باز هم‌ خواب‌ جنيفر مثل‌ شب‌ پيش‌ آغاز شد. مرد قرمزپوش‌ او را تعقيب‌ كرد و او بناي‌ دويدن‌ را گذاشت‌. وقتي از نفس افتاد، ايستاد چشمانش را بست و هنگامي كه چشمانش را گشود، خود را نزديك‌ اهرام‌ مصر يافت‌. رامسس‌ مست‌ و لاابالي‌ با مردي‌ حرف‌ مي‌زد. مرد قرمزپوش‌ دور نشسته‌ بود و كتاب‌ مي‌خواند! رامسس‌ جنيفر را ديد و جلو آمد. ديگر مست‌ نبود. گفت‌: ((آن‌ مرد را كه‌ مي‌بيني‌ داشت‌ به‌ مرز جنون‌ مي‌رسيد چون‌ مثل‌ چوپان كتاب ((كيمياگر)) خواب‌ ديده‌ بود كه‌ گنجي‌ در اينجا پيدا مي‌كند و تمام‌ دارايشش‌ را فروخته بود‌ و به‌ اينجا آمده بود ولي چيزي‌ نيافته بود‌. مرد مستي‌ هم‌ اينجا نبود تا به‌ او بفهماند گنج‌، درست‌ در حياط خانه‌ي‌ خود اوست‌. پس‌ من‌ به‌ ناچار اداي‌ مرد مستي‌ را در آوردم‌ و در پرده‌، راز را به‌ او گفتم‌. بگذار خيال‌ تو را هم‌ راحت‌ كنم‌. خيال‌ دارم‌ جاي‌ گنج‌ شخصي‌ تو را هم‌ به‌ تو نشان‌ دهم‌. اما چون‌ تو را دوست‌ دارم‌ نمي‌گذارم‌ خيلي‌ زجر بكشي‌ و تا مصر بروي‌ تا بفهمي‌ گنج‌ كجاست‌. اما لااقل‌ 7 شب‌ بايد تحمل‌ كني و هفت بار به‌ من‌ بوسه‌ دهي‌. رامسس‌ بي‌ شباهت‌ به‌ فرانس‌ نبود. باز جلو آمد و جنيفر را در آغوش‌ گرفت‌، كاغذي‌ در دست‌ او فشرد و لبان‌ او را بوسيد. جنيفر با تمام‌ قوا فرياد كشيد و بيدار شد. همان‌ لحظه‌ دست‌ در زير بالش‌ كرد. باز نوشته‌اي‌ با همان‌ خط زير بالش‌ بود: ((اگر با تمام‌ وجود چيزي‌ را طلب‌ كني‌، كل‌ كائنات‌ به‌ نحوي‌ عمل‌ مي‌كند كه‌ تو بتواني‌ به‌ آرزوي‌ خود برسي‌، اما مواظب‌ باش‌ وقتي‌ به‌ آن‌ رسيدي‌، دست‌

از طلب‌ او برنداري‌ كه‌ چه‌ بسا نظام‌ كائنات‌ به‌ نحوي‌ عمل‌ كند كه‌ آرزوي‌ شخصي‌ات‌ را از تو بازستاند كه‌ ديگر راه‌ برگشتي‌ نخواهي‌داشت‌.))

جنيفر ديگر از رامسس‌ نمي‌ترسيد. وقتي‌ بيدار شد از اين‌ كه‌ مردي‌ غريبه‌ لبان‌ او را بوسيده‌ ناراحت‌ بود اما حالا مي‌دانست‌ كه‌ او

حرفهايي‌ گرانبها به‌ او مي‌آموزد و 5 بار‌ ديگر ديدن او به‌ اين‌ مي‌ارزد كه‌ گنج‌را پيدا كند.

بر روي‌ كاغذ دوم‌ تاريخ‌ زد و بر روي‌ كاغذ اول‌ نيز. سپس‌ نشست‌ و براي‌ اولين‌ بار خوابهايش‌ را نوشت‌ و كاغذها را در انتها چسباند.

از نوشتن حس خوبي به او دست داده بود. ياد حرف‌ فرانس‌ افتاده‌ بود كه‌ از زبان‌ نويسنده‌اي‌ گفته‌ بود: ((هر روز بايد چيزي‌ بنويسيم‌ اگر نخواهيم‌ روزها را تهي‌ بگذرانيم‌.))