با خوادن يكي از روزنوشته هاي آيدا گلنسايي در اينستاگرام كه از اين نوشته بود كه مقاله اش به دليل تحليل اشعار شاملو سياسي تلقي شده است و سه سال طول كشيده است تا بالاخره جايي مقاله را بپذيرد،

یاد این افتادم که وقتی اول دبیرستان بودم برای جشن بیست و دوم بهمن شعر پریای #شاملو را حاضر کردم، وقتی بالای سن بودم و اجرا می کردم یک آخوند که جزو مدعوین بود رفت و در گوش مدیر چیزی گفت و از چندی پس از آن، معلم پرورشی مثل مرغ سرکنده توی سالن بالا و پایین می پرید و هی اشاره می کرد که بروم پایین، من بی اهمیت به او، به نمایش ادامه می دادم:

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می یومد

از عقب از توی برج ناله شبگیر می یومد...

حتی توی ذهنم خودم را آماده کرده بودم که اگر آمدند و من را به زور بردند پایین آن را هم جزو نمایش کنم و تا لحظه ی آخر صحنه را با پای خودم خالی نکنم، از همان موقع کله ام بوی قورمه سبزی می داد 😁😁😁

اما نیامدند در عوض پدرم را خواستند مدرسه، بابا هم خیلی خونسرد در جواب این که گفته بودند شما باید به بچه تان بگویید این شعرها را حق ندارد جایی بخواند گفته بود، معلم پرورشیتون یک ماهه که داره این شعر رو تو تمرینا می شنوه و بهش نگفته نباید بخونه ش، چرا من باید چنین چیزی می گفتم؟

دم #آیدا_گلنسایی نویسنده متعهد کشورم گرم.

#احمد_شاملو