گاليور من!
گاليور من، مرا يادت هست؟ من فلورتيشياي كوچك توام. همان فلورتيشيا كه تو تمام هستيات را براي پيدا كردن چشمهاي كه او ميدانست اگر از آب آن بخورد بزرگ ميشود به خطر انداختي. همان فلورتيشيا كه توي جيبت ميگذاشتي و با هر چه كاپيتان ليچ توي دنيا بود ميجنگيدي تا او را به چشمه برساني.
آخ كه چقدر در راهي كه با هم رفتيم كاپيتان ليچها بسيار بودند.
امروز ديگر فلورتيشيا بزرگ شده. آنقدر بزرگ كه ديگر خيليها ميشناسندش. آنقدر بزرگ كه كاپيتان ليچهايي كه هر جا كه نگاه ميكند حضور دارند، ديگر نميتوانند زير پا لهش كنند. بزرگتر از اين هم خواهد شد، زيرا هر روز و هر لحظه از آن چشمهاي كه به ياري تو تسخيرش كرد مينوشد. همان چمشهاي كه جوششش اصلا به خاطر حضور تو اتفاق افتاد، اما باور كن كه آنقدر بزرگ نشده كه ديگر شواليههاي بدتركيب نخواهند كه او عروسك خيمهشب بازيشان باشد. باور كن كه هنوز هم جيب تو تنها جاي امن دنيا براي اوست. تنها جايي است كه احساس آرامش ميكند. باور كن كه هنوز هم اگر بر شواليههاي چاق بدتركيب و كاپيتان ليچهايي كه امروز آنقدر مقتدر شدهاند كه حتي در كالبد نزديكترين نزديكانش حلول ميكنند فائق ميآيد، به ياري حضور تو و جيب جادويي جادارت است.
دروغ چرا. گاهي ميترسم كه جيبت سوراخ شود و من از آن بيفتم بيرون و تو نفهمي كه پيدايم كني، يا حالا كه گنج پيدا كردهاي و نميتواني از هر كار تكي كه جواهري شايان ميآورد براي فلورتيشيا گذر كني، يادت برود كه فلورتيشيا فقط يك حلقهي نازك بدون نگين سي چهل هزارتومني از تو خواسته است.
ميترسم كه حالا كه فلورتيشيا بزرگ شده، فكركني كه فراموش كرده آن جنگلهاي تاريك و مخوف و رعبآوري را كه به ياري تو از آن گذر كرد يا فراموش كرده كه در تمام طول راه تو به جاي اين كه به فكر مدار خودت باشي به فكر مدار عشق بودي و مواظب بودي كه فلورتيشيا آناليز سه كذاييش را با خسروي و توپولوژياش را با لالي پاس كند.
ميترسم كه فكر كني يادش رفته آن شبهاي سرد زمستاني كه از رختخواب گرم بلند ميشدي و چهار طبقه ميرفتي پايين تا خانه گرم بماند، تا فلورتيشياي سرمايي سرما نخورد!
ميترسم كه فكر كني ديگر نيازي ندارم به اين كه سراغ ماشينم كه ميآيم ببينم كه تو به قول خودت كردهايش عروسك و اشك در چشمم جمع شود كه بيخود زنگ زدم و داد و بيداد راه انداختم كه تمام روز جمعه را ميخواهي در پاركينگ بماني كه چه؟ ميترسم كه فكر كني، كارواش با پنج هزار تومن پول ميتواند ماشينم را عروسك كند، ميتواند اشك شوق به چشمم بياورد!
بيشتر از تمام اينها از اين ميترسم كه وقتي به مني كه بزرگ شدهام نگاه ميكني، فكر كني آنقدر بزرگ شدهام كه ديگر نيازي به بودن در جيبت ندارم و آنقدر با گوشيهاي رنگارنگ و پول و تراول و سوييچ ماشين و غيره و ذلك جيبت را پر كني كه واقعا ديگر جايي براي فلورتيشيا نماند.
ميترسم كه بزرگ شدن من، يگانه جاي امنم را از من بدزدد و آن وقت من تنها بمانم در دنيايي پر از كاپيتان ليچ و پر از شواليههاي چاق بدتركيب كه مرا فقط براي اين ميخواهند كه عروسك خيمهشب بازي شبهايشان باشم...
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: