قسمت اول: خودم شخصا با کاشیجی تماس گرفته بودم و گفته بودم چهارشنبه ساعت یازده صبح در مقر تحت امرم حاضر باشد، راس ساعت یازده آمد و سربازهای جلوی در خبرم کردند، با پدرش آمده بود، گفتم همانجا معطلشان کنند و با میکروفونها صدایشان را شنود کردم، پدرش هراسان بود و اصرار داشت که فرار کند، او می خندید و می گفت نگران نباش، هیچ اتفاقی نمی افتد، کاشیجی خیلی زود اوضاع را به دست گرفت و شروع کرد برای پدرش داستان گفتن، پدرش اول سر تکان می داد و نمی شنید اما مدتی که گذشت کرکر خنده هایشان بلند شد، من دخترک خیره سر را پشت در نگه داشته بودم که ترس تمام وجودش را تسخیر کند و او برای پدرش دلقک بازی در می آورد و جلوی خوفناکترین سازمان امنیتی جهان هره و کره راه انداخته بود!!! گفتم سریع بیاوریدش داخل و تو اتاق انتظار بنشانیدش و بگذارید یکی دو ساعت تنها بماند، مدتی نشست بعد بلند شد و دیوارها را برانداز کرد، دیوارهایی که کاملا سفید بودند را طوری نگاه می کرد که انگار دارد یک گالری نقاشی را بازدید می کند، در راه رفتنش رقص و سرزندگی کودکانه و نشاط موج می زد، به گماشته ام گفتم برود به او تذکر بدهد که باید روی صندلی بنشیند، روی صندلی نشست و بعد از مدتی سرش را روی میز گذاشت، به گماشته ام گفتم برو یک لیوان آب برایش ببر و ببین چه کار می کند، گریه می کند یا دعا می خواند، گماشته ام رفت و آب را روی میز گذاشت و برگشت و گفت دخترک خوابش برده، فکر کردم اشتباه می کند، خودم از اتاق بیرون آمدم و بالای سرش رفتم، واقعا خوابش برده بود، به اتاق بازجویی رفتم و به گماشته ام گفتم او را صدا کند، چنان خواب بود که مجبور شد تکانش دهد که بیدار شود.

 

وقتی وارد شد سلام و تعظیم کرد، یک تعظیم کوتاه انگار که شاهزاده باشد و من سری تکان دادم و به مبل اشاره کردم که بنشیند، گماشته ام لیوان آبش را از سرسرا آورد و مقابلش گذاشت و بیرون رفت و در را بست.

 

کاشیجی زیبا بود و انگار جرقه های آتش از چشمان سیاهش در جریان بود.

 

گفتم: «موجود جالبی هستی، چرا خوابیده بودی؟»

 

گفت: «دوست ندارم وقتم تلف شود، کتابی نداشتم که بخوانم، همیشه هم کسر خواب دارم، گفتم بخوابم که از وقتم استفاده کرده باشم.»

 

گفتم: «پس یا نمی دانی اینجا کجاست یا اصلا حسی به نام ترس در تو وجود ندارد.»

گفت: «چرا هم می دانم اینجا کجاست وهم حس ترس در من وجود دارد، اما ترس، یک ابزار است در دست من و من یک ابزاردر دست ترس نیستم، کار ترس این است که باعث ترشح آدرنالین بشود که ضربان قلب زیادتر شود و آدم مقابل شیری، پلنگی یا خطری که می شود از آن فرار کرد سریعتر بدود، من همان روز که شما به من زنگ زدید و گفتید باید بیایم اینجا ترسیدم، اما خوب که فکر کردم دیدم ترس به دردم نمی خورد، مثلا اگر من بترسم و شما قصد داشته باشید مرا شکنجه کنید ترس من شما را منصرف می کند؟ خیر، این اتفاق نمی‌افتد، بنابراین به احساس ترسم گفتم، فعلا به تو نیازی ندارم.

کاشیجی ساکت شد و من نیز ساکت شدم، شاید سه چهار دقیقه سکوت من به طول انجامید اما به نظرم می آمد که چندساعت است قدرت تکلم را از دست داده‌ام.

من آدمهای زیادی را دیده بودم که التماس می‌کردند، آدمهای زیادی که ناسزا می‌گفتند و به سمت ما هجوم می آوردند ونفرین می کردند، اما کاشیجی در من حسی احترام آمیز و رازآلود پدید آورده بود، حسابی خودم را مقابلش باختهم بودم و احساس می کردم آن شخصی که داردبازجویی می شود منم.

 

 

قسمت دوم: ‎حرفهای او را توی ذهنم مرور می کردم، بیشتر از آنکه به فکر این باشم که در حرفهایش چیزی پیدا کنم که ثابت کند گزارش او را درست داده اند و دارد علیه رهبر، کیم جونگ ایل اقدامات براندازانه انجام می دهد، به فکر فرو رفته بودم که کجاهای زندگی ام آلت دست ترس بوده ام. ترسی که همیشه از وجود من و سازمان امنیت ملی به جان بازجویی شونده ها می افتاد، این بار، با حرفهای دخترک، به جان خودم افتاده بود، خیلی ساده با چند کلمه، خودم را از تمام احساس تفاخر و قدرت پیش از دیدار کاشیجی تهی می دیدم، من تمام زندگی ام را در ترس گذرانده بودم، در ترس کشته شدن توسط مردم، در ترس مورد خشم و غضب رهبر قرار گرفتن. حتی با آنکه بودایی نبودم، گاهی در خواب، خودم را می دیدم که در کالبد سگی زاده می شوم و همان طور که زنده ام، آلتم را می برند و کباب می کنند و برای رهبر کیم جونگ ایل می برند و پیکر نیمه جان خون چکانم را زنده زنده در آتش می اندازند، من یک بزدل تمام عیار بودم که سالهای سال ترسم را پشت ترساندن آدمهای دیگر پنهان کرده بودم، هر جور که بود خودم را جمع و جور کردم و گفتم: فکر می کنی قهرمان ها هیچ وقت نمی ترسند؟ گفت: چرا قهرمانها هم گاهی می ترسند اما ترس باعث نمی شود کاری را که می دانند درست است انجام ندهند یا کاری را که می دانند غلط است انجام دهند.

 

گفتم: «خیلی آدمها آمدند اینجا و بالاخره کاری را که ما گفته ایم درست است انجام داده اند، تو دختر زیبایی هستی، حیفم می آید بدهمت دست آن وریها، بهتر است بپرسی از تو چه می خواهیم و آن کار را برایمان انجام دهی، وگرنه دیر یا زود به همان کار تن می دهی، با این تفاوت که تا آخر عمرت جرات نمی کنی در آینه خودت را نگاه کنی!»

 

گفت: «نپرسیده می دانم کاری که از من می خواهید غلط است، بهتر است وقت خودتان را تلف نکنید و من را بدهید دست اون وریها، من تمام تلاشم را به کار خواهم بست که چیزی را که می دانم غلط است، انجام ندهم، امیدوارم از پسش بربیایم و تا مردنم مقاومت کنم، اما اگر هم بر نیایم و خطا کنم، همان صورت له شده که از نظر شما نمی شود در آینه نگاهش کرد، کمکم می کند که تا پایان عمرم از خویش متنفر نباشم و خودم را که در آیینه ببینم، به خودم می گویم تو تمام تلاشت را کردی، اما نتوانستی، نشد.»

گفتم: «اصلا نمی خواهی بدانی چرا تو را اینجا خواسته ایم؟ شاید آنقدرها هم که فکر می کنی، همکاری با ما به نظرت غلط نیاید.»

گفت : «مطمینا می خواهید آمار کسی یا گروهی را توسط من به دست بیاورید که چنین کاری شرافت مرا لکه دار می کند ، گرچه به عقیده ی من هر نوع همکاری با شما به هر صورت غلط است حتی اگر از من بخواهید در سازمان شما آشپزی کنم.»

گفتم: «تو رسما داری به من و همکارانم توهین می کنی، پس ما که اینجا کار می کنیم از نظر شما یک مشت بی شرف هستیم!»

گفت: «بستگی دارد که دلیل کار کردنتان چه باشد، اگر اعتقاد دارید که فرمانهای رهبر کیم صحیح و انسانی است، بی شرف نیستید ولی اگر ته ذهنتان قبول ندارید و دارید از ترس یا به خاطر پول اطاعت می کنید، بله بی شرف هستید.»

بی آنکه لزومی داشته باشد که به او جواب پس دهم، گفتم: «بله بی شک قبول دارم که رهبر کیم از نسل خدایان است و هر فرمانی که بدهد به صلاح ماست فقط ممکن است ما دلیل آن را نفهمیم ، مگر وقتی زلزله می شود یا سیل می آید، ما متوجه می شویم که چرا این اتفاق افتاده و خیر و برکت پشت این رویداد چیست؟ آتش خشم و غضب رهبر کیم هم مثل زلزله و سیل است. اصلا اگر درایت رهبر کیم نبود هیچ چیزی از سنتها و ارزشهای ما باقی نمی ماند، زنها و دخترهای ما همه خیلی زود یاد می گرفتند بلند بخندند، حتی موقعی که جلوی سازمان امنیتند و باید از ترس جرات نفس کشیدن نداشته باشند!»

باز لبخند زد، انگار نه انگار که من بازجو بودم، دخترک جلسه ی بازجویی را با مباحثه ی دوستانه اشتباه گرفته بود.

 

 

قسمت سوم : دیگر به خشم آمده بودم. بلند شدم و از پشت میزم بیرون آمدم تا با ایستادن بالای سرش، بر او مسلط شوم. چیدمان اتاق ، بازجویی شونده های عادی را تحت تاثیر قرار می داد. صندلی میز من بلندتر بود و مبلی که بازجویی شونده ها روی آن می نشستند کوتاه تر. اما این چیدمان روی کاشیجی تاثیری نداشت و من ناخودآگاه احساس کرده بودم تنها راه مسلط شدن بر کاشیجی ایستادن است، گفتم: «واقعا داری با لبخندهایت مرا از کوره در می بری. امیدوارم یک توضیح قانع کننده داشته باشی!!!»

بلند شد و ایستاد و ادای احترام کرد. با دست اشاره کردم که بنشیند.

برای اولین بار تنش و عصبیت را در صورتش می دیدم. سکوت اختیار کرده بود و سرش را به زیر انداخته بود.

با دست چانه اش را بالا آوردم و با صدای بلند گفتم: «چرا ساکتی؟ چرا حرف نمی زنی؟»

گفت: «چون دیگر نمی خواهید بشنوید. شما از جایتان بلند شدید که آرامش من را به هم بریزید و اتفاقا چه خوب حدس زدید، از این که جایی نشسته باشم و کسی بالای سرم بایستد یا حتی راه برود، بیزارم.»

از او فاصله گرفتم و سیگاری روشن کردم، چند پک که به سیگار زدم، دنبال جایی برای خاکستر سیگار می کشتم که کاشیجی یک دستمال کاغذی از جیبش درآورد و آن را چند تا کرد و با آب نوشیدنی که گماشته‌ام، پیشتر، مقابلش روی میز قرار داده بود مرطوب کرد، بلند شد و گفت: «روی این بریزید.»

دستمال را از دستش گرفتم و بی آنکه چیزی بگویم رفت و سر جای خودش نشست. این اولین بار بود که در روال بازجویی از یک زن سیگار می کشیدم. در بازجویی ها وقتی در پیش گزارشها آمده بود که طرف مقابلم سیگاری است و هیچ راهی برای ورود دوستانه به ذهن او پیدا نمی کردم سیگار می کشیدم و به فرد بازجویی شونده تعا رف می کردم اما در بازجویی از زنها هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد چون هیچ زنی در کره سیگار نمی کشد یا اگر هم بکشد آن قدر این کار را پنهانی انجام می دهد که حتی سازمان امنیت ملی هم نمی تواند بویی از آن برده باشد. اصولا هم به خاطر نشان دادن وفاداری مقابل آرمانهای حزب حاکم، به ندرت به کشیدن سیگار در مکانهای عمومی مبادرت می ورزیدم، اما در مقابل کاشیجی، این خود من بودم که به سیگار نیاز داشتم و سیگار کشیدنم در راستای نزدیکی به کاشیجی نبود.

سیگار که تمام شد پشت میز نشستم. گفتم: «حالا پشت میز نشسته ام. دیگر موقعیتم خصمانه نیست. لطفا بگو چرا وقتی از رهبر کیم جونگ اون تعریف کردم خندیدی.»

گفت: «وقتی آدمها بحث می کنند ظاهر قضیه این طور است که حرف می زنند تا طرف مقابل را مجاب کنند اما حقیقت این است که آنها حرف می زنند تا بر شک درون خود غلبه کنند. اتفاقا شما در اعماق وجودتان به این اعتقاد ندارید که خندیدن بلند زن گناه دارد و شدیدا با قصاوتهای سیستم حاکم و کشت و کشتار آن مشکل دارید.ِ»

دوباره بلند شدم و تقریبا داد زدم: «کدام مشکل. آدمهایی که رهبر کیم را درک نمی کنند و می خواهند به نظام مقدس ما ضربه بزنند دشمنند و باید به بدترین وجه سلاخی شوند.»

گفت: «نیازی نیست به من توضیح بدهید. هر وقت نبودم به حرفهای من فکر کنید. خصوصا به ایام نوجوانی و کودکی تان رجوع کنید تا بفهمید این چیزهایی که می گویید درونمایه ی شما را تشکیل داده یا درون مایه ی شما چیز دیگری بوده که سرکوب شده.»

همان لحظه تصویر یونجی موهاکامو توی ذهنم نقش بست. او دختر همسایه بود که برادر بزرگم عاشقش شده بود و من ده سال بیشتر نداشتم. پدر و مادرم با ازدواج برادرم با یونجی مخالف بودند و می گفتند آن دختر فاحشه است، فقط به یک دلیل: چون یونجی بلند می خندید. برادرم بالاخره خودش را نابود کرد و برای من این سوال را تا ابد باقی گذاشت که چه شد آن صدای زیبای خنده های یونجی به چنین فاجعه ای ختم شد...

 

قسمت چهارم: کاشیجی راست می گفت، من از کشت و کشتار و شکنجه ی آدم ها بیزار بودم شاید به این دلیل بهترین بازجو بودم چون تمام توان و نیروی خود را برای این که فرد بازجویی شونده، دست شکنجه گرها نیفتد به کار می بستم.

گفتم: اسنادی به دست ما رسیده که شما بعد از رای گیری افراد زیادی را برای شرکت در تظاهرات «من رای نداده ام» با پیامهای اینترنتی تحریک کرده اید. گفت: «دروغ محض است. وقتی می دانم اینترنت ما تماما کنترل می شود اگر هم بخواهم چنین کاری بکنم چرا باید از اینترنت استفاده کنم؟»

پوزخند زدم و گفتم: «لابد می خواهید بگویید خودتان هم با شور و شوق به رهبر کیم رای می دادید اگر سرماخوردگی شدید نداشتید یا صندلی زیر پایتان سر نخورده بود و در انباری سقوط نکرده و بیهوش نشده بودید!!!»

گفت: «به هیچ وجه. رای دادن در انتخاباتی که یک نامزد بیشتر ندارد به نظرم احمقانه ترین کار است، حتی اگر آن نامزد را قبول داشته باشیم چه رسد به این که با بخش زیادی از سیاستهای آن نامزد هم مخالف باشیم!!!»

پیش از کاشیجی هر که را مورد بازجویی قرار داده بودم به هیچ وجه نگفته بود که با رای دادن مخالف بوده. آنها به دروغ می گفتند که اتفاقا خودشان هم می خواستند به رهبر کیم رای دهند ولی بهانه ای می آوردند که نتواستند و به دروغ از رهبر کیم تعریف و تمجید می کردند.

گفتم: «مخالفت؟؟؟ واقعا نمی فهمم آدمهایی مثل شما چه می خواهند؟ فقط در سایه ی رهبر کیم رسیدن کشور به تعالی ممکن می شود. دیکتاتوری تنها راه رستگاری بشر است. ما در تاریخ دیکتاتور بد و دیکتاتور خوب داریم. این دیکتاتورهای بد هستند که نظام دیکتاتوری را بدنام کرده اند که جالب است!!! اسامی لعنتی آنها در لیستهای بین المللی پایین تر از رهبر کیم است! آنهایی که در حکومتهایشان پول های فراوان دزدیده می شود و کشور به لحاظ اقتصادی و صنعتی به قحقرا می رود حکومتهای فاسد هستند نه حکومت رهبر کیم که دارد کشور را به اوج و شکوفایی می رساند.»

گفت: «به هر حال هیچ کس را نمی شود به اجبار به بهشت برد. بهشت اجباری به خودی خود به ضد خود تبدیل می شود. بهشت اجباری در نظر مردم به جهنم تبدیل می شود.»

گفتم: «یک دلیل برایم بیاور که باور کنم تو با این درجه از جسارت و مخالفت با رهبر کیم عامل تحریک مردم به شرکت در تظاهرات نبوده ای.»

گفت: «ماجرا به نظرم خیلی مشکوک می آمد. آمارهای رسمی حوزه های رای توسط رسانه ی همین دولت منتشر شده بود و تمام آمارها کمتر از نود و پنج درصد مشارکت را نشان می‌داد، اما صبح روز بعد در کمال ناباوری برآیند این آمارها را مشارکت صد درصدی مردمی اعلام کردند، حال انکه اصولا چنین چیزی لزومی نداشت...»

در کشور ما قانونی وجود ندارد که اگر مشارکت مردمی کمتر از یک میزان خاص باشد انتخابات را باطل کند، خب چیزی که به نظرم آمد این بود که حکومت قصد دارد با تحریک مردم مخالف و کشاندنشان به تظاهرات مخالفان خود را بدون صرف هزینه های گزاف دستگیر کند، به همین دلیل با شرکت در تظاهرات مخالف بودم. قطعا سکوت مردم از تظاهرات ضد حکومتی که توسط خود حکومت برنامه ریزی شده باشد بهتر است.

از میان پرونده اش یک کاغذ بیرون کشیدم و بلند خواندم:

مامورین حزب کارگر خطاب به معترضین: - شما برای چه می جنگید؟

- برای آزادی، شما برای چه می جنگید؟

- برای شرافت!!!

- طبیعی است هر کس برای آنچه ندارد می جنگد.

این پیام را شما در یکی از گروه های اجتماعی مخابره کرده اید! منکر آن که نیستید؟

خندید و گفت: «نه به هیچ وجه. به نظرم این گفتگوی ناپلئون بناپارت و لرد ولینگتون به اندازه ی موهای من و شما توسط انواع مبارزان مورد بهره برداری قرار گرفته، اگر واقعا ارسال این پیام جرم بوده، من آن را می پذیرم و از همین جا به اردوگاه های کار اجباری می روم.»

گفتم: «واقعا نمی دانی اردوگاه کار اجباری چجور جایی است!!!»

گفت: «به هر حال من یک نویسنده ام. بودن در چنین جایی تجربه ی جالبی می تواند باشد!!!»

گفتم: «اما شما با این پیام به تمام کسانی که برای حزب کارگر کار می کنند توهین کرده اید.» خندید و گفت: «خیر من به یک نفرشان توهین کرده ام. او جزو کسانی است که اتفاقا به خاطر پول برای حزب کارگر فعالیت می کند و هیچ اعتقادی به آرمانهای رهبر کیم ندارد!»

گفتم: «خب نام او را بگو تا به محاکمه بکشیمش.»

گفت: «شما که سازمانی مقتدر دارید، توی دوربینهای امنیتی پیدایش کنید.»

گفتم: «برای این که اثبات کنی قصد عدم همکاری با ما را نداری لااقل نام کسی که این پیام را برایت فرستاده افشا کن.»

گفت: «من که به شما گفتم هر گونه همکاری با سازمان شما شرافت مرا لکه دار می کند و اصولا قصد شما هم همین است. کم یا زیادش هم برایتان فرقی نمی کند. شما می توانید فرستنده‌ی اولیه این پیام را پیدا کنید ولی بیخود و بیجهت این همه ساعت وقت خودتان و من را گرفته اید.»

گفتم: «بابت توهین به سازمان امنیت به دادگاه می فرستمت. تو ما را بی شرف خطاب می کنی.»

گفت: «چرا سعی می کنید از زبان من به خودتان توهین کنید؟ من به شما گفتم من به درستی کار شما عقیده ندارم که کمکتان کنم و اگر به خاطر نجات خودم از دست شما نامی به زبان بیاورم به هر حال شرافتم لکه دار شده است ولی شما اگر واقعا دارید به عقیده تان عمل می کنید بی شرف نیستید.»

گفتم: «مگر می شود؟ یک کار برای یک آدم شرافتمندانه باشد و همان کار در سطح خیلی پایین تر برای کس دیگر شرافتمندانه نباشد؟»

گفت: «من یک گیاهخوارم و کشتن حیوانات را غلط می دانم و هیچ وقت چنین کاری نمی کنم، اما آیا حق دارم یک قصاب را به خاطر کشتار حیوانات بی شرف خطاب کنم؟ یا آیا یک قصاب حق دارد به من بگوید باید برای این که به اردوگاه کار اجباری نروی، این حیوان را سر ببری تا اثبات کنی من بیشرف نیستم؟ باید بگذارد من نویسنده بمانم و خودش هم قصاب بماند و اگر حقیقتا اعتقاد داشته باشد که کارش غلط نیست این همه جمله ی من که گفته ام اگر حیوانی را سر ببرم شرافتم لکه دار می شود برایش دغدغه ایجاد نمی کند!!»

گفتم: «اگر جایی بمانی که هیچ خوراکی جز یک بره نمانده باشد بالاخره او را سر می بری.»

گفت: «خیر این کار را نمی کنم.»

گفتم: «اگر کودکی داشته باشی که گرسنه باشد به خاطر زنده ماندن او این کار را انجام می دهی.»

گفت: «اگر قصدتان از این حرف تهدید من است که بدانید من تهدید پذیر نیستم. من در صورتی که بفهمم حضورم برای خانواده ام مضر است خودم را هلاک می کنم اما اگر دارید این حرف را می زنید که همکاری با سازمان امنیت ملی را علی رغم نداشتن عقیده به درستی افکار این سازمان برای خود توجیه کنید باید بگویم دارید مغلطه می کنید، شما هیچ اجباری برای برای شروع تامین معاش خانواده تان از این راه نداشته اید. اگر هم از ترس آسیب دیدن خانواده تان دارید ادامه می دهید به هر حال یک جایی باید با خودتان روراست باشید.»

چیز زیادی نمی توانستم بگویم، گفتم: «اگر دادگاهی علیه ما تشکیل شود آیا می گویید که با شما بد برخورد نکردیم و خبری از شکنجه نبود؟»

گفت: «عین حقیقت را خواهم گفت. از اول تا آخرش را.»

گفتم: «اگر کس دیگری تو را احضار کرد حتما خبرم کن. اگر در این سازمان باشم تمام توان خود را برای آزادیت به کار خواهم برد.»

خندید و گفت: «کدام آزادی؟ ما در هر جای این کشور که باشیم همه در زندان افکار خوب و بد رهبر کیم به سر می بریم!»

زنگ زدم که گماشته بیاید. به او گفتم کاشیجی را به بیرون راهنمایی کند. بعد از رفتنش نوار ضبط شده را پاک کردم و پرونده اش را نابود کردم و به رهبر کیم هیچ گزارشی در مورد کاشیجی ندادم.

بعد از رفتن کاشیجی من پنج ماه بیشتر دوام نیاوردم و تصمیم گرفتم جانم را کف دستم بگیرم و به هر جا که شد فرار کنم.

چند هفته پیش متاسفانه خبر شدم که کاشیجی اعدام شد و خانواده اش به کار در اردوگاه کار اجباری به کار گمارده شدند. این بود که دیگر بازگو کردن این حقایق در مورد او را تهدیدی برای او نمی دیدم. تصمیم گرفتم این خاطرات را منتشر کنم تا دینم به کاشیجی را ادا کرده باشم. او صیدی بود که صیادش را به بند کشید و نهایتا او را آزاد کرد.