شب‌ سوم‌ جنيفر خوابيد. منتظر بود كه‌ خواب‌ ببيند. خوابش‌ اينگونه‌ شروع‌ شد. در پاركي‌ منتظر كسي‌ روي‌ نيمكت‌ نشسته‌ بود.

مي‌دانست‌ آن‌ شخص‌ رامسس‌ است‌. مرد قرمزپوش‌ هم‌ چند نيمكت‌ آن‌ طرف‌تر نشسته‌ بود و به‌ او لبخند مي‌زد. بالاخره‌ رامسس‌ آمد.

با هم‌ به‌ يك‌ كافي‌ شاپ‌ رفتند. مرد قرمز پوش‌ هم‌ به‌ دنبال‌ آنها راه‌ افتاد. پشت‌ يك‌ ميز نشستند. رامسس‌ گفت‌: ((امروز مي‌خواهم‌ برايت‌ يك‌ داستان‌ تعريف‌ كنم‌.)) و داستان‌ خود را شروع‌ كرد. وسطهاي‌ داستان‌ مرد قرمز پوش‌ هم‌ كنار ميز آنها آمد و نشست‌ و به‌ داستان‌ گوش‌ فرا داد. جنيفر خود را جمع‌ كرد و به‌ رامسس‌ نزديك‌ شد تا از گزند مرد قرمزپوش‌ در امان‌ باشد.

((در كشور ايران‌، از كشورهاي‌ مشرق‌زمين‌ پيرمردي‌ بود كه‌ مثل‌ همه‌ي‌ پيرمردها از اول‌ پير نبود و زماني‌ جوان‌ بود. چون‌ همه‌ جوانها موهايش سفيد نبود ولي فرقي‌ كه‌ با باقي‌ آنها داشت‌ اين‌ بود كه‌ مي‌نوشت‌. بالاخره‌ در 30 سالگي‌ مجوز انتشارات‌ گرفت‌ و نوشته‌هاي‌ خود را چاپ‌ كرد. نوشته‌هاي‌ او به‌ سرعت‌ ناياب‌ مي‌شد و كمي‌ بعد سربازهاي‌ حكومتي‌ مي‌آمدند و او را مي‌گرفتند، دادگاهي‌اش‌ مي‌كردند و از 6 ماه‌ تا يك‌ سال‌ برايش‌ زندان‌ مي‌بريدند. مرد جوان‌ از زندان‌ ناراضي‌ نبود چون‌ در زندان‌ بيشتر كتاب‌ مي‌خواند.

دوست‌ داشت‌ تمام‌ كتابهاي‌ دنيا را بخواند ولي‌ چون‌ مي‌دانست‌ عمر كوتاهش‌ چنين‌ فرصتي‌ را به‌ او نمي‌دهد هيچ‌ فرصتي‌ را براي‌كتاب‌ خواندن‌ از دست‌ نمي‌داد. اگر انسان‌ عمرش‌ را به‌ بطالت‌ هدر دهد و هر روز انديشه‌اش‌ را از روز پيش‌ غني‌تر نسازد به‌ چه‌ درد مي‌خورد؟

هر بار كه‌ از زندان‌ آزاد مي‌شد، چند ماهي‌ اسير نوشتن‌ كتاب‌ ديگري‌ مي‌شد و بعد از چاپ‌، باز هم‌ روانه‌ي‌ زندان‌ مي‌شد. بدين‌ ترتيب‌ او يك‌ كتابفروشي‌ داشت‌ كه‌ بيشتر اوقات‌ بسته‌ بود و دوستداران‌ او هر روز به‌ اميد آزادي‌ او از آنجا گذر مي‌كردند تا كتاب‌ تازه‌ي‌ اورا بگيرند و انديشه‌شان‌ را غني‌تر سازند. سالها به‌ همين‌ منوال‌ گذشت‌. مرد جوان‌، ميانسال‌ شد در كشورش‌ انقلاب‌ شد و حكومت‌ پادشاهي‌ جاي‌ خود را به‌ حكومت‌ جمهوري‌ اسلامي‌ داد. وزارت‌ ارشاد اسلامي‌ تشكيل‌ شد. ديگر ناشر حق‌ نداشت‌ كتابي‌ را كه‌ با ديد خودش‌ مناسب‌ بود چاپ‌ كند بلكه‌ بايد رونوشت‌ كتاب‌ را براي‌ ارشاد مي‌برد تا اگر موردي‌ نداشت‌ اجازه‌ي‌ چاپ‌ بگيرد. مرد ميانسال‌ ديگر كتابي‌ منتشر نكرد و ديگر به‌ زندان‌ نيفتاد و ديگر مغازه‌اش‌ بسته‌ نشد. او با تجربه‌هاي‌ انبوه‌، مشاور بسياري‌ از مردمان‌ بود. از مصايب‌ زندگي‌ در نمي‌ماند كه‌ بايد از كدام‌ راه‌ برود. پاسخ‌ هر سوالي‌ را مي‌دانست‌ خيلي‌ها دوستش‌ داشتند. همه‌ از او مي‌پرسيدند كه‌ چه‌ كتابي‌ بخوانند و چه‌ كتابي‌ نخوانند. او از سليقه‌ي‌ هر كس‌ مي‌فهميد چه‌ كتابي‌ بايد به‌ او معرفي‌ كند كه‌ هم‌ برايش‌ جذاب‌ باشد و هم‌ چيز تازه‌اي‌ به‌ او بياموزد. حالا ديگر پير شده‌ بود و موهاي‌ وسط سرش‌ ريخته‌ بود و موهاي‌ سفيد دور سرش‌ را بلند كرده‌ بود و كمي‌ چاق‌ شده‌ بود. يك‌ روز براي‌ او اتفاقي‌ افتاد كه‌ مدتها طول‌ كشيد كه‌ بفهمد بايد چه‌ بكند.

مردي‌ سي‌ ساله‌ و يا كمتر با لباسهاي‌ مندرس‌ با دو گوني‌ بر دوش‌ وارد مغازه‌اش‌ شد. پيرمرد مشغول‌ خواندن كتاب‌ بود و به‌ هيچ‌ جا توجهي‌ نداشت‌. اصولاً اخلاقش‌ اينگونه‌ بود. بعضي‌ از مشتريها عادت‌ داشتند داخل‌ مغازه‌ شوند و كتاب‌ دلخواهشان‌ را برداند و قيمتش‌ را از پشت‌ جلدش‌ بخوانند و روي‌ ميز او پول‌ كتاب‌ را بگذارند و گاهي‌ آخر شب‌ كه‌ سر از كتاب‌ بلند مي‌كرد تا مغازه‌ را تعطيل‌ كند مي‌ديد كه‌ پول‌ زيادي‌ روي‌ ميزش‌ جمع‌ شده‌ است‌. اين‌ بار هم‌ پول‌ قابل‌ توجهي‌ روي‌ ميز بود كه‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ وارد شد، چقدر اين‌ پولها به‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ چشمك‌ مي‌زدند. بي‌ شك‌ اين‌ كتاب‌ خيلي‌ جذاب‌ بود كه‌ پيرمرد اين جور غرق خواندن آن بود و پولها را در كشو نگذاشته بود. مرد گوني‌ بر دوش‌ چقدر با نفسش‌ مبارزه‌ كرد كه‌ پولها را برندارد. او تا به‌ حال‌ از كسي‌ پول‌ ندزديده‌ بود. اما چقدر خوب‌ مي‌شد اگر اين‌ همه‌ پول‌ داشت‌. بالاخره‌ مرد گوني‌ بر دوش‌ كه‌ مدت زيادي آنجا ايستاده‌ بود گفت: ((آقا؟!)) بازهم‌ بلندتر: ((آقا؟!)) و بار سوم‌ تقريباً فرياد كشيد.

پيرمرد از كتاب‌ بيرون‌ آمد. مشتري‌ جديدي‌ بود. تا به‌ حال‌ چنين‌ كسي‌ را نديده‌ بود. مرد گوني‌ را بر زمين‌ گذاشت‌ و گفت‌: ((اينها تمام‌كتابهايي‌ است‌كه‌ در 20 سال‌ از مغازه‌تان‌ دزديدم‌. همه‌ را پس‌ آوردم‌ چون‌ پشيمانم‌. اگر دوست‌ داريد زنگ‌ بزنيد پليس‌ بيايد و مرا به‌زندان‌ ببرد چون‌ هرچه‌ باشد من‌ دزدي‌ كرده‌ام.))‌

پيرمرد مدتي‌ ساكت‌ بود. نمي‌دانست‌ چه‌ بگويد. مرد‌ گوني‌بردوش‌ با قيافه‌اي‌ شرمگين‌ جلوي‌ او ايستاده‌ بود. بالاخره‌ پيرمرد به‌

حرف‌ آمد: ((تا به‌ حال‌ چيز ديگري‌ هم‌ دزديده‌اي‌؟))

يك‌ بار پدرم‌ از بالاي‌ ساختمان‌ افتاد و سرش‌ شكست‌، رفتم‌ داروخانه‌ و دواگلي‌ و باند خواستم‌. چون‌ پول‌ نداشتم‌ آنها را برداشتم‌ و فرار كردم‌. يك‌ بار ديگر هم‌ از جلوي‌ رستوراني‌ مي‌گذشتم‌ كه‌ بوي‌ خيلي‌ خوبي‌ از آن‌ بيرون‌مي‌آمد. وانتي‌ كنار رستوران‌ بود كه‌ دو مرد قابلمه‌اي‌ بزرگ‌ سوار آن‌ كردن‌. تا دو مرد به‌ داخل‌ رفتند كه‌ قابلمه‌ي‌ ديگري‌ بياورند من‌ در قابلمه‌ را برداشتم‌ و كبابي‌ دزديدم‌ و فرار كردم‌ و در راه‌ آن‌ را خوردم‌. بجز اين‌ كتابها و اين‌ دو مورد چيز ديگري‌ ندزديدم‌.

- چرا اين‌ كار را مي‌كني‌؟

- من‌ اول‌ كارگر مرغداري‌ بودم‌. دامپزشك‌ آنجا من‌ را به‌ خانه‌اش‌ مي‌برد تا در كارهاي‌ خانه‌ كمك‌ كنم‌. خودش‌ هم‌ سواد يادم‌ داد، هر ازگاهي‌ هم‌ به‌ من‌ كتابي‌ مي‌داد كه‌ بخوانم‌. من‌ از همان‌ دوران‌ عاشق‌ كتاب‌ شدم‌. چندي‌ بعد او شروع‌ به‌ ساختمان‌ سازي‌ كرد و مرا سركارگر آنجا كرد. آنجا هم‌ برايم‌ كتاب‌ مي‌آورد و مي‌خواندم‌. مدتي‌ بعد او را گم‌ كردم‌ و كارگر ساختماني‌ شدم‌. مي‌خواستم‌ بروم‌كتابخانه‌ عضو شوم‌ اما قبول‌ نكردند. مي‌گفتند نه‌ معرف‌ داري‌ نه‌ آدرس‌ ثابت‌ و تلفن‌. مي‌دانم‌ كار بدي‌ كردم‌ اما حاضرم‌ تاوان‌ آن‌ راپس‌ دهم‌.

پيرمرد نگاهي‌ به‌ كتابها انداخت‌. همه‌ قديمي‌ و كهنه‌ بودند. قيمتهايشان‌ آنقدر ارزان‌ بود كه‌ خنده‌اش‌ مي‌گرفت‌. بعضي‌ از آنها 2 تومان‌ بودند. امروزه‌ هر كتاب‌ حداقل‌ 2000 تومان‌ بود. هزار برابر تورم‌. پيرمرد مي‌دانست‌ كه‌ او را تحويل‌ پليس‌ نمي‌دهد ولي‌ كتابها هم‌ ديگر به‌ درد او نمي‌خورد اما دوست‌ نداشت‌ آنها را مجاناً به‌ پسر بدهد. گفت‌: ((من‌ تمام‌ اين‌ كتابها را به‌ قيمت‌ 1000 تومان‌ به‌ تو مي‌فروشم‌.))

پسر خوشحال‌ شد از اين‌ كه‌ پيرمرد او را بخشيده‌ بود و از طرفي‌ مجبور نبود از دوستانش‌ جدا شود. 1000تومان‌ پول‌ زيادي‌ نبود اما او همراه‌ نداشت‌. گفت‌: ((500 تومان‌ دارم‌ ولي‌ با آن‌ بايد سر ساختمان‌ برگردم‌. آنجا 10000 تومان‌ قايم‌ كردم‌. فردا 1000 تومان‌ برايتان‌ مي‌آورم‌ و كتابهايم‌ را مي‌برم‌.))

پيرمرد به‌ خانه‌ رفت‌. مدام‌ در فكر او بود. مردي‌كه‌ يك‌ دهم‌ ثروتش‌ را خرج‌ كتاب‌ مي‌كند. درست‌ مثل‌ اين‌ كه‌ كسي‌ كه‌ فقط يك‌ پيكان‌ دارد 600000 تومان‌ كتاب‌ و كسي‌ كه‌ فقط يك‌ خانه‌ي‌ كوچك‌ دارد سه‌ مليون‌ تومان‌ و كسي‌ كه‌ فقط يك‌ كارخانه‌ دارد، سي‌ مليون‌ تومان‌ كتاب‌ بخرد!

پيرمرد رفت‌ و در كتابخانه‌اش‌ نشست‌. در ايران‌ مردم‌ عادت‌ دارند سر قيمت‌ اجناسي‌ كه‌ مي‌خرند چانه‌ بزنند يعني‌ از فروشنده‌

مي‌خواهند كه‌ جنس‌ را به‌ قيمت‌ پايين‌تري‌ بفروشد. جنيفر به‌ اخلاق‌ مردم‌ ايران‌ آشنايي‌ داشت‌ چون‌ يك‌ بار با فرانس‌ به‌ ايران‌ سفر كرده‌ بود. پيرمرد بدون‌ اراده‌ به‌ ياد چنين‌ افرادي‌ افتاد كه‌ سر قيمت‌ كتاب‌ چانه‌ مي‌زدند و هرچه‌ پيرمرد مي‌گفت‌ كتاب‌ با اجناس‌ ديگر فرق‌ دارد و چون‌ قيمتش‌ روي‌ آن‌ نوشته‌، جايي‌ براي‌ گرانفروشي‌ نمي‌ماند و سودش‌ هم‌ اندك‌ است‌ و جاي‌ تخفيف‌ ندارد به‌ خرجشان‌نمي‌رفت‌ كه‌ نمي‌رفت‌. بعضي‌ها هم‌ بسيار سمج‌ پول‌ كتاب‌ را معادل‌ دو سوم‌ يا نصف‌ روي‌ ميز مي‌گذاشتند و مي‌رفتند. البته‌ اين‌ قبيل‌افراد كم‌ بودند اما آنها چه‌ فرق‌ با پسرگوني‌ به‌ دوش‌ داشتند؟ فرقشان‌ اين‌ بود كه‌ آنها پول‌ كتاب‌ را داشتند و نمي‌خواستند بدهند ونيمي‌ از كتاب‌ را مي‌دزديدند و فرق‌ ديگرشان‌ اين‌ بود كه‌ هيچ‌ وقت‌ برنمي‌ گشتند تا تقاضاي‌ بخشش‌ كنند. پيرمرد كه‌ آنها را هم‌ بخشيده‌ بود پس‌ بي‌ شك‌ مرد گوني‌ به‌ دوش‌ را نيز از ته‌ دل‌ مي‌بخشيد. چقدر كتاب‌ در كتابخانه‌اش‌ بود. اينهمه‌ كتاب‌ زير دست‌ زن‌ و فرزندش‌ بود ولي‌ آنها مطالعه‌ نمي‌كردند و عمر عزيزشان‌ را بدون‌ بهره‌گيري‌ از دستاوردهاي‌ ديگران‌ تلف‌ مي‌كردند.

پيرمرد دفتري‌ داشت‌ كه‌ نام‌ كساني‌ كه‌ به‌ آنها كتاب‌ قرض‌ مي‌داد و نام‌ كتابها را يادداشت‌ مي‌كرد. هفت كتاب‌ از كتابخانه‌ برداشت‌. دفتر را باز كرد و نام‌ آنها را نوشت‌، مانده‌ بود كه‌ نام‌ قرض‌ گيرنده‌ را چه‌ بايد يادداشت‌ كند، كمي‌ فكر كرد و نوشت‌: مرد گوني‌ بر دوش.‌))

رامسس‌ به‌ جنيفر نزديك‌ شد، چيزي‌ در دستش‌ فشرد و لبان‌ او را بوسيد.

جنيفر از خواب‌ پريد. زير بالش‌ را جستجو كرد. بر روي‌ كاغذي‌ نوشته‌ بود: ((از ميان‌ آنهمه‌ كتابهايي‌ كه‌ فرانس‌ خريده‌ تو كدامها راخوانده‌اي‌؟))

يكي‌ دو مورد بيشتر نبود. دو روز از تعطيلات‌ جنيفر سپري‌ شده‌ بود و بايد سر كار مي‌رفت‌. كتابي‌ از كتابخانه‌ برداشت‌ و در جيبش‌چپاند تا در راه‌ مطالعه‌ كند.