يك بام و دو هوا

حكايت يك بام و دو هوا را شنيده‌ايد؟

مي‌گويند در يك شب تابستاني مادري با دختر و دامادش و پسر و عروسش روي پشت بام رفتند تا بخوابند. مادر وسط خوابيد و پسر و عروس در يك سمتش و دختر و داماد در سمت ديگرش خوابيده بودند.

مادر به دخترش زمزمه‌كنان گفت، دخترم برو توي بغل شوهرت بخواب، نمي‌دوني اينجا يه كم كه بگذره چقدر سرد مي‌شه، سرما مي‌خوريد.

عروس كه زمزمه‌ي مادر شوهرش را شنيد دست دور گردن شوهرش انداخت و او را بغل كرد كه ناگهان مادر بلند شد و داد و بيداد راه انداخت كه ولش كن تو اين گرما، چي از جون پسرم مي‌خواي، بذار يه دقيقه راحت باشه...

و از همان جا مثل يك بام و دو هوا بر سر زبانها افتاد.

ديروز با ديدن سريال آواز چيكا به ياد اين حكايت افتادم. تلويزيون را درست در زمان درگيري دو لات روشن كردم و آن هم سر ناهار. صحنه‌هاي چاقو خوردن صورت يكي از اين دو نفر و چاقو خوردن شكم ديگري به قدري وحشيانه بود كه دچار حالت تهوع شدم و وعده‌ي ناهار را براي شام گذاشتم!

ياد مصاحبه‌ي مهران مديري بعد از پخش سريال مرد هزار چهره افتادم. مهران مديري گفت چند قسمت از سريال كه براي اين هماني بيشتر با پدرخوانده ساخته شده بود به دليل داشتن خشونت از سريال حذف شد. مهران مديري توضيح داد كه در آن قسمتها رضا شفيعي جم نقش يك روستايي را بازي مي‌كرد و رضا به جاي اسب عاشق يك مرغ خانگي بود، او اذعان داشت به دو دليل به جاي اسب از مرغ استفاده كرده بودند اول اين كه به بار طنز داستان اضافه شود و دوم اين كه صحنه‌ي خشونت باري نداشته باشند، اما گذاشتن كله‌ي بريده‌ي مرغ توي تختخواب رضا هم از نظر مميزي‌ها خشونت‌بار بود و مجبور شدند به كل آن قسمتها را قيچي كنند.

اگر مايل هستيد نقد مرد هزار چهره را بخوانيد، مي‌توانيد آن را در اين پست پيدا كنيد.

گاليور من!

گاليور من، مرا يادت هست؟ من فلورتيشياي كوچك توام. همان فلورتيشيا كه تو تمام هستي‌ات را براي پيدا كردن چشمه‌اي كه او مي‌دانست اگر از آب آن بخورد بزرگ مي‌شود به خطر انداختي. همان فلورتيشيا كه توي جيبت مي‌گذاشتي و با هر چه كاپيتان ليچ توي دنيا بود مي‌جنگيدي تا او را به چشمه برساني.

آخ كه چقدر در راهي كه با هم رفتيم كاپيتان ليچها بسيار بودند.

امروز ديگر فلورتيشيا بزرگ شده. آنقدر بزرگ كه ديگر خيلي‌ها مي‌شناسندش. آنقدر بزرگ كه كاپيتان ليچ‌هايي كه هر جا كه نگاه مي‌كند حضور دارند، ديگر نمي‌توانند زير پا لهش كنند. بزرگ‌تر از اين هم خواهد شد، زيرا هر روز و هر لحظه از آن چشمه‌اي كه به ياري تو تسخيرش كرد مي‌نوشد. همان چمشه‌اي كه جوششش اصلا به خاطر حضور تو اتفاق افتاد، اما باور كن كه آنقدر بزرگ نشده كه ديگر شواليه‌هاي بدتركيب نخواهند كه او عروسك خيمه‌شب بازيشان باشد. باور كن كه هنوز هم جيب تو تنها جاي امن دنيا براي اوست. تنها جايي است كه احساس آرامش مي‌كند. باور كن كه هنوز هم اگر بر شواليه‌هاي چاق بدتركيب و كاپيتان ليچ‌هايي كه امروز آنقدر مقتدر شده‌اند كه حتي در كالبد نزديك‌ترين نزديكانش حلول مي‌كنند فائق مي‌آيد، به ياري حضور تو و جيب جادويي جادارت است.

دروغ چرا. گاهي مي‌ترسم كه جيبت سوراخ شود و من از آن بيفتم بيرون و تو نفهمي كه پيدايم كني، يا حالا كه گنج پيدا كرده‌اي و نمي‌تواني از هر كار تكي كه جواهري شايان مي‌آورد براي فلورتيشيا گذر كني، يادت برود كه فلورتيشيا فقط يك حلقه‌ي نازك بدون نگين سي چهل هزارتومني از تو خواسته است.

مي‌ترسم كه حالا كه فلورتيشيا بزرگ شده، فكركني كه فراموش كرده آن جنگلهاي تاريك و مخوف و رعب‌آوري را كه به ياري تو از آن گذر كرد يا فراموش كرده كه در تمام طول راه تو به جاي اين كه به فكر مدار خودت باشي به فكر مدار عشق بودي و مواظب بودي كه فلورتيشيا آناليز سه كذايي‌ش را با خسروي و توپولوژي‌اش را با لالي پاس كند.

مي‌ترسم كه فكر كني يادش رفته آن شبهاي سرد زمستاني كه از رختخواب گرم بلند مي‌شدي و چهار طبقه مي‌رفتي پايين تا خانه گرم بماند، تا فلورتيشياي سرمايي سرما نخورد!

مي‌ترسم كه فكر كني ديگر نيازي ندارم به اين كه سراغ ماشينم كه مي‌آيم ببينم كه تو به قول خودت كرده‌ايش عروسك و اشك در چشمم جمع شود كه بيخود زنگ زدم و داد و بيداد راه انداختم كه تمام روز جمعه را مي‌خواهي در پاركينگ بماني كه چه؟ مي‌ترسم كه فكر كني، كارواش با پنج هزار تومن پول مي‌تواند ماشينم را عروسك كند، مي‌تواند اشك شوق به چشمم بياورد!

بيشتر از تمام اينها از اين مي‌ترسم كه وقتي به مني كه بزرگ شده‌ام نگاه مي‌كني، فكر كني آنقدر بزرگ شده‌ام كه ديگر نيازي به بودن در جيبت ندارم و آنقدر با گوشيهاي رنگارنگ و پول و تراول و سوييچ ماشين و غيره و ذلك جيبت را پر كني كه واقعا ديگر جايي براي فلورتيشيا نماند.

مي‌ترسم كه بزرگ شدن من، يگانه جاي امنم را از من بدزدد و آن وقت من تنها بمانم در دنيايي پر از كاپيتان ليچ و پر از شواليه‌هاي چاق بدتركيب كه مرا فقط براي اين مي‌خواهند كه عروسك خيمه‌شب بازي شبهايشان باشم...

عقيده هاي ممنوع وممنوعيت عقيده ها  (داستان كوتاه)

«شيشه با صداي بلندي فرو ريخت. از جا پريدم، خرده شيشه همه جاي اتاق پخش شده بود، ميان خرده شيشه‌ها تكه سنگي بود كه نامه‌اي با نخ به آن بسته شده بود.»

با خواندن اين جمله ميخكوب مي‌شوم. «يعني ممكن است نويسنده‌ي آن وبلاگ رامين باشد؟»

مثل هميشه ساعت هشت شب به خانه ‌رسيدم و يك بسته غذا از فريزر در‌آورم كامپيوتر را روشن كردم تا به نت وصل شوم. وبلاگم را باز كردم. سر جايش بود خدا را شكر.

«خوب، خوب است، هنوز فيلتر نشده‌ام!»

مثل هميشه عطش داشتم كه كامنتهايم را چك كنم و آنها را تاييد كنم، مثل هميشه کلی کامنت برايم گذاشته اند و درخواست پشت درخواست که داستانمان را نقد کن، مثل هميشه وبلاگشان را باز كردم تا برايشان كامنت بگذارم كه سعي مي‌كنم وقتي آف شدم سر فرصت داستانتان را بخوانم و نظر دهم كه چشمم به آن داستان خورد.

خواندن پاراگراف اول داستان را تمام نكرده‌ام كه صداي موبايلم درمي‌آيد، فريد است، با عجله بلند مي‌شوم و سوييچم را پيدا مي‌كنم تا با ريموت، در پاركينگ را برايش باز كنم اما پشت پنجره كه مي‌روم هنوز ذهنم درگير داستان آن وبلاگ است. توي خاطراتم فرو مي‌روم، زماني كه دوم دبيرستان بودم.

در مدرسه‌ي ما هم مثل همه‌ي مدرسه‌ها خيلي چيزها از جمله دفتر عقايد و دفتر خاطرات ممنوع بود. يادتان كه هست دوران مدرسه را؟

هميشه جزو بچه‌هاي استثنايي مدرسه بودم، هم حسابي آتش مي‌سوزاندم و هم نمراتم بيست بود، هميشه رسم بر اين بود كه مبصرها آنتن كلاس باشند ولي اغلب اوقات بچه‌ها مرا به عنوان مبصر انتخاب مي‌كردند چون من مثل همه‌ي مبصرها نبودم. هر وقت خبر مي‌دادند كه ناظم و مدير دارند كيفها را مي‌گردند، قبل از رسيدن آنها هر چه چيز غير مجاز از رژ لب و دفتر عقايد و خاطرات گرفته تا نوار كاست و فيلم و كتاب را داخل كيف يا كيسه‌اي مي‌ريختم و با نخ از نرده‌هاي پنجره‌ي كلاس آويزان مي‌كردم، ناظم كه مي‌رفت، به خير و خوشي كيف را بالا مي‌كشيديم و آب از آب تكان نمي‌خورد. خوشبختانه پنجره‌ي كلاس ما رو به كوچه بود و امكان نداشت سرايدار يا مستخدم يا كس ديگري كيف را ببيند و لو برويم.

اين كه چرا لوازم آرايش يا نوار و سي دي ممنوع بود، برايم واضح بود ولي هيچ وقت نفهميدم چرا كتاب و دفتر عقايد و خاطرات بايد ممنوع باشد! شما چي؟ تا به حال به اين موضوع فكر كرده‌ايد؟ چرا بايد تمرين عقيده داشتن ممنوع باشد؟

قبل از اين كه فريد بالا برسد با عجله سراغ وبلاگ داستان‌نويس ناشناس مي‌روم، خدا خدا مي‌كنم كه اسمش را نوشته باشد ولي پايين مطلبش نوشته است: «نوشته شده توسط مرد آبي.» هيچ عكسي هم توي وبلاگش نگذاشته. صداي پايين رفتن آسانسور مي‌آيد، همه‌ي پنجره‌ها را مي‌بندم و كامپيوتر را خاموش مي‌كنم.

فريد كه زنگ مي‌زند پشت در ايستاده‌ام. تو مي‌آيد و من را بغل مي‌كند و مي‌بوسد. وقتي مي‌بيند شام نخورده‌ام از من قول مي‌گيرد كه فردا شب منتظرش نمانم و شامم را بخورم. شام كه مي‌خوريم مي‌رويم بخوابيم اما من خوابم نمي‌برد: «احمقانه است كه با تصادف توي اين همه آدم ما به هم بربخوريم، اما اين اتفاق براي هيچ احمقي توي دنيا جز رامين نمي‌توانست افتاده باشد، آخر كدام اسگلي توي اين دور و زمانه با سنگ نامه مي‌اندازد بجز من ديوانه! حالا اگر مرد آبي همان رامين بود برايش كامنت بگذارم يا نه؟ حتما او هم بزرگ و عاقل شده و به كارهاي احمقانه‌ي دوران بچگي‌مان خواهد خنديد و خوشحال خواهد شد اگر بفهمد من ازدواج كرده‌ام و به زودي صاحب بچه هم مي‌شوم! اما اگر مثل همان موقعها ديوانه و بي جنبه مانده باشد چه؟»

فقط دلم مي‌خواهد بدانم كه رامين سالم است و شايعاتي كه در موردش شنيدم واقعيت نداشته است، دلم مي‌خواهد بخوانم كه ازدواج كرده است و زندگي آرامي دارد، آرام دست فريد را كه دورم است پس مي‌زنم و بلند مي‌شوم.

چيه عزيزم؟ خوابت نمي‌بره؟

نه! تشنمه.

تو بخواب، من برات آب مي‌يارم.

آب را مي‌نوشم و دوباره سعي مي‌كنم بخوابم، اما دلم مي‌خواهد بلند شوم و خاطرات آن سالها را بنويسم و مهمتر از آن، آن وبلاگ بي نام و نشان را بخوانم.

دبيرستاني كه بودم گيشا مي‌نشستيم. توي محلمان چند پسر بودند كه شهرت زيادي داشتند، آن روزها فكر مي‌كردم شهرتشان فقط به خاطر ماشينهاي مدل بالا و كورس گذاشتنشان است ولي كمي كه بزرگتر شدم بيشتر دستم آمد كه آنهمه كشته و مرده بودن بعضي از دخترهاي دبيرستانمان براي آنها فقط به خاطر ماشين و پولدار بودن آنها نبوده است! مشهورترين و زيباترين آنها رامين ملخ بود كه يك 206 مغزپسته‌اي داشت كه درهايش از بالا باز مي‌شد. چند وقتي مي‌شد كه هر جايي بودم، پيدايش مي‌شد، بهنام دوست پسر صنم چند بار از جانبش براي من پيغام فرستاده بود كه رامين مي‌خواهد با تو دوست شود، من هم كه اساسا از دوست شدنهاي خياباني خوشم نمي‌آمد، قبول نمي‌كردم، بهنام مي‌گفت رامين چند باري سعي كرده با ماشين تو را بترساند و از اين كه ديده مثل همه‌ي دخترها جيغ نزدي و فرار نكردي، خوشش آمده.

به اين ترتيب روزها مي‌گذشت و من رامين نه با هم نه سر و سري داشتيم و نه دشمني‌اي تا اين كه ماجراي دفتر عقايد من پيش آمد.

غلت مي‌زنم و آرام بلند مي‌شوم.

آب مي‌خواي؟

نه. مي‌خوام برم دستشويي.

از دستشويي بيرون مي‌آيم و به اتاق كامپيوتر مي‌روم. دو دلم كه كامپيوتر را روشن كنم يا نه.

پس چرا نمي‌ياي؟ حالت خوب نيست؟

خوبم عزيزم، الان مي‌يام.

تصميم مي‌گيرم تا صبح دندان روي جگر بگذارم، نمي‌خواهم بگويم كه مي‌خواهم بروم پاي كامپيوتر و داستان بنويسم، نمي‌خواهم فكر كند برايم مهم نيست كه با او باشم. از پنجره‌ي اتاق كه درست مقابل تختمان است، روشن شدن هوا را مي‌بينم اما يك لحظه هم چشم بر هم نگذاشته‌ام و مدام در فكر بوده‌ام.

داشتم مي‌گفتم لج و لجبازي من و رامين از ماجراي دفتر عقايد من شروع شد. يك بار كه بعد از گشتن كلاسها، كيف را بالا كشيديم ديديديم هر چه دفتر خاطرات و عقايد داخل آن بوده را برداشته‌اند. همان روز بهنام دنبال صنم آمد و گفت: «رامين گفته يك هيچ، دفتر عقايدت را دزديده. گفت بهت بگم بهش زنگ بزني وگرنه دفترت رو دست برادرت مي‌رسونه.»

گفتم: « ازش خوشم نمي‌ياد. پسره‌ي لاشي. اين همه دختر اهل پسربازي، واسه چي گير من شده؟»

- تو هم مريم مقدس كه نيستي. دوست پسر هم كه داشتي. اگه نداشتي اين پسره كيه كه توي دفتر عقايدت نوشته؟ نكنه عاشقشي كه به رامين كه همه‌ي دختراي گيشا هلاكشن پا نمي‌دي؟

يك كشيده زدم توي گوش بهنام و همان جا دربست گرفتم و رفتم زمين بسكتي كه نيما با دوستهايش تا ساعت شش در آن بازي مي‌كردند. من رفتم جزو تيم مقابل نيما. سه تا گل زدم و تيم ما يازده هشت برنده شد. بعد از بازي همه‌ي دوستان نيما با هم مي‌خواندند: «شيما شيره، نيما شيره، اولي مال بيشه، دومي شير پاكتي.»

در ميان خنده‌ها مدام به فكر دفتر عقايدم بودم. خودم را با خواهرهاي دوستان نيما مقايسه مي‌كردم. يكي دو نفر از دوستانش بودند كه خواهر همسن من داشتند اما هيچ وقت به آنها اجازه نمي‌دادند در جمع دوستانشان باشند. به خودم مي‌گفتم نيما بفهمد هم هيچ كاري نمي‌كند ولي باز مي‌ترسيدم. نيما خواست مرا خانه بگذارد كه درس بخوانم، گفتم درس ندارم و تا شب با نيما بودم، اين جوري هم خيالم از بابت رامين و دفتر عقايد راحت بود و هم واقعا حوصله‌ي خانه آمدن نداشتم.

بابت آن سيلي، يك هفته‌اي با صنم قهر بودم. قهرها و دوستي‌هاي دوران بچگي هم عالمي داشت، نه؟

چند ماهي گذشت و ديگر اين صنم بود كه پيغامهاي رامين را مي‌آورد. نه من كوتاه مي‌آمدم و نه رامين ول‌كن معامله بود، فكر مي‌كردم تهديد الكي مي‌كند كه دفتر را به نيما مي‌دهد. فكر مي‌كردم خودش آن قدر از قد و هيكل نيما مي‌ترسد كه امكان ندارد اين كار را انجام دهد. اما بالاخره رامين سر لج افتاد و دفتر را به نيما داد. وقتي صنم زنگ زد و گفت: «بهنام همين الان خبر داده كه رامين جلوي در خونتون، دفتر عقايدت رو داده به نيما»، انتظار داشتيد چه حالي شوم؟ مثل تمام دخترهاي ايراني بند دلم پاره شد و فكر كردم نيما هيچ كاري كه نكند لااقل به مامان يا بابا لوم مي‌دهد.

نيما كه در اتاقم را باز كرد، هنوز تلفن را قطع نكرده بودم. صنم داشت مي‌گفت كه «رامين گفته دو هيچ به نفع من.» نيما بي آنكه حرفي بزند دفتر را روي ميزم گذاشت و از اتاق بيرون رفت و در اتاق را بست.

دفتر را كه باز كردم ديدم تهش نوشته: «از من مي‌شنوي بايد جايي زندگي كرد كه وقتي خودت و دوستات عقايدتون رو توي دفتري مي‌نويسيد مجبور نباشيد دفتر رو يا دوستات رو يا عقايدتون رو قايم كنيد.

برادرت: نيما»

فرداي آن روز وقتي از در خانه بيرون مي‌رفتم رامين جلوي در، توي ماشينش نشسته بود و با لبخند پيروزمندانه‌اي من را نگاه مي‌كرد. لابد فكر مي‌كرد من بايد با سر و صورت كبود بيرون بيايم. همين كه او را ديدم، زنگ خانه را زدم و بابا كه آيفون را برداشت گفتم: «بي زحمت به نيما بگو كتاب عربي من رو از روي ميز برام بياره.»

نيما همين كه بيرون آمد و چشمش به رامين افتاد اخم در هم كشيد و گفت: «مي‌خواي حال اين پسره رو بگيرم؟»

- نه نونو، من از پس خودم بر مي‌يام. اين همين كه ديده تو حال منو نگرفتي به اندازه‌ي كافي حالش سابيده شده.

نيما صورت من را با دستش جلو كشيد و يك ماچ آبدار به لپم چسباند تا دهان رامين بيشتر باز شود تا بشود اقلا يك كالسكه‌ي بچه داخلش پارك كرد. با اين كه بجز تولدها و عيدها اين جوري من را نمي‌بوسيد ولي اين بهترين راه براي ضايع كردن رامين بود! هميشه نونو صدا زدن نيما كارساز بود، همين كه به زبان بچگي‌هام صداش مي‌كردم حاضر مي‌شد جانش را هم برايم بدهد.

نيما كه داخل رفت من از سمت كمك راننده به سمت ماشين رامين رفتم و وقتي شيشه را پايين داد، گفتم: «دو دو مساوي.»

پياده شد و دنبالم راه افتاد و با عصبانيت گفت:

ببين خيلي هم دلت بخواد با من دوست بشي.

فعلا كه مي‌بيني دلم نمي‌خواد.

به جهنم، نصف دختراي گيشا تو كف منن.

خوب كه چي، نصف پسراي گيشا هم تو كف منن.

تو با زبون خوش با من دوست مي‌شي يا بايد يه بلايي سرت بيارم كه تا عمر داري فراموشت نشه؟

يه نصيحت خواهرانه بهت مي‌كنم، از من مي‌شنوي، هيچ چيزي رو سعي نكن به زور به دست بياري، چون اساسا بعضي چيزا با زور به دست نمي‌يان، اگر هم چيزي رو كه مال خودت نيست به زور به دست بياري، وقتي زورت تموم بشه از دست مي‌ديش.

تو بگو بايد چي كار كنم؟ خواهش كنم زنگ مي‌زني؟

حالا يه ذره خواهش كن ببينم چي مي‌شه.

الان خواهشم نمي‌ياد. تو اول بگو چه جوري دو دو مساوي شديم؟

يكي به خاطر اين كه دفترم رو با دست خودت بهم پس دادي، يكي هم به خاطر اين كه فكر مي‌كردي خانواده‌ي من املن و نيما حالم رو مي‌گيره و اساس خورد تو حالت.

خوب خانوم خانوما، حالا كه اين قدر خانواده‌ي اپن مايندي داري، واسه چي اين قدر ناز مي‌كني و يه زنگ به ما نمي‌زني؟

سركوچه‌ي مدرسه رسيده بوديم و رامين با خونسردي هر چه تمام تا دم در مدرسه با من آمده بود. درست جلوي در مدرسه كه از شانس كذايي من مثل هميشه ناظممان خانم اجمي هم جلوي آن ايستاده بود گفتم: «اولا واسه اين كه فعلا تو توي اون نصفي از پسراي گيشا هستي كه تو كف منن ولي من تو اون نصف دختراي گيشا هستم كه تو كف تو نيستن، دوما واسه اين كه التماسم كني و بشيم سه دو به نفع من.»

با سه چهار نفر از بچه‌ها چپيدم توي مدرسه كه اجمي دستم را گرفت و به رامين اشاره كرد كه اينجا چه مي‌كند؟

خانوم از خودش بپرسيد، از دم در خونه‌مون تا اينجا دنبال ما راه افتاده، به خدا نمي‌دونيم حرف حسابش چيه، دو سه ماهه كه هر روز هر روز پيغام مي‌فرسته كه بايد با من دوست بشي. خانوم شما يه چيزي بهش بگيد، ما اهل دوست پسر و اين حرفها نيستيم.

مش صفر، در مدرسه رو ببيند، در بالا رو هم باز كن كه بچه‌ها از در بالا بيان، كوكبي، زنگ تفريح دفتر مني.

هري دلم پايين ريخت، به رامين نگاه كردم، با دست اشاره كرد كه سه سه مساوي.

آن روز زنگ تفريح مثل هميشه اجمي از من تعهد گرفت، اين بار تعهد نامه حاوي اين بود كه من بايد حجاب اسلامي را رعايت كنم و ديگر با هيچ پسري در كوچه و خيابان حرف نزنم!

عصر همان روز با صنم قرار گذاشتيم كه حال رامين را جا بياوريم. روي يك كاغذ نوشتم: «تصميم گرفتم به عشق تو به بهترين صورت پاسخ دهم، گرانبهاترين هديه‌اي را كه در جهان موجود است، روي ماشينت گذاشته‌ام.» كاغذ را به سنگي بستم و با آن شيشه‌ي اتاق رامين را شكستم. من و صنم پشت درختي قايم شده بوديم و منتظر بوديم. از پنجره بيرون را نگاه كرد و جعبه‌ي بزرگ كادو شده‌اي را روي ماشينش ديد.

چند دقيقه بعد رامين پايين بود. جعبه‌ي كادو را باز كرد. هر جعبه‌اي را كه باز مي‌كرد توي آن يك جعبه‌ي ديگر بود. توي آخرين جعبه يك تكه از پوست لبم را گذاشته بودم و روي آن نوشته بودم: «تكه‌اي از پوست لب آنجلنا جولي. حد اقل يك مليون دلار مي‌ارزه، قابل تو رو نداره، بفروش با پولش يه فراري بخر لااقل، در ضمن، چهار سه به نفع من!»

باورتان نمي‌شود كه رامين چقدر عصباني شده بود، كارد به رامين مي‌زدي خونش در نمي‌آمد. داخل رفت و در را به قدري محكم كوبيد كه تكه‌هايي از شيشه‌ي پنجره كه نريخته بود به كوچه سرازير شد.

منتظر عكس العمل بعدي رامين بوديم كه باخبر شديم رامين توي جاده‌ي كرج تصادف سنگيني كرده. از بعضي‌ها شنيديم كه قطع نخاع شده و از برخي ديگر شنيديم كه كسي را زير گرفته و چون گواهينامه نداشته به زندان افتاده، به هر حال ديگر خبري از رامين نشد كه نشد و چند ماه بعد هم ما از آن محل كوچ كرديم. راستش را بخواهيد با اين كه رامين برايم علي السويه بود دلم هم نمي‌خواست بلايي سرش آمده باشد.

صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم مي‌بينم فريد رفته است، انگار دم صبح خوابم برده و طبق معمول شبهايي كه شب بيداري دارم، خواب دم صبحم آنقدر سنگين بوده كه اصلا متوجه رفتنش نشده‌ام. سر يخچال مي‌روم كه ببينم فريد غذايش را برده يا نه! نخير طبق معمول جايش گذاشته است. به فريد زنگ مي‌زنم و قول مي‌گيرم كه غذاي درست و حسابي بخرد و بالاخره براي ارضاي كنجكاوي‌ام به نت وصل مي‌شوم. داستان مرد آبي را مي‌خوانم، فقط يك داستان است، مثل همه‌ي داستانها، آن هم از نوع مزخرف و ضعيفش.

پي نوشتش را كه مي‌خوانم مي‌فهمم در كلاسهاي گودرزي نامي شركت مي‌كند و او آن تكه را به عنوان كار كارگاهي مطرح كرده كه داستانشان را با آن شروع كنند و من مثل هميشه خيال بافي كرده‌ام. كلي مي‌خندم و فكر مي‌كنم تمام ديشب را بيخودي تا صبح سر كار بوده‌ام و بي جهت به عقيده‌هاي ممنوع وممنوعيت عقيده‌ها انديشيده‌ام.

پايان

نويسنده: ارغوان اشتراني


نقد و بررسي نمايشنامه‌ي كرگدن نوشته‌ي اوژن يونسكو به كارگرداني فرهاد آييش

داستان كرگدن در شهري آرام با مردمي همنوع دوست اتفاق مي‌افتد. پرده‌ي اول با محوريت بحث و گفتگوي «برانژه» و «ژان» آغاز مي‌شود. برانژه طبق معمول مست و پاتيل به بار آمده تا مشروب تهيه كند. ژان كه خوش‌پوش ترين مرد شهر است؛ برانژه را بابت وضع اسفبارش سرزنش مي‌كند و از او مي‌خواهد كه براي دستيابي به انسانيت از خرده‌گيري به دنيا وايرادات واهي چشم‌پوشي كند و خودش را اصلاح كند؛ برانژه علت اصلي وضعيت ناگوارش را با نبود عشق دلالت مي‌بخشد.

در اين صحنه فرهاد آييش با اضافه كردن شخصيت «منطق‌دان» به اثر بر طنز اثر افزوده است. در حالي كه برانژه و ژان در حال بحث هستند؛ منطق دان هم دارد براي دوستش غياث منطقي را به اين شكل توضيح مي‌دهد: «از نظر منطقي،‌ گربه چهار پا دارد؛‌ پيشي هم چهار پا دارد؛ پس گربه همان پيشي است. حالا تمام گربه‌ها ميرا هستند، سقراط هم ميرا بوده، ‌پس سقراط يك پيشي است.»

ايراد اين صحنه اين است كه بحث مداوم و هم زمان دو گروه، براي فهم مطالبشان به عنوان عامل اخلال عمل مي‌كند، ‌اما بازيگران سعي مي‌كنند با بالا بردن صدايشان در قسمتهاي كليدي توجه مخاطب را به خود جلب كنند.

قسمت جالب اين بخش نقطه‌هاي اشتراك دو بحث متفاوت و بي ربط به هم است.

در اينجا فرهاد آييش با خوشفكري انسانهايي كه به منطق سقراطي بسنده كرده‌اند و از آن فراتر نرفته‌اند را به سخره مي‌گيرد.

در همين قسمت مردم براي اولين بار متوجه عبور كرگدني در شهر مي‌شوند.

در اين پرده براي آزادانه بازي كردن بازيگران؛ رامين ناصرنصير نقش زني لوند (و البته متاهل) را بازي مي‌كرد كه گربه‌اش زير پاي كرگدن له شده بود و دوست منطق دان تمام تلاشش را براي معاشقه با او به كار مي‌گرفت.

ايراد كلي اين پرده از تاتر اين بود كه خيلي كند پيش مي‌رفت و اطناب زيادي داشت،‌ بعد از اتمام اين صحنه؛‌دكور جالب و منحصر به فرد تاتر چرخيد تا شاهد پرده‌ي بعد كه اداره‌‌اي را نشان مي‌داد باشيم.

اين اداره مكاني است كه برانژه به همراه آقاي «بوتار» و خانم «دِيزي» (معشوق برانژه) و آقاي «دودار» و چند تن ديگر در آن كار مي‌كند. بوتار، مردي عصبي و غير منطقي و شكاك است كه وجود هر گونه كرگدن را در شهر منكر مي‌شود و شايعه‌ي وجود كرگدن را نمادي از اشاعه‌ي فاشيسم مي‌داند. ناگهان همسر بيف؛‌ يكي از كارمندان غايب اداره وارد مي‌شود و غيبت شوهرش را اطلاع مي‌دهد و مي‌گويد كه كرگدني او را تا اداره تعقيب كرده است. بوتار حتي وقتي تمام كارمندان كرگدن را زير پنجره‌ مي‌بينند، مصرانه فرياد مي‌زند: «خيالاتي شديد؛ همتون؛ من كه باور نمي‌كنم.» در اين صحنه ما مي‌فهميم كرگدن؛ شوهر خانم بيف است!

خانم بيف وقتي شوهرش را مي‌شناسد از پنجره روي شوهرش مي‌پرد و دودار داد مي‌زند كه: «سوار شوهرش شد و رفت!» در اينجا كه ديگر هيچ دليلي براي انكار حقيقت وجود ندارد؛ بوتار مي‌گويد: «من منكر كرگدن نشده بودم، فقط فرق من با شما اينه كه مشاهده مي‌كردم روند تغيير و تحول اين پديده رو. من مثل شما نمي‌تونم شاهد صرف پديده‌ها باشم؛ بلكه توضيح خواهم داد...»

در اينجا گويا او. يونسكو خواسته با تصويري كه از بوتار ارائه مي‌دهد آدمهاي از خود متشكر احمقي را كه چشمشان را روي حقيقتهاي بارز مي‌بندند و مصرانه منكر حقيقت مي‌شوند به چالش بكشاند، اما با نشان دادن اين كه بوتار ضد مذهب است (كه البته مطمئن نيستم اين مطلب در نمايشنامه‌ي اصلي بوده يا به آن اضافه شده است) ناخودآگاه اثر به مبلغ گفتمان غالب بدل شده است.

جمله‌ي سوار شوهرش شد و رفت هم گويا تاييد كمرنگي بر جانبداري نويسنده از عقايد فمنيستي است كه نگاه ابزاري به مرد را محكوم مي‌كند.

ايراد اين صحنه دكور آن بود كه بيشتر دادگاه را تداعي مي‌كرد تا فضاي يك اداره را؛ و اگر تماشاگر پيش زمنيه‌اي از تاتر نداشت و يا بروشورهاي تاتر را نديده بود محال بود كه متوجه شود؛‌ آنجا يك اداره است.

بازي بازيگران و كنشهاي تعريف شده براي آنها هم به دفتر روزنامه مي‌مانست و اگر ديالوگهاي بوتار كه در جايي روزنامه‌نگاران را مسخره مي‌كرد ناديد مي‌گرفتيم؛‌ بعيد بود بتوان به اين نكته پي برد كه فضا؛ فضاي يك اداره است.

در پايان اين قسمت باز دكور صحنه مي‌چرخد و ما ناظر برانژه مي‌شويم كه براي سراغ گرفتن از ژان به درب خانه‌اش مي‌رود. برانژه الكل را ترك كرده و لباس مرتبي به تن دارد، اما ژان سرش را بسته و احوالش عجيب و غريب است. ما شاهد اين هستيم كه رنگ پوست ژان هر لحظه سبزتر و سبزتر مي‌شود و صدا و پوست بدنش كلفت‌تر. ژان مي‌گويد كه آرزو دارد برود بين كرگدن‌ها و مثل آنها زندگي‌كند،‌مثل آنها كه با خلوص و لذت مي‌دوند و در چمنزار مي‌چرند. برانژه مي‌گويد: «ولي آدميزاد بودن برتر از كرگدن بودنه.» ژان منكر حرفهاي او مي‌شود و مي‌گويد اينها اخلاقيات مزخرف هستند. برانژه مي‌گويد: «اگه اخلاق رو از آدم بگيري؛ چي رو مي‌خواي جاي اون بذاري؟» او مي‌گويد كه انسان بايد از روي غريزه زندگي مي‌كنند. برانژه مي‌گويد: «يعني تو مي‌خواي جاي قوانين اجتماعي، قانون جنگل رو بذاري؟ اون وقت تمدن بشري،‌ارزشهايي كه بشريت ساخته چي‌ مي‌شه؟»‌ ژان با صداي بم و كرگدني فرياد مي‌كشه كه «بشريت ديگه اعتباري نداره.» و به اين ترتيب خودخواسته به كرگدن تبديل مي‌شود.

در صحنه‌ي بعد برانژه و دودار و ديزي به شور نشسته‌اند كه براي نجات بشريت كاري كنند.

اكثر مردم شهر به كرگدن تبديل شده‌اند؛ برخي تماما كرگدن هستند و برخي بدن انسان و سر كرگدن دارند و برخي ديگر از كرگدن بودن فقط يك شاخ به ارث برده‌اند.

برانژه و دودار و ديزي كرگدن‌ها را سرزنش مي‌كنند كه آيا واقعا با ديدن ما احساس حقارت نمي‌كنند؟ دودار مي‌گويد: «آنها ما رو نمي‌بينند چون بيشتر از نوك دماغشون رو نمي تونن ببينن.»

برانژه با حسرت از اين مي‌گويد كه ژان دوستي كه رسم انسانيت را بهش آموخت؛ به خواست خودش كرگدن شد. از اين مي‌گويند كه كرگدنها آزادانه هرجايي كه بتوانند را مي‌چاپند!

ناگهان كرگدني وارد مي‌شود و بعد مي‌فهميم؛ اين كرگدن بوتار است كه ماسك كرگدن زده تا بين كرگدنها شناخته نشود و بتواند عقايد بشري را بين آنها تبليغ كند.

دودار به او مي‌گويد: «ولي پوست سرتون زير اون ماسك بوي تعفن مي‌گيره.»

و با اين ديالوگ يونسكو به وضوح به نقد آدمهايي كه براي اين كه رسوا نشوند همرنگ جماعت مي‌شوند، مي‌پردازد.

دودار ولي كمي بعد تغيير حالت مي‌دهد و مي‌گويد: «از كجا معلوم كرگدن بودن بهتر از انسان بودن نباشه؛‌ تا حالا تو هيچ برهه اي از تاريخ بشر كرگدن بودن تجربه نشده.»

بالاخره دودار تصميم مي‌گيرد برود بين كرگدنها و آخرين جمله‌ي آدميزاديش يعني «بايد همرنگ زمانه شد» را بيان مي‌كند و به كرگدنها مي‌پيوندد.

برانژه مي‌گويد: «اون كرگدن شجاعي مي‌شه. آدمهاي شجاع كرگدنهاي شجاعي هم مي‌شن.»

توي كل شهر فقط برانژه و ديزي انسان .مانده‌اند. ديزي مي‌گويد كه: «عشق مي‌تونه ما رو از كرگدن شدن نجات بده؛ ما مي‌تونيم فكر كنيم هيچ اتفاقي نيفتاده، كي مي‌گه تخيل واقعيت نداره؟ تخيل هم يه جور واقعيته. ما اون واقعيتي رو انتخاب مي‌كنيم كه توي اون خوشبخت‌تريم. ما از بديها به عالم تخيلمون پناه مي‌بريم.»

كرگدن‌ها اما هر روز و هر لحظه مزاحم اين دوبازمانده از بشريت مي‌شوند؛ بالاخره ديزي بعد از 25 سال زندگي با صداي بم و كرگدني فرياد مي‌كشه: «عشق حال منو به هم مي‌زنه. شور و هيجان اون كرگدنها رو نگاه كن؟ دوست داشتني نيست...»

نمي‌دانم دراين قسمت كداميك از عناصر سه گانه‌ي زير چشمان و مژگان مرا بر آن داشت تا كف تاتر شهر را آب و جارو كنم؛ بازي بي نظير آتنه فقيه نصيري يا ديالوگهايي كه در سرزنش انسانيت و عشق نوشته شده بود و يا حس دروني من كه صبح همان روز شاهد كرگدن شدن ژان بودم!

با رفتن ديزي و كرگدن شدن او؛‌ برانژه به آدميزاد ماندن شك مي‌كند و مي‌گويد: «اصالت من در انسان بودن منه. اصالت منه كه به درد من مي‌خوره و اصالت من تنهايي منه و تنهايي ترسناكه.»

اما نهايتا ترجيح مي‌دهد تنها بماند و كرگدن نشود. انگار در اينجا يونسكو بر اين نكته تاكيد مي‌ورزد كه حتي عشق هم نمي‌تواند آدم را از كرگدن شدن نجات دهد و تنها اعتقاد به اصالت انسان بودن در وادي كارساز خواهد بود.

شايد يگانه ايراد اين صحنه اين بود كه صلابتي كه در بازي بازيگران براي كرگدن شدن حضور داشت؛ دربازي مهدي هاشمي براي انسان ماندن وجود نداشت.

نقطه‌ي اوج اين صحنه درست در پايان تاتر اتفاق مي‌افتد يعني جايي كه برانژه از پنجره نگاه مي‌كند و مي‌بيند زني (ژولي) به هيات انسان ساز مي‌زند و مي‌رقصد.

در اين تاتر يونسكو به وضوح عقايد فرويد را به چالش مي‌كشد و تكيه بر نيازهاي غريزي و ناديده گرفتن اخلاق را باني از بين رفتن انسانيت مي‌داند. با وجود زني در پايان اثر كه انسان مانده است؛ تاتر از جانبداري‌هاي مرد مدارانه بر حذر مي‌ماند و چراغي از به وجود آمدن نسل دوباره‌ي بشر در اين تاتر روشن مي‌شود.

كرگدن طنزي است كه تلخ است. تلخي‌اي كه طعم آن تا مدتها و شايد تا پايان عمر در دهان انسان باقي مي‌ماند؛ تلخي اين كه هر روز و هر شب بيشتر شاهد تبديل شدن يك انسان به كرگدن هستيم و ممكن است يك روز كه چشم باز مي‌كني ببيني دوستي يا كسي كه اتفاقا خودش هم اصول بسياري از انسانيت را به تو ياد داده، براي ارضاي يك نياز غريزي يا براي چاپيدن مغازه‌اي يا براي هر امر غير انساني ديگري كرگدن شده است.

اثر كرگدن تمثيل زير مجموعه‌ي شگفت است و كرگدن شدن نمادي است از پيرو تمايلات غريزي و خشونت و حرص و آز بودن.

در خلال اثر بارها به اين نكته اشاره مي‌شود كه «آدميزاد بودن برتر از كرگدن بودنه؛ ولي ما نمي‌تونيم اونها رو مجبور كنيم. اونها خودشون بايد بخوان كه كرگدن نشن.»‌

يعني يونسكو با آنكه قائل به حفظ ارزشهاي انساني بوده است؛ اما بر اين نكته تاكيد داشته كه هيچ امري از راه ديكتاتوري و زورگويي ميسر نيست.

يگانه نكته‌ي روشن اثر در فضاي خوفناك اين است كه برانژه مي‌گويد: «اگه هر كدوم از اون كرگدنها بخوان؛ دوباره مي‌تونن انسان بشن.»

اما با تمام فضاي سرد و هولناكي كه بر اثر حاكم است در پايان اثر موسيقي بي اندازه شادي كه نواخته مي‌شود و كنشهاي بازيگراني كه براي تعظيم به تماشاچپان به صحنه آمدند تمام فضاي اثر را از ذهن مخاطب مي‌پراند. بازيگران با موسيقي رنگي اساسي به صحنه مي‌ريزند و رقص كنان در حالي كه پياپي يكديگر را به آغوش مي‌كشند؛ روي صحنه صف مي‌بندند. انگار اين بخش هم جزو ادامه‌ي نمايش است و فرهاد آييش اصرار داشت به مخاطب حالي كند كه تمام كرگدنها آدم شده‌اند و نيازي نيست نگران آينده‌ي بشريت باقي بماند!

پي نوشت: غياث همان قياس است، ولي باور كنيد اينجا و خيلي جاهاي ديگر همان غياث است!!!