پیش درآمد: چند ماه قبل: رفته ام پاساژ علا الدین و دنبال بند گردنی موبایل می گردم، از هر مغازه داری که می پرسم مسخره ام می کند که این بندها دِمُده شده و من اصرار می کنم که می خواهم و مد برایم اهمیتی ندارد، دو سال پیش تو نمایشگاه بین المللی موبایلم را دزدیده اند و همین انگیزه ای شده بود که بخواهم موبایل را به خودم ببندم ‎خاطره پنج: صبح دیروز می رسیم جلوی پارکینگ ناشران و نگهبان می گوید پارکینگ با خودروهای ناجا که به خاطر بازدید رهبر جا ندارد، پر شده و ما باید برویم پارکینگ خبرنگاران!!! دروغ می گوید، پارکینگ خالی است و دارد فرت و فروت موتورسیکلت راه می دهد که آخر شب دو هزارتومن دو هزار تومن به جیب بزند، وقتی می بینم گفتگو فایده ندارد تصمیم می گیرم که یک لایو بگذارم و برویم پی کارمان که نگهبان ماسک به دهن به من حمله می کند و موبایلم را می گیرد و سعی می کند فرار کند، دنبالش می کنم و می گیرمش و یک نگهبان دیگر به کمکش می آید که جلوی من را برای به دست آوردن موبایل بگیرند، توی آن هاگیرواگیر فقط بند دِمُده ی موبایل را چنگ می زنم و می کشم و موبایل پرمی کشد تو دستهای خودم و پلان هاج و واج نگاه کردن دو متخاصم به کف دستهای خالی شان تا ابد توی ذهنم ثبت می شود، سوار می شوم و به پارکینگ خبرنگاران می روم، آنجا هم راهم نمی دهند و می گویند هیچ هماهنگی ای صورت نگرفته و کار نگهبانان پارکینگ پایین غیر قانونی بوده و برای مواقع اضطرار برای ناجا و غیره پارکینگهای دیگری وجود دارد، به نگهبان دستم را نشان می دهم و ماجرا را تعریف می کنم و می گم خداییش این زخم از برچسبهای خبرنگاری معتبرتر نیست؟ هاله ای از غم تو نگاهش می نشیند و یک جای پارک نشانم می دهد، از پارکینگ بسیار دور خبرنگاران با یک عالمه وسیله تنهایی راه می یفتم که بروم تو غرفه، بچه ها با آنکه نزدیک تر از من هستند دیرتر می رسند و می فهمم که نگهشان داشته اند و کلی سین جیمشان کرده اند که فیلم را برای کجا گرفته!!! نه این که تا به حال گندکاریهایشان افشا نشده، خوف و وحشت به جانشان افتاده که فیلم به دست بی بی سی برسد! بچه ها می گفتند حسابی به وزارت ارشاد هم فحش می دادند که برایشان دردسر درست کرده!!! قبل از این که کار را شروع کنم به حراست رفتم و شکایت نوشتم، مسئول مربوط کلی عذرخواهی کرد و گفتم ما کلی هم پول داده ایم به مصلی و اینطوری آبروی ما را می برند!!! ‎امسال با آنکه نزدیکتر بودن مصلی برایمان حسن بزرگی بود و فروش خوبی هم داشتیم، ولی واقعا به خاطر رفتارهای زننده و دور از فرهنگ و ادب مصلی چیان، از شرکت در نمایشگاه کتاب پشیمان شدم، آهای وزارت ارشاد، ما نه بن حمایتی می خواهیم، نه کاغذ دولتی، نه وام کم بهره، نه تخفیف توی هزینه های اجاره ی غرفه، نه خریدهای آنچنانی مشابهی که از کتاب ((دا)) می کنید، ما فقط یک جو ادب و احترام می خواهیم، اگر احترام به ناشران برایتان اهمیت ندارد لااقل از یک جایی غرفه اجاره کنید که نگهبانان دون پایه شان جرات نکنند وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی را به خاطر کار غیرقانونی خودشان فحش کش کنند، والسلام