سال اول دبيرستان بودم. من و يكي از دوستانم با كاغذ كشي هاي رنگي قورباغه درست مي كرديم و ميان بچه هاي كلاس پخش مي كرديم. بعد مسابقه مي گذاشتيم كه ببينيم قورباغه كي بيشتر مي پرد.

يكبار سر صف من و دوستم مثل پيرزنها نشسته بوديم و اختلاط مي كرديم كه يكدفعه سر و كله ناظم پيدا شد. دست و پايمان را گم كرده بوديم. گفت: «كارتهاتون»! ما مشغول گشتن شديم كه ناظم با احترام گفت: «جون بكنيد ديگه» و دست كرد توي كيف من كه كارتم را بيرون بكشد.

به جاي كارت صدها قورباغه رنگي بيرون پريدند و شروع كردند به جست و خيز. رنگ از صورت ناظم  پريده بود و بچه ها قاه قاه مي خنديدند.

درست است كه قدرت در دست ناظم است و هر كاري دوست دارد مي كند اما بد نيست ياد بگيرد بي اجازه دست توي كيف مردم نكند...