‎✒️✒️✒️✒️✒️

خانم جلالی معلم ادبیات اول راهنمایی من بود، آن سال اولین سالی بود که مدرسه ما کاشف به عمل آورده بود که پدر من نویسنده است و از او دعوت کرد که در روز سیزده آبان، به مناسبت روز دانش آموز سخنرانی ای ارائه دهد، این که سخنرانی بابا حول چه محوری بود بماند فقط همین را بگویم که لبهای معلم پرورشی و ناظم و مدیر از بس گزیده شدند تکه پاره شده بودند و معلم تاریخ و دینی مان از من بیچاره متنفر گردیدند و اولین سخنرانی بابا آخرین سخنرانی اش شد، اما خانم جلالی به طرز عجیب و غریبی شیفته ی منش و افکار بابا شده بود و مدام به من می گفت باید به پدرم افتخار کنم، اما یک مسیله ی دیگر هم به وجود آمد، خانم جلالی زیر تمام انشاهایم می نوشت آفرین آقای دکتر، یا می نوشت بیست تمام برای دکتر اشترانی گرانقدر، من ساده هم باد می کردم که خانم جلالی دارد به طور غیرمستقیم من را تشویق می کند، که مثلا دارد می گوید آفرین به آقای دکتر که دختر فهمیده ای چون مرا به اجتماع تحویل داده است، همیشه هم نگاه های از بالای عینکش قبل از امضای انشا برایم سوال برانگیز بود اما از همان موقع هم این که  از تیکه انداختنها منظور بد برداشت کنم و خودم را حرص بدهم توی کارم نبود، سال اول گذشت و من ادبیات و انشا را با نمره ی بیست گذراندم، سال سوم خانم جلالی باز معلممان بود، بعد از اولین انشا، جلوی تمام بچه ها شروع کرد به تعریف کردن از من که دختری که مقابل شما ایستاده پروین اعتصامی زمانه است و من یک عالمه عذرخواهی به او بدهکارم، وقتی با نگاه هاج و واج من مواجه شد خطاب به من این طور ادامه داد: من فکر می کردم انشا هایت را پدرت برایت می نویسد اما آخر سال بعد امتحان نهایی فهمیدم که اشتباه می کردم، من در حالیکه تازه فهمیده بودم که آن آفرین آقای دکترها و نگاه های از بالای عینک، چه معنایی می داد، در میان صدای دست زدن همکلاسی هایم سر جایم نشستم.

‎نمی دانم الان خانم جلالی دوست داشتنی قصه ی من کجاست و چه می کند ولی از ته قلبم دعا می کنم که اگر زنده است این متن یکجوری به دستش برسد و بفهمد آن روز چه بذر شیرینی در جان من کاشته است

‎#ارغوان_اشترانی