زنان با گرگها می دوند- قسمت دوم
داستان دوم:دخترك عروسك در جيب: واساليساي عاقل (خلاصه)
واساليسا دختر جواني است كه مادر خود را از دست مي دهد و پدرش مدتي بعد با بيوه اي كه دو دختر دارد ازدواج مي كند. تنها ميراث باقي مانده از مادر براي واساليسا عروسكي است كه او همواره در جيبش مي گذارد و در هنگام خطر به او پناه مي برد. مادر خوانده و دو دخترش وقتي با واساليسا تنها مي شوند او را آزار مي دهند و از او كار مي كشند. روزي براي اين كه از شر واساليسا خلاص شوند آتش را خاموش مي كنند و وي را براي گرفتن آتش از پيرزني كه به بدجنسي شهرت دارد و نامش باباياگاي جنگل نشين است، روانه مي كنند. در راه، عروسك در جيبش راه خانهي بابا ياگا را به او نشان مي دهد. خانه ي بابا ياگا شبيه يك جوجه است كه روي دو پايش مي رقصد و بابا ياگا با موهاي چرب و كثيفش سوار يك ديگ پرنده سر مي رسد.
بابا ياگا شرط مي كند كه واساليسا بايد خانه را تميز كند و و ذرتهاي خراب را از ذرتهاي خوب جدا كند و لباسهايش را بشويد. واساليسا مقداري غذا مي خورد و به خواب مي رود و عروسك تمام كارها را انجام مي دهد.
بابا ياگا اين بار به تل بزرگ گلي وسط حياط اشاره مي كند و به دختر امر مي كند كه بذرهاي خشخاش را از خاك جدا كند.
او به عروسك پناه مي برد و عروسك دوباره به او مي گويد كه بخوابد و خودش همه كار را انجام مي دهد.
واساليسا در مورد كيستي مردهاي اسب سواري كه گاهي اطراف خانه ي پيرزن هستند سوال مي كند. پيرزن جواب او را ميدهد و به او گوشزد مي كند كه دانستن زياد آدم را زود پير مي كند، بنابراين واساليسا از پرسيدن درمورد دستهاي بريده اي كه به پيرزن خدمت مي كنند با هشدار عروسكش انصراف مي دهد.
بعد پيرزن به دخترك جمجمه اي با چشمان سرخ آتشين مي دهد و او را بيرون مي كند و واساليسا به ياري عروسك، راه خانه را پيدا مي كند.
نامادري و خواهرها كه با غيبت طولاني واساليسا فكر مي كردند كه او در جنگل خوراك جانوران وحشي شده از ديدن او تعجب مي كنند ولي اين جور نشان مي دهند كه از ديدن دوباره ي او بسيار شادمانند. واساليسا آتش را دوباره روشن مي كند و جمجه با چشمان آتشينش به نامادري و ناخواهري هاي واساليسا زل مي زند به طوري كه تا صبح تمام آنها خاكستر شده اند.
***
پيام اول اين قصه اين است كه براي دستيابي به زن وحشي بايد اجازه دهيم كه مادر زيادي خوب بميرد و به شخصه با مشكلات رو به رو شويم. اگر ما بيش از اندازه كار مادر حمايتگر دروني روحمان بمانيم راه تمام چالشهايي را كه در برابرمان قرار مي گيرد مي بندريم و مانع رشد و تكامل بعدي مان مي شويم.
پيام دوم اين قصه اين است: پاداش خوب بودن در وضعيتهاي ظالمانه اين است كه بيشتر و بيشتر با انسان بدرفتاري مي شود.
نويسنده در مورد اين قصه اين جور مي گويد: واساليسا با ماندن و برده ي اين و آن بودن نمي تواند رشد كند. زناني كه سعي مي كنند احساسات عميق خود را پنهان كنند در واقع خودشان را مي كشند. آتش خاموش مي شود و اين روش دردناكي است براي محروم كردن خود از تحرك و سرزندگي. برعكس آتش زماني كه روشن مي شود كمك مي كند واساليسا از انقياد نجات يابد. آتش باعث مي شود او رسم كهنه ي زندگي را بميراند و با بيم و هراس به زندگي جديدي گام بگذارد. زندگي اي كه بر پايه ي دانش كهن تر و خردمندانه تر دروني استوار است.
البته اين تعبير به نظر من منطقي نمي آيد زيرا كساني كه آتش را خاموش كرده اند نامادري و ناخواهري واساليسا هستند و از طرف ديگر واساليسا باز هم به فرمان نامادري اش به دنبال آتش مي رود و در واقع او هيچ دركي از اين كه ماندن و برده ي ديگري بودن نمي تواند او را به رشد برساند ندارد.
وارد جنگل شدن كنايه از ورود به خودآگاهي عميق است. عروسك به عنوان ميراث باقي مانده از مادر واساليسا را به خودآگاهي راهنمايي مي كند. عروسك نماد غريزه يا شهود دروني زن است كه اگر از آن استفاده شود مانند عضلات قوي تر مي شود و اگراستفاده نشود سرانجام از بين مي رود. رابطه ي ميان عروسك و واساليسا شكلي از جادوي همدلي و همنوايي ميان زنان است و شهود آنها را مجسم مي كند. اين شهود چيزي است كه از زني به زن ديگر بايد منتقل شود.
خانه ي بابا ياگا مي چرخد و مي رقصد. يعني داراي يك نيروي حيات شاد و وحشي است. جايي است كه بسيار بهتر از آنچه به نظر مي رسد است.
واساليسا سفرش ار با حالتي آغاز مي كند كه مي توانيم آن را يك شخصيت زميني افسرده بناميم. عادي بودن افراطي يعني دنبال كردن زندگي بي جان و بي هدف اين حالت را سبب مي شود.
بابا ياگا پيرزني است كه ظاهر ترسناكي دارد ولي دانشمند است.
واساليسا پس از گذر از جنگل تاريك به ياري شهود و رسيدن به خودآگاهي موفق مي شود اجناس مرغوب و نامرغوب درون روحش را از هم جدا كند. دانه هاي خشخاش و ذرت مرغوب كنايه از نقاط متعالي روح و ذرتهاي نامرغوب و خاك كنايه از نقاط تاريك روح هستند. بنابراين وظيفه ي زنان عبارت است از پاك كردن افكار و تازه كردن ارزشهاي خود به طور منظم و پالايش جزئيات بي اهميت افكار و احساسات.
پس از اين نوبت به پرسيدن اسرار مي رسد. همه ي ما از اين سوال شروع مي كنيم: «من واقعا كي هستم و كارم اينجا چيست؟»
اين قسمت به اين خاطر آورده شد كه واقعا سوال مطرح شده توسط نويسنده سوالي است كه بايد هر كسي از خودش بپرسد ولي الحاق كردن اين سوال به سوالهايي كه واساليسا مي پرسد به نظر من باز هم سخاوت بيش از حد نويسنده ناشي شده است چون سه مرد سوار بر اسب هستند كه اطراف خانه ي بابا ياگا حركت مي كنند و واساليسا مي پرسد مرد سفيد پوش كيست و جواب مي شنود كه او روز است، مرد سياه پوش هم شب است و مرد سرخ پوش خورشيد ظهر باباياگاست. در حقيقت سوالاتي كه واساليسا مطرح مي كند بيشتر به جنبه ي طبيعت شناسي بر مي گردد تا هستي شناسي و از نظر من تا حدودي دور از منطق است كه فرض كنيم واساليسا از پرسش در مورد كيستي و وظيفهي مردان اسب سوار مي خواهد به كيستي و وظيفه ي خود پي ببرد.
تلاش در فهم چگونگي ظهور و ناپديد شدن خدمتكاراني كه به شكل دستهاي بريده ظاهر مي شوند مثل اين است كه سعي كنيم جوهر و اساس الوهيت را بفهميم زيرا قرار نيست ما با سوال كردن و جواب گرفتن از خود بيخود شويم و به دام بيفتيم.
در پايان قصه مي بينيم زني كه ياد گرفته از مادر زيادي خوب جدا شود و از نداي دروني خود استفاده كند و از تاريكي عبور كند و با رويدادهاي ناگوار جهان خارج به شيوه يا قدرتمندانه و نه سازشكارانه برخورد كند، آتش را به دست مي آورد. به ياري اين آتش او موفق مي شود پليدي را دفع كند. اين پليدي مي تواند منشايي دروني يا بيروني داشته باشد. جمجمه هم نمادي از شهود و معرفت دروني است كه به ياري بصريتش (چشمهاي جمجمه) پليديها را مي بيند و مي سوزاند و به خود واساليسا آسيبي نمي رساند. واساليسا حتي يك بار مي خواهد آن را دور بيندازد ولي از اين كار منصرف مي شود. درست است كه گاهي نگه داشتن شهود براي ما دشوارتر از خاموش كردن آن است، ولي شهود دروني چيزي است كه براي دفع پليديها به آن نيازمنديم. خانواده ي سنگدل واساليسا خواسته اند او را به كام مرگ بفرستند. بر خلاف او كه خوش قلب است، جمجمه ساده لوح نيست. فهميدن ماهيت خانواده (و جهان) گاه درد و رنجي پديد مي آورد و به همين علت است كه واساليسا دوست دارد جمجمه را دور بيندازد.
راه حفظ رابطه با زن وحشي اين است كه همواره از خودتان بپرسيد: «خودت چه مي خواهي؟» اين كار مثل سوا كردن گل و لاي از دانه هاي بار ارزش است.
جدا كردن گل و لاي و ذرت خراب يكي از دشوارترين كاراهاست چرا كه روحيه و اراده و سرزندگي مي خواهد و اغلب به معني مقاومت و پايداري در راه چيزي كه انسان مي خواهد نيز هست.
واساليسا براي انجام اين كار از شهود دروني استفاده مي كند يعني براي اين كه بفهميد واقعا چه مي خواهيد بايد به شهود دروني مراجعه كنيد. در بسياري موارد ممكن است فكر كنيد مجبوريد كاري را انجام دهيد وراه ديگري پيش روي شما نيست ولي با رجوع به شهود دروني راه بهتر را پيدا خواهيد كرد.
بابا ياگا هم نماد مادر جديد است. هر فردي در اواخر دوران بلوغش با يك يا چند مادر جديد برخورد مي كند. منظور از مادر جديد فرد جديدي است كه با مادر زياد خوب فرق دارد. او با شنيدن خبر دستاوردهاي شما سرشار از غرور مي شود ولي نسبت به موانع و عقايد غلط پيرامون زندگي خلاق شما برخورد انتقاد آميز دارد.
او در كارها به شما كمك نمي كند و شما را به غرايز وحشي تان وصل مي كند و بهترين خصايص شما را بيرون مي كشد. اين فرد ممكن است يك معلم، دوست، مادر يا پدر يا زن همسايه يا هر كس ديگري باشد.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: