بچه که بودم آرزو داشتم برق برود، چون برق که میرفت بابا همان طور که کنار پنجره ی قدی دراز کشیده بود و کتاب می خواند، کتاب را باز می گذاشت رو سینه اش، و عینکش را هم روش، من می رفتم و عینک و کتاب را برمی داشتم و با احتیاط روی میز ناهار خوری می گذاشتم که صفحه ای که می خواند گم نشود و پیشش دراز می کشیدم و سرم را روی شانه اش می گذاشتم و می گفتم برایم #خاطره تعریف کن، بابا #دامپزشک ارتش بود و از همه ی داستانهایی که می گفت #داستان #خورشید را بیشتر دوست داشتم، خورشید نامی بود که خودم برای #اسب_وحشی سفیدی گذاشته بودم که هر وقت بابا دو هزار تا اسب ارتش را می برد به دشت، سر و کله اش پیدا می شد، خورشید بی نظیر بود، زیباترین بود و انگار از یالها و پوست مخملی اش نور تراوش می کرد، او باهوش بود و هر چه سعی کرده بودند او را بگیرند موفق نشده بودند، بی نهایت سریع می دوید و نژاد منحصر بفردی داشت، بابا می گفت خورشید آزاد و آزاده بود و از همان اول که دیدمش می دانستم خورشید اسبی نیست که بشود به او دهنه زد، بابا می گفت یک مدتی خورشید ناپدید شد و نگرانش شدم که نکند کسی او را اسیر کرده باشد اما چند ماه بعد او را از دوردیدم و فهمیدم که حامله است و این جور استنباط کردم که چون سنگین و کند شده می ترسد به آدمها نزدیک شود و در دام کمند آنها بیفتد ، از طرف دیگر بابا خودش یک اسب سیاه به نام بابک داشته که سبب نجات جان خورشید و دوستی بابا و خورشید می شود، ماجرا از این قرار بوده که چند ماه بعد، حین سواری بابک یهو رم می کند و به سمت نامعلومی می دود، بابا می گفت از بس حرف گوش نداد دهنه اش را ول کردم که لبهایش زخمی نشود، بابک بابا را بالاسر خورشید می برد که روی زمین افتاده بوده، خورشید داشته زایمان می کرده اما بچه گیر کرده بوده، بابا مجبور می شود همانجا بدون ابزار و دستیار به خورشید کمک کند، خورشید کره اسب سیاهی با یک لکه ی سفید روی پیشانی اش به دنیا می آورد، اینجای داستان پرسیده بودم کره اسبه دختر بود یا پسر؟ و چون بابا گفت که دختر بوده و اسمی هم نداشته، من اسم او را بیتا گذاشتم.

به بابا گفتم حتما بابک پدر بیتا بوده که خواسته به خورشید کمک کند. بابا گفت آخر اسبها که مثل آدمها درکی از این که این کره، بچه ی خودشان هست یا نیست که ندارند، بابک فقط صدای ناله ی یک همنوعش را شنیده بوده و به کمکش رفته. گفتم پس چرا بین آن همه #اسب فقط بابک صدای خورشید را شنیده؟ بابا گفت: شاید اسبهای دیگر هم شنیده باشند ولی راهی بلد نبودند که بتوانند من را سراغ خورشید ببرند، من فکر نمی کنم بابک پدر بیتا بوده باشد. گفتم آخه بیتا مثل بابک سیاه بود. بابا گفت خب در این که پدر بیتا یک اسب سیاه بوده که شکی نیست ولی نمی توانسته بابک باشد. گفتم چرا نمی توانسته؟ بابا که نمی دانست باید چه جوابی به من بدهد به بهانه ی کشیدن سیگار بلند شد و رفت توی بالکن. دنبالش رفتم و کمی ایستادم و بعد گفتم بابا نگفتی چرا بابک نمی توانسته پدر بیتا باشد؟ بابا که انگار تمام این مدت با خودش شش و بش کرده بود که چطور باید ماجرا را برای یک کودک توضیح دهد گفت: ارغوان جان، آخه اسبها هم مثل آدمها مراسم خواستگاری دارند، تنها می دوند سمت آن اسب و شیهه می کشند، اگر اسب ماده جوابش مثبت باشد او هم شیهه می کشد و شروع می کند به دویدن. بابک اسب اختصاصی من بود و وقتی من اسبها را به دشت می بردم، همیشه سوارش بودم، هیچ وقت ندیدم برای مراسم خواستگاری به خورشید نزدیک شود. گفتم خب شاید شب که اسبها را می بردید به قرارگاه یواشکی فرار کرده باشد، گفت نه عزیزم، هیچ اسبی نمی توانست از قرارگاه فرار کند. اسبها یا وقتی آنها را دسته جمعی به دشت می بردیم فرار می کردند یا گاهی که چند تایی می بردیمشان برای سواری، پیش می آمد که سوارشان را بیندازند و فرار کنند ولی بابک هرگز من را نینداخته بود و همیشه حواسم به او بود که کجا می رود.

 

گفتم خب شاید یکی از وقتهایی که می آمدی تهران کسی اسبها را به دشت برده باشد. گفت نخیر بدون اجازه و حضور من این کار را نمی کردند. گفتم خب شاید یکی از زیردستهات وقتی نبودی برای سواری او را برده و بابک هم او را زمین انداخته و فرار کرده است و چون بی اجازه این کار را کرده چیزی به تو نگفته و بابک هم خودش قبل از این که تو برگردی آنجا برگشته قرارگاه. بابا گفت آخر بابک به گرد پای خورشید هم نمی رسید، چند بار شد که با چند تا از سپهبدها خورشید را تعقیب کردیم که بگیریمش ولی خیلی سریع از ما فاصله می گرفت و دور می شد. اسبهای ماده از اسبی که به آنها ببازد خوششان نمی آید. گفتم: گفتم خب لابد بابک اگر می خواسته به او می رسیده، چون می دانسته که خورشید دوست ندارد اسیر شود و  شما هم می خواسته اید که او را بگیرید، به اندازه ی تمام زوری که داشته تند ندویده. بابا دیگر چیزی نگفت، به نظرم خودش هم داشت کم کم قانع می شد که بیتا بچه ی خورشید و بابک بوده است، حتی چند سال پیش که داستان خورشید را به عنوان یک داستان نوجوان نوشت به همین ماجرایی که من ساخته بودم اشاره کرد و بیتا را فرزند بابک قلمداد کرد.

ماجرای کمک کردن بابا به خورشید باعث شد خورشید به او اعتماد کند، بابا می گفت یک روز با احتیاط به او نزدیک شدم تا نوازشش کنم، اوایلش روی دوپای عقبش بلند می شد و شیهه می کشید ولی بالاخره گذاشت به او نزدیک شوم. چیزی نمی گذرد که خورشید به بابا اجازه می دهد سوارش شود اما بدون زین و حتی بدون دهنه. بابا می گفت تنها کاری که می کردم این بود که یالش را محکم می چسبیدم و سعی می کردم سقوط نکنم. اوایل که بابا عادت نداشته از روی خورشید پایین می افتاده و بابک سراغش می آمده و برش می گردانده اما کم کم هر دو به هم عادت می کنند.

من روزها با سه اسب پلاستیکی سیاه و سفید و قهوه ای بازی می کردم و آنها خورشید و بابک و بیتا بودند. از اسب قهوه ای که رل بیتا را بازی می کرد بیزار بودم چون به خاطر رنگش و این که هم قد و قواره ی بابک و خورشید بود در رویاپردازی های من به عنوان عامل اخلال عمل می کرد ولی دو اسب دیگر را عاشقانه دوست داشتم و همه جا با خودم می بردم، سر میز صبحانه، استخر و حمام و حتی در رختخواب.

بابا می گفت عمر خوشی او و بابک و بیتا دیر زمانی نپایید چون چند تا از سپهبدهای ارتش از این که خورشید بچه دار شده بود آگاه شدند و به طمع افتادند کره اسب را اسیر کنند و حدس می زدند اگر این کار را کنند، خورشید هم دست از سرکشی برمی‌دارد و همراه بیتا روان می‌شود. همین اتفاق هم افتاده بود. بابا می‌گفت برای این که خورشید سواری بدهد جلوی چشمش بیتا را شلاق می زدند و غیر از این او هیچ جوری کوتاه نمی آمد، اما خورشید آزادتر و مغرورتر از این بود که بتوانند مدت زیادی او را حتی با آزار بچه اش تهدید کنند، خورشید اعتصاب غذا کرد و می دانست به زودی می میرد و با مردنش هم خودش و هم بچه اش از این درد و رنج رها خواهند شد. بابا می گفت یک بار که تهران آمدم تصمیم گرفتند خورشید را به تهران بیاورند تا بلکه یکی از رام کننده های مشهور اسب بتواند او را رام کند، اما خورشید در ماشین حمل اسبها چنان دچار ترس و وحشت شده بود و چنان پای کوبیده بود که کف فلزی ماشین سوراخ شده بود و پایش در سوراخ گیر افتاده بود. راننده که دیر متوجه ماجرا شده بود و با همان وضعیت حرکت کرده بود سبب شده بود پای خورشید در اثر برخورد با چرخ یا آسفالت خیابان حسابی داغان شود. وقتی خورشید را به تهران آوردند بابا را بالای سرش خواسته بودند. بابا که دیده بود کاری نمی توانند برای نجاتش انجام دهند گفته بود به سرم سازی رازی هدیه اش کنند و آنجا خلاصش کنند و برای داروسازی و غیره از او استفاده کنند.

یادم هست حسابی گریه کردم، روزها و هفته ها و ماه ها. حتی همین الان هم اشک در چشمم جمع شده و مطالب را تار می بینم. از بابا می پرسیدم چرا او را کشتند؟ بابا برایم توضیح داد که وقتی پای اسب آسیب ببیند نمی شود کاری برای نجاتش انجام داد چون سیستم تنفسی اسبها به گونه ای است که نمی توانند مدت طولانی روی زمین بیفتند و اسب که به زمین بیفتد بعد از چند ساعت خفه می شود. می گفتم باید یک چیزی اختراع می کردی که اسب را ایستاده به جایی نگه دارد. بابا گفت ایده ی خوبیست، وقتی بزرگ شدی دامپزشک بشو و سعی کن چنین چیزی را درست کنی اما گمان نمی کنم خورشید دوست داشت با آن وضعیت به زندگی ادامه دهد، زندگی او در آزادی و دویدن چون باد در دشتهای سرسبز خلاصه می‌شد.

ذهن من سالهای بسیاری است که درگیر خورشید است. این را وقتی فهمیدم که بی بی سی از این گفت که همان دستگاهی که من ایده اش را داده بودم اختراع شده،  از شدت خوشحالی اشک ریختم.

 من عاشق خورشید بودم، خورشید برای من کسی چون خودم بود، تندری سرکش و رام    نشدنی که فقط به واسطه ی محبت می‌شود بر او حکم رانی کرد، دست آخر هم اجتماع زورگو تاب نمی آورد و راهی برای کشیدن او به قربانگاه پیدا می کند.

شاید زمانی که در ماشین سرم سازی رازی گیر افتاده بودم، سرنوشت به پاس اشکهایی که در کودکی برای خورشید ریختم، کسی را را سر راهم قرار داد که مقابل تمام کسانی که به یکصدا فریاد می زدند: تنها راه نجات من تیر خلاص است، ایستاد، زخمهایم را درمان کرد و دوباره به من یاغی پای دویدن داد، بی شک آدمی برای عشق ورزیدن زاده شده است.