هفته‌اي كه گذشت براي من هفته‌ي باور بود...

دوستان عزيزم، اگر چه خيال نداشتم به اين زودي آپ كنم و دوست داشتم داستانم بيشتر به عنوان آخرين پست روي وب بماند اما ديگر نمي‌توانستم بيش از اين از باوريها حرف نزنم. داستان باشد براي بعد، شايد نقدها و ويرايش نهايي داستان را دوباره روي وب بگذارم، فعلا آمده‌ام تا از باور باوريها برايتان بگويم.

روز پنجشنبه به دعوت طاها به جشن انجمن باور دعوت شدم.

انجمني كه باورش اين است يا بهتر قرار است كه اين باشد كه افراد آسيب مند جسمي حركتي نه ناتوانند، نه معلول و نه كم توان و نه مدد جو. باورش اين است كه آنها توانا هستند و خدمت اجتماع ما به آنها براي مناسب‌سازي بستر شهري نه لطفي به ايشان، كه لطفي به اجتماع خودمان است، كمكي به اجتماع براي محروم نشدن از توانايي‌هاي اين افراد.

گفتم آسيب مند. تا قبل از آن نشست من با اين واژه آشنا نبودم. خيلي نااميد كننده است اگر بگويم، هيچ ناآشنايي در آن نشست، به يمن حضور در آن ضيافت با اين واژه اخت نشد، مگر من كه اقبال اين را داشتم كه تصادفا كنار افسانه و آقاي پارسا زرين بنشينم.

نمي‌دانم چه شد كه افسانه رو به من، لب به اعتراض گشود و حرفهاي يكي از سخنرانان آن نشست را نقد كرد. از اين گفت كه او حق ندارد براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از واژه‌ي كم‌توان يا نا‌توان استفاده كند. گفت هر آدمي توانايي‌هايي دارد و ناتواني‌هايي. آيا اين درست است كه كساني كه توانايي نواختن ساز را دارند، در مورد كساني كه توانايي نواختن ساز را ندارند از واژه‌ي كم توان يا ناتوان استفاده كنند؟

گفت كه واژه‌ي معلول هم، مودبانه‌تر واژه‌ي عليل است. اشاره به ضعف دارد و ما كلي سر استفاده از واژه‌ها جنگيده‌ايم. حداقل اينجا ديگر نبايد اين واژه‌ها را بشنويم.

حق داشت. سعي كردم آرامش كنم. واژه‌ي درستي كه استفاده كرده بود را پرسيدم و به خودم همان جا قول دادم كه اين بخش از سخنراني باوريها را نقد كنم و هر كاري كه از دستم بر مي‌آيد در راه درست كردن اين فرهنگ غلط انتخاب واژگان انجام دهم.

افسانه از آشنايي‌ش با پارسا گفت. پارسا معلم فلوت افسانه بوده.

برق نگاه افسانه و گرماي عشقش تمام مسير تا خانه را در آن روز سرد برايم روشن و گرم كرد. برق چشمان زيبايي كه وقتي گفت: «پارسا خوب نقاشي مي‌كشه، خوب ساز مي‌زنه، خوب مي‌نويسه، و در كل... مرد خوبيه.»

نتوانست پرده‌دار باشد و پرده در شد.

همان روز با خودم عهد كردم به ستايش كوچكم ياد ندهم كه براي افراد آسيب مند جسمي حركتي از كلماتي استفاده كند كه افسانه را عصباني مي‌كند. شايد شانس اين را داشته باشم كه به نوعي به والدين ستايش‌هاي كوچك ديگر هم اين موضوع را ياد‌آوري كنم.

باوريهاي پرتوان و كوشا و مهربان، جشن با شكوه و خوبي برگزار كرده بودند. جشني كه ميزي در بيرون سالن آن مزين بود به كتابهاي پرمحتواي نشر چشمه و با خوشفكري هر چه تمام از خواننده‌ي خوش صدا و خوش سليقه‌ي كشورمان آقاي نعمت‌اللهي دعوت كرده بودند. خوش سليقه بودن ايشان از اين جهت بود كه در پس زمينه‌ي صداي ايشان گروه پژواك با زبان ناشنوايان با ايشان همنوايي مي‌كردند.

گروه پژواك 8 زن و مرد ناشنوا بودند كه لباسهاي محلي نقاط مختلف ايران را به تن داشتند و به مدد درايت و هوش خود، بدون ذره‌اي لغزش هماهنگ با نعمت‌اللهي نغمه‌‌اي متفاوت سر مي‌دادند.

هفته‌ي گذشته بجز لطف طاها لطف آقاي حجت الاسلامي هم شامل حال من بود. يكي از فعاليتهاي بيشمار ايشان، كار در سرويس فرهنگي هنري خبرگزاري برناست كه شاخه‌اي از خبرگزاري ايرناست.

لطف آقاي حجت الاسلامي از آن هفته براي من هفته‌اي به ياد ماندني ساخت. هميشه اولين‌ها به ياد آدم مي‌مانند و مصاحبه‌ي خبرگزاري برنا با من، اولين مصاحبه‌ي رسمي‌ام بود.

هفته‌اي كه گذشت، براي من، هفته‌ي باور بود، باور خيلي چيزها...

پي نوشت1:تاريخچه‌ي مختصري كه بايد خواند...

پي نوشت 2: دوست عزيزي به نام ابراهيمي براي من كامنت خصوصي گذاشته‌اند و درخواست نموده‌اند جواب ايميلشان را بدهم، با اين پي نوشت خواستم به عرض ايشان برسانم كه هيچ ايميلي از ايشان به دست من نرسيده است.

خاطرات يك بزمجه (داستان كوتاه)

خاطرات يك بز مجه

08/4/87

از هفته‌ي پيش كه تراژدي داشتيم با خودم عهد كرده بودم ديگر يادداشت ننويسم، اما دست خودم نيست دوباره وسوسه شدم. هر چه نباشد از فردا، حد اقل تا چند روز، هم از غرغرهاي خانوم بهزادي راحتم هم از فضولي هاي بي حد و حسابش.

شنبه ي گذشته كه باز با بابا دعوايش شده بود يك تريپ زنگ زد به پدرام و دو مني آبغوره گرفت كه از هيچ جا شانس نياورده، نه از شوهر و نه از بچه.

گله‌اش از من خيلي مسخره بود: گير سه پيچ داده بود كه چرا در دفتر خاطراتم به جاي مامان، او را خانوم بهزادي خطاب مي كنم!

به پدرام مي‌گفت: «اين همه سال اين مرد رو به خاطر اين بچه تحمل كردم اون وقت يه جوري در مورد من حرف مي‌زنه كه انگار زن باباشم» از اين كه سر من منت مي گذارد حالم به هم مي خورد. من كه اصلا تمايلي نداشتم دنيا بيايم. خوب است كه خودش وقتي از بابا گله مي‌كند مي‌گويد كه ما را تلپ و تولوپ به خاطر بابا زاييده، چون بابا بچه دوست داشته و هر بچه‌اي كه دنيا مي‌آمده روابطشان مدتي و به قول خودش تحكيم مي‌شده است، و به قول بنده از ان و گهي در مي‌يامده است!

اگر من فلك زده در بدو تولد، زبان دراز الانم را داشتم درست همان لحظه كه هنوز نصفه نيمه توي اين دنيا بودم و كله‌ام بود و تهم نبود، داد و هوار راه مي‌انداختم كه من اعتراض دارم و تا ازش امضا نمي گرفتم كه مرا فقط به خاطر لذت خودش به دنيا آورده و بنده هيچ ديني به گردنم احساس نخواهم كرد، آن «عر» اول نخستين را ول نمي دادم.

اصلا يك چيزي هم به من بدهكار است كه مرا دنيا آورده. به قبر پدرم خنديده بودم اگر مي‌دانستم دارند چه بلايي سرم مي‌آورند و اين دنيا چقدر لعنتي و كثافت است، پا به اين جهان مي‌گذاشتم.

در ضمن در مورد ناراحتيش از من، خودش مقصر است. مي خواست فضولي نكند و توي دفتر خاطرات من سرك نكشد. كارهايي مي كند كه در نوانخانه ها با امثال آن شرلي و سوفي و جودي انجام مي دادند، بعد انتظار دارد در خاطراتم هم او را «مادر، الهه‌ي مهرباني» خطاب كنم.

باز جاي شكرش باقي است كه مامان اصولا زود خر مي شود و اين چيزهايي كه شاكي اش كرده را توي آن دفتر سبزه خوانده كه هر چيزي را توش نمي نويسم. اگر اين دفتر را بخواند كه جر وا جر.

پي نوشت: فكر مي‌كنيد اين دفتر خاطرات يك دختر دبيرستاني است؟ بله يقينا. درست فهميديد . خانوم بهزادي؟ نه متاسفانه در اين مورد اشتباه حدس زده‌ايد. البته هر كسي ديگري جاي شما هم بود همين برداشت را مي‌كرد. خانوم بهزادي نامادري كتايون يا كتي خوشگل با مزه‌ي ما نيست، بلكه مادر شرعي و عرفي اوست كه من به شخصه شهادت مي‌دهم با روش طبيعي در يك بيمارستان سوپر مجلل كتي و پدرام و پانته‌آ را زاييده. شرط مي‌بندم اگر از اين منتقدين به قول كتي «در پيت شاسكول مسلك» باشيد داريد در يادداشتهايتان مي‌نويسيد كه: «نويسنده سعي كرده در اثر با ارائه‌ي يادداشتهايي شخصيت مادر كتايون را باور پذير كند اما من باز هم فكر مي‌كنم اين شخصيت از مريخ آمده يا جزو اجنه است.» كاريش نمي‌شود كرد، بنويسيد، به كارتان ادامه دهيد.

سر كلي كه با شادي و سارا انداخته بودم نزديك بود خر شوم و با بابا نروم. شادي و سارا از حسادتشان به من مي‌گفتند محال است داوود بي ام و و عباس اسكي كه تمام دخترهاي يوسف‌آباد برايشان هلاكند، غرورشان را بشكنند و به من شماره دهند. مي خواستم دوشنبه توي كلاس رقص غيبت نداشته باشم تا هر چه سريعتر حالشان را بسابم!

جمعه كه سواركاري رفته بودم، رفتم پايين، تنها لب چشمه نشستم و هر دو به بهانه‌ي اين كه نگران من شد‌ه‌اند به نوبت دنبالم آمدند. اول داوود آمد و كتاب «من او» را به من داد كه مثلا بخوانم و لايش شماره گذاشته بود و نوشته بود اگر كاري داشتي به من زنگ بزن. وقتي رفت، عباس هم آمد و يك سي دي ام پي تري شعر و ور به اضافه‌ي يك يادداشت تو رو خدا زنگ بزن ناقابل همراه با شماره توي جلدش به من هديه داد. وقتي آمدم بالا به علي گفتم داوود و عباس بهم شماره دادند. علي خنديد و گفت: «يك ماهه مي خوان بهتون شماره بدن ولي جرات نمي كنند. داوود صد تومن شرط بسته كه بهش زنگ مي زنيد. عباس گفت دويست تومن مي بندم كه اگه به اون زنگ نزنيد به داوود هم نمي زنيد. اما خانوم اگه واقعا دنبال آدم مي‌گرديد اين آقا وحيد بدجور خاطرتون رو مي خواد. ببخشيدا جسارته، اما داوود و عباس فقط دنبال دختر بازين. با ده نفر ديگه هم بجز شما هستن. وحيد به اندازه‌ي اونا پولدار نيست ولي دانشجوئه، آدمه. با اونا هم زمين تا آسمون فرق مي كنه.» بهش گفتم: «واسه همين نمي‌خوام با وحيد دوست بشم. چون من اصولا نمي تونم هيچ مردي رو دوست داشته باشم و تخصصم سر كار گذاشتن اين اسگلاست. ولي وحيد واقعا آقاست و براي سر كار گذاشتن حيفه.»

وسايلم را جمع كردم كه با بابا بروم رامسر. داريم مي رويم كه وانت بگيريم و امتحانات پانته‌آ كه تمام شد پانته‌آ را با وسايلش بياوريم تهران. خدا كند دريا هم برويم. يك تريپ هم سر وسايلي كه برداشته بودم با خانوم بهزادي كل داشتيم.

من نمي دانم اندازه‌ي پستان بنده چه ربطي به ايشان پيدا مي كند. خانوم مارپل با كارآگاه بازيهايشان كشفيده اند كه من با باند كشي سينه‌هايم را سفت مي بندم كه صاف شود و براي اين كه پستانهاي عالي مقامم خداي نكرده يك ميليمتر از رشد جا نمانند باندهاي كشي‌م را هر جا كه مي گذارم سر به نيست مي كنند. تازه يك تريپ هم زنگ فرموده‌اند به پانته‌آ خانوم كه نهايت سعي و تلاششان را در انهدام باندهاي كشي اينجانب مبذول فرمايند.

گه به گور هر چه پستان پرست افسانه‌اي. خانم خبر ندارد كه با مايو هم مي شود همان كار را كرد فقط بد مصب، بندهايش روي شانه‌هايم جا مي اندازد.

تا فردا.

پي نوشت: اگر از دسته‌ي همان منتقديني كه ذكر شد باشيد يا به قول كتي «از دسته‌ي روانشناساني با آي كيويي در حد جلبك دريايي نيم پز»، از قسمتهاي بالا اين جور برداشت مي‌كنيد كه كتي عقده‌ي اختگي و آرزوي مرد شدن دارد و به همين خاطر است كه با پستانهايش مشكل دارد، ببخشيد كه اينجور حرف زدم، چون اصولا من هم مثل كتي از روانشناسها خوشم نمي‌آيد، چون روانشناسها درست مثل خبرنگارها هستند، حتي فضولتر و پرروتر از آنها، لااقل خبرنگارها به چيزهايي كه مي‌شود ديد كار دارند و دست توي هر سوراخي نمي‌كنند. هر دو گروه هم مسئول كشف هستند تا يك منجي آسماني پيدا شود و مشكل كشف شده توسط آنها را حل كند البته از حق نگذريم توي اين قشر هم موجودات استثنايي مثل دكتر شهيدي پيدا مي‌شوند!

اما به هر حال بايد عرض كنم كه كتي با پستان دو مشكل عمده دارد. مشكل اولش اين است كه وقتي مي‌خواهد بدود عين پاندول ساعت بالا و پايين مي‌پرد و كسي هم در جهان هستي پيدا نشده به او بگويد كه اگر يكي دو هفته عين آدم سوتين ببندد اين مشكل از بين خواهد رفت، اما مشكل دوم را كه خودش به ياد ندارد، مربوط است به خاطره‌اي از دوران بچگي‌ش، درست وقتي كه هفت ساله بود و پانته‌آ يازده ساله. سينه‌هاي پانته‌آ زودتر از موعد رشد كرده بود و او بارها ديده بود كه يكي از دوستان پدرش، هر وقت كه پانته‌آ را تنها گير مي‌آورد دستي به سر و گوش پستانهايش مي‌كشد و پانته‌آ كه جرات نداشت به خانوم بهزادي حرفي بزند، فقط گريه مي‌كرد. قسمت عمده‌ي مشكلش اينجاست كه از پستان خوشش نمي‌آيد.

09/4/87

بابا اند پولداري طي كرد. ديشب هماهنگ كرد كه تا رامسر با آژانس برويم. برگشتن هم خاور بگيريم كه من و پانته‌آ و بابا و راننده خاور راحت جلو جا شويم. واي كه چقدر خوشحالم كه قرار است كاميون سوار شوم. آن هم از شمال تا تهران. چه حال و حولي.

***

توي قهوه‌خانه‌ي وسط راه نشسته‌ايم. اسم راننده‌‌ي آژانس رضاست. سگ پدر عجب چشمهايي دارد. از توي آينه كه با چشمهاي عسلي‌اش نگاهم مي‌كند انگار يك مشت پشه از توي گلوم، فر مي‌خورند توي معده‌م. كلي استرس گرفته‌ام. چند بار بابا را پيچاندم كه به من شماره دهد ولي نداد كه نداد. از دسته پسرايي است كه سر كار گذاشتنش كيف مي‌دهد.

***

ويلا كرايه كرده‌ايم. بابا را توي خوابگاه راه نمي دادند. بابا اصرار داشت من بروم پيش پانته‌آ اما قبول نكردم. مگر مغز خر خورده‌ام؟ تهران كه دفترهايم را از دست مامان توي صد تا سوراخ قايم مي كنم، اين پانته‌آي ذليل مرده پيدايشان مي‌كند و از سير تا پيازش را مي جود، اينجا كه كمد درست و حسابي هم نيست كه واويلا. هنوز يادم نرفته كه يك ادكلن سي هزار تومني رشوه دادم تا به مامان ماجراي پيچانده شدنش را لو ندهد. اين ماجرا جزو باحالترين خاطرات زندگي‌ام است كه توي آن دفتر سبزه نوشته بودمش و از ترس مامان خانم پاره‌اش كردم. يك روز كه قرار داشتم و خانم بهزادي با حس جيمزباندي هميشگي‌اش مرا تعقيب كرد، پيچاندمش و با هاتف رفتم آ.اس.پ، بعد با يك كادو براي تولد مامان خانم به خانه آمدم. اما مجبور شدم همان سي تومني كه پسره برايم خرج كرده بود را براي پانته‌آ خانوم بسلفم تا ماجرا را به مامان لو ندهد. اما خداييش مي‌ارزيد، آخر قسمت خنده‌ي ماجرا اين بود كه خانم كاظمي دوست مامان، ماجراي شك كردن مامان به من و بعد فهميدن اين كه دخترش اصلا نمي داند دوست پسر را با كدام «س» مي نويسند را از زبان خودش به عنوان يك داستان كوتاه نوشت و سر اين كلاسهاي شعر و وري كه مامان مي‌رود خواند. آن جلسه من و پانته‌آ هم با مامان رفته بوديم، آن قدر زير زيركي خنديديم كه از زور خنده كم مانده بود به خودمان بشاشيم.

احتمالا قرار است امام زمان ظهور كند، چون هنوز نيامده معجزه فرستاده و بابا رضايت داده من تنها بروم لب دريا. البته پانته‌آ تمام زورش را زد كه بابا رامنصرف كند، بعد هم كه موفق نشد به بابا توپيد كه تو اين ته تغاري‌ت را لوس و ننر مي‌كني و به هر سازي كه مي‌زند مي‌رقصي.

تمام تعجبم از اين است كه تابلو بود كه رضا از من خوشش آمده اما به من شماره نداد! فعلا مي رم تا خيس و شور برگردم.

پي نوشت: لابد داريد پيش خودتان مي‌گوييد: «داستان اطناب دارد و پر است از ماجراهاي فرعي. نويسنده به راحتي مي‌توانست ماجراي خاطره‌ي كتي و خانم كاظمي را حذف نمايد»، اما نويسنده واقعا به اين قسمت داستان احساس دين مي‌كند، زيرا اساسا آشنايي‌اش با كتي و علاقمند شدنش به شخصيت او درست سر همين كلاسي كه كتي با بي رحمي هر چه تمام مسخره‌اش مي‌كند اتفاق افتاد، پس لطفا به قول كتي «بي خيال شويد» و بدون غر زدن خواندن داستان را ادامه دهيد.

10/4/87

ديشب خيلي خسته بودم و ننوشتم. ديروز تاكسي گرفتم و به همان ساحلي كه رضا به بابا نشان داده بود و گفته بود از تمام ساحلهاي اطراف رامسر قشنگتر است، رفتم. ساحل قشنگي بود. يك اسكله روي آب ساخته بودند كه به يك كلبه چوبي منتهي مي‌شد.

درياي خزر را دوست دارم، هيچ نشاني از درياچه بودن ندارد. تا چشم كار مي‌كند آب است. به نظرم اعتماد به نفسش خيلي بالاست! درست مثل خودم.

زدم به آب. اول تا زانو رفتم تو آب و كمي بعد ديدم تا كمر توي آبم. توي حس و حال خودم بودم و غروب را نگاه مي‌كردم كه يكهو ديدم كسي صدايم مي كند. با كمال تعجب ديدم كه رضا پشت سرم روي اسكله ايستاده است. گفت عاشق اين است كه غروب دريا را ببيند. گفت توي كلبه خيلي صفا دارد. از من دعوت كرد كه برويم توي كلبه. گفتم ديرم شده و بايد پياده برگردم چون هيچ كس يك موجود خيس را سوار نمي كند و اگر نروم خيلي دير مي شود. گفت كه من را مي رساند. گفتم: «صندلي‌تون كثيف مي‌شه!» لب گزيد و يك نگاه كرد كه يعني اين چه حرفي است كه مي زني و از لب گزيدنش بد جور دلم لرزيد. از بالاي اسكله دستش را به طرفم گرفت كه من را بالا بكشد. نتوانستم بالا بروم. گفتم مي روم از ساحل مي آيم. گفت: «اگر اجازه بديد از همين جا هم مي تونم بالا بكشمتون.» گفتم: «يعني چطوري؟» دولا شد و دو بازوي من را گرفت و خيلي راحت مرا بلند كرد و روي اسكله گذاشت و گفت: «اينجوري!» اگر داوود يا عباس اينجوري رسما من را نيمچه بغل مي‌كردند يك كشيده مهمانشان مي‌كردم و مي‌رفتم اما هر كار كردم به او نتوانستم چيزي بگويم و توي كلبه رفتيم و غروب را نگاه كرديم اما تمام طول راه تا خانه را به خودم فحش مي دادم كه چرا حالش را نگرفتم. باز هم شماره نداد. دارد ديوانه‌ام مي‌كند.

پي نوشت: فكر كنم اولين بار است كه با شما موافقم. بله. كتي عاشق شده است.

11/4/87

توي كلبه‌ام. آمدم غروب نگاه كنم كه ديدم رضا اينجاست. گفت كه مطمئن بوده كه من امروز هم به اينجا مي‌آيم. واقعا آدم اسگلي است. مي‌دانم به خاطر من مانده وگرنه كل پولي كه از بابا گرفته بود را لابد كرايه‌ي جا داده يا حتي شايد بيشتر، اما شماره نمي‌دهد. اصلا از كجا مي‌دانسته كه من اينجا مي‌آيم؟

رضا رفته ببيند قايق پدالي كرايه مي دهند يا نه. اند عاشق است ديوانه. نشسته بود و زل زده بود به من. گفتم: «اومدي اينجا غروب ببيني يا منو؟»

گفت دارد فكر مي‌كند كه چهره‌ي من براي طرح زدن خيلي مناسب است.

پانته‌آ آمده ويلاي ما. من بدبخت هم بايد اين دفتر را هر جا كه مي روم خركش كنم كه دست بانو مارپله نيفتد. پانته‌آ عزا گرفته كه بايد به تهران برگردد. كلي براي من درد دل كرد كه از قصد، انتخاب رشته‌اش را شهرستان زده كه از دست مامان راحت باشد. كلي برايش بالاي منبر رفتم كه مامان قصد بدي ندارد و از اين جور حرفها. گفت كه بابا هم كلي از مامان پيشش گله كرده و كلي دلش براي بابا مي‌سوزد. من هم گفتم كه دلش بيخود مي‌سوزد. بابا ظاهرش مظلوم و مهربان است ولي او هم به اندازه‌ي كافي مامان را مي‌چزاند ولي تا اشك خانوم بهزادي از دست ماها به راه مي‌شود همان طور كه پشت سر خانوم بهزادي حرف مي‌زند پشت سر ماها هم لكچر مي‌دهد كه اين بچه‌هاي نسل جديد يه مشت ان و گه‌اند و جرات ندارد به خانوم بهزادي بگويد كه تو با لحنت هميشه در پي تحقير كردن تمام كائنات هستي.

پانته‌آ هم كلي مزخرف گفت و از عشق اسطوره‌اي‌اش به بابا حرف زد و از اين كه آرزو دارد شوهري مثل بابا داشته باشد. گفت كه مامان اين حرفها را پشت سر بابا مي‌‌زند كه او را پيش ما بده كند و من بچه‌ام و چون نمي‌فهمم، حرفهاي دروغ او را باور مي‌كنم.

واقعا برايم عجيب است كه پانته‌آ عيبهاي بابا را نمي‌بيند. مثلا چطور نمي‌بيند كه بابا مثنوي هفتاد من مي نويسد در باب حمايت از حقوق زنان، اما خودش يك ليوان كه آب نمي‌كشد هيچ، يك جر و بحث ساده هم كه پيش بيايد، هر چه فحش بلد است نثار آبا و اجداد مامان مي‌كند؟ اين همه عناد پانته‌آ با مامان حالم را بد مي‌كند. من هم اغلب اوقات از دستشان عصباني‌ام ولي با اين همه دوستشان هم دارم.

من كه برعكس پانته‌آ چون احتمال مي‌دهم اساسا شوهر چيزي شبيه بابا باشد و زندگي مشترك آشغالي شبيه زندگي مامان و بابا، اساسا ازدواج نمي‌كنم. يك سگ شينلوي گنده مي‌خرم و با هم مي‌رويم دور دنيا. يك بيلاخ گنده هم هديه مي‌كنم به هر جد و آبادي كه توي دنيا دارم، حالا شايد سالي يك بار بك سري بزنم بهشان يا نامه‌اي چيزي كه زياد دلشان برايم نپكد. از دور مي‌بينمش كه دارد مي آيد. بستني خريده.

پي نوشت: چقدر حرف مي‌زني دختر. من دارم خاطرات تو را مي‌دزدم كه يك داستان كوتاه بنويسم نه يك رمان. كمي كمتر وراجي كن، كه باز صداي اين منتقدين با مرام بلند نشود كه اطناب دارد! كمي هم كمتر از اين شاخ به آن شاخ بپر. كمي هم به مخاطبين فكر كن كه نمي‌توانند سير اطلاعات را در يك داستان كوتاه هضم كنند و عادت دارند در يك رمان هزار صفحه‌اي، آرام آرام برايشان توضيح دهي كه هر شخصيت كيست و چگونه است. حيف كه حرفهاي مرا نمي‌شنوي. ولي به جان خودم اگر اين اثر مخاطبي داشته باشد به قول خودت «قاط مي‌زند.»!

12/4/87

دلم مي‌خواهد سرم را به ديوار بكوبم. من يك احمق خنگ نفهم بي شعورم. از دست خودم به قدري عصباني‌ام كه دوست دارم خودم را بزنم. اصلا به قول پانته‌‍آ من يك «بزمجه‌ي دست و پا چلفتي‌ام». اصلا همين الان روي دفترم مي‌نويسم خاطرات يك بزمجه. لياقت گاگولي مثل من تمام فحشهاي دنياست.

ديروز با رضا قرار گذاشتيم كه هر روز تا وقتي ما اينجا هستيم غروبها برويم لب اسكله. امروز هم با هزار زحمت پانته‌آ را پيچاندم و غروب رفتم دم اسكله . سوتي عظمي من اين بود كه دفترم را توي ماشين رضا جا گذاشته بودم ولي خود خرم هم يادم نبود كجا گذاشتمش. اصلا فكر مي‌كردم بردمش توي ويلا و پيداش نمي‌كنم. موقع آمدن هم كلي دنبالش گشتم كه دست خانم مارپله نيفتد و بالاخره چون دير شده بود بي خيالش شدم و آمدم لب دريا. امروز كه رفتم اسكله از خجالت آب شدم. رضا ناراحت بود ولي هر چه از او پرسيدم جوابي نداد. اول نشست و از صورت من بدون هيچ حرفي طرح كشيد و به دستم داد و بعد دفترم را از كيفش درآورد. گفت: «يك چيز رو درست فهميدي. من عاشقت شدم، ولي عاقل‍تر از عباس اسكي و داوود بي. ام. و ام. از همون نگاه اول فهميدم كه تو هيچ مردي رو به اندازه‌ي يه سگ شينلو هم به حساب نمي‌ياري. براي اين بود كه بهت شماره ندادم.»

بلند شد و رفت. صداش كردم اما اصلا محل نداد. احساس خفگي مي‌كردم. آنقدر لب دريا ماندم تا بابا و پانته‌آ نگرانم شدند و آمدند دنبالم. دلم مي‌خواهد گريه كنم.

13/4/87

فردا صبح زود عازم تهرانيم. دارم مي‌روم اسكله. مطمئنم كه نمي‌آيد ولي دارم مي‌روم.

***

مطمئن شده بودم كه نمي‌آيد. به غروب خيره مانده بودم و اصلا ديگر دلم نمي‌خواست به تهران برگردم. ساحل خلوت خلوت بود. يكدفعه صداش رو از پشت سرم شنيدم كه گفت: «دير كه نكردم؟»

اصلا نفهميدم چي شد. دويدم سمتش و بي خيال غرور و جمهوري اسلامي رفتم توي بغلش. با ترديد نوازشم كرد و سرش را خم كرد و گوشه‌ي راست صورتم، نزديك روسري‌م را بوسيد. رفتيم نشستيم توي اسكله، گفت كه مي‌رود قايق كرايه‌اي گير بياورد. وقتي رفت، موبايلم زنگ خورد و گوشيم را برداشتم. رضا بود، گفت: « اين شماره‌ي منه، ذخيره‌ش كن.» مادر سگ توي راه كه بوديم يك جا كه من دستشويي رفته بودم با گوشيم به گوشيش زنگ زده بود و شماره‌م را برداشته بود. گفت كه دانشجوي مكانيك است و اين ترم را مرخصي گرفته تا خرج ترم بعدش را درآورد. گفت گه راحت‌تره حرفهايي كه بايد به من بگويد را پاي تلفن بگويد. گفت: «ببين داري پا تو چه راهي مي‌ذاري. من از اون پسرايي نيستم كه دنبال دوست دختر باشم، ولي تو داري با كسي دوست مي‌شي كه نه آه تو بساط داره و نه تضميني براي آينده‌ش. ممكنه نتونم درسم رو تموم كنم، چون فرجه‌م كه تموم بشه بايد برم سربازي.» ازش پرسيدم: «نمي‌خواي بدوني چند تا دوست پسر داشتم؟ »

آخر اين اولين سوالي بود كه با هر پسري كه دوست مي‌شدم، ازم مي‌پرسيد.

خنديد و گفت: «گذشته‌ي هر آدمي به خودش مربوطه. من و تو در قبال گذشته‌مون به هم تعهدي نداريم. هر تعهدي كه بينمون باشه از الانه. البته اگر بخواي كه بيام پيشت.»

گفتم: «بگو كجايي كه من بيام.» آدرس داد، از دور ديدمش و رفتم پيشش. قايق پدالي كرايه كرديم و رفتيم وسط آب. وقتي دستش را روي دستم گذاشت، باز يك چيزي توي قفسه‌ي سينه‌م راه افتاد، دستهاش برعكس دستهاي من كه حتي تو اوج گرما هم سرد است، داغ بود. دستش را فشار دادم. دستم را بوسيد.

تصميم دارم مخ بابا را بزنم كه او را به عنوان راننده يا هر سمتي كه شد توي شركت استخدام كند.

پي نوشت: خيلي دوست داريد بدانيد كتي و رضا به وصال هم مي‌رسند يا نه؟ من هم مثل شما، اميدوارم، اما اگر هم ازدواج كنند مطمئنا قضيه‌ي آنها مثل ته سيندرلا نيست. به معناي واقعي كلمه به قول كتي «دهنشون صاف مي‌شه» تا رضا به خانواده‌ي كتي ثابت كند، كتي را به خاطر مال و منال پدرش نمي‌خواهد، تازه اگر خانوم بهزادي با آن اخلاقهاي عجيب و غريبش با آنها كنار بيايد! فقط يك چيز را مي‌دانم، آن هم اين است كه از آن روز به بعد كتي تمام باندهاي كشي را دور ريخت.

تحليل فمنيستي داستان: نگاه جنسي به زن در جوامع عقب مانده همچون كابوس سياهي بر تمام عمر زن سايه مي‌اندازد. بوطيقا: تنفر كتي از رشد سينه‌هايش به خاطر سوء استفاده‌ي جنسي از خواهرش...

نتيجه گيري ماركسيستي داستان: اختلاف طبقاتي در جامعه بر همه چيز حتي روابط انساني سايه‌ي شوم خود را افكنده است...

تحليل فرويدي داستان: پانته‌آ شخصيتي است كه دچار عقده‌ي الكتراست و...

تحليل جمهوري اسلامي‌اي از داستان: اين داستان طرح يك توطئه از جانب غرب براي رواج بي بند و باري در جامعه‌ي ايراني است...

«دهنتو ببند و اين قدر زر نزن. خودت كه بيشتر از من اهل فك زدني. ولش كني تا صبح مي‌خواد تحليل و نتيجه گيري ارائه بده. حالا كه خاطرات ما رو دزديدي، بذار بدون تحليل حالش را ببرند. عزت زياد.»

پايان

نويسنده: ارغوان اشتراني

 

فيروز كريمي و ماجراي پنالتي

راستش من اساسا تو نخ نوشتن در مورد فوتبال نبودم. ولي اين بامهاي دو هوا من را هم وادار به نوشتن پيرامون فوتبال كرد.

اين روزها مكررا اخبارهايي از توبيخ فيروز كريمي براي دستور دفع نكردن پنالتی تیم راه آهن مي‌خوانم يا مي‌شنوم، تمام منطقي هم كه براي محكوم كردن فيروز كريمي به كار مي‌رود اين است كه براي اعتراض به اعمال نادرست بايد به روش قانوني اقدام كرد و چنين شيوه‌ي عملي، يعني استعفا از مبارزه با تيم خطاكار، از دو جهت خطاست، يكي اين كه بي اعتنايي به قوانين مدون است و ديگر اين كه براي حريف خطاكار سود در پي خواهد داشت و او بدون مبارزه به پيروزي دست پيدا خواهد كرد!

فيروز كريمي كه اساسا تا به حال اهل منطق بودن خود را در هيچ جرياني ثابت نكرده و اساسا ادعاي آن را هم ندارد پاي ميز محاكمه است، حالا من از شما مي‌خواهم ايراداتي كه به اين دوست گرامي وارد مي‌شود را مقايسه كنيد با عمل مربيان ساير رشته‌هاي ورزشي كه به ورزشكارانشان به نشانه‌ي يك اعتراض سياسي دستور مي‌دهند با حريفان اسرائيلي وارد مبارزه نشوند!

و به اين ترتيب علاوه بر اين كه به قوانين مدون بي اعتنايي مي‌كنند وسيله‌ي پيروزي ورزشكار اسرائيلي را هم مثل آب خوردن فراهم مي‌سازند، حال آن كه سردمداران كنترل كنشهاي اين مربيان ادعاي منطق و قانونمدار بودن دارند و تمام تلاششان را براي محكوم كردن اعمال بي منطق فيروز كريمي به كار مي‌گيرند!!!

پي نوشت1: من فكر مي‌كنم فيروز كريمي با كارهايش به عنوان يك اسطوره در تاريخ ايران ماندگار خواهد شد!

پي نوشت 2: پيشنهاد مي‌دم يك عذرخواهي رسمي اميد كه در حقيقت يك توبيخ غير رسمي است را از دست ندهيد.