نقد و بررسی فیلم crash
فیلم تصادف به مجموعهای از روابط انسانی در دو روز، در جامعهی بزرگ شهری ماشینی سرد امریکا میپردازد و بی آنکه شخصیتها را سیاه یا سفید کند، با نگاهی ژرف، عمیق و انسانی به نقد جامعه، نظام حاکم و روابط انسانی فنا شده میپردازد.
دو شخصیت را در فیلم انتخاب کرده ام که در برخورد نهاییشان با هم، صحنهای را پدید میآورند که از نظر من یکی از یکی از زیباترین سکانسهای تاریخ سینما را رقم می زند.
نخستین شخصیت «جانی رایان» افسر پلیس است. وی پدری بیمار دارد و درگیر اعتقادات نژاد پرستانه است.
شخصیت دیگر، زن دورگهی با نمکی است که همسر کارگردان معروفی به نام«کامرون» است که او را «کم» صدا میکنند.
این دو شخصیت در طول داستان با هم برخوردی تصادفی دارند و از آنجایی که نام سوژهی دوم، یعنی شخصیت زن، در داستان مشهود نیست، در طول اثر از او با نام «سوزی» یاد خواهم کرد. در سکانس آغازین فیلم میبینیم که جانی برای حل کردن مشکل پدرش، به بیمارستان زنگ می زند و با زنی به نام شونیکا جانسون صحبت می کند. او سعی دارد شونیکا را متقاعد کند که بیماری پدرش اضطراری است تا شونیکا که رئیس بیمارستان است با بستری کردن پدرش موافقت کند، زیرا در صورت عدم موافقت او، جانی نمی تواند از تسهیلات بیمه برای پدرش استفاده کند. در این صحنه وقتی جانی از روی نام شونیکا متوجه می شود که او یک سیاه پوست، است با جملهی what a fucking surprise به او توهین می کند و شونیکا تماس را قطع می کند.
رابطهی سوژه با طرف مقابل بر اساس رابطهی من و آن است.
در این صحنه، جانی با توهین به شونیکا (چه غافلگیری افتضاحی) لطمهای به رابطه میان خود و او ميزند که برگشت ناپذیر است و این برگشتناپذیری را در سکانسهای پایانی فیلم خواهیم دید.
اختلال سوژه با شونیکا در این سکانس از نوع اختلال فرهنگی است، زیرا رایان نژاد پرست است و به شونیکا به عنوان یک سیاه پوست توهین میکند، حال آنکه شونیکا، خودش به عنوان یک سیاه پوست قائل به برابری انسانهاست و از او انتظار احترام دارد.
ارتباط سوژه با شونیکا در بافت موقعیت شکل میگیرد، یعنی رایان با شونیکا ارتباط برقرار می کند، چون شونیکا در موقعیت سوپروایزر بیمارستان قرار دارد.
بازخورد شونیکا نسبت به توهین رایان که قطع تماس تلفنی است، سبب می شود در سکانسهای بعدی، رایان به دیدن او برود و از او بابت رفتارش عذرخواهی کند که البته موثر واقع نمی شود.
نگاه جانی به شونیکا بر اساس تصورات قالبی شکل گرفته است. او با تصور این که سیاهپوستان آدمهای قابل احترامی نیستند با شنیدن نام شونیکا با جملهی چه غافلگیری افتضاحی به او توهین میکند.
جانی به عنوان کنشگر ارتباط تلفنی را برقرار میکند و میخواهد شونیکا را متقاعد کند که حکم بستری شدن پدرش را امضا کند و ناظر عدم همکاری شونیکاست و از آنجایی که علت عدم همکاری او را درک نمیکند بر اساس پیشداوری ذهنی به سمت قضاوتی فاشیستی میرود: چون سوپروایزر یک سیاهپوست است، آدم بدی است و به همین علت همکاری نمیکند.
در رابطهی جانی و شونیکا خطای تفسیر از نوع خطای خود محوری مشهود است. جانی عدم توانایی خود در متقاعد کردن شونیکا برای همکاری و بستری کردن پدرش را به عامل بیرونی (رسیدن یک سیاهپوست به مقام سوپروایزری) نسبت میدهد و علت همکاری نکردن شونیکا را به عامل درونی او (بدذات و بد نیت بودن او). در این سکانس همان یک دیالوگ (چه غافلگیری افتضاحی) را به عنوان بوطیقا داریم و در سکانسهای بعدی، جانی مستقیما به این موضوع اشاره میکند.
عامل فرهنگ بر ادراک جانی از شونیکا نقش دارد و عامل فیزیولوژیکی بر ادراک شونیکا از رفتار جانی.
اگر چه سبک دلبستگی جانی مشهود نیست ولی او شخصیتی سرد و بی اعتنا دارد و به نظر میرسد باید از سبک دلبستگی ترسان تبعیت کند. عدم وجود جفت در زندگی او علی رغم سن بالایش، میتواند تاکیدی بر این مدعا باشد.
جانی با برچسب نژاد پرست زندگی میکند.
رایان که از برخورد شونیکا عصبانی است، با همکارش تامی برای گشت شبانه به خیابان می روند. در راه بی سیم پلیس خبر از دزدیده شدن ماشینی می دهد و شماره را اعلام میکند، رایان که در ماشین مقابل خود زن و مردی سیاه پوست را می بیند، با آنکه شمارهی ماشین مقابلش با شمارهی اعلام شده توسط بیسیم پلیس، مطابقت ندارد، به تعقیب آن میپردازد و سوزی و کامرون را متوقف می کند.
آنها ابتدا می خندند و رایان، کامرون را پیاده می کند و برای تست مستی به او می گوید روی یک پا بایستد. سوزی دخالت می کند و در ماشین را باز می کند و می گوید که شوهرش مشروب نمی خورد.
رایان که منتظر فرصتی برای تلافی و انتقام است، به همکارش دستور می دهد که مرد را بگردد و خودش شروع به گشتن زن می کند و در این بین، زن را جلوی چشم شوهرش دستمالی می کند و شوهر را تهدید می کند که در صورتی که عذرخواهی نکند، زنش را به جرم انجام عمل جنسی در ملا عام بازداشت می کند، کامرون، ذلیلانه از رایان عذرخواهی میکند و رایان آنها را رها می کند تا به خانه برگردند.
هدف رایان از برقراری ارتباط با کامرون و سوزی این است که میخواهد تفریح کند.
او که توسط یک زن سیاهپوست (شونیکا جانسون، سوپروایزر بیمارستان) تحقیر شدهاست، حالا فرصتی به دست آورده که جلوی همکارش یک زن سیاه پوست را تحقیر کند و از این کار، لذت ببرد و تلافی کند و به لحاظ روانی به آرامشی کاذب دست پیدا کند.
رابطهی سوژه با کامرون و سوزی بر اساس من و آن است و رابطهی رایان با تامی از نوع رابطهی من و شما است.
در این صحنه اختلالی به طور آشکار به چشم نمیخورد ولی ریشهی دو اختلال فرهنگی به طور زیر پوستی تصویر میشود. اختلال فرهنگی بین سوزی و کامرون. سوزی وقتی دستمالی میشود با نگاه هایش شوهرش را سرزنش میکند، او مایل است که شوهرش غیرت به خرج دهد و از شرف او دفاع کند ولی شوهر از بیم زندگی خود و همسرش سکوت کردن را برگزیده.
در حقیقت فرهنگ سوزی اعتراض و احترام به احساسات را تایید میکند و فرهنگ کامرون مصالحه و مسامحه و برخورد منطقی و عاقلانه را.
در این صحنه، همچنین شاهد نگاه های سرزنش بار تامی به رایان هستیم. او که میداند علت این برخورد، نژاد پرستی رایان است، از آنجایی که خودش نژاد پرست نیست، با نگاههایش رایان را سرزنش میکند.
در اینجا ارتباط رایان و سوزی و کامرون در بافت زمان رخ میدهد، زیرا این دو درست در یک زمان از نزدیکی هم عبور میکنند و اتفاقا این زمانی است که رایان از دست یک سیاه پوست عصبانی است.
مانند سکانس قبل طرح وارهی جانی در برخورد با زن و مرد سیاهپوست بر اساس تصورات قالبی شکل گرفته است. او به خاطر این که خود را برتر از آنها میداند به خود حق میدهد با دستمالی زن و وادار کردن شوهر به عذرخواهی آنها را تحقیر کند.
در شروع سکانس، جانی به عنوان کنشگر سوزی و کامرون را متوقف میکند تا آنها را آزار دهد. سوزی به عنوان ناظر ابتدا قضاوت خوبی در مورد جانی دارد. با شوهرش میخندد و فکر میکند این یک بررسی معمولی است و حتی با جانی سلام و احوالپرسی میکند ولی وقتی میبیند جانی بی دلیل دارد از شوهرش تست الکل میگیرد متوجه میشود که قضاوت قبلیاش اشتباه بوده و جانی قصد آزار آنها را دارد و به عنوان کنشگر وارد عمل میشود و به جانی میگوید: مگه نگفتم بهتون که اون الکل نمیخوره؟
اگر چه در این صحنه با دیالوگ مستقیم خطای خود خدمتی مشهود نیست اما به نظر میرسد که سوزی به خطای خود خدمتی دچار است. توضیح این که در این صحنه مسئولیت کامی جوابگویی به پلیس است. سوزی با تصور این که کامی به تنهایی نمیتواند از پس مسئولیتش بر بیاید و این سوزی است که باید در این امر خطیر دخالت کند و در موقعیتی نامناسب از ماشین خارج میشود و دخالت میکند.
عامل فرهنگ (نژاد پرست بودن جانی) بر ادراک جانی از سوزی و عامل فیزیولوژیک (دو رگه بودن سوزی) بر ادراک سوزی از رفتار جانی موثر است.
در این سکانس مشهود است که سوزی هم با برچسب رنگینپوست زندگی میکند.
در سکانس دیگری میبینیم که سوزی و شوهرش در خانه هستند. سوزی در صدد است که به جایی از پلیس خاطی (رایان) شکایت کند که شوهرش میگوید این کار فایده ندارد. شوهر سعی دارد از کارش دفاع کند که برای حفظ جانشان مجبور بوده این کار را کند ولی سوزی معتقد است او عکس العملی نشان نداده تا جنجال مطبوعاتی به راه نیفتد و موقعیتش آسیب نبیند سپس با لحن مسخرهای ادای او را در می آورد: ببخشید آقای پلیس، دفعه ی دیگه که خواستی زنم رو انگشت کنی فقط با من تماس بگیر...
بازگو کردن این مطلب، بدجور کامرون را عصبانی می کند و او خانه را ترک میکند.
سوزی داد میزند: اگر چه خیلی برای عصبانی شدن دیره ولی همین که می بینم می تونی عصبانی بشی، بهم کیف می ده...
در این سکانس هدف سوزی از برقراری ارتباط شناخت کامرون است. او میخواهد بفهمد که آیا کامرون نسبت به او غیرت دارد یا خیر و در موقعیتی مشابه، برای بار دیگر چگونه عمل خواهد کرد؟
رابطهی سوژه با طرف مقابل بر اساس من و تو است، به همین دلیل بدجور از این که کامرون نسبت به آزار جنسی او واکنشی نشان نداده، آسیب دیده است.
اختلالی که در این سکانس مشاهده میشود از نوع اختلال فرهنگی است. فرهنگ کامرون به او مصالحه و مسامحه را یاد داده است و فرهنگ زن، زیر بار حرف زور و تحقیر نرفتن حتی به قیمت به خطر انداختن جان را. او عمل کامرون را به بی غیرتی او نسبت می دهد در حالیکه کامرون به خیال خودش داشته از او مراقبت میکرده است.
بافت ارتباط سوژه در این سکانس بافت مکان است، زیرا او با همسرش در یک خانه زندگی میکند.
ارتباط سوژه در طول این سکانس از الگوی تبادلی پیروی می کند.
بازخورد کامرون نسبت به حرفهای سوزی که عصبانیت و ترک خانه است که در سکانسهای بعد باعث تغییر پیامدهی او میشود.
طرح واره ی برخورد سوزی با شوهرش در این سکانس بر اساس سازهی شخصی شکل گرفته است. الگوی اولیهای که در ذهن سوزی قرار دارد این است که شوهرش بدن او را از رسیدن دست هرزهی مردهای دیگر حمایت میکند و در اثر برخورد با ما به ازای خارجی (آزار جنسیای که رایان در هنگام گشتن او انجام میدهد) در هم میریزد.
در این سکانس سوزی به عنوان کنشگر سعی دارد عمل خلاف رایان را به پلیس گزارش دهد و وقتی ناظر رفتار بی تفاوت کامی است، عصبانی میشود و به عنوان کنشگر درمقام عصبانی کردن کامی عمل میکند و با تحقیر او دل خنک میکند.
دراین سکانس خطای تفسیر رابطهی کنشگر و ناظر بین سوزی و کامی مشهود است، به این ترتیب که سوزی سکوت کامی در برابر پلیس و عذرخواهی از او را به ترس او به رسوا شدن در برابر مطبوعات نسبت میدهد حال آنکه کامی میترسیده که سوزی بازداشت شود و یا آنها به جرم اقدام تهدیدآمیز علیه پلیس در معرض گلوله قرار بگیرند.
عامل فرهنگ (انتظار غیرت به خرج دادن) و فیزیولوژیک (سیاه پوست بودن) بر ادراک سوزی از رفتار کامی موثر است.
- چیزی که من لازم دارم یه شوهره که وقتی داره بهم تجاوز میشه نایسته و نگاه کنه.
- مشکل من اینه که مثل تو بلد نیستم ادا در بیارم: ممنون آقای پلیس که با ما سیاههای بیچاره این قدر مهربونید، دفعه ی بعد که خواستید زن من رو انگشت کنید، فقط منو خبر کنید...
به نظر میرسد سبک دلبستگی سوزی از نوع ایمن است. او شخصیتی خشن و بی اعتنا ندارد (در سکانسهای بعد خواهیم دید که برای دلجویی از کامرون سراغ او میرود) از طرف دیگر شخصیتی منزوی هم ندارد. ( از دیالوگ کامرون به او مشخص است: حداقل به صد تا مرد دیگه نگاه نمیکنم) او این جملهی غیر منطقی را در مورد سریال کازبی میگوید که مورد علاقهی سوزی است اما احتمالا سوزی روابط آزادی دارد و حالا که دارد به رفتارهای کامی ایراد میگیرد، کامی هم به تلافی، به طور کاملا غیر منطقی بابت روابط صمیمانهاش با مردها به او خرده میگیرد
در سکانس دیگری می بینیم که جانی از خواب بلند می شود و می بیند پدرش دستشویی است. حال او را می پرسد و کمکش می کند از دستشویی خارج شود، ولی پدر نیامده دوباره باید به دستشویی برود و این مطلب سبب آزردگی جانی میشود.
هدف سوژه از برقراری ارتباط نشان دادن عشق و علاقه اش به پدر است. در این سکانس او از جا بلند میشود و حال پدر را میپرسد، با توجه به این که میدانیم، او با خبر است که حال پدرش خوب نیست، این سوال برای به دست آوردن اطلاعات پرسیده نمیشود بلکه به این خاطر مطرح میشود که رایان مایل است به پدرش بفهماند که به او توجه دارد و حال او برایش مهم است و دوستش دارد.
رابطهی سوژه با طرف مقابل بر اساس من و تو است.
پیوستگی رابطه مشهود است، رایان تا انتهای فیلم نگران پدرش است و سعی دارد حال او را بهبود بخشد.
در این صحنه اختلالی وجود ندارد.
در اینجا بافتی که ارتباط بین رایان و پدرش را میسازد، بافت مکان است، زیرا آنها در یک خانه زندگی میکنند.
ارتباط سوژه در طول این سکانس نیز از الگوی تبادلی تبعیت میکند.
طرح وارهی برخورد جانی با پدرش در این سکانس علی القاعده باید بر اساس نمایشنامهی هویتی شکل گرفته باشد. چنین رفتار مهرآمیزی با پدر پیر باید در دوران کودکی تئوریزه شده باشد.
در این سکانس جانی به عنوان ناظر، شاهد درد کشیدن پدرش است و تنها کاری که به عنوان کنشگر میتواند انجام دهد این است که حال پدر را بپرسد و او را به اتاق خوابش ببرد.
دراین سکانس خطای تفسیر نداریم اما عامل سن بر ادراک جانی از رفتار پدرش موثر است.
در سکانس دیگری میبینیم رایان برای دیدار حضوری نزد شونیکا میرود. شونیکا او را به یاد میآورد و رایان بابت رفتار بد شب گذشته از او پوزش میخواهد. او دوباره شرایط پدرش را توضیح میدهد و از عدم بهبودی پدر با درمان پزشک بیمه شکایت میکند، شونیکا به اوپیشنهاد میکند معاینهی پزشکی خارج از بیمه را تقاضا کند، رایان از شونیکا میپرسد که در این صورت اگر این پزشک تشخیص داد که مشکل پدر من عفونت مجاری ادرار نیست و پروستات است و نیاز به عمل جراحی دارد، آیا بیمه هزینه را پرداخت میکند؟ و شونیکا به او میگوید که در صورتی که پزشک بیمه تایید نکند، خیر.
در اینجا دوباره رایان سعی می کند با گفتن گذشتهی پدرش و خدماتی که به سیاه پوستها انجام داده، شونیکا را متقاعد کند که به خاطر بی احترامیای که او کرده، پدرش را مجازات نکند و با یک چرخش خودکار ناقابل دستور بستری شدن پدر رایان را امضا کند، شونیکا اما همچنان کینهمندانه رایان را از بیمارستان بیرون میراند.
در این سکانس همه چیز بین رایان و شونیکا از الگوهای بازگو شده در سکانسهای قبل تبعیت می کند، فقط در اینجا، هدف رایان از برقرای ارتباط، علاوه بر متقاعد کردن شونیکا، گرفتن اطلاعات نیز هست. برگشتناپذیری رابطهی خدشهدار شدهی رایان و شونیکا در این سکانس مشهود است.
همچنین می توان به این نکته اشاره کرد که در این سکانس هم اختلال سوژه با شونیکا از نوع اختلال فرهنگی است، اما اینجا بحث بر سر نژاد پرستی و برابری انسانها نیست، رایان بر این اعتقاد است که نباید مردی را به خاطر اشتباه پدرش مجازات کرد (حال آنکه خودش به خاطر اشتباه شونیکا زن بی گناه دیگری را مجازات کرده است) ولی شونیکا انتقامجویانه، دستور بستری شدن پدر رایان را به خاطر نژاد پرست بودن رایان صادر نمیکند.
در این صحنه رایان بازخورد توهین اولیهی خود به شونیکا را برای بار دیگر دریافت میکند زیرا شونیکا به او میگوید پدر شما مرد خوبی است و اگر او امروز جای شما آنجا بود، احتمالا برگهی بستری شدنش را امضا میکردم، اما این شرم آوره که شما اینجا نشستید و سپس به نگهبان دستور می دهد که رایان را بیرون بیندازد.
در اینجا جانی دوباره به تفکرات فاشیستی خود اشاره میکند: می دونی من چی کار نمیتونم انجام بدم؟ نمی تونم به تو نگاه کنم و به او پنج یا شش نفر سفید پوستی که مطمئنا کارشون از تو بهتر بوده فکر نکنم...
در این سکانس شاهد بازشناسی یا جذب و انطباق از سوی جانی هستیم. او شرایط جدید را با طرحوارهی قالبی سیاهپوستان آدمهای بدی هستند و لایق احترام نیستند میسنجد و به این نتیجه می رسد که بهتر است تصور قالبی خود را تغییر دهد و برای معذرتخواهی از یک سیاهپوست به محل کار او برود تا شاید با بیان وضعیت پدرش و بیان خدماتی که او به سیاهان کرده بتواند او را متقاعد کند که پدرش را بستری کند.
در سکانس دیگری میبینیم کامرون سر فیلمبرداری است که سوزی سراغش میرود و او را بیرون می کشد و با او حرف می زند. به دلیل این که دیالوگها در این بخش بسیار حائز اهمیت است، دیالوگها به تفسیر نوشته می شود.
سوزی: اینطوری نیست که تا حالا جلوم رو نگرفته باشن، ولی دیگه نه اون طوری. من ترسیده بودم یه خرده هم مست بودم و بددهنی کردم و بابتش متاسفم، ولی وقتی اون مرد به من دست زد...
کامرون: نمیخوام حرفشو بزنم...
سوزی: باورم نمی شه گذاشتی این کار رو بکنه عزیزم... می دونم کاری که کردی درست بود... خب... ولی من تحقیر شده بودم... به خاطر تو.... فقط نمیتونستم وایسم ببینم اون بابا غیرتت رو برد....
کامرون: تو راست می گی... این اتفاقی بود که افتاد....
سوزی: نه... این حرف رو نزن...
کامرون: نه تو راست می گی... در ضمن، من این حرفو نزدم، تو زدی...
کامرون سوزی را ترک می کند.
سوزی: منو ول می کنی می ری؟
کامرون: فقط برو خونه...
تمام رویکردهای ارتباطی در این سکانس مشابه سکانسهای قبل است، با این تفاوت که هدف سوزی در این بخش، از برقراری ارتباط آمیزهای از چند گزینه است. همچون سکانس قبل میخواهد کامرون را بشناسد، همچنین میخواهد بفهمد که آیا کامرون نسبت به او غیرت دارد یا خیر و در موقعیتی مشابه، برای بار دیگر چگونه عمل خواهد کرد؟
دیالوگ (فقط نمیتونستم وایسم ببینم اون بابا غیرتت رو برد....)
اما این انگیزهها برای او ضعیفتر است و او بیشتر برای ابراز عشق و کسب توجه آمده است: دیالوگهای
(عزیزم... میدونم کاری که کردی درست بود.... من تحقیر شده بودم به خاطر تو.... نه، این حرفو نزن.... منو ول میکنی میری؟؟؟)
او هدف دیگری نیز از برقراری این ارتباط دارد، او می خواهد کامرون را متقاعد کند که او را ببخشد، او در واقع دارد از خودش دفاع میکند و امیدوار است این دفاع روی کامرون تاثیر گذار باشد و او را به خانه برگرداند.
دیالوگهای: (من ترسیده بودم یه خرده هم مست بودم و بددهنی کردم و بابتش متاسفم، ولی وقتی اون مرد به من دست زد...)
در اینجا پویایی را در رفتار سوزی میبینیم. او این بار برای دلجویی آمده است و مثل شب بعد از حادثه قصد ندارد کامرون را عصبانی کند و از عصبانیت او لذت ببرد. او بابت رفتارش عذرخواهی کرده است و منتظر شنیدن حرفهایی است که نمی شنود.
در اینجا اختلال سوژه با همسرش از نوع اختلال معنایی و فرهنگی است.
اختلال معنایی است چون وقتی سوزی دیالوگ (فقط نمیتونستم وایسم ببینم اون بابا غیرتت رو برد....) را به کار می برد، در حقیقت واقعا منظورش این نیست که تو بی غیرتی و این کلام یک جور تقاضای دوست داشته شدن است، او میخواهد از همسرش بشنود که هنوز دوستش دارد و غیرت هم دارد و این را نمیشنود و در عوض کامرون به معنای ظاهری کلام او توجه میکند و یک بار دیگر احساس تحقیر شدگی میکند و سوزی را ترک میکند.
اختلال دیگر از نوع فرهنگی است. به نظر می رسد، کامرون تغییر کرده است و دیگر فکر نمیکند سکوتش در مقابل پلیس درست بوده ولی هنوز کماکان فرهنگ این دو با هم متفاوت است. کامرون از جنس مردهایی است که مایل به ابراز علاقه و اظهار پشیمانی نیست و در این جور مواقع در خود فرو میرود و سوزی فردی است برونریز که علاقهاش را ابراز میکند و اشتباهش را قبول میکند و عذرخواهی میکند و منتظر شنیدن جملات محبت آمیز و عذرخواهی کامرون است.
بافت ارتباط سوژه در این سکانس بافت موقعیت است، درست است که سوزی برای ارتباط با کامرون به مکانی که او کار میکند مراجعه کرده است، اما در حقیقت این موقعیت کامرون در مقام شوهر است که برای سوزی مهم بوده و او را به این مکان کشیده است.
در این سکانس سوزی به عنوان ناظر شاهد این است که شوهرش خانه نمیآید و به عنوان کنشگر سعی میکند سراغ او برود و او را متقاعد کند که برگردد.
در این سکانس شاهد یک نمونه از جذب و یک نمونه از انطباق در رفتارهای سوزی هستیم. به این ترتیب که او شرایط جدید را شناسایی کرده (شوهرش ایستاده و مورد تعرض قرار گرفتن او توسط یک مرد بیگانه را نگاه کرده و تازه از مرد بیگانه بابت کار نکردهاش هم عذرخواهی کرده است) و خود را با موضوع تطبیق داده است یعنی سعی دارد طرح وارهای که بر اساس الگوهای اولیه در ذهن او شکل گرفته است (مردی که چنین عملی انجامی دهد بی غیرت است و زنش را دوست ندارد) را با طرح وارهی جدیدی که از نوع سازهی شخصی است جایگزین کند: (کامی من را دوست دارد و منطقی عمل کرده است و با این کارش سعی داشته از آبرو و جان من محافظت کند.)
دراین سکانس خطای تفسیر رابطهی کنشگر و ناظر بین سوزی و کامی مشهود است، این بار کامرون است که آمدن سوزی سراغش و حرفهایش را به تحقیری دوباره تفسیر میکند، حال آنکه سوزی برای دلجویی و شنیدن این که کامرون دوستش دارد، آمده است.
در این صحنه خطای خود محوری سوزی مشهود است. در صحنهی قبل میبینیم که سوزی با خروج بیموقعش از ماشین و مداخله در کار پلیس و شوهرش باعث میشود که جانی این امکان را پیدا کند تا زهرش را به او بریزد و او را دستمالی کند. او حتی به هشدار شوهرش که به او میگوید همه چیز مرتبه و از او میخواهد در ماشین بماند توجه نمیکند و از ماشین پیاده میشود و بددهنی میکند و باز هم به طور تلویحی قصد دارد کار خود را توجیه کند و تمام اشتباهات خود را به مستی نسبت دهد (عامل بیرونی) و اشتباه کامی را به بی غیرتی (عامل درونی).
در سکانس دیگر میبینیم: ماشینی چپ کرده است و شخصی در آن گیر افتاده است و هر آن احتمال آتش گرفتن ماشین وجود دارد. رایان سر صحنه ی تصادف میرسد و برای بیرون کشیدن راننده از پنجره تو میرود. او سعی دارد به زنی که در ماشین است کمک کند و هنوز متوجه نشده که این زن همان سوزی است ولی مخاطب متوجه شده است.
کمی بعد سوزی متوجه او می شود و داد میزند: نه... نه...
رایان که هنوز علت فریاد سوزی را متوجه نشده سعی می کند با گفتن چیزی نیست... چیزی نیست زن را آرام کند و وقتی صدای ملتمس و گریان زن را دوباره می شنود به صورت او دقیق می شود و او را به یاد می آورد و پس می کشد.
سوزی با گریه داد می زند: تو نه... هر کسی بجز تو... به من دست نزن، دست کثیفت رو بکش کنار... از من دور شو...
رایان که در نالههای سوزی مدام می گوید: خانم من می خوام کمکتون کنم... بالاخره به فریاد در می آید: من نمی خوام دستمالیت کنم...
سوزی ساکت میشود و با بغض و وحشت او را نگاه می کند.
رایان: تکون نخور... باشه؟؟ من اذیتت نمی کنم... باشه؟ باشه؟ .... ببین، من بهت دست نمیزنم، هیچ کس هنوز نرسیده و اینجا پر از بنزینه...
سوزی تازه بنزینی که روی شیشهی ماشین می ریزد و آتشی که در دور دست شعله می کشد را میبیند و وحشتزده به گریه می افتد...
رایان: من باید فورا درت بیارم... خب؟
سوزی (ترسان): اوه خدای من... اوه خدای من...
رایان: حالا می خوام پهلوت رو بگیرم، بهم اجازه می دی؟
سوزی: آره...
رایان ابتدا دامن سوزی را روی پایش پایین می کشد و بعد بدن او را می گیرد و او را روی خود می کشد.
سوزی: منو در مییاری؟
رایان: این شغل منه... منو نگا کن... درت می یارم...
رایان سعی میکند کمر بند را باز کند و نهایتا آن را با چاقو میبرد. در این هنگام آتش از ماشین دیگر به ماشین سوزی میرسد و همکاران رایان پاهای او را میگیرند و او را از ماشین بیرون می کشند، ولی رایان خود را از دست آنها رها میکند و سینه خیز وارد ماشین در حال سوختن می شود و دستهای زن را میگیرد و فریاد می زند بکشید و همکارانش او را میکشند و او سوزی را با خود در میآورد...
ماشین، منفجر میشود...
گروه امداد میخواهد سوزی را سوار آمبولانس کند ولی سوزی رایان را بغل میکند و در آغوش او گریه می کند... دو پلیس دیگر سوزی را از آغوش رایان بیرون می کشند و رایان بر زانوانش روی خاک می افتد و سوزی در حالیکه برگشته و نگاه عاشقانه و پر از سپاسش را به رایان دوخته دور می شود.
در این صحنه یکی از نادرترین رخدادهای تاریخ سینما رخ می دهد، رخدادی که شخصیت و آفرینندهی اثر دو حس متناقض را به تصویر می کشند.
شخصیتی که در سکانسهای قبل مورد آزار قرار گرفته، شخص آزار دهنده را بخشیده است. به آغوش کشیدن رایان و نگاه پر از تشکر سوزی از این امر حکایت دارد.
کارگردان اثر با پلان آخری که می گیرد با انتخاب زاویه از پایین و قرار دادن رایان در کادر آبی آسمان و تِرَک بک ملایم دوربین تا جایی که هنوز بیشتر قاب را رایان پر کرده باشد، شکوه و بزرگی رایان را تصویر می کند و با این نما به مخاطب میفهماند که رایان را بخشیده و او را بزرگ می دارد.
طبعا مخاطب هم با سوزی و کارگردان همراه می شود و نه تنها رایان را میبخشد بلکه او را یک قهرمان فرض می کند.
اما مسئله اینجاست که رایان از جا بلند نمی شود و همانطور بر خاک افتاده دور شدن زن را نظاره می کند. رایان خود را نبخشیده است و کارگردان که برای ما حکم دانای کل را دارد، هیچ نمایی بعد از این نما از رایان که بلند شود نشان نمیدهد و با این حرکت هوشمندانه به ما میفهماند که رایان تا پایان عمر بر خاک خواهد ماند و هرگز خود را بابت آسیبی که به زن زده نخواهد بخشید. او تا این زمان متوجه نبوده که کارش تا چه حد می توانسته روح انسانی را دچار آسیب کند.
در این صحنه هنگامی که سوزی را می برند، دوربین روی اسلحه ی پلیس دیگر تاکیدی یک ثانیهای دارد. دوربین که در تمام این سکانس از اسلحهی رایان نمایی نگرفته است، این نما سعی دارد به ما بفهماند اگر چه رایان اصلاح شده و اسلحه داشتن او دیگر تهدیدی برای جامعه محسوب نمیشود ولی این خطر همچنان در مورد پلیسهای دیگر وجود دارد.
در این سکانس، هدف رایان از برقراری ارتباط اولیه این است که خود را بشناسد. او می خواهد ببیند چقدر میتواند وظیفه شناس، شجاع و فداکار باشد.
بعد از این که سوزی میفهمد که این رایان همان پلیسی است که به او آزار جنسی رسانده، به منظور تاثیر گذاری روی سوزی و متقاعد کردن او برای همراهی و همکاری در عملیات نجات، وارد رابطه می شود.
رابطهی رایان با سوزی، هنگامی که او را نمیشناسد، رابطهی من و شماست، او آمده تا خودش را در خطر نسبی قرار دهد و فردی را که نمیشناسد و نیاز به کمک دارد نجات دهد. از آنجایی که زندگی این فرد برای او مهم است، نمیتوانیم تصور کنیم که رابطه از نوع رابطهی من و آن باشد، اما کمی بعد وقتی می بیند این زن همان زنی است که توسط خودش مورد آزار جنسی قرار گرفته و وقتی میفهمد که تا چه حد غرور زن و روح او را خدشهدار کرده است، رابطهی او با زن به رابطهی من و تو مبدل میشود، دیالوگهای (منو نگا کن... درت می یارم...) و نهایتا برگشت رایان به درون آتش برای نجات سوزی، حکایت از این امر دارد.
در این سکانس کارگردان با قرار دادن صورتهای سوزی و رایان مقابل هم بر این نزدیکی تاکیدکرده است. البته به نظر میرسد در این قسمت عدم منطق وجود دارد چرا که وقتی پای رایان از شیشه بیرون است و سوزی هم هنوز گیر است، هر طور حساب کنیم، رایان و سوزی نمی توانند در این زاویه قرار بگیرند. اینجا کارگردان روایت منطقی را فدای حسی کرده که مایل بوده به مخاطب القا کند.
پویایی در رفتار رایان به طرز شگفتآوری مشهود است. او از یک نژد پرست آزارگر به یک جنتلمن شریف و فداکار بدل گشته است.
در این سکانس بین رایان و سوزی اختلال معنایی وجود دارد. سوزی با توجه به خاطرهای که از رایان دارد، فکر میکند رایان قصد دارد او را دستمالی کند، در حالیکه رایان برای کمک کردن آمده است.
بافت ارتباط رایان و سوزی در این قسمت از بافت مکان است، زیرا رایان به عنوان امدادگر به مکان حادثه اعزام میشود و دست بر قضا شخص حادثه دیده سوزی است.
ارتباط رایان با سوزی از الگوی تبادلی تبعیت میکند.
بازخورد داد زدن سوزی بر سر رایان و سعی در دفع کردن او، در این سکانس بازخوردی است که او در حقیقت به آزار جنسی رایان در روز گذشته نشان میدهد، زیرا او بر اساس عملکرد رایان، او را شخصی آزارگر و پست تلقی کرده است و این بازخورد سبب میشود که رایان پیامش را اصلاح کند و به سوزی توضیح بدهد که قصد ندارد او را مورد آزار قرار دهد و ....
رایان بی آنکه به سوزی بی مورد دست بزند، او را از ماشین بیرون می کشد، حتی دامن او را روی پایش پایین میکشد...
نگاه سوزی به رایان بر اساس سازهی شخصی شکل گرفته است. در الگوهای اولیهی او فرض بر این است که تمام آدمها خوبند تا زمانی که عکسش ثابت شود (با آنکه رایان برایشان مزاحمت ایجاد کرده، خیلی دوستانه با رایان سلام و احوالپرسی میکند) اما این الگوی اولیه بر اثر تجربهی تلخی که در برخورد رایان به دست میآورد تغییر میکند: رایان آدم بدی است.
سپس شاهد این هستیم که این سازهی شخصی جدید در اثر فداکاری رایان و به خطر انداختن جانش و نجات سوزی دوباره تغییر میکند: رایان یک قهرمان است.
سوزی به عنوان ناظر قضاوت میکند که رایان دوباره برای آزار رساندن جنسی آمده است و او را پس میزند. رایان به عنوان ناظر شاهد استیصال سوزی است و به عنوان کنشگر وارد ماجرا میشود و موفق میشود با حرف زدن با سوزی (من دستمالیت نمیکنم، اینجا پر از بنزینه و این ماشین هر لحظه ممکنه منفجر بشه و اینجا کس دیگهای بجز من وجود نداره) و پایین کشیدن دامن سوزی و در نهایت نجات جان او قضاوت او نسبت به خودش را تغییر دهد. در این صحنه رایان هم متوجه میشود قضاوت اولیهاش در مورد سوزی اشتباه بوده است. مشخص است که رایان آدم بدی نیست و واقعا نمیدانسته این آزار جنسی تا چه حد میتواند آسیب زننده باشد.
در اینجا شاهد یک نمونه جذب و انطباق در رفتار سوزی و رایان هستیم.
سوزی شرایط جدید را میبیند و شناسایی میکند: (تنها کسی که در این بحران برای کمک به من وجود دارد همان مردی است که شب پیش مرا دستمالی کرده است ولی دارد میگوید به من کاری ندارد و قصد دارد به من کمک کند) او خود را با شرایط جدید تطبیق میدهد (اجازه میدهد رایان کمکش کند و در نهایت به عنوان تشکر رایان را به آغوش میکشد)
رایان شرایط جدید را میبیند و شناسایی میکند: (زنی که احتمال دارد طعمهی آتش شود همان زنی است که شب پیش جلوی شوهرش او را دستمالی کردم، اما او نیاز به کمک دارد و در عین حال از من متنفر است) خود را با شرایط جدید تطبیق میدهد (باید به او بفهمانم که در چه وضعیت خطرناکی قرار دارد و بفهمانم که چقدر نجات جانش برای من مهم است و من واقعا قصد آزار رساندن به هیچ کس را ندارم: من نمی خوام دستمالیت کنم...
خطای خودخدمتی و خود محوری را در رفتارهای بازیگر 1و 2 در این سکانس وجود ندارد.
عامل فرهنگ بر ادراک رایان از شرایط سوزی موثر است. در اینجا فرهنگ رایان کمک کردن و فداکاری را دیکته کرده است و او پس زدن سوزی را درک میکند و سعی می کند با همدلی با سوزی اشتباه گذشتهاش را جبران کند.
نگارش چنین واکاوی ریزانگارانهای در مورد تک تک شخصیتهای اثر که با هم در تقابلند امکانپذیر است. در تمام اثر شخصیت پردازی و انگارهی نویسنده از گذشتهی شخصیتها به قدری دقیق صورت گرفته که در مورد برخی از شخصیتها حتی میشود داستانهایی که در گذشته برایشان اتفاق افتاده را در ذهن بازسازی کرد. یکی از بحثهایی که در مورد این فیلم در زمان تولید آن رایج شد توهین یا عدم توهین به ایرانیها در این فیلم بود زیرا یکی از شخصیتهای فیلم یک مغازهدار ایرانی است که با این تصور غلط که قفلساز عامل دزدی مغازهاش بوده به سمت او شلیک میکند. یکی از زیباترین صحنههای فیلم هم همین صحنه است. در سکانس قبل میبینیم دختربچه به خاطر ترسی که از شلیک گلوله دارد که در محل قبلیشان اتفاق افتاده زیر تخت قایم شده است. پدر برای اطمینان خاطر او شنل ضد گلولهی خیالیاش را از تن در میآورد و به تن او میپوشاند ولی دختر همچنان نگاهی ناباورانه دارد.
دختر وقتی میبیند مردی پدرش را هدف گلوله قرار داده با تصور این که زره ضد گلوله تن خودش قرار دارد، به آغوش پدر میپرد تا او را از گلوله حفاظت کند. گلوله شلیک میشود و با کارگردانی و تدوین فوق العادهی این سکانس نفس مخاطب در سینه حبس میشود و کمی بعد می بینیم که بچه سالم است. همه چیز به گلولهای بر میگردد که دختر مرد ایرانی برای اسلحه انتخاب کرده بود. گلولههای مشقی!
دختر به پدرش میگوید راست گفته بودی. این واقعا یک شنل ضد گلوله است و به این ترتیب به حرفهای پدر ایمان میآورد و مخاطب حدس میزند کابوسهای شبانه و ترسهای دختر به پایان رسیده است.
مرد ایرانی کیف پول مرد سیاه پوست را بر نمیدارد و در سکانسهای بعد میبینیم که هذیان وار از عملی که انجام داده پشیمان است و نزد دخترش اعتراف میکند که یک فرشتهی کوچک مانع شد که او عمل خلافی انجام دهد...
تمام اینها حاکی بر نگاه مثبت به مرد ایرانی است. او هم یکی از شخصیتهای خاکستری داستان است که بر اساس موقعیتی که در آن واقع شده به سمت عمل خلافی سوق داده میشود و طینت پاکش سبب پشیمانیاش میشود و حتی نتیجهی عمل اشتباه او برای خانوادهي کلید ساز مثبت است. به علاوه او دزدی نمیکند در صورتی که تمام اموالش را ربودهاند و ورشکسته شده است. از طرف دیگر تنها شخصیتهای کاملا مثبت و سفید اثر همین مرد کلیدساز و دختر همین مرد ایرانی هستند، بنابر این نشانهها، ادعای کسانی که نگاه فیلمساز را ضد ایرانی دانستهانداز نظر من بسیار غیرقابل درک و حتی نگاهی داییجان ناپلئونی و مبتنی بر فرض تئوری توطئه جلوه میکند.
فیلم تصادف که شاید تنها ضعفش تصادف محور بودنش و القای منطقی خیالی به تمام بافتش باشد، به لحاظ محتوا بسیار انسانی است. یکی از سکانسهایی که عدم برابری انسانها را به لحاظ موقعیت اجتماعیشان نفی میکند، صحنهای است که زن عصبی و بورژوای یکی از کاندیدهای دولت، خدمتکارش را به آغوش میکشد و اعتراف میکند که هیچ یک از دوستانش به بهانهی واهی مثل حمام آفتاب گرفتن و غیره حاضر نشدند برای کمک به او که از پله سقوط کرده بود بیایند و تنها دوستش در این دنیا همین زن خدمتکار است.
امیدوارم استفاده از مطالب این نقد به دستیابی مخاطب گرامی این اثر به لذتی عمیقتر از این فیلم ارزنده منجر شود
پایان
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: