زنی با سه تار موی طلایی

روزي روزگاري در شبي تيره و سياه پيرمردي تلو تلو خوران در جنگل به پيش ميرفت. با وجود اينكه شاخه ها صورت او را مي خراشيد و چشمانش را كور مي كرد ند او فانوس كوچكي را جلوي خود نگه داشته بود. در فانوس شمعي مي خواست و آب مي شد.

 

پيرمرد با آن موي زرد بلندش و دندانهاي شكسته اش موجود مسخره اي به نظر مي آمد. پشت او مثل كيسه ي آرد خميده بود و پوستش از چانه و بازوهايش آويزان بود.

 

پيرمرد تركه اي را در دست مي گرفت و به كمك آن خودش را در جنگل جلو مي كشيد و استخوانهايش صدا مي دادند. در آن دورها نور ضعيفي سوسو مي زد وقتي پيرمرد به كلبه رسيد چنان خسته بود كه روي زمين افتاد و از هوش رفت.

 

در كلبه پيرزني نشسته بود كه با شنيدن صدا بيرون آمده بود. او پيرمرد را در ميان بازوان خود گرفت و كنار آتش نشست و پيرمرد را در صندلي راحتي تاب داد.  زن همچنان كه او را به جلو و عقب مي داد مي گفت: «بخواب، بخواب، بخواب.»

 

پيرزن تمام شب او را تكان داد و وقتي صبح شد پيرمرد به مردي جوان بدل شده بود. پيرزن همچنان او را تكان مي داد و مي گفت: «بخواب، بخواب، بخواب.» وقتي صبح شد مرد جوان به پسربچه ي كوچك بسيار زيبايي با موهاي طلايي تبديل شده بود.

درست وقت سحر پيرزن سه تار موي طلايي از سر بچه كند و به روي زمين انداخت. بچه از ميان بازوان پيرزن بيرون آمد و به طرف در رفت. دوباره برگشت و به پيرزن لبخند افسون كننده اي زد و بعد برگشت و به آسمان پرواز كرد تا خورشيد درخشان را نگاه كند.

--------------------------------------------------------------------------

وقتي در قصه هاي كودكان شب است ما مي فهميم در ناخودآگاه هستيم. در اینجا شب زمانی است که ما به آخر خط رسیده ایم. از دست دادن تمرکز یعنی از دست انرژی و ضعیف شدن. زن باید گاهی در آغوش زن وحشی پیر استراحت کند و قوای از دست رفته ی خویش را بازیابد و نیروی مذکر خسته را التیام بخشد.

 
 
 
 

اشکها رودخانه ای اند که شما را به جایی می برند. گریه کردن دور قایقی که حامل زندگی روحی شماست رودخانه ای خلق می کند.. اشکها قایق شما را از روی زمین خشک بلند می کنند تا به جایی بهتر ببرند. داستانهای سری محصور شده در شرم زنان را از طبیعت غریزی خود که شاد و آزاد است دور می کند. اغلب این اسرار مربوط است به نقض قانونی که به واسطه ی فرهنگ برای زنان شرم آور تلقی می شود ولی برای مردان نه. خیانت، عشق ممنوع، کنجکاوی غیر مجاز، علایق جنسی، حاملگی های ناخواسته، دسیسه چینی پشت پرده و بسیاری دیگر از چیزها از این دسته اند.

 

این اسرار همگی نوعی فاجعه هستند. از روی شرم به مخفی کاری کشانده شده، برای از دست ندادن عشق یا احترام زن را در وضعیتی گرفتار می کند که خود را همواره در خطر فاش شدن راز ببیند. زن باید بیاموزد که هیچ چیزی در این کره ی خاکی وجود ندارد که در محدوده ی بخشش نگنجد. برای تمام انسانها پیش می آید که نتوانند درست عمل کنند و پنهان کردن عمل انجام شده ی خلاف زن را از بخشی از روح وحشی که توانایی عظیمی برای بخشش و شفقت دارد محروم می کند. این پنهان کردن گناه سبب می شود زن به جای بار یک گناه، دو سنگینی را به دوش بکشد.کسانی که نسبت به وضعیت انسانها احساس گرما و عشق می کنند به بیرون کشیدن راز کمک می کنند زیرا می دانند راز زخمی را به وجود می آورد که تا زمانی که موضوع به کلا در نیامده باشد التیام نخواهد یافت.

 

بدترين كاري كه موقع از دست رفتن تمركزمان مي توانيم بكنيم اين است كه سعي كنيم با فشار و تقلا آن را برگردانيم. عجله كردن درست نيست. همانطور كه در قصه مي بينيم نشستن و تكان خوردن كاري است كه بايد انجام داد. حيلي از اوقات وقتي عقيده‌اي جريان ندارد چرخه اي طبيعي در شرف وقوع است، عقيده‌ي قبلي كهنه شده و ما مثل پيرمرد قصه ضعيف شده ايم. اگر چه موانع خلاقيت بسيارند ولي هيچ كدام به اندازه ي موانعي كه گفته شد يعني در نيافتن حقيقت خود، ترس از طرد شدن، ترس از گفتن اين كه انسان چه چيزي را مي داند، نگراني نسبت به كفايت و لياقت خود، تن دادن به حد توسط يا تقليدهاي كمرنگ و نظاير آن اصلي و بازدارنده نيستند.

______________________________________________________________________________

قصه‌ي بابو از يونان باستان:

 
 

ديميتر مادر زمين دختر زيبايي به نام پرسيفون داشت. روزي پرسيفون در چمنزار بازي مي كرد كه گل بسيار زيبايي ديد. او دست خود را دراز كرد تا گل را در ميان دست خود بگيرد كه ناگهان در زمين شكافي ايجاد شد و هادس خداي جهان از زير زمين بيرون آمد و او را در ارابه ي خود انداخت و به اعماق زمين برد.  شكاف زمين به تدريج به هم آمد گويي كه هيچ اتفاقي نيفتاده است. ديري نگذشت كه ديميتر به جستجوي دختر خود برآمد اما پرسيفون هيچ كجا يافت نشد و جستجوي طولاني دميتر براي يافتن دخترش آغاز گشت.

 

او تمام سرزمينها را جستجو كرد اما نتوانست دخترش را پيدا كند. او كه مسبب رشد و نمو تمام چيزها بود، سرزمينهاي حاصلخيز جهان را نفرين كرد، زمين چنان مرده شد كه ديگر هيچ فرزندي نمي توانست به دنيا بيايد يا هيچ گندمي نمي توانست برويد. چشمه ها چنان خشكيد كه خود ديميتر هم حمام نكرد. لباسهاي او كثيف و آلوده شد و موهايش ژوليده و زشت، جوري كه ديگر مردم هم او را نمي شناختند.

 
 

وقتي بي حال و عصباني كنار چشمه اي خشكيده نشسته بود زني چاق در حالي كه لنبرها و سينه هايش را مي لرزاند به سمت او آمد. ديميتر با ديدن او نتوانست لبخند نزند.زن رقاص كه موجودي جادويي بود و دهانش نوك پستانهايش بود براي او شروع كرد به لطيفه تعريف كردن، لطيفه هايي كه حسابي خنده دار بودند. او"بابو، الهه‌ي كوچك شكم" و ديميتر به قدري خنديدند كه از شدت خنده ريسه رفتند.

 

اين خنده ها كه ديميتر را از اندوه بيرون آورد به او انرژي داد تا با كمك بابو به جستجوي دخترش ادامه دهد و او بالاخره پرسيفون زيبا را يافت و جهان، زمين و شكمهاي زنان از نو بارور شد.

--------------------------------------------

این قصه معرف وجهی از زن است که هم وحشی است و هم هوس آلود است و هم والا.

زنان باید گاهی با هم تنها باشند و از ته دل حرف بزنند و سبکسرانه بخندند. انرژی مردانه خوب است اما زیاد از حد آن شبیه زیاد خوردن شکلات است. اگر مدت زیادی شکلات بخوری آن وقت دلت می خواهد مدت زیادی فقط سوپ ساده یا برنج کته بخوری. الهه ی شکم به ما این نکته را یاد آوری می کند که گاهی چیزی کمی کثیف می تواند به از بین بردن افسردگی کمک کند. الهه ی شکم و ما هر دو به دنبال یک چیز هستیم: خنده ای از ته دل و لجام گسیخته، بی آنکه اهمیت بدهیم لرزش سینه و شکم و اندامهایمان دیده شود. خنده ی بلند، وحشی ترین بعد زنان است که در اغلب فرهنگهای زن ستیز از زن دریغ شده است.

 

حفظ اسرار زنان را از کسانی که به آنها عشق، کمک و حمایت می دهند جدا می کند. این کار باعث می شود به تنهایی بار اندوه و ترس را به دوش بکشند. هر جا که راز شرمباری هست منطقه ای مرده در وح زن هست و موجودات رویهای زن همیشه مشغول ساختن درهای بیشتر و قفلهای بیشتر برای حفظ رازها هستند اما رازها همواره راه خود به بیرون را باز می کنند نه با واژه های واقعی، دست کم به شکل افسردیگیها، خشمهای ادواری، انواع تیکهای عصبی، دلپیچه ها و دردهای جسمانی، گفتگوهایی که ناگهان بی هیچ توضیحی پایان می پذیرند، واکنش های عجیب و غریب نشان دادن نسبت به فیلمها،نمایشها یا حتی آگاهی های تلویزیونی.