داستان کوتاه جالیز نوشته پتر اشتام ترجمه محمود حسینی زاد
دکتر کندی ظاهرا منتظر جوابی بود. جرعه بزرگی از نوشیدنیاش را سر کشید، نگاهی به من انداخت. گفته بود، تولد نقطه مقابل مرگ نیست ، خود مرگ است.
«از مرگ می آئیم و برمیگردیم به مرگ. انگار که وارد محیطی میشوی و دوباره از آن خارج .»
گفت که البته این حرف خیلی سردستی است و هرکسی میداند که جسم از مواد آلی ساخته شده، از هیچ ماده و در همین هم یا دوباره طلوع میکند یا غروب. گفت که اینها را در مدرسه یاد میگیریم و بعد فراموش میکنیم و به چیزی اعتقاد پیدا میکنیم بدون معنی. نگاهی کردم به نوازنده ها که وسط بار دور هم نشسته بودند و حرف میزدند. گاهی یکیشان صدایی از سازش در میآورد، گاهی نفر دومی هم همراهی میکرد، اما آهنگ ها در سر و صدای صحبتها گم میشد.
نشانی اینجا را ترى به من داده بود، که چند روز پیش تصادفا در خیابان دیده بودمش. راهم را گم کرده بودم و از او نشانی پرسیده بودم و او با من راه افتاده بود .
درباره موسیقی صحبت کردیم و به من این پاتوق را توصیه کرد. گفت که آنجا موسیقی اصیل ایرلندی اجرا میکنند و هرکسی که سازی دارد، میتواند هم نوایی کند، خودش گاهی آنجا آواز میخواند. گفت نقاشی هم میکند و شعر میگوید و اگر بروم آنجا، یکی از شعرهایش را به من هدیه خواهد کرد وقتی می خواستیم جدا شویم، کارتش را به من داد، تری مک آولی شجرہ شناس.
کارت در لفافی پلاستیکی بود و وقتی کارت را خواندم، او دستش را دراز کرد و من کارت را پسش دادم.
صبح زود آمده بودم به مرکز شهر و داخل آن ساختمان را تماشا کرده بودم. در یکی از اتاق ها دو مرد جوان رو به روی هم نشسته بودند و گیتار میزدند، در اتاقی دیگر پیرمردی ترانهای را با چند کودک تمرین میکرد. روی تابلویی بر دیوار، متن ترانه به زبان گالی نوشته شده بود، اما مرد با بچهها انگلیسی حرف می زد .
مرد گفت: «آواز خوندن مثل اینه که خودتون سئوال کنین و جواب بدین »
انتهای اتاق چند بزرگسال نشسته بودند و گوش میکردند. در تمام اتاقها باز بود و در راهرو آوای موسیقی درهم مخلوط میشد. از جایی صدای طبل میآمد.
رفتم به بار. نوازندهها یکی بعد از دیگری آمدند، یک دوجین زن و مرد، جوان و پیر . سازهایشان را از جعبه ها درآوردند، ویولن و گیتار، فلوت و طبل. مردی ویولنش را کوک کرد، زنی با فلوت چند نت نواخت، سایر نوازندهها با هم حرف میزدند و میخندیدند. در همین وقت دکتر کندی نشست سر میز من. گرچه میزهای دیگر خالی بود. میخواستم تنها باشم، اما او بلافاصله شروع کرد به حرف زدن.
خودش را معرفی کرد و من هم اسمم را گفتم. بعد دیگر خیلی حرف نزدم. دکتر کندی شروع کرد پشت سر هم به حرف زدن.
تری آمده و کنار بار نشسته بود . برایش دستی تکان دادم، اما عکس العملی نشان نداد، انگار که مرا نمی بیند. آب آناناس سفارش داد. دکتر کندی پرسید که آیا تری را می شناسم. گفت آدم بدبختی است، صرع دارد. گفت تری در یک کارخانه قالی بافی کار میکرده، اما آنقدر دچار حمله شده بوده که بالاخره مجبور شدند اخراجش کنند و حالا هم بیکار است و حقوق بیکاری میگیرد .
قبلا خوب آواز می خوند. بهترین سوت زن این منطقه هم بود. توی چند تا مسابقه برنده شده .
بعد دکتر شروع کرد به بد و بیراه گفتن به ایرلند و ایرلندیها. گفت تمام این بلاها به خاطر تولید مثل با خویش و قوم است و همین هم دلیل این همه آشوب، بیکاری، تعصبات، اعتیاد به الکل. گفت برای همین با یک زن آلمانی ازدواج کرده .
میخواسته خون تازهای وارد این ناحیه کند. برای همین هم واقعا سفری به آلمان کرده بوده تا دنبال همسری بگردد، مادری برای فرزندانش. گفت زنش از خانواده لوتر است، واقعا، خویشاوندی دور از همان اصلاح گر .
یکباره در گفت وگوهایی که دور و برمان در جریان بود، سکوت برقرار شد. دکتر کندی داشت می گفت که سه تا دختر دارد و در آن سکوت ناگهانی، جملهاش طنین خیلی بلندی داشت. چند تا از مشتری ها خندیدند و به ما نگاه کردند، بعد باز دوباره همه شروع کردند به حرف زدن .
دکتر تعریف کرد، این ساختمان، که در آن نشسته بودیم، قبلا ایستگاه آتش نشانی بوده و بعد یک محل اجتماعات که در آن آدم فقط حق داشته به زبان گالی صحبت کند. گفت یک چیز بی معنی. الان همه می توانند به اینجابیایند. پرسید که من از کجا می آیم . بعد گفت سوئیس جای زیبایی است، ملیتها را با هم مخلوط کردند، اما نه مثل اینجا.
بعد تری شروع کرد به خواندن ترانههایی و چند نوازنده هم سرایی اش کردند. ولی خوب نمیخواند و بالاخره نوازنده ها بی حوصله شدند و تندتر زدند و ترانه را ول کردند. تری تپق می زد و روی واژهها سکندری می خورد. بعد همان چند تا شنونده شروع کردند به کف زدن، تا بالاخره تری دست هایش را به حالت دفاع از خود بالا آورد و دیگر ادامه نداد.
رفتم و از بار نوشابه ای گرفتم. وقتی برگشتم، دکتر کندی پرسید، چند وقت دیگر اینجا می مانم و گفت که باید بروم دیدنش، از خارج زیاد مهمان برایش می آید. پرسید آیا فردا شب وقت دارم . نشانی را به من داد و بلند شد. من نشستم.
عصر روز بعد رفتم منزل دکتر کندی. منزلش بالای تپه ای حومه شهر بود. با اتوبوسی رفتم که از محلههای فقیرنشین گذشت و بعد از علفزاری. قطعه زمینی که خانه دکتر در آن ساخته شده بود، با دیوار بلند آجری محصور بود. روی در آهنی پر نقش و نگار تابلویی آویزان بود : جالیز.
زنگ زدم. در با قژقژی آهسته باز شد. وقتی داشتم از میان باغ به طرف ساختمان می رفتم، دکتر به استقبالم آمد. دست داد و دستش را گذاشت روی شانه ام، انگار که دوستان قدیمی باشیم.
گفت «زن و دخترهام خیلی هیجان زدهاند.»
و به طرف ویلایی سفیدرنگ رفتیم، ساختمانی تقریبا درب و داغان . جلوی ورودی آبگیری بود با ماهی های قرمز. وارد خانه شدیم. در راهرو ورودی چهار زن ایستاده بودند.
دکتر گفت «کتی عزیز من، کتی خودم، و سه دخترم، دزیره، امیلی و گون.»
چهار بار دست دادم. دکتر داشت چیزی می گفت، اما من نمی توانستم نگاهم را از آن سه خواهر بردارم. شبیه هم بودند، همه شان حدود سی سالی داشتند، هم قد بودند و لاغر. صورت هایشان رنگ پریده و جدی، اما همواره آماده برای لبخندی سریع . موهایشان بلند بود، مال دزيره و گون قهوه ای بلوطی، مال امیلی با هاله ای سرخ. هر سه دامن تنشان بود و بلوزهای از مد افتاده و جوراب های نازک پشمی.
دکتر کندی پرسید آیا از دخترهایش خوشم می آید. نمی دانستم چه بگویم. هر سه خواهر بسیار زیبا بودند، اما زیبایی شان در تکرار، چیز مهملی در خود داشت.
دکتر کندی گفت: «مخلوقات بی نقصی نیستند؟»
و مرا برد به اتاق نشیمن، که در آن میز شام را آماده کرده بودند.
دکتر کندی در میخانه به من گفته بود، زنش از اینکه یک بار دیگر فرصت پیدا می کند، آلمانی صحبت کند، خوشحال می شود. ولی زن در تمام طول شام یک کلمه هم المانی حرف نزد. به آلمانی به من سلام کرده بود، با لهجه غلیظ انگلیسی. تصور اینکه این زن آلمانی باشد، ساده نبود. وقتی پرسیدم که کجا بزرگ شده گفت در شرق . بعد دوباره برگشت به انگلیسی. دکتر حین غذا خوردن درباره سیاست و دین حرف میزد. پروتستان بود. پرسیدم اسمش ایرلندی نیست؟ شانه بالا انداخت. سه دختر مثل مادرشان ساکت بودند، اما خیلی دقیق. نگاهشان که می کردم لبخند می زدند و نوشیدنی تعارفم می کردند یا وقتی بشقابم خالی می شد ظرف های غذا را به من می دادند. یک بار از گون پرسیدم که اینجا دور از شهر احساس تنهایی نمی کنند. گفت که همه شان این خانه را دوست دارند و کار زیاد است. پرسید که آیا باغ را دیده ام؟
دکتر کندی گفت : «فردا می تونی باغ رو نشونش بدی.»
دکتر گفت باغ قلمرو گون است. قلمرو دزیره اعداد و ارقام. گفت دزیره حسابها را نگه می دارد و مراقب است تا همیشه به اندازه کافی در خانه پول باشد.
«امیلی چی؟»
گفت امیلی از همه با استعدادتر است، عزیزترین بچه . کتاب زیاد می خواند و می نویسد و می نوازد و نقاشی می کند.
دکتر گفت: «هنرمند ماها» و زنها لبخند زدند و سر تکان دادند.
«شاید چند تا از کارهاش رو نشونتون بده. اما امشب نه .»
بعد از شام سه خواهر میز را جمع کردند، دکتر کندی هم من را برد به اتاق کارش.
در صندلیهای چرمی نشستیم، و دکتر نوشیدنی ریخت و سیگار تعارفم کرد. گفت ارتوپد است متخصص جراحت های زانو. از انتقام گیری ها در محله فقرا صحبت کرد.
«وقتی یکی رو با مواد مخدر بگیرن یا کسی که اتومبیل دزدیده یا یک خلاف انجام داده، به اش دستور میدن که ساعت معینی بیاد جای معینی و یک گلوله خالی می کنن توی زانوش. اگر نره تمام خونواده از شهر تبعید می شه.»
دکتر گفت کار احمقانه و بی فایده و تهوع آوری است. سری تکان داد و باز نوشیدنی ریخت. کسی در آن ساختمان داشت ویولن می نواخت. دکتر کندی گفت: «امیلی، و گوش داد . لبخندی صورتش را مهربان تر کرده بود .
دزیره وارد شد. رفت به طرف قفسه کتابها، کتابی بیرون کشید و شروع کرد به ورق زدن . دکتر اشارهای به او کرد و ابروها را بالا داد.
گفت: «اینجا رو خونه خودتون بدونین. همه مون خیلی خوشحال میشیم.»
بعد از خانواده ام پرسید، پرسید کجا بزرگ شده ام. من به دزیره نگاه کردم. لبخندی زد، نگاهش را انداخت زیر و دوباره کتابش را ورق زد. دکتر میخواست بداند که آیا من خیلی بیمار میشوم. گفت ظاهر سالمی دارم و او سلامتی را در چشم هایم میبیند. پرسید که پدربزرگ و مادربزرگم چند ساله شدند؟ آیا بیماری ارثی یا فامیلی دارم، موردهایی از بیماری روانی؟ من خندیدم.
دکتر گفت: «شغلمه»، و دوباره گیلاس ها را پر کرد.
«تا وقتی که ازم خون نگیرین، اشکالی ندارد.»
لبخندی زد و گفت: «چرا که نه، چرا که نه.»
عادت نداشتم نوشیدنی بخورم و سرم گیج می رفت. وقتی دکتر گفت این وقت شب دیگر اتوبوسی رفت و آمد نمی کند و من می توانم شب را آنجا بگذرانم تامل نکردم و دعوتش را قبول کردم.
دکتر گفت: شما را می سپرم دست دزيره»، بلند شد و رفت به طرف در . شب بخیر .
مدتی بود که صدای موسیقی قطع شده بود. با دزیره که وارد راهرو شدم، صدای پای دکتر را شنیدم که کم و کمتر می شد و بعد سکوت در خانه حاکم شد. دزیره گفت الان همه در تخت خواب ها هستند. گفت روزهای جالیز پر از کار است، روزها زود شروع و زود تمام می شوند. مرا برد به اتاق مهمان، خودش رفت و اندکی بعد با یک حوله، یک دست لباس خواب و یک مسواک برگشت. گفت که در اتاق بغلی میخوابد و اگر من شب کاری داشتم و چیزی میخواستم کافی است در بزنم. خواب سبکی دارد.
من رفتم به دستشویی. وقتی برگشتم، دزیره در اتاقم ایستاده بود. لباس خواب به تن روتختی را برداشته و ملافه را کنار زده بود. لیوان آب به دست پرسید آیا کیسه آب جوشن لازم دارم، درجه شوفاژ را زیاد کند یا نه، پرده ها را بکشد یا نه؟ تشکر کردم و گفتم هرچه لازم است، دارم. لیوان آب را گذاشت روی میز پاتختی و ایستاد کنار تخت.
گفت: «می خوام روت رو بپوشونم.»
خندهام گرفت و او هم خندید. بعد رفتم به رختخواب و رویم را پوشاند.
گفت: «اگر برادرم بودی، میبوسیدمت.»
صبح زود بیدار شدم. در تمام خانه رفت و آمد بود. باز هم خوابم برد. وقتی رفتم به آشپزخانه، ساعت از ۹ گذشته بود، گون داشت ظرف می شست. میز را برای من چید و گفت بعد از صبحانه باغ را نشانم میدهد. گفت پدر با مادر رفتهاند به شهر و دزیره در دفتر است. صبحانه که میخوردم، باز صدای ویولن را شنیدم، آهنگی آرام و غم انگیز. گون گفت: فوق العاده نیست؟ این موسیقی، این خانه، همه اینها؟
وقتی داشت باغ را نشانم می داد گفت: باید بهار بیایی اینجا، بوته های یاس و لاله عباسی و تاج خروس را نشانم داد و چه افتخاری به اینها می کرد. از موفقیت هایش در پیوند گل و گیاه گفت و از جوایزی که گرفته بود. یک قیچی باغبانی دستش بود و هر از گاهی دولا می شد، حلزونی را زخمی می کرد و میایستاد و تماشا میکرد که چطور لاشه حلزون گرد جای زخم که کف میکرد، پیچ و تاب میخورد. گفت از بهشت همچه تجسمی دارد، باغ پروردگار و در آن باغ هم رحمت شدگانی که آن را میسازند و نگهداری میکنند.
گفت: «یک زندگی فقط کنار گلها، تمام مدت در آن باغ، تابستان و زمستان و کار در آن باغ.»
شب گذشته وقت ورودم باد میآمد، اما الان در باغ هوا ساکت بود و بی حرکت. آسمان خاکستری، نور گرفته که انگار از یک صافی رد میشد و روی ما میافتاد.
گون دست مرا گرفت، می خواست چیزی را نشانم بدهد. مرا برد به کنار درختستان کوچکی گوشه باغ. زیر درخت بلوطی با برگهایی عجیب و غریب و انگار مومی، لوحی سنگی و به دست باد و باران سابیده شده، در زمین فرورفته بود. گون گفت: «پدر و مادربزرگم. همین جا به دنیا اومدن و همین جا هم مردن. هر دو تاشون در یک روز.» زانو زد و دست کشید روی سنگ.
محبوبم، آنگاه که در گور، در گور تاریک خفتهای دوست دارم به زیر زمین بیایم و کنارت آرام بگیرم.
گون شعر را به زبان آلمانی خواند، اول اصلا متوجه نشدم. خواهش کردم تا تکرارش کند.
گفت: «مادرم به ما خیلی شعر یاد داده. این شعر خیلی قشنگه. این اندوه و این عشق.»
باز تکرار کرد که پدربزرگ و مادربزرگ آنقدر همدیگر را دوست داشتند که در یک روز مردند، مراسم کفن و دفنشان شده بود یک جشن شادی.
من زانو زدم تا نوشته روی سنگ را بخوانم. اسم ها را به زحمت می شد خواند. سال تولد پاک شده بود، اولین اعداد سال مرگ ۱۸۸ بود.
گفتم: «اگر اینها بیش از صد سال پیش مردن، چطور میتونن پدربزرگ و مادربزرگ تو باشن؟ چطور ممکنه تو مراسم تدفین اونا رو به خاطر داشته باشی؟
اما گون رفته بود. صدای خش خشی در برگ ها شنیدم و بلند شدم و رفتم بین درخت ها.
گون جلوتر از من میرفت، گاهی لابه لای درختها می دیدمش. وقتی به او رسیدم ایستاده بود و به دیوار بلند دور تا دور زمین تکیه داده بود. گفت:
«من زنبق درهام و تو درخت سیب.»
خندید و آنقدر به چشم های من نگاه کرد، تا اینکه من نگاهم را گرداندم بعد خودش را از دیوار کند و رفت به طرف ساختمان. دستها را پشتش قلاب کرده بود، من با فاصلهای پشت سرش میرفتم. کنار باغچه گل سرخ ها گفت که من بروم داخل ساختمان و او هنوز کار دارد.
خانه ساکت بود. فقط نوای آرام ویولن به گوش می رسید، مدام تکرار همان آهنگ.
رفتم به آشپزخانه و یک فنجان قهوه برای خودم ریختم. موسیقی قطع شده بود، اما دوباره شروع شد. آهنگی بود که میشناختم، نمیدانستم از کجا. دنبالش رفتم و رسیدم به دری. موسیقی حالا کاملا نزدیک بود. در که زدم موسیقی قطع شد، لحظهای طولانی سکوت و بعد در باز شد.
امیلی گفت: «منتظرتون بودم»
و رفت کنار تا من وارد شوم.
پرسیدم: «این چه آهنگی بود؟»
گفت: «همین جوری میزنم. خودم ساختم.»
با آرشه به مبل راحتی اشاره کرد. نشستم و امیلی دوباره شروع کرد به نواختن در صورتش تمرکز و نگرانی دیده می شد. آهنگ بسیار زیبایی بود. ملودیهای مختلف دنبال هم و به هم پیوسته، انگار بیشترشان را میشناختم، اما یادم نمیآمد از کجا. بعد امیلی وسط یک آهنگ قطع کرد. گفت نمیتواند پایانی برای آهنگ پیدا کند، هیچ وقت نمیتواند پایانی پیدا کند، باید مدام بنوازد گفت دیگر فقط برای این مینوازد که پایانی پیدا کند. خوابش را میبیند، خیلی وقتها.
«توی باغ راه میروم. آهنگ را میشنوم، تموم نمیشه. آهنگ را میشناسم ولی پایانش را نه. توی باغ دنبالش میگردم. بعد پدرم پیدام میکنه. لباسم رو ازم میگیره. وقتی هم بیدار میشم، پیداش نمیکنم.»
امیلی کنار من روی کاناپه نشست. روی ویولنش که مثل بچه ای بغل کرده بود، خم شده بود. سرش را داده بود عقب، انگار که می خواهد چیزی را بشنود پرسیدم تا حالا به این فکر نیفتاده که از اینجا برود. آهسته سرش را تکان داد و گفت: «من پیرهنم رو درآوردم، چطوری میتونم دوباره تنم کنم؟»
با حرکتی از سر بی صبری ویولن را گذاشت کناری و گفت: «اگر بریم کجا میریم؟»
پرسیدم آیا عکسهایش را به من نشان میدهد. سر تکان داد.
گفت: «اگر باز هم اومدی نشونت میدم.»
گفتم دیگر می روم.
گفت: «تا دم در بدرقهات نمیکنم.»
و با من بلند شد. زمزمه ای در گوشم کرد و به طرف در هلم داد. از راهروی خانه که رد میشدم، باز شنیدم که امیلی شروع به نواختن کرد، همان آهنگی را که دیشب نواخته بود و امروز صبح و من هنوز یادم نیامده بود که چه آهنگی است. از ساختمان بیرون آمدم و رفتم به باغ. گون هیچ جا نبود. در باغ قفل بود. از در بالا رفتم و وقتی قدم به خیابان گذاشتم، انگار سبک تر شده بودم. فکر کردم منتظر اتوبوس نشوم و راه افتادم از تپه رفتم پایین. صبح آسمان ابری بود و حالا باد تندی می وزید و ابرهای تیره بیشتری را در آسمان میپراکند. درختهای کنار خیابان به شدت تکان میخوردند، انگار که بخواهند از زمین کنده شوند. سمت شرق به نظر بارانی میآمد. دیگر تقریبا رسیده بودم به پای تپه، که یک مرسدس سفید قدیمی به طرفم آمد. کنارم ایستاد، دکتر کندی روی صندلی شاگرد خم شد و شیشه پنجره را داد پایین.
پرسید: «دارید می رید؟ کی در را براتون باز کرد؟»
گفت اگر دوست داشته باشم، می توانم پیش آنها بمانم. گفتم هیچی با خودم ندارم، تمام وسایلم در مهمانخانه است. گفت که مرا به آنجا می برد، می توانیم برویم و چمدانهایم را بیاوریم و برگردیم. در را باز کرد و من سوار شدم. در بین راه تا شهر باران گرفت. از دکتر کندی در مورد گورهای در باغ سوال کردم. گفت که نمی داند که چه کسی آنجا دفن است. سی سال پیش این زمین را خریده و حین کارهای ساختمان سازی متوجه سنگ قبرها شده. گفت علاقهای به مرده ها ندارد. بعد از من پرسید از کدام دخترش بیشتر خوشم می آید. گفتم هر سه تایشان زیبایند. گفت: «آره، خوشگل که هستن، اما شما باید انتخابتون رو بکنین. همه مون خیلی خوشبخت خواهیم شد.»
از میان منطقه مسکونی با ساختمان های زشتی میگذشتیم. کنار خیابان بچه ها بازی میکردند و کنار کیوسکی اغذیه فروشی چند مرد ایستاده بودند، قوطیهای نوشیدنی به دست، و رد شدن ما را نگاه می کردند. از دکتر پرسیدم این محله کاتولیکی است یا پروتستانی. گفت فرقی نمی کند، فقر همه جا یک شکل است. مثل خوشبختی. گفت از تمام اینها حالش به هم می خورد. پرسیدم، تا حالا فکرش را نکرده که از اینجا برود. گفت دور خانهاش دیواری کشیده. مواظب هم هست که چه کسی به باغش وارد میشود. باز پرسید که کی در را برایم باز کرده است. به من نگاهی انداخت.
گفتم: «از در رفتم بالا .»
احساس از چهرهاش رفت. به نظر خسته میآمد. سکوت کرد و باز نگاهش را انداخت به خیابان. مقابل مهمانخانه نگه داشت و گفت در اتومبیل منتظر میماند.
رفتم به اتاقم و وسایلم را جمع کردم. داشتم فکر میکردم، چه چیزهایی دیدهام و چه چیزهایی خواهم دید. از پنجره نگاه کردم. مرسدس سفید مقابل ساختمان مهمانخانه ایستاده بود. باران بند آمده بود، دکتر هم پیاده شده بود و در پیاده رو بالا و پایین می رفت. سیگار میکشید و به نظر عصبی میآمد.
وسایلم را جمع کرده بودم، اما نرفتم پایین. کنار پنجره ماندم و به بیرون نگاه کردم. دکتر بالا و پایین میرفت. ته سیگار را انداخت دور و سیگار دومی روشن کرد، یک بار به طرف من رو به بالا نگاه کرد، اما نمیتوانست مرا پشت پرده ها ببیند. حدود نیم ساعتی منتظر شد، بعد سوار مرسدس قدیمی شد و رفت.
یاد شبی افتادم که با دکتر کندی آشنا شده بودم. او رفته بود و من تنها سر میزم نشسته بودم. نوشیدنیام را نوشیده و منتظر بودم، نمیدانستم منتظر چین بعد در آن سروصدا آهنگی به گوش رسید. یکی از نوازنده ها شروع کرده بود به نواختن آهنگ، دیگران همراهی میکردند. مشتریها آهستهتر حرف زدند و بالاخره کاملا ساکت شدند.
آهنگی بود هم غم انگیز و هم شاد، پرحسرت و با این حال پرشور. فضا را پر کرده بود و تمامی نداشت. نوازنده های جوان تر، بیشترشان هنوز کودک، سازهایشان را جمع کردند و رفتند، اما دیگران همچنان می نواختند، چند نفری اضافه شدند و جاهای خالی دایره ای را که شکل گرفته بود، پر کردند. طبال که می خواست برود، طبلش را به تری داد و حالا او هم با بقیه همنوا شده بود، اول کمی خجول و به تدریج با اعتماد بیشتر. در بین نوازنده ها پیرمردی را که قبل از آن داشت با بچه ها آواز می خواند، شناختم. ویولن میزد. با چهره ای کاملا جدی کنار پنجره مهمان خانه ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم. ابرها در آسمان میرفتند تند و مدام شکل عوض میکردند. به سمت غرب میرفتند و از فراز جزیره بر فراز اقیانوس. مدتی طولانی همانجا ایستادم و به آن آهنگ فکر کردم و به پیر مرد و آنچه به بچه ها گفته بود. شماها باید سوال کنید و باید پاسخ بدهید. هر دوتاش یکی است.
هفته نامه شرق جمعه 10 شهریور 1385
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: