زنان با گرگها می دوند- قسمت هشتم
مردي وارد مغازه ي خياطي شد و كتي را امتحان كرد وقتي جلوي آينه ايستاد متوجه شد كه پايين كت كمي كوتاه است. خياط گفت: «نگران نباشيد. فقط با دست چپتان قسمت كوتاه را نگه داريد. هيچ كس متوجه نمي شود.»
مشتري وقتي داشت اين كار را مي كرد متوجه شد يقه كت هم بالا ايستاده.
خياط گفت: «چيزي نيست، فقط سرتان را كمي بچرخانيد و يا چانه تان آن را به سمت پايين نگه داريد.»
مشتري همين كار را كرد و بعد متوجه شد كه پاچه ي شلوار كمي كوتاه است و خشتكش هم بيش از حد تنگ است.
خياط گفت: «نگران نباشيد. فقط با دست راست پاچه ي شلوارتان را پايين بكشيد تا همه چيز علي شود.»
مشتري قبول كرد و كت را خريد.
روز بعد او كت نوي خود را پوشيد. با همه ي «تغييرات» لازم دست و چانه! او در حالي كه با چانه اش يقه ي كت را به سمت پايين نگه داشته بود با يك دست پايين كت را گرفته بود و با دست ديگرش پاچه ي شلوار را از كنار خشتكش به پايين مي كشيد و به سختي از پارك عبور مي كرد. دو پيرمرد كه شطرنج بازي مي كردند او را ديدند.
اولي گفت: «واي خداي من! آن مرد فلج را نگاه كن.»
دومي كمي فكر كرد و بعد نجوا كنان گفت: «بله، فلج بودن خيلي بد است فقط من در تعجبم كه آن كت قشنگ را از كجا آورده است!»
***
واكنش پيرمرد دومي پاسخ عمومي فرهنگ جامعه به زني است كه شخصيت ظاهري بي نقصي براي خود درست كرده اما در تلاش براي حفظ آن به كلي فلج شده است. وقتي پيوند زن با روحش قطع شده و به افسردگي و رخوت دچار است سعي مي كند درست راه برود ت به نظر برسد همه چيز بر وفق مراد است. پوسته اي كه فرهنگ براي زن ساخته اندازه اش نيست و براي پوشيدن آن بايد بهاي سنگيني را پرداخت كند.
زن در پي اين تلاش روزانه شبها كابوس روياي تبهكار را مي بيند. سگها، شكارچيان يا متجاوزان او را تهديد مي كنند و به گروگان مي گيرند. اين روياي زناني است كه به وجه غريزي خود بها نمي دهند و به سمت روح بر نمي گردند. گاهي اين رويا در قالب ديدن حيوان يا انساني صدمه ديده و زخمي تجلي پيدا مي كند.
اين اتفاق البته در مورد مردان هم مي افتد ولي براي مردها دامهايي كه او را به جدا ماندن از روح مي كشاند كمتر و رهايي از آنها ساده تر است. زن براي رهايي از اين وضعيت بايد به پوست حقيقي خودش فرو برود و نه پوستي كه خياط اصرار دارد به او بقبولاند برايش مناسب است.
_____________________________________
خلاقيت تغيير شكل دهنده است، بسياري از چيزها مي توانند گواه وجود خلاقيت باشند، مثل خطوط رنگ بر روي بوم، مرزهاي گل در مسير باغچه، بغل كردن بدن داغ نوزاد، كمك به برخاستن يك ملت، دوختن پرده اي آبي، برنامه ريزي يك انقلاب، همهي اينها مي تواند زندگي خلاق باشد. بعضي مي گويند زندگي خلاق در عقايد است، برخي ميگويند در عمل و در بسياري از موارد بودن صرف است. زندگي خلاق عشق شديد به فرد يا كاري، يا عقيدهاي، يا سرزميني و يا حتي بشريت است، و تمام آنچه با اين فوران شور عشق مي توان انجام داد همانا خلق كردن است.
از طرف ديگر خلاقيت جرياني منزوي نيست. نگريستن به كلام، تصوير يا عقيدهي خلاق يك نفر ما را سرشار ميكند، به ما الهام ميبخشد، يك عمل خلاق ميتواند طغياني به راه بيندازد كه سنگها را در هم بشكند. به همين دليل قابليت خلاق زن گرانبهاترين دارايي اوست زيرا درون او را در همهي سطوح سيراب مي كند. به طور آرماني خلاقيت نبايد با سدي يا انحرافي مواجه شود ولي اگر مانعي سر راهش قرار بگيرد، پشت آن قرار ميگيرد و انرژي جمع مي كند تا مانع را بشكند و جاري شود، تنها راه ممانعت از بروز خلاقيت يك انسان اين است كه به طور پيگير و مداوم سر راه او مانع ايجاد كنيم يا با منفي گرايي مخرب و ناديده انگاشتن آن مسموش كنيم.
براي از بين رفتن انرژي خلاق راههاي موذيانهتري هم وجود دارد، امكان دارد فرد چنان استعدادهاي فردي ديگر را ستايش كند يا چنان مزيتهاي ظاهري و به دست آمده توسط ديگري را تحسين كند كه متخصص تقليد بشود و به نحوي تاسف بار از زير دست "آنها" بودن احساس رضايت كند و به جاي اين كه استعدادهاي بي همتاي خود را به طور تمام و كمال پرورش دهد در وضعيت جذبهي افراطي يا قهرمان پرستي گرفتار شود و ديگر هيچ تصوري از اين كه ممكن است استعدادهاي فردي او كه در تضاد با مقلَد است ارزش باشد نداشته باشد.
به هر حال فقدان جريان زلال خلاق بحراني رواني و معنوي ايجاد مي كند و وقتي رودخانه آلوده يا ساكن شود همه چيز شروع به مردن مي كند. آنگاه ما بيمار مي شويم و سعي مي كنيم وانمود كنيم كه خوبيم و وضعمان هر روز بدتر و بدتر مي شود. ما بايد در گل و لاي فرو رويم و آلودگيها را پاك كنيم و روزنهها را باز كنيم و جريان آب را از صدمات آتي حفظ نماييم.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: