زنان با گرگها می دوند- قسمت اول
نام کتاب: زنانی که با گرگها می دوند
افسانه ها و قصه هایی درباره کهن الگوی زن وحشی
نویسنده:کلاریسا پینکولا استیس
مترجم: سیمین موحد ، ویراستار: ارمغان جزایری
ناشر: پیکان
سال نشر:۱۳۸۷
خلاصه کننده: ارغوان اشترانی
*************************************************************************
مقدمه:
همه ما از تمنا و وحش لبريزيم اما براي مقابله با اين تمنا پادزهرهاي فرهنگي وجود دارد. به ما آموخته اند از اين ميل و آرزو احساس شرم کنيم. ما موهايمان را بلند کرديم و با آن احساساتمان را پوشانديم. اما هنوز هم در طول روزهاي زندگي مان سايه زن وحشي از پشت سر اغوايمان مي کند.
حيات وحش و زن وحشي هر دو، گونه هايي در حال انقراضند. ما در گذر ايام شاهد بوديم که طبيعت غريزي زنانه به تاراج رفته، واپس زده شده و از نو بنا شده است. مدتهاي مديدي است كه طبيعت وحشي زن نيز مانند زمينهاي بکر مورد سو استفاده قرار گرفته است. زن امروزي آميزه اي مبهم از کار و فعاليت است. او تحت اين فشار است که همه چيز و همه کس باشد. اين کتاب قصه ها و افسانه هايي پيرامون الگوي زن وحشي است.
گرگهاي سالم و زنان سالم ويژگيهاي روحي يکساني دارند، نظير هشياري، سرزندگي ،بازيگوشي و توانايي عظيمي براي ايثار. گرگها و زنها ذاتا اجتماعي و کنجکاو هستند و از ظرفيت تحمل و قدرت بالايي برخوردارند. آنها قوه درک و شم قوي دارند و به شدت به همسر و فرزند و خانواده شان علاقمندند. تجربه فراواني براي تغيير دادن خود با وضعيت دائما در تغيير زندگي دارند و بسيار وفادار، قابل اعتماد و شجاعند. با اين حال هم زنها و هم گرگها در معرض تعقيب و مزاحمت قرار گرفته اند. مرعوب شده و به غلط متصف به خونخواري و درندگي شده اند. بيش از حد تهاجمي قلمداد شده و آماج حمله کساني شدند که هر چيز غريزي را نابود مي کنند. تعدي به گرگها و زنها توسط کساني که آنها را درک نمي کنند شباهت خيره کننده اي به يکديگر دارد.
من در جايي بزرگ شده ام که گرگها زير نور ماه خرامان و نيايش کنان بر فضاي باز مي آمدند و همهي ما مي توانستيم بي هيچ هراسي از يک نهر آب بنوشيم. من با پروانه هاي سلطنتي بر سرم نشسته، سوسکهايي چون گوهري شب چراغ بر من آويخته و قورباغه هاي سبز زمرديني که دستبندم را تشکيل مي دادند، هنر مقدس خودآرايي را آموختم.
يک بار ديدم ماده گرگي يکي از توله هايش را که به شدت زخمي شده بود کشت. آن روز شاهد قتل از روي ترحم بودم، اين که بگذاريم مرگ زودتر به سراغ کسي که بايد بميرد، برود. کرمهاي کرکدار و پروانه هايي که از روي شاخه ها مي افتادند و دوباره بالا مي رفتند سبکبالي را به من مي آموختند. قلقلک آنها بر روي بازويم به من مي آموخت که پوست چگونه مي تواند زنده و حساس شود.
گرگها بر خلاف انسانها فراز و نشيبهاي زندگي، انرژي، قدرت يا غذا را فرصت يا چيزي تكان دهنده و تنبيهي تلقي نمي كنند. وقتي مرگ يا حادثه اي برايشان اتفاق مي افتد با چالاكي و چستي تا حد امكان از آن دور مي شوند. قله ها و دره ها صرفا براي گرگها واقعيتهاي زندگي هستند. طبيعت غريزي اين قابليت را دارد كه به طرز معجزه آسايي با تمام خوبيها و چيزهاي مثبت و تمام عواقب منفي كنار بيايد و رابطه خود با خويشتن را با ديگران حفظ كند.
من به نسل بعد از جنگ جهاني دوم تعلق داشتم. اين نسل در دوراني پروش يافت که با زنان مثل کودکان رفتار مي شد. به آنها به چشم اموال نگاه مي کردند و آنها را چون باغچه هاي باير نگه مي داشتند اما خوشبختانه هميشه باد بذر وحشي را با خود مي آورد.
آنچه زنان مي نوشتند غير مجاز بود اما رگبار کلمات از هر سو روان مي شد. زنان بايد ابزارها و فضاي مورد نياز براي خلق آثارشان را گدايي مي کردند. آرايش باعث بدگماني مي شد. ظاهر يا لباس شاد خطر آسيب ديدن يا حمله جنس مقابل را افزايش مي داد.
دختران و زناني که شديدا محدود شده بودند و تحت سلطه بودند و صدايشان خفه شده بود "خوب" خوانده مي شدند و به آن دسته از زناني که موفق مي شدند لحظاتي چند از زندگي شان را فارغ از قيد و بند بگذرانند برچسب "بد" زده مي شد.
بنابراين من هم مثل بسياري از زنان قبل و بعد از خود همچون مخلوق غير عادي زندگي مي کردم. من هم مانند دوستان و اقوام شق و رق، پيراهن برتن و کلاه بر سر به کليسا مي رفتم اما گاهي دم بلندم از حاشيه دامنم بيرون مي زد!
بله بايد دانست که حتي اسيرترين زنان نيز از خويشتن وحشي خود محافظت مي کنند اگر رابطه انساني با زن وحشي درونش از ميان بروند يکي از نشانه هاي زير بروز مي کند:
خستگي، افسردگي، سردي جنسي، معنا و مفهوم نداشتن زندگي، شک و ترديد مزمن، فقدان اعتماد به نفس، ناتواني در تعيين آهنگ گامهاي خود يا تعيين مرزها و محدوده ها، پافشاري نکردن بر سرعت گامهاي خود، رام بودن بيش از حد، کشش بيش از حد به سوي روشنفکري ،زيرا اين امنترين مکان براي زني است غرايزش را از دست داده است.
پيوستن به طبيعت غريزي به معناي رها کردن کارها و تغيير همه چيز از سياه به سفيد يا حرکت از شرق به غرب يا ديوانه وار از اختيار خارج شدن نيست. پيوستن به طبيعت غريزي به معني ترک روابط اجتماعي و يا کمتر انسان بودن نيست بلکه کاملا بر عکس. طبيعت و شي انسجام و پيوستگي گسترده اي با جامعه دارد. پيوستن به طبيعت غريزي به معناي تعيين قلمرو است. يعني به رغم محدوديتهاي جسم با غرور و اعتماد به نفس جسم و مواهب خدادادي را بنگريم و مستقل سخن برانيم و عمل کنيم. بازگشت به اصل خويشتن با به پا خاستن با عزت نفس و کسب حداکثر آگاهي ممکن است.
کهن الگوي زن وحشي حامي تمامي نقاشان، نويسندگان، مجسمه سازان و خلاصه تمامي کساني که به نوآوري اشتغال دارند، است. اهميت هنر از اين روست که فصول روح يا رويداد خاص يا دردناک در سفر روحي شخص را گرامي مي دارد. هنر صرفا براي خود هنر نيست يا صرفا نشانه اي از درک انسان نيست بلکه نقشه اي است براي کساني که از پس ما مي آيند.
بايد دانست که لايه هاي فرهنگي مختلف چون لفاف يا روکش ظاهري، استخوانهاي قصه هاي قديمي را به هم ريخته اند. براي مثال بسياري از قصه ها ي آموزنده زنان دربارهي روابط جنسي ،عشق، پول، ازدواج، تولد و مرگ و تحول از بين رفت.
اما آنها براي هميشه از بين نرفته اند و مي توان با استفاده از مطالعات روانشناسي تحليلي و تمثيلي تا حدي قصه هاي قديمي را بازسازي کرد. اين قصه ها به شما کمک مي کند تا آزادي اي را که به حکم طبيعت متعلق به خود شماست از نو کسب کنيد. مطالب اين کتاب براي جرات بخشيدن به شما انتخاب شده اند. بياييد هم اکنون زن وحشي آواز خوان را باز گردانيم و آن را که ما را بي نهايت دوست دارد فرا بخوانيم.
وقتی به دنبال راهنمایی هستید هرگز به آدمهای ترسو و بزدل گوش نکنید. با آنها مهربان باشید. تاییدشان کنید ولی توصیه شان را قبول نکنید. زمانی که شما را مبارزه جو و یاغی می خوانند یعنی در مسیر درست قرار دارید و زن وحشی همین نزدیکیهاست. موضوع بسيار ساده است. بدون ما زن وحشي مي ميرد و بدون زن وحشي ما مي ميريم. براي زندگي واقعي هر دو بايد زنده باشند.
(حال به باز گويي افسانه ها و تحليل آنها ميپردازم. قابل ذكر است كه در بازگو كردن برخي از افسانه ها كه به طور كامل نگاشته شده است، به متن كتاب وفادار نمانده ام و افسانه ها را با دروني كردن تا حد امكان بومي گرداني كرده ام و با فرهنگ و افسانه هاي نظيري كه خودمان داشته ايم آميخته ام تا تاثيري كه اين تحليل در فهم ما از فرهنگ و نحوهي صحيح برخورد ما با آن خواهد داشت تا حد امكان بيشتر شود، در مورد افسانه هايي كه مشابه آنها در قصه هاي فولكلور ما موجود نبوده به ذكر خلاصه اكتفا كرده ام.)
داستان اول: افسانه ريش آبي (بومي گرداني شده)
يکي بود يکي نبود. در دهي زيبا دختري به نام آناهيتا به همراه خواهر کوچکش که آتسسا نام داشت و مادر پيرشان زندگي مي کردند.
در کوهي نزديک ده آنها، قصر با شکوهي بود که صاحب آن به "ريش آبي "شهرت داشت. مردم ده مي گفتند :ريش آبي مرد عجيبي است و هر کس تا زماني که به ياد ميآورد ريش آبي را به همين سن و سال ديده بود. مي گفتند: ريش آبي قرنهاست که زندگي مي کند و تا به حال با زنان زيادي ازدواج کرده است که عمر هيچ کدام به قدر عمر ريش آبي نبوده است.
مدتي بود که ربش آبي عاشق آناهيتا شده بود. آناهيتا و آتس سا اگر تمام شايعاتي را که در مورد عجيب بودن ريش آبي مي گفتند، نشنيده مي گرفتند نمي توانستند از ريش آبي او گذر کنند. ريش او واقعا آبي بود و داشتن ريش آبي آن هم به آن پررنگي واقعا براي يک مرد عجيب بود.
مدتها گذشت تا اين که ريش آبي روزي دو خواهر را به همراه مادرشان به قصرش دعوت کرد و از آنها به بهترين نحو پذيرايي کرد و سپس آناهيتا را از مادرش خواستگاري کرد.
فرداي آن روز مادر دخترش را صدا و زد و گفت: "دخترم. ريش آبي مرد خوب و ثروتمندي است. ريش او آنقدرها هم آبي نيست. اصلا از کجا معلوم که اهالي ده از حسادتشان نيست که اين حرفها را پشت سر او مي زنند؟ من به تو قول مي دهم که اگر براي ريش آبي زن خوبي باشي و به حرفهايش گوش دهي او تو را خوشبخت خواهد کرد."
خلاصه مادر توانست رضايت آناهيتا براي ازدواج با ريش آبي را جلب کند. قبل از ازدواج با ريش آبي چندين بار آناهيتا كابوس هولناكي ديد. او ميديد كه ريش آبي قبري ميكند و آناهيتا را زنده زنده در قبر مياندازد و روي او خاك ميريزد. اوكابوسهايش را براي مادرش تعريف كرد. مادرش گفت: «چيزي نيست عزيزم. تمام دخترها قبل از ازدواج از اين خوابها مي بينند!» آناهيتا تصميم گرفت به كابوسهايش اهميت ندهد و به خواستگاري ريش آبي جواب مثبت دهد.
آناهيتا با ريش آبي ازدواج کرد و ريش آبي در اولين روز ازدواج او را در باغ بزرگ قصرش به گردش برد. وقتي كنار چشمه نشسته بودند، ريش آبي به او گفت: "تو از اين به بعد خانم خانه اي. در اين خانه همه چيز مهياست تا تو مجبور نباشي از خانه بيرون بروي. اگر هم خواستي مادر يا خواهرت را ببيني بهتر است آنها به اينجا بيايند ولي بدون من حق نداري از قصر خارج شوي."
ريش آبي يک دسته کليد که پر از کليدهاي زنگ زده و فرسوده و يک اندازه بود به آناهيتا داد و گفت: "تو مي تواني تمام درهايي که با اين کليدها باز مي شوند را باز کني و از هر چه در اتاقهاست استفاده كني، فقط اين کليد کوچک استثناست. هرگز دري را که با اين کليد کوچک باز مي شود، باز نکن."
آناهيتا به كليد زيباي طلايي نگاه كرد. كليد كوچك طلايي در زير نور آفتاب ميدرخشيد.
ريش آبي هر روز از قصر بيرون مي رفت و شب بر مي گشت. آناهيتا هم هر روز چند اتاق را بازرسي مي کرد. در اين قصر هر چه بگويي فراهم بود. از اتاق پر از طلا گرفته تا اتاق پر از غذا. از اتاق پر از پارچه گرفته تا اتاق پر از ظرف و ظروف.
خلاصه چند ماهي به اين صورت گذشت و آناهيتا با آنکه همه چيز داشت باز هم احساس شادي نمي کرد. هر روز عصر به اسب سواري مي رفت و صبحها در استخر آب، شنا مي کرد. از گلهاي بي نهايت زيباي باغ مي چيد و خلاصه چيزي در قصر ريش آبي نبود كه گير نيايد، مگر شور و شادي.
بنابراين آناهيتا نامه اي به خواهرش نوشت و از او دعوت کرد که به قصر ريش آبي برود. آتسسا براي اين كه در راه قصر مورد هجوم بيگانگان قرار نگيرد لباسهاي مردانه پوشيد و خنجر و شمشير برداشت و بر اسب سوار شد و به سوي قصر ريش آبي رفت. او زماني به قصر رسيد كه ريش آبي رفته بود و خواهرش تنها بود.
آناهيتا بعد از اين كه حسابي خواهرش را غرق بوسه كرد و كمي از او پذيرايي كرد، اتاقهاي قصر را يكي يكي به خواهرش نشان داد. كليد كوچك توجه آتس سا را جلب كرد. او پرسيد كليد كوچك مال كدام اتاق است؟ آناهيتا توضيح داد كه در كوچكي ته يكي از انبارها قرار دارد كه كليد متعلق به آن در است ولي ريش آبي گفته آنها حق ندارند دري كه كليد كوچك متعلق به آن است را باز كنند. آتس سا اصرار كرد كه ببينند توي آن اتاق چه خبر است. دو خواهر مشعلي برداشتند و به زير زمين تاريك رفتند و با ترس و لرز در چوبي كوچك را با كليد طلايي گشودند.
از چيزي كه ديدند مو به تنشان راست شد. آن در رو به آب انباري باز ميشد كه به جاي آب در آن خون جاري بود و سر بريده شدهي زنهاي زيبايي به ديوارهاي خون انبار نصب شده بود. پيكر بي سر زنها روي حوضچهي خون شناور بود و دور تا دور حوضچه ي خون استخوانهاي زناني كه مدت زيادي از مرگ آنها ميگذشت پراكنده بود. در آن خون انبار چند تابوت شيشه اي هم به چشم مي خورد كه در آن زنان مسني غرق طلا و جواهر خفته بودند.
آتس سا با وحشت در اتاق را قفل كرد و دست خواهرش كه كم مانده بود از شدت ترس قالب تهي كند را گرفت و به سرعت از انبار بيرون آمدند. آتس سا گفت:
- نترس خواهرم. ريش آبي نمي فهمد كه ما به آن اتاق سر زده ايم. وقتي به خانه بيايد نگهبانان قصر كليدها را به خود او تحويل مي دهند. ما صبر مي كنيم و وقتي او به خواب رفت كليدها را مي دزديم و از قصر فرار مي كنيم.
اما نزديك غروب كه شد كليد طلايي شروع كرد به چكه چكه كردن. از كليد طلايي خون مي چكيد.هر چقدر لكه ي خون را از روي كليد پاك مي كردند قطره هاي جديد خون با سرعت بيشتري بيرون مي ريختند.
دو خواهر بالاخره بر ترس خود غلبه كردند و با هم نقشهي جديدي كشيدند.
آناهيتا كليد را طبق نقشه اي كه با خواهرش كشيده بود، روي در انبار گذاشت و غروب به استقبال شوهرش رفت.ريش آبي به محض ديدن آناهيتا از او دسته كليد را خواست و متوجه نبودن كليد كوچك طلايي در دسته كليد شد.
ريش آبي از آناهيتا پرسيد كه كليد طلايي كجاست؟ آناهيتا خودش را متعجب نشان داد و گفت:
- دسته كليد را به دست خواهرم دادم كه از اتاقهاي قصر ديدن كند. چند دقيقه قبل از آمدن تو سراسيمه كليد را به من داد و گفت ميرود وسايلش را جمع كند تا برود.
ريش آبي موهاي آناهيتا را در دست گرفت و با عصبانيت و كشان كشان او را به زير زمين برد. او ديد كه كليد طلايي روي در است و در باز است. آناهيتا را كشان كشان به سمت خون انبار كشاند و فرياد زد:
- ببين، سرنوشت زناني كه نافرماني كنند چنين است. تو و خواهرت هم به زودي توي همين گنداب خواهيد افتاد. كاش مثل آن زنهايي كه در تابوت شيشه اي هستند سر به راه بودي. آنها زنان خوبي بودند و به خاطر خوب بودنشان عمر طبيعيشان را در شادي سپري كردند. ميبيني؟ سر تا پاي جسد آنها را غرق طلا كردهام.
آناهيتا گفت:
- سرورم، من آماده ي مردنم ولي بهتر نيست كه وقت را تلف نكني و زودتر به طبقه ي بالا بروي و خواهرم را دستگير كني؟ او به زودي وسايلش را جمع مي كند و از قصر مي گريزد. به نگهبانان هم كه دستور نداده اي از خروج او جلوگيري كنند!
ريش آبي آناهيتا را رها كرد و با سرعت از پله ها بالا رفت. اتاقها را يكي يكي به دنبال آتس سا ميگشت تا اين كه او را در ايوان يكي از اتاقها يافت. ريش آبي خنجرش را از نيام بيرون كشيد تا به سمت آتس سا حمله ببرد كه ناگهان مردي از ميان تاريكي بيرون آمد و شمشير بلندش را به قلب ريش آبي فرو كرد. ريش آبي از بالاي ايوان قصر پايين افتاد. آناهيتا نقاب از صورتش برداشت و به خواهرش گفت:
- جسد ريش آبي را براي لاشخورها ميگذاريم.
آنها از ايوان قصر ميديدند كه نگهبانان كنار درب بزرگ قصر يكي يكي دود ميشوند و به هوا ميروند.
دو خواهر همديگر را به آغوش كشيدند و به سمت دروازه هاي خروجي قصر راه افتادند.
***
در اين داستان ازدواج نماد پيوند زن خام و ناآگاه با موجودي پست و سياه دل است. از سوي ديگر ريش آبي نمادي از سنتهاي غلط گذشته از قرنهاي پيش تا اکنون داستان است. آنچه قابل توجه است اين است که براي به انجام رسيدن اين ازدواج ،مادر دختر هم با ريش آبي تباني مي کند و به دختر مي گويد که او براي ازدواج مناسب است و ريش او آنقدرها هم آبي نيست. تنها ملاک مادر براي مناسب بودن ريش آبي براي ازدواج موقعيت مادي اوست.( يعني مادر با دخترش برخوردي شي گونه و با ازدواج برخوردي معامله گرانه دارد و فروختن دختر به کسي که اموال بيشتري دارد را مقبول تر مي داند. مادر به عنوان تريبون گفتمان غالب به دختر تاکيد مي کند اگر از فرمانهاي ريش آبي سرپيچي نکند خوشبخت خواهد شد. اين كاركرد كه در متن آمده به هژموني معروف است، يعني گفتمان غالب با تلقيناتي كه به صورت ناخودآگاه به ذهن افراد ميكند آنها را به مدافع خويش تبديل ميكند و از خود مردم براي پيشبرد اهداف خود سود مي جويد.)
دختر قبل از ازدواج با او خواب مي بيند که ريش آبي براي او قبري مي کند و او را زنده زنده در قبر مي گذارد و رويش خاک مي ريزد. خواب از آنجايي که حاصل فعاليت ناخودآگاه ذهن است نشاني از نيروي دروني بيدار زن است. آن نيروي دروني توسط خواب به زن هشدار مي دهد که اين ازدواج براي او حکم زنده به گور شدن را دارد ولي زن به فرياد نيروي دروني اش پاسخ درست نمي دهد و آن را خاموش مي کند. غريزه يا شهود دروني اگر مورد استفاده قرار بگيرد روز به روز قوي تر مي شود و اگر مورد استفاده قرار نگيرد خاموش مي شود.
رويا در بسياري موارد كليد درك وضعيت زن وحشي دروني را در اختيار ما قرار مي دهد. مطلب جالب توجهي براي شناخت زني كه زن وحشي دروني اش به خواب رفته با زني كه زن وحشي دروني اش مرده است وجود دارد:
رويايي جهان شمول وجود دارد که تقريبا مي توان گفت هيچ زني نيست که آن را نديده باشد. اين رويا معمولا باعث مي شود زنان مضطرب و هراسان از خواب بپرند. الگوي عمومي اين رويا اين است:
زن در جايي تنهاست. يک يا چند موجود ناشناس در تاريکي پرسه مي زنند. زن هراسان و ترسيده سعي مي کند با راهي مثل تماس با تلفن طلب کمک کند اما مخوفق نمي شود بعد ناگهان مي فهمد که موجود ترسناک در چند قدمي اوست و حتي شايد نفس او را هم حس کند. او در حالي که منتظر است موجود وحشتناک او را لمس کند و موفق نمي شود شماره تلفن را بگيرد ديوانه وار از خواب مي پرد.
اين رويا اغلب با عرق ريختن کشمکش و تقلا و نفس نفس زدن شديد تپش قلب و گهگاهي با ناله ي هراسان همراه است. مشاهده ي اين رويا شاخص بسيار مطمئني است که زن بسيار جوان به تازگي شروع به کسب آگاهي از وجود غارتگران دروني روح کرده است. اين رويا از وضعيت غير قابل تحمل فرهنگ موجود در خارج از زندگی شخصي زن سخن مي گويد که او يا بايد با آن بجنگد يا بايد از آن بگريزد. رويا از نگرشي بي رحمانه به زن که به صورت مهاجم بيان مي شود سخن مي گويد.
اغلب اوقات اين مهاجم به صورت مرد مجسم مي شود زيرا اغلب محدود کننده هاي زنان مردانند، مانند پدر و برادر و شوهر اما در برخي موارد زن از جنسيت مهاجم يا حتي شکل او بي اطلاع است. اين حالت براي زنهايي اتفاق مي افتد که خانوادهي آنها مايل به تمايز گذاشتن بين زن و مرد نيست. در حقيقت عامل محدود کنندهي آنها جامعه ي بدون جنسيت است. زن تا زماني که در وضعيت روحي بيش از حد آرام يا مطيعانه قرار دارد روياي غارتگر را مي بيند. اين حادثه به منظور ايجاد طوفاني در روح زن به وقوع مي پيوندد تا زن بفهمد زندگياش نيازمند تغيير است. ديدن اين رويا کار نيروي دروني بيدار زن است. اين رويا به زن مي گويد:" توجه کن، در زندگي شخصي يا در فرهنگ عمومي جامعه يک جاي کار از بيخ و بن خراب است."
علم روانشناسي بيشتر بر علل خانوادگي بيم و اضطراب تاکيد مي کند اما بخش فرهنگي نيز همان وزنه را دارد زيرا فرهنگ، خانواده ي خانواده هاي انسانها است.
براي غالب شدن بر اين کابوس بايد توانايي و کاوش را به کار گيريم و آنچه را مي بينيم تاب بياوريم. حقيقت وجودمان را با صداي رسا اعلام کنيم. قوه هاي هوش و ادراک را به کار بگيريم تا کاري که در اين موقعيت لازم است را انجام دهيم و غارتگر را حذف نماييم.
زناني كه غرايزشان آسيب ديده باشد عمدتا به ياري تلقينات دروني كه او را تشويق مي كند براي خوب بودن كور باشد، در برابر سوء استفاده ها سكوت مي كند. بنابراين در نگاه اول فرق ميان زناني ناآگاه و خام با زناني كه غرايزشان آسيب ديده و كور هستند دشوار است. هر دو چيزي در مورد مهاجم غارتگر نمي دانند. زود باورند اما خوشبختانه عنصر كاوشگر روح زن در روياهاي او از خود رد به جا مي گذارند. در وضعيت مشابه رويايي كه ذكر شد براي زناني كه خام بوده اند و به ياري غرايزشان متوجه غارتگر روح شده اند اتفاق مي افتد. در حقيقت جايي كه روياي مهاجم هست، زن وحشي هم هست كه مي تواند از روياي حصارها بپرد و از دست مهاجم خلاص شود و زن را نجات دهد. زن وحشي به زنان مي آموزد كه براي حمايت از زندگي خلاقشان، «خوب و سر به راه» نباشند.
در اين داستان، کليد طلايي نماد کسب معرفت است. همان طور كه در داستان ديديم كليد طلايي سالم و زيباست و كليدهاي ديگر زنگ زده و قديمي اند. كليدهاي قديمي نمادي از آموزههاي قديمي و سنتي است كه زن اجازه دارد از آنها استفاده كند ولي كليد طلايي زيبا كه نمادي از آگاهي جديد و سنت شكن است نبايد توسط زن استعمال شود.
ريش آبي نيازمند زني مطيع و فرمانبردار است و براي اين که زن از موقعيت پست و ناگوار خود آگاهي نداشته باشد کسب معرفت را از او دريغ مي کند. اگر زن طغيان کند و معرفت کسب کرده باشد ديگر به درد پيوند زناشويي نمي خورد و مستحق مرگ خواهد بود. در ميان زناني که به عقد سنتهاي غلط در آمده اند آنهايي که تا پايان عمر انديشيدن و کسب آگاهي را از خود دريغ کرده اند و به سنتها نه نگفته اند و ماهيت خونخوار و جلاد ريش آبي را باز نشناخته اند، زن خوب خوانده مي شوند و مستحق داشتن تابوت شيشه اي و مقبره و طلا و جواهر هستند و زنهاي ديگر که مقابل سنتهاي از پا درآورنده عصيان کرده اند توسط ريش آبي جنايتكار، زنهاي بد و مستحق مرگ خوانده مي شوند.
ريش آبي به زن مي گويد هر کاري دوست داري بکن و کاري مي کند که زن احساس آزادي کاذب داشته باشد. او در قلمرو تعيين شده براي خودش مي تواند آزاد باشد اما در حقيقت در قصر زنداني است و اجازه ي خروج از قصر و ورود به اجتماع را ندارد.
زن نمي تواند در قلمرو تعيين شده با وجود تمام امکانات، خوش باشد زيرا آزادي واقعي از او دريغ شده است و او از مشاهده و افشاي حقيقت شيطاني سنتهاي چند هزار ساله منع شده است.
در ميان زنان، زنان خام و آنهايي که غرايزشان توسط فرهنگ به شدت آسيب ديده موافقت مي کنند که تا پايان عمر ساده لوح بمانند و نادان بمانند و ازدواج شوم و تحليل رفتن خود را به خوشبختي تعبير کنند. آنها در قبال کسب وجهه اي بيشتر در چشم اعضاي خانواده و دوستانشان و نيز در قبال دريافت امنيت و عشق ابدي دروغين و دل خوش كردن به مادياتي مثل طلا و قصر، به زندگي در حصار و چشم پوشيدن از کسب آگاهي رضا مي دهند. اسکلتهاي پراکنده شده در کف اتاق مرگ، معرف نيروها و جوهره ي نابود شده ي زنان است.
فرويد و بتلهايم، مرگ زنان در قصه ي ريش آبي را مجازاتهاي روحي براي کنجکاوي جنسي زنان تعبير کرده اند. رسم بر اين است که سنت، کنجکاوي زنان را ناچيز مي شمرد و به فضولي تعبير مي کنند ولي به کنجکاوي مردان بها داده مي شود.
ريش آبي نماد تمام عيار تجاوزگر طبيعي روح است.
بالاخره در نقطه اي از داستان ما شاهد تحول شخصيت زن هستيم. زن تصميم مي گيرد الگوهاي کهنه جهل را در هم بشکند و با رويداد وحشتناک رو به رو شود و سر برنگرداند و آنچه را مي بيند تاب بياورد و به ياري تفکر بر آن چيره شود. او تحريم کشف حقيقت را مي شکند و از نظر سنت چنين زني به مقدس ترين مقدسات اهانت کرده و بايد بميرد!
در حقيقت ريش آبي به زنان آگاه مي گويد: "تو به سبب هشياري ات بايد بميري". ماهيت هشياري به گونه اي است که پنهان کردن آن ناممکن است و علت اين که از کليد طلايي خون مي چکد، همين است.
در روانشناسي يونگ، بعد مردانه ي انسان آنيموس خوانده مي شود. اين شخصيت روحي خيلي ارزشمند است زيرا خصايصي دارد که به طور سنتي از زنان سلب شده است. عمومي ترين آن خصلتها تهاجمي بودن است. زن که آنيموس ضعيفي دارد هرچند ممکن است عقايد و افکار زيادي داشته باشد قادر نيست آنها را در جهان بيرون به نمايش بگذارد. او همواره با کمبود سازماندهي يا عمل ساختن روياهاي شگفت انگيز مواجه است. بالاخره زن موفق مي شود آنيموس خود را به صحه ي ظهور برساند و متجاوز را به قتل برساند. با مردن ريش آبي، تمام ملازمان قصر و نگهبانان دود مي شوند و زنان آزادي خويش را باز مي يابند. آنها جسد ريش آبي را براي لاشخورها مي گذارند. بنابراين افسانه ي ريش آبي به معني کامل، ستايش سربزيري زنان را نقض مي کند و قصه اي است مبني بر از بين بردن محدودکننده هاي موجود براي زنان.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: