داستان چهارم: زن اسكلتي

روزي روزگاري دختري بود كه يك روز بر خلاف ميل پدرش كاري انجام داد. هيچ كس يادش نيست آن كار چه بود اما پدر دختر به قدري عصباني شد كه او را بالاي صخره ها برد و از آن بالا توي دريا انداخت. آنجا ماهيها گوشت تن دختر را خوردند و چشمهايش را در آوردند به اين ترتيب اسكلت دختر ميان جريانهاي آب دريا مي چرخيد و مي چرخيد.

 

روزي ماهي گيري براي گرفتن ماهي لب دريا رفت. در واقع زماني ماهيگيران زيادي كنار اين خليج مي رفتند اما اين ماهيگير راه زيادي را از خانه اش پيموده و به اينجا آمده بود و نمي دانست كه ماهي گيران محلي از اين مكان دوري مي كنند و مي گويند در اين نقطه از ساحل روح ديده شده است.

 

آن روزقلاب ماهيگير پايين رفت و به دنده هاي زن اسكلتي گير كرد. ماهيگير با خودش فكر كرد واي يك ماهي بزرگ گرفتم.

 

بعد فكر كرد كه چند روز مي شود با اين ماهي بزرگ سير شد و تا چند وقت از ماهيگيري راحت خواهد بود.

 

زن اسكلتي هم تقلا مي كرد كه خود را نجات دهد. قلاب ماهيگير هي بيشتر و بيشتر در استخوانهاي ستون فقراتش گره مي خورد. درست لحظه اي سر تاس زن اسكلتي روي آب آمده بود ماهيگير برگشته بود ت تور ماهيگيري اش را جمع كرده بودند و كله ي تاس او را نديد و همچنان با روياي گنجي كه به دست آورده خوش بود.

 

وقتي مرد ماهيگير به سمت تور خود چرخيد با اسكلتي مواجه شد كه با دندان دراز جلويي اش از نوك قايق آويزان بود. مرد فرياد زد: واي‌ي‌ي....

 

نزديك بود قلبش از دهانش بيرون بيفتد. دختر را با پارو توي آب هول داد و با سمت ساحل پارو زد اما اسكلت به چوب ماهيگيري گير كرده بود و او را تا ساحل تعقيب كرد. مرد به محض اين كه به ساحل رسيد چوب ماهي يري اش را برداشت و پا به فرار گذاشت. اسكلت سفيد هم پشت سرش لنگ لنگان مي دويد!

 

سر انجام مرد به خانه ي برفي خود رسيد و نفس زنان و هق هق كنان وارد آن شد. گفت خدا را شكر. بالاخره به يك جاي امن رسيده بود. حالا فكرش را بكنيد وقتي فانوس را روشن كرد چه حالي د وقتي ديد زن اسكلتي روي كف برفي خانه افتاده و در حالي كه زانوهايش لاي دنده هايش گير كرده به او با تمام وجود لبخند مي زند!

 

بالاخره مرد توانست بر ترسش غلبه كند و احساس مهرباني وجود او را فرا گرفت. دستهاي زمخت خود را به سمت دختر دراز كرد و گره نخ ماهي گيري را از استخوانهاي دختر گشود. بعد كلي تلاش كرد تا گره استخوانهاي دختر را از هم گشود و اسكلت زن را به همان نظم و ترتيب استخوانهاي آدم در آورد. دختر را روي تخت خواباند و بدنش را با پوست خز پوشاند. دختر يك كلمه هم حرف نمي زد. مي ترسيد مرد او را دوباره ببرد و از بالاي صخره ها پايين پرت كند.

 

مرد كم كم خوابش گرفت و در بستر خزيد و خيلي زود شروع كرد به خواب ديدن. نمي دانيم چه رويايي مي ديد ولي حتما رويايش به آرزوهايش مربوط بودند زيرا قطره هاي اشك آرام از چشمش فرو مي چكيدند.

 

زن اسكلتي به شدت تشنه شد و دهانش را روي چشم مرد گذاشت و اشكهاي او را نوشيد. بعد كنار مرد خوابيد و دستش را در بدن او فرو برد و قلب او را در آورد. قلب مدام مي كوبيد و مي گفت بوم بوم.

 

دختر با صداي طبل قلب مرد شروع به آواز خواندن كرد و براي داشتن گوشت و مو و چشمان زيبا آواز خواند. براي شكاف ميان پاهاي خود آواز خواند و براي پستانهاي بزرگي كه بتواند به موقع پر از شير شود. براي داشتن همه ي چيزهايي كه يك زن لازم دارد آواز خواند. سپس براي بيرون آمدن لباسهاي مرد هم آواز خواند و كنار او خفت و قلبش را سر جايش گذاشت. مرد بيدار شد و آنها يكديگر را به آغوش گرفتند و به شيوه اي زيبا به هم پيوستند.

 

 

***

 

در قصه ها باز كردن گره چيزي به معني آغاز فهم چيزي است كه قبلا به روي ذهن ما بسته بوده. وقتي مرد ماهيگير گره استخوانهاي زن اسكلتي را باز مي كند شناخت او را آغاز كرده و اين شناخت ترس او را از بين خواهد برد. ترسيدن طولاني از پيشروي در شناخت زن اسكلتي مانع پيشرفت عشق مي شود. ترس بهانه ي خوبي براي انجام ندادن كارهايي كه مي دانيم بايد انجام شوند نيست.

 

اشتباه است كه مرد فكر كند براي به دست آوردن عشق زن وحشي به قدرت قهرماني نياز دارد. بلكه او به قلبي نياز دارد كه حاضر باشد بارها بميرد و دوباره زنده شود. 

 

زن هم زماني مي تواند به مظاهر زنانگي خود مثل داشتن پستان پر شير عشق بورزد كه عشق واقعي و قلب عاشق مردي را در دست خود داشته باشد.

 

امروزه مرگ در نظر ما از نيمه ي ديگر آن كه زندگي است جداست. اين قصه به ما مي آموزد كه مرگ همواره در حال شكل دادن به زندگي نو است حتي زماني كه موجوديت فرد تا مرز نابودي پيش رفته باشد.

 

در بسياري از فرهنگهاي عاميانه فرشته ي مرگ اين گونه تصورذ مي شود كه داس به دست بيگنهان را درو مي كند و در تاريك شب قهقهه هاي طولاني مي زند اما در فرهنگهايي چون سرخ پوستان شرق امريكا و ماياها كه تعاليم مربوط به چرخه ي زندگي/ مرگ/ زندگي را حفظ كرده اند بانوي مرگ كساني كه در حال احتضار هستند را در بر مي گيرد و در د آنها را تسكين مي ده و به آنها آرمش مي بخشد.

 

بدون مرگ هيچ درسي نيست. بدون مرگ هيچ سياهي اي نيست تا الماس در آن بدرخشد. افراد آگاه از بانوي مرگ نمي ترسند اما فرهنگ ما اغلب تشويقمان مي كند كه زن اسكلتي را از بالاي صخره به پايين پرت كنيم.

 

مسئله ي ديگر واكنش افراد در روابط عاشقانه است. بعضي از انسانها از تعهد مي ترسند. در تمام روابط عاشقانه مرحله ي تعقيب و گريز وجود دارد زماني كه براي هر دو نفر لبريز از ترسها و اميدهاست. بعد از آن نوبت باز كردن گره هاست. بعد نوبت استراحت و اعتماد است. نوبت تجربه ي آرامش در حضور ديگري. مرحله ي بعدي سهيم شدن در روياهاي آينده و غمهاي گذشته است كه آغاز التيام زخمهاي كهنه در رابطه با عشق است و سر انجام به هم پيوستن روح و تن.

 

اغلب افراد براي صيد مي روند و خودشان صيد مي شوند و اول هم متوجه نيستند كه عاشق شده اند. آنها گنج بزرگي صيد مي كنند ولي در مرحله ي اول خودشان از آن بي خبرند. آنها يك رابطه ي روحي را صيد كرده اند ولي آرزوي تمنيات جسماني دارند. مرد ماهيگير آرزوي يك ماهي بزرگ دارد كه بتواند مدت زيادي شكمش را با آن سير كند. آنها بي آنكه بدانند دارند ناآگاهانه وارد رابطه ي روح خود با ديگري مي شوند در حالي كه ممكن است براي وقت گذراني به ماهيگيري رفته باشند.

 

هميشه زن اسكلتي از بالاي صخره به پايين مي افتد. اين زماني است كه يكي از دو عاشق نمي تواند با ديگري روبه رو شود و كاربرد نيروي عظيم خود در به كار انداختن چرخه هاي تحول را درك كند. اين فرد نمي تواند تحول اين كه چيزي بايد بميرد تا چيز جديدي متولد شود را درك كند. عشاق اگر نتوانند در برابر روند زندگي / مرگ/ زندگي تاب بياورند نخواهند توانست فراتر از نيازهاي هورموني خود يكديگر را دوست بدارند. اگر عشاق روي زندگي سر خوشانه اجباري يا روي لذائذ دائمي يا روي رعد و برق جنسي دائمي پافشاري كنند آن وقت طبيعت زندگي/مرگ/زندگي درست لبه ي پرتگاه قرار مي گيرد و بار ديگر به دريا مي افتد.

 

بدون كاهش آنچه پيش از اين وجود داشته نمي توان زندگي نويي به وجود آورد. عشاقي كه به شدت سعي مي كنند همه چيز را در اوج درخشندگي نگاه دارند اوقات خود را در رابطه يا كه هر روز خشك تر وخشك تر مي شود سپري مي كنند. آرزوي نگه داشتن اجباري عشق به مثبت ترين شكل خود همان چيزي است كه باعث مي شود كه عشق سرانجام براي هميشه بميرد.

 

در روابط عاشقانه چيزي هست كه عموما وحشتناك به نظر مي رسد اما آن چيز فرصت واقعي است براي نمايش شماست و رسيدن به شناخت دقيق از عشق و ايجاد روابط عاشقانه. آن چيز وحشتناك اين است كه درست وقتي شور و شوق و طلب عاشقانه به پايان مي رسد، وقتي صيدي كه از زير آب بيرون مي آيد و هاله هاي ابهام كنار مي روند، مرد يا زن به نظرش مي رسد كه فرد مقابلش آنقدرها هم گنج نيست. او ضعفهاي مقابل را مي بيند. كله طاس و دندانهاي زشت او را مي بيند. ولي عشق ورزيدن يعني كنار هم ماندن. عشق بودن يعني حسي متعهدانه و ماندن آن هم درست زماني كه تك تك سلولهاي بدن مي گويند فرار كن.

 

كافي است اجازه دهيد فرد فراري با قايق كوچك روابط عاشقانه تند و تند پارو بزند و شما او را تنها نگذاريد، آنگاه خواهيد ديد كه به محض رسيدن به ساحل ترس از جانش رخت بر خواهد بست.

 

نيروي عشق مي تواند زشتيهاي ديگري را زيبا كند. عشق واقعي تعالي مي آفريند. زن اسكلتي هم كه به او فرصت داده شده بايد زمزمه كند و براي تبديل شدن به موجودي بي نقص  طلب كند. بدون همكاري زن اسكلتي و خواست او عشق مادام العمر ميسر نيست.

 

توجه داشته باشيد كه در اين تعقيب گريز در روابط عاشقانه هميشه نقش زن اسكلتي بر عهده ي زنها نيست بلكه بسيار پيش مي آيد كه مرد همان وجود ناقص و نيازمند بازسازي است. تمام روابطي كه فرد ناقص تمايلي به تغيير ندارد هم به شكست منجر خواهند شد.

 

در روابط عاشقانه اين مسئله وجود دارد كه هر گاه يكي از عشاق سعي مي كند از رابطه بگريزد رابطه به طرز شگفت انگيزي جان مي گيرد زيرا زن اسكلتي به مرد ماهيگير گره خورده است. اين پديده يكي از تراژدي كمدي هاي زندگي است. اين اتفاق در تمام روابط عشقانه چه زن و شوهر و چه فرزند ووالدين اتفاق مي افتد. در روابط واقعي وقتي زن اسكلتي براي ترميم نقصهاي خود اقدامي نمي كند و اين تعقيب و گريز مكررا تكرار مي شود زماني خواهد رسيد كه مرد ماهيگير از خير قلابش بگذرد و يا نخهاي گره خورده پاره شوند. زن اسكلتي آگاه قبل از اين كه اين حادثه اتفاق بيفتد بايد با تكيه بر نيروي عشق جفت خود، براي بازسازي خويش اقدام كند و روي كله ي طاس زشت خود مو بروياند!

 

اين تعقيب گريز وقتي پيش از ازدواج اتفاق بيفتد در علم روانشناسي "ترس از صميميت" يا "ترس از تعهد" عنوان مي گيرد.  اين ترس به اين خاطر اتفاق مي افتد كه فرد نمي داند بعد از عوض شدن زندگي، چه احساسي خواهد داشت و زندگي جديد چگونه خواهد بود. او نمي تواند با زخمهاي خود يا زخمهاي ديگري با شجاعت روبه رو شود.

 

بعضي از انسانها هستند كه براي هميشه فرار مي كنند. آنها زن اسكلتي را به عنوان نماد عشق و معلمي كه براي تعالي آنها آمده است به دريا پرت مي كنند و سعي مي كنند از دريايي كه محل زندگي زن اسكلتي است دوري كنند. آنها نمي فهمند كه مواجه شدن با زن اسكلتي وظيفه است. بدون انجام وظيفه هيچ تحولي در كار نخواهد بود و به لذايد مادي عشق ورزيدن كه خوردن و ارتزاق در اين داستان نماد آن است هنر نيست. عشق ورزيدن راستين غلبه بر ترسهاي دروني را مي طلبد.

 

اغلب افراد به مرحله ي تعقيب و گري مي رسند و به سلامت از آن عبور مي كنند ولي افرادي هم هستند كه بارها و بارها به اين مرحله مي رسند اما نمي توانند بر ترسهاي خود غلبه كنند. آنها بارها و بارها تكرار مي كنند مي خواهند آزاد باشند و بهاي اين آزادي تنهايي آنها تا پايان عمر و تجربه نكردن داشتن جفت روحي است.

 

اشك ريختن نشاني فقدان عشق براي روح است. همان گونه كه زن اسكلتي به سطح آب آمدن اشكهاي مرد هم احساس او را به به سطح مي آورد.

 

قصه اي هست يوناني كه اين نكته را به خوبي بيان مي كند. مردي به نام فيلوكتتس تير و كمان جادويي هراكلس را به ارث مي برد. يك بار در نبردي پاي فيلوكتتس زخمي شد. اين زخم نه تنها خوب نمي شد بلكه به قدري بوي تعفن گرفت كه دوستان مرد او را در جزيره ي لمونس تنها گذاشتند ت همان جا بميرد. فيلوكتتس با كمان جادويي اش شكار مي كرد تا از گرسنگي نميرد.  هر كس كه به جزيره نزديك مي شد از بوي بد آنجا متواري مي گشت اما بالاخره گروهي از مردان نقشه كشيدند هرجور شده بوي بد او را تحمل كنند و كمان جادويي را بدزدند. قرعه ي رفتن به جزيره به نام جوان ترين آنها افتاد. او شبانه به راه افتاد و براي تحمل بوي بد پارچه اي را در آب دريا مرطوب كرد و جلوي بيني خود گذاشت. وقتي ابري روي ماه را پوشاند او به سرعت خود را به غاري كه فيلوكتتس در آن زندگي مي كرد رساند. درست وقتي او خود را به كمان جادويي رسانده بود ابر از روي ماه كنار رفت و او صورت رنجور مرد محتضر را ديد. چيزي در وجود مرد جوان تكان خورد. چيز يكه نمي دانست چيست و اشكش سرازير شد. احساس رحم و شفقت سراپاي وجود مرد جوان را فرا گرفت. جوان به جاي ربودن تير و كمان با اشك چشم زخم پيرمرد را بست و كنار او ماند و به او غذا داد و روزاي متوالي از او مراقبت كرد تا توانست او را به تروا ببرد. در آنجا پزشكي به نام آسكولاپيوس او را مداوا كرد و در اينجا قصه به پايان مي رسد.

 

وقتي كسي چنين زخمهايي دارد بايد اشك بريزد و بر درد خود واقف شود. ببيند بلكه به خاطر اين زخم چه چيزهايي را از دست داده است. ببيند كه چرا مانع عشق خود به زندگي و يه شخص ديگر شده است و زندگي اش را در حالت دفعي سپري كرده است.

 

سر دادن آواز عملي شفقت آميز است كه انسانها را قادر مي سازد خدايان و نيروهاي عظيمشان را فرا بخوانند آواز زبان خاصي است كه به شيوه اي اين كار را را انجام مي دهند كه زبان كلام قادر به انجام دادنش نيست.

 

شخصيت زن اسكلتي شبيه مدنا ملكه ي زندگي/مرگ/زندگي در افسانه ي سرخپوستان انيويي است. سدنا الهه بزرگ آفرينش است كه مسخ شده و در جهان زيرين انيوييها زندگي مي كند. پدر سدنا او را ا روي لبه ي قايق خود به دريا پرتاب مي كند. پدر سدنا دستها و انگشتهاي او را قطع مي كند و اعضاي بدن سدنا به ته دريا مي روند و به ماهي ها و فك ها و ساير اشكال زندگي بدل مي شوند.

 

زن اسكلتي كه عمري را زير دريا گذرانده ميتوان به نيروي بي استفاده مانده يا سو استفاده شده ي زندگي/مرگ/زندگي در جنس مونث نيز تعبير كرد.

 

من به زنان هشدار مي دهم كه خود را درگير عشقي نكنند كه عاشقشان از همان آغاز شكار تصادفي بدن آنها را ميخواهد. روي تمام مراحل عشق پافشاري كنيد. مرحله ي آخر يعني زمان وحدت دو جسم با هم خود پيش مي‌آيد. البته حتي زماني كه وحدت دو نفر در مرحله ي جسمي آغاز مي شود باز هم ميتوان روند رو به رو شدن با طبيعت زندگي/مرگ/زندگي را بعداانجام داد ولي اين كار عزم بيشتري مي طلبد زيرا بايد بر هواهاي نفساني غلبه كرد.

 

اين قصه به مرد يا زن ياد مي دهد كه حفاظت از خود و به چيزي چسبيدن و فرياد كشيدن هيچ نمي آفريند. خودخواهي هيچ نمي آفريند. تنها اعتماد كردن و رها كردن و بخشيدن قلب است كه مي آفريند. كار رابطه ي عاشقانه اين است كه هر يك از طرفين ديگري را متحول سازد.