دوست عزیزم آقای اسلامی به بهانه ی روزهای عزاداری حسینی مطلب جالبی با عنوان یک حرف زیادی نوشته اند که من را برآن داشت تا یه حرف زیادی دیگه بنویسم که درواقع خاطره ی میثم یکی از دوستان قدیمی است. در ضمن مطلب آقای اسلامی رو می تونید در لینک زیر  مشاهده کنید:

http://mseslami.blogfa.com/post-249.aspx

و اما خاطره: میثم پای منبر یک حاج آقایی نشسته بوده که داشته با دل سوخته از فضایل امام حسین (ع) در روز عاشورا میگفته:

ملعونا فکر کردن اگه حضرت عباس رو شهید کنن امام از پا در می یاد. آخه عباس شیر سپاه حسین بود...حسین...حسین...حسین...

نمی دونستن که عباس هر چی داره از شیر خداست. نمی دونستن که حسین خودش شیره. حسین شیره... حسین شیره... حسین شیره...

وقتی عباس رو شهید کردند دو ساعت طول کشید تا تونستن امام رو به شهادت برسونن. تو اون دو ساعت امام به تنهاییّ، صد هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زده بود...حسین...حسین...

مراسم که تمام می شود میثم نزد روضه خوان می رود و می گوید: «حاج آقا جسارته اما من هر چی فکر می کنم اگه سپاه یزید همه به صف ایستاده باشن که آقا امام حسین (ع) با اسب فقط بتازونند و سراشون رو قطع کنند بازم تو دو ساعت نمی تونستند سر صد هزار نفر رو قطع کنند. فکر نمی کنید اشتباهی کرده باشید؟ »

حاج آقا اخم در هم می کشد و عبور می کند. روز بعد همان روضه خوان بالای منبر چنین می گوید: «دیروز یکی اومده بود به من می گفت آقا نمی تونه تو دو ساعت سر صد هزار نفر رو از تن جدا کنه. می بینید کوته بینی تا کجاست؟ امروز به کوری چشم اون ملعون می گم حسین تو دو ساعت دویست هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زد. اصن سیصد هزار نفر رو گردن زد... حسین...حسین...»