زنان با گرگها می دوند- قسمت پانزدهم
دختر بي دست
روزي روزگاري در پايين جاده اي مردي آسيابان به همراه همسر و دخترش زندگي مي كرد. آسيابان چيز زيادي نداشت جز همان سنگ آسياب واقع در انبار و يك درخت سيب پر شكوفه در پشت آن.
روزي وقتي مرد تبرش را برداشته بود و به جنگل مي رفت تا شاخه هاي خشك را قطع كند پيرمرد عجيبي را ديد. پيرمرد با چاپلوسي گفت: «اي مرد زحمتكش. احتياجي نيست براي امرار معاش خانواده ات اين قدر زحمت بكشي. كافي است هر چه را كه پشت انبارت داري به من بدهي تا من تو را غرق در ثروت كنم.»
مرد با خود فكر كرد من كه پشت انبارم هيچ چيزي جز يك درخت سيب ندارم. و به همين دليل با معامله ي پيشنهادي مرد موافقت كرد.
غریبه با رضایت خندید و گفت سه سال دیگر می آیم و چیزی که مال من است را می برم. و بعد لنگان لنگان دور شد و میان شاخه های درختان از نظر ناپدید شد.
آسیابان وسط جاده زنش را دید. او دوان دوان در حالی که پیشبندش تاب مب خورد جلو آمد و گفت: »شوهرم، شوهرم، درست وقتی ساعت زنگ زد ساعت کهنه و قدیمی روی دیوار با یک ساعت طلای گران قیمت جایگزین شد، بلهای کهنه و قدیمی مان با مبلهای مخملی جایگزین شدند و صندوق غذایمان پر از غذاشد. تو را به خدا بگو این اتفاقها چطور افتاده؟»
آسیابان با تعجب دید که لباسها و کفشهای خودش و زنش به لباسهای ساتن و زیبا و نویی بدل می شود. مرد آسیابان گفت: «اوه. اینها باید کار همان غریبه باشد. من در جنگل مردی را دیدم که گفت اگر چیزی که پشت آسیاب است را به او بدهم، ثروت عظیمی به ما می دهد. زن مسلما ما می توانیم درخت سیب دیگری بکاریم.»
زن فریادی کشید و گفت: «اوه نه! مرد شیطان بوده است. درست است که درخت سیب پشت آسیاب است ولی دخترمان هم دارد آنجا را با جاروی بید تمیز می کند.»
زن و مرد وحشتزده به سمت خانه دویدند در حالی که اشکهایشان روی لباسهای گرانقیمت و جواهراتشان می غلتید.
دختر آنها سه سال بدون شوهر ماند و اخلاقش مثل سیبهای ترش و کال بهار شده بود. بالاخره شیطان برای بردن او آمد. دختر حمام کرد و وسط دایره ی گچی سفیدی که در حیاط ترسیم کرده بود ایستاد. شیبطان دست دراز کرد تا او را بگیرد ولی نیروی عجیبی او را به عقب پرتاب کرد.
شیطان فریاد کشید: « نباید او را حمام کنید. من نمی توانم به او نزدیک شوم.»
چند هفته گذشت و دختر حمام نکرد. موهایش پولیده و ناخنها و بدن و لباسهایش کثیف و زشت شد.در حالی که دختر روز به روز بیشتر شبیه حیوان می شد شیطان دوباره ظاهر شد. دختر وسط دایره ی گچی گریه کرد و گریه کرد.
اشکهای او در میان انگشتانش جاری بود و آنچنان زیاد بود که دستانش را تمیز کرد. شیطان عصبانی شد و فریاد زد: «دستهای او ار قطع کنید. من نمی توانم به او نزدیک شوم.»
پدر دختر وحشتزده گفت: «تو از من می خواهی دستهای دختر خودم را قطع کنم؟»
شیطان نعره کشید: «هر چیزی که اینجاست از جمله زن و دختر و تمام مزارع اطراف تا جایی که چشم کار می کند نابود خواهد شد.»
مرد که ترسیده بود در حالی که از دخترش طبلب بخشش می کرد شروع به تیز کردن تبرش کرد. دختر برای آرام کردن پدرش گفت: «هر کاری که لازم است انجام دهید.»
وقتی پدر تبر را بر دستهای دختر فرود آورد هیچ کس نمی توانست بگوید که نعرهی پدر بلندتر بود یا دختر. وقتی شیطان دوباره آمد دختر به قدری گریه کرده بود که قسمت باقی مانده ی دستهایش هم تمیز شدده بود و شیطان وقتی سعی کرد او را بکیرد دوباره از حیاط به بیرون پرت شد. شیطان که تمام حقهای خود برای تملک دختر را از دست داده بود در حالی که لعن و نفرین می کرد راهی جنگل شد.
پدر و مادر دختر از او خواستند تا با قبول تمام ثروتی که شیطان به آنها بخشیده بود و زندگی با آن تا پایان عمر به آنها اجازه دهد که اشتباه خویش را جبران کنند اما دختر قبول نکرد و گفت ترجیح می دهد فقیر باشد و از راه احسان دیگران زندگی کند. بازوهایش را با تنزیبی سفید پوشاند و با طلوع آفتاب خانه ی پدری را برای همیشه ترک کرد.
او تمام روز را در میان جنگل رفت و رفت و در حالی که حسابی تشنه و گرسنه بود نیمه شب به باغی رسید که میوه هایش زیر نور ماه می درخشیدند.
دختر نمی توانست وارد باغ شود زیرا دور تا درو باغ با خندقی محصور شده بود. دختر از شدت گرسنگی روی زمین نشست. ناگهان شبه سفیدی ظاهر شد و یکی از درهای مخزن آب را بست و خندق خالی از آب شد.
دختر به باغ گلابی قدم گذاشت. دید که روی هر گلابی عددی نوشته شده است و آنها شماره گذاری شده بودند و نگهبانی هم آنجا نشسته بود. در این هنگام شاخه ها یکی پس از دیگری در مقابل او سر خم کردند و جلو آمدند و او آنقد کلابی از شاخه ها خورد تا سیر شد.
نگهبان تمام اینها را دید و فهمید جادویی در کار است و مداخله نکرد. دختر پس از آنکه سیر شد از خندق بیرون رفت و در جنگل خوابید.
صبح روز بعد که شاه به باغ خود آمد متوجه شد که تعدادی گلابی از درختها کم شده است. به سراغ نگهبان رفت و او ماجرا را برای شاه تعریف کرد. شاه تصمیسم گرفت تا شب خودش نگهبانی دهد تا دو شبهی که دخرتها شاخه هایشان را جلویشان پایین می آورند و میوه هایشان را به ایشان تقدیم می کنند ببیند.
شاه که به همراه باغبان و ساخر در باغ کشکی می کشیدند با دیدن دختر و شبه سفید پوش جلو رفتند و ساحر از دختر پرسید: «آیا تو از این جهانی؟»
دختر پاسخ داد: «زمانی من جزو جهان بودم و با این حال دیگر جزو این جهان نیستم.»
ساحر به شاه گفت که او هم روح است و هم انسان.
قلب شاه با دیدن صورت دختر لرزید و به سمت او رفت و گفت: « من تور ا رها نمی کنم. من از تو مراقبت می کنم.»
او دختر را به قصر خود برد و دستور داد برای او دستهایی از نقره درست کنند. وقتی دختر را حمام کردند و دستهای نقره ای را به دستهای او وصل کردند و لباسهای شاهانه به او پوشاندند دختر چون یک پری افسانه ای زیبا می نمود. شاه با یددن او یک دل که نه صد دل عاشقش شد و دختر بی دست و شاه ازدواج کردند.
چیزی نگذشت که شاه برای جنگ عازم سفری دور شد و از مادرش خواست تا از عروس جوانش مراقبت کند. او به مادرش گفت: «اگر ملکه صاحب فرزندی شد فورا به من خبر بده.»
ملکه ی جوان پس از مدتی کودک زیبایی به دنیا آورد و مادر شاه فرستاده ای اعزام کرد تا این خبر خوب را به شاه برساند. اما فرستاده کنار اولین رودخانه خوابش برد و شیطان پیغام را این گونه تغییر داد: «ملکه بچه ای دنیا آورده که نیمی از بدنش بدن سگ است.»
شاه پس از خواندن پیغام وحشت کرد ولی پیغام نوشت: «همه باید به ملکه احترام بگذرند و از او مراقبت کنند تا شاه به قصر رجعت کند.»
فرستاده بار دیگر به طرف قصر به راه افتاد و کنار رود به خواب رفت. شیطان پیغام او را به این صورت تغییر داد: «او را بکشید.»
مادر شاه از فرمان پسرش متعجب شد و فرستاده ای اعزام کرد تا هم از صحت فرمان مطمئن شود و هم بفهمد منظور شاه از او کیست. به این ترتیب فرستاده ها مرتب بین شاه و قصر در حرکت بودند و هر یک کنار رود به خواب مب رفتند و شیطان پیغامها را هر دم به پیغام وحشتناکتری تبدیل می کرد.
آخرین پیغام این بود: «کودک را نابود کنید. زبان و چشمان ملکه را در آورید و سپس او را بکشید. زبان و چشمها را نگاه دارید تا مطمئن باشم او را کشته اید.»
مادر پیر که نمی توانست کشته شدن ملکه ی جوان را ببیند دستور داد آهویی شکار کنند و چشم و زبان او را نگه داشت و به ملکه ی جوان کمک کرد تا بچه ی خود را به سینه اش ببندد و به او گفت که روبندی به صورتش ببندد و برای حفظ جانش فرار کند. هر دو زن مدتی گریستند و یکدیگر را بوسیدند و از هم خداحافظی کردند.
دختر جوان رفت و رفت تا به جنگل انبوهی رسید. او نمی توانست راه درست در جنگل را تشخیص دهد و تا شب در جنگل سرگردان بود تا این که همان روح سپید پیدایش شد و او را به سمت مهمانخانه ی محقری رهنمون شد. زن مهربانی در مهمانخانه بود که بی درنگ ملکه را شناخت و به این ترتیب ملکه در مهمانخانه ساکن شد.
چند سال گذشت و فرزند ملکه بزرگ شد و ملکه با او شاد بود تا این که روزی پسر بازیگوش درون چاهی افتاد. او همان طور که از یک میله در نیم متری لب چاه آویزان بود مادرش را صدا زد و کمک خواست. ملکه خود را سراسیمه به لب چاه رساند و بنای گریه کردن گذاشت. روح سفید که مدتی بود ناپدید شده بود پیدایش شد و از او پرسید که چرا به جای گریه کردن فرزندش را نجات نمی دهد. ملکه با اندوه گفت: «آخر من دست ندارم.»
- امتحان کن ملکه. امتحان کن.
ملکه ی بی دست دو دست نقره ای را کند و زایده ی دستهایش را به سمت پسرش گرفت. دستها شروع به رشد کردند. اول دستهای شبیه دست نوزاد که به سرعت بزرگ و قدرتمند می شدند تا این که ملکه توانست با دستهای سالمش کودکش را نجات دهد.
هفت سال گذشت و شاه از جنگ برگشت. مادر پیر گریه کنان زبان و چشمهای آهو را به پسرش نشان داد و فریاد زد: «چرا دستور دادی آن دو موجود زیبا و مهربان را بکشیم؟»
شاه با شنیدن آن خبر هولناک به سختی گریست و مادر برای تسلی خاطر پسرش به او گفت که ملکه را فراری داده و اینها زبان و چشم یک آهو هستند.
شاه قسم خورد که ملکه و فرزندش را پیدا کند و راهی جنگل شد. او هفت سال در جنگل آواره و سرگردان شد. ریشش بلند شده بود و بدن و دستهایش سیاه و کثیف شده بودند تا این که به مهمانخانه رسید و به خواب عمیقی فرو رفت. وقتی بیدار شد زنی زیبا و کودکی دوست داشتنی را دید که به او خیره شده بودند.
زن گفت من همسر تو هستم و این هم بچه ی توست. شاه دوست داشت که این حرف را باور کند اما دید که دختر دست دارد. زن گفت با رنجهایی که کشیدم و مراقبت خوبی که کردم دستهایم دوباره رشد کرد و دستهای نقره ای را که در تنه ی درختی پنهان کرده بود به شاه نشان داد. شاه بلند شد و ملکه و فرزندش را در آغوش گرفت و جنگل در سرور و جشن فرو رفت.
در روانشناسی تمثیلی ما تمام عناصر قصه را به مثابه وجوه مختلف روح زنی واحد در نظر می گیریم. مرحله ی اول قصه معامله ی کورکورانه تعویض زندگی آگاه عمیق با زندگی بی جان .و بی رمق به امید کسب چیزی گه بعدا معلوم می شود پوچ و توخالی است.
این معامله ی بد تقریبا در زندگی تمام دخترها اتفاق می افتد و دست به عمل خودویرامگری می زنند اما این معامله آغاز خودآگاهی است که پرورش قدرت طبیعت غریزی را به دنبال دارد. اگر سیر جدایی ما از زندگی خلاق وبه تکاپو .
__________________________________________________
چند جمله ي بي ربط از كتاب كه خوشم آمده:
*فاش مي گويم که من از عالمان رباني نيستم که سر به بيابان مي گذارند و فرزانه باز مي گردند. من معجونهاي زيادي را امتحان کرده ام و در هر محل خوابي براي فرشته ها طعمه گذاشته ام اما اغلب به جاي کسب خرد بيماريهاي انگلي اي کولاي و اسهال گرفته ام. واي ي ي! اين است سرنوشت ساحره اي با روده هاي حساس!
*خرس به طور عام نماد رستاخیز است چون به خواب زمستانی، چیزی مشابه مرگ می رود و بیدار یعنی زنده می شود.
* الهه های شکار عبارتند از: آرتمیس، دیانا در یونان و روم و موئرته و هکویتال در لاتین
*در ژاپن خرس نماد وفاداری، خرد یا قدرت است. در شمال ژاپن خرس موجودی است که می تواند با خدا صحبت کند و پیامهای او را بیاورد.
پایان
ارغوان اشترانی
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: