان‌ قديم‌ در بر داشت‌. لباسي‌ كرم‌ رنگ و قيافه‌اي‌ جذاب‌ و لبخندي‌ بر لب‌. گرچه‌ اين‌ مرد هم‌ كم‌ و بيش‌ عجيب‌ بود اما جنيفر حس‌ كرد مي‌تواند به‌ او اطمينان‌ كند. هر چه‌ بود قيافه‌اش‌ مثل‌ مرد قرمز پوش‌ ترسناك‌ نبود.

مرد قرمز پوش‌ دورتر ايستاده‌ بود و لبخند مي‌زد. مرد جوان‌ خود را ((رامسس‌)) معرفي‌ كرد. از جنيفر خواست‌ نترسد و آرام‌ باشد. گفت‌ كه‌ در قبري‌ كه‌ از آن‌ صدا مي‌آيد مردي‌ زنده‌ است‌ كه‌ او را به‌ اشتباه‌ به خاك‌ سپرده‌اند. از جنيفر خواست‌ كه‌ با موبايلش‌ به‌ پليس‌ اطلاع‌ دهد. جنيفر تماس‌ گرفت‌. دقايقي‌ بعد پليس‌، ماشين‌ آمبولانس‌ و ده‌ها امدادگر آنجا بودند. بدون‌ توجه‌ به‌ جنيفر گذشتند و به‌ حفاري‌ قبر مشغول‌ شدند. پيرمردي‌ را بيرون‌ آوردند كه‌ به‌ سختي‌ نفس‌ مي‌كشيد. او را سوار آمبولانس‌ كردند. جنيفر به‌ رامسس‌ گفت‌: ((من‌ از پليس‌ مي‌خواهم‌ كه‌ مرا به‌ خانه‌ برساند.)) رامسس‌ گفت‌: ((نيازي‌ نيست‌ اين‌ همه‌ صبر كني‌. پليس‌ حالا حالاها خواهد ايستاد تا مسئله‌ را صورت‌جلسه‌ كند. من‌ تو را به‌ خانه‌ خواهم‌ رساند.)) جنيفر كه‌ ترجيح‌ مي‌داد با پليس‌ برود گفت‌: ((من‌ مي‌خواهم‌ بمانم‌ تا بفهمم‌ چه‌ بر سر مرد مي‌آيد و كس‌ و كاري‌ دارد يا نه‌.))

رامسس‌ گفت‌: ((او پدر فرماندار است‌. فرماندار او را بي‌ نهايت‌ دوست‌ دارد. اين‌ مرد آنقدر مهربان‌ است‌ كه‌ حتي‌ عروسش‌ او را چون‌ پدر خود دوست‌ دارد. اما او غالباً تنها بود. آنقدر پسرش‌ در كار غرق‌ شد و به‌ او سر نزد كه‌ افسردگي‌ گرفت‌ و با قرصهاي‌ خواب خودكشي‌ كرد. من‌ كه‌ از آن‌ حوالي‌ مي‌گذشتم‌ اين‌ را فهميدم‌ و زود كسي‌ را پيدا كردم‌ كه‌ به‌ پليس‌ اطلاع‌ دهد. او را به‌ بيمارستان‌ بردند و پنداشتند فوت‌ كرده‌ و فكر كردند بي‌ كس‌ و كار است‌ و او را به‌ اينجا آوردند و خاك‌ كردند. حالا هم‌ او در بيمارستان‌ خواهد گفت‌ كه‌پسرش‌ به‌ ديدارش‌ بيايد و تا لحظه‌ي‌ ديدن‌ او زنده‌ مي‌ماند و آنگاه‌ كه‌ او را ديد جان‌ مي‌سپارد و باز به‌ همين‌ مكان‌ خواهد آمد.))

جنيفر گفت‌: ((من‌ به‌ غيبگويي‌ اعتقاد ندارم‌. دوست‌ دارم‌ بمانم‌ و خودم‌ ببينم‌.))

رامسس گفت‌: ((فردا مي‌تواني‌ تمام‌ ماجرا را در روزنامه بخواني‌ اما بهتر است‌ هر چه‌ زودتر به‌ خانه‌ات‌ برگردي‌.))

اين‌ را گفت‌ و به‌ جنيفر نزديك‌ شد و گفت‌: ((من‌ عاشق‌ توام‌ و با اينكه‌ زنده‌ هستي‌ قدرت‌ را مي‌دانم‌.)) دستش‌ را در دست‌ جنيفر فشرد و جنيفر حس‌ كرد كاغذي‌ در دست‌ او مي‌گذارد. جنيفر با وحشت‌ ديد كه‌ رامسس‌ لبانش‌ را بوسيد. فريادي‌ كشيد و بيدار شد.

فرانس‌ هم‌ بيدار شد و او را نوازش‌ كرد و برايش‌ آب‌ آورد و او را خواباند. جنيفر غر زد كه‌: ((وقتي‌ سر شب‌ نمي‌آيي‌ بخوابي‌ من‌

خواب‌ بد مي‌بينم‌.)) و دوباره‌ به‌ خواب‌ رفت‌. صبح‌ وقتي‌ چشمهايش‌ را باز كرد فرانس‌ رفته‌ بود. طبق‌ عادت‌ معمول‌ خواست‌ بالشش‌ را بغل‌ كند و دوباره بخوابد كه‌ دستش‌ زير بالش‌ به‌ كاغذي‌ برخورد كرد. كاغذ را برداشت‌ و نگاه‌ كرد. با خطي‌ پيوسته‌ كه‌ ديگر منسوخ‌ شده‌ بوده‌ بود، روي‌ كاغذ نوشته‌ بود: ((تو هم‌ قدر كساني‌ را كه‌ دوست‌ داري‌ پيش‌ ار آن‌ كه‌ بميرند، بدان‌.))

جنيفر حس‌ كرد كه‌ تمام‌ بدنش‌ يخ‌ مي‌كند. كنار پنجره‌ رفت‌. پسرك‌ روزنامه‌فروش‌ با دوچرخه‌ي‌ كهنه‌ و زنگ‌زده‌اش‌ روزنامه‌ را در جعبه‌ي‌ پست‌ قرار داد. چقدر جنيفر دلش‌ مي‌خواست‌ به‌ او انعامي‌ بدهد ولي‌ هر روز يا زودتر از او خانه‌ را ترك‌ مي‌كرد و امروز هم‌ كه‌ تعطيل‌ بود دير از خواب‌ بيدار شده‌ بود و حوصله نداشت لباس عوض كند و دنبال او بدود. فكر كرد هفته ي بعد به او انعام خواهد داد، صبحانه‌اش‌ را خورد و رفت‌ تا روزنامه‌ را بردارد. فكر كرد خواندن‌ روزنامه‌ او را از فكر خواب‌ ديشبش‌ بيرون‌ مي‌آورد. يكي‌ از عنوانها توجهش‌ را جلب‌ كرد: ((تلفني‌ ناشناس‌ مرده‌اي‌ را به‌ آرزوي‌ خود رساند)) متن‌ را خواند

وقايع‌ ديشب‌ را نوشته‌ بود. ديوانه‌ كننده‌ بود. از خانه‌ بيرون‌ رفت‌ و تا وقتي‌ مطمئن‌ نبود فرانس‌ به‌ خانه‌ آمده‌، به‌ خانه‌ برنگشت‌. درخيابان‌ پرسه‌ مي‌زد و سعي‌ مي‌كرد همه‌ چيز را فراموش‌ كند، ولي‌ بي‌ فايده‌ بود. شب‌ كه‌ فرانس‌ آمد همه‌ چيز را براي‌ او تعريف‌ كرد. فرانس‌ كمي‌دلخور شد كه‌ مردي‌ غريبه‌ از لبان‌ زنش‌ بوسه‌ دزديده‌ و كمي‌ بد و بيراه‌ گفت‌ ولي‌ با خواب‌ او كه‌ نمي‌توانست‌ دربيفتد. از همه‌ عجيب‌تر دستخط بود. فرانس‌ متعجب‌ و دلخور گفت‌: ((مگر مي‌شود روياي‌ آدم‌ براي‌ او دستخط بنويسد؟)) به‌ هر حال‌ از رامسس‌ ممنون‌ بود چون‌ او به‌ جنيفر حرف‌ دل‌ فرانس‌ را زده‌ بود. لبخند مرموزي‌ بر لبانش‌ نقش‌ بست‌. شب‌ بعد، هر دو باهم‌ رفتند و خوابيدند...