خاطره سه و چهار از نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران ٩٧
خاطره سه: دخترک به پدرش اصرار می کرد که کتاب بابا لنگ دراز و شازده کوچولو رو براش بخره، با این که کلی تخفیف می دادیم بابای خسیسش راضی نمی شد و بهش می گفت نباید رمان بخری چون یک بار مصرفه و یک بار که خوندیش دوباره نمی تونی استفاده ش کنی
گفتم آقا غذا هم نده بخوره، چون یه بار که خورد نمی تونه بالا بیاره ش و دوباره بخورش!!!! بالاخره خسیس آقا راضی شد سر کیسه رو شل کنه ولی هزار تومن کم داد که گفتم فدای سر دخترش!!!
خاطره چهار: صبحا جلوی در که می خوایم بار ببریم، ازمون گواهینامه می گیرند که برگردیم، نگهبانه گواهینامه من رو گرفته می گه کارت ماشین بده، می گم همراهم نیست، می گه اینجا زن پشت فرمون نمی شینه گواهینامه ت رو اشتباهی می دیم به کس دیگه بعد می یای داد و هوار راه می ندازی، گواهینامه شوهرت رو بده
می گم باشه اما احتمال این که گواهینامه ی یک خانم رو اشتباهی بدی به یک آقا به نظرت کمتر نیست؟
واقعا با کیا شدیم هشتاد ملیون
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: