زندگي شبانه ي من 2
آنتونیوس:«وقتی که آفتاب تابان رو به مغرب می کند/هنگامی که ملخ های بیابانی از صدا می افتند/و امواج شبانه ی دریا/چون دختران ناز به خواب می روند/وقتی که انوار طلایی به روی زمین بوسه می زنند/از میان سایه های نیلگون و دشتهای ارغوانی/رو به سوی وطنم می کنم...»
اسپارتاکوس (مات و منقلب): «این شعرو از کجا یاد گرفتی؟»
آنتونیوس: «پدرم به م یاد داده بود»
اسپارتاکوس: «من درمورد تو اشتباه کرده بودم، به جای یاد گرفتن فنون جنگی به ما شعر یاد بده»
آنتونیوس: «اما من اومدم اینجا که بجنگم...»
اسپارتاکوس:«یه وقتایی آدم باید بجنگه، یه وقتایی هم باید شعر بخونه، الان وقت شعر خوندنه...»
بعد وقتی اسپارتاکوس و همسرش رفته بودند قدمی بزنند، به همسرش گفته بود:«اون چیزای خوبی می خوند، می تونه ما رو به اونها معتقد کنه.»
و بعد که همسر زیبایش از او پرسیده بود: «به چی داری فکر می کنی؟» گفته بود:«به آزادی، چه می دونم؟ من حتی خوندن و نوشتن نمی دونم...»
اینجا بود که زده بودم زیر گریه...
دانایی متعلق به دنیای پسا آزادی بود
شعبده ها، شعرها، وطن ها، جنگها و اعتقادها سر همین دو کلمه بود: دانایی و آزادی
قسمتی از رمان شاهراه نوشته ي سينا دادخواه
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: