«شيشه با صداي بلندي فرو ريخت. از جا پريدم، خرده شيشه همه جاي اتاق پخش شده بود، ميان خرده شيشهها تكه سنگي بود كه نامهاي با نخ به آن بسته شده بود.»
با خواندن اين جمله ميخكوب ميشوم. «يعني ممكن است نويسندهي آن وبلاگ رامين باشد؟»
مثل هميشه ساعت هشت شب به خانه رسيدم و يك بسته غذا از فريزر درآورم كامپيوتر را روشن كردم تا به نت وصل شوم. وبلاگم را باز كردم. سر جايش بود خدا را شكر.
«خوب، خوب است، هنوز فيلتر نشدهام!»
مثل هميشه عطش داشتم كه كامنتهايم را چك كنم و آنها را تاييد كنم، مثل هميشه کلی کامنت برايم گذاشته اند و درخواست پشت درخواست که داستانمان را نقد کن، مثل هميشه وبلاگشان را باز كردم تا برايشان كامنت بگذارم كه سعي ميكنم وقتي آف شدم سر فرصت داستانتان را بخوانم و نظر دهم كه چشمم به آن داستان خورد.
خواندن پاراگراف اول داستان را تمام نكردهام كه صداي موبايلم درميآيد، فريد است، با عجله بلند ميشوم و سوييچم را پيدا ميكنم تا با ريموت، در پاركينگ را برايش باز كنم اما پشت پنجره كه ميروم هنوز ذهنم درگير داستان آن وبلاگ است. توي خاطراتم فرو ميروم، زماني كه دوم دبيرستان بودم.
در مدرسهي ما هم مثل همهي مدرسهها خيلي چيزها از جمله دفتر عقايد و دفتر خاطرات ممنوع بود. يادتان كه هست دوران مدرسه را؟
هميشه جزو بچههاي استثنايي مدرسه بودم، هم حسابي آتش ميسوزاندم و هم نمراتم بيست بود، هميشه رسم بر اين بود كه مبصرها آنتن كلاس باشند ولي اغلب اوقات بچهها مرا به عنوان مبصر انتخاب ميكردند چون من مثل همهي مبصرها نبودم. هر وقت خبر ميدادند كه ناظم و مدير دارند كيفها را ميگردند، قبل از رسيدن آنها هر چه چيز غير مجاز از رژ لب و دفتر عقايد و خاطرات گرفته تا نوار كاست و فيلم و كتاب را داخل كيف يا كيسهاي ميريختم و با نخ از نردههاي پنجرهي كلاس آويزان ميكردم، ناظم كه ميرفت، به خير و خوشي كيف را بالا ميكشيديم و آب از آب تكان نميخورد. خوشبختانه پنجرهي كلاس ما رو به كوچه بود و امكان نداشت سرايدار يا مستخدم يا كس ديگري كيف را ببيند و لو برويم.
اين كه چرا لوازم آرايش يا نوار و سي دي ممنوع بود، برايم واضح بود ولي هيچ وقت نفهميدم چرا كتاب و دفتر عقايد و خاطرات بايد ممنوع باشد! شما چي؟ تا به حال به اين موضوع فكر كردهايد؟ چرا بايد تمرين عقيده داشتن ممنوع باشد؟
قبل از اين كه فريد بالا برسد با عجله سراغ وبلاگ داستاننويس ناشناس ميروم، خدا خدا ميكنم كه اسمش را نوشته باشد ولي پايين مطلبش نوشته است: «نوشته شده توسط مرد آبي.» هيچ عكسي هم توي وبلاگش نگذاشته. صداي پايين رفتن آسانسور ميآيد، همهي پنجرهها را ميبندم و كامپيوتر را خاموش ميكنم.
فريد كه زنگ ميزند پشت در ايستادهام. تو ميآيد و من را بغل ميكند و ميبوسد. وقتي ميبيند شام نخوردهام از من قول ميگيرد كه فردا شب منتظرش نمانم و شامم را بخورم. شام كه ميخوريم ميرويم بخوابيم اما من خوابم نميبرد: «احمقانه است كه با تصادف توي اين همه آدم ما به هم بربخوريم، اما اين اتفاق براي هيچ احمقي توي دنيا جز رامين نميتوانست افتاده باشد، آخر كدام اسگلي توي اين دور و زمانه با سنگ نامه مياندازد بجز من ديوانه! حالا اگر مرد آبي همان رامين بود برايش كامنت بگذارم يا نه؟ حتما او هم بزرگ و عاقل شده و به كارهاي احمقانهي دوران بچگيمان خواهد خنديد و خوشحال خواهد شد اگر بفهمد من ازدواج كردهام و به زودي صاحب بچه هم ميشوم! اما اگر مثل همان موقعها ديوانه و بي جنبه مانده باشد چه؟»
فقط دلم ميخواهد بدانم كه رامين سالم است و شايعاتي كه در موردش شنيدم واقعيت نداشته است، دلم ميخواهد بخوانم كه ازدواج كرده است و زندگي آرامي دارد، آرام دست فريد را كه دورم است پس ميزنم و بلند ميشوم.
چيه عزيزم؟ خوابت نميبره؟
نه! تشنمه.
تو بخواب، من برات آب مييارم.
آب را مينوشم و دوباره سعي ميكنم بخوابم، اما دلم ميخواهد بلند شوم و خاطرات آن سالها را بنويسم و مهمتر از آن، آن وبلاگ بي نام و نشان را بخوانم.
دبيرستاني كه بودم گيشا مينشستيم. توي محلمان چند پسر بودند كه شهرت زيادي داشتند، آن روزها فكر ميكردم شهرتشان فقط به خاطر ماشينهاي مدل بالا و كورس گذاشتنشان است ولي كمي كه بزرگتر شدم بيشتر دستم آمد كه آنهمه كشته و مرده بودن بعضي از دخترهاي دبيرستانمان براي آنها فقط به خاطر ماشين و پولدار بودن آنها نبوده است! مشهورترين و زيباترين آنها رامين ملخ بود كه يك 206 مغزپستهاي داشت كه درهايش از بالا باز ميشد. چند وقتي ميشد كه هر جايي بودم، پيدايش ميشد، بهنام دوست پسر صنم چند بار از جانبش براي من پيغام فرستاده بود كه رامين ميخواهد با تو دوست شود، من هم كه اساسا از دوست شدنهاي خياباني خوشم نميآمد، قبول نميكردم، بهنام ميگفت رامين چند باري سعي كرده با ماشين تو را بترساند و از اين كه ديده مثل همهي دخترها جيغ نزدي و فرار نكردي، خوشش آمده.
به اين ترتيب روزها ميگذشت و من رامين نه با هم نه سر و سري داشتيم و نه دشمنياي تا اين كه ماجراي دفتر عقايد من پيش آمد.
غلت ميزنم و آرام بلند ميشوم.
آب ميخواي؟
نه. ميخوام برم دستشويي.
از دستشويي بيرون ميآيم و به اتاق كامپيوتر ميروم. دو دلم كه كامپيوتر را روشن كنم يا نه.
پس چرا نميياي؟ حالت خوب نيست؟
خوبم عزيزم، الان مييام.
تصميم ميگيرم تا صبح دندان روي جگر بگذارم، نميخواهم بگويم كه ميخواهم بروم پاي كامپيوتر و داستان بنويسم، نميخواهم فكر كند برايم مهم نيست كه با او باشم. از پنجرهي اتاق كه درست مقابل تختمان است، روشن شدن هوا را ميبينم اما يك لحظه هم چشم بر هم نگذاشتهام و مدام در فكر بودهام.
داشتم ميگفتم لج و لجبازي من و رامين از ماجراي دفتر عقايد من شروع شد. يك بار كه بعد از گشتن كلاسها، كيف را بالا كشيديم ديديديم هر چه دفتر خاطرات و عقايد داخل آن بوده را برداشتهاند. همان روز بهنام دنبال صنم آمد و گفت: «رامين گفته يك هيچ، دفتر عقايدت را دزديده. گفت بهت بگم بهش زنگ بزني وگرنه دفترت رو دست برادرت ميرسونه.»
گفتم: « ازش خوشم نميياد. پسرهي لاشي. اين همه دختر اهل پسربازي، واسه چي گير من شده؟»
- تو هم مريم مقدس كه نيستي. دوست پسر هم كه داشتي. اگه نداشتي اين پسره كيه كه توي دفتر عقايدت نوشته؟ نكنه عاشقشي كه به رامين كه همهي دختراي گيشا هلاكشن پا نميدي؟
يك كشيده زدم توي گوش بهنام و همان جا دربست گرفتم و رفتم زمين بسكتي كه نيما با دوستهايش تا ساعت شش در آن بازي ميكردند. من رفتم جزو تيم مقابل نيما. سه تا گل زدم و تيم ما يازده هشت برنده شد. بعد از بازي همهي دوستان نيما با هم ميخواندند: «شيما شيره، نيما شيره، اولي مال بيشه، دومي شير پاكتي.»
در ميان خندهها مدام به فكر دفتر عقايدم بودم. خودم را با خواهرهاي دوستان نيما مقايسه ميكردم. يكي دو نفر از دوستانش بودند كه خواهر همسن من داشتند اما هيچ وقت به آنها اجازه نميدادند در جمع دوستانشان باشند. به خودم ميگفتم نيما بفهمد هم هيچ كاري نميكند ولي باز ميترسيدم. نيما خواست مرا خانه بگذارد كه درس بخوانم، گفتم درس ندارم و تا شب با نيما بودم، اين جوري هم خيالم از بابت رامين و دفتر عقايد راحت بود و هم واقعا حوصلهي خانه آمدن نداشتم.
بابت آن سيلي، يك هفتهاي با صنم قهر بودم. قهرها و دوستيهاي دوران بچگي هم عالمي داشت، نه؟
چند ماهي گذشت و ديگر اين صنم بود كه پيغامهاي رامين را ميآورد. نه من كوتاه ميآمدم و نه رامين ولكن معامله بود، فكر ميكردم تهديد الكي ميكند كه دفتر را به نيما ميدهد. فكر ميكردم خودش آن قدر از قد و هيكل نيما ميترسد كه امكان ندارد اين كار را انجام دهد. اما بالاخره رامين سر لج افتاد و دفتر را به نيما داد. وقتي صنم زنگ زد و گفت: «بهنام همين الان خبر داده كه رامين جلوي در خونتون، دفتر عقايدت رو داده به نيما»، انتظار داشتيد چه حالي شوم؟ مثل تمام دخترهاي ايراني بند دلم پاره شد و فكر كردم نيما هيچ كاري كه نكند لااقل به مامان يا بابا لوم ميدهد.
نيما كه در اتاقم را باز كرد، هنوز تلفن را قطع نكرده بودم. صنم داشت ميگفت كه «رامين گفته دو هيچ به نفع من.» نيما بي آنكه حرفي بزند دفتر را روي ميزم گذاشت و از اتاق بيرون رفت و در اتاق را بست.
دفتر را كه باز كردم ديدم تهش نوشته: «از من ميشنوي بايد جايي زندگي كرد كه وقتي خودت و دوستات عقايدتون رو توي دفتري مينويسيد مجبور نباشيد دفتر رو يا دوستات رو يا عقايدتون رو قايم كنيد.
برادرت: نيما»
فرداي آن روز وقتي از در خانه بيرون ميرفتم رامين جلوي در، توي ماشينش نشسته بود و با لبخند پيروزمندانهاي من را نگاه ميكرد. لابد فكر ميكرد من بايد با سر و صورت كبود بيرون بيايم. همين كه او را ديدم، زنگ خانه را زدم و بابا كه آيفون را برداشت گفتم: «بي زحمت به نيما بگو كتاب عربي من رو از روي ميز برام بياره.»
نيما همين كه بيرون آمد و چشمش به رامين افتاد اخم در هم كشيد و گفت: «ميخواي حال اين پسره رو بگيرم؟»
- نه نونو، من از پس خودم بر مييام. اين همين كه ديده تو حال منو نگرفتي به اندازهي كافي حالش سابيده شده.
نيما صورت من را با دستش جلو كشيد و يك ماچ آبدار به لپم چسباند تا دهان رامين بيشتر باز شود تا بشود اقلا يك كالسكهي بچه داخلش پارك كرد. با اين كه بجز تولدها و عيدها اين جوري من را نميبوسيد ولي اين بهترين راه براي ضايع كردن رامين بود! هميشه نونو صدا زدن نيما كارساز بود، همين كه به زبان بچگيهام صداش ميكردم حاضر ميشد جانش را هم برايم بدهد.
نيما كه داخل رفت من از سمت كمك راننده به سمت ماشين رامين رفتم و وقتي شيشه را پايين داد، گفتم: «دو دو مساوي.»
پياده شد و دنبالم راه افتاد و با عصبانيت گفت:
ببين خيلي هم دلت بخواد با من دوست بشي.
فعلا كه ميبيني دلم نميخواد.
به جهنم، نصف دختراي گيشا تو كف منن.
خوب كه چي، نصف پسراي گيشا هم تو كف منن.
تو با زبون خوش با من دوست ميشي يا بايد يه بلايي سرت بيارم كه تا عمر داري فراموشت نشه؟
يه نصيحت خواهرانه بهت ميكنم، از من ميشنوي، هيچ چيزي رو سعي نكن به زور به دست بياري، چون اساسا بعضي چيزا با زور به دست نمييان، اگر هم چيزي رو كه مال خودت نيست به زور به دست بياري، وقتي زورت تموم بشه از دست ميديش.
تو بگو بايد چي كار كنم؟ خواهش كنم زنگ ميزني؟
حالا يه ذره خواهش كن ببينم چي ميشه.
الان خواهشم نميياد. تو اول بگو چه جوري دو دو مساوي شديم؟
يكي به خاطر اين كه دفترم رو با دست خودت بهم پس دادي، يكي هم به خاطر اين كه فكر ميكردي خانوادهي من املن و نيما حالم رو ميگيره و اساس خورد تو حالت.
خوب خانوم خانوما، حالا كه اين قدر خانوادهي اپن مايندي داري، واسه چي اين قدر ناز ميكني و يه زنگ به ما نميزني؟
سركوچهي مدرسه رسيده بوديم و رامين با خونسردي هر چه تمام تا دم در مدرسه با من آمده بود. درست جلوي در مدرسه كه از شانس كذايي من مثل هميشه ناظممان خانم اجمي هم جلوي آن ايستاده بود گفتم: «اولا واسه اين كه فعلا تو توي اون نصفي از پسراي گيشا هستي كه تو كف منن ولي من تو اون نصف دختراي گيشا هستم كه تو كف تو نيستن، دوما واسه اين كه التماسم كني و بشيم سه دو به نفع من.»
با سه چهار نفر از بچهها چپيدم توي مدرسه كه اجمي دستم را گرفت و به رامين اشاره كرد كه اينجا چه ميكند؟
خانوم از خودش بپرسيد، از دم در خونهمون تا اينجا دنبال ما راه افتاده، به خدا نميدونيم حرف حسابش چيه، دو سه ماهه كه هر روز هر روز پيغام ميفرسته كه بايد با من دوست بشي. خانوم شما يه چيزي بهش بگيد، ما اهل دوست پسر و اين حرفها نيستيم.
مش صفر، در مدرسه رو ببيند، در بالا رو هم باز كن كه بچهها از در بالا بيان، كوكبي، زنگ تفريح دفتر مني.
هري دلم پايين ريخت، به رامين نگاه كردم، با دست اشاره كرد كه سه سه مساوي.
آن روز زنگ تفريح مثل هميشه اجمي از من تعهد گرفت، اين بار تعهد نامه حاوي اين بود كه من بايد حجاب اسلامي را رعايت كنم و ديگر با هيچ پسري در كوچه و خيابان حرف نزنم!
عصر همان روز با صنم قرار گذاشتيم كه حال رامين را جا بياوريم. روي يك كاغذ نوشتم: «تصميم گرفتم به عشق تو به بهترين صورت پاسخ دهم، گرانبهاترين هديهاي را كه در جهان موجود است، روي ماشينت گذاشتهام.» كاغذ را به سنگي بستم و با آن شيشهي اتاق رامين را شكستم. من و صنم پشت درختي قايم شده بوديم و منتظر بوديم. از پنجره بيرون را نگاه كرد و جعبهي بزرگ كادو شدهاي را روي ماشينش ديد.
چند دقيقه بعد رامين پايين بود. جعبهي كادو را باز كرد. هر جعبهاي را كه باز ميكرد توي آن يك جعبهي ديگر بود. توي آخرين جعبه يك تكه از پوست لبم را گذاشته بودم و روي آن نوشته بودم: «تكهاي از پوست لب آنجلنا جولي. حد اقل يك مليون دلار ميارزه، قابل تو رو نداره، بفروش با پولش يه فراري بخر لااقل، در ضمن، چهار سه به نفع من!»
باورتان نميشود كه رامين چقدر عصباني شده بود، كارد به رامين ميزدي خونش در نميآمد. داخل رفت و در را به قدري محكم كوبيد كه تكههايي از شيشهي پنجره كه نريخته بود به كوچه سرازير شد.
منتظر عكس العمل بعدي رامين بوديم كه باخبر شديم رامين توي جادهي كرج تصادف سنگيني كرده. از بعضيها شنيديم كه قطع نخاع شده و از برخي ديگر شنيديم كه كسي را زير گرفته و چون گواهينامه نداشته به زندان افتاده، به هر حال ديگر خبري از رامين نشد كه نشد و چند ماه بعد هم ما از آن محل كوچ كرديم. راستش را بخواهيد با اين كه رامين برايم علي السويه بود دلم هم نميخواست بلايي سرش آمده باشد.
صبح كه از خواب بيدار ميشوم ميبينم فريد رفته است، انگار دم صبح خوابم برده و طبق معمول شبهايي كه شب بيداري دارم، خواب دم صبحم آنقدر سنگين بوده كه اصلا متوجه رفتنش نشدهام. سر يخچال ميروم كه ببينم فريد غذايش را برده يا نه! نخير طبق معمول جايش گذاشته است. به فريد زنگ ميزنم و قول ميگيرم كه غذاي درست و حسابي بخرد و بالاخره براي ارضاي كنجكاويام به نت وصل ميشوم. داستان مرد آبي را ميخوانم، فقط يك داستان است، مثل همهي داستانها، آن هم از نوع مزخرف و ضعيفش.
پي نوشتش را كه ميخوانم ميفهمم در كلاسهاي گودرزي نامي شركت ميكند و او آن تكه را به عنوان كار كارگاهي مطرح كرده كه داستانشان را با آن شروع كنند و من مثل هميشه خيال بافي كردهام. كلي ميخندم و فكر ميكنم تمام ديشب را بيخودي تا صبح سر كار بودهام و بي جهت به عقيدههاي ممنوع وممنوعيت عقيدهها انديشيدهام.
پايان
نويسنده: ارغوان اشتراني